تیوال کیان | دیوار
T1:18:52:59
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
« آقازادگانِ عاشق پیشه »

" دریغا ای ایتالیای برده! ای میهمانسرای رنج، ای کشتی بی ناخدا که در میان طوفانی سهمگین ره میسپری، تو دیگر ملکۀ سرزمینها نیستی که فاحشه خانه ای هستی و امروز ساکنانِ تو هیچیک بی جنگ و جدال به سر نمی برند و حتی آنها که در درون قلعه و حصاری واحد و خندقی مشترک می زیند یکدیگر را به چنگ و دندان می درند.
ای بینوا ! به پیرامونِ سواحلِ دریاهای خویش نیک بنگر و پس آنگاه به اندرونِ خود نظر افکن و ببین که آیا در تو جایی توان یافت که از صلح برخوردار باشد؟
اکنون که زین تو خالی ست، چه سود که جوستینیانو (امپراتور سابق) عنان ات را مرمت کرده باشد (قوانین را اصلاح و تغییر داده باشد) که اگر چنین دهانه ای در کار نبود، باری تو را شرمی کمتر از این می توانست بود.
ای قوم (کلیسائیان) که می بایست درستی پیشه می کردی و اگر مفهوم آنچه خداوند گفته است را درست دریابی قیصر (امپراتور) را بر زین باقی می گذاشتی، بنگر که چگونه این حیوان (ایتالیا) به خاطر آنکه دیگر مهمیزی ندارد و عنانش نیز در دست چون شمایی ست، سرکشی پیشه کرده است.
ای آلبرتوی آلمانی (پسر امپراتور فقید پیشین که برای تاجگذاری نرفت) که این ماده اسبی را که چموش و گردنکش شده است به جای آنکه رکاب زنی، به حال خویش رها می کنی. کاش کیفری عادلانه از جانب آسمان بر دودمان ات نازل شود که ناشنیده و نامشخص باشد (آلبرتو توسط برادرزاده اش بطور غافلگیرانه به قتل رسید) زیرا تو و پدرت که بخاطر آزمندی در سرزمین خویش رخت افکندید، باغ امپراتوری (کشور) را دیدید که به شوره زاری در آمد و همچنان خاموش ماندید.
ای مرد سهل انگار بیا و مونتکی ها (مونتاگو ها) و کاپلتی ها (کاپولت ها) ی ورونا را ببین که از هم اکنون غرق عزایند و در بیم و هراس عمر می گذارند. بیا و رُم ِخویش را ببین که چون بیوه زنی دور افتاده می گرید و روز و شب تو را می خواند و می گوید: "ای قیصر من، چرا ترکم گفته ای؟"
و اگر اجازت گفتار داشته باشم می گویم که: " ای رب الارباب صدرنشین (خدا) که به خاطر ما بر زمین به صلیب کشیده شدی، آیا دیدگان پاکبین ات را به جایی دگر دوخته ای؟ یا آنکه در بارگاهِ عقلِ حاکمِ خود، ما را وسیلۀ خیری فراهم می آوری که خودمان را پیشاپیش از آن آگاهی نمی توان بود؟ زیرا که جمله شهرهای ایتالیا را فرمانروایانی بس ستمگر است و در همۀ این شهرها هر بی سر و پائی سر آن دارد که مارچلی (انقلابی‌ گرِ 50 سال پیش از میلاد مسیح که علیه سزار قیام کرد) شود.
(به طعنه و کنایه) : ای فلورانس من (پایتخت اقتصادی وقت و مبدأ رنسانس ایتالیا) ، تو شاد از آن می توانی بود که این جملات معترضه تو را شامل نیست (درحالیکه بدترین وضعیت را نسبت به دیگر شهرها داشت) زیرا که مردمان تو اجل از اینچنین سرزنش اند! بسیار کسان دگر دادگستری در دل دارند اما آن را جز با احتیاط فراوان چون تیری از کمانی سخت نکشیده بیرون نمی کشند، در عوض مردم تو این دادگستری را بر زبان دارند. بسیار کسان دگر از قبول مناسب دولتی سر باز می زنند اما مردم غیرتمند تو بی آنکه آنان را به سمتی خوانده باشند بانگ می زنند که: "آمادۀ کاریم" ! پس اکنون شاد باش که تو را شادمانی باید کرد تو را که توانگری در صلح و صفا به سر می بری تو را که عاقلانه زندگی می کنی و نتیجۀ کارت نشان می دهد که چه سان راست می گویم!
(با استهزاء) : در آتن که با آن همه نظم و ترتیب واضع قوانین کهن بودند اکنون در برابر احکام موشکافانه ات، آنچه را که در اکتبر رشته ای به نیمۀ نوامبر نمی توانند رساند. (خلق الساعه بودن قوانین و واژگونی و جابجایی یک شبۀ دو جناح سیاسی سفیدها و سیاه ها). تو خود می دانی که از آن زمان که به یاد توانی آورد چندبار قوانین و سکه ها و قاضیان و شیوۀ زندگانی خویش را تغییر داده ای و کسانٍ خود را عوض کرده ای. و اگر حافظه ای نکو داشته باشی و روشن بینی کنی، خود را همچو آن بیماری خواهی یافت که در بستر خویش آرام نتواند بود و پیوسته بدین سو و آن سو می غلتد تا مگر بر درد فائق آید."
کمدی الهی/دفتر دوم/سرودۀ ششم.

«رومئو و ژولیت» ِشکسپیر مربوط به دختر و پسری از دو خانوادۀ حاکم و اشرافیِ مونتکی و کاپلتیِ شهر ورونای ایتالیا در سالهای آغازین قرن چهاردهم هستند که دانته در فرازهای فوق از دفتر دوم کمدی الهی به توصیفِ ستم پیشگی زمامداران، جنگهای داخلی، هرج و مرج و بی تفاوتی مردمِ وقت آن زمان پرداخته و حُکام سهل انگار و عافیت طلب را در مرتبۀ برزخ طبقه بندی نموده است. اما در عوض شاعر شهیر انگلیسی در نمایشنامۀ خود، با پایان دادن به جنگ بین دو خانواده پس از مرگ فرزندانشان، راه را بر امید باز گذاشته است، عشق را مأوا و ناجی بشریت از رنج و تاریکی معرفی نموده و مرگ را الزامی مقدر جهت تحقق آرمان ها دانسته است تا کمال و جاودانگی را در عشق نمایان سازد و اینگونه یکی از تلخترین ملودرام های ماندگار تاریخ ادبیات را بر پایۀ داستان و سلسلۀ علل رخدادها خلق نمود. اما ما در سالن سمندریان با نمایشی روبرو هستیم که نامش با واژۀ دیابولیک به معنای اهریمنی و شیطان صفتی آغاز می شود یعنی توصیفی از رومئو و ژولیت که بیشتر می توان معرف احوال شهر ورونا و اهالی اش در برزخ دانته دانست تا آنکه قرینه و قرابتی با کیفیت رمانسِ عشاق داشته باشد، بلکه یک تراژدی شخصیت محورِ معاصر مبتنی بر سیال ذهن و با چاشنی عشق حاصل این بازنمایی ضدساختار است که خبر و نشانه ای از لحن قصه گویی قرن هجدهم در آن یافت نمی شود لیکن مصادیقی از روز را به عاریت گرفته است.

همانطور ... دیدن ادامه » که پیش تر گفته شد نمایش حاضر، بازنمایی برونگرایانۀ امری دیابولیک از وضعیتی اجتماعی ست و نه عاشقانه ای جگرسوز:
صحنه ای عریض که دو منتهی الیه چپ و راست را به هم متصل می کند و اولین کلامی که در سالن طنین می افکند: "شما طرفِ کدوم هایید؟ این طرفی ها یا اون وری ها؟" خطاب به لاشۀ مردگانی کفنپوش که بر کف صحنه به هر دو سو گسترانیده شده اند و بیش از هرچیز تداعی کنندۀ قربانیان منازعات سیاسی اند که توسط طراحی دو سویۀ جایگاه تماشا، چنانکه از چپ یا راست بودنِ جناحین اهمیت زدایی شده است، همچنین تقارن ماهوی ایشان با کارکرد مشابه را نیز متناظر ساخته است. کشتگانی که نه در تابوتِ مسیحیان بلکه مستتر در کفن، یکی از کنایات اثر به مدلولِ چشم آشنای مضارع استمراری را متجلی می سازند. کم نبوده اند نه در پیشینۀ ابناء بشر و نه در تاریخ معاصر کشور، صفوف کفنپیچی از پیر و جوان، زن و مرد، که از رجزخوانی، زورآزمایی، سهم خواهی و سلطه جوییِ صاحبان قدرت و ثروت، نقش بر زمین برجای مانده اند و اینک در ایران شهر، تماشاگرِ دو آقازادۀ اشرافی از دو گروه حکمران هستیم. دختری تجددخواه با تفنگی در غلاف و سوار بر اتومبیل که اغواگرانه سلاح در دستان خام خیالِ جوانکی گورکن می گذارد تا در عبث-سودای بوسه ای از کامِ قدرت، جان بر کف به سمت آن دیگر بزرگزاده یورش برد و در مسلخِ پسری سنتگرا با قمه ای خونریز در پرِ شال و چفیه ای بر گردن، در خون خود بغلتد در هنگامه ای که آقازادگان در قاب دوربین به خودستایی و در صفحۀ اول جرائد به عکس جمعی عاشقانه مشغولند و حتی اگر زمانی رسد که فروغی در سینه هاشان افکنده شود و دلی به وصال و وحدت گرم کنند چه سود که والدینشان برای حفظ قلمروی خود حتی از سوزاندن مهره های خودی فرو نخواهند گذاشت: "نباید روزی برسه که به جای مونتاگو ها و کاپولتی ها بگویند رومئوها و ژولیت ها" پس عشق را بر نمی تابند و نوزادان آینده سازی که از این انحطاط هرگز زاده نخواهند شد را پیش از نطفه دفع شر می نمایند و در این میان راهبی که رویای سبوحیت و بناشدن عبادتگاهی بر قبرش را دارد خود نیک می داند که "آبی از این چوپان برای بره گان گرم نخواهد شد" وقتیکه جیره کش انفیۀ نذوراتی ستمپیشگان است و اینچنین دست رد بر سینۀ سوختۀ گورکنی خاکسترنشین و خمیده پشت از بار جور می زند که: "من فقط راه جهنم رو بلدم نشون بدم" و این همه، زیر پوستِ شهری شلوغ و پر تردد در جریان است که مردمانش برای رسیدن به قطار استثمار و سوار شدن بر سرِ هم از یکدیگر سبقت می گیرند بی آنکه دیگر به یاد آورند یا برایشان مهم باشد که در اعماقِ سالهای پیدایشِ این شبکهٔ هزارتوی ارتباطی و انتقالی چه کسان که مقتولِ دستان زنجیره ای نشدند و چه برگه های تقویم که تا امروز به نامِ "فتنه" و "حماسه" سند نخورد.

از این رو به زعم نگارنده اثری که گروه تئاتر بازی به صحنه برده اند را بیشتر استوار بر کمدی الهی باید دانست تا شکسپیر و این ناظر به قدرت هنر در آفرینشهای بدیع با کارکرد گسترده در هر عرصه ای به اقتضای زمانه است که بسیاری را امید می دهد و بسیاری را بیم.
امیدوارم نوشتار حاضر در حظ دوستانی که قصد تماشا دارند مفید واقع شود.
کیان اندیشه ورز و عزیز بسیار از قلم و تحلیل ات لذت بردم ...درود بر ذهن ورزی درخشانت ... خوشحالم که همیشه با قلم تابنده ات زوایای دیگری از یک اثر را موشکافی می کنی تا از راه تعمیق و تامل به افق هایی پنهان تر یا متفاوت تری از یک اثر برسی
حضور و وجود اندیشه در ... دیدن ادامه » این محمل متبرک باد
درود بر تو رفیق مداقه گر و متفکرم
۱۶ دى
کیان عزیز، ضمن احترام به دقت نظرت که تحسین برانگیز است، باید بگویم من در مواجهه با نمایش حتی پس از خواندن نقد جالب و روشنگرت، تمام اجزای آنرا مو به مو دارای مصادیق سیاسی در اجتماع کنونی نیافتم و دنیای نمایش را در عین اشاره به وضعیت حال این سرزمین بزرگتر ... دیدن ادامه » از این جغرافیا و این زمانه میبینم.
۱۸ دى
امیر عزیز لطف هنر به همین جهانشمولی و زبان فراملیتی اش است و درود بر نگاه و اندیشۀ شما و همۀ هنردوستان.
۱۸ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مژده به دوستداران تئاتر که این شبها در سالن استاد سمندریان خبری از پله نشینی و کف خوابی نیست.
سپاسگزارم از تصمیم گیرندگان و تهیه کنندگان این نمایش که با امتناع از فروش بلیت خارج از ظرفیت، کرامت شخص تماشاگر را یادآور شده، صحه گذاشتند و در عین حال به نسبت ارقام امروزی و باتوجه به مدت نمایش و نام و تعداد عوامل و میزان اکت و انرژی دوازده بازیگر بهای عجیبی برای بلیت تعیین نکردند. متشکرم از آتیلا پسیانی که هر شب حاضر می شود تا با وسواس بر حفظ شأنِ فعلِ تماشا تأکید نماید، حتی اگر در نظرِ رویکردِ مخالف از مقبولیت و محبوبیتش کاسته شود.
به دوستانی که قصد تماشا دارند:
نمایش دیابولیک رومئو و ژولیت نه بهترین است و نه چنین قصدی دارد. نه در مورد رومئو است و نه ژولیت و نه حتی عشق. بلکه یک چیز است: بازنمایی برونگرایانۀ یک امر واقعِ دیابولیک به اقتضا و موضوعیت روز ... دیدن ادامه » در تمثال یکی از آثار شکسپیر. که نه اعجازی در اجرای آن رخ می دهد و نه نقش آفرینی های تأثیرگذارتری نسبت به آنچه پیش تر از بازیگرانش سراغ داریم را شاهد خواهید بود. نقش اول این اثر پرداختِ متن و نقش مکملش موسیقی ست. آوای تیوال دوست خوبم آریو راقب کیانی با کارگردان عزیز بسیار راهبردی ست فلذا بفرموده تلاش نمایید از تحلیل روانکاوانه و یا جامعه شناسانه پرهیز کنید تا عیان ببینید و فاش بشنوید.
خوشحالم که این نمایش را به تماشا نشستم، دغدغه و شهامتشان را ارج می نهم.
کیان عزیز ، ممنونم ازت که همراه بودی با گفتگوی تهیه شده و چه خوب که مسائل اشاره شده توانسته یافته ها و جمع بندی های شما از نمایش را با اندیشه های نویسنده و کارگردان همسو و همراه سازد.

۰۸ دى
آریوی عزیز درود بر شما دوست هنرمند و اندیشه پرورم و سپاس از حضور بسیار ارزشمندتان.
۰۸ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علیرضا شیخان و گروه عزیز بازیگران
هنر باید داشت که مرا نزدیک به دو ساعت در گرما بر روی یک نیمکت بدون تکیه گاه بنشانید تا به صحنه ای خالی از دکور و اکسسوارِ خاص خیره شوم درحالیکه عمداً یا سهواً حتی کوچکترین تغییر و تنوعی در نورپردازی صحنه به یاری بصری ام نگماشته اید و با همۀ این احوال همچنان پس از اتمام نمایشتان احساس خوشایندی داشته باشم و با لبخندی بر لب و فکری در سر سالن را ترک نمایم. چه رسد اگر از همراهی که دومین تئاتر عمرش را دیده است جملۀ "مرسی خیلی جالب بود" را بشنوید.
هنرتان را ارج می نهم و سپاسگزارم.
من هنوز بعد از یک هفته ازین نمایش سرشارم. خوشحالم که موفق به تماشایش شدی کیان عزیز.
۲۴ آبان
در مورد کَستینگ عالی این نمایش هم باهات موافقم کاملن.
۲۹ آبان
ممنونم از شما جناب کیان.امیدوارم
۲۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ در هیچ را در شب دوم با موضوع عشق به تماشا نشستم.
یک خاطرۀ شیرین و یک تجربۀ نامتعارف توسط نمایشی ساده، صمیمی و بی تکلف که مبتنی بر بداهه در هر شب به یک موضوع مجزا می پردازد.
به نظرم هرچند که همه چیز کاملاً ایده آل نبود اما حتی با تصور یکی دو بار تمرین قبل از هر اجرا، همچنان پیشبرد داستان و انتقال مضامین با این اتودهای کم نقص و به این شکل مؤثر توسط افرادیکه به راستی با صحنه سرشته شده اند، دلپذیر و البته دغدغه مند و تأمل برانگیز است.
پیشنهادی که به عوامل دارم در نظر گرفتن تخفیف برای خریداران چند اجراست چون ولع تماشای هنرآفرینی عزیزان حول دیگر موضوعات برای ما در حالی باقی ست که بحث هزینه نیز مطرح است.
عالیا ، نیلوفر ثانی و رومینا خلج هدایتی این را خواندند
محمد رحمانی و مهدی حسین مردی این را دوست دارند
کیان جان با خواندن مطلب شما و البته جناب مردی گرامی به دیدن نمایش بسیار راغب شدم
فقط سوالی داشتم آیا همه بازیگرانی که اسامی شان در معرفی آمده هر شب به اتفاق به اجرای موضوعی متفاوت می پردازند یا هر شب یکی از بازیگران هستند؟
اساسا تغییر بنیادی یک نمایش ... دیدن ادامه » در هر شب اجرا ایده منصفانه ای به نظرم نمی رسد!!
۱۷ آبان
تلمذ می کنم عزیز سپاسگزارم.
۱۷ آبان
اختیار دارید ..می آموزم از محضرت رفیق..
۱۸ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جنازه های گمنام رو بهونه کردند برامون، تا عادت کنیم اون صورت هایی که دوستشون داریم رو کفنپوش ببینیم.
کیان گرانقدر یکی از توانمندی های ویژه تو دوست ارجمندم در کنار توانمندی های بسیار دیگرتان ؛ انتخاب دیالوگهایی است که می تواند جوهر ه و فلسفه ی وجودی یک نمایش را کم و بیش نمایان کند .. درود بر تو و انتخاب هایت
۱۰ آبان
ابرشیر عزیز درود و سپاس از توجه و مهری که مبذول می دارید.
۱۰ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو تورات موسی میخوندی و من کاپیتال مارکس. حقیقت اینه که هر دو حرومزاده های ولدزنای یک فاحشه ایم.
تو گویی دیالوگها روی بردار زمان و مکانست که ماندگاری می یابند :)
درود بر ذهن روشنبین فردریش دورنمات
۰۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رذل حقیقتگو: بروید! بروید و در سکوت، همانی باشید که همواره با خود حمل می کردید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به پاس وجودِ فریبا ها ، نادیا، علیرضا، آرش ها، مانی، بابک ها، و پیام لاریان
با صدای شاعر، علیرضا آذر:
http://s8.picofile.com/file/8268859426/Alireza_Azar_Tomor_2.mp3.html

زندگی یک چمدان است که می آوری اش
بار و بندیل سبک می کنی و می بری اش

خودکشی، مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دستِ کم هر دو سه شب، سیر به فکرش هستم

گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم
به سرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بی گاه شقیقست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان ... دیدن ادامه » دست تو و ترس به چشمان من است
این، غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده، داد بکش
هی تکانم بده، نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم
طوری از ریشه بکش اَره که کوتاه شوم

مثل سیگار خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هرچه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین، زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت این همه سیگار نکش

آن به هر لحظۀ تبدارِ تو پیوند منم
آنقدر داغ به جانم که دماوند منم

توله گرگی که در اندیشۀ شریانِ منی
کاسه خونی، جگری سوخته مهمان منی

چشم بادام، دهان پسته، زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم

سیب سیب است، تن انگیزۀ هر آه منم
رطب عرش نخیل او، قد کوتاه منم

ماده آهوی چمن، هوبرۀ سینه بلور
قاب قوسین دهن، شاپریِ قلعۀ دور

مظهرِ جان پلنگ ام که به ماه می بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماه بیرون زده از کنگرۀ پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکین ات تب دریاچه قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرن اتم

موی برهم زده ات جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من! تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بند توام آزادم

چشممان خورد به هم صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این، کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماهِ من روی گرفت و سر مریخ نشست

آسِ در مشت مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چای داغی که دلم بود به دستت دادم
آن قدر سرد شدم از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چمبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده خود پیر ترم
از خرِ زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویۀ ساتورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سرِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دود، دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر محیاست، مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست، مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند، مبادا که تو را
پیِ یک شام بزرگند، مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است، مبادا که تو را
مرد بدنام زیاد است، مبادا که تو را

پشتِ دیوار نشستند، مبادا که تو را
نا نجیبان همه هستند، مبادا که تو را

تا مبادا که تو را باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای، پهنه سراب است نرو
برف و کولاک زده، راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم

بی تو پتیارۀ پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم، وسعت پشتم خالی ست
گل تو باشی، منِ مفلوک دو مشتم خالی ست

بی تو تقویم پر از جمعۀ بی حوصله هاست
و جهان، مادر آبستنِ خط فاصله هاست

پسری خیر ندیده م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پرم، دلهره کافی ست، خدایا تو ببخش
خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

از 19 مرداد تا حالا
کجایی عزیز . . .

۰۶ مهر
کیان گرانقدر
سپاس از این اشتراک زیبا. من به شدت شیفته این آهنگ موزون و زیبا هستم...
عالیست... عالی..
۱۲ مهر
پرند بانوی مهربان متشکرم از توجه شما و خوشحالم که مقبول واقع شد.
۱۴ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جالب بود. به جز موقعیتی که نمایش را شکل می داد همچنین پناهگاه های زمان موشکباران جنگ را نیز برایم تداعی ساخت.
دوست همتیوالی عزیز هادی عیار پیش تر در برگۀ نمایش توضیحات مبسوطی ارائه فرموده اند از آن جمله پرداخت های بهتری که در متن می توانست صورت پذیرد و فقدانشان اثر را متأثر ساخته بود در کنار ایده های خوبی که از درب تماشاخانه تا پایان مشهود بودند.
دیدمی دوست داشتنی.
زودتر از من کار رو دیدین :-)
۲۰ مرداد
عباس عزیز ادبمندم:) و خوشحال که نمایش به دلتان نشست. امیدوارم از اشتراک تجربه تان محروم نفرمایید دوست خوبم.
فقط توصیه ام به رفقا این است که اگر تشریف بردید ننشینید و صداها را دنبال کنید.
۲۰ مرداد
گفتنی ها در متن جناب عیار هست
و توصیه لازم در متن جنابتان
بر این دو فزودن، نتوانم

پاینده باشی
۲۲ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
« پیدا (نه) کنید پرتقال فروش را »

{قسمت دوم}

یک مثلث متساوی الاضلاع فرض بفرمایید که به مرکزیت هر کنج، دایره ای به شعاعِ ضلع مثلث ترسیم شده باشد. اگر این سه دایرۀ حلقوی طوری در هم تنیده شوند که هر کدام از آنها، زیرِ حلقۀ قبل و روی حلقۀ بعد باشد، در اینصورت تداخل توپولوژیکِ این سه حلقه سامانه ای می سازد که در آن هیچ حلقه ای در حلقۀ دیگر محصور نیست با این حال با گسستنِ هر حلقه، کلِ مجموعه از هم می پاشد زیرا هر دو حلقه توسط یک حلقۀ سومی گره خورده و چفت شده اند. ژاک لاکان در تبیین ساختار روانی انسان این گره برومه ای را به عاریت گرفته و از این سامانه بعنوان نمادی از ساختمان نفسانی یاد نموده تا به مدد آن مفاهیمِ مدنظرش را منتقل نماید.

صابر ابر در پرتقال های کال احتمالاً سعی داشته تا چهار جهان از چهار جنس متفاوت را در معرض دیدِ تماشاگرش بگذارد:
اول، جهانِ فردی که پشت به تماشاگران و رو به دو مانیتور در زیرِ دو تابلوی ال-ای-دی با اعداد 107 و دو نمایشگر بزرگی که حالات و درونیاتِ پرسوناژها را به تصویر در می آورد نشسته است و تا انتهای نمایش بدون آنکه کلامی بگوید و واردِ بازی شود این ظن را در مخاطبِ صحنه ایجاد می کند که راهبر و کنترلچی این سیستم است.
دوم، دنیای سمت راست اتاق هتلی در پاریس که مترجم و همسرش کرایه اش می کنند.
سوم، فضایی در سمت چپِ صحنه که زن نویسنده ای با نام جعلی جانی مارچ در آن زندگی می کند.
چهارم، صحنِ میانه که با ورود دخترکی مسافر در رویای سوپراستار شدن و ایفای نقش به جای الیزابت تیلور، ساخته می شود.

حلقۀ اولِ گره برومه را لاکان ساحتِ واقع نام گذاری کرده است. مخفیگاهِ کابوس واری از هر آنچه که قابل بیان نیست، ماهیت های غیرعینی و غیرقابل لمسی که به زبان کرنش نمی کنند و از سیطرۀ نمادها تمکین نمی کنند و از شناخته شدن گریزان اند. هستی شان به پیش از به وجود آمدنِ زبان و اندیشه باز می گردد اما برای سخن راندن در مورد آن مجبور به شکستن ماهیتشان در کلام شده ایم با این حال هرگز در تصاویر و تعاریف و واژگان کاملاً محقق نمی شوند. گرسنگی، حالتی که ترس نام گرفته، آنچه که مبتلایان به وسواس را وادار به اضطراب می کند، عاشقیت، لذت، خشم، مفهومی که در یک کلام پول نامیده می شود و ... همگی از جمله توده های مبهمی از حروف هستند که در ساحت امر واقع خودشان را از دسترس ما خارج کرده اند با این حال برای صحبت از آنها به نمادها و تعاریف تمسک می جوییم.
حلقۀ دوم ساحت خیال در گره برومه است که در دوران کودکی شکل گرفته و در بزرگسالی به تکاپو افتاده و همچنان تکامل می یابد. امر خیالی همان تصویر شخص از خود و مفهومِ من در اوست که بیانگر خواستگاهِ شخص از خودش است. از این رو ساحت خیال مملو از آینه های تو در توست که تصاویر متعددی از خود را در بر گرفته است. اولین تصویری که در ساحت خیالی شکل می گیرد تصویری ست که کودک بدون شناخت خود به دنبال بازتابش در دیگری ست و با تقلید از دیگران خود را رفته رفته یافته و این فرایند بعدها نیز به اشکال اجتماعی ادامه می یابد.
حلقۀ سوم گره برومه امر نمادین است. جولانگاهِ زبان و کارگاهِ تشخیص و تفهیم واقعیاتِ زندگی ست تا چیزها از یکدیگر متمایز شوند و منظور گویا و پدیده ها قابل وصف شوند. امر نمادین غرقه در دریای واژگان و سمبول هاست تا زندگی اجتماعی میسر، اندیشه شدنی و قوانین و روشها مدون گردند و اینگونه هر پدیده ای دلالت بر حدوثِ پدیده دیگر نماید و نظم بر ذهن آدمی حاکم شود. از نظر لاکان امر نمادین شامل همۀ آنچه در ارتباط با "دیگرانی" جز خود شناخته می شوند است از این رو روانپریشان از این حیث کمتر قابل درمان اند زیرا از ساحت سمبولیک فاصله داشته و مهارت ارتباط با واقعیاتِ این جهانی در آنها نحیف و در عوض در ساحت امر واقع غوطه ور شده و توانِ تطبیقِ خود با ساحت نمادینی که شکل واکسیناسینه ای از امر واقع هست را ندارند.
حلقۀ ... دیدن ادامه » چهارم در نظر لاکانِ متأخر فضای میانه ای ست که محصولِ برهمکنشِ حلقه های گره برومه ای است یعنی ساحتی که پاره ای از هر سه امر واقع، امر نمادین و امر خیالی را در بر می گیرد و وجه اشتراکِ آن سه است. این ناحیۀ مرکزی جایی ست که مطلوب گمشده در آن آمد و شد می کند. هسته ای که از "فقدان" حکایت می کند، فقدانی که بیانگر نبودِ ابژه های کوچک فراوانی ست. این مطلوب گمشده همان میل به انواعِ داشتن و تمتع هایی ست که پس از آن خود را فاقدِ چیزی ندانیم اما از آنجا که این کمال هرگز محقق نمی شود همیشه ابژه ها جای خود را به ابژه های دیگر می دهند و این فقر همچنان باقی می ماند تا باز قصدِ مکنت کنیم هرچند که بدانیم پایانی بر این مسیر نیست.

به نظر می رسد پرتقال های کال تلاشِ قابل تقدیری در پیاده سازیِ ساختار گره برومه ای بر صحنه نموده است: پردۀ اول محوطۀ کلامگریز و زبانستیزی که آن فردِ مرموز بی اعتنا به ما پشت کرده و با آلات و ادواتش مشغول است همان امر واقعِ لاکان است. دومین پرده اتاق مترجم و همسرش ساحت خیالی ست که افراد در آن پیِ خود می گردند و به خود می پردازند، سوم حیطۀ نویسنده یعنی امر نمادینی ست که داستان ها سراییده می شوند و واژگان به رشتۀ تحریر در می آیند، همان دیگریِ بزرگ که در سمت چپِ صحنه آینۀ خیالِ طرفِ راست را مقابلش می گیرد تا نویسنده و همسرِ مترجم هر دو وسواس تعویض کفش را رودرو تکرار نمایند. در پردۀ چهارم آن چیزی که در مرکزِ این سه جهان ظاهر می شود همان چیزی ست که دوست دارد از ویرجینیا وولف بترسد تا به مقصودِ ستاره شدنش نیل کند (و نه برعکس) همان حلقۀ مرکزی و محل استقرارِ مطلوبِ گمشده و گریز از فقدان.

با این مقدمه می توان اذعان نمود که تمامِ استیج ناظرزاده کرمانی دفتر مصوری از نشانگان است اما نمایش چه میزان در چینش و دوختِ منسجم زنجیرۀ دالهای ریز و درشت در این شبکۀ عریض و طویل موفق بوده است تا مواجۀ مخاطب با فرایندهای دلالتمند منجر به انتظام معنایی در مسیر کشفِ مضمونِ غایی شوند؟ به باور نگارنده پاسخ اندک است. برای رسیدن به قلۀ معنا تنها رابطۀ ایجابی و تعامل میان دال و مدلول کافی نیست مثل دال پاریس و مدلول مهاجرت، همینطور دال صفحۀ شطرنج و مدلول جنگ، دال اتاق 107 و مدلول اتاق دیگر 107، و ... بلکه معنا از دل ترکیب بندیِ نشانه هایی استخراج می شوند که یکسره ذیل روابط سلبی و در تقابل با یکدیگر ارزشیابی می شوند. بعنوان مثال برای تماشاگری که از سالن خارج می شود چه اتفاقی می افتاد اگر مترجم و همسرش و نیز نویسنده در هتلی در تهران اقامت داشتند و همۀ اتفاقات در تهران می افتاد؟ هیچ! چه اتفاقی می افتاد اگر صفحۀ شطرنج از کف صحنه حذف می شد؟ باز هم هیچ! چه اتفاقی می افتاد اگر شمارۀ اتاق ها متفاوت بودند؟ در نظر اکثر مخاطبان همچنان هیچ و اگر از دهان نویسنده مو نمی رویید همچنان پرتقال های کال پرتقال های کال می ماند. دلیل بی تفاوتیِ نمایش نسبت به این حجم انباشته اش از دلالتها چیست؟ نگارنده پاسخ را در عدم ارزشگذاری و وزندهی نظام نشانگان نسبت به یکدیگر و نیز غیر می داند که ذهن پریشان منِ مخاطب که با انبوه افکار بی نظم وارد سالن می شوم را نمی تواند بر صحنه حول محتوایش تشکل ببخشد. برخلاف تشخص دیداریِ جهان امر واقع که از توفیقات نمایش است، دو فضای یمین و یسار در فقدان نشانه گذاری های لازم هیچگونه افتراقی در ذهن تماشاگر نمی افکند ضمن اینکه زندگی یک نویسنده و منشی اش در هتل نافی منطق رواییِ داستان با چنین ظاهری رئالیستی است در حالیکه می توانست به کمک طراحی صحنه اتاق او را نه اینگونه لوکس بلکه از جنس جهان ذهنی و مکنوناتش خسته و نحیف و رنجور به تصویر کشید و اینچنین تفکیک بصری میان یک اتاق واحد با دو اتمسفر متفاوت صورت پذیرد و راه بر زیبایی شناسی مخاطب مسدود نشود و کثرتِ پنهان در دل این وحدت به چشم آید. همچنین پرسوناژ سه بعدی ای که ذیلاً معرفی خواهد شد در این نمایش از برجستگی لازم برخوردار نیست و تماشاگر مطمئن نمی شود که قرار است فعل و انفعالات را در کدامین ظرف به بوته آزمون گذارد.

"مردگان هیچ داستانی نمی گویند"
این عنوان شاید ما را به یاد پرتقال های کال بیاندازد و به نظر برسد که لابلای دیالوگهای نمایش جمله ای شبیه به این را شنیده باشیم درحالیکه این نام قسمت پنجم مجموعه دزدان کارائیب است که گلشیفته فراهانی در کنار "جانی دپ" به ایفای نقش می پردازد. گلشیفته فراهانی "دو سال" پس از مهاجرت به فرانسه از همسرش امین مهدوی که "مترجم زبان انگلیسی و فرانسه" بود جدا شد. یکی از اولین فیلمهایی که فراهانی در پاریس به ایفای نقش پرداخت "اگر بمیری می کشمت" نام داشت که در آن نامزدش را از دست داده و وارد یک رابطۀ احساسی با دوست فرانسوی همسرش می شود. سرگذشت پرسوناژی که گلشیفته در آن فیلم بازی کرد بی شباهت به قصۀ همسرِ مردِ "مترجم" در اتاقِ 107 ِ سمت راست نیست. مردی که "دو سال" قبل اتاقی را در هتل رزرو کرده تا به پاریس آمده و نویسنده ای را در اتاقِ همنام به ضرب گلولۀ تفنگی که توتالیتر در دستش نهاده از پای در آورد بی خبر از آنکه او هنرمندی ست که تحت سیطرۀ سائق مرگ، آنچه می آفریند دسیسه ای خودساخته و خودخواسته است تا مرگ را به سمتش رهنمون شود. زنی که در امر سمبولیک زندگی می کند و در پسِ نام "جانی مارچ" خود را پنهان نموده، "مو" از دهان قی می کند همان مویی که فراهانی را پس از عدم رعایت حجاب در یک فیلم خارجی، محکوم به ممنوع التصویری و فشارهای متعدد در آخرین سالهای حضورش در ایران نمود و اکنون انعکاسی از آن مو، زبانِ اعتراض در آثارش گشوده است. اینجا دیگر «میم مثل مادر» نه تنها مشغولِ مبارزه با خواست پدر مبنی بر سقط جنین نیست بلکه این پدر است که به خونخواهی فرزند درصدد انتقام از مادر است و این بار فرزندان به نام مادر قربانی می شوند و نه «به نام پدر»! با ادامۀ نمایش و حضورِ مطلوب گمشده ای که در آرزوی درخششِ در کسوت ستارۀ سینما در مرکز صحنه اضافه می گردد، کارکردِ صفحۀ شطرنج و امر واقع شطرنجباز که پشت مانیتورها نشسته و مهره ها را جابجا می کند (که بدلیل ضعف میزانسن به نحو شایسته ای به اجرا در نیامده) بیشتر هویدا می شود و سوألاتی را به ذهن متبادر می سازد. آیا این همه، بازی ای از پیش طراحی شده توسط عمال استثمار برای گلشیفته شدگی و ربایشِ نخبگان است؟ آیا نخبگان ما در پاریس و دیگر پایتخت ها کیش و مات شده اند؟ و اینکه آیا اساساً این پرتقال ها کال هستند تا چنین مورد شماتتِ نمایش قرار بگیرند؟
من چنین نمی اندیشم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب دانستم که هنر می تواند آدامسی را بی تکلف میانِ انگشتانش بگیرد و یک دنیا معنا از دل آن بیرون کشد. استادی را دیدم که با یک آدامس، تاریخ را ورق می زد و سوار بر یک آدامس اطلس را درنوردید. هنرمندی که با یک آدامس توانست کاستی های فرهنگ، کژی های سیاست، امراض اقتصاد و نیز رنج های خودش و مردمش را با دندانِ تیز و تمیزِ طنزش بجود. او که آدامس کوچکی را کف دستم نهاد تا کوهی از مسئولیت بر شانه ام سنگینی کند به یقین عالیجنابی بود که به همراه یارانِ کاربلدش ساغر وجودم را لبریز از اشک رزانِ تاکستانِ دانش و تجربه و هنرِ خویش نمود.
سرت به سلامت محمد رحمانیان عزیز، سایه ات بر صحنه گسترده و تئاترپیشگان و تئاتردوستان در انجمنت محظوظ.

دی پیرِ مِی فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غمِ دل ببر ز یاد
گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هرچه باد ... دیدن ادامه » باد
« پیدا (نه) کنید پرتقال فروش را »

{قسمت اول}

در دهۀ چهل روزنامۀ توفیق مطلب طنزی چاپ نمود با این مضمون که روزی معلم ریاضی جهتِ طرح مسئله برای دانش آموزان شروع به دیکته کرد و گفت که روزی مردی به میوه فروشی رفت و آن عدد سیب خرید از قرارِ دانه ای فلان شاهی و این تعداد پرتقال را دانه ای بهمان ریال خرید و آن یکی میوه را آن قدر پول داد و روی هم رفته فلان قدر پرداخت کرد و بیسار قدر گران خرید و ... ، تا اینکه معلم به خود آمد و متوجه شد که خودش همۀ مسئله را حل کرده اما برای اینکه ضایع نشود رو کرد به چهرۀ حیران و سرگشتۀ نیمکت نشینان و گفت: حالا پیدا کنید پرتقال فروش را !
حکایت نمایش پرتقال های کال هم به زعمِ من به فکاهیِ فوق که امروزه به ضرب المثلی رایج بدل شده بی شباهت نیست تنها با این تفاوت که در این اثر، بمنظور کنفت نشدن خالق معما، پیدا "نکردن" پرتقالفروش، مطلوب بوده است.

به نظرم پیش از این دوستان اندیشمندم اشکان قادری بزرگوار، نیلوفر ثانی گرانقدر و ابرشیر عزیز در همین برگه نمایش مباحث خود را حول سه محور هویتمندیِ هنر، مقدمه هرمنوتیک مواجهه با اثر، و عدم قطعیت معنایی، متمرکز نمودند و هرکدام توضیحات مبسوط و ارزشمندی درخصوص مواضعِ خود مبذول داشتند. آنچه در دو قسمتِ نوشتار حاضر می خوانید -به مناسبتِ آخرین روزِ اجرای این اثر- از صدر تا ذیل، برداشتِ شخصی و دیدگاهِ نگارنده خواهد بود و از سوءقصد و تحمیل و تحکم به ساحت خوانندگان گرامی و عوامل محترم نمایش مبراست.

در هفتۀ اولِ اجرا با در دست داشتن بلیت و بروشور، به محض جای گرفتن بر صندلی سالن ناظرزاده متوجه صحنه ای با کف شطرنجی شدم. صفحۀ شطرنجی که قاعدتاً مناقشۀ دو قطب سیاه و سفید مهرگان در جناحین را تداعی نمود و نوید تماشای یک نمایشِ شطرنج وار با نقش آفرینیِ بازیگرانِ نامدار آن را داد. با شروعِ نمایش و طراحی تقریباً مقیدِ حرکات بازیگران در محورهای عمودی و افقی، این ظنِ زیبا در من قوت گرفت که قرار است مصافِ مهره ها و حرکاتی که منجر می شود به حذفِ آنها تحتِ قواعد یک بازی از پیش طراحی شده را شاهد باشم. این همان برقِ تأویل پذیر و معناآفرینِ امید به اثری پیام آور بود که در دقایق ابتدایی با چرخش و زاویۀ معنادار پرسوناژها نسبت به یکدیگر در چشم من درخشیدن گرفت و طراحی صحنۀ نمایش با دو ساحت مختلف در طرفینِ چپ و راست به مددِ دیداریِ من آمد و تعبیۀ دو تابلوی ال-ای-دی به مثابه و مشابهِ ساعت شطرنجی ای که در مسابقاتِ رسمی این ورزشِ هوش بکار برده می شود باعث شد خلاقیت خالقانِ نمایش در بسترسازیِ ذهن منِ مخاطب را لحظه به لحظه آفرین گویم و بستایم اما ...
اما برادر ارجمندم، هنرپیشۀ محبوبم، صابر خان ابر عزیز
شما چه کردید با این کانسپت عمیقاً زیبا و کارآمد؟
چه تعداد از تماشاگرانِ پرتقال های کال توانستند در فضای انتزاعی ای که مدنظر بود قرار بگیرند و در آن خود را حفظ کنند وقتیکه کارگردان هم ایدۀ درخشانِ خویش را باور ندارد و شهیدش کرده است؟! اگر استیج مرتفع ناظرزاده بهانه شود که اولاً اجرا در سالن سمندریان یا حافظ با زمانبندی متفاوت شدنی بود و اگر هم چاره جز این نبود در اینصورت شیبِ 20 درجه به کف به مراتب بر اثربخشیِ نمایش می افزود تا خانه های شطرنج چشم تماشاگر را پر کند. چقدر باید افسوس خورد از طراحی لباسی که به رنگهای سفید و سیاهِ زمینِ ناشر و زمینِ نویسنده اکتفا نکرد و افتادنِ زیبای مهره وارِ پرسوناژها هنگام مرگ در صفحۀ شطرنج را به قیمت نشاندن لبخند بر لب تماشاگر به صحنه ای کمدی بدل ساخت؟ گذشته از این، نقص دیگر را در میزانسن بی چفت و بستی یافتم که گروه بازیگران در کمتر از یک ربع، فرم زیبای مکانیکی که در حرکاتِ آنها می توانست هر لحظه بیشتر و بیشتر "مهره بودگی" شان را متبادر سازد را به کل فراموش کردند و یک به یک با غرق شدن در شلختگیِ بدن و بیان قافله را پاک باختند. هنوز با خود می اندیشم نکند که بنده از بیخ به بیراهۀ اوهام رفته ام و اصلاً چنین قصد و منظوری در گسترانیدنِ این نظامِ نشانگان نبوده است؟ در این صورت عذر تقصیر! قبلاً در پانوشتِ مطلب دوستان عرض کرده ام اینجا هم کمفروشی نمی کنم و از شکایتی که به نقش آفرینی دو تن از بازیگران دارم سخن می گویم. فراموش کردنِ دیالوگ و صرفنظر کردن از ادای آنها به صرف شوخی؟ آن هم این مقدار؟ آن هم از این نام ها؟ اگر بفرمایید که این مشکل شب های اول بوده پس لطفاً مروری بر نظرات دیگر تماشاگران تا همین اواخر داشته باشید و نظر آنها را حتی دوستدارانِ نمایش را در مورد نقش آفرینی آن دو گرامی جویا شوید. من فکر می کنم (شاید هم قضاوت می کنم، شما صابر جان بخوانید "متوهم شده ام") که اتمسفر حاکم بر پلاتوی تمرینِ این نمایش از ناحیۀ رفیق بازی آسیب های جدی ای به اثر وارد کرده است. اجازه بدهید گاهی هم با قضاوت شدن متوجهِ میزان ظلمی که به مخاطب روا می دارید شوید. من ردیف چهارم نشسته بودم اما ناظرزاده 11 ردیف دارد که بهای بلیت همه شان یکی ست. بعید می دانم از تماشاگرانِ ردیف 11 بازخوردِ گرفته شده باشد یا کارگردانِ دوستداشتنی یکبار از آنجا به تماشای اثرشان نشسته باشند وگرنه حتماً متوجه می شدند که پچ پچه های درگوشی روی صحنه ژست مناسبی برای عمق بخشیدن به نمایش نیست در شرایطی که مخاطب در آستانۀ جنون برای نشنیدنِ نمایش قرار بگیرد. دیگر مشکل در شخصیت پردازی و وزندهیِ نامناسب به تک نقشِ اصلیِ نمایش با بازی خوب پانته آ پناهی، الهام کردا/ستاره پسیانی، و درخشش لیلی رشیدی عزیز بود. آن طور که من دیدم این پرسوناژِ سه بعدی نسبت به آنچه که گمان می کنم هدف متن بوده و انتظار می رفت در اجرا بسیار مشهود باشد، بطور ظالمانه ای اهمیت زدایی شده بود و در میان قصۀ مترجم و ناشر و نیز مزه پرانی های نابجایی که بعید می دانم منبعث از متن بوده باشند (که اگر هم می بود شایستۀ حذف می پندارمشان) کاملاً محو شده بودند که به این مهم بعنوان یکی از عواملِ اصلی آدرسدهی غلطِ اثر و تعمدِ نمایش نه در استتار بلکه در اضمحلالِ محتوا در قسمت دوم پرداخت خواهد شد.
من از اواسط نمایش یک سوأل اساسی برایم مطرح شد و آن اینکه آیا این نمایش می خواهد حرفش را بزند یا خیر؟ آیا می خواهد پیامش را برساند یا خیر؟ آیا قصد دارد حالا با هر موضع و از هر زاویه ای -درست یا غلط- به زعمِ خودش موضوع را در ذهن مخاطب بیافکند و به آن بپردازد و یا خیر؟

به ... دیدن ادامه » نظر من پرتقال های کال نه به فرم و نه به مضمونش متعهد نماند چون از تردیدی بزرگ در رنجی مهلک بود.
در قسمت دوم از این نوشتار، تحلیلِ نگارنده از فحوای پرتقال های کال و آسیب های اجرایی در خدمت به محتوا، پس از اجرای شب پایانی تقدیم خواهد شد بدین امید که مهمترین و مغفولترین وجهِ نمایش در حد بضاعت رمزگشایی گردد.
سپاس از توجه شما.
کیان گرانقدر از نگاه و قلم مداقه گر و تیزبینت مثل همیشه لذت بردم هر چند که ممکن است در جاهایی نظرهایمان با هم زاویه داشته باشد.
مشتاقانه منتظر قسمت دوم نوشتارتان هستم.
درود بر قلم و خودت
۰۶ مرداد
من فقط در صفحه تئاتر مشترک هستم و از مطالب دوستان گرانقدرم در دیگر موضوعات معمولاً بی نصیب می مانم اما حتماً خود را از این لذت محروم نمی کنم.
پیشنهادات شما حال و هوای منحصربفردی دارد از آن جمله کتاب جذابی که پانوشت مطلب اخیر بیتا نجاتی عزیز توصیه فرمودید ... دیدن ادامه » و مطمئن هستم نکات پرمغزی در آن است.
۰۸ مرداد
من توصیه میکنم گاهی اوقات به گشتن و خواندن مطالب در سایر قسمت های تیوال هم بپردازید، گرچه شخصاً معتقدم حضور دوستان در بعضی از بخش ها تا حدودی نسبت به گذشته کمرنگ شده است، اما هنوز هم میتوان پست های خوبی را از دوستان اهل هنر و ادب در سایر بخش ها شاهد بود.
در ... دیدن ادامه » هر حال ممنون از پست های دقیق شما و بسیار خوشحالم از مصاحبت با شما دوست گرانقدر.
۰۸ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حمید امجد نویسنده و کارگردان نمایش «سه خواهر و دیگران» در توضیح مختصات اجرایی این اثر نمایشی گفت: نمایش «سه خواهر و دیگران» از جمله متون نمایشی منتشر شده از من است که برای این یکی مقدمه‌ای را در کتاب نمایش نوشته‌ام. این موضوع نیز فقط به دلیل چنین رویکردی است که بر اساس تجربه برای خواننده لازم دیدم تا توضیحاتی را برای او ارائه دهم. توضیح دیگر اینکه روال معمول کارهای من بر این قاعده است که تلاش می‌کنم گرایشی به تاریخ و رخدادهای تاریخی نیز داشته باشم.

وی افزود: در کارهای معمول من قدری گرایش به تاریخ و رخدادهای تاریخی در قالب یک بینامتنیت فضایی وجود دارد که میان تاریخ و متن ادبی، «تاریخ» به منزله روایت متن دیده شده؛ اینکه چطور می‌توانیم با در نظر گرفتن این عناصر، به یکپارچگی نهایی برسیم و این همان چیزی بود که در متن «سه خواهر و دیگران» اتفاق افتاد. ... دیدن ادامه » این متن آمیزه‌ای از چند متن است که مشخصاً پیرامون آخرین سال‌های زندگی چخوف و دست و پنجه نرم کردن او با بیماری است. در این متن کوشیده شده دستمایه‌هایی که به گواهی متن چخوف در یک ترکیب به کار گرفته شده، با حال و هوای ایرانی نسبتی برقرار کرده و ضمن توجه به ردپای شخصیت‌های ایرانی، نمایش‌های سنتی ایرانی را نیز به مخاطب معرفی کند. در واقع می‌توان گفت نمایش «سه خواهر و دیگران» روایت چهل تکه‌ای است که در مجموعه کلی تلاش کردیم به وحدت نهایی برسانیم و با هم ساختمان یکپارچه‌ای را طراحی کنیم که به طور مستقل دیده شود اما به طور کلی باید بگویم نفس این اجرا، لذت تماشاگر از نمایش است.

منبع: سایت خبری تئاتر
http://teater.ir/?news=139504295
کمتر پیش اومده که تیزر نمایشها انگیزۀ خارق العاده ای در من ایجاد کنه اما تیزر سه خواهر رو دوست دارم. هم دیالوگ انتخاب شده از متن رو هم بازی افشین هاشمی و هم فضای گروتسکی اش. شما هم ببینید.

احساس می کنم جای یک تیم سه چهار نفرۀ تحقیق و توسعه در تیوال خالیه...
۰۵ مرداد
کاملا با نظرت موافقم. من اواخر مرداد یا اوایل شهریور میتونم نمایش رو ببینم اما از چند روز پیش که این تیزر رو دانلود کردم روزی سه چهار بار تماشاش میکنم: بازی عالی افشین هاشمی، متن فوق العاده زیبا و موسیقی فوق العاده قشنگ
۰۵ مرداد
شهاب عزیز خوشحالم که این 55 ثانیه تأثیر مشابه ای روی ما گذاشته و در این مورد همنظریم.
ممنون از مشارکت شما و امیدوارم بیشتر از شما بخوانیم.
۰۵ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
« All the world’s a stage »

مایبر: آلت قتالۀ مفقوده

ساعت 9 شامگاه در سالن مولوی همزمان با سه جنایت در سه صحنه مواجه می شویم:
صحنۀ اول همان جلوی صحنۀ گافمن است. در این ساحت بازسازی و تشریحِ جزئیاتِ قتل بارها و بارها تکرار می شود شبیه به آنچه همه روزه در صفحۀ حوادث جراید باعث جذب مخاطب و فروشِ بیشتر می شوند. جنایت هایی که مکرراً یا توسط مجتبی ها به وقوع می پیوندد و یا مهدی ها مرتکب آن می شوند. آنچه در این صحنه شاهدیم افرادی اند که بر سرِ ایفای نقشِ اصلیِ جنایت، در رقابتی شدید و تنگاتنگ بوده و اینگونه برای یافتن هویتِ خود در کسوت قاتل با یکدیگر می جنگند. این مسابقه چنان ریشه می دواند که ابتدا انگیزۀ قتل محو می شود و کسی تمایل به دانستنِ آن ندارد. سپس مقتول هم رنگ می بازد، کسی به او توجه ای ندارد و از صحنه حذف می شود. تا آنکه حتی کیستیِ قاتل هم از درجۀ اعتبار ساقط ... دیدن ادامه » شده و آنچه نمایش را پیش می برد فقط و فقط وقوع و انعقادِ موقعیت قتل است که خون می خواهد و خرده نقش هایش را برای وقوع می طلبد. در اینجا بازی ها بسیار باورپذیر هستند و بازیگران با قدرت ظاهر می شوند زیرا جز این نیز انتظار از ایشان نمی رود. این همان "موقعیت" ِ جناییِ مطلوب است که در صحنۀ نمایشِ اجتماع توسط "نقش" هایی که به داوطلبان واگذار و محول شده بوسیلۀ علی و محسن به نیابت از "مشاهده گران" و "تماشاچیان" نگاشته و ضبط می شود. این دو برای پر کردن صفحات و حافظه شان به جنایاتی خونبارتر و فجیع تر نیاز دارند و همین است که هر بار قتل، تجاوز، مثله کردن، فاجعه ای بر فاجعۀ قبل می افزاید.
واکنشی که مایبر در این صحنه از مخاطبش در سالن مولوی می گیرد بسیار درخور توجه و حائز اهمیت است. گفته شد که دورکیم جرم را هرگونه عملی که وجدان جمعی را جریحه دار کند می دانست. باید خوشحال باشیم که او اکنون در میان ما نیست چون ظاهراً هیچ عملی نیست که وجدان جمعی ما را جریحه دار کند و حال که چنین ست باید پرسید مجرم کیست؟

صحنۀ دوم به پشت صحنۀ نظریه نمایشی اشاره دارد. حیطۀ شخصی و زندگیِ خصوصی بازیگرانِ داستان جنایی که در ابتدا دیده بودیم و اینک در اینجا مشغولِ تمرین و آماده شدن برای هویت یابی در نمایشِ موقعیتِ تعریف شده و وظیفۀ محول شده هستند. بازیگرانِ صحنۀ قبلی در پنج نقشِ قاتلِ بالفعل، قاتلِ بالقوه، مقتول، تماشاچی عکسبردار، و قاضیِ مشاهده گر این بار بطور معناسازی همکارِ یکدیگر هستند. تلفیقِ این پشت صحنه با ساحت پیشین گاهی بگونه ای تو در تو و در هم تنیده است که تفکیکِ شخصیت های حقیقی بازیگران و نقش هایشان ناممکن می گردد. مخاطبان در این صحنه نمی دانند خشونتِ جاری در این جمع از نمایش قبلی به حوزۀ شخصی شان وارد شده و یا بالعکس. اما آنچه به کمک مخاطب می آید بازیِ از روی تعمد مصنوعیِ این پنج نفر در نقشِ خودِ حقیقی شان و داستانِ هدفمند کسالتباری که در یک پلاتوی تمرین پیش می رود است. ایشان اکنون تنها یک هدف را دنبال می کنند و آن رایزنی برای ارائۀ تئاتر و خلقِ موقعیت به بهترین شکل است اما در این مسیر فقدانِ یک دوربینِ عکاسی عاملی می شود برای انواع داغزنی بر پیشانی یکدیگر. کسی در اینجا مصون از ننگ نیست و هر بار یک نفر موضوعِ تحقیر و در مظانِ اتهامِ دیگران قرار گرفته، طرد شده، تحریک گردیده و در پذیرش یا ردِ داغ ننگش بر می آشوبد. به نظر من مایبر در این قسمت با کشاندن مشاجره از نمایش به تمرین به خوبی توانسته است تأثیرِ داغزنی های اجتماع در بازتولیدِ بزهکاران و نابهنجاری ها را زیرکانه مشهود و منتقل نماید و همچنین همزمان عدم تمایلِ جامعۀ تماشاگران به اطلاع و آگاهی از پشت صحنۀ چنین موقعیت های اجتماعی هوشمندانه پیاده سازی شده است تا با خمیازه گرفتن از مخاطبش در فضایی که اروینگ گافمن مدعی آن شده بود به مقصودش نزدیک تر شده و انگیزه های اجتماعی جرم و جنایت را هویدا نماید.

صحنۀ سوم مربوط به ما و ابوالفضل کاهانی است. مایی که خارج از صحنۀ گافمن، در تمامی صحنه ها حضور داریم. مایی که زیرِ نورِ سالن هرگز بهانه ای برای منفک انگاشتن خود نخواهیم یافت. در این ساحت پنج بازیگر با ما در معاشرت هستند. کنار ما می نشینند، به اتاق فرمان می روند، به پشت سرمان می دوند و از درب سالن تردد می کنند و در نهایت پیش از مایی که به صندلی هایمان اطمینان کرده و به گرمی تکیه داده ایم اجتماعمان را ترک می کنند. قطعاً همۀ ما سوءتفاهمات و بگو مگو هایی که می تواند هر پشت صحنه ای را تبدیل به جنایتِ جلوی صحنۀ مایبر نماید را تجربه کرده ایم. این همان قصۀ ملال آورِ "ما"ی نچسب است که پشت صحنۀ جنایاتی که برایمان درام و تراژدی بیافرینند را بی شرمانه تدارک می بینیم تا بگرییم، بخندیم، فیلم بگیریم، از آنها بنویسیم، بخوانیم، هیجانزده شویم و وقیحانه سرگرم شویم بدون آنکه متوجهِ مسئولیت خود در پرورشِ چنین نقش های اجتماعی ای باشیم و جنایاتی که عاملش هستیم را باور کنیم. مجتبی ها و مهدی ها از صحنه خواهند رفت، محسن ها و مجید ها جایشان را می گیرند و اما رو سیاهی به ذغال می ماند.

مایبر در دستان ماست و "هر جامعه مجرمانی دارد که شایستۀ همان اجتماع است"

بخش سومِ این گفتار در نگاهی دوباره به مایبر خلاصه گردید.
در پایان از تمامی عوامل این نمایشِ دردمند بسیار متشکرم، زحماتشان را ارج می نهم و موفقیت روزافزون این هنرمندان را آرزومندم.
کیان گرامی
بسیار سپاس برای این نوشته بسیار خوب
۲۶ تير
عباس عزیز سپاس از توجه شما و محبتی که ابراز فرمودید.
باتوجه به اطاله کلام در این سه بخش از شما و همگی رفقای گرانقدرم بابت صرف سخاوتمندانۀ وقتتان و عنایت صبورانه ای که مبذول داشتید و پیگیری فرمودید متشکرم.
حلقۀ ارزشمند یاران خوب تیوال را پاس می دارم.
۲۶ تير
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
« All the world’s a stage »

قسمت دوم: داغ ننگ و ضدقهرمانانِ بزهکار

"اگر تئوریهای خوش آب و رنگ و جهانشمولِ ما حتی نتوانند برای زندگیِ خودمان به کار روند، حتماً اشکالی در کارشان هست"
در اولین قسمت از این جستار به نظریه نمایشیِ اروینگ گافمن و به تشریحِ «در "موقعیت" بودگیِ انسانِ "بازیگر" در "نقش"ی که جامعه در "صحنۀ نمایش" ِ اجتماع از او انتظار دارد» پرداخته شد و از دیدگاه او به هر عضو جامعه به مثابهِ پیشبرندۀ گوشه ای از کلِ این تئاتر نگریستیم که مشتاق و موظف به اثباتِ خودش در پیشِ چشم تماشاگران است. نوشتار حاضر با سخنی از همین جامعه شناس شهیر آغاز شد که در کتابی با عنوان استیگما از منظری دیگر انسان نمایشی اش را مورد کنکاش قرار داده و در پذیرش و ایفای خرده نقش های اجتماعی مفهومِ "داغ ننگ" را مطرح نموده است. برداشتی از مضامین این کتاب در قیاس با تئوری های جرم شناسی شاکلۀ این نوشتار است.

داغ یا لکۀ ننگ به هرگونه خصوصیتِ بدنام کننده و ننگ آور اطلاق می شود. این صفات بیش از آنکه در ذاتِ خودشان شرم آور باشند بلکه جولانگاه شان در عرصۀ اجتماع است. اجتماعی که در آن این ویژگی ها رسمیت و قدرت یافته و شخصِ واجد آن و نیز دیگران را به انحاء مختلف تحت تأثیر قرار داده، در قالب یک شاخص ظاهر شده و بازتاب می یابد. گافمن داغ را به سه نوع تقسیم کرده است:
- دستۀ اول داغ های جسمانی هستند که عیوب و نازیبایی های ظاهری بدن را نشانه می گیرند. اما فقط معلولیت های جسمی مادرزاد و یا براثر سانحه نیست که موضوع این دسته از داغ ها قرار می گیرند بلکه به تناسب آنچه در اجتماع رایج می گردد مثلاً چاقی یا لاغری نیز بهانه هایی برای ننگ انگاری شده و مردم را از ترس داغخوردگی به باربی گری و آرنولدپروری ترغیب می کند. رواجِ جراحی های زیبایی نیز واکنشی نسبت به برچسب هایی از این دست است.
- دستۀ دوم داغ های شخصیتی و رفتاری هستند که از ضعف های روحی-روانی و یا رفتارهایی که توسط اجتماع به مقتضای شرایطِ جامعه و جوِ حاکم به هر دلیلی مورد تأیید نباشند نشأت گرفته می شوند. القابی همچون بزدل، ناسازگار، بی سواد، خسیس، سابقه دار، معتاد، طاغوتی، خشکِ مقدس اینها نمونه هایی از این نوع اند.
- دستۀ سوم داغ های قومی، قبیله ای و خانوداگی هستند که شخص بنا به شرایطِ زیستی اش متحمل داغ از سوی جامعه می شود. جوک هایی که متأسفانه برای اقوامِ عزیزِ کشورمان دهان به دهان می چرخد از این دست هستند و همچنین داغ هایی همچون دهاتی، پایین شهری، یتیم، فرزند طلاق، مطلقه را می توان بعنوان نمونه هایی از این دست نام برد.

همانطور که می توان تصور نمود لکه های ننگی که اجتماع به افراد منتسب می کند منجر به برجسته پنداریِ نقیصه در ذهنِ شخص می شود که با تشکیلِ تصویرِ ذهنی اش از خودش مطابق با توصیفی که اذهانِ عمومی از او ارائه نموده اند، هویت شخصی اش بگونه ای ساخته می شود که یا خودِ داغِ ننگ و یا سعی در اختفا و ترمیمِ داغ ننگ جزئی از او شود و در نتیجه استیگما در اکثر موارد به انزوا و جامعه گریزیِ شخص داغخورده و یا طغیان و جامعه ستیزیِ او منتج می شود.
ماهیتِ فرآیندِ داغزنی ملزم به یک تفکیک و مرزبندیِ روشن میانِ گروهِ آنهای "داغخورده" و مای"عادی" است. مایی که برخلاف داغخوردگان فاقدِ لکۀ ننگِ موردنظر هستیم. مایی که سعی در برتری جویی از آنها داریم و اینگونه با بنا نهادنِ یک سیستمِ عادی سالار عملاً با تحقیر، حذف، پس زدن و نپذیرفتنِ خیلِ کثیری از داغخوردگان در خرده روابطِ اجتماعی مان، آنها را در مقابلِ خود متحد و صف آرایی نموده ایم.
نکتۀ جالب اینجاست کمتر کسی را می توان یافت که از مظانِ چنین دایرۀ وسیعی از اتهامات مبرا باشد از این رو حلقۀ مای عادی در زمینه های مختلف تنگتر و تنگتر شده و لشگری از داغخوردگان که به بهانۀ لکه های مختلفی از ننگ پذیرای آنها در شراکتهای تجاری، استخدامهای شغلی، وصلتهای خانوادگی، معاشرتهای اجتماعی و ... نبوده ایم و با حذف یا طردِ ایشان همیشه به دیدۀ تردید، ترحم و یا ترس به آنها نگریسته ایم و اینچنین ایشان را از منابعِ هویتساز محروم ساخته و به سمت پایگاه های زیرزمینی که در آن کاستی هایشان را کمتر احساس کنند و تفاوتشان باعثِ تنهایی شان نباشد، سوق داده و رانده ایم. پایگاه هایی که همچنان به انزوا و یا طغیانِ ایشان می افزاید و آنها را بیش از پیش در غربت می غلتاند. در مقابلِ چنین پناهگاه هایی، شاهد تشکل ها و اجتماعاتِ پراکنده ای هستیم که توسطِ خیرین و یا نهادهایی، سعی در بازگرداندن داغخوردگان به جریانِ طبیعی و سازندۀ زندگی دارند. هرچند که ایشان توفیقاتی در حوزۀ بازسازی هویتهای تضییع شدۀ شخصیِ داغخوردگان به ارمغان آورده اند اما هویتِ اجتماعی این افراد همچنان مخدوش باقی می ماند و دیری نمی پاید که داغخورده مجدد خود را تنها و رهاشده بیابد و این بار شاید دیگر به انجمنهای مذکور اعتماد ننمایند و فقط طغیان را راهِ رهایی از حسِ سرخوردگی که مای "عادی" برایشان ساخته ایم بدانند.

لکۀ ... دیدن ادامه » ننگ از قدرتمندترین و مهمترین عوامل تعریفِ "نقش" است. کسیکه از کودکی یا نوجوانی یا جوانی با انواع داغ هایی که از سوی جامعه هویتش را نشانه گرفته اند دست و پنجه نرم می کند، شبیه به کسی ست که برای نقش های پست یا منفی بارها و بارها تست بازیگری داده است تا آنکه بالاخره توسط جامعه در یکی پذیرفته شود. به جز استثنائات و موارد نادری که تحت چنین فشاری به مبارزه مثبت گرویده شده و می توانند خود را از پیلۀ مخوفی که جامعه به دورشان تنیده رها سازند، چنین شخصِ داغخورده ای کمتر چاره ای دارد جز اینکه یا به زبونیِ "نقش" ِ لکه دار تن دهد که در اینصورت خود را لایقِ نقش های مثبتِ جامعه پسند و سازنده ندانسته و همچون سیاه لشگری که حاضر به حضور در هر صحنه ای ست ایفای هر نقشی را به عهده می گیرد، و یا طغیان نموده در "نقش" ِ ضدقهرمان هویتِ خود را جستجو نماید. شخصی که او را به این باور رسانده ایم از ما نیست و در جامعۀ مای عادی جایی ندارد به آسانی می تواند جایگاهِ عینی و مابه ازای خود را در تابو و قانون بیابد و تعریفِ قانون از جرم و جامعه از هنجار را با توصیفِ کلامی و رفتاریِ اجتماع از داغش که او را به جرمِ تفاوت محکوم به تنهایی کرده است معادل سازی می کند از این رو بهترین نسخه و همذاتِ خود را در میانِ مجرمان و نابهنجاران کاویده و اینگونه آرامشِ خود را در آنجا خواهد یافت تا بیش از پیش خود را در برابر داغها مقاوم سازد و وجودش را در بزهکاری ارزشگذاری نماید.

"بزه" یا "جرم" از آن واژگانی ست که تعاریفِ متعددی برای آن ارائه شده است.
حقوقدانان جرم را به استناد قانونی که متناسب با شرایط اقلیمی و فرهنگی و خط مشیِ سیاسی وضع گردیده تعریف کرده اند. در حقوق کیفری ایران اینگونه آمده است که: "هر فعل یا ترک فعل که مطابق قانون، قابل مجازات یا مستلزم اقدامات تأمینى و تربیتى باشد، جرم محسوب است و هیچ امرى را نمى توان جرم دانست، مگر به موجب قانون براى آن مجازات و یا اقدامات تأمینى یا تربیتى تعیین شده باشد"
اما جامعه شناسان نسبت به حقوقدانها معیارهای متفاوتی برای تعریفِ جرم در نظر گرفته اند که در میان نظریات آنها به دیدگاه های بسیار جالبی می توان برخورد.
سزار لومبروزو مجرمین را از حیثِ زیست شناختی مورد کاوش قرار داد و اینگونه نتیجه گرفت که مجرمین بالفطره و وراثتی مجرم به دنیا می آیند اما بعدها یک گروهِ دیگر تحت عنوان دیوانگان به گروهِ مجرمان مادرزادش افزود. طولی نپایید که پزشکانِ جرم شناسی پیرو مکتب زیست شناختی که راهِ لومبروزو را پیش گرفته بودند اعلام داشتند که مجرمین یک کروموزوم زیادتر از دیگران دارند و این کروموزومِ اضافی جرمزا است. پیروان مکاتب سوسیالیستی جرم را معلول تبعیضات اقتصادی و فقرِ مادی که زاییدۀ نظام سرمایه داری ست دانسته اند و در نظریاتشان بسیار به این عامل متمرکز شده اند. فعالانِ مکاتب روانشناسی تحت تأثیرِ فروید منشأ بزهکاری را در خانواده و والدین جستجو کرده اند. اما در این میان بیشترین یاری را امیل دورکیم بعنوان یکی از بنیانگذارانِ صاحبنام جامعه شناسی به جرم شناسی نمود که معتقد بوده است "جرم از نظر ما، عملى است که حالت نیرومند و روشنِ وجدان جمعى را جریحه دار مى کند" و وجه اشتراکِ تمامیِ جرم ها را اینگونه می دانست که "جرم ها اعمالى هستند که همه اعضاى یک جامعه آن ها را به صورت عام محکوم مى کنند." او معتقد بود که جرم و جنایت تعیین کنندۀ مرزهای وجدانِ جمعی است و با تغییر و تحول در اخلاقیاتِ اجتماع، مفهومِ بزهکاری نیز تغییر می کند. دکتر لاکاسانی استاد و پزشک قانونی ایتالیا تحت تأثیر دورکیم به پایه ریزیِ مکتب محیط اجتماعی در جرم شناسی پرداخت. او با الهام از پاستور بزهکاری را به یک میکروب تشبیه کرد که برای رشد نیازمندِ محیطِ مناسب است. لاکاسانی می گوید: "هر جامعه مجرمانی دارد که شایستۀ همان اجتماع است". هرچند که ممکن است برخی آراء لاکاسانی مانند این گفتۀ او که "تمام مردم دنیا به استثناء جنایتکاران مقصرند" در ظاهر افراطی به نظر آید اما نباید فراموش کرد که تأکید او بر نقشِ جامعه در بروز جرائم باعث شده است تا جرم شناسان امروزه دیگر علل وقوعِ جرم را فقط در انحصارِ واحدهای انسانی و کیفیتِ زیستی او جستجو نکنند بلکه محیطِ اجتماعی را در بروزِ بزهکاری در اولویت قرار داده و بر نقشِ برتر آن اذعان کنند تا اینکه شاهدِ پیدایشِ نظریاتِ جدید جرم شناسی به مددِ جامعه شناسی باشیم. نظریۀ "برچسب زنی" یا به زبانِ اروینگ گافمن استیگما و داغ ننگ یکی از همان دستآوردهای ارزشمند است که ایدۀ اولیه اش را مرهونِ آراء امیل دورکیم بوده و امروزه در مطالعاتی که جهت پیشگیری از جرائم صورت می پذیرد نقش بسزایی ایفا می نماید. داغگذاری و برچسب زنی همان عامل و خوراکِ پرورنده ای ست که می تواند میکروبِ پنهان در بسترِ ذهن و نهادِ هر شخصی را در محیطِ آلودۀ اجتماع به بازیگران نقشِ ضدقهرمانانِ بزهکارِِ شکست ناپذیر تبدیل کند که حاضر به پذیرشِ خودکم بینی مدنظر جامعه نمی شوند و به گواهِ نمونه های فراوانی که دیده شده است حتی تا لحظۀ مرگ از کردار خویش احساسِ ندامت نکنند و تا واپسین نفس تمامیِ انتظاراتِ تماشاگران را از نقشِ منفی ای که هم به او محول شده و هم خود انتخاب نموده برآورده سازند.
دورکیم از منظری مشابه در این مورد نظر بسیار قابل تأملی دارد. او می گوید:
"ما کاری را به خاطرِ جرم بودن محکوم نمی کنیم، بلکه از آنجایی که آنرا محکوم می کنیم جرم تلقی می شود."

پایان قسمت دوم.
در ادامه سعی خواهد شد به کمک رویکرد حاضر و نیز نوشتار پیشین، تحلیلِ نمایش مایبر را در بخش پایانی به جمع بندیِ مطلوب رساند.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
« All the world’s a stage »

(این مطلب به پاسِ تأثیرِ عمیق و هنرمندانۀ نمایش مایبر بر نگارنده، در سه قسمت تنظیم شده است.)
اکنون بخش اول: نظریه نمایشی

"دنیا سراسر صحنۀ نمایش است و همۀ مردان و زنان صرفاً بازیگرانی اند که ورودها و خروجهای خود را دارند و هرکس در نوبتش قسمتهای مختلفی را ایفای نقش می کند."
این جملۀ معروف از شکسپیر است که در نمایشنامه اش به نام "هرطور شما دوست دارید" از قولِ کاراکتری به نام جاکوز عنوان می کند. ما اگر چهارصد سال زودتر به دنیا می آمدیم این شانس را داشتیم تا از ویلیام شکسپیر بپرسیم: اکنون که به نظرش زندگی یک تئاتر است و مردم همه بازیگر، پس تعیینِ "نقش" و "میزانسن" برعهدۀ کیست؟

امروزه به لطفِ کاوش هایی که توسطِ اندیشمندانِ علوم انسانی صورت گرفته، این امکان میسر شده است تا پاسخِ سوأل را در لابلای نظریاتِ مطرح و آراءِ بحث برانگیزِ دانشمندانِ متعددی یافت.
اروینگ گافمن یکی از آن انسان پژوهان و جامعه شناسانِ نامدار است که تئوری های درخور توجه و قابلِ تأملش درخصوصِ انسان به مثابهِ موجودی اجتماعی، محلِ تدقیق و موضوعِ تحقیقِ جوامع علمی بوده و بحثهای فراوانی را به خود اختصاص داده اند. از آن جمله "نظریه نمایشی" و "داغ ننگ" که در صدرِ این فهرست قرار گرفته اند و می توان شهرت گافمن را وامدارِ این دو دانست.

گافمن در "نظریه نمایشی" نشان داد که همچون شکسپیر معتقد است زندگی، یک تئاتر و انسانِ اجتماعی، بازیگرانِ نمایش هستند که به ایفای مجموعه نقش های محول شده مشغولند. البته گافمن از شکسپیر پا را فراتر نهاده و برای پاسخ به سوألِ ما به کشف و شناختِ متغیرهای نقش و میزانسن در چنین نمایشی مبادرت ورزیده و برای فهمِ ساختارِ این رویکرد پیشنهادات ارزنده ای داده است.
او بر پایۀ "کنش متقابل نمادین" انسان را دائماً در "موقعیت" ِ اجتماعی مورد ارزیابی قرار می دهد و کنشها و واکنشهایش را در ظرفِ "نقش" به بوتۀ آزمون می گذارد. رول هایی که جامعه متناسب با انتظارش به شخص تحمیل می کند و رول هایی که شخص فراخورِ تجارب، الگوها و امکاناتش برای خود درنظر می گیرد. این نظریه پرداز هر واحدِ انسانی در جامعه را در لحظه به دو صورت فعلیت می بخشد که یا در حال نقش آفرینی است و یا در حال تماشای بازی دیگران. اینگونه که مشخصاً هر بازیگر، در موقعیتِ تعیین شده، به مقتضای انتظاری که هم دیگران (به مثابه مشاهده گر و تماشاچی) از او دارند و هم خودش ناظر و متوقع از "خود" است، جملگی سعی دارند نمایشی بی نقص با کمترین خطا و تردید به اجرا در آید تا هم بیشترین تأثیر روی مخاطب را داشته باشد و هم بر قابلیت و لیاقتِ ایفای نقش توسط بازیگر تأکید شود و بدینوسیله نظریۀ گافمن دنیای تئاتر را برای تشریح و تحلیلِ کنش افراد در صحنۀ اجتماع به استعاره می گیرد و مشارکتِ هر دو گروهِ بازیگر و تماشاچی برای ایجاد روابط اجتماعی را نشان می دهد. قصۀ ملانصرالدین، پسر و الاغش یک مثالِ ساده و شیرین است که این مهم در آن صدق می کند اما متأسفانه همیشه به همین سادگی و شیرینیِ قصه ها نیست.

اروینگ گافمن برای تبیین هرچه بهترِ دیدگاهش جهانِ تئاتریِ انسانِ نمایشی اش را به سه صحنه تقسیم می کند. او از سه ساحتِ "جلوی صحنه" و "پشت صحنه" و "خارج از صحنه" نام می برد.
1- ... دیدن ادامه » وی عرصۀ اجتماع را جلوی صحنه می داند جایی که موقعیت ها خلق می شود، افراد نقش می گیرند، تماشاگران منتظرِ اجرا هستند و نمایش رخ می دهد. در اینجاست که هم طراحی صحنه و هم شخصیت پردازی صورت می گیرد. گافمن شخصیت پردازی را معطوف به "ژست" و "منش" می داند. در توضیحِ ژست، او افراد را از منظرِ جامعه مزین و مجهز به گریم و ظواهری مناسبِ نقشهایشان معرفی می کند. مثلاً مارکِ گرانقیمت برای پوشاکِ یک نقشِ متمول از دیدِ اطرافیان کاملاً برازنده است. این ژستی است که هم خودِ فرد برای رول اش و هم جامعه برای نقش ها تأیید و یا رد می کند. و اما "منش" آن کنش و رفتار و نقشی است که موردِ انتظارِ هم جامعه و هم خودِ شخص در یک "موقعیت" است. مثلاً از نقشِ یک پزشک انتظار استعمالِ دخانیات نمی رود اما از نقشِ یک خلافکار، بروزِ خشونت امری ست طبیعی. طراحی صحنه نیز همینجاست مثلاً نقشِ مسافرکشی بوسیلۀ آکسسوار پورشه بعید و مذموم است و در مثالی دیگر برای ایفای نقشِ خیرخواه نیاز به یک صحنۀ فقرزده است.
2- حریم خصوصیِ افراد و یا صحنه های غیرِ مرتبط به نقشِ فعلی همان پشت صحنۀ هر موقعیت است که می تواند با جلوی صحنۀ حال اختلافی فاحش و یا اندک داشته باشد. رازها، عواطفِ شخصی، خاطراتِ خصوصی و افکار و عقاید و نقشهای مختلف و گاهِ متضاد شخص در دیگر موقعیت ها همان هایی هستند که هر بازیگر سعی در پنهان کردن آنها از تماشاگران حاضر دارد چراکه هرچه تماشاگران به پشت صحنۀ هر بازیگر دسترسی یابند در اینصورت هم ایفا و هم باورِ نقش در جلوی صحنه برای هر دو طرف سخت تر و ناممکن تر خواهد شد. مثلاً اگر تماشاگر بداند فردی که اکنون نقشِ قربانی را برایش ایفا می کند اخیراً مرتکب تخلفاتی شده است، در یاری رساندن به بازیگرِ قربانی دچار تردید می شود و نمایش منعقد نمی شود و یا آنطور که باید تأثیرگذار از کار در نمی آید. برای همین ایفای بی کم و کاستِ نقش وظیفه ای ست که جامعه بر شانۀ بازیگرانش می گذارد و از این رو تماشاگران هرگونه نشانۀ خلاف انتظار که حاکی از پشت صحنه باشد را بر نمی تابند. جلوی صحنه و پشت صحنۀ گدایان و متکدیان یکی دیگر از این نمونه هاست.
3- سومین ساحت خارج از صحنه است. همانجایی که هم کنشگرهای پنهانی و هم تماشاگران نامشهود حضور دارند. ناخودآگاهِ فرد در ایفای نقشِ اجتماعی، سلسله موقعیتهای پنهان و ناظرِ بیرونی از این جمله اند.

گافمن خود، کارکردِ نظریه نمایشی اش را به شناخت و رفعِ کنشگریِ جامعه در ایجاد و تشویق و تحمیلِ بسترهای نابهنجار که ایفای خرده نقش های مخرب توسط هر بازیگرِ عضو را در موقعیت های آسیب می طلبد متمرکز و معطوف ساخته و از این گذار سعی در ارائۀ یک مدلِ هنجارسازِ اجتماعی نموده که ضامنِ بازیگرانی موفق تر در نقش هایی افتخارآفرین و سازنده تر باشد.
او تاکنون موجبِ تحولاتِ بسیاری در رویکردِ جامعه جهانی به مقوله جرم شده است اما آنچه این مطلب در صددِ آن است معرفیِ یک تئوریسین و نظریاتش نیست، بلکه آنچه در پی خواهد آمد -صرفنظر از سلائق شخصی- استخراج و تأویلِ نظامِ نشانگانِ نمایش مایبر در برخورداریِ از چنین دستآوردهایی و هوشِ اثر در دستیابی به زبانِ مشترک و ایجادِ گفتمان و انتقالِ پیامی ژرف مبتنی بر آفرینشِ فضای بومی اش است که در کوتاه یا میان مدت مخاطبش را متأثر از خود ساخته، از او عادت زدایی نموده و در زمان هایی مایبر را به وی یادآور شود.

پایان نوشتارِ اول.
در ادامه، دو بخشِ دیگر مطلب را در برگۀ همین نمایش تقدیم خواهم کرد.
بسیار عالی.اروینگ گافمن بزرگ.نمود خود در زندگی روزمره کتاب فوق العاده ای بود .ممنون از معرفی آثار دیگرش.
۲۱ تير
رومینا عزیز سپاس از وقتی که صرف مطالعه نمودید و محبتی که ابراز می فرمایید.
پیشنهادات شما سرکارخانم یکی از مشوقهای سبب ساز جهت انتخاب و تماشای آثار متعدد برای بنده است و بابت توصیه های خوبتان متشکرم.
حضورتان فرخنده است پاینده باد.
۲۲ تير
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیپولیت را دوست دارم با سه "کاشکی"

اول اینکه کاشکی ویدئو آرت در اثر گنجانده نمی شد چراکه به نظر من وصلۀ ناجوری بر کلیّتِ کار بود و درست در اوجِ داستان، مخاطبان را از فضایی که با زحمتِ بسیارِ بازیگران ساخته شده بود ناگهان به بیرون پرتاب کرد بدون آنکه حاصلِ خاصی داشته باشد. حتی اگر قصد داشت به تکرارِ هیپولیتهای معاصر اشاره کند همچنان غیرضروری و ناموفق بود و بدونِ آن نیز مخاطب مرتکب تعمیم می شد.

دوم اینکه کاشکی طراحی لباس و گریم با حوصلۀ بیشتر و به نحو شایسته تری صورت می پذیرفت. فکر می کنم این مهم بخصوص در مورد افرودیته و آرتمیس که از عالمِ معنا بودند ضرورتی روح افزا برای نمایش می توانست باشد.

سومین و مهمترین کاشکی به متن بر می گردد که ای کاش نویسنده به تبعیت از اوریپید پرسوناژِ آرتمیس را زن می نوشت! چراکه او الهۀ نجابت است و او بود که موردِ ... دیدن ادامه » عشقِ هیپولیت واقع شده بود و همین پیوند باعثِ پشت کردنِ هیپولیت به افرودیته و فدر بود. در واقع آرتمیس نقطه مقابلِ افرودیته است ولی متن آرتمیس را تغییر جنسیت داده بود و نجابت را به جوانمردی بدل ساخته بود و بدینوسیله برجستگیِ عشق میان او و هیپولیت را از میان برداشته بود درحالیکه وجهِ تمایزِ قصۀ هیپولیتِ اوریپید با سیاوشِ شاهنامۀ فردوسی در همین ایفای نقش و نبرد میان الهگان است و نه فدر و تزه به مثابه سودابه و کیکاووس! این اتفاق در دراماتورژی را من اصلاً نپسندیدم.

با همۀ آنچه عرض شد، و در روزگاری که برخی هنرمندانِ عزیز حاضر نیستند به ایفای نقش هایی که 50 کالری از ایشان بسوزاند، به احترامِ هنرمندیِ بازیگرانِ سختکوش و متعهدِ هیپولیت و موفقیتِ متن در مواردی، سعی می کنم نمایش را دوست بدارم و از تمامیِ عوامل سپاسگزارم.
کیان گرانقدر ممنون از این اشتراک, متاسفانه من فرصت نکردم نمایش رو ببینم.
۱۸ تير
بانو نجاتی ارجمند خوشحالم که هیپولیت نگاه زیبا و رضایت شما را جلب نمود و از عنایتی که در مطلبتان به ابهامات بنده مبذول داشتید متشکرم.
۱۸ شهريور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تماشای مایبر را به تمام علاقمندانِ بازیگری و تجربۀ ایفای نقش در یک تئاتر پیشنهاد می کنم.
این نمایش بدون آنکه تست بازیگری و یا هزینۀ مازادی دریافت کند، تماشاگرش را در نقشِ موردنظرش بازی می دهد و دست بر قضا و از بدِ روزگار خیلی هم خوب بازی می گیرد از ما و چه اشقیاخوانانی هستیم...
دوستان دو اجرای باقیمانده را از دست ندهیم و به حرمتِ دلهای بیمارمان به عیادتِ خود برویم.

محمد علیمحمدی، دوست داشتم در صحنه می ماندی تا رویت را بارها ببوسم و ببوسم و ببوسم.
مجتبی داداش باورت کردم! آقا مجید فهمیدمت. محسن عکس نگیر! علی جان زخمه بر ساز زدی یا بر دلِ جماعت؟
مایبری ها خجالتم دادید و شرمنده ام کردید و سر افکنده شدم.
ابوالفضل تو هر شب می گریستی؟ ببخش که دیر رسیدم...

http://s2.picofile.com/file/7345011933/Hanoz_sattar1_blogfa_com.mp3.html
مین کاشتیم و خشخاش رویید.
آغوش مادران را از کودکانِ ارزان کار تهی ساختیم و جایش را با قنداقِ کلاش پر کردیم.
شمشادها خشکاندیم و آب به هرزه منیت هایمان بستیم.
پیچکِ گالوانیزه قلمه زدیم و خار جای گل شکفت.
ابریشم جایش را به مفتول داد و تیغ بر آزادیِ پروانه کشیدند سیم ها.
کبوتر پرش ریخت، چشمۀ امید خشکید و منقارِ رزق بر خاکستر نشست.
بادبادک زمین گیر شد، آرزو در دام افتاد و دلی شکست.
منجی نیامد، زمان ایستاد و کودکِ برهنه پا دوید.
هوا و هوس درآمیختند و باد وزیدن گرفت.
ضامنِ ددمنشی رها شد، پاشنۀ انسانیت شکافت.
شقاق به شقیقه رسید و نقشۀ جغرافیا زیرِ پلکِ کوچکی مچاله شد.
تن از هم گسست و هر انگشت موشکی شد قاره پیما.
خاک از زمین برخاست و بر سرِ آسمان نشست.
گنبد نیلگون را ابرِ نفرت بلعید و عرش در غبارِ نخوت غلتان شد.
آفتاب از روشناییِ این روزها به شرم آمد.
خورشید ... دیدن ادامه » خجالت کشید.
کسوف شد.

جرأت کنید و در نمایشی مثالزدنی به تماشای خودکرده ها بنشینید.
آفتاب از روشناییِ این روزها به شرم ...

درود بر تو کیان جان بابت این یادآوری درخشان از متن... و احسنت به حافظه ات رفیق
۱۳ تير
ابرشیر عزیزم درود
راستش حافظه ای که در اختیار دارم ضعیفتر از یادآور شدن است و اگر از متن نمایش بود ناخودآگاه و نشان از عمقِ اثربخشی هنر و رسوبِ هنرنمایی عزیزان در ذهن منِ مخاطب دارد که باز احسنت را باید به ایشان گفت.
۱۳ تير
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چک چک باران بهار شیرین است،
در یاد دارم تو را.
شد بیدار در دل غم دیرینم،
از ناز لاله زار.
بیدلم، بیدلم، خنجر زدند بر سینه ام،
جدا کردند ما را.
میهنم، میهنم، تقدیرم آه همین است،
چرا، چرا، ای چرا؟

ببینید این خورشیدِ گرفته، کسوف را :
http://www.aparat.com/v/kL02d
ابرشیر جان انگار که دردانۀ ثریاست سوار بر باد.
۰۴ تير
چقدر این فرشته با روح و احساس این ترانه را می خواند، صحنه آواز حمید آذرنگ برایم مجسم شد. ممنونم.
۰۵ تير
ابرشیر عزیز بخصوص آنجا که دو دستِ کوچکش را بلند می کند و با شور و حرارت ندا سر می دهد.

بهار عزیز من را هم پرت کرد میان طوفانِ شنی که ثریا افتان و خیزان به دنبالش می دوید.
۰۵ تير
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید