تیوال سینما
T1 : 20:30:29
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
با سانسور یا بدون سانسور ؟ صحنه خاصی نداره ولی معیار و سطحه سانسور مهمه...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بدترین فیلم عمرم !!!! البته اولین بار بود که بدون سرچ و فقط به دعوت یکی از دوستان سینما رفتم...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی خیلی خیلی خنده دار بود. جواد عزتی عالی بود یعنی هیچ کس جز جواد عزتی نمی تونست انقدر این نقش و خوب بازی کنه دیالوگهای فیلم هم به طور عجیبی پر از تیکه های بامزه بود. خلاصه کای کیف داد. پیشنهاد میکنم ببینین.
نوبادی و الهه الف این را خواندند
محمدرضا دانش و حُدیثه حیدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی‌ پریدن ازارتفاع کم هم می تونه بدجور آدم رو زخمی کن
علیرضا این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سه بلیط برای سانس دو و چهل و پنج امروز دارم سینما کوروش اگر کسی مایل بود به این شماره تلگرام پیام بده 09388258637
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و تحلیل فیلم «راه بلد» اثر آندره تارکوفسکی از منظر ادبیات تطبیقی و عرفان ایرانی
نویسنده: وحید عمرانی

نام فیلم: استاکر (راه بلد)
کارگردان: آندره تارکوفسکی
ساخت سال 1979 میلادی
محصول مشترک شوروی سابق و آلمان شرقی
بر اساس داستان «پیک نیک کنار جاده» اثر برادران استروگاتسکی

داستان فیلم «استاکر» روایت مردی است با همسری ناراضی و دختر کوچکی فلج که در موقعیتی پس از یک فاجعه، چیزی شبیه جهانی به جای مانده پس از یک جنگ قرار گرفته است. دنیایی نامطلوب و زندان وار که عمداً توسط تارکوفسکی به صورت سیاه و سفید نشان داده می شود تا منتقل کنندۀ حس چنین فضایی باشد. فضایی بی جان که مانند جهنمی خاموش شخصیت های فیلم را احاطه کرده است. نام اصلی هیچ کاراکتری در فیلم برده نمی شود و تنها به شغل و یا مهارت آنان اشاره می شود. همانند راهنما، دانشمند یا نویسنده. شخصیت اول فیلم؛ استاکر راه بلد مکانی استثنایی، پنهانی و حفاظت شده است. در این مکان اتاقی با فضایی ماورایی وجود دارد که اگر کسی بتواند وارد این اتاق ویژه در منطقۀ مزبور گردد بزرگ ترین آرزویش برآورده خواهد شد. این منطقۀ جنگلی، جایی است که بیست سال قبل سنگی آسمانی در آنجا سقوط کرده و تمامی نشانه های سکونت در آنجا را نابود کرده است. هر چه جستجو کرده اند کسی نتوانسته است سنگ را بیابد و گویا خاصیت برآورده شدن آرزوها در آن مکان نیز به همین سنگ آسمانی بر می گردد؛ اما مشکلی که وجود دارد این است که در آن منطقه قانون های نامعمول و فراطبیعی ای وجود دارد و مکان بسیار خطرناکی است که برای رسیدن به آن نیاز به فردی راه بلد است که بارها به آنجا رفته و با مخاطراتش آشنا باشد، در غیر این صورت حتی ممکن است منجر به کشته شدن گردد. آن راهنما کسی نیست جز استاکر که کسانی را که می خواهند آرزویشان برآورده شود را در ازای دریافت پول به آنجا هدایت می کند و از موانع موجود در راه آن مکان رویایی عبور می دهد تا موفق شوند به آرزوهایشان برسند. قانونی که در رسیدن به آنجا وجود دارد این است که نباید به عقب برگشت. بازگشتی وجود ندارد.

بی اختیار یاد این شعر سعدی در گلستان می افتم که:

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این ... دیدن ادامه » مدعیان در طلبش بی خبرانند / آن را که خبر شد خبری باز نیامد

کسی که قدم در این راه بگذارد نباید از مسیری که آمده برگردد. شباهت بسیاری می بینیم با مباحثی که در آداب سلوکِ طریقت و عرفان ایران وجود دارد. حتی در ابتدای فیلم هنگامی که نویسنده و دانشمند در خروجی کافه ایستاده اند و نویسنده می خواهد برای خریدن سیگار به داخل برگردد دانشمند به او می گوید: «به عقب برنگرد. نباید این کارو بکنی.»

فیلم استاکر را نه می توان صرفاً فیلمی علمی - تخیلی دانست و نه واقع گرایانه؛ بلکه شاید چیزی ما بین این دو باشد. در مصاحبه ای که با تارکوفسکی دربارۀ جزئیات فیلم استاکر انجام شده است وی در پاسخ به این سؤال که: آیا اتاق، ساختۀ ذهن استاکر است و آیا در رمان برادران استروگاتسکی که داستان فیلمنامه از آن اقتباس شده است نیز وجود دارد؟ اتاق برای شما نمایندۀ چیست؟ چنین پاسخ می دهد: «در داستان اصلی نوشته شده توسط برادران استروگاتسکی، که بسیار متفاوت با فیلمنامه است، مکانی وجود داشت که امیال و آرزو ها را بر آورده می ساخت؛ اما به صورت یک گوی طلایی نشان داده شده بود. علت همه چیز، گوی طلایی بود. ضمناً در داستان برادران استروگاتسکی، امیال و آرزو ها حقیقتاً بر آورده می شدند؛ اما در فیلمنامه این موضوع به صورت یک راز باقی می ماند. شما نمی دانید که چنین چیزی حقیقت دارد و یا تنها خیال پردازی استاکر است؟ از نظر من به عنوان مؤلف فیلم، هر دو انتخاب بی اشکال است. به نظرم اگر تمام این ها خیال پردازی او باشد، باز هم تأثیری در موضوع اصلی نخواهد داشت.» همچنین در پاسخ این سؤال که: چرا فیلم استاکر نامیده شده است، و نه اتاق آرزو ها و یا خیلی ساده، منطقه؟ می گوید: «اتاق آرزو ها بسیار اسم پیش پا افتاده ای ست. دوست داشتم فکر کنم که فیلم واقع گراست، و نه فانتزی و یا داستانی علمی - تخیلی. منطقه، اسم بیش از حد خاص و تکنولوژیکی ای است. در حالی که خیلی ساده، استاکر اسم شخصیست که داستان را می گوید. این داستان اوست که اهمیت دارد.» بنابراین این فیلم را هم می توان علمی – تخیلی و هم از نگاهی دیگر واقع گرایانه دانست.

حرکات دوربین بسیار آرام است و هیچ عجله ای ندارد. گویی می خواهد به خوبی دقت تماشاگر را به موضوع جلب کند و بر آن متمرکز سازد. این مسئله در ابتدا کمی حوصله می طلبد؛ اما هنگامی که در روند فیلم می افتد در آن حل می شود و تماشاگر را در خود غرق می کند. برخی از نماها بیش از حد معمول طولانی است و گویا می خواهد فرصت تفکر و تحلیل را به تماشاگر بدهد تا پس از افتادن این اتفاق در وجود او، نما و صحنۀ بعدی فرا برسد. این مربوط به سبک و سیاق خاص تارکوفسکی در فیلمسازی است.

تارکوفسی فرزند یک شاعر است، پسر آرسنی تارکوفسکی است که از شاعران برجسته و شناخته شدۀ شوروی سابق به شمار می رود. بر همین اساس و به دلیل مأنوس بودن او با فضای شعر از کودکی، شاعرانگی و به تبع آن فلسفه عناصری می باشند که با فیلم های او درآمیخته و ممزوج هستند. تارکوفسکی در جایی می گوید: «عقیده ی من این است که فیلسوفان حقیقی، همیشه شاعر هستند و بالعکس.» که این جمله دلیلی بر این مدعا می تواند بود.

در ابتدای فیلم می بینیم که استاکر قصد دارد دو مرد را به اتاق آرزوها برساند، یک دانشمند که استاد فیزیک است و یک نویسندۀ معروف و موفق که البته از وضع موجود خود ناراضی است؛ زیرا می گوید که منبع الهامش را گم کرده و برای باز یافتن آن قصد دارد به منطقۀ ممنوعه برود. او دستاورد های تکنولوژی مدرن و علم روز را به سخره می گیرد، استاد دانشمند را دست می اندازد و با طنز و کنایه با او صحبت می کند. رفتار و گفتار نویسنده با همدیگر تناقض دارد. از طرفی از کسانی که ایمانشان را باخته اند انتقاد می کند و از طرف دیگر خودش به هیچ چیز اعتقاد ندارد. بر روی کاراکتر دانشمند، شخصیت پردازی کمتری انجام شده و حوزۀ شخصیتی محدودتری دارد. او غرق در ابزارها و دنیای علمی محدود خود است. وقتی نویسنده از او می پرسد که علت سفرش به منطقۀ ویژه چیست، پاسخ می دهد که می خواهد از قانون های علمی کارکرد یک معجزه با خبر شود. او اصلاً برای برآورده شدن آرزوهایش به منطقۀ ممنوعه نمی رود، بلکه در کوله پشتی اشت بمبی را حمل می کند تا به واسطۀ آن اتاق آرزوها را نابود کند، با این توجیه که افراد ناصالحی که آرزوهای مخرب و پلیدی در سر دارند نتوانند روزی به آنجا راه بیابند و جهان را دوباره به نابودی بکشانند. و اما استاکر چهره ای مسیح گونه دارد و پیامبر وار تصمیم گرفته است تا افراد را به مکان سعادت موعود رهنمون شود. حتی در خانۀ مزبور، تاج خار مسیح را می بینیم که نویسنده بر سر می گذارد و استاکر را مورد خطاب قرار می دهد که: «من یکی که تو را نخواهم بخشید.» استاکر دل به راه بسته است نه به مقصد. او سعی دارد تا در این دنیای مادی، شعلۀ ایمان را افروخته نگاه دارد و بارقۀ امید را بار دیگر در قلب انسان ها بتاباند.

تارکوفسکی در پاسخ به مصاحبه گری که می پرسد: آیا استاکر، استاد و نویسنده هر کدام یک سوم شخصیت شما نیستند؟ اینطور پاسخ می دهد: «استاکر بیش از همه نزدیک به من است. او بهترین بخش وجود من است. بخشی که کمتر به چشم می آید. به نویسنده هم نزدیکم. او راه خود را گم کرده، اما به گمانم می تواند گریزگاهی معنوی بیابد؛ اما با استاد بیگانه ام. او آدمی محدود است که دلم نمی خواهد بیانگر چیزی از وجود من باشد.»

این گروه سه نفره با یکدیگر تفاوت های بسیاری دارند. هر کدام دارای افکار و مقاصد مخصوص به خود است. نویسنده و دانشمند از اول فیلم تا اواخر آن مدام با یکدیگر بحث و گفتگو دارند که معمولاً نیز به توافقی نمی رسند. رگه های بسیاری از سمبلیسم در فیلم دیده می شود. هر کدام از این سه شخصیت می توانند نماد و سمبل چیزی در وجود انسان قرار بگیرند. برای مثال استاکر می تواند نماد مرشد و راهنما، سالک و جستجوگر معنا و آرزوها باشد. دانشمند نماد منطق و آگاهی و اتکاء به ابزار مادی و نویسنده نماد ناخودآگاه و دامنۀ تخیلات انسان باشد. برای نمونه ای دیگر از سمبل گرایی در این فیلم می توان به فضای درون کافه ای که استاکر با دانشمند و نویسنده قرار دارد اشاره کرد. در آنجا می بینم که دو لامپ مهتابی وجود دارد، آنکه بالای سر کافه دار است روشن و ثابت است اما آنکه بالای سر استاکر و همراهانش است مدام روشن و خاموش می شود و چشمک می زند. گویی نمایانگر انقلاب و تلاطم درونی آنان و حس جویندگی شان است؛ اما مرد کافه چی که از این جریانات به دور و درگیر در یک زندگی عادی و یکنواخت است در سکون و سکوت به سر می برد. نماد دیگری که می توان از آن یاد کرد سگ سیاهی است که از نیمۀ راه همراه آنان می شود و تا آخر فیلم با استاکر می ماند. این سگ می تواند نمایانگر بخش تاریک وجود انسان و یا زادۀ خاطرات استاکر باشد که در پایان فیلم استاکر با آن کنار می آید و سگ همراه او و خانواده اش می شود و در سکانس پایانی نیز همراه دختر استاکر در اتاق حضور دارد، و یا حتی می تواند صورت تمثل یافتۀ فردی ملقب به «خارپشت» که قبل از استاکر راه بلد بوده و استاد او به شمار می رفته باشد.

یکی از تصویرهای بصری که در فیلم به کار گرفته شده است بستن مهره به سر پارچه هایی بلند است است که به دستور استاکر انجام می شود و پرتاب آنها در مسیری که می خواهند طی کنند. این عمل می تواند نوعی محک به ناشناخته باشد برای اطمینان از امن بودن راه. چنانکه در خانۀ موعود نیز وقتی می خواهند وارد به راهروی معروف به چرخ گوشت بشوند استاکر از نویسنده می خواهد که قبل از ورود سنگی را به درون راهرو پرتاب کند و نویسنده با ترس و لرز و احتیاط بسیار این کار را انجام می دهد. کلاً هر چیز ناشناخته ای ترسناک است، بر فرض مثال دلیل ترس کودکان از تاریکی نیز این است که نمی دانند در تاریکی چه چیزی وجود دارد و برای خود خیال پردازی می کنند.

آرزوهای انسان و دغدغۀ برآورده شدن آنها یکی از ابتدایی ترین و قدیمی ترین مسائل بشری است که در طول تاریخ به انحاء مختلف به آن پرداخته شده و حائز اهمیت بوده است. برای مثال افسانۀ جستجوی اسکندر در ظلمات به دنبال آب حیات و آرزوی زندگی ابدی، یا افسانۀ چراغ جادو که با دستیابی بر آن همۀ آرزوهای صاحب چراغ برآورده می شد، و یا مکان های متعددی که در طول تاریخ و هم اکنون مقدس شمرده می شده اند و مردم برای برآورده شدن آرزوهایشان به آنجا سفر می کنند، همگی شواهدی بر تأیید این ماجرا هستند. تارکوفسکی این مسئله بنیادین را موضوع و دستمایۀ این فیلم قرار می دهد و از دیدگاه های مختلف فلسفی، حسی و روانی به آن می پردازد.

و اما از ظرایف ماجرا یکی این است که در آن اتاق ویژه واقع در منطقۀ ممنوعه هر آرزویی برآورده نمی شود. تنها آرزویی تحقق می پذیرد که آرزوی باطنی و اصلی فرد در لایه های پنهان تر وجود اوست. در صحنه ای از آغاز فیلم نویسنده می گوید: «ضمیر آگاه من دوست داره تمام دنیا گیاه خوار بشن اما ضمیر ناخودآگاه من حسرت یک تیکه گوشت آبدار رو می‌کشه.» یعنی فقط آرزوهای اصلی انسان و آنچه واقعاً می خواهد برآورده می شود و کسی چه می داند که آنچه واقعاً می خواهد چیست؟ شاید اگر با خواستۀ واقعی خود مواجه شویم حتی بسیار برای ما به جای دلپذیر بودن ترس آور باشد. نکتۀ دیگر که به آن اشاره می شود لزوم داشتن آرزو برای زندگی کردن است. وقتی که راه بلد، نویسنده و دانشمند به منطقۀ ممنوعه می رسند، راه بلد یا همان استاکر از کسی حرف می زند ملقب به «خارپشت» که استادش بوده و قبل از او مردم را به آنجا می برده است، کسی که چشم استاکر را باز کرده و او را با راه آشنا کرده بوده است. سپس می گوید که خارپشت مجازات شده است. بعد در غیاب استاکر، دانشمند به نویسنده می گوید یک شب که خارپشت از منطقه بر می گردد ناگهان به طرز عجیبی ثروتمند می شود. نویسنده می پرسد که این دیگر چه مجازاتیست و دانشمند در جواب می گوید که او یک هفته بعد خودش را دار زد. می توان این برداشت را داشت که برای زنده بودن باید آرزو داشت، انسان به آرزو و امید زنده است. اگر زمانی برسد که دیگر آرزویی نداشته باشد، شاید آن هنگام زمان مرگ او فرا رسیده است و دیگر دلیلی برای بودن نداشته باشد. دقیقاً مثل اتفاقی که در عالم واقع برای فرزند ثروتمند معروف آمریکایی؛ راک فلر افتاد. چون آرزویی برایش باقی نمانده بود که برآورده نشده باشد، دست به خودکشی زد.

موضوعاتی که در فیلم بر آنها تأکید خاص می شود، امید و ایمان هستند. استاکر در جهانی که نابود شده و می خواهد دوباره از نو شروع کند به دنبال کسانی می گردد که برای رسیدن به آرزوهایشان باور قلبی داشته باشد، اگر هم کسی نیست می خواهد که این باور و ایمان را در قلب ها دوباره به وجود بیاورد. حتی می توان اینطور تصور کرد که اتاق آرزوها ساخته و پرداختۀ ذهن و عمل خود استاکر است. آنجا را ساخته تا بتواند ایمان و باور را دوباره در قلب انسان ها زنده کند. کافیست باور کنند اگر وارد آن اتاق بشوند آرزوهایشان برآورده می شود، آنگاه حتی اگر اتاق هیچ خاصیتی هم نداشته باشد، نیروهای درونی آن فرد در راستای نیل به هدف را فعال می کند و باعث تحول در زندگیش می گردد. در آن صحنه از فیلم که دانشمند قصد دارد با بمبش اتاق آرزوها را منفجر و نابود کند، استاکر با او گلاویز می شود تا نگذارد اما آن دو بر او چیره می شوند. استاکر با دانشمند صحبت می کند و می گوید وقتی دیگر جایی در دنیا باقی نمانده است مردم به اینجا می آیند تا آرزوهایشان برآورده شود. چرا می خواهی آرزوها را نابود کنی؟ چرا می خواهی امید را از بین ببری. مردم نیاز به امید دارند. که در نهایت دانشمند متقاعد می شود و بمبش را به کار نمی اندازد. بحث بر سر بحران معنویت است. همۀ فیلم های تارکوفسکی با شاعرانگی، معنویت و ماوراء سر و کار دارند، استاکر نیز در این بین استثنا نیست و این حرف را عنوان می کند که برای ادامه دادن، زیستن و جستجوی کمال باید ایمان داشت، باید به چیزی باور داشت، حتی اگر آن چیز ساخته و پرداختۀ ذهن و خیال انسانی دیگر باشد. به مثابۀ سکویی است که دستت را بر روی آن بگذاری و به کمکش از جایت بلند شوی. انسان برای ادامه باید یک دست آویز فکری و یک پشتوانۀ معنوی و روحی داشته باشد. استاکر فیلمی است که به این بحران و بحث در اطراف آن می پردازد.

نکتۀ دیگری که در فیلم جلب توجه می کند این است که استاکر دو مرد را برای رسیدن به منطقه راهنمایی می کند در حالی که برای همین مقصود دست رد به سینۀ دو زن می زند. یکی در اول فیلم زنی که توسط نویسنده جذب شده و قصد دارد تا به منطقه بیاید. خانمی بسیار شیک پوش، سانتی مانتال با اتومبیل آخرین سیستم در حالی که لیوان نوشیدنی بلندی در دست دارد. وقتی نویسنده موضوع بردن او به منطقه را به استاکر پیشنهاد می دهد. استاکر رو به زن کرده و بدون هیچ توضیحی می گوید: بزن به چاک! زن نیز فوری از آنجا می رود و کلاه نویسنده را نیز که روی سقف ماشینش قرار دارد با خودش می برد. که این گویا دوباره یک استفادۀ سمبلیک از اشیاء توسط تارکوفسکی است یعنی ذهن و حواس نویسنده را در پی خود می کشد و می برد و او با سر برهنه با استاکر تنها می ماند. زن دوم، زن خود استاکر است که در آخر فیلم وقتی که استاکر می گوید دیگر کسی حاضر نخواهد شد با من به منطقه بیایید از او می خواهد که او را با خود به منطقه ببرد و استاکر قبول نمی کند. تارکوفسی در مصاحبه ای که با او دربارۀ فیلمش انجام شده در پاسخ به این سوال که چرا استاکر همسرش را با خود به منطقه نمی برد می گوید: «همسرش نهایتاً از او می پرسد ، " می خواهی با تو بیایم؟ " و او پاسخ می دهد " دیگر هیچ کس با من نخواهد آمد ، چون دیگر هیچ کس به چیزی امید ندارد" زن پافشاری می کند که ، " می خواهی با تو بیایم ، چرا که من هم چیزی برای درخواست کردن دارم." او پاسخ می دهد "نه ، تو نباید بروی ، چرا که ممکن است تو هم دچار تردید شوی" . این زیاد قابل فهم نیست. او به دلیلی که واقعاً ما متوجه نمی شویم ، بردن زن به آنجا را رد می کند. شاید چون نویسنده او را متقاعد کرده است که دیگر آنجا هیچ اتفاقی نمی تواند رخ دهد ، که آن محل مخرّب و به درد نخور است. شاید به همین دلیل باشد که او همسرش را به آن جا نمی برد. اما او باید افراد دیگری را به آن جا ببرد تا از این ویروس ایده آلیسم به سلامت نجات یابد.»

با این وجود چون در ابتدای فیلم نیز از بردن یک زن دیگر که از لحاظ تیپ دقیقاً متضاد زن خودش است نیز امتناع می کند، این احتمال می رود که در اینجا یک تفکیک جنسیتی در ذهن فیلمساز وجود داشته باشد. اینکه تقریباً تمام بزرگان تاریخ فلسفه را مردان تشکیل داده اند و اصولاً زنان بیشتر اهل احساسند تا تفکر و تعقل و جهان را از زاویه ای دیگر می بینند شاید به امتناع استاکر از بردن زنان به منطقۀ ممنوعه مربوط باشد.

دختربچۀ افلیج استاکر، جایگاه ویژه ای در بدنۀ فیلم ندارد؛ اما در پایان فیلم پر رنگ می شود. در آغاز او را نمی بینیم تنها در مباحثه ای که ما بین استاکر و همسرش در می گیرد، زن نامی از او می برد. در پایان وقتی که استاکر با همسر و دخترش از دانشمند و نویسنده در کافه جدا می شود و دنبال زندگی خانوادگی خودش می رود، ابتدا یک نمای بسته و کلوزآپ از نیمرخ دختر بچه می بینیم به طوری که گمان می کنیم او که قبلاً فلج بود اکنون دارد راه می رود. فوراً ذهن به منطقه و اتاق آرزو بازگشت می کند و گمان می کنیم استاکر که حق ورود خود را به اتاق نمی داده این دفعه به خاطر دخترش به اتاق رفته و آرزوی بازیافتن سلامتی دخترش را کرده و اینک پاهای بچه شفا یافته اند؛ همینطور که تماشاگر در این افکار غرقه می شود دوربین با حرکتی بسیار کند پایین می آید و می بینیم که دختربچه بر شانه های استاکر قرار گرفته و ناگهان تمامی این افکار محو می شوند. یک بازی ظریف و حساب شده که توسط تارکوفسکی با ذهن و فکر تماشاگر انجام می شود را مشاهده می کنیم. روند حساب شدۀ دیگری که در ابتدا نیز به آن اشاره کردم این بود که کارگردان محل زندگی استاکر و شهر را به طور سیاه و سفید نشان می دهد اما همینکه پا به منطقۀ ممنوعه می گذارند، از فیلم رنگی استفاده می شود. وقتی استاکر به شهر و محل زندگیش بر می گردد دوباره همه چیز سیاه و سفید است تا زمانی که نیمرخ دختربچه را می بینیم که دوباره فیلم رنگی می شود. بعد از آن دوباره صحنه ای را داریم که استاکر و همسرش بدون حضور بچه در اتاقشان گفتگو دارند و اینجا دوباره سیاه و سفید نشان داده می شود و در پایان با نشان دادن دختربچه دوباره فیلم رنگی می شود. تنها هنگامی که دختربچه وجود دارد همه چیز همانند منطقۀ ممنوعه رنگی و طبیعی است و زندگی در آن جریان دارد؛ زیرا امید و آرزو در دختربچه زنده است. این کودک فلج، نماد امید به ادامه و آرزوست، لذا همانند منطقۀ ممنوعه رنگی نمایش داده می شود.

از دیگر مؤلفه های مورد توجه در فیلم موسیقی آن است که تم معنوی و همچنین رازآلودگی فضا را توأمان القاء می کند و با ریتم کند فیلم نیز دقیقاً تنظیم شده و بر بطن آن به خوبی نشسته است.

در صحنه ای آغازین از فیلم می بینیم به دلیل نزدیک بودن خانۀ استاکر به خط آهن لیوان روی میز به خاطر حرکت قطار حرکت می کند اما در پایان غافلگیر می شویم زیرا لیوانها با قدرت و نفوذ نگاه دختربچۀ فلج بر روی میز حرکت می کنند و نیروی فوق العادۀ ذهن و روح دخترک به نمایش گذاشته می شود. در حالی که قاصدک های زیادی در فضای اتاق و اطراف دخترک پراکنده هستند، معجزه ای که استاکر و دیگران در اتاق آرزوها منتظر اتفاق افتادنش بودند در اتاق خانۀ خود استاکر و توسط دختر فلجش رخ می دهد و هیچکس جز سگی شاهد اتفاق افتادنش نیست. قاصدک در بسیاری از فرهنگ ها از جمله فرهنگ عوام در ایران نشانۀ برآورده شدن آرزوهاست. به طوری که کودکان آموخته اند که در کوچه ها قاصدک ها را بگیرند سپس آرزویی کنند و رهایش سازند تا برود و آرزویشان را برآورده کند. سپس در حالیکه دخترک سرش را بر روی میز می گذارد و به جلو خیره شده دوباره صدای قطار به گوش می رسد و لیوان ها را می لرزاند و همزمان موسیقی بتهوون به گوش می رسد و فضای امید و شادی را القاء می کند، بعد دوباره موسیقی قطع می شود و صدای قطار و لرزش میز زیر سر دخترک، سپس نمای بسته بر چهرۀ او و پایان. گویی که اتاق آرزوها دیگر در وجود همین دخترک کوچک است و قادر است تا هر آرزو و امیدی را برآورده سازد.

یاد این رباعی مولانا می افتم که:

ای نسخۀ اسرار الهی که تویی / وی آینۀ جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست / در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

فیلم استاکر به گفتۀ خود تارکوفسکی یک تراژدی است و کاتارسیس و تزکیه را سرلوحۀ کار خود قرار داده اما تراژدی از امید به آینده و بهبود اوضاع خالی نیست و این معنا با وجود دخترک و تمهیداتی که کارگردان حول و حوش نقش او در فیلم اندیشیده به خوبی منتقل می شود.

منتقد: وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
محمدرضا دانش و نوبادی این را خواندند
از مهمترین, عمیق ترین و خوش دوبله ترین فیلمهای تاریخ
از اون فیلمها که وقتی از سینما ناامیدی باید ببینی, تا دوباره جادوی سینما رخنه کنه در وجودت
دیروز
دقیقا نوبادی جان. یکی از بهترینها.
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه دوره ای تو خوابگاههای دانشگاه صنعتی, که پر بود از موسیقی و کتاب و یه ویدئو که از اصفهان گرفته بودم و فن خنک کنش خراب بود و جلو پنجره می ذاشتیمش با یه تلویزیون که عین تلویزیون آل پاچینو تو فیلم "مخمصه" شده بود سرجهازی من. یه تلویزیون کوچیک خاکستری رنگ سونی. تو همون دوره ها که جوون بودیم و فارغ از زندگی و معضل بودن تو اجتماع آدمهایی که دوست نداریم اما مجبوریم, تو همون دوره ها که هدفی جز بهتر کردن دنیا نداشتیم, که هنر برامون وسیله ای بود برای اعتراض به کلیت هستی, سارتر و اگزیستانسیالیسم جادوییش روش مقابله با هرچی سانسور بود و ناتوانی, همون دوره ها که لایعقل می زدیم به دل کوههای صنعتی, تو دل جنگل و یه ضبط و چند تا باتری و دو تا نوار باهامون بود. یکیش فرهاد بود و دومی حتما فریدون فروغی. آهنگها رسوخ می کرد تو تنمون, می رفت تو رگهامون, صدای بغض آلود فریدون ... دیدن ادامه » فروغی که نابودمون کرده بود, برامون می خوند و انگار یه بذری تو وجود ما می کاشت, یه جوری مصونیت, انگار فکر می کردیم امکان نداره روزی برسه که ما به خیلی چیزا تن بدیم. ما ...آدمهای معترض
چند روزی هست که یکی از بهترین کنسرتهای زندگیم برگشتم. کنسرت گروه آناتما و آرکایو. 12 سالی بود در آرزوی همچین ترکیبی بودم که پیش اومد. حالا انگار این یکی از عجیبترین نقاط زندگی ماست, نسل ماست, وقتی خیلی اون بالاییم, وقتی تو اوجیم یه چیزی درونمون می جوشه...فکر می کنیم و فکر می کنیم. من بعد از این دوست داشتنهایی که تجربه کردم نگاهی انداختم به دور و بر خودم. به نوع زندگیم. به سبک زندگیم. به همه اونچه دارم ..به یاد اون شب نشینیها تو جنگل. به اون صدای بغض آلود. به این سگ دو زدنها. به این حجم درگیری برای درآمد, به این آستانه تحمل آدمهایی که شاید هیچ وقت بودن باهاشون تو یک دایره قابل تصور نبود. کجا رفت اون جهان بینی یکتا؟ اون نگاه وحشی به زندگی؟ اون روح طغیانگر؟
از صبح, فقط و فقط فریدون فروغی گوش دادم...فکر کردم و گوش دادم... انگار دارم خودم رو می سنجم...
این قدر قدرت دارم که بزنم زیر همه چیز...جهان به قول " میلان کوندرا" با تمام زیباییها و آزادی جلوم گسترده شده...توانایی یک زندگی ماجراجویانه رو دارم؟ تو 37 سالگی؟
فریدون فروغی با اون صدای جاودانه اش برام می خونه:
....
عاشق قدیمی پیره
....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نمونه "کمدی موزیکال" ایرانی!

معمولا کارهای سامان مقدم رو خیلی می پسندم. حتی شاید از نهنگ عنبر یک که اون همه تعریف و تمجید در مورد کمدی خوب ازش شد اونقدر لذت نبرده بودم اما کیفی که تقریبا دو ماه هر شب با سریال دوست داشتنی دیوار به دیوار کردم باعث شد خودم رو مجاب کنم که به دیدن اثر جدید سامان جان مقدم برم.مدت ها بود که هیچ سریال تلویزیونی ایرانی نتونسته بود کاری کنه که هرشب برای ساعت شروعش خودم رو تنظیم کنم که به موقع به اولش برسم...
قبل از دیدن این فیلم کامنت های بسیار منفی شنیده بودم و خودم رو آماده کرده بودم برای یک هجو به تمام معنا...
این فیلم در وهله اول فیلنامه و داستان ضعیفی داره قبول که به نظرم یکی از دلایلش میتونه همون انرژی که سامان مقدم برای سریال دیوار به دیوار گذاشته بود باشه و باعث شده باشه این کار به کیفیت مورد نظر نرسیده باشه ... دیدن ادامه » و یا یکی دیگر از دلایلش هم سانسور تخریب کننده ای هستش که خود کارگردان بهش اشاره کرده بود و درواقع از نتیجه فیلم بعد از دستکاری های تحمیلی خیلی راضی نبود...
اما باز هم شخصا این کار رو نسبت به خیلی از کمدی های سینمای این مدت اخیر می پسندم.اما شاید مساله ای که باعث شده بسیار از دوستان به این فیلم معترض بشن انتظار غیر متعارفی که از این فیلم و کمدی اون داشتند باشه.به نظرم این فیلم سبک جدیدی از ژانر رو وارد سینمای کمدی ایران در این سال ها میکنه و اون هم "کمدی موزیکال" هستش. این سبک به خودی خود طرفداران بسیار زیادی توی سینمای دنیا بخصوص سینمای هالیوود و بالیوود داره و نمونه های موفقش هم بسیار زیاد هست.شاید این سبک فیلم برای گرفتن جایزه هنری ساخته نشده باشه اما از نظر مقبولیت تماشاگران و سرگرمی سینمایی بسیار پرطرفدار هستش و با اطمینان میتونم بگم که نهنگ عنبر سلکشن رویا با توجه به محدودیت های سینمای ایران در حرکات موسیقی و رقص گروهی میتونه یک نمونه شروع کننده ی خوب برای فیلم های کمدی موزیکال ایرانی باشه و اگر با این دید بخوایم بهش نگاه کنیم میتونیم تا حدودی دید مون رو نسبت به این فیلم بهتر بکنیم.
نوبادی این را خواند
محمدرضا دانش این را دوست دارد
مگه دیوار به دیوار خوب بود؟ من که دو قسمتو دیدم افتضاح بود..بعدش بهتر شد؟
۴ روز پیش، يكشنبه
شاید طنز دیوار به دیوار هم سلیقه ای باشه ولی خب خوشحال میشم آقای ابراهیم بدونم طنز خوب تلویزیونی از نظر شما چیه؟

اما شخصا کادر قوی سریال دیوار به دیوار رو از علت اصلی کیفیتش میدونم.از نویسندگی خشایار الوند و کارگردانی بسیار حرفه ای بخصوص میزانسن های ... دیدن ادامه » خیلی قوی در یک کار پر بازیگر بگیرید تا گروه بازیگر ها که از حرف ای ترین ها و کاربلدترین ها بودند.در مورد آقای آئیش و خانم ها تیموریان و خیراندیش و ویشکا آسایش که به نظر لازم به توضیح نباشه...حضور آقای زارعی در تصویر بعد از سال ها خوشحال کننده بود.شخصا تا قبل از این کار خیلی از پژمان جمشیدی خوشم نمیومد اما با این کار برام اثبات شد که هنر بازیگری بالایی داره یا بازی متفاوت آزاده صمدی به نظرم قابل تحسین بود.همچنین به نظرم این سریال یه پدیده ای جوان به نام علی شادمان رو به سینما و تیاتر یادآوری کرده که شخضا حس میکنم از نظر فن بیان و صدا و حتی میمیک های صورت توی این رده سنی استعداد فوق العاده ای داشت.
۴ روز پیش، يكشنبه
من همیشه احساس میکردم سامان مقدم ی جورایی تیم برتون رو الگو خپدش قرار داده تا دیدن نهنگ عنبر اون سکانسی که رویا لباس عروس تنشه و ارژنگ سوار بالن میشه دقیقا مثل ی صحنه تو بیگ فیش تیم برتون هست .این کار ضعفهای زیادی داره اما نقطه قوتش که خیلی هم مشهوده فیلم ... دیدن ادامه » برداریه عالیه کاره واقعا دست مریزاد اقای کلایی فیلمبردا خوب و دوست داشتنی .
۳ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر زیاااد من دوست داشتم این فیلم رو ، امروز برای بار دوم هم میخوام برم ببینمش ، از اون دست فیلم هاییه که تا یک هفته بعد از دیدنشم ذهن ادم رو درگیر خودش میکنه ، با اینکه طرفدار لیلا حاتمی نیستم و به نظرم خیلی همیشه نقش های تکراری یک زن ناراحت و افسرده رو بازی میکنه اما تو این فیلم بازیش فوق العاده باور پذیر و طبیعی بود. از اون سکانس تو ماشین که قطعه بی نظیر آهای خبردار همایون شجریان پخش میشه هم که هر چی بگم کم گفتم ، در کل به فیلم 8 میدم از 10.
نوبادی و علیرضا این را خواندند
علی ابراهیم این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه اهمیتی داشت که فیلم فیلمنامه قوی یا ضعیفی داشت؟ چه اهمیتی داشت اگه من بعد از تمام شدن فیلم می رفتم می چسبیدم به آدمها و درباره این حرف می زدم که فیلم اصلا ساختار مشخصی نداره و کارگردان هر عنصری رو که به نظرش جذاب بوده تو این فیلم اضافه کرده؟ واقعا بی اهمیت ترین چیز دنیا مخالفت بود با این فیلم. وقتی صدای قهقهه کنار دستیهام تو گوشم می پیچید, وقتی بعد از سینما چهره مردم بشاش تر از دو ساعت قبلش بود که داشتیم با هم وارد سالن می شدیم , وقتی از صدای خنده ها می خندیدم پیش خودم گفتم خب اتفاقی که باید می افتاده تو فیلم افتاده, یه تجربه جمعی, یه خنده دلپذیر, یه موج شادی و پر انرژی. یه نوستالژی دهه هشتادی, موزیکهای خاطره انگیز, دیدن اون دوران عجیب و غریب که آدمها به هم نزدیکتر بودن انگار ....
چند سال پیش یکی از مهمترین رفیقای زندگیم برام نوشته بود : " آنچه که ... دیدن ادامه » اهمیت دارداین است که معترض بودن نباید زندگی کردن ما رو تحت الشعاع قرار بده, مهمه اعتراض کردن و میل به آینده بهتر داشتن ,اما اونچه اهمیت بیشتری دارد این است که زندگی کنیم"...ما اول باید یاد بگیریم که زندگی کنیم, در پیروزی ها, شکستها, دوست داشتنها, جدا شدنها, غمها و ناراحتی ها, اونچه ما رو به جلو می بره زندگی کردنه...
پس نگاهی می ندازم به خیل جمعیتی که تو سالن نشسته, خیلی ها رو ممکنه در " مادر قلب اتمی " هم دیده باشم, خیلی ها احتمالا فیلمهای فرهادی رو هم دیدن, با خنده ها خندیدن و با ناراحتی ها گریه کردن, اونچه برام خیلی جالبه این بود که همواره زندگی ادامه داشته فارغ از اینکه ما صدامون رو برای تقبیح خنده ها یا گریه ها از حجم فریاد گرفته کنیم...
این البته هرگز به معنای تن دادن به یک تفکر سطح پایین نیست... قصدم دفاع از فیلم که اصلا نیست از لحاظ ساختاری...فقط فرقش در اینه که به جای زیر سوال بردن, بهتر نیست چیز جدیدی و بهتری رو ایجاد کنیم؟.. این همون چیزی نیست که منتقد بودن رو , تنها منتقد بودن رو به یک تنبلی و ناتوانی در خلق کردن تبدیل می کنه؟ ( البته که استثنا هم داریم, ایبرت عزیز, کیل دوست داشتنی, گلمکانی و بچه های مجله فیلم قدیم... درست اون وقتا که به خاطر یه دستگاه کوچیک هرکس اجازه نداشت تشعشعاتش رو به اسم نقد بده بیرون)... انگار با توجیه اینکه من دارم ایرادها رو می بینم, یه گوشه بشینه و آب پرتقالش رو بخوره سر صبونه و بگه خب...امروز باید به چه چیزی گیر بدم؟


موافقم....فیلمی مثل نهنگ عنبر یه کمدی هست که برای مخاطب عام ساخته شده و همین که میتونه ملت رو بخندونه و خوب بفروشه یعنی کارگردان کارش رو بلد بوده و موفق شده.....درک نمیکنم یه عده که همواره(تاکید میکنم روی همواره و گر نه اصلی ترین و عمیق ترین لذت سینما دیدن ... دیدن ادامه » چند باره فیلمهای شاخص تاریخ سینمای جهان و ایران هست یا در عصر طلایی تلویزیون دیدن سریالهای فوق العاده و چند لایه ای که این روزها ساخته میشه و مثل فصل جدید نارنجی ادم رو سورپرایز میکنه از این همه قدرت فیلمنامه و تسلط بر جزئیات و...و....) دنبال پیچیدگیهای هنری و بررسی درست بکار گرفته شدن اصول سینما و بدتر از همه بدنبال پیامهای اخلاقی!!!! هستند....گاهی وقتها باید بخاطر بیاریم کارکرد اصلی سینما سرگرمی و رویاسازی هست....باید وقتی خسته از هزار مشکل حل نشدنی و مغموم از ناملایمات بیرونی که نمیتونی درستشون کنی، هستی به سینما بری و غرق در صفحه بزرگش بشی و ......اگر هم برای کسی مقدور نباشه که هم از فیلمهای ارزشمند لذت ببرد و هم گاه با رویایی همساز شه ،مشکلی نیست ....ده ها و بلکه صدها. حق انتخاب داره ....این همه فیلم ارزشمند و دیدنی در بخش هنر وتجربه ساخته میشه که اکثرا از همه لحاظ قابل تامل هستند و میشه باشون لذت سینما رو در سطح بالاتری تجربه کرد....لذا باید شکرگزار باشه از این همه فیلم خوب و به دیدنشون بره....عوضش سالنهای هنر وتجربه خالی هستتند(بارها و بارها در کوروش فیلمها با کمتر از بیست تماشاچی یا حتی ده تا به نمایش در اومده) و به دیدن همین سالی پنج یا شش کمدی شاخص میروند و بعد ابراز نفرت میکنند و به فیلم برچسب مبتذل ومستهجن میزنند....خب اگر کسی با کمدی های این سالهای ایران و جهان ارتباط برقرار نمیکنه چرا باید خودش رو ازار بده و بدتر این که با تبایغ منفی به فروش فیلم لطمه بژنه؟ بره و از دیدن سایر فیلمها لذت ببره
۴ روز پیش، يكشنبه
بواسطه اعجاز اینترنت من این شانس رو داشتم که تو فروم های فیلم و سریال انگلیسی زبان عضو شم و رفتار و نگرش تماشاگران خاص در جاهایی از انگلیس و کانادا و استرالیا و امریکا و.....رو نسبت به سینما و سریال و تاتر تا حدی میشناسم.....یه پدیده ای که فقط در ایران دیده ... دیدن ادامه » میشه و اونم بخاطر اموزش های غلط تلویزیون و منتقد نماهای بی سوادی مثل فراستی هست ، اینه که درینجا عده ای هستند که با علاقشون یا تخصص نصفه نیمشون در تاتر و سینما همون کلاس میذارن و ازش بعنوان وسیله ای برای تفاخر ! استفاده میکنن... بعضی از کارگردانها و یا حتی علاقه مندان تاتر بشدت مختلف اینن که مخاطبان تاتر گسترده شه و ترجیح میدن شبیه یه کالای لاکچری مختص خودشون بمونه(و چرا باید چیزی که با پول نفت همه مردم تولید میشه تبدیل به ابزار تفاخر معدودی بشه؟) یا برخی از سینما دوستان ایرانی چنان از صفت فیلم عامه پسند استفاده میکنن که امر کثیف و زشت و ....هست و لذا کارگردانان باجبار سراغ سوژه هایی رفتند که چندان برشون تسلط نداشتند ولی اونها رو از عامه پسند سازی دور میکرد....درحالیکه صنعت سینما با همین فیلمهای پرمخاطب هست که رونق گرفته و استودیوها با سود کلانی که از اون اثار بدست میارن میتونن گاها فیلمهای متفاوت بسازن تا مخاطبان جدی سینما لذتش رو ببرن.....مخاطبان اونجا این واقعیت سینما رو میدونن و لذا همون قدر که برای اسپیلبرگ ارزش قائلند که جیم جارموش یا دیوید لینچ.....و خاص بودن فیلمهای لینچ و عام بودن ایستوود بتنهایی قدرت و ضعف محسوب نمیشه.....من هجده ساله که بودم علاقه ای به فیلمای غیر انگلیسی زبان نداشتم و حالا از جدی ترین علایقم چند باره دیدن شاهکارهای بونوئل و کیشلوفسکی و....گرفته تا شاخصهای اخیر سینمای فرانسه و ایتالیاست.....نه اون زمان ادم بی کلاسی بودم و نه حالا بخاطرش باکلاس محسوب میشم....صرفا بحث علاقه و سلیقست و نیز در دسترس بودن زیرنویس فارسی
۴ روز پیش، يكشنبه
لعنت به روزی که روشن فکر نمایی مد شد از همون روز لذت ها اسمشون شد سخیف .کلمات سخت شد و انسان ها پر مدعا .من این فیلم رو به همراه خانواده دیدم و چه قدر نوستالژیک بود مایکا جکسون و مدرن تاکینگ وووو .همین برای من که سخت نمیگیرم کافی بود. خدا رو شکر ما جز عوامیم ... دیدن ادامه » تا زندگی برامون لذت بخش تر باشه
۳ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم به لحاظ موضوع فیلم متفاوت و خوبی است و باز هم بازی خوب شهاب حسینی ادمو میخکوب میکنه که تا اخر فیلم لحظه ای ساعتتو نگاه نکنی..هنگامه قاضیانی مثل همیشه یه شخصیت موجه و مهربونه که خب به نظرم تکراریه، اما شخصیت ناصر و خباثت پنهانش شاید میتونست بهتر پرداخت بشه مخصوصا تلاشش برای از کار انداختن همسرش، ممانعت از رانندگی، کار کردن همسرش تا حدی تناقض داشت.
علیرضا این را خواند
ماهرو رستمی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند

تنها نکته مثبت فیلم بازی های عالی بود به خصوص آقای گلزار
نوبادی و علیرضا این را خواندند
هر کسی که نه ولی ظاهرا این جوون بآستعداد (احمدزاده) نشون داده که میتونه...دست کم تو دو تا فیلمی که قبل سی سالگیش ساخته نشون داده که اییان ها رو میشناسه
۶ روز پیش، جمعه
آقای دانش نظر شما هم محترم به هرحال هرکسی از ظن خود شد یار من
۶ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار فیلم ضعیف و خسته کننده ای بود.
به جرات میتونم بگم سخیف ترین، کلیشه ای ترین و زن ستیز ترین فیلم امساله.
شخصیت لیلا حاتمی به طرز غیر قابل باوری وابسته و دارای بهره ی هوشی کم به تصویر کشیده شده و از هیج کوششی برای ضعیف و ناتوان نشون دادن بانوان دریغ نشده .
دیالوگ های تصنعی که حتی در عصر فردوسی هم بین مخاطب و فیلم کیلومتر ها فاصله ایجاد میکنه. برای مثال جایی خانم حاتمی میگه گربه ی متین و وارسته!!!
متاسفانه حجم فلاکت و بدبختی تمامی نداره و شخصیت هیولایی آقای تهامی که تمام لوس بازی ها و در حین حال ویژگی های منفی یک آقا در ایشون گرد هم اومده هم تیر خلاصی میزنه به پیکر بی جون فیلم.
فیلم کاملا قابل رقابت با سینمای گیشه ای هند، آثار آقای ایرج مالکی و برنامه ای مثل کلید اسراره.
شاید اگر در انتظار صدای همایون جان شجریان نبودم و تصویر برداری فیلم قوی نبود، ... دیدن ادامه » حتما برای اتلاف دو ساعت از عمرم برنامه ی دیگه ای در نظر میگرفتم.

عاشقانه ای حوصله سر بر و بی نهایت آزار دهنده.
جناب پرواس گرانقدر,
سپاس از بیان نظرتون. بنده هنوز فیلم رو ندیدم. از اونجایی که یکی از طرفداران پر و پا قرص همایون شجریان هستم , یک حس قلبی امیدوارم میکرد با فیلم حذابی روبرو خواهم شد؛ که البته گویا نباید متوقع باشم...
سلامت باشید و سپاس
۶ روز پیش، جمعه
درسته که فیلمنامه این مسیر رو به اضمحلال غایی کاراکتر را آنچنان که باید قانع کننده ترسیم نمیکنه و ایرادهای گلدرشتی هم داره اما به هر حال نعمت الله با این فیلم قدر ومهارت اجرایی خودش را حتی روی همچین فیلمنامه ای به خوبی به رخ می کشه.
۶ روز پیش، جمعه
از کجای فیلم شما ضد زن بودن برداشت کردین؟ مگه قرار هست تک تک زنها دکتری برق از ام ای تی داشته باشند یا جراح مغز و اعصاب باشن؟ عین این زن در اطراف همه ما و در جامعه به تعداد بسیار زیاد وجود داره....بین مردها هم ازین دسته فراوان هست....و اصلا این زن یه بیمار روانی ... دیدن ادامه » بود که چند بیماری مشخص روحی داره ....لذا رفتارش تابع زن بودنش نیست تابع بیماریش هست که اونهم به شرایط محیطی-خانوادگیش و....مربوطه....اگر هم بخوایم قضاوت سطحی و شتابزده داشته باشیم ،برچسب ضدمرد بهتر با فیلم جور درمیاد....چرا که پدر منفعلی داریم که کابوس بچه خاک خورش! بوده و در بسیاری از کاستی های روانی دختر مقصر هست و مرد پلیدی که از نیاز زن ها سواستفاده میکنه و..... اما همونطور که زن فیلم نماینده یا بازتابگر همه زنان نیست ،این دو مرد با همه ایراداتشون صرفا نمایشگر دو تیپ از مردان هستند که در جامعه وجود دارند اما تعریف کننده یک جنس نیستند....
من فیلم رو در کل دوست نداشتم اگر چه خوش ساخت هست و درک میکنم که عده ای شدیدا دوستش خواهند داشت....البته که بخش عشق و عاشقی فیلم خوب دراومده و کمتر در سینمای ایران شبیهش رو داشتیم .....
۳ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مادر قلب اتمی یه رویای به حقیقت پیوسته هست....(نه فقط بخاطر اینکه بعد از چند سال از محاق توقیف خارج شده) ....احمدزاده کارگردان فوق العاده بآستعداد خلاق و دارای ذهنیت مستقل هست....در یک قرنی که از تولد سینما گذشته اونقدر فیلم ساخته شده که بسختی میشه فیلمی رو پیدا کرد که شباهتی با فیلم های پیش تر ساخته شده نداشته باشه و قلب اتمی ظاهرا از معدود فیلمهایست که چنین هست....فیلم بشدت دیوانه وار و سرخوش هست، بازیها در بالاترین سطح ممکن هستند بویژه گلزار که بهترین بازی زندگیش رو ارائه داده و مستحق دست کم نامزدی سیمرغ میتونسته باشه...اما نکته مهم این هست که این فیلم بهیچ وجه نمیتونه و قرار هم نبوده که همه سلیقه ها رو راضی کنه و قابل درک هست که خیلی ها باش ارتباط برقرار نکنن ...و این نکته ضعف فیلم محسوب نمیشه چرا که در بین اثار شاخص سینمای جهان بسیاری هستند که با سلیقه ... دیدن ادامه » خیلی ها سازگار نیستند(البته طبعا برعکسش هم درست هست یعنی اینکه فیلمی با خیلی از سلیقه ها سازگار نباشه به تنهایی دلیل مهم بودنش نیست و میتونه بسادگی فقط یه فیلم مزخرف باشه!) البته در بعضی تاکید میکنم بعضی از مخالفت های اغراق شده باید دنبال مواردی مثل تنفر از گلزار بود .... یکی از نقاط قوت کارهای احمدزاده این هست که تونسته طبقاتی از اجتکاع رو که تابحال بسیار غیرواقعی بتصویر کشیده میشدند رو درست و باورپذیر نشون بده....آرزو میکنم هم احمدزاده روند رو به رشدش رو ادامه بده و هم جوونهای خلاق دیگه جرات ریسک و امتحان ژانرهای مختلف رو پیدا کنن و از ترس عده ای که همواره و در هر حالتی ناراضی هستن و غر میزنند به ساخت رئال های تلخ(که خوباش شدیدا ارزنده هستن) بسنده نکنن....ضمنا ارزو میکنم سایر فیلمهای توقیفی از چنگال زشت سانسور رهایی یابند و ما بتونیم ببینیم و لذت ببریم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اینکه موضوعی تکراری رو با جذابیاتی نو روایت کنی و اهسته اهسته ساغر تلخی به کام بیننده شود؛ هنر این فیلم بود .
بازی بی نظیر خانم حاتمی که به جرات می تونم بگم یکی از بهترین بازی های ایشون بود .
نوبادی و پرند محمدی این را خواندند
علی ابراهیم ، نیلوفر ثانی و Fahimeh Moussavi این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با اینکه موضوع فیلم کمی تکراری بود اما در کل فیلم خوبی بود به نظرم، مریلا زارعی هم که طبق معمول عاااالی از 10 به نطرم 7 مناسبه برای این فیلم.
نوبادی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از بدترین فیلم هایی که در زندگیم دیدم....
نوبادی این را خواند
علی ابراهیم این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فهیمه تردست این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آهای غمی که
مثل یه بختک
رو سینه ی من
شده ای آوار

از گلوی من
دستاتو بردار. دستاتو بردار. دستاتو بردار...

بعد از گذشت چند روز از دیدنش هنوز اندازه این قسمت از شعر تلخی و سنگینی رو روی سینم حس میکنم :(((
farhad riazi ، فهیمه تردست و نوبادی این را دوست دارند
هنوز موفق به دیدن فیلم نشدم اما حقیقتا از این شعر زیبای حسین منزوی و اجرای همایون شجریان نمی توان گذشت
۳۱ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد عسگری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شاهکار استاد بیضایی....
یک فضای عجیب و غریب, بازیهای ناب, یک پروانه معصومی زیبا, یک تهران قدیم, یک موسیقی خوب, یه داستان و روایت جذاب
اولین فیلمی که در زندگیم در کودکی و ناپختگی دیدم و به جای در رفتن و پاشدن و فرار , تا انتها محو و میخکوب بودم
علاقه دیوانه وار من به بیضایی از این فیلم و از شناختن سینما آغاز شد
پرند محمدی این را خواند
محمدرضا دانش و ایمان باقری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم بسیار ضعیف و بی محتوا و حتی خالی از طنز
نوبادی این را خواند
وحید عمرانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید