تیوال شعر و ادبیات
T1:18:17:00
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش ... دیدن ادامه » بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
مرتضی کلانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عاشقانه

آنکه می گوید دوست ات می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است .

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

+
آنکه ... دیدن ادامه » می گوید دوست ات می دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتاب اش را می جوید

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من

عشق را ا
ی کاش زبان سخن بود

احمد شاملو از کتاب ترانه های کوچک غربت 31 تیر 1358
مرتضی کلانی ، mahdi و R.G این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست داشتنت را حیف نکن!!
نمی گویم خرجش نکن..نه.. می گویم هدرش نده..
اگر می بینی مالِ دنیای تو نیست، اگر می بینی از جنس تو نیست، حرفش را نمی فهمی و حرفت را نمی فهمد...نه او را درگیر خودت کن و نه خودت را درگیر او...
ابراز علاقه به کسی که مالِ دنیای تو نیست "اسراف دوست داشتن" است..

زهرا_سرکارراه
امید فرجی و پریسا اکبری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود

امشب ... دیدن ادامه » که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان (حسان)

سید فرشید جاهد و محسن شهمیرزادی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
...نگو بار گران بودیم و رفتیم...

             ...نگو نامهربان بودیم و رفتیم...

                                 ...آخه اینها دلیل محکمی نیست...

                                               ...بگو با دیگران بودیم و رفتیم...
تیلا بختیاری این را خواند
لیلى شجاعى ، امید فرجی و امیر بابک یحیی پور این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ؛
حتی وقتی نادیده اش می گیری ،
حتی وقتی نمی خواهی اش،
از تو قوی تر است؛
از هر چیز دیگری قوی تر است...
آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند،دوباره زاد و ولد کردند .
مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ؛
دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ،
به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند .
باور کردنی نیست؛
اما همین گونه است...
زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد .
آن قدر که اشک ها خشک شوند .
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد .
به ... دیدن ادامه » چیز دیگری فکر کرد .
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
چه قدر باید بگذرد؛
تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟
و چه قدر باید بگذرد؛
تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

"" من او را دوست داشتم ـــ آنا گاوالدا ""

پ.ن: متن این کتاب عالی و بینظیره؛ انگار خودت قلم برداشتی و سنگینیهای قلبت رو روی کاغذ مشق میکنی...
سپاس از معرفی کتاب ها و اثار برتر دوست فرهیخته ام
۴ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

شعری از ان سکستون یکی از پیشگامان ( سبک ) شعر اعتراف ، شاعر فوق العاده ای ست که مطالعه ی آثار و نگرشش به شعر رو به دوستان پیشنهاد میکنم ..


همه جا سرک کشیده ام
ساحره ای تسخیر شده
که آسمان تاریک را در بر گرفته
و شب ها بی پرواتر است
با رویاهای پلیدی در سرم
از روی تک تک خانه های محقر گذشته ام
چراغ بعد از چراغ
منِ تنها
منِ دوازده انگشتی
منِ مجنون
چنین زنی چندان شباهتی به یک زن ندارد
و ... دیدن ادامه » من چنین بوده ام

غارهای گرم درون جنگل را یافته ام
و آن ها را پرکرده ام
با دیگ، اشیاء منبت کاری شده، قفسه، گنجه، لباس¬های ابریشمی و بیشمار خرت و پرت دیگر
برای کرم ها و اجنه شام درست کرده ام
و غُرغُر کنان، به هم ریختگی ها را مرتب کرده ام
چنین زنی را نمی توان درک کرد
و من چنین بوده ام

من سوار گاری تو بوده ام
و با بازوان برهنه ام
برای دهکده¬هایی که از کنارشان می¬گذشتیم
دست تکان می¬دادم
و آخرین راه های نجات را می اموختم
تا رستگار شوم
آن جا که شعله هایت
هنوز رانهای مرا می سوزانند
و دنده هایم
زیر چرخ های تو ترَک برمی دارند
چنین زنی شرمی از مرگ ندارد
و من چنین بوده ام


I have gone out, a possessed witch,
haunting the black air, braver at night
dreaming evil, I have done my hitch
over the plain houses, light by light:
lonely thing, twelve-fingered, out of mind.
A woman like that is not a woman, quite.
I have been her kind.

I have found the warm caves in the woods,
filled them with skillets, carvings, shelves, closets, silks, innumerable goods
fixed suppers for the worms and the elves:
whining, rearranging the disaligned.
A woman like that is misunderstood.
I have been her kind.

I have ridden in your cart, driver,
waved my nude arms at villages going by,
learning the last bright routes, survivor
where your flames still bite my thigh
and my ribs crack where your wheels wind.
A woman like that is not ashamed to die.
I have been her kind

ذوق زده و مرتضی کلانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز زادروز بزرگ ترین نویسندۀ معاصر ایران است. صادق هدایت که با فاصله بالاتر از همه ایستاده و با قد بلندش از آن بالا بقیه را نظاره می کند.

«چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت. اگر می توانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، می توانستم بگویم. نه... یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نه می شود به دیگری فهماند، نه می شود گفت، آدم را مسخره می کنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.»

زنده به گور، صادق هدایت، تهران، انتشارات جاویدان، چاپ 1، 1309
مهرداد کیا این را خواند
مرتضی کلانی ، امید فرجی ، مرجانه و سارا صادقیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
غرض رفتن است نه رسیدن.
زندگی کلاف سر درگمی است، به هیچ جا راه نمی برد، اما نباید ایستاد. با اینکه می دانیم نخواهیم رسید، نباید ایستاد. وقتی هم که مردیم، مردیم به درک …

محمود_دولت_آبادی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفت عقل و
رفت صبر و
رفت یار
این چه عشق است
این چه درد است
این چه کار

عطار
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قبلا با یه سری از کلمات با هم آشنا شدیم، مثل دلبری، دلتنگی، دلداری، دل گرمی...
بگذار با یه کلمه جدید آشنات کنم؛
دلمردگی!
وقتی که دیگه دلت عاشق کسی نشه بهش میگن دلمردگی، حالا یک نصیحت هم واست دارم، اگه دل کسی رو کشتی دیگه طرفش نیا.
نمیگم نبینتت خوب میشه ها،نه! فقط داغ دلش رو تازه نکن!

هنگامی که باران پیانو می نوازد
R.G ، زهره عمران و نوشین پیشوا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به همین سادگی آدم اسیر می شود...
وهیچ کاری هم نمی شود کرد !
نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید ... !
همین جوری دوتا نگاه در هم گره می خورد...
و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ...
می خواهد پر بکشد... !
عباس معروفی
امید فرجی این را خواند
زهره عمران و نوشین پیشوا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست.

مایاکوفسکی
زهره عمران و نوشین پیشوا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفت، من پیه سوز اتاقم را روشن نکردم، خوشم آمد که در تاریکی بنشینم، تاریکی...

صادق هدایت
زهره عمران و نوشین پیشوا این را دوست دارند
با سلام ودرود
این جملات به درد زندگی این سال ها نمی خورد
من اگر بنشینم
تو اکر بنشینی
چه کسی برخیزد
با من اکنون چه نشستن ها؟
با تو اکنون چه فراموشی ها ؟
از کجا که من و تو
شور یک پارچگی را در شهر بر پا نکنیم ؟
از کجا که من وتو مشت رسوایان را وا نکنیم ؟
۲۸ بهمن
چه سخت است تشییع عشق روی شانه های فراموشی، وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست تا رهگذری بر بی کسی فاتحه بخواند!
۶ روز پیش، شنبه
درود بر همه مهربان ها،سپاس از محبتتان
۶ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می توانم نگه دارم دستی دیگر را
چرا که کسی دست مرا گرفته است
به زنده گی پیوندم داده است
زهره عمران و نوشین پیشوا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مادرم، به پرستارهایی که در بیمارستانهای مختلف، از پدرم مراقبت کرده بودند، حسادت می کرد. دلش می خواست پدرم، سلامتی اش را، فقط، مدیون او بداند. می خواست پدرم، به وفاداری خستگی ناپذیر او، اهمیت بدهد.
دیکتاتوری، روی دیگر فداکاری است.


#مارگارت_اتوود
#آدمکش_کور
امید فرجی این را خواند
حسام الدین حیدری ، زهره عمران و مهدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم توان دیدن دوردست ها را ندارد
مردمی که می آیند
چنان از آن می گویند که دلت برای خودت می سوزد
امروز غمگین و دیروز شاد بودم اما هنوز در حسرتش مانده ام
هر روز که می گذرد دور تر می شوم
آن قدر وضعم خراب است که حتی جیک جیک هم نمی خواهم بکنم
آن سوی دریاها شهری است
گفتم به درد و دلم ادامه دهم و از آن شهر بگویم
اما دیدم فقط من نیستم که هنوز ندیده ام
اینجا کسی بود که بر روی دیوارش نوشته بود

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان ... دیدن ادامه » را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت

ای کاش مردم آن شهر به ما می گفتند
ساخت آن قایق سخت ست
تا قبل از آنکه ببینم آبی دریا را بدانم
قایقی باید ساخت
قایقی محکم که نه آبیها و نه پریان بتوانند دلم را ببرند
آنگاه دلم آرام می شود که این سختی برای آن قایق نیست
برای آن شهر است
شهری که پس از آمدن آن کشتی نوح از دریا
شد برای من و تو آن رویا
آریــانا فدائی این را خواند
سید فرشید جاهد و مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می آید می آید
مثل بهار از همه سو می آید
دیوار
یا سیم خاردار
نمی داند
می آید
از پای و پویه باز نمی ماند
آه
بگذار من چو قطره ی بارانی باشم
در این کویر
که خاک را به مقدم او مژده می دهد
یا حنجره ی چکاوک خردی که ماه دی
از پونه ی بهار سخن می گوید
وقتی کزان گلوله ی سربی
با قطره قطره
قطره ... دیدن ادامه » ی خونش
موسیقی مکرر و یکریز برف را
ترجیعی ارغوانی می بخشد
م. سرشک
bidar moradi این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با عشق توست که می پیوندم
به خدا، زمین، تاریخ، زمان،
آب، برگ، به کودکان آن گاه که می خندند،
به نان، دریا، صدف، کشتی
به ستاره ی شب آن گاه که دستبندش را به من می دهد،
به شعر که در آن خانه دارم و به زخم که در من لانه کرده.
تو سرزمین منی، تو به من هویت می دهی
آن که تو را دوست ندارد، بی وطن است.


"نزار قبانی"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مانند خدا، آن نها یت تحمل ناپذیرتنهایی درابدیت
باید خودم را در این آگاهی ثبت کنم
چون من ِشعرهای من حالا به فرجام خود رسید
وبا این وجود شعر دلتنگ من است
و من در جستجوی دانایی
مسعود این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید