تیوال شعر و ادبیات
T30:05:49:38
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

عده ای را بلعید آتش
بی گناهان سوزاند آتش
مقصر
گنه بر گردن آتش افکنده
غافل، کین آتش
گناه نمی سوزاند
رسوا می سازد
.
.
.
امشب آتش ، شاعرانه نیست
۵ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تا غریبانه تو را پرستیدن
تا غریبانه تو را خواندن
با تو ماندن تا انتهای یک شعر
با تو رقصیدن تا ابتدایی صبح
غمناک ترین آوازها را شنیدن
در رویایی خیس تو خوابیدن
تا همه جای دنیا تو را بوییدن
آشنایی دور هستی
اما بدان روح جاودانه هستی در من.......ترنج...زمستان
۹ ساعت پیش
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلنوشته اى تقدیم به فاجعه ى ٣٠ دى:

پلاسکو ساختمان نبود که فرو ریخت
خاطرات چند دهه از پدران و مادران و عروس ها و دامادها و عشاق بود که فرو ریخت
پلاسکو ساختمان نبود که فروریخت
معاش چندین خانواده بود که فرو ریخت
پلاسکو ساختمان نبود که فرو ریخت
قلب دخترم بود که در هجر پدرش فرو ریخت که عکسش زیر شیشه ى میز حجره ام اینک در پلاسکو خاکستر شده
پلاسکو ساختمان نبود که فرو ریخت
نگاه چشم انتظار همسرم بود که فرو ریخت
پلاسکو ساختمان نبود که فرو ریخت
اشک هاى مادرم بود که فرو ریخت
هزار هزار زندگى بود که فرو ریخت
هزار هزار قلب بود که آتش گرفت
هزار هزار بغض بود که ترکید
هزار ... دیدن ادامه » هزار خانه بود که تنها شد
هزار هزار آینه بود که له شد
هزار هزار قاب عکس بود که سیاه شد
هزار هزار زن بود که تنها ماند
هزار هزار عشق بود که #حسرت شد
هزار هزار دست بود که یتیم شد
هزار هزار چشم بود که سوخت
هزار هزار جان بود که نابود شد
هزار هزار صدا بود که خاکستر شد
هزار هزار تماس بود که پودر شد
هزار هزار #قهرمان بود که دفن شد....
پلاسکو ساختمان نبود که فرو ریخت
#پلاسکو، "جمهورى" بود که ویران بود...

لیلى شجاعى
۱۳ ساعت پیش
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ می دانی
ما این شهر را به ارث برده ایم و قرص هایی را ، که هر شب در چاه مستراح غرق می کنیم ...
و من نگران خدایی هستم که سالهاست در راه مانده ...می ترسم از دیدن مسیح های مُرده ای که این روزها حتی صلیبی به ارث نمی برند ؛ از پاهایی که ورچیده می شوند و آهسته از یادها می روند ؛
می ترسم از باوری که هر بار ، با دیدنِ تقسیم منصفانه ی درد ! از کفم می رود ..
این خط ، این هم نشان
حالا دیگر از بوی باران و خاک ترک خورده
از همیشه گم شدن خدا در راه خانه ی ما
از مصلحت های چسبیده بر کف دستهامان
چیزی نمی گویم ...
غمگینم ، همانند پیرزنی که نام کسان ِ خویش را نمی داند ... همانند تاریخ تولدی که در تقویم سال کبیسه هم نیست ...

چقدر اندوه قورت نداده ، چقدر آوار فرو نریخته ... ما این شهر را با تمام سیاهی و اندوهش به ارث برده ایم...
۱۶ ساعت پیش
حسام الدین حیدری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه کسی مثل تو میتوانست
بجنگد با آتش،
بمیرد همآغوش آتش،
و به آتش بکشد میلیونها دل را...؟!
شهید آتشنشان من!
۲ روز پیش، پنجشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این دانۀ ماسه
که چشمم را به اشک نشانده
زمانی صخره ای بود
که در میدانی هم نمی گنجید.
۲ روز پیش، پنجشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه پینوکیویی بودم
که خبر داشت واقعی نخواهد شد
و هیچوقت فریبم ندادی
چون خبر داشتی که قصه ام را سرانجامی نیست...
۳ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از سوراخ کلید
همه چیز پیداست
اگر کلیدی در کار نباشد
بگذار این در قفل بماند.
۳ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب بیست و یکم...

خطوط عمودی... خطوط افقی... و نقاطی که از برخورد این خطوط به دست میاد... دارم می‌بینمشون... جهان، از چنین نقاطی ساخته شده... نقاطی که بُعد ندارن، هیچی نیستن جز یک تاثیر... تاثیری که هر کدومشون متفاوت از دیگری می‌گذاره و کنار هم اطلاعات رو می‌سازن... اقیانوسی از نقاط اطلاعات... اطلاعات درون یک ذهن بزرگ... کوه، دشت، درخت، ابر، نسیم، پرنده‌ها، انسان، عشق، خشم، ... همه‌مون یک چیز هستیم... چیدمان فشرده‌ای از اطلاعات در یک جا... دارم خطوط عمود بر هم رو می‌بینم.... دستم رو میارم بالا... انگشتام رو از لا‌به‌لای خط‌ها عبور می دم... شبیه کسی که با تار و پود دار قالی بازی می‌کنه... شبیه کسی که پرده رو کمی کنار می‌زنه تا پشتش رو ببینه... هر چی که از روز اول دیدم جلوی چشمم میاد، اما انگار تا حالا سراب می‌دیدم، همه چی یه شکل دیگه‌است... همه‌ چی تک شکل شده، ... دیدن ادامه » یک رنگ... دیگه رنگی وجود نداره... صدا هم سراب بود، اینجا سکوت مطلقه! سکوتی که مثل موسیقی نواخته می‌شه... در شگفتی تماشا می‌کنم... انگار که خواب باشم، انگار که توی دنیای رویا بیدار شده باشم... پرنده‌ها پرواز می‌کنن و از روبروم رد می‌شن... نسیم صورتم رو نوازش می کنه... برگ درخت‌‌ها آروم می‌رقصن... خورشید از پشت کوه می‌درخشه... اما دیگه هیچکدوم با هم تفاوتی ندارن، همه شون یک جورن... همه‌مون... دستم رو می‌چرخونم و کف دستم رو نگاه می‌کنم، انگشتام رو، اون هم همون شکله... چگالی نقاط... خطوط افقی... خطوط عمودی...
۴ روز پیش، سه‌شنبه
نیلوفر ثانی و ذوق زده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه خوانی "جسدهای پُستی"
کاری از گروه "هیچ"
نویسنده: داریو فو
کارگردان و صحنه خوان: زهره عمران
نقش خوان ها (به ترتیب نقش):
بهرنگ نیرومند، پدرام عموزاده، مهرسا رضوی، محسن مظاهری، حمید خورشیدی، فرزانه جعفری، ملیحه زنجانی
پنجشنبه ۳۰ دی و جمعه ۱ بهمن ۱۳۹۵
ساعت ۱۹
کافه تئاتر تماشا
آدرس: میدان انقلاب، روبروی درب اصلی دانشگاه تهران، خیابان فخر رازی، خیابان شهدای ژاندارمری شرقی، روبروی انتشارات نگاه، پلاک ۶۶
لطفا برای تهیه بلیط و هماهنگی بهتر نیم ساعت پیش از شروع اجرا پیشمون باشید.

مدت اجرا: ۶۰ دقیقه
۴ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


درذهن من کیمیاگریست
تا فرو نشاند
تُندِ شورش
به اندوهی کُند و کهن
در دستان فرسودش اکسیریست
«« اندیشیدن»»

__________________________
#ashkan_malekpour
#اشکان_ملکپور
http://www.ashkan-malekpour.blogfa.com/
https://t.me/ashkan_malekpour
https://www.instagram.com/ashkan.malekpour/


... دیدن ادامه »
۴ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این در را باز کن
تا هم تو را ببینم
هم خودم را.
۴ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
این در را باز بگذار
شاید خودمان برگشتیم...
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

مُشت وا کرده
پوچ است
این گونه که گُل انداخته رُخت


اشکان ملک پور
______
#اشکان_ملکپور
#ashkan_malekpour
http://www.ashkan-malekpour.blogfa.com/
https://www.instagram.com/ashkan.malekpour/
۴ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حسرت آغوشت
نیامده
در پشیمانی بعد همآغوشی گم میشود
چرا بود و نبودت درد است؟
...
غریبه!
۵ روز پیش، دوشنبه
درآغوشت باشم
یا در آغوشم باشی
یا جایی در دورترین فاصله ممکن از هم .. فرقی ندارد
عشق دردی دارد
که هماره تیر می کشد
در دلم

سید
۵ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سمبوسه ی داغ کنار خیابان
سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش
نگاه
نکاه
_لبم سُسی شده؟
_اره
_پاکش کن برام
_بیار جلو لبتو
_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!
بوسه ی گرم در پیاده رو سرد
صدای مامور
بی توجهی ما
نزدیک آمدن مامور
نگاه زیر چشمی به مامور اما ناتوان از جدا شدن
جدامان کرد
به ... دیدن ادامه » زور
_سوار شید باید بریم کلانتری
با لهجه حرف میزد
خندید
از خنده اش خنده ام گرفت
نگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتری
چشمک دژبان وصدایِ ارامش
_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکنن
ترسیده بود
استرس داشت
مامور دیگر
_چه نسبتی دارید با هم؟
نگاهم کرد
انگار سوال او هم بود
_همه چیزمه
_تو شناسنامت زده همه چیزته؟
_شناسناممه!
_چی؟
_هویتمه
_که هویتته؟
_نباشه نیستم
با نگاه خیره بعد از من تکرار کرد
_نباشه نیستم
عصبانیت مامور
_تست الکل بگیرید
_تست الکل چیه؟
_تو حالت خوش نیست...مستی
_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!
_خانوم پاشو زنگ بزن خانوادت بیان
ترسیده بود
آب دهانش را به سختی قورت میداد
_ببخشید توروخدا
گریه اش گرفت
دستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زد
نگاهم میکرد و گریه میکرد
چه خبطِ شیرینی
_دستتو بردار از رو صورتت جانم
گریه
_میگم دستتو بردار یه لحظه
دستش را کنار زد
_قربون اون دماغ تپل و سرخ شدت برم که انقد میاد به پفِ زیر چشمات
پیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتری
گوشم سوت کشید
من سیلی خوردم او صورتش را گرفت!
_ببرینش بازداشگاه تا تلکیفشون روشن شه
جلو آمد
نگاه
نگاه
_دوسِت دا...
کنار پیاده رو
_آقا..اقا
صدای مامور
_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شو
به خودم آمدم
صورتم را گرفتم
گوشم سوت میکشید...
نباشه نیستم...!
نیستی...هستم...
نیستی..هستم؟

زهره عمران این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
------------
امان ز بارانی
که ببارد
دلتنگی

سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
95/10/15
--
دوستان ایام خوب و شادی را برایتان از خدای مهربان خواستارم . کاش دوستان قدیمی تر که کم پیداتر شده اند هم دوباره سری به اینجا بزنند .
۵ روز پیش، دوشنبه
دوست قدیمی کم-پیدا نمیشود
معرفتش را جایی جا میگذارد!
۵ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دچار توام

رهایم کن

این تن مرده را بخشیده ام

به آنکه در تو نفس میکشد
۵ روز پیش، دوشنبه
به آنکه در تو نفس میکشد... قشنگ بود
۵ روز پیش، دوشنبه
ممنون آقای جواهری شما لطف دارید
۵ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

مگر به افسوس
هرگز نیآموختم‌ت
افسانه‌ی زندگی


اشکان ملک‌پور
___________________
#ashkan_malekpour
#اشکان_ملکپور
http://www.ashkan-malekpour.blogfa.com/
https://t.me/ashkan_malekpour
https://www.instagram.com/ashkan.malekpour/
۵ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

سنگ را
به گلسنگ بدل می کند
هنگامی که نامت
در میان نیلوفر آبی شکوفا می شود


اشکان ملک پور
____________________
#ashkan_malekpour
#اشکان_ملکپور
http://www.ashkan-malekpour.blogfa.com/
https://t.me/ashkan_malekpour
https://www.instagram.com/ashkan.malekpour/
۵ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

حادثه
همیشه پیش نمی آید
دور میشود-گاهی
مثل تو


اشکان ملک‌پور
______________________
#ashkan_malekpour
#اشکان_ملکپور
http://www.ashkan-malekpour.blogfa.com/
https://t.me/ashkan_malekpour
https://www.instagram.com/ashkan.malekpour/
۵ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید