تیوال شعر و ادبیات
T30:18:22:33
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

آن ها دیگر نخواهند آمد

زن و شوهرها وقتی پا به سن می گذارند ، تنها می شوند . بچه ها ازدواج می کنند و می روند دنبال کار و زندگی شان .
کسی نمی آید سری بزند . گاهی وقت ها نوه ات را می بینی که پیش تو می آید و بس . اما ، بیشتر مواقع تنهایی .
آدم دوست دارد کسی زنگ در را بزند و ببیند آشنایی به دیدنش آمده . اما ، خبری نیست . زنگ در به صدا در نمی آید . وقتی هم که صدای زنگ را می شنوی ؛ از آن طرف می گوید که اشتباهی آمده و یا رهگذر نیازمندی ست که به دنبال پول و غذایی می گردد .
تنهایی ، درد بی درمانی ست . از آن دردها که تا نکشی ، نمی توانی بفهمی یعنی چه ؟
در لحظات تنهایی ، شروع می کنی به مرور خاطرات و گذشته های دورهمی را به یاد می آوری ، که همه بودند و تو اصلا" گذشت زمان را احساس نمی کردی .
حالا، این تتهایی چه به سرت آورده......
"او دیگر نخواهد آمد ."
آن ها دیگر نخواهند ... دیدن ادامه » آمد.....

#مرتضی_کلانی
پنجم اسفند ماه 95
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا چشم از تو بردارم، منم مست تماشایت .... شدم بیمار عشق تو ،پریشان حال و شیدایت
مپرس از من که رسوای توام اینک و دیگر هیچ ....خرابم اینک از شور دو چشم مست و شهلایت
زمن رویت مگردان که بمیرم بی نگاه تو ....مپوشان بر من مسکین جمال روی زیبایت
اگر در کنج خاکستر نشسته این دل سردم .... بدم بر شعلۀ این دل ، به آه چون مسیحایت
نزار و تشنه افتادم به روی ساحل دریا .... مکن منعم زامواج نگاه مست و گیرایت
مرابی عشق تو جانا دمی در این جهان هرگز ....بدون گرمی آغوشِ خوش عطر تن آسایت
اگر در خاک افتادم ، سرم بی سایبان هرگز.... زآن نخل بلند خوش قدو بالای رعنایت
اگر دستان کوتاهم نمی ساید به قد تو ....دمی خم شود به این کوته، به بوس شهد خرمایت
همه دارو ندارمن فدای یک نخ مویت .... ببر دارایی ما را ، تو ای رهزن به یغمایت
نباشد قابلت جانی که اینک پیش کش گردید .... مرا یک آرزو هرگز ... دیدن ادامه » نشد غیر تمنایت
خدا از من نخواهد که بسازم لحظه ای بی تو
دمی بر سینۀ تنگم ، نفس را حول پروایت
۲ روز پیش، چهارشنبه
امید فرجی ، سید فرشید جاهد و R.G این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
------------
خیال دارم
آنچنان ببوسمت ای گل
که از لبانم
گلاب گیرند

سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
93/04/11
--
http://www.upsara.com/images/3rdw_4.png
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
----------
با هر بوسه بر گونه های کبودت
یک راز گل سرخ
کشف می شود

سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
94/08/05
http://www.upsara.com/images/sr45_127.png
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اولویت همه ی روزها با تو
ما که دیگر دیوانه راه شده ایم....ترنج
۳ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آب درون جدول به دیـوار تیک می‌زنـد
دیـوار به مـوش.


و چه ساده در گذر است ایـن راز
تا به راه‌ِ آهنــی برسد!
راز میـان جـدول‌و کفشـهای سیــاه
راز میان سکوت عـابران‌و غرش جــوی‌ها

با خـود می‌کشـد بر دو کتفـانش،
سالـها
بی‌اعتـراض،



ولیعصــــر
این ... دیدن ادامه » بلنــــــدترین دیـوار احسـاسی دنیــا را

(امیر ب)
۴ روز پیش، دوشنبه
Mehrbanoo ، امید فرجی ، امیر بابک یحیی پور و mahdi این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

با من از رفتن نگو
با من که همیشه
به آمدنت فکر کرده ام

با این نگاه سرد
مرا به سیاهی شب نسپار
منی که هر صبح
با آفتاب چشم ات
طلوع کرده ام

اینطور بی مقدمه
از من جدا نشو
از من که نمی دانم
بعد از رفتن ات
چطور ... دیدن ادامه » می توان
به زندگی برگشت
۴ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست داشتنت چه آسان است
آسانتر از سرودن شعر
و آسانتر از رهایی
دوست داشتنت چه آسان است
قلب من چه ساده، به تپش افتاد
و عشق چه آسان دررگهایم جاری شد
دلم چه آسانتر در هوایت نفس کشید
چشمهایت چه آسان روحم را تسخیر کردند
چشمهایت
چشمهایت
دوست داشتنت فاجعه ای آسان است
۴ روز پیش، دوشنبه
چه گناهی دارم که تو را عاشق شده ام ... ... تو گنهکاری تو ، که شدی عاشق شدنی
چه نیازی دارم که به من حرفی بزنی ... .. که سخنها دارد نگهت در بی سخنی
حسین منزوی
۳ روز پیش، سه‌شنبه
در تاریکی چشمانت را جُستم
در تاریکی چشم‌هایت را یافتم
و شبم پُرستاره شد
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با وجود سر و صدایی که در اتاق بود، صدای نفس هایم را میشنیدم.
همه کیپ تا کیپ ایستاده بودند.
بچه ها با گل های کناره سفره عقد بازی میکردند.
لبخندی به لبم بود و در جواب همه سلام و احوالپرسی ها تشکر میکردم.
منتظر عاقد بودیم.
مادر بزرگم عطسه کرد. چند لحظه سکوت نسبی ای حاکم شد در اتاق و مادرجان بلافاصله گفت :"چیزی نیست جانم. یکم نا خوش احوال بودم. شما به کارتون ادامه بدید"
چند ماهی بود که فکر میکردم این مراسم فرصت خوبی است.
همانطور که چشم میچرخواندم و میهمانها را میدیدم، چشمم افتاد به مریم. با شیطنت خاصی و لبخند آمد سمت من و گفت:" دیدی بالاخره حرفهام درست بود؟" در آن شلوغی با خنده ازش تشکر کردم و گفتم: " کدوم حرفت؟" خیلی با احتیاط بهم گفت:" همون بخت گشاء دیگه. "
این و گفت و در سرو صدایی که میگفتند عاقد آمده بود ازم دور شد.
با کمی فکر یادم آمد که در آن روز به من بسته ای داده بود که به محض اینکه از در شرکت آمدم بیرون، در اولین سطل زباله انداختمش
با حرکت دست خواهرم به خودم امدم که میگفت: کجایی؟ زشته؟عاقد آمد
عاقد آمد و راهیش کردند به اتاق عقد.
اشاره های مادرم را دیدم که به خواهرم میفهماند تا دختر عمو بزرگه را از پشت سر ما دور کند. چون تازه طلاق گرفنه بود. یا اصراری که خواهرم داشت تا زن های موفق در زندگیشان را صدا کند تا بیایند و پارچه ی بالای سر ما را بگیرند. یک نفر را هم مسئول کرد تا نخ و سوزنی در دستش بگیرد و شروع کند به صورت سمبلیک به دوختن پارچه ی بالای سرما.
خون داشت خونم را میخورد.این برخورد ها را که دیدم به کاری که باید انجام بدهم مطمئن شدم.
دوباره مادربزرگم عطسه کرد. عمه ام خواهرم را صدا کردو به او چیزی گفت.
بعد ... دیدن ادامه » از آن دیدم مادر بزرگ را از اتاق عقد بیرون بردند تا مبادا در زمان جاری شدن خطبه ی عقد عطسه کند و از مبارکی عقد بکاهد و مجبور شویم عقد را به روز دیگری موکول کنیم.
نمیدانم چهره ام چه طور شده بود که همسرم از آینه ای که روبرویمان بود با نگاه جویای احوالم شد و من صورتم را اندکی به سمتش چرخواندم و گفتم: آخه خرافات تا کی؟
در این 1 سالی که با هم معاشرتها داشتیم متوجه حساسیت های او نیز پیرو عقلگرا بودن و بیزاری اش از خرافات شده بودم.
در آن لحظه خیلی آرام به من گفت:" جانم درست اش میکنیم.عادته و تو بذار به حساب اینکه یک آیین ورود است. بهت گفتم که سر عروسی آرزو چه کردم؟!"
این قضیه به قدری برایش پررنگ بود که در عروسی 2 سال پیش خواهرش که از 1 سال قبل ترش قرار بود عقد کنان برگزار شود، شرکت نکرد. این 1 سال به خاطر اتفاق هایی مثل همان عطسه کردن ها یا خواب دیدن ها، به تعویق افتاده بود.
بازتاب این حرکت برایش همان بس بود که 3-4 تا از نوجوان های فامیل مریدش شده بودند.
با حرفش اندکی آرام شدم ولی باید بگونه ای عمل میکردم که من نیز اعتراضم را نشان دهم.
عاقد شروع کرد به خواندن خطبه، وقتی رسید به آن قسمت که بخواهد بپرسد آیا وکیلم؟حواسم بود که دختر خاله ام لبهایش تکان خورد تا بخواهد بگوید: عروس رفنه گل بچینه! که من قبل از او سر اولین باری که پرسید وکیلم؟؛ گفتم:" با اجازه بزرگ ترها بله"
۴ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای نگارش تصویرت

شهر را غبار آلود کرده ام

تا پشت چراغ قرمز

ماشین ها! یکی یکی

فریاد نبودنت را سر دهند ....
۴ روز پیش، دوشنبه
امید فرجی ، سید فرشید جاهد و mahdi این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
غریب کش کردند روزگار را
مردمی که
تیک و تاک درونشان
حاکی از برهنگی وجودشان است
جایشان بسی تنگ می کند
سرزمین آرزوها را
فاصله باید گرفت
چاره ای نیست...
حیف باشد باغچه ی درونت
کشتزار اندوه شان شود......ترنج
۶ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


من آن تنهاترین
عجیب الخلقه ی آفریدگان هستم
ایستاده بر مرز حقیقت و افسانه!
که زندگی و مرگ
به تساوی
رهایم کرده اند...

#مرجانه
۶ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یافاطمه ای معنی ادراک
ای زاده ترا سلاله پاک
ازبهرتوحق به مصطفی گفت
لولاک لما خلقت الافلاک
ایام فاطمیه تسلیت
۶ روز پیش، شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تمام در ها را باز کردم
تا قاصدک خبر خوش بیاورد
تا نوازش خوش عشق را حس کنم
و صدای خوش عشق را بهتر بشنوم
اما نشد...
امان از این راه دور که حتی قاصدک هم راه را گم میکند.
۶ روز پیش، شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صد بار گفتم
بغض هایت را
در ساحل نشکن
اشک هایت را
به دریا نریز
ساحل را ببین!
خون همۀ نهنگ ها
به گردن توست.
۶ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در میان این سیاهی
چشم من مانده به ره
که خروس سحر از راه رسد
بپرد بر رخ دیوار بلند
بسرایذ غم خود را بسرود
بسپارد دل خود را به سحر
وحید عمرانی ، سید فرشید جاهد و مرتضی کلانی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


ترسم از آن است
که ناتمام بمیرم . . .

خانه ی سیاه شکنجه را
یادت هست؟!

در خود تنیده شدن هایم را
در ثانیه های کشدار بازی با مرگ؟!

ترسم از آن است
که بیهوده بمیرم.

نا نوشته . . . ناخوانده . . .

با ... دیدن ادامه » هراس چشم هایی که
بی پناهی را در تقلای
فرار از چنگال بی رحم تو
فریاد می زد! . . .

دل لرزه های خاموش من
در هجوم هولناک درهای بسته.

ترسم از آن است که
قربانی ی دست های یک
"هیچ " شوم آخر.

از: (امیر بابک یحیی پور)

مرتضی کلانی ، مرجانه ، سید فرشید جاهد ، تیلا بختیاری و مهدی این را امتیاز داده‌اند
درود بر شما
عالی بود
۶ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قشنگ ترین سوگند ها
در قلب های پر تطلاطمی است
که راه صعب و عبور زندگی
را عاشقانه طی می کنند...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
----------
من تو را اسطوره خواهم کرد
برتر از تمام افسانه ها
باور کن
نه تو از لیلی و شیرین کمتری
نه من از مجنون و فرهاد عاقل تر

سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
92/12/07
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تـهـــران
ســـرد که می‌شـود،
بی‌رحــــم می‌شود!



بیا فرار کنیـم!

(امیـر ب)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید