تیوال شعر و ادبیات
T1:03:05:07
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
سمبوسه ی داغ کنار خیابان
سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش
نگاه
نکاه
_لبم سُسی شده؟
_اره
_پاکش کن برام
_بیار جلو لبتو
_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!
بوسه ی گرم در پیاده رو سرد
صدای مامور
بی توجهی ما
نزدیک آمدن مامور
نگاه زیر چشمی به مامور اما ناتوان از جدا شدن
جدامان کرد
به ... دیدن ادامه » زور
_سوار شید باید بریم کلانتری
با لهجه حرف میزد
خندید
از خنده اش خنده ام گرفت
نگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتری
چشمک دژبان وصدایِ ارامش
_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکنن
ترسیده بود
استرس داشت
مامور دیگر
_چه نسبتی دارید با هم؟
نگاهم کرد
انگار سوال او هم بود
_همه چیزمه
_تو شناسنامت زده همه چیزته؟
_شناسناممه!
_چی؟
_هویتمه
_که هویتته؟
_نباشه نیستم
با نگاه خیره بعد از من تکرار کرد
_نباشه نیستم
عصبانیت مامور
_تست الکل بگیرید
_تست الکل چیه؟
_تو حالت خوش نیست...مستی
_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!
_خانوم پاشو زنگ بزن خانوادت بیان
ترسیده بود
آب دهانش را به سختی قورت میداد
_ببخشید توروخدا
گریه اش گرفت
دستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زد
نگاهم میکرد و گریه میکرد
چه خبطِ شیرینی
_دستتو بردار از رو صورتت جانم
گریه
_میگم دستتو بردار یه لحظه
دستش را کنار زد
_قربون اون دماغ تپل و سرخ شدت برم که انقد میاد به پفِ زیر چشمات
پیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتری
گوشم سوت کشید
من سیلی خوردم او صورتش را گرفت!
_ببرینش بازداشگاه تا تلکیفشون روشن شه
جلو آمد
نگاه
نگاه
_دوسِت دا...
کنار پیاده رو
_آقا..اقا
صدای مامور
_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شو
به خودم آمدم
صورتم را گرفتم
گوشم سوت میکشید...
نباشه نیستم...!
نیستی...هستم...
نیستی..هستم؟

زهره عمران این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر می خواهی نگهم داری
دوست من
از دستم می دهی
اگر می خواهی همراهیم کنی
دوست من
تا انسان آزادی باشم،
میان ما
همبستگی ی از آن گونه می روید
که زندگی ما هر دو تن را
غرقه در شکوفه می کند.

جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود ... دیدن ادامه » را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
مارگوت بیکل
مرتضی کلانی و آتوسا ن این را دوست دارند


از آنرو که دوستت می دارم
می توانی بروی
از آنرو که دوستت می دارم
می بخشم بر تو ناراستی را
از آنرو که دوستت می دارم
پاس می دارم زیبایی را
از آنرو که دوستت می دارم
تو ... دیدن ادامه » رهایی

مارگوت بیکل
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج ... دیدن ادامه » دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

” سایه ” صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هوشنگ ابتهاج
موطن آدمی را در هیچ نقشه جغرافیای نشانی نمی توان یافت؛

موطن آدمی در قلب همه کسانی است که دوستش دارند....

ــــ ویلیام شکسپیر ـــــ

از مارگوت بیکل نیست؟ با ترجمه شاملو
۲۱ دى
سلام
بله از ماگوت بیکل با ترجمه شاملوست
۲۲ دى
https://telegram.me/chekamehsabz

سلام دوست عزیز
ب کانال بنده سری بزنید
۲۵ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

موجی دوباره
برمیخیزد

با گردباد شن ،

ای رهروان فردا

تا کوچه های روشن و هموار

راهی دراز درپیش است

وقتی که باد

روبند حریر بیابان را

برمیدارد

از ... دیدن ادامه » روی تپه ها

در جستجوی دیده بیدار است .

ای دوست،

با چشم های باز

سفر باید کرد

هرچند

موجی دوباره

برخیزد

با گردباد شن

کاظم سادات اشکوری
زهره عمران و علی محرابیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است....

#سهراب_سپهری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق حقیقی؛
آیا به راستی بدان نیازی هست؟
عقل و احساس به ما می گوید
که با سکوت از آن بگذریم
همچون ننگی در حساس ترین لحظات زندگی
به راستی که فرزندانِ خَلَف
بی هیچ نیازی بدان زاده می شوند
عشق حقیقی
نمی تواند در میان جمعیت زمین شیوع پیدا کند
چرا که به ندرت رخ می دهد.
بگذار آنان که عشق حقیقی را نیافته اند
بگویند هرگز چنین چیزی وجود ندارد
چنین باوری
مرگ و زندگی را برای شان آسوده تر خواهد کرد

ویسواوا ... دیدن ادامه » شیمبورسکا/ترجمه بابک زمانی
bidar moradi این را خواند
شمس ، حمید فراهانی ، رضا تهوری ، Benighted ، کاوه علیزاده و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهى نخواستن در یک لحظه اتفاق میفتد.
در یک لحظه بارِ همهء خواستن و دوست داشتنت را زمین میگذارى و دیگر زورت به بلند کردنش نمیرسد.
مثل وقتى که میشنوى: "نذار مهمونت معذب باشه"
و تو را انگار با مسلسل به رگبار میبندند.

یا اینکه "تا وقتى نزدیک من نیستى حرف نزن"
و همه چیز در دلت تمام میشود.
خواستن و دوست داشتن رنگ از رخشان میپرد.
دوستى ات هم تمام میشود.

یا مثلاً "آره من بیشعورم، تو ببخش"
و بخشش معنى اش را از دست میدهد.
همهء اینها در یک لحظه اتفاق میفتد.

مثل دیدن چشمانت که برق و جانِ همیشه را ندارند.
مثل ... دیدن ادامه » دوستت دارمى که مدتهاست نه شنیده و نه دیده میشود.
مثل خانه اى که شور و گرمىِ خانه را ندارد.
مثل من، وقتى از خواستن و دوست داشتن، خالى شدم و خالى ماندم.
جاىِ آن خالى را، جاى آن حجم از خواستن و دوست داشتن را در من دیگر همان چیز قبلى پر نمیکند.
دیگر شنیدن دوستت دارم از زبانت دلگرمم نمیکند.
دیگر نمیتوانم فکر کنم دلت بودنم را میخواهد وقتى میگویى "باش"

میان صفحهء وسیع دوست داشتنم حفره هایى هست. حفره هایى که میبینمشان، میشناسمشان، و دوست دارمشان!
حفره هایى که انگار نه فقط در دلم، که در نگاهم هم هستند. انگار کن که وقتى به تو نگاه میکنم، تو را دیگر نه مثل همیشه، که حفره حفره میبینم.
سوراخ سوراخ و ناقص.
اینها همه از قدرت کلمات است که وقتى با شتاب از کمان در میروند
میشنویشان و یک چیزى ته دلت میسوزد.
ناگهان و پر شتاب.
آنقدر که فرصت نمیکنى بگویى "آخ"

گاهى در لحظه اتفاق میفتد نخواستن.
در همان لحظه که کلمات امان ندادند بگوییم "آخ"
فقط به خودمان آمدیم و دیدیم حفره حفره ایم و دوست داشتنمان زخم خورده است، آماس کرده و ملتهب است.
تیمارش میکنیم که خون نریزد حداقل از زخمهایش.
با پادرمیانىِ جادوىِ زمان، خونش بند میآید، التهابش از بین میرود، ورمش میخوابد، اما جایش میماند.
این را وقتى میفهمى که میخواهى دوباره دوست بدارى و نمیتوانى.
درست تر شاید این است که بگویم مثل قبل نمیتوانى.
شکل و نوع و جنس دوست داشتنت تغییر میکند.


من امروز، تیرهاىِ بزرگِ به جان نشستهء دیروزم را نه اینکه دوست بدارم، اما به یاد دارمشان.
آنها یادگار و یادآور نقطه هاى عطف من و زندگى من اند.
یادگار همهء آن لحظه هایى که به چلهء دل نشستند.
با تمام جزئیات.
حالا خودِ سخت جانم را به جان دوست میدارم و بابت اینهمه مقاومت و همراهى محکم به آغوشش میکشم.
خودم خوب میداند که اگر نداشتمش، زندگى بدون این حجم از دیوانگى، ذوقى چنان نداشت که هیچ، چیزهاى خوبِ زیادى را کم میداشت.

پرندیس این را خواند
مرتضی کلانی ، شبنم ز ، حمید فراهانی ، bidar moradi و علی محرابیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ناپلئون به فونتان می گفت:
« می‌دانید چه چیز را ، بیش از همه تحسین می‌کنم؟
این که زور نمی تواند چیزی بنیاد نهد.
در دنیا فقط دو قدرت وجود دارد: سرنیزه و اندیشه، سرانجام سرنیزه مغلوب اندیشه می‌شود»
پس به اندیشه معتقد باشیم. حتی اگر قدرت، برای فریفتن ما، نقاب عقیده یا رفاه به چهره خود بزند.
_ ناله و زاری دوای درد اندیشه نیست، کافی است در راه نجات آن بکوشیم.


#آلبر_کامو
@kaffeadabiyat
bidar moradi این را خواند
حمید فراهانی ، زهره عمران ، رها باصفا و علی محرابیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حریفا ، میزبانا،
میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
(م.امید)
همیشه بر آنم که دل کسی را نشکنم
اما وقتی به خودم نگاه می کنم
تکه تکه ام...

ایلهان_برک
با درود پرندیس عزیز
هیچ کحا هیچ زمان فریاد زنده گی بی جواب نمانده است
به صدا های دور گوش می دهم از دور به صدای من گوش می دهند.

نازنین ! جامه ی خوب ات را بپوش
عشق ما را دوست می دارد
۰۳ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دی ماه ، به زبان پهلوی دی دیو باشد ، بدان سبب این ماه را دی خوانند که درشت بود و زمین از خرمی ها دور مانده بود ، و آفتاب در جدی بود ، و اول زمستان باشد .

# نوروز نامه خیام
جدی : یکی از صور فلکی
bidar moradi این را خواند
behrad rad ، Benighted ، زهره عمران ، حمید فراهانی و عمو فرهاد قصه ها این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی میدانید یک نفر دوستتان دارد
وقتی میدانید حضورتان مهم است
حتی در حد چند ثانیه...
وقتی میدانید اگر بی خبرش بگذارید
خود خوری میکند...
وقتی همه ی این ها را بهتر از خودش میدانید
پس چرا یکهو غیبتان میزند؟!
چرا میروید و دیگر خبری ازتان نمیشود؟!
پیش خودتان چه فکری میکنید؟!
لابد میگویید مشکل خودش است
میخواست دوست نداشته باشد...!!
اینطور که نمیشود جانم! مثل این میماند که
تو با هزار امید و آرزو پیش دکتر بروی
بعد دکتر بگوید من کار دارم
میخواستی مریض نشوی...!
میبینی...؟! ... دیدن ادامه » همین قدر درد دارد

#محسن_دعاوی
خدا بیامرزه امواتت!!
همه ی اینارو میدونن بعد میرن، وقتیم میان با عذرهای بدتر از گناه....!!!!!!!!!!!!!!
۳۰ آذر
البته هر رفتنی، بی دلیل نیست
لابد دلیل داشته...
گرچه دل ترک کردن داشتن هم خودش... یه مسئله ی دیگه است!
۱۰ دى
واقعا نمیدونم دلِ ترک کردن داشتن ، دل میخواهد یا دل نمیخواهد...
۱۰ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم
و صدائی
بشنوم
که با من می گوید
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد
نیاموخته ام
گوش فرا دادن
به صدائی را
که با من در سخن است
و بی وقفه می پرسد
من به دین «لحظه»چه هدیه خواهم داد.

مارگوت بیکل ترجمه بامداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

مارگوت بیکل ترجمه بامداد
پرند محمدی این را خواند
مریم عظیمی ، تیلا بختیاری ، پرندیس و حمید فراهانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک شعر حیرت انگیز
-----------------------------
مثل پرنده ای که در شوق مردن است

مثل شکوفه ای که در شور ریختن

مثل همین پرنده ی خاموش کاغذی

آنجا نشسته بود

نگاهش پرنده وار

و پشت او به باران:

باران پشت پنجره بارید و ایستاد

من ... دیدن ادامه » بیم داشتم که بگویم:

- شکوفه ها همه از کاغذند.

من بیم داشتم که بگویم:

- پرنده را

نه سال پیشتر

توی بساط دستفروشی خریده ام

و چشم های او را

از شیشه های سبز، تهی کرده ام.

من بیم داشتم که بگویم:

- اتاق من

- خاموش و کاغذی ست

- باران پشت پنجره باران نیست.

باران پشت پنجره

بارید

ایستاد

من بیم داشتم

مثل همین شکوفه ی خاموش

مثل همین پرنده ی خاموش

آنجا نشسته بود

و پشت او به پنجره ی سبز.

من بیم داشتم که شبی موریانه ها

بیداد کرده باشند!

(م- آزاد)
درود و سپاس برای این انتخاب خوب .
و من چه قدر شعر های م..آزاد را دوست دارم .
۲۸ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حالا بیا برویم
برویم پای هر پنجره
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهواره‌ی بنفش
همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟
ها ... دیدن ادامه » ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

"سید علی صالحی"
مجموعه ی نامه های سیدعلی صالحی قیامتگاه عشق است!
از انتخابتان خیلی تشکر میکنم. حالم خوب شد.
//
قبول نیست ری را... بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه ی بی جفت آبها را ببوسد ، برود تا پشت بال پروانه ، هی ... دیدن ادامه » خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند...
۲۷ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شعر زمستان نیمایوشیج
در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی­سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …

من چراغم را در آمدرفتن همسایه­ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود،

باد ... دیدن ادامه » می پیچید با کاج،

در میان کومه­ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده­ی باریک

و هنوز قصه بر یاد است

وین سخن آویزه­ی لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.


موضوعات مرتبط: اشعار نیما یوشیج ، شعرهای مربوط به فصل زمستان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه
تو بودی که گفتی چمن می دود
تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری
به اَسرار خواهی رسید
تو را نام بردم
و ظاهر شدی
تو از شعله‌ی گیسوانت
رسیدی به من
من از نام تو
رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد
تو گفتی سلام
گل و سنگ برخاستند.

"عمران صلاحی"

از کتاب: پشت دریچه ی جهان
چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم

... دیدن ادامه » چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

هوشنگ ابتهاج
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید