در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 16:00:22
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
کارگردانی با کیفیت و استاندارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کار با کیفیت اما نیاز به تلاش بیشتر از دو بازیگر با استعداد
کاملا حس بد بین صداقت و پنهان کاری انتقال پیدا کرد
فرم جذاب
امضای سید بزرگوار هم در متن هم در میزانسن مشهود بود
قدر مساوات را بدانیم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بی نظیر بود خسته نباشید خدا قوت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
متاسفانه بدلیل نبود نمایشنامه های قوی در تئاتر ایران
این نمایش به شدت مبتذل تعریف و تمجید به همراه داره .
من تا نیم ساعت اول نمایش شوکه بودم که چنین متنی چطور مجوز گرفته اونم تو تئاتر شهر که خیلی از بچه هایی که میشناسم با نمایشنامه های قوی و درست حسابی کارهاشون رد میشه... در این نمایش بدترین شوخی های جنسی فقط برای خنداندن و جذب مخاطب هست که در ابتدای کار شاهد این بودم که چند نفری سالن رو ترک کردن . یه قسمت از نمایش که پسر دخترو میبره تو اتاق و صدای ماچ و موچ میاد و پسر با دکمه باز شلوار میاد بیرون به شدت زننده و غیر اخلاقی بود . لطفا طنز رو با اراجیف و متن های سخیف اشتباه نگیریم.
نوید عسکری فراهانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خیلی عالی بود ! لذت بردم واقعا 🌺😍
نوید نمینی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوستان برای روز چهارشنبه مورخ ششم خرداد دو بلیط ردیف جلو موجود هست
با توجه به اتمام بلیط فروشی و اینکه خودم امکان حضور ندارم دوستی تمایل داشت تماس بگیره
۰۹۱۲۳۹۴۰۴۱۶
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در ستایش آنان که صحنه را خالی نکردند

نگار امیری: در روزگاری که جهان بیش از هر زمان دیگری به سمت فراموشیِ انسان می‌رود، تئاتر هنوز یکی از آخرین پناهگاه‌های مواجهه با زندگی است؛ جایی که انسان بی‌واسطه و بی‌پرده، روبه‌روی دیگری می‌ایستد. شاید به همین دلیل است که خاموش شدن صحنه، فقط تعطیلی یک سالن یا پایان یک اجرا نیست؛ خاموشی بخشی از حافظه عاطفی و روح جمعی یک جامعه به شمار می‌آید.

بارها از دلایل روشن ماندن چراغ تئاتر گفته‌ایم؛ از تلاش بی‌وقفه گروه‌هایی که با وجود تمام دشواری‌ها، همچنان برای به اجرا رساندن یک اثر می‌جنگند. اما گفتن دوباره این رنج‌ها و ایستادگی‌ها تکرار مکررات نیست، چراکه تئاتر خود هنری کنش‌گر است؛ هنری زنده که در بطن جامعه نفس می‌کشد و معنای زندگی را در برابر چشم مخاطب آشکار می‌کند.

چراغ صحنه فقط نوری برای روشن کردن یک سالن نیست، به خورشیدی شباهت دارد که هر روز طلوع می‌کند تا امید را به زیستن بازگرداند و خاموشی آن، ... دیدن ادامه ›› فقط خاموشی یک اجرا نیست، بلکه سردی و سکوتی است که بر بخشی از روح جمعی جامعه سایه می‌اندازد.

تئاتر را نمی‌توان صرفاً هنری سرگرم‌کننده یا بازی‌ساز دانست، اینجا انسان‌ها زندگی را بی‌واسطه و بدون «کات» روی صحنه تجربه می‌کنند. بازیگر هر شب روی صحنه عاشق می‌شود، می‌شکند، زخم می‌خورد، می‌خندد، می‌میرد و دوباره زنده می‌شود. شاید به همین دلیل است که بسیاری از تئاتری‌ها، شریف‌ترین مرگ را مردن روی صحنه می‌دانند؛ همان‌گونه که مولیر، نمایشنامه‌نویس بزرگ فرانسوی، آخرین نفس‌هایش را در صحنه تئاتر کشید.

تئاتر در تمام این سال‌ها نشان داده که دغدغه‌اش فقط شعار و لقلقه زبان نیست. مخاطبان واقعی این هنر می‌دانند پشت بسیاری از خنده‌ها و قهقهه‌های صحنه، زخمی پنهان است. پشت طنزها، آه و درد خوابیده است. تئاتر همیشه از دل جامعه آمده است و هنرمندان آن نیز از مردم جدا نیستند.

تئاتر از دل زندگی می‌آید؛ از خیابان، از خانه‌هایی که اجاره‌شان عقب افتاده، از سفره‌هایی که کوچک‌تر شده‌اند، از اضطرابی که هر روز روی شانه آدم‌ها سنگینی می‌کند. هنرمند تئاتر نیز بیرون از این جهان زندگی نمی‌کند. او همه این سختی‌ها را تجربه می‌کند، همان بی‌ثباتی اقتصادی را لمس می‌کند، همان ترس‌ها را با خود به خانه می‌برد و همان اخبار تلخ را می‌شنود. وقتی جامعه زخمی می‌شود، صحنه تئاتر هم آن زخم را با خود حمل می‌کند.

در روزهایی که جنگ، ناامنی و بحران بر زندگی مردم سایه انداخت، هنرمندان و فعالان این عرصه نیز در امان نماندند. خانه برخی از آنان ویران شد، بعضی عزیزان‌شان را از دست دادند، بعضی ناچار شدند میان ادامه زندگی و ادامه هنر یکی را انتخاب کنند. بسیاری شب‌هایی را پشت سر گذاشتند که نمی‌دانستند فردا چگونه باید دوباره تمرین کنند، چگونه باید هزینه زندگی را تأمین کنند یا حتی چگونه باید امید را حفظ کنند. با این حال، باز هم روی صحنه ایستادند؛ نه از سر آسودگی، بلکه از سر ایمان به اینکه هنر، حتی در تاریک‌ترین روزها هم می‌تواند امکان زنده ماندن روح انسان را فراهم کند.

تئاتری‌ها خوب می‌دانند رنج چیست، چون خود آن را نه یک‌بار که به تکرار زندگی کرده‌اند. پشت بسیاری از خنده‌هایی که روی صحنه شکل می‌گیرد، اضطرابی واقعی پنهان است. پشت قهقهه‌ها، شب‌های بی‌پولی، فرسودگی، ناامنی شغلی و خستگی‌ای وجود دارد که کمتر کسی از آن آگاه است. مخاطب شاید تنها اجرای نهایی را ببیند، اما پشت هر اجرا زندگی آدم‌هایی است که با تمام فشارهای روانی و معیشتی، هنوز تلاش می‌کنند چند ساعت نور را به صحنه بیاورند.

تئاتر شکل دیگری از مقاومت است. مقاومتی آرام و انسانی در برابر فراموشی، بی‌حسی و فروپاشی اجتماعی. شاید به همین دلیل است که در تمام این سال‌ها بارها دیده‌ایم تئاتری‌ها عواید اجراهای‌شان را صرف آزادی زندانیان، کمک به کودکان کار، حمایت از زلزله‌زدگان و آسیب‌دیدگان اجتماعی کرده‌اند. زیرا تئاتر، اگر حقیقتاً تئاتر باشد، نمی‌تواند نسبت به رنج انسان بی‌تفاوت بماند. شاید راز ماندگاری تئاتر نیز همین باشد؛ اینکه این هنر، پیش از آنکه به نمایش فکر کند، به انسان فکر می‌کند.

این هنر، ستایش زندگی است؛ ستایش ایستادن، دوام آوردن و امید را در دل تاریکی گم نکردن و به این واسطه نباید به‌سادگی از کنار کسانی گذشت که جان و جوانی خود را پای تئاتر گذاشته‌اند. باید به احترام آنان تمام قد ایستاد؛ به احترام بازیگرانی که با قلبی زخمی روی صحنه رفته و می‌روند، کارگردانانی که میان بحران و بی‌پولی دست از خلق برنداشته و نمی‌دارند و گروه‌هایی که در روزگار پرآشوب، زیر بار بی‌مهری‌های زمین و زمان، جانانه و بی‌هیاهو برای تئاتر هم قسم می‌شوند تا امید، هنوز زنده بماند.

تئاتری‌ها ثابت کردند، در تاریک‌ترین روزها نیز کسانی هستند که به روشن ماندن یک چراغ ایمان دارند و همین روشنایی‌های اندک است که به ما یادآوری می‌کند انسان، حتی پس از ویرانی، باز هم راهش را به سوی نور پیدا خواهد کرد.

منبع: ایران تئاتر
رضا جاویدی و امیرمسعود فدائی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گفتگو با "رضا جاویدی " کارگردان نمایش "ژوژمان"
رضا جاویدی: تنها راه مواجهه با پوچی ، خندیدن به آن است
ادامه خبر:

https://theater.ir/ci/fa/197085
امیرمسعود فدائی و نجمه مسیبی این را خواندند
النا مهر فاخر و امیرعلی شابازیان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ویدیو
درباره نمایش نامقصد i
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اون ک اسمش اصغر بود دنیا نیومد حالا فرض کن اسمشو میذاشتیم کامیییییاااااااااارررررر🎭😉
حسین چیانی و امیر مسعود این را خواندند
فاطمه فهیمی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خبر
درباره نمایش نامقصد i
رقص میان نور و تاریکی در جست‌وجوی حقیقت گم‌شده | عکس نقدی بر نمایش «نامقصد» که در سالن «انتظامی» خانه هنرمندان روی صحنه رفته استرقص میان نور و تاریکی در جست‌وجوی حقیقت گم‌شده
نمایش «نامقصد»، به کارگردانی «رضا بهکام» و تهیه‌کنندگی «عماد اخلاقی» که در سالن «انتظامی» خانه هنرمندان روی صحنه رفته، مخاطب را در میانه یک کشمکش درونی و فلسفی قرار می‌دهد. این نمایش، فراتر از یک اجرای ساده، نوعی تجربه زیسته است که با استفاده هوشمندانه از نمادها، مخاطب را تا لحظات پایانی با خود همراه می‌کند. از همان لحظات نخست، طراحی صحنه متفاوت و متمایز، خود را به رخ می‌کشد. کارگردان با استفاده از تقابل میان نور و تاریکی هم فضاسازی و هم ذهن مخاطب را مدیریت می‌کند. گاه تاریکی‌ها چنان سنگین می‌شوند که مخاطب ...
دیدن ادامه ››

نمایش «نامقصد»، به کارگردانی «رضا بهکام» و تهیه‌کنندگی «عماد اخلاقی» که در سالن «انتظامی» خانه هنرمندان روی صحنه رفته، مخاطب را در میانه یک کشمکش درونی و فلسفی قرار می‌دهد. این نمایش، فراتر از یک اجرای ساده، نوعی تجربه زیسته است که با استفاده هوشمندانه از نمادها، مخاطب را تا لحظات پایانی با خود همراه می‌کند.

از همان لحظات نخست، طراحی صحنه متفاوت و متمایز، خود را به رخ می‌کشد. کارگردان با استفاده از تقابل میان نور و تاریکی هم فضاسازی و هم ذهن مخاطب را مدیریت می‌کند. گاه تاریکی‌ها چنان سنگین می‌شوند که مخاطب را در پرسش و حیرت فرومی‌برند و گاه روشنایی، مانند نوری راهنما، او را به ادامه مسیر روایت سوق می‌دهد. این تلفیق ظریف میان نور و صدا، فضایی سوررئال و درعین‌حال ملموس خلق کرده است.

طراحی لباس نیز با انتخاب هوشمندانه ترکیب رنگ‌های «طوسی و زرد»، هارمونی بصری جذابی به صحنه بخشیده که هم‌زمان هم تداعی‌کننده روزمرگی و هم نمادی از امید یا هشدار است. ابزارهای صحنه نظیر «چاقو» و «لپ‌تاپ»، تنها اشیا نیستند؛ بلکه کدهای معنایی هستند که در لایه‌های مختلف داستان معنا می‌یابند.

محور اصلی درگیری دراماتیک نمایش، حول یک راز تلخ می‌چرخد؛ تجاوزی که سال‌ها پنهان مانده و شاهد آن، نه‌تنها سکوت کرده، بلکه با متجاوز ازدواج کرده است. این روایت، لایه‌های پیچیده‌ای از پستی و انسانیت را واکاوی می‌کند. صحنه تجاوز به شخصیت «آبان»، با بازی درخشان و نفس‌گیر بازیگر نقش، چنان تکان‌دهنده بود که نفس را در سینه مخاطب حبس کرد. خواندن برگه پزشکی قانونی و کشف علت مرگ دردناک آبان (در حادثه تصادف ۲۰ آبان ۱۳۹۴)، یکی از جان‌سوزترین لحظات نمایش بود که قلب مخاطب را به لرزه درآورد.

نمایش با استفاده از نمادهایی چون «قبرستان و بهشت‌زهرا»، «فرودگاه آمستردام» و «چمدان‌ها»، مفاهیم عمیقی چون مرگ، مهاجرت و وقفه در مسیر زندگی (که در اینجا به دلیل شرایط جنگی و انتظار برای پرواز بازنمایی شده) را به تصویر می‌کشد.

بازیگران نمایش «نامقصد» با دقت و تمرین فوق‌العاده‌ای، بدون کوچک‌ترین لغزش یا اشتباه در دیالوگ‌ها، به ایفای نقش پرداخته‌اند. فرم و حرکت بازیگران به‌دوراز اغراق‌های معمول، بسیار بجا و متناسب با فضای نمایش است. بازیگری که نقش نابینا را ایفا می‌کند، با دیالوگی تکان‌دهنده می‌گوید: «باید سعی کنم نابینا باشم؛ تمرین ندیدن و شنیده‌شدن… .» جمله‌ای که گویای جست‌وجوی حقیقت در میان پوشیدگی‌های دیداری است. در این میان، تقابل میان نگاه‌های متفاوت به زندگی مشخص است؛ از یک سو آبان با دیالوگ‌هایی که به فقدان امید اشاره دارد، و از سوی دیگر آبان که با نگاهی فیلسوفانه می‌گوید: «آدم وقتی امید نداشته باشد، می‌توانی او را مرده حساب کنی.» این تضاد، تنش دراماتیک را به اوج می‌رساند.

«نامقصد» نمایشی است که مخاطب را با مفاهیمی چون ترس، خشم و مرگ، درگیر واژه «غم» می‌کند؛ اما این غم، نه یک غم بیهوده، بلکه غمی است که از دل حقیقت برآمده است. بازیگری که از مردم گریزی سخن می‌گوید، بازتابی از تنهایی انسان معاصر در جهان پرآشوب امروز را یادآور می‌شود.
منبع: پیام ما

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محسن تنابنده مهمان شب افتتاحیه نمایش «دشمن خدا» می‌شود.🍎
مجید عراقی، علی غریب و حسین چیانی این را دوست دارند
مهمان داریم چه مهمانی...
۱ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد شاکری در نمایش «بی‌هوده»

« کاری که برف با تنهایی من کرد : یک گزارش موقت »
قسمت دوم


ظهر. ایستگاه سنت موریتز.. هوا آنقدر تیز بود که گونه‌هایم فورن سرخ شدند – انگار شهر قبل از ورود سیلی‌ای به صورتم زده باشد. سیلی‌ای که آدمهای وحشی موقع شوخی به هم می‌زنند ، بهههه تو کجا اینجا کجا .
از میدان ایستگاه رفتم سمت هتل کولم. فیات ۵۰۰ سفید با شاخه‌های کاج، و نوشته‌ای روی بدنه: «اولین چراغ برق سوئیس همینجا روشن شد.» زیر لب گفتم: «اولین چراغ.» و لبخند کمرنگی آمد روی لبم – لبخندی که با آن پیژامه ی کهنه و پاچه های خیس ، تازه داشت یاد می‌گرفت چطور روی صورت بنشیند .

چند قدم ... دیدن ادامه ›› آن‌طرف‌تر اما ، هوایی شدم. هتل بادروتس پالاس. در گردان لابی که چرخید، صدا داد – جیغی ریز و ظریف، مثل موشی که در تله افتاده باشد و مؤدبانه اعتراض کند. سقف‌های بلند چوبی، ستون‌های طلایی، لوسترهای کریستالی که نور را مثل گرد الماس روی مبل‌های مخمل آبی می‌پاشیدند. مبل‌ها جزیره بودند. بوها: چرم، شکلات داغ، چوب کاج. تثلیث زمستانی. پیشخدمتی با کت سفید و سینی شامپاین رد شد. حباب‌ها بالا می‌رفتند. حباب‌ها همیشه بالا می‌روند – این تنها چیز قطعی در جهان است. پیانیست با لباس مخمل مشکی، Winter Wonderland را چنان آرام و کشدار می‌نواخت که انگار نُت‌ها را با قاشق عسل از سیم‌ها بیرون می‌کشید. گفتم همینجا میمانم .

بازار کریسمس. پلاتسا مائوریتیوس. کلبه‌های چوبی، بوی گلوواین و نان زنجبیلی. برف روی سقف‌ها می‌نشست. نمی‌بارید – نازل می‌شد. گروه کُر محلی سرودهای لاتین می‌خواندند. .
یک لیوان شکلات داغ خریدم. کنار دریاچهٔ نیمه‌یخ‌زده ایستادم. سطحش آینه‌ای ترک‌خورده. یخ و آب در هم. کوه‌ها دورم حلقه زده بودند، در غروب آبی. و آنجا بود که فهمیدم تنهاییِ سنت موریتز با تنهایی من فرق دارد. تنهاییِ اینجا شال بود، نه دیوار.
برای اولین بار حس می‌کردم که تنهایی می‌تواند یک جور حس خوب باشد. نه از آن حس‌های خوبی که شبیه بستنی در تابستان است و تمام می‌شود. از آن حس‌های خوبی که شبیه یک جیبِ پاره است. یک جیبِ پاره چیز مفیدی نیست. نمی‌توانی توی آن پول بگذاری، یا کلید، یا خاطره. همه چیز از آن می‌افتد بیرون و گم می‌شود. اما رازش همین‌جاست: چون نمی‌توانی چیزی را نگه داری، برای همین هیچ‌وقت هم دلتنگِ چیزهایی که گم کرده‌ای نمی‌شوی. یک جیبِ پاره، عمیق‌ترین اختراع بشر برای خوشبختیست. و فهمیدم که سنت موریتز، آن گچ‌نوشته، آن قطار قرمز، همه آمده بودند تا به من بگویند که جیب‌هایم را چطور پاره کنم..

پایان


کسرا شاهدی، شقایق مطیع، کژال و سامان حسنی این را دوست دارند
فقط به نظر من توش کلی درس ِ زندگی بود!؟

از افسردگی تا آگاهی


نمیدونم شاید من زیاد تحلیلی ام ولی از لایهٔ توصیف ها که گذر کردم به نظرم راوی خود درگیری نداشت فقط زیاد میفهمید.

دوستانی ... دیدن ادامه ›› که دستی بر قلم دارن مطمئناً بهتر میخونن و میدونن. نظر شخصی من و دریافت من این بود.

لذّت بردم👍🙏

کوه ها فقط ابرو دارن اخم میکنن، این خیلی شیرین بود 😁🎈

۹ دقیقه پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عرض ادب و احترام خدمت مردم ایران امیدوارم حال هممون خوب باشه خیلی خوشحالم که در این نمایش زیبا و دوست داشتنی بازی کردم و باعث افتخار بنده بود که با جناب اقایی جلالی افتخار همکاری داشتم و امیدوارم شماهم این نمایش را دوست داشته باشید و لذت ببرید
از دیدن عشق و علاقه و کوشش این تیم لذت بردم، همه چیز خوب بود، بازی‌ها منسجم و تمرین شده، آرزوی موفقیت دارم.
امیر مسعود این را خواند
mahur lotfi این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قرار شد یه خاطره ی برفی تعریف کنم که دیدم بهتره اون خاطره رو بدون اینکه به واقعیتش دست بزنم داستان کنم ، دقیقن در همون سبک و ژانری که باقی داستانهام رو می‌نویسم .
فقط ممکنه خوندنش برای خیلیها عذاب آور و خسته کننده باشه چون در این سبک من عمدن خیلی توضیح میدم و راویِ داستان یه جورایی در همه ی شئونات زندگی خود درگیری داره :d

( ضمن اینکه چون طولانی شد دیگه حوصله م نگرفت مجدد بخونمش و غلط‌های تایپی و ... رو اصلاح کنم ، پس اگر احیانن خوندین ، خودتون بی زحمت اوناش رو اصلاح کنید در ذهنتون ... دیدن ادامه ›› . سپاس )



« کاری که برف با تنهایی من کرد: یک گزارش موقت »
قسمت اول

کافه کافکا تقریبن خلوت بود. تقریبن خلوت یعنی سه نفر، یک گربهٔ خیالی، و یک فنجان قهوهٔ سرد شده که کسی فراموش کرده باشد بنوشدش.
من آن فنجان بودم.
نفس‌ها روی شیشه می‌نشستند، آرام، بی‌صدا، مثل امضاهایی که کسی نخواسته ، روی هم تلنبار می‌شدند . کافه شبیه کشتی تک‌افتاده‌ای بود که موتورش مدت‌هاست از کار افتاده و ناخدا رفته باشد توی کابینش با خاطراتش ورق بازی کند.
من گوشه‌ای نشسته ، به فنجان قهوه‌ام خیره شده بودم. خیره شدن به قهوه ورزش خوبیست. عضله نمی‌سازد ولی بی حوصله گی آدم را خوب مشت و مال می‌دهد . بی‌حوصله گی یعنی قهوه سی دقیقه پیش سرد شده باشد و تو هنوز منتظر باشی اتفاقی بیفتد. قهوه‌ها هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتند. قهوه‌ها فقط سرد می‌شوند. مظلوم و سربه زیر .

چند قدم آن‌طرف‌تر، خیابان اشپالنبرگ ۱۴، خانهٔ کریسمس یوهان وانِر بود. گوی‌های شیشه‌ای قدیمی‌اش برق می‌زدند. گوی‌های شیشه‌ای قدیمی همیشه برق می‌زنند، انگار فراموش کرده‌اند چه سالی ساخته شده‌اند و هر سال را با سال پیش اشتباه می‌گیرند – رفتاری که در انسان‌ها نشانهٔ زوال عقل است و در تزئینات کریسمس نشانهٔ اصالت. توریست‌ها پشت ویترین صف کشیده بودند. صفِ آدم‌های شبیه به همی که دنبال کریسمسی می‌گردند که توی ویترین جا شده باشد. کریسمس ویترینی گران‌تر از کریسمس معمولیست ولی وزن کمتری دارد – می‌شود توی کادو گذاشت و به کسی داد که نمی‌شناسی.

سال پیش همین موقع، خانه را با ریسه ها و کاغذرنگیها و یک درخت کاج واقعی تزئین کرده بودم. ریسه‌ها چشمک می‌زدند – ۳۲ چشمک در دقیقه، شمردمشان. درخت بوی کاج واقعی می‌داد. کاج واقعی بوی رفتن می‌دهد، انگار درخت هنوز دلش توی جنگل مانده باشد و فقط مؤدبانه پذیرفته باشد بیاید توی خانهٔ تو. یک مهمان مودب که بخاطر پاهای کثیف و ریش ریشش مدام خجالت میکشد و خودش را پشت ریسه های LED و گوله های رنگی پنهان میکند . بوی دارچین از آشپزخانه می‌پیچید. دارچین بوی انتظار می‌دهد – انتظارِ چیزی که توی فرِ خاموش به خیال خودش در حال پختن است، یا انتظارِ کسی که قرار است زنگ در را بزند و هیچ‌وقت نمی‌زند.

اما امسال فرق داشت. چیزی درونم خاموش شده بود. خاموشی دو نوع است: خاموشیِ یخچال ، که مثل آدمها خواب و بیدارش روی اتومات است و خاموشیِ یخچال وقتی از برق کشیده‌ باشیش. خاموشی من نوع دوم بود. نه صدای موتور می‌آمد، نه چراغی روشن بود. فقط مواد غذایی داشتند آرام‌آرام خراب می‌شدند و من یادم رفته بود درِ یخچال را باز کنم. من از درون داشتم بو می‌گرفتم و این را هر کسی که چند دقیقه ای کنارم می‌نشست متوجه میشد و برای همین زود در می‌رفت .

تنهایی مثل یک دیوار سنگی دورم را گرفته بود. فقط می‌خواستم بزنم بیرون. بروم. هرجا. «هرجا» زیباترین مقصد دنیاست. هرجا نه پایتخت دارد، نه فرودگاه، نه راهنمای سفر. هرجا جاییست که وقتی می‌رسی، می‌گویی: «آه، اینجا. » و هیچ‌کس نمی‌داند یعنی چه، حتا خودت.

همان‌جا، چشمم به گچ‌نوشته‌ای روی تخته‌سیاه کوچک کنار دستگاه اسپرسو افتاد. تخته‌سیاه‌های کافه‌ها دستگاه‌های جالبی‌اند. انگار خداوند برای آدم‌های بلاتکلیف پیغام می‌گذارد. نوشته بود: «تنها کریسمسی که یادت می‌ماند، کریسمسی است که توش راه بیفتی. شاید بروی جایی که برف، همه چیز را پاک می‌کند.» زیرش برگه‌ای با لوگوی قطار ریشین چسبانده بودند. لوگوی ریشین شبیه مار قرمزیست که گره خورده باشد به خودش – یا شبیه نقشهٔ مسیری که فراموش کرده باشد کجا شروع می‌شود. روش نوشته بود: «St. Moritz, 4h 38min».

چهار ساعت و سی‌وهشت دقیقه. بعضی اعداد سنگینند – مثل سن، مثل بدهی، مثل تعداد آدم‌هایی که بهت قول داده‌اند تا همیشه کنارت بمانند و رفته اند . بعضی اعداد سبک‌اند – مثل ۴:۳۸. این عدد سبک بود. آن‌قدر سبک که می‌شد برداشتش و گذاشتش توی جیب، کنار بلیت. با خودم گفتم: «چرا که نه؟» و توی گوشی‌ام بلیت خریدم. خرید بلیت با انگشت شست یعنی تصمیم گرفتن بدون دخالت مغز. مغز همیشه زیادی سؤال می‌پرسد. انگشت شست فقط می‌زند.

صبح ۲۳ دسامبر از راه رسید. صبح‌های دسامبر دیر می‌رسند، انگار خورشید هم زیر لحاف سنگین زمستان با خودش کلنجار می‌رود: «بروم؟ نروم؟ بروم؟» و نهایتن می‌رود، ولی با اکراه، مثل کارمندی که حقوقش را دوست دارد اما شغلش را نه. سکوی شمارهٔ ۴ ایستگاه Basel SBB آن‌قدرها که فکر می‌کردم شلوغ نبود. آدم‌ها با چمدان‌های کریسمس هول‌هولکی می‌دویدند. چمدان‌های کریسمس سنگین‌تر از چمدان‌های معمولی‌اند – انگار کادوها جاذبهٔ اضافی دارند. من چمدان نداشتم. فقط یک کولهٔ کوچک. کولهٔ کوچک یعنی آدمی که بلد است چیزهایی را جا بگذارد.

قطار راه افتاد. شهر شروع کرد به عقب رفتن. این قانون فیزیکِ رفتن است. رود راین، کارخانه‌ها با دودکش‌هایی که انگشت های اشاره ی بی معنا و بی مزه ای هستند که می‌روند روی اعصاب آسمان ، تپه‌های پوشیده از برف. برف اول لکّه‌لکّه بود، مثل یادهایی که می‌دانی داری ولی دقیقن نمی‌دانی مال کجای زندگی‌اند. بعد یکپارچه شد. سفید کامل. رفتم واگن رستوران، قهوه خریدم. قهوه در قطار مزهٔ تأیید دارد – انگار با هر جرعه به خودت می‌گویی: بله، هنوز بیداری، هنوز کسی هستی که قهوه می‌خورد. برگشتم سر جا، نقشه را باز کردم: بازل – زوریخ – خور – سنت موریتز. اسم‌ها را بلند خواندم. بازل مزهٔ نمک عزیمت. زوریخ مزهٔ ساعت‌های ویترین. خور مزهٔ دود هیزم. سنت موریتز – هنوز نرسیده بودم، حدس می‌زدم مزهٔ ارتفاع باشد. ارتفاع همیشه مزهٔ «اگر بیفتم چی؟» را دارد.

خور. پیاده شدم. قطار قرمز ریشین آنجا بود – ماری سرخفلس که میان صخره‌های سفید چنبره زده باشد. انگار یکی رفته باشد به کوه گفته باشد: «ببین آقای کوه، ما یه قطار داریم می‌خواهیم از وسط شما رد بشه.» و کوه – که کوه است دیگر – کوه ها حرف نمی‌زنند . کوه ها فقط ابرو دارند و می‌توانند اخم کنند . پس قطارها رد شدند و کوه ها ابرو به هم فشردند .

رسیدیم به پل لندواسر. قطار داشت توی هوا شناور می‌شد. نفس در سینه‌ام حبس شد. از روی دره‌ای عمیق رد می‌شدیم. ستون‌های سنگی پل رو به آسمان بودند. مردی کنارم به پسر کوچکش گفت: «ببین، اینجا قلب آلپ است.» پسر پرسید: «قلب یعنی چه؟» و من فکر کردم چه سؤال خوبی. قلب یعنی چه؟ میخواستم به این سوال خوب فکر کنم که حوصله ام مرا کنار کشید و گفت : ببین تو رو کار ندارم ولی من حالم از این پیری و حرفاش بهم میخوره ، میرم نه واگن سیگار بکشم .
و خب آدمها وقتی حوصله شان می‌گذارد می‌رود خیلی تنها می‌شوند ، آنقدر تنها که هیچ سوالی تعجبشان را بر نمی‌انگیزد . بلند شدن یا نشدنِ تعجب آدمها خیلی زیاد به سنشان ربط دارد . پیرها چون دیگر تعجبشان بر نمیانگیزد ، برای همین هی تلاش می‌کنند تعجب جوان‌ترها را بر بیانگیزند .


پایان قسمت اول


با ریزش قیمت دلار، شاهد ریزش قیمت بلیت تئاتر مذکور به ۸۵۰ هزار تومن هستیم!!!!!
بسیار لذت بردیم...
تصنیف ابتدا رو خیلی دوست داشتم.
ما روز فرد رفتیم و این‌جور که در انتهای تاتر توضیح دادند بیشتر بچه‌ها کار اولی بودند اما خیلی خوب عمل کردند، نشان از این بود که تمرین زیادی داشتند. البته که تاتر آقای شهرستانی رو غیر این هم توقع نمیره.
من از تلفنچی و اِما خیلی خوشم اومد
حسین چیانی و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نویسنده نمایشنامه زار زین به روایت نبرد اسکندر

کارگردان جواد بزازان

اسفند ۱۳۹۲ سالن هاشمی نژاد مشهد
تیر ۹۳ سالن اصلی تئاتر شهر مشهد

بازیگران
در این نمایش که کاری از گروه هنری سالار است، محمدرضا صولتی، زهرا آری، کوروش فروهـر، محسن نوری، محمد محمدزاده، مصطفی قسمتی، ... دیدن ادامه ›› عماد جاویدی، مصطفی موحد و مجتبی جمشیدی به ایفای نقش می‌پردازند.

سروش حیدری طراح پوستر و بروشور،
محمدجوادآبجوشک عکاس و مدیر روابط عمومی،
حسین جوادزاده مدیر صحنه
مصطفی موحد دستیارصحنه
حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چرا فکر میکنی ما عاشق نشدیم؟!
چرا فکر میکنی از اول دیوونه بودیم؟!
شاید چون از اولش همه چیز رو دیدیم همه چیز رو تجربه کردیم که الان به میزانی از درک و فهم رسیدیم که از نظر شما دیوونه به حساب میایم.
حسین چیانی و امیر مسعود این را خواندند
مازیار کیان این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میبینی دکتر جون؟
این دنیا کثافته آدم ها کثافت ان، دیگه وقت درست کردن نیست وقت رقم زدن پایان دنیاست.🃏
حسین چیانی این را خواند
مازیار کیان این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید