تیوال سینما
T1 : 05:20:01
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
فیلم کوه در گروه هنر و تجربه؛ تجربه ای جدید در سینمای ایران است که حتما باید دید.
فیلمی سمبلیک با نگاهی متفاوت به کوه و جدال انسان برای چیره شدن بر سرنوشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و تحلیل فیلم «راه بلد» اثر آندره تارکوفسکی از منظر ادبیات تطبیقی و عرفان ایرانی
نویسنده: وحید عمرانی

نام فیلم: استاکر (راه بلد)
کارگردان: آندره تارکوفسکی
ساخت سال 1979 میلادی
محصول مشترک شوروی سابق و آلمان شرقی
بر اساس داستان «پیک نیک کنار جاده» اثر برادران استروگاتسکی

داستان فیلم «استاکر» روایت مردی است با همسری ناراضی و دختر کوچکی فلج که در موقعیتی پس از یک فاجعه، چیزی شبیه جهانی به جای مانده پس از یک جنگ قرار گرفته است. دنیایی نامطلوب و زندان وار که عمداً توسط تارکوفسکی به صورت سیاه و سفید نشان داده می شود تا منتقل کنندۀ حس چنین فضایی باشد. فضایی بی جان که مانند جهنمی خاموش شخصیت های فیلم را احاطه کرده است. نام اصلی هیچ کاراکتری در فیلم برده نمی شود و تنها به شغل و یا مهارت آنان اشاره می شود. همانند راهنما، دانشمند یا نویسنده. شخصیت اول فیلم؛ استاکر راه بلد مکانی استثنایی، پنهانی و حفاظت شده است. در این مکان اتاقی با فضایی ماورایی وجود دارد که اگر کسی بتواند وارد این اتاق ویژه در منطقۀ مزبور گردد بزرگ ترین آرزویش برآورده خواهد شد. این منطقۀ جنگلی، جایی است که بیست سال قبل سنگی آسمانی در آنجا سقوط کرده و تمامی نشانه های سکونت در آنجا را نابود کرده است. هر چه جستجو کرده اند کسی نتوانسته است سنگ را بیابد و گویا خاصیت برآورده شدن آرزوها در آن مکان نیز به همین سنگ آسمانی بر می گردد؛ اما مشکلی که وجود دارد این است که در آن منطقه قانون های نامعمول و فراطبیعی ای وجود دارد و مکان بسیار خطرناکی است که برای رسیدن به آن نیاز به فردی راه بلد است که بارها به آنجا رفته و با مخاطراتش آشنا باشد، در غیر این صورت حتی ممکن است منجر به کشته شدن گردد. آن راهنما کسی نیست جز استاکر که کسانی را که می خواهند آرزویشان برآورده شود را در ازای دریافت پول به آنجا هدایت می کند و از موانع موجود در راه آن مکان رویایی عبور می دهد تا موفق شوند به آرزوهایشان برسند. قانونی که در رسیدن به آنجا وجود دارد این است که نباید به عقب برگشت. بازگشتی وجود ندارد.

بی اختیار یاد این شعر سعدی در گلستان می افتم که:

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این ... دیدن ادامه » مدعیان در طلبش بی خبرانند / آن را که خبر شد خبری باز نیامد

کسی که قدم در این راه بگذارد نباید از مسیری که آمده برگردد. شباهت بسیاری می بینیم با مباحثی که در آداب سلوکِ طریقت و عرفان ایران وجود دارد. حتی در ابتدای فیلم هنگامی که نویسنده و دانشمند در خروجی کافه ایستاده اند و نویسنده می خواهد برای خریدن سیگار به داخل برگردد دانشمند به او می گوید: «به عقب برنگرد. نباید این کارو بکنی.»

فیلم استاکر را نه می توان صرفاً فیلمی علمی - تخیلی دانست و نه واقع گرایانه؛ بلکه شاید چیزی ما بین این دو باشد. در مصاحبه ای که با تارکوفسکی دربارۀ جزئیات فیلم استاکر انجام شده است وی در پاسخ به این سؤال که: آیا اتاق، ساختۀ ذهن استاکر است و آیا در رمان برادران استروگاتسکی که داستان فیلمنامه از آن اقتباس شده است نیز وجود دارد؟ اتاق برای شما نمایندۀ چیست؟ چنین پاسخ می دهد: «در داستان اصلی نوشته شده توسط برادران استروگاتسکی، که بسیار متفاوت با فیلمنامه است، مکانی وجود داشت که امیال و آرزو ها را بر آورده می ساخت؛ اما به صورت یک گوی طلایی نشان داده شده بود. علت همه چیز، گوی طلایی بود. ضمناً در داستان برادران استروگاتسکی، امیال و آرزو ها حقیقتاً بر آورده می شدند؛ اما در فیلمنامه این موضوع به صورت یک راز باقی می ماند. شما نمی دانید که چنین چیزی حقیقت دارد و یا تنها خیال پردازی استاکر است؟ از نظر من به عنوان مؤلف فیلم، هر دو انتخاب بی اشکال است. به نظرم اگر تمام این ها خیال پردازی او باشد، باز هم تأثیری در موضوع اصلی نخواهد داشت.» همچنین در پاسخ این سؤال که: چرا فیلم استاکر نامیده شده است، و نه اتاق آرزو ها و یا خیلی ساده، منطقه؟ می گوید: «اتاق آرزو ها بسیار اسم پیش پا افتاده ای ست. دوست داشتم فکر کنم که فیلم واقع گراست، و نه فانتزی و یا داستانی علمی - تخیلی. منطقه، اسم بیش از حد خاص و تکنولوژیکی ای است. در حالی که خیلی ساده، استاکر اسم شخصیست که داستان را می گوید. این داستان اوست که اهمیت دارد.» بنابراین این فیلم را هم می توان علمی – تخیلی و هم از نگاهی دیگر واقع گرایانه دانست.

حرکات دوربین بسیار آرام است و هیچ عجله ای ندارد. گویی می خواهد به خوبی دقت تماشاگر را به موضوع جلب کند و بر آن متمرکز سازد. این مسئله در ابتدا کمی حوصله می طلبد؛ اما هنگامی که در روند فیلم می افتد در آن حل می شود و تماشاگر را در خود غرق می کند. برخی از نماها بیش از حد معمول طولانی است و گویا می خواهد فرصت تفکر و تحلیل را به تماشاگر بدهد تا پس از افتادن این اتفاق در وجود او، نما و صحنۀ بعدی فرا برسد. این مربوط به سبک و سیاق خاص تارکوفسکی در فیلمسازی است.

تارکوفسی فرزند یک شاعر است، پسر آرسنی تارکوفسکی است که از شاعران برجسته و شناخته شدۀ شوروی سابق به شمار می رود. بر همین اساس و به دلیل مأنوس بودن او با فضای شعر از کودکی، شاعرانگی و به تبع آن فلسفه عناصری می باشند که با فیلم های او درآمیخته و ممزوج هستند. تارکوفسکی در جایی می گوید: «عقیده ی من این است که فیلسوفان حقیقی، همیشه شاعر هستند و بالعکس.» که این جمله دلیلی بر این مدعا می تواند بود.

در ابتدای فیلم می بینیم که استاکر قصد دارد دو مرد را به اتاق آرزوها برساند، یک دانشمند که استاد فیزیک است و یک نویسندۀ معروف و موفق که البته از وضع موجود خود ناراضی است؛ زیرا می گوید که منبع الهامش را گم کرده و برای باز یافتن آن قصد دارد به منطقۀ ممنوعه برود. او دستاورد های تکنولوژی مدرن و علم روز را به سخره می گیرد، استاد دانشمند را دست می اندازد و با طنز و کنایه با او صحبت می کند. رفتار و گفتار نویسنده با همدیگر تناقض دارد. از طرفی از کسانی که ایمانشان را باخته اند انتقاد می کند و از طرف دیگر خودش به هیچ چیز اعتقاد ندارد. بر روی کاراکتر دانشمند، شخصیت پردازی کمتری انجام شده و حوزۀ شخصیتی محدودتری دارد. او غرق در ابزارها و دنیای علمی محدود خود است. وقتی نویسنده از او می پرسد که علت سفرش به منطقۀ ویژه چیست، پاسخ می دهد که می خواهد از قانون های علمی کارکرد یک معجزه با خبر شود. او اصلاً برای برآورده شدن آرزوهایش به منطقۀ ممنوعه نمی رود، بلکه در کوله پشتی اشت بمبی را حمل می کند تا به واسطۀ آن اتاق آرزوها را نابود کند، با این توجیه که افراد ناصالحی که آرزوهای مخرب و پلیدی در سر دارند نتوانند روزی به آنجا راه بیابند و جهان را دوباره به نابودی بکشانند. و اما استاکر چهره ای مسیح گونه دارد و پیامبر وار تصمیم گرفته است تا افراد را به مکان سعادت موعود رهنمون شود. حتی در خانۀ مزبور، تاج خار مسیح را می بینیم که نویسنده بر سر می گذارد و استاکر را مورد خطاب قرار می دهد که: «من یکی که تو را نخواهم بخشید.» استاکر دل به راه بسته است نه به مقصد. او سعی دارد تا در این دنیای مادی، شعلۀ ایمان را افروخته نگاه دارد و بارقۀ امید را بار دیگر در قلب انسان ها بتاباند.

تارکوفسکی در پاسخ به مصاحبه گری که می پرسد: آیا استاکر، استاد و نویسنده هر کدام یک سوم شخصیت شما نیستند؟ اینطور پاسخ می دهد: «استاکر بیش از همه نزدیک به من است. او بهترین بخش وجود من است. بخشی که کمتر به چشم می آید. به نویسنده هم نزدیکم. او راه خود را گم کرده، اما به گمانم می تواند گریزگاهی معنوی بیابد؛ اما با استاد بیگانه ام. او آدمی محدود است که دلم نمی خواهد بیانگر چیزی از وجود من باشد.»

این گروه سه نفره با یکدیگر تفاوت های بسیاری دارند. هر کدام دارای افکار و مقاصد مخصوص به خود است. نویسنده و دانشمند از اول فیلم تا اواخر آن مدام با یکدیگر بحث و گفتگو دارند که معمولاً نیز به توافقی نمی رسند. رگه های بسیاری از سمبلیسم در فیلم دیده می شود. هر کدام از این سه شخصیت می توانند نماد و سمبل چیزی در وجود انسان قرار بگیرند. برای مثال استاکر می تواند نماد مرشد و راهنما، سالک و جستجوگر معنا و آرزوها باشد. دانشمند نماد منطق و آگاهی و اتکاء به ابزار مادی و نویسنده نماد ناخودآگاه و دامنۀ تخیلات انسان باشد. برای نمونه ای دیگر از سمبل گرایی در این فیلم می توان به فضای درون کافه ای که استاکر با دانشمند و نویسنده قرار دارد اشاره کرد. در آنجا می بینم که دو لامپ مهتابی وجود دارد، آنکه بالای سر کافه دار است روشن و ثابت است اما آنکه بالای سر استاکر و همراهانش است مدام روشن و خاموش می شود و چشمک می زند. گویی نمایانگر انقلاب و تلاطم درونی آنان و حس جویندگی شان است؛ اما مرد کافه چی که از این جریانات به دور و درگیر در یک زندگی عادی و یکنواخت است در سکون و سکوت به سر می برد. نماد دیگری که می توان از آن یاد کرد سگ سیاهی است که از نیمۀ راه همراه آنان می شود و تا آخر فیلم با استاکر می ماند. این سگ می تواند نمایانگر بخش تاریک وجود انسان و یا زادۀ خاطرات استاکر باشد که در پایان فیلم استاکر با آن کنار می آید و سگ همراه او و خانواده اش می شود و در سکانس پایانی نیز همراه دختر استاکر در اتاق حضور دارد، و یا حتی می تواند صورت تمثل یافتۀ فردی ملقب به «خارپشت» که قبل از استاکر راه بلد بوده و استاد او به شمار می رفته باشد.

یکی از تصویرهای بصری که در فیلم به کار گرفته شده است بستن مهره به سر پارچه هایی بلند است است که به دستور استاکر انجام می شود و پرتاب آنها در مسیری که می خواهند طی کنند. این عمل می تواند نوعی محک به ناشناخته باشد برای اطمینان از امن بودن راه. چنانکه در خانۀ موعود نیز وقتی می خواهند وارد به راهروی معروف به چرخ گوشت بشوند استاکر از نویسنده می خواهد که قبل از ورود سنگی را به درون راهرو پرتاب کند و نویسنده با ترس و لرز و احتیاط بسیار این کار را انجام می دهد. کلاً هر چیز ناشناخته ای ترسناک است، بر فرض مثال دلیل ترس کودکان از تاریکی نیز این است که نمی دانند در تاریکی چه چیزی وجود دارد و برای خود خیال پردازی می کنند.

آرزوهای انسان و دغدغۀ برآورده شدن آنها یکی از ابتدایی ترین و قدیمی ترین مسائل بشری است که در طول تاریخ به انحاء مختلف به آن پرداخته شده و حائز اهمیت بوده است. برای مثال افسانۀ جستجوی اسکندر در ظلمات به دنبال آب حیات و آرزوی زندگی ابدی، یا افسانۀ چراغ جادو که با دستیابی بر آن همۀ آرزوهای صاحب چراغ برآورده می شد، و یا مکان های متعددی که در طول تاریخ و هم اکنون مقدس شمرده می شده اند و مردم برای برآورده شدن آرزوهایشان به آنجا سفر می کنند، همگی شواهدی بر تأیید این ماجرا هستند. تارکوفسکی این مسئله بنیادین را موضوع و دستمایۀ این فیلم قرار می دهد و از دیدگاه های مختلف فلسفی، حسی و روانی به آن می پردازد.

و اما از ظرایف ماجرا یکی این است که در آن اتاق ویژه واقع در منطقۀ ممنوعه هر آرزویی برآورده نمی شود. تنها آرزویی تحقق می پذیرد که آرزوی باطنی و اصلی فرد در لایه های پنهان تر وجود اوست. در صحنه ای از آغاز فیلم نویسنده می گوید: «ضمیر آگاه من دوست داره تمام دنیا گیاه خوار بشن اما ضمیر ناخودآگاه من حسرت یک تیکه گوشت آبدار رو می‌کشه.» یعنی فقط آرزوهای اصلی انسان و آنچه واقعاً می خواهد برآورده می شود و کسی چه می داند که آنچه واقعاً می خواهد چیست؟ شاید اگر با خواستۀ واقعی خود مواجه شویم حتی بسیار برای ما به جای دلپذیر بودن ترس آور باشد. نکتۀ دیگر که به آن اشاره می شود لزوم داشتن آرزو برای زندگی کردن است. وقتی که راه بلد، نویسنده و دانشمند به منطقۀ ممنوعه می رسند، راه بلد یا همان استاکر از کسی حرف می زند ملقب به «خارپشت» که استادش بوده و قبل از او مردم را به آنجا می برده است، کسی که چشم استاکر را باز کرده و او را با راه آشنا کرده بوده است. سپس می گوید که خارپشت مجازات شده است. بعد در غیاب استاکر، دانشمند به نویسنده می گوید یک شب که خارپشت از منطقه بر می گردد ناگهان به طرز عجیبی ثروتمند می شود. نویسنده می پرسد که این دیگر چه مجازاتیست و دانشمند در جواب می گوید که او یک هفته بعد خودش را دار زد. می توان این برداشت را داشت که برای زنده بودن باید آرزو داشت، انسان به آرزو و امید زنده است. اگر زمانی برسد که دیگر آرزویی نداشته باشد، شاید آن هنگام زمان مرگ او فرا رسیده است و دیگر دلیلی برای بودن نداشته باشد. دقیقاً مثل اتفاقی که در عالم واقع برای فرزند ثروتمند معروف آمریکایی؛ راک فلر افتاد. چون آرزویی برایش باقی نمانده بود که برآورده نشده باشد، دست به خودکشی زد.

موضوعاتی که در فیلم بر آنها تأکید خاص می شود، امید و ایمان هستند. استاکر در جهانی که نابود شده و می خواهد دوباره از نو شروع کند به دنبال کسانی می گردد که برای رسیدن به آرزوهایشان باور قلبی داشته باشد، اگر هم کسی نیست می خواهد که این باور و ایمان را در قلب ها دوباره به وجود بیاورد. حتی می توان اینطور تصور کرد که اتاق آرزوها ساخته و پرداختۀ ذهن و عمل خود استاکر است. آنجا را ساخته تا بتواند ایمان و باور را دوباره در قلب انسان ها زنده کند. کافیست باور کنند اگر وارد آن اتاق بشوند آرزوهایشان برآورده می شود، آنگاه حتی اگر اتاق هیچ خاصیتی هم نداشته باشد، نیروهای درونی آن فرد در راستای نیل به هدف را فعال می کند و باعث تحول در زندگیش می گردد. در آن صحنه از فیلم که دانشمند قصد دارد با بمبش اتاق آرزوها را منفجر و نابود کند، استاکر با او گلاویز می شود تا نگذارد اما آن دو بر او چیره می شوند. استاکر با دانشمند صحبت می کند و می گوید وقتی دیگر جایی در دنیا باقی نمانده است مردم به اینجا می آیند تا آرزوهایشان برآورده شود. چرا می خواهی آرزوها را نابود کنی؟ چرا می خواهی امید را از بین ببری. مردم نیاز به امید دارند. که در نهایت دانشمند متقاعد می شود و بمبش را به کار نمی اندازد. بحث بر سر بحران معنویت است. همۀ فیلم های تارکوفسکی با شاعرانگی، معنویت و ماوراء سر و کار دارند، استاکر نیز در این بین استثنا نیست و این حرف را عنوان می کند که برای ادامه دادن، زیستن و جستجوی کمال باید ایمان داشت، باید به چیزی باور داشت، حتی اگر آن چیز ساخته و پرداختۀ ذهن و خیال انسانی دیگر باشد. به مثابۀ سکویی است که دستت را بر روی آن بگذاری و به کمکش از جایت بلند شوی. انسان برای ادامه باید یک دست آویز فکری و یک پشتوانۀ معنوی و روحی داشته باشد. استاکر فیلمی است که به این بحران و بحث در اطراف آن می پردازد.

نکتۀ دیگری که در فیلم جلب توجه می کند این است که استاکر دو مرد را برای رسیدن به منطقه راهنمایی می کند در حالی که برای همین مقصود دست رد به سینۀ دو زن می زند. یکی در اول فیلم زنی که توسط نویسنده جذب شده و قصد دارد تا به منطقه بیاید. خانمی بسیار شیک پوش، سانتی مانتال با اتومبیل آخرین سیستم در حالی که لیوان نوشیدنی بلندی در دست دارد. وقتی نویسنده موضوع بردن او به منطقه را به استاکر پیشنهاد می دهد. استاکر رو به زن کرده و بدون هیچ توضیحی می گوید: بزن به چاک! زن نیز فوری از آنجا می رود و کلاه نویسنده را نیز که روی سقف ماشینش قرار دارد با خودش می برد. که این گویا دوباره یک استفادۀ سمبلیک از اشیاء توسط تارکوفسکی است یعنی ذهن و حواس نویسنده را در پی خود می کشد و می برد و او با سر برهنه با استاکر تنها می ماند. زن دوم، زن خود استاکر است که در آخر فیلم وقتی که استاکر می گوید دیگر کسی حاضر نخواهد شد با من به منطقه بیایید از او می خواهد که او را با خود به منطقه ببرد و استاکر قبول نمی کند. تارکوفسی در مصاحبه ای که با او دربارۀ فیلمش انجام شده در پاسخ به این سوال که چرا استاکر همسرش را با خود به منطقه نمی برد می گوید: «همسرش نهایتاً از او می پرسد ، " می خواهی با تو بیایم؟ " و او پاسخ می دهد " دیگر هیچ کس با من نخواهد آمد ، چون دیگر هیچ کس به چیزی امید ندارد" زن پافشاری می کند که ، " می خواهی با تو بیایم ، چرا که من هم چیزی برای درخواست کردن دارم." او پاسخ می دهد "نه ، تو نباید بروی ، چرا که ممکن است تو هم دچار تردید شوی" . این زیاد قابل فهم نیست. او به دلیلی که واقعاً ما متوجه نمی شویم ، بردن زن به آنجا را رد می کند. شاید چون نویسنده او را متقاعد کرده است که دیگر آنجا هیچ اتفاقی نمی تواند رخ دهد ، که آن محل مخرّب و به درد نخور است. شاید به همین دلیل باشد که او همسرش را به آن جا نمی برد. اما او باید افراد دیگری را به آن جا ببرد تا از این ویروس ایده آلیسم به سلامت نجات یابد.»

با این وجود چون در ابتدای فیلم نیز از بردن یک زن دیگر که از لحاظ تیپ دقیقاً متضاد زن خودش است نیز امتناع می کند، این احتمال می رود که در اینجا یک تفکیک جنسیتی در ذهن فیلمساز وجود داشته باشد. اینکه تقریباً تمام بزرگان تاریخ فلسفه را مردان تشکیل داده اند و اصولاً زنان بیشتر اهل احساسند تا تفکر و تعقل و جهان را از زاویه ای دیگر می بینند شاید به امتناع استاکر از بردن زنان به منطقۀ ممنوعه مربوط باشد.

دختربچۀ افلیج استاکر، جایگاه ویژه ای در بدنۀ فیلم ندارد؛ اما در پایان فیلم پر رنگ می شود. در آغاز او را نمی بینیم تنها در مباحثه ای که ما بین استاکر و همسرش در می گیرد، زن نامی از او می برد. در پایان وقتی که استاکر با همسر و دخترش از دانشمند و نویسنده در کافه جدا می شود و دنبال زندگی خانوادگی خودش می رود، ابتدا یک نمای بسته و کلوزآپ از نیمرخ دختر بچه می بینیم به طوری که گمان می کنیم او که قبلاً فلج بود اکنون دارد راه می رود. فوراً ذهن به منطقه و اتاق آرزو بازگشت می کند و گمان می کنیم استاکر که حق ورود خود را به اتاق نمی داده این دفعه به خاطر دخترش به اتاق رفته و آرزوی بازیافتن سلامتی دخترش را کرده و اینک پاهای بچه شفا یافته اند؛ همینطور که تماشاگر در این افکار غرقه می شود دوربین با حرکتی بسیار کند پایین می آید و می بینیم که دختربچه بر شانه های استاکر قرار گرفته و ناگهان تمامی این افکار محو می شوند. یک بازی ظریف و حساب شده که توسط تارکوفسکی با ذهن و فکر تماشاگر انجام می شود را مشاهده می کنیم. روند حساب شدۀ دیگری که در ابتدا نیز به آن اشاره کردم این بود که کارگردان محل زندگی استاکر و شهر را به طور سیاه و سفید نشان می دهد اما همینکه پا به منطقۀ ممنوعه می گذارند، از فیلم رنگی استفاده می شود. وقتی استاکر به شهر و محل زندگیش بر می گردد دوباره همه چیز سیاه و سفید است تا زمانی که نیمرخ دختربچه را می بینیم که دوباره فیلم رنگی می شود. بعد از آن دوباره صحنه ای را داریم که استاکر و همسرش بدون حضور بچه در اتاقشان گفتگو دارند و اینجا دوباره سیاه و سفید نشان داده می شود و در پایان با نشان دادن دختربچه دوباره فیلم رنگی می شود. تنها هنگامی که دختربچه وجود دارد همه چیز همانند منطقۀ ممنوعه رنگی و طبیعی است و زندگی در آن جریان دارد؛ زیرا امید و آرزو در دختربچه زنده است. این کودک فلج، نماد امید به ادامه و آرزوست، لذا همانند منطقۀ ممنوعه رنگی نمایش داده می شود.

از دیگر مؤلفه های مورد توجه در فیلم موسیقی آن است که تم معنوی و همچنین رازآلودگی فضا را توأمان القاء می کند و با ریتم کند فیلم نیز دقیقاً تنظیم شده و بر بطن آن به خوبی نشسته است.

در صحنه ای آغازین از فیلم می بینیم به دلیل نزدیک بودن خانۀ استاکر به خط آهن لیوان روی میز به خاطر حرکت قطار حرکت می کند اما در پایان غافلگیر می شویم زیرا لیوانها با قدرت و نفوذ نگاه دختربچۀ فلج بر روی میز حرکت می کنند و نیروی فوق العادۀ ذهن و روح دخترک به نمایش گذاشته می شود. در حالی که قاصدک های زیادی در فضای اتاق و اطراف دخترک پراکنده هستند، معجزه ای که استاکر و دیگران در اتاق آرزوها منتظر اتفاق افتادنش بودند در اتاق خانۀ خود استاکر و توسط دختر فلجش رخ می دهد و هیچکس جز سگی شاهد اتفاق افتادنش نیست. قاصدک در بسیاری از فرهنگ ها از جمله فرهنگ عوام در ایران نشانۀ برآورده شدن آرزوهاست. به طوری که کودکان آموخته اند که در کوچه ها قاصدک ها را بگیرند سپس آرزویی کنند و رهایش سازند تا برود و آرزویشان را برآورده کند. سپس در حالیکه دخترک سرش را بر روی میز می گذارد و به جلو خیره شده دوباره صدای قطار به گوش می رسد و لیوان ها را می لرزاند و همزمان موسیقی بتهوون به گوش می رسد و فضای امید و شادی را القاء می کند، بعد دوباره موسیقی قطع می شود و صدای قطار و لرزش میز زیر سر دخترک، سپس نمای بسته بر چهرۀ او و پایان. گویی که اتاق آرزوها دیگر در وجود همین دخترک کوچک است و قادر است تا هر آرزو و امیدی را برآورده سازد.

یاد این رباعی مولانا می افتم که:

ای نسخۀ اسرار الهی که تویی / وی آینۀ جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست / در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

فیلم استاکر به گفتۀ خود تارکوفسکی یک تراژدی است و کاتارسیس و تزکیه را سرلوحۀ کار خود قرار داده اما تراژدی از امید به آینده و بهبود اوضاع خالی نیست و این معنا با وجود دخترک و تمهیداتی که کارگردان حول و حوش نقش او در فیلم اندیشیده به خوبی منتقل می شود.

منتقد: وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
محمدرضا دانش و نوبادی این را خواندند
مُنا طاهری این را دوست دارد
از مهمترین, عمیق ترین و خوش دوبله ترین فیلمهای تاریخ
از اون فیلمها که وقتی از سینما ناامیدی باید ببینی, تا دوباره جادوی سینما رخنه کنه در وجودت
۰۷ تیر
دقیقا نوبادی جان. یکی از بهترینها.
۰۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مجموعه نقش های کوتاهی که آلفرد هیچکاک در فیلم های خود بازی کرده
http://sadbarg.persianblog.ir/post/90/
نوبادی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دانلود اهنگ جدید از رسانه فرهنگی موزیک پاتوق
شبکه اجتماعی : www.mp3patogh.com
مرکز دانلود اهنگ جدید موزیک پاتوق : www.mp3patogh.com/download

شما میتوانید موزیک های خود را در شبکه اجتماعی موزیک پاتوق اپلود کنید و به اشتراک بگذارید . شبکه اجتماعی موزیک پاتوق فضای ابری ای است که میتوانید موزیک های خود را اپلود کنید ، پلی لیست خود را ایجاد کنید . موزیک دیگران را لایک کنید و لایک شوید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دانلود اهنگ جدید از رسانه فرهنگی موزیک پاتوق
شبکه اجتماعی : www.mp3patogh.com
مرکز دانلود اهنگ جدید موزیک پاتوق : www.mp3patogh.com/download

شما میتوانید موزیک های خود را در شبکه اجتماعی موزیک پاتوق اپلود کنید و به اشتراک بگذارید . شبکه اجتماعی موزیک پاتوق فضای ابری ای است که میتوانید موزیک های خود را اپلود کنید ، پلی لیست خود را ایجاد کنید . موزیک دیگران را لایک کنید و لایک شوید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
■■■ خاطره هایی که همیشه شیرین است و یادگار از دورانی خوب ...
■برنامه را در ابدیت و یک روز بشنوید
■■■سی و هفت سال هنرپیشگی سینما و تلویزیون در گفتگو با «مهدی هاشمی»

■■یا زهی مُلک ، زهی مال ، زهی قال ، زهی حال ،زهی فر ، زهی نور ، زهی شر ، زهی شور

میتوانید در کانال ابدیت و یک روز بشنوید :
https://telegram.me/EternityAndADay

«مهدی هاشمی» بازیگر صاحب سبک، متواضع و پر‌شور چهار دهه گذشته مهمان دهمین برنامه از مجموعه پادکست‌های ‏‏«ابدیت و یک روز» است. کارنامه پربار او در سینما و تلویزیون و تاتر و حضور درخشان او در آثارماندگار و خاطره‌انگیزی ‏همچون «سلطان و شبان»، «مرگ یزدگرد»، «ناصر‌الدین شاه آکتور سینما»، «هزاران چشم» و...
همچنین همکاری و ‏همراهی او با کارگردان‌ها و بازیگرانی همچون «بهرام بیضایی»، «کیانوش عیاری»، «رخشان بنی اعتماد»، «محسن ‏مخملباف»، ... دیدن ادامه » «سوسن تسلیمی» و «فاطمه معتمد‌آریا» فرصت کم‌یابی را برای مرور خاطراتی دوست داشتنی و شنیدنی برای ‏مخاطبان این برنامه فراهم نموده ‌است.‏

مجموعه پادکست هایی درباره هنر سینما

https://telegram.me/EternityAndADay
ذوق زده و بهنام [شاهین] باقری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فرهیختگان آنلاین: ۲۳ مرداد بود که برنده شصت‌و‌نهمین جشنواره لوکارنوی سوئیس پلنگ طلایی را با خود به کشور بلغارستان برد و سینمادوستان حیرت‌زده ماندند که چگونه یک کارگردان با اولین فیلم خود توانست این جایزه را برباید.
سال گذشته بود که فیلمی از کره‌جنوبی به نام «الان درست، بعدا اشتباه» به کارگردانی هوم‌سانگ سو پلنگ طلایی را رام کرده بود و این امر نشان می‌دهد توجه این جشنواره معطوف به سوی سینمایی متفاوت و کشورهایی مهجور در امر فیلمسازی است. در سال ۱۹۹۷ (۱۳۷۵) جعفر پناهی با فیلم «آینه» از ایران توانست این جایزه را برباید. عباس کیارستمی نیز با فیلم «خانه دوست کجاست؟» (۱۹۸۹) (۱۳۶۵) توانسته بود جایزه فیپرشی و انجمن منتقدان لوکارنو را در دست بگیرد یا رخشان بنی‌اعتماد با فیلم «روسری آبی» (۱۹۹۵) (۱۳۷۳) توانسته بود پلنگ برنزی را در دست بگیرد و در سال ... دیدن ادامه » ۲۰۰۲ با فیلم «روزگار ما» نیز جایزه ویژه لوکارنو را برباید. باز هم سینماگران دیگر ایرانی در لوکارنو حضور داشتند که می‌شود به ناکامی فیلم «چهارشنبه‌سوری» (۱۳۸۴) اصغر فرهادی در این جشنواره اشاره کرد.

رالیتسا پتروا: زندگی
در مهاجرت
این هنرمند جوان در بلغارستان به دنیا آمد و برای کار مدام بین کشورهای انگلستان، فرانسه و بلغارستان در سفر و حرکت بوده است. در ابتدا او علاقه‌مند به هنرهای زیبا می‌شود اما پس از چندی به سوی کارگردانی فیلم داستانی در دانشکده فیلم و تلویزیون ملی انگلستان می‌رود و در آنجا به تحصیل جدی می‌پردازد. فیلم‌های ساده ابتدایی او در جشنواره‌هایی مانند کن، برلین، سن‌سباستین و کارلو واری مورد توجه قرار گرفتند و کم‌کم نام این هنرمند بر سر زبان‌ها افتاد. اولین درخشش او در مرکز هنری پامپیدو پاریسی رقم خورد و کیفیت هنری او دیده شد. سپس در «IFF» برلین توانست جایزه بهترین فیلم کوتاه اروپا را از رقبای خود برباید و آن را با خود به بلغارستان ببرد. فیلم مشهور او «لطف خداوند» (The Grace of God) در جشنواره فیلم کن نگاه‌ها را به خود جذب کرد و سپس توانست پخش گسترده‌ای در بازار دی‌وی‌دی و انجمن فیلم بریتانیا را به دست بیاورد. در ادامه او به آزمایشگاه فیلم تورنتو رفت و توانست برای اولین فیلم بلند خود به نام «بی‌خدا» تلألو شگفت‌انگیزی داشته باشد. در جشنواره اخیر سارایوو در سال ۲۰۱۵ نیز او با فیلم بی‌خدا موفق عمل کرد و بالاخره در جشنواره فیلم لوکارنو توانست پلنگ طلایی را دریافت کند. این جایزه بسیار معتبر است و می‌تواند زندگی یک هنرمند را از حضیض به اوج ببرد.

فیلم«بی‌خدا»: نشانه‌های تنهایی و بیماری
این فیلم تولید مشترک سه کشور بلغارستان، فرانسه و دانمارک در سال ۲۰۱۶ است. مدت زمانش هم دقیقا ۹۹ دقیقه است. داستان فیلم به‌شدت کلیدی است و ما را یاد فضای «اگزیستانسیالیستی» (وجودگرایانه) آلبر کامو، ژان پل سارتر و مارتین هایدگر می‌اندازد که زندگی انسان را در فضایی متفاوت نشان می‌دهد.
شاید هم بشود مایه‌هایی از جهان‌بینی سیاه فرانتس کافکا را در این فیلم ردیابی کرد یا حتی «نهلیسمی» (نیست‌انگاری) را که در اروپای اواخر قرن نوزدهم بیداد می‌کرد و نویسندگانی مانند فئودور داستایفسکی و فردریش نیچه به آن نقد تند و تلخی روا می‌داشتند. در یک شهر دورافتاده بلغارستان شاهد یک سالمند نذار و بی‌توش و توان هستیم که دچار بیماری «دمانتیا» (زوال عقل)
شده است. یکی از شایع‌ترین انواع زوال عقل هم آلزایمر است. مادر خانه که اخیرا بیکار و بی‌پول هم شده رابطه بسیار بدی با دوست خود دارد. یک معضل دیگر در این خانواده در جریان است که تزریق مورفین برای رهایی از درد زندگی است. هیچ آینده‌ای برای «گانا» (بیمار دچار زوال عقل) نمی‌توان متصور بود. یکی از بیماران متوجه می‌شود که او‌ ای‌دی کارت خود را از بازار سیاه به دست آورده و او را تهدید می‌کند. اما یک بیمار جدید وارد می‌شود و او صدای بسیار تاثیرگذاری دارد. همه‌چیز برای گانا روبه تغییر می‌گذارد و او در دنیایی از شک و تردید و انتخاب درست و غلط قرار می‌گیرد. زمانی که در ذهن او توان همدردی روبه رشد است، پلیس او را به علت تقلب بازداشت می‌کند و گانا تازه متوجه می‌شود که باید حتما کار درست را انجام بدهد، حتی اگر هزینه گزافی را بخواهد برای آن بپردازد.

سیدحسین رسولی
http://fdn.ir/news/249/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C
بهنام [شاهین] باقری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها سینما‌گران نیستند که به گدار مدیونند. او پیش از هر چیز آدمی خوره‌ی سینما بود. تماشاگری دقیق و نکته‌سنج، کسی که از جایگاه تماشاگر وارد دنیای سینما شد و تا امروز تماشاگری ایده‌آل برای سینما باقی مانده است. نمی‌شود زندگی را تعطیل کرد و به‌شکلی افراطی فیلم تماشا کرد، هرچند کسانی هستند که چنین می‌کنند، در فرهنگی که همیشه افراط و تفریط را تقبیح کرده، ستایش افراط جرأت می‌خواهد. اما نمی‌شد لحظه‌ای از تحسین بعضی افراط‌گرایی‌های گدار دست کشید.

کاوه جلالی / «من سینما هستم؛ آیا گدار سینماگری افراطی است؟»
روشنک این را خواند
ابرشیر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«درآمدی بر تاریخ سیاسی سینمای ایران (1380-1280)» / نوشته حمیدرضا صدر / نشر نـــی / 376 صفحه

سبک زندگی ارائه شده در فیلم «حاجی آقا، آکتور سینما»:

«...دختر او (منظور حاجی آقا) با بازی آسیا قسطانیان از ارامنه گرجستان، بدون حجاب و به عنوان زن متجددی معرفی شد که غمزه‏‌کنان دلربایی می‌کرد و همراه با موسیقی گرامافون (سوغات دیگری از فرنگ با عملکردی مشابه سینما)می‏‌رقصید. شمایل و حرکات او نیز دیدگاه سنتی پدر را زیر سؤال می‏‌برد و خاطرنشان می‌کرد نسل جوان می‌تواند (و می‏خواهد) برخلاف راه و روش سنتی گام بردارد. حاجی آقا در صحنه دیگری به خیابان می‏‌رفت و کنار زنی که چادر مشکی به سر داشت می‏‌ایستاد تا تفاوت شمایل دختر او با مردم عادی کوچه و خیابان عیان شود. در جریان پرسه‏‌های مرد در شهر، کشمکش درونی او به مدد سینما زیر ذره‌‏بین می‌‏رفت، رسانه‏‌ای که ... دیدن ادامه » هم به تخیل چنگ می‌‏زند هم به واقعیت، هم به سنت هم به تجدد. این تب و تاب در صحنه سالن انتظار مطب پزشکی اوج می‏‌گرفت. او روی صندلی نشسته بود و کارگردان مخفیانه از حرکاتش فیلمبرداری می‏‌کرد. در گوشه اطاق مجسمه برهنه زنی وجود داشت. «حاجی آقا» ابتدا با شرم چشمانش را با دست می‏‌پوشاند و سپس از لای انگشتانش نظری به مجسمه می‌‏انداخت. مجسمه تکان می‏‌خورد. «حاجی آقا،آکتور سینما» با نمایش مجسمه برهنه زن و طرح کشش جنسی و واکنش آمیخته به شرم و حیای مرد، به مقوله‌‏ای اشاره کرد که سه سال بعد سیاسی‏‌ترین مسئله روز ایران شد. یعنی کشف اجباری حجاب...»
ابرشیر و روشنک این را خواندند
ژاندارک این را دوست دارد
پرنده باز جان آلکاتراز گرانمایه قلم و ذهن شما واجد گنجینه ای از آثار فلسفی، تکنیکی، تاریخی و....مربوط به سینما و هنر است ماشالا..درود بر شما

ضمنا حدود دو روز پیش فکر می کنم در بخش سینمایی متنی گذاشته بودی که با صحبت از یکی از فرانکفورتی ها(مارکوزه اگه ... دیدن ادامه » اشتباه نکنم ) شروع می شد... خوش خوشانم بود که در فرصت مقتضی می خوانمش اما حالا هر چه می گردم نمی یابم مطلب را.... :((
۲۰ مرداد ۱۳۹۵
به قول قدیمی‌ها؛ قربونِ محبتت.
نظر لطفتت است. اینطورها هم نیست باور کن.
کپی‌پیست کار متبحری بیشتر هستم بیشتر ...
چرا اتفاقاً به مناسبت روز جهانی عاشقان کتاب که علی‌الظاهر دیروز بود به اشتراکش گذاشتم اصطلاحاً. در دیوار ادبیات و در بخش یادگاری.
۲۰ مرداد ۱۳۹۵
اختیار دارین ...
این گیج زدنم را نمی دانم از برای چیست ..با راهنمایی ات ..الان دوباره گزیده هوشمندانه تان را از کتاب انسان تک ساحتی دیدم ، خواندم و لذت بردن....
اگر نخرم حتما به سوی کتابخانه شتابان می روم قرضش خواهم گرفت ...
درود بر حضورت رفیق
۲۰ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
* محسن خانچرلی فرمانده انتظامی غرب استان تهران امروز در نشستی خبری از جمع‌آوری 180 هزار عدد سی‌دی مستهجن و غیرمجاز در چهار ماهه ابتدای سال خبر داده است.

* تکمله: احتمالاً در میان این 180 هزار دی‌وی‌دی (و نه سی‌دی!) آثار مبتذل، سخیف و تحریک‌کننده‌ای از فیلمسازان سرشناس سینمای جهان نیز بوده است!!!
ابرشیر این را خواند
sahar amini ، رومینا خلج هدایتی و ژاندارک این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مراد فرهادپور:
مد و فلسفه؛ یک رابطه دو‌پهلو
مد مثال ملموسی از ایده شتاب و شتاب‌گرایی است چون نوعی آوردن امر ساخته‌شده است در برابر امر داده‌شده؛ تأکیدنهادن بر امر نو در مقابل امر کهنه. ولی غیر از این ارتباط محتوایی بین بحث مد و فلسفه و مفهوم چند‌بُعدی شتاب‌گرایی، ارتباط غیر‌مستقیمی نیز وجود دارد. شتاب گرایی مفهومی است که تابه‌حال در مورد آن حتی یک مقاله هم ترجمه و چاپ نشده است ولی مطمئنم که باوجود تلاش برای بازکردن این مفهوم، بنا به فضای رایجی که از فلسفه در ایران داریم شاید بیشترین برخورد با این مفهوم یا مفاهیمی از این دست این باشد که «این هم یک مد جدید فلسفی است» یا «این هم یک مد پاریسی دیگر است». به این‌ترتیب کل پیچیدگی بحث کنار گذاشته می‌شود. مد فلسفی اصطلاحی منفی است که برای نوعی نقد یا خواروخفیف‌شمردن به کار گرفته می‌شود. سعی من ... دیدن ادامه » این است که با تأمل روی دو مفهوم فلسفه و مد نشان دهم جمله «این هم یک مد فلسفی است» بیش از آنکه نشانگر تأکید بر جنبه منفی مد باشد و چماق مد را بخواهد بر سر فلسفه بزند، بیانگر خصومت پنهان و کینه‌توزی و نفرت واکنشی نسبت به خود فلسفه و خود تفکر است.
معمولا وقتی از مد فلسفی سخن می‌گوییم به وجه بدنام مد اشاره می‌کنیم تا رقیب فلسفی‌مان را از صحنه خارج کنیم یا در یک بحث جدید را ببندیم. ولی مقاومت در برابر طرح یک ایده نو با بهانه مدگرایی نشان‌دهنده خصومت با خود تفکر است. در سنت فکری خودمان و به‌خصوص نزد اهل کلام فلسفه مکروه است. خصومت پنهان با فلسفه با چند مثال تجربی روشن‌تر می‌شود. افرادی را می‌بینیم که به‌راحتی فیلسوفی را که خواندن یکی از کتاب‌های اصلی او بیش از یک سال وقت می‌برد در یک خط، در یک مصاحبه، در یک مجله، یا در صفحه اندیشه فلان روزنامه دست‌به‌سرش می‌کنند با این عنوان که حرف‌های او چندان مهم نیست. نمونه دیگر، نوعی وسواس دیوانه‌وار نسبت به یک چهره خاص است و کنارزدن بقیه به‌عنوان مد پاریسی. چهره‌هایی که افراد به صورت جنون‌آمیز و وسواسی شیفته‌شان می‌شوند معمولا چهره‌های دست‌دوم هستند. مثلا اگر فرد در سنت عقل‌گرایی است شیفته کانت نمی‌شود شیفته ارنست کاسیرر می‌شود و می‌گوید هر چیزی در جهان به غیر از کاسیرر مد است. ریشه هردو این برخوردها برمی‌گردد به چیزی که موتور خصومت نسبت به تفکر فلسفی است: قدرت، به‌ویژه قدرت رسمی که با پرکردن فضا و انباشتن آن اصولا جایی برای تفکر نمی‌ماند. اگر هم جایی بماند، فشار قدرت به‌قدری زیاد است که تفکر مچاله و دفرمه می‌شود و حالت جنون‌آمیز وسواس‌آلود نسبت به یک چهره خاص می‌یابد.
هر دو مورد، هم بی‌معناشدن و غیر‌جدی‌شدن تفکر و هم ازفرم‌افتادن آن ناشی از فضای پر از قدرت است که در آن مردمان کاملا تن سپرده‌اند به حرکت با سرعتی واحد در یک مسیر ازپیش‌داده‌شده. همین قدرت از طریق ماهواره‌های ظاهرا متعلق به دشمن به خورد مردمی داده می‌شود که حرکت در مسیر عادی زندگی و کار در روز را با نگاه‌کردن لطیفه در شب خاتمه می‌دهند. عامل تعیین‌کننده فلسفه در نقطه شروع آن، در زندگی بنیان‌گذاران فلسفه همچون سقراط، افلاطون و ارسطو، جدایی و فاصله‌گیری از قدرت است. فراموش نکنیم سقراط به‌عنوان کسی که جوانان را گمراه می‌کند و جلو سنت‌ها ایستاده و به حاکمان نه می‌گوید محکوم به مرگ شد.
حال به رکن دیگر رابطه «مد و فلسفه» نگاهی بیندازیم. والتر بنیامین مد را خیز سبعانه به گذشته تعریف می‌کند، منتها خیزبرداشتن در فضای قدرت حاکم. ازهمین‌رو این خیز رهایی‌بخش نیست ولی او به‌هر‌حال مد را هنوز نمونه‌ای از دیالکتیک رستگاری آینده و گذشته می‌داند که دو وجه دارد: هم می‌تواند گویای ساختن امر نو باشد و هم به جهت ماندن در فضای قدرت چیزی نباشد به‌جز ایدئولوژی تلقین امر کهنه به‌جای امر نو یا تکرار امر قدیمی با دادن ظاهر جدید به آن. از اینجاست که مد تبدیل به ایدئولوژی ناب می‌شود.
مفهوم مد در فرهنگ ما حاوی دو‌پهلویی و حالت دو‌ارزشی (ambivalence) است. فروید در تحلیل خود از احساس عشق به‌خوبی به این دوپهلویی اشاره می‌کند و معتقد است عشق و نفرت همیشه با هم هستند و به‌راحتی به‌هم تبدیل می‌شوند. در این مورد با ایهام و دوپهلویی طرف هستیم. این دوپهلویی در مفهوم مد نیز دیده می‌شود. از یک‌سو همه خانواده‌ها حتی غیر‌سنتی‌ها از اینکه فرزندشان مدل یا طراح مد بشود چندان راضی نیستند، پس مد یک امر منفی و پست و کریه محسوب می‌شود، اما از سوی دیگر در عطش مصرف محصولات همین مد، در پرستش کیش و آیین برند‌سازی به نظر نمی‌رسد هیچ ملتی به پای ایران برسد. افزایش فروشگاه‌های زنجیره‌ای ٢٠ طبقه‌ای در گوشه‌وکنار تهران نشان‌دهنده همین ولع مد است. پس آن‌سوی نفرت از مد، عشق به مد نهفته است. نمونه سیاسی آن را می‌توان در عشق و نفرت هم‌زمان به و از آمریکا دید. آمریکا ابژه منفور تلقی می‌شود ولی بعید نیست بیشترین شرکت‌کننده قرعه‌کشی در لاتاری گرین‌کارت در کل دنیا ایرانی‌ها باشند. می‌توان گفت علاقه‌مندی فردی به رؤیای آمریکایی در هیچ فرهنگی به اندازه فرهنگ ما قوی نیست.
دوپهلویی موجود در مفهوم مد اجازه می‌دهد خصومت نسبت به فلسفه و نفرت شاید ناخودآگاه از هرگونه تفکر و فلسفه پوشانده شود؛ امری که تحت‌ لوای مخالفت با فلسفه غربی و امر خارجی پنهان می‌شود، انگار ما فقط با مد فلسفی بد هستیم و نه با دیگر مدها. سال‌ها پیش اشاره کردم تفکر در ایران یعنی ترجمه. هنوز به این نظر معتقدم ولی منظور از آن، ترجمه ساده از انگلیسی یا ژاپنی به فارسی نیست بلکه استعاره ترجمه را باید در زمینه‌های گوناگون در نظر گرفت. متأسفانه در جریان بسط و تحول این ایده و بعد در جریان تاریخ خودمان تأکید بر ترجمه یک متن خارجی به فارسی بود که روز‌به‌روز از کیفیت آن کاسته شد و ترجمه‌های غلط و عجیب‌و‌غریب به‌خصوص از نظریه‌ها با عشق شتاب‌گرایانه پرومته‌ای روانه بازار شد. مترجمان و ناشران به‌عوض اینکه بکوشند اعتبار خود را از کار و زحمت در زمان بگیرند با سرعت و با اولویت نام‌ها و اسامی می‌کوشند فوری و بی‌زحمت مدارج ترقی را طی کنند. منتها مقایسه تفکر و ترجمه نشان می‌دهد که تفکر عقب است. مثلا نقد شتاب‌گرایی و کتاب بن‍جامین نویز هم در فضای خارج از ایران نوشته شده است اما در اینجا ما صرفا توانستیم مقدماتی کلی را در زمان محدود مطرح کنیم. این فاصله زمانی اجازه می‌دهد که بیرونی و خارجی‌بودن بهانه‌ای باشد برای کوبیدن تفکر فلسفی. پس پشت این تخطئه فلسفه همچنان به شکل ایدئولوژیک از دل نیازهای قدرت برمی‌خیزد.
نکته پایانی. حتی اگر به همین ترجمه‌های مغلوط بنگریم، درمی‌یابیم فلسفه حداقل نیازمند خواندن یک متن یا یادگیری یک زبان خارجی ولو نصفه‌نیمه است. با همه توهم‌هایی که ممکن است افراد نسبت به خودشان داشته باشند باز هم در مقایسه با زحمت و کار انجام‌شده در فضای روشنفکری ایران دستیابی محدودی به شهرت وجود دارد. شهرتی که در مقابل زحمت ترجمه به دست می‌آورید چیزی است غیرقابل مقایسه با آنچه نسل من تجربه می‌کرد. چون تعداد مترجمان از تعداد خواننده‌ها بیشتر شده است. ولی همین شرایط را مقایسه کنید با شتابی که ما در دلقک‌بازی می‌بینیم؛ رسیدن به شهرت از طریق دلقک‌بازی در همه ابعاد. هنوز هم که هنوز است می‌توان یک فیلم دیگر راجع به یک‌سری روستایی و یک‌سری بچه ساخت و با آن به شهرت جهانی رسید. هنوز که هنوز است با دو تا نمایشگاه گذاشتن می‌توان فروش میلیونی کرد... . در مقایسه با چنین وضعیتی باز هم باید گفت دست‌مریزاد به آنهایی که با فلسفه کار می‌کنند یا حتی همین ترجمه‌های غلط را درمی‌آورند چون در مقایسه با بازار آشفته خارج از ایران که به نیازهایی متصل است در ایران با توجه به اینکه از دیگ بنیامین یا بدیو یا هگل بخاری بلند نمی‌شود برای فضای قدرت نمی‌توان طرفی از دل این زحمات فلسفی بست.
پشت بازی مد فلسفی کین‌توزی به کل فلسفه خوابیده و آن کین‌توزی نیز به انباشته‌شدن فضا از قدرت وصل است. من خود اصطلاح مد فلسفی یا مد پاریسی را چند بار اینجا و آنجا استفاده کرده‌ام و الان با توجه به حکومت دلقک‌ها بر جهان در همه ابعاد مجبورم خیلی زیاد عذر بخواهم از پاریس، هم از مد عذر می‌خواهم و خیلی بیشتر از آن از فلسفه عذر می‌خواهم که این اصطلاح را استفاده کردم.
روزنامه شرق، صفحه اندیشه، 95/05/12
پرند محمدی ، نیلوفر ثانی و مهدی.. این را خواندند
ژاندارک و پرنده‌بازِ آلکاتراز این را دوست دارند
سپاس بابت این اشتراک ارزنده
۱۲ مرداد ۱۳۹۵
ممنون پرند عزیز و خرسندم که بهره بردی...
۱۳ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«آلبرتو بارابادا» دبیر جشنواره‌ فیلم «ونیز» با اشاره به کشف بزرگ جشنواره امسال در مصاحبه‌ای گفته:

«مسیح نابینا» فیلم شیلیایی به کارگردانی «کریستوفر مورای»‌ که یک فیلم اول شگفت‌آور است و متاثر از فیلم‌های «پازولینی» است اما همچنان قدرت بیان فوق‌العاده خودش را نیز دارد. استعداد «کریستوفر مورای»‌ در ترکیب تصاویر فوق‌العاده است و کیفیت روایی داستان نیز چیزی است که تاکنون نظیر آن را ندیدیم. او یک فیلمساز مولف است و همه او را خواهند دید.

هفتاد و سومین جشنواره فیلم ونیز از 31 اوت (10 شهریورماه) لغایت تاریخ 10 سپتامبر (20 شهریورماه) برگزار می‌شود.
ابرشیر ، Saqar و مرتضا این را دوست دارند

بسیار خرسندم به خاطر خبرت و البته حضور خودت در تیوال
...پازولینی واقعا فیلمساز مهمی در جهان است ...پارتیزان سینما نامیده اندش...قاعدتا تاثیرش بسیار بیشتر از آنچیزی است که گفته اند..
این فیلم در دسترس است پرنده باز آلکاتراز عزیز؟ یا باید مستقیم به جزیره ... دیدن ادامه » لیدو ونیز برویم؟:))
۱۰ مرداد ۱۳۹۵
چه بگویم که خودت مؤتلفی ثمین هستی.

قطعاً در خصوص بند دومت نوشته‌ات نباید ریب به دل راه داد.

هنوز بی‌خبرم اما به گمانم برای تماشای نسخه کپی و غیرمجاز دی‌.وی‌دی‌اش باید اندکی صبوری پیشه کنیم.
۱۰ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درباره ی شاعرانگی تصویر در سینمای ترنس مالیک:رویکرد سیاسی- زیبایی شناختی

نکاتی در باب فیلم «شوالیه ی جام ها»

«سیاست تصویر» در سینمای مالیک در فاصله ای اساسی و قاطع با کارکرد دوربین در سینمای هالیوود قرار دارد.مالیک شاید یکی از نخستین فیلم سازانی است که می توان در کار او تصویری متفاوت از آمریکا را مشاهده کرد.فیلم سازی که قدرت فاصله گیری او ،دست کم از منظر سینما-چشم، از سینمای مسلط آمریکا قابل تحسین است...حتی در مقایسه با محافظه کاری عمیق سینمایی هیچکاک و دیگر فیلم سازانی که به جریان سینمای «ضد فرهنگ»تعلق دارند،هم چنان دوربین-چشم مالیک منظری متفاوت برای دیدن سینما-جامعه ی آمریکایی می گشاید.مالیک به سراغ گوشه هایی از جامعه ی آمریکا می رود که همواره در سینمای مسلط غایب است،نماهای کاملاً متفاوت و رویاگون او از ساختمان ها،دیوارها،رودهای در حال خشکیدن،کلوپ های شبانه ،مهمانی های گسترده و اشرافی و سکسولیته ی شناور و سیال در فضا،از روندهای غالب تصویری سینمای هالیوود تبعیت نمی کند...او حتی فاصله ای مشخص و روشن با فیلم بردای به سبک سینمای دیوید لینچ،برای مثال در «بزرگ راه گم شده» دارد.

در «شوالیه ی جام ها» ما با گونه جریان قلمروزدودگی تصویر روبروییم که کاملاً در انطباق با فضای هذیانی جهان سوژه ی اصلی است...در تقابل با شهوانیت بی مرز رهاشده در فضا،سرعت اتوبان ها،و سردی دریا،طبیعتی از جهان زیر آب ،ماهی ها و پرواز پرندگان وجود دارند...طبیعت وحشی آمریکا با کاکتوس ها و بیابان ها و کوه ها،طبیعت به منزله ی لحظه ی رویارویی با خویش...
در این فیلم هواپیماها و هلی کوپتر ها گوشزد کردن دائمی اوج گرفتن اند،شوالیه ای که عروج اش را از یاد برده و در بازی جام ها و فنجان های کوچک گرفتار شده است:«در مزبله مانده قصر شه فراموش شده»...داستان و ایده اصلی فیلم در حقیقت همین است:پادشاهی پسرش را برای یافتن مرواریدی گران بها به مصر می فرستد،اما او در میانه ی سفر با مردمی بر می خورد که جامی به او می دهند و او پس از نوشیدن آن همه چیز را فراموش می کند و از خاطر می برد که فرزند شاه بوده و برای چه کاری آمده است...در صحنه ای شگفت در کنار دریایی، پرنده ای بیمار یا مصدوم وجود دارد که قادر به پریدن نیست...در جای جای فیلم،مالیک این عبور هواپیما ، هلی کوپتر و پرواز پرندگان را نشان می دهد تا هم چون خاطره ای از فراموشی اوج تداعی شوند...صحنه ای که هواپیما از روی ماشین می گذرد از این دست کنایه هاست...مالیک از این جهت شاید شباهتی خاص به نویسنده ی هم وطن خود یعنی سالینجر دارد و انزوای خود خواسته اش نیز به او بی شباهت نیست...

از سوی دیگر گونه ای متفاوت از الهیات شاعرانه مسیحی در کار مالیک به چشم می خورد که در تصاویر مجسمه ها و گالری هایی که موضوع نقاشی هایشان عیسی و مریم است نمود می یابد...با این حال مالیک فاصله ای چشم گیر از مسیحیت متداول دارد...کارکرد گشوده و رهای دوربین در سینمای مالیک از جهتی در تقابل با عملکردهای محدود و جهت دهی شده تصویر در سینمای هالیود و در عین حال دیوار -دوربین در بخش عمده ای از سینمای ایران است...:نماهای بسته و قفل شده ی تصویری در بخشی از سینمای ایران که نشان از محدودیت نگاه و افق تنگ و مسدود شده ی فیلم ساز دارد...در عوض، در کار مالیک گستردگی و فضای نامتناهی تصویری بسیار چشم گیر است...

از جهاتی دیگر، سینمای مالیک به لحاظ مضمونی شباهتی با شاعرانگی ویلیام فاکنر در «خشم و هیاهو» دارد...در مالیک معصومیت پرندگان،ماهی ها و کودکان در تقابل با اروتیسم عنان گسیخته مواج در فضاست...مانند وقتی که فاکنر معصومیت کودکیِ «کدی» را به زیبایی توصیف می کند:«کدی بوی برگ ها می داد»...حرکات نادلالتی کودکان در کار مالیک برای مثال در صحنه ای که زنی به همراه سه کودک در پیاده رو راه می رود،و کودکی چوبی را لای درب مغازه ای می کند،بسیار شگفت انگیز است، انگار کودک با معصومیت خود یا با «ماشین معصومیت» اش ماشین خودخواه و فاشیستی کاپیتالیسم را به بازی می گیرد.مالیک عمیقاً فیلم سازی اخلاق گراست،اما اخلاقیات او از نوع متداول نیست...این که مالیک بازی گر اصلی« شوالیه ی جام ها»،ریک،را بارها جلوی مغازه ی لباس های عروس می ایستاند و آن را در تقابل با زندگی هرزه وار او برای یافتن آرامش از طریق ازدواج قرار می دهد،هم چنان به نحوی اسیر آن کلیشه ی تقابلی بازنمایاننده ی دو حد است،گویی بازگشت به ازدواج می تواند ریک را نجات دهد...ریک هم چنان در هیچ یک ار رابطه هایی که یافته به عشق نمی رسد،حتی آخرین را بطه ای که از کیفیت بالاتری برخوردار است با این جمله او پایان می یابد:"forget me" و تنها،بودن با همسر سابق اش(کیت بلانشت) را یگانه طریق ادغام عشق و آرامش می یابد:

You gave me peace,mercy and love...be with me

... دیدن ادامه »


ابرشیر ، مرتضا و طاها پویا این را خواندند
مالیک عمیقاً فیلم سازی اخلاق گراست،اما اخلاقیات او از نوع متداول نیست..."

بسیار بسیار خوشحالم که درباره ی این شاهکار ترنس ملیک نوشتی و مثل همیشه با زاویه دید خاص و خواندنی ات مرا بهره مند کردی..
به نظرم البته همواره سینماگران مستقل آمریکایی و غیر ... دیدن ادامه » آمریکایی هم بودند که تصویر های متفاوتی از آمریکای جاری در سینمای جریان غالب ارایه داده اند...
به نظرم این سبک ملیک در فیلم های متاخرش از 2010به بعد خاصه در این فیلم اش که تحت عنوان experimental drama نامیده شده خیلی با ساختار ناخودآگاه و ذهن همخوانی دارد که جان مایه اصلی فیلم و درگیری های اصلی ذهنی نقش اول فیلم را هم شامل می شود ... سیالیت و شاعرانگی و سبک باری بصری نسبت به مکان ها ، پدیده ها و اتفاقات و خاطره ها ی دست برقضا نه لزوما خوشایند و زیبا عیان است...
به نظرم ملیک اتفاقا در این فیلم به سراغ همان جامعه و مکان های همیشگی منعکس در برخی از فیلم های هالیوددی آمریکایی می رود.... لاس واگاس ، خیابان های آپ مارکت لوس آنجلس و....اما به واسطه نگاه و فرم پالایش یافته اش که ناشی از ادراک هستی شناختی عمیق و زیبایش از مقوله تصویر ،معنا و ادراک تصویری و است شاهکار تصویری سینمایی متفاوت و ضد جریان غالب آنچه در آن فضا و مکان درباره اش فیلم می سازند ارایه می کند ....

ممنون از تو دوست فرزانه ام بابت این اشتراکات بی نظیر فکری ات
۰۲ مرداد ۱۳۹۵
در واقع هنوز موفق به تماشای فیلم مورد اشاره نشده‌ام لکن دلم نیامد در دامنه این ‌نوشته‌ی خواندنی اشتراک نظری قصیر نکنم.

ابتدا دو ایماژ لحاظ می‌کنم:

1) یادم است در ماضی جایی به نقل از جورجو آگامبن فیلسوف دوست‌داشتنی ایتالیایی چیزی قریب به این مضمون خواندم که: «انسان همیشه میان دو حسِ زیستن معلّق است؛ از آنجاکه اساساً فلسفه زیستن به گونه‌ای ابدی - ازلی همراه با «لحظه» است؛ نتیجتاً همه‌چیز اعم از: احساس، ادراک، کنش و محیط در آن باید در تعادل باشد تا زیستن در لحظه حادث گردد. (امیدوارم جمله درست در خاطرم مانده باشد!»

2) ژیل دلوز نیز سینمای آمریکا را چیزی فراتر از «لحظه، حادثه، سرنوشت و مقصد» نمی‌داند و از آن با تعبیر «سینمای اکشن – تصویر» یاد می‌کند؛ سینمایی که بیش از هنر صنعت است و بیش از اندیشه و فرم هنری درگیر دغدغه‌هایی از این دست.

از حاصل تجمیع این دو انگاره ذهنی از یک سو و استنتاج از تضادِ راهبردی موجود در هر یک، می‌توان (به زعم نگارنده) به توصیفی از نگاه سینمایی ترنس مالیک رسید.

ترنس ... دیدن ادامه » مالیک در فیلم‌هایش به پرودگار و انسان ‌می‌اندیشد و رابطه خالق و مخلوق را مورد مداقه قرار می‌دهد اما رهیافت این تفحص چیزی فراتر از دلسردی و ارتیاب ممزوج شده با رجا نیست. در جهانِ فیلم‌های ترنس مالیک، فاصله گزیدن از مبدع، فقدان می‌آفریند و حُرمانِ وجود، به گفتگوهای جاری و بی‌وقفه‌ درونی می‌انجامد؛ مباحثه‌هایی لبالب از تردید و تمنا که آرایه پرتره‌هایی سیال می‌شوند.

شاید بتتوان با این وصف نوشته را به اتمام رساند: تماشاگر سینمایِ او هماره مفتونِ نجواهای جهان پیرامون است.
۰۳ مرداد ۱۳۹۵
دوست گرامی،
سپاس از موارد در خور تامل و به جایی که بدان اشاره داشتید...

قلمتان نویسا و ذهنتان همیشه پویا....

۰۳ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفتن به سینما مثل بازگشت به رحم مادر است.
ساکت، بی‌حرکت و غرق افکارت در آن تاریکی می‌نشینی و منتظری تا زندگی بر روی پرده جان بگیرد.
آدم باید با معصومیت یک جنین به سینما برود.

(فدریکو فلینی)

منبع:

ترجمه ایتالیایی متنِ (با تلخیض):

"Come in un ventre materno, stai al cinema fermo e raccolto, immerso nel buio, aspettando che dallo schermo t'arrivi la vita. Al cinema bisognerebbe andare con l'innocenza del feto

برگرفته از نشانی:

http://www.persinsala.it/term79_fellini_federico.html

و ... دیدن ادامه » یادآوری شده در:

Art & Experience Cinema Magazine (Iran) / #22 / Page 3

پرنده باز جان آلکاتراز حضورت در تیوال بسیار غنیمت است ..خوشحالم که هستی
پاینده و مانا باشی رفیق روشن اندیشم
۲۸ تیر ۱۳۹۵
از شدت انباشت خوشی همچون انباشت سرمایه به لیبرالیسم محبتت مومن شدم.
ای ابرشیر و ابرشیر و ابرشیر ...
۲۸ تیر ۱۳۹۵
پرنده باز آلکاتراز عزیز باید اقرار کنم که به اطلاعات شما در حوزه ی هنر رشک میورزم!
آنچه در این گفتار دیدم جز زیبایی نبود.
سپاسگزارم.
۱۰ شهریور ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متاسفانه جمشید ارجمند منتقد،نویسنده و مترجم نام آشنای سینمای ایران پس از یک دوره بیماری امروز درگذشت
روحش شاد

منبع خبر سایت هنر و تجربه
http://www.aecinema.ir/%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7/
نیما نیک این را دوست دارد
خدا قرین آرامش، رحمت، بخشایش و آرامش قرارش دهد.
تشکر از یادآوری به جای شما.
۲۸ تیر ۱۳۹۵
خدا رحمتش کند
ممنون از توجه شما
۲۸ تیر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


در سال ۱۳۵۵ در محله قدیمی درب دلاکان خرم‌آباد متولد شدم. پدرم عاشق عکاسی بود و من هم از کودکی علاقه وافری به سینما داشتم. از همان زمانی که اولین فیلم‌های زندگی‌ام را بر پرده بزرگ سالن سینمای کوچک مهدکودک دیده بودم. از همان روزهای گرم تابستانی که دوان دوان برای دیدن فیلم به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان می‌رفتم. سال‌ها گذشت و تازه متوجه شده بودم که بهترین فیلم‌های بهترین کارگردان‌های کشورم را به تماشا نشسته بودم. «نان و کوچه»، «همسرایان»، «عمو سیبیلو» و…

از سال ۱۳۷۵ به عضویت انجمن سینما جوانان خرم‌آباد درآمدم و در همان سال اولین فیلم یک دقیقه‌ای که با هزار امید و آرزو ساخته بودم، در چندین جشنواره ملی جوایزی کسب کرد و مرا به ساختن فیلم و یادگیری سینما مشتاق‌تر نمود. سه سال به همین منوال گذشت و سه فیلم دیگرم در جشنواره‌های متعددی ... دیدن ادامه » حضور پیدا کرد و مرا با فضای فیلم کوتاه و سینما مانوس‌تر نمود. ۱۳۷۹ برای آموختن سینما به دانشگاه سوره تهران رفتم و در سال ۱۳۸۴ فارغ‌التحصیل شدم و در همان سال به زادگاهم برگشتم. ابتدا به عنوان مسئول واحد فیلم و عکس حوزه هنری لرستان و مدرس انجمن سینمای جوان خرم‌آباد مشغول فعالیت شدم سپس به عنوان کارشناس امور سینمایی و سمعی و بصری در اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان کارم را ادامه دادم و ماحصل این سال‌ها تولید ۱۴ فیلم کوتاه در سمت نویسنده و کارگردان و بیش از سی فیلم دیگر با عناوینی همچون تصویربردار، صدابردار، تدوین‎گر و… بوده است که در جشنواره‌های مختلف ملی و بین‌الملی حضور یافته و جوایزی کسب کردم. «برای گونگادین بهشت نیست» تا این لحظه آخرین فیلم مستند و اولین فیلم بلندی است که ساخته‌ام .
۱۶ خرداد ۱۳۹۵
پژمان نعمت پور این را پاسخ داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بهترین کمدی های سینمای ایران برخی متوسط برخی خوب و برخی عالی

محض اطلاع دوستانی که می گویند برخی با خنده آروغ میزنن

اجاره نشین ها
مرد عوضی
مومیایی
نان عشق موتور هزار
نهنگ عنبر
مارمولک
اخراجی ها 1
مکس
ورود آقایان ممنوع
آتش بس
آدم برفی
چک
و ... دیدن ادامه » ....

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در شگفتم از فروش فوق العاده فیلمهای نوروزی این فروش در 13 روز عید فوق العاده بود و من فکر می کردم بعد از سیزده بدر تموم میشه و به حالت عادی برمیگرده اما عجیبه که همچنان ادامه داره سالنهای کوروش فرهنگ و آزادی و هویزه مشهد یک روز قبل کاملا پر میشه تمام سانس و سالن های زندگی چارسو اریکه ملت جوان در صبح سانس های عصر و شب پر میشه و بقیه سینماهای درجه یک و دو هم وضعیت خوبی دارن
تو این ده دوازده سال اخیر چنین وضعیتی را ندیده بودم چه اتفاقی افتاده آیا فیلمها خوب بودن ؟ نه صد در صد
تولیدات سینمای ایران شبیه هم هستند هر عید دو تا کمدی دو تا متوسط و یکی ضعیف

نمی دانم چطوری این اتفاق افتاده آیا آرامش مردم پس از انتخابات 7 اسفند و 92 و برجام
آیا ثبات اقتصادی کشور و آرامش روانی کشور و آرامش بازار و ارز
کاهش التهابات کشور یا دلایل دیگر
آیا مردم هیچ تفریحی ندارن ... دیدن ادامه » و مجبورن از خونه فرار می کنند و به سینماها هجوم می برن ؟؟

در مجموع این استقبال خوشحال کننده س ولی امیدوارم سینمادارن و مسئولان از هیجان مردم و استقبال مردم سوء استفاده نکنن و مردم رو وارد بازی های سیاسی و کثیف نککن

اولین نمونه سوء استفاده قرار بود از شنبه تا چهارشنبه سینماهای کوروش و آزادی بلیط 8 هزار داشته باشن ولی دارن سوء استفاده می کنن و بلیط ها رو 10 هزار تومانی می فروشن

اولین تخلف
محمد شفائی و یاسمن این را خواندند
پریسا مجد و نیما رضائی این را دوست دارند
به نظر من تبلیغات مفصل و زیاد فیلمها در شبکه های ماهواره ای تاثیر زیادی داشته تا خیلی از مخاطبان عام که معمولا اطلاعاتی از اکران فیلمها ندارد مشتاق بشن تا چند وقت پیش تلویزیون تنها رسانه برای تبلیغات فیلمها در سطح عام بود که یا خیلی از فیلمها را تحریم ... دیدن ادامه » میکرد یا فقط آنونس چند ثانیه ای و نامفهوم پخش میکرد. مثلا خاله های من مدتیه که با دیدن همین تبلیغات های ماهوازه ای میرن سینما در حالی که سالها سینما نرفته بودن.
۲۵ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیروز 4 آپریل تولد رابرت داونی جونیور (51 سال) و هیث لجر (اگر در 28 سالگی نمی‌مرد 36سال) بود.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مایک کتان(دیوید کرامهولتز): چه احساسی داری وقتی می‌دونی همۀ موکلایی که ازشون دفاع می‌کنی مجرمن؟
هنک پالمر(رابرت داونی جونیور): حس خوبیه، مردم بی‌گناه نمی‌تونن حق‌الزحمه‌م رو بپردازن!

The Judge - David Dobkin- 2014

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

جوکر (هیث لجر) : من شوالیۀ سفید گاتام رو گیر انداختم و تا سطح خودمون پایین کشیدمش. اصن سخت نبود. می‌دونی، دیوونگی مث جاذبه می‌مونه، تنها چیزی که لازم داری، یه هل کوچیکه!

The Dark Knight - Christopher Nolan - 2008
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نقل از هالیوود ریپورتر، مراسم معرفی برترین‌های هشتاد و هشتمین جایزه آکادمی سینمایی اسکار با اجرای کریس راک برگزار شد و برترین‌های اسکار ۲۰۱۶ به شرح ذیل معرفی شدند:

بهترین فیلم: «کانون توجه» به کارگردانی تام مک‌کارتی
بهترین بازیگر نقش اول زن: «بری لارسون» بازیگر فیلم «اتاق»
بهترین بازیگر نقش اول مرد: «لئوناردو دی کاپریو» بازیگر فیلم «بازگشته»
بهترین بازیگر نقش مکمل زن: «الیشا ویکندر» بازیگر فیلم «دختر دانمارکی»
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد: «مارک رایلنس» بازیگر فیلم «پل جاسوسان»
بهترین کارگردانی: «الخاندرو گونزالس ایناریتو» کارگردان فیلم «بازگشته»
بهترین فیلم خارجی زبان: «پسر شائول» از مجارستان
بهترین موسیقی متن فیلم: «هشت نفرت انگیز»، انیو موریکونه
بهترین فیلمنامه: «کانون توجه» نوشته جاش سینگر و تام مک‌کارتی
بهترین فیلمنامه اقتباسی: «کسری بزرگ» نوشته چارلز رندولف و آدام مک‌کی
بهترین طراحی صحنه: «مکس دیوانه: جاده خشم»، کالین گیبسون و لیزا تامپسون
بهترین تدوین: «مکس دیوانه، جاده خشم»، مارگارت سیکسل
بهترین انیمیشن بلند: «درون بیرون»
بهترین ... دیدن ادامه » انیمیشن کوتاه: «داستان خرس»
بهترین گریم و استایل مو: «مکس دیوانه، جاده خشم»، لسلی واندروالت، الکا واردگا و دامیان مارتین
بهترین میکس صدا: «مکس دیوانه: جاده خشم»
بهترین تدوین صدا: «مکس دیوانه: جاده خشم»، مارک مانچینی و دیوید وایت
بهترین طراحی لباس: «مکس دیوانه: جاده خشم»، جنی بیوان
بهترین مستند بلند: «امی»
بهترین مستند کوتاه: «دختری در رودخانه، بهای بخشیدن»
بهترین فیلم کوتاه: «شاترر»
بهترین فیلمبرداری: «بازگشته»، امانوئل لابزکی
بهترین جلوه های ویژه: «اکس ماشینا»
بهترین ترانه: Writing's On the Wall برای فیلم اسپکتر
مجتبی مهدی زاده این را خواند
رومینا خلج هدایتی ، Mehr N@z ، شکیبا ، نیلوفر ثانی و یاسمن این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید