تیوال جشنواره فیلم فجر، ‌دوره سی و هفتم | اخبار
S3 : 03:56:29
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
خبر
درباره فیلم قسم i
تکان دهنده و حرفه ای | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی قسم، ساخته محسن تنابنده
» تکان دهنده و حرفه ای
... دیدن متن »

زنی بنام راضیه (با بازی مهناز افشار)  فکر می‌کند خواهرش رضوان را بهمن (با بازی مهران احمدی) شوهر خواهرش به قتل رسانده است. به همین خاطر سی و شش نفر از اعضای خانواده‌اش را با اتوبوس برادر شوهرش خلیل (با بازی حسن پورشیرازی) از گرگان به مشهد می‌برد تا علیه بهمن قسم بخورند. تنها کسی که مخالف این کار است خسرو (با بازی سعید آقاخانی) همسر راضیه است.
دومین ساخته محسن تنابنده با نام قسم علاوه بر موضوع جذاب و ملتهبش ساختاری دقیق و حرفه ای دارد به گونه ای که به لحاظ محتوا و ساختار دقیقا در نقطه مقابل فیلم نخستش گینس که یک گروتسک  بی حس و حال با فضایی چند پاره بود قرار می گیرد. طرح مساله قسامه یکی از موضوعاتی که همواره محل بحث قرار داشته اما تنابنده بدون هرگونه پیشداوری، از این موضوع صرفا به عنوان یک بهانه استفاده می کند تا اولا مخاطب و بیننده، خودش راجع به موضوع مذکور بیندیشد و تصمیم گیری کند . ضمن اینکه وی استفاده خوبی از این مساله بعمل آورده تا موقعیت ملتهب و پیچیده آدمها را درمواجهه با این مساله تصویر کند و این چالش را به وجود بیاورد که وقتی جایگاه خوانده و خواهان تغییر می کند ممکن است چه اتفاقاتی رخ دهد.
ساختار دراماتیکی که برای طرح و نقد مقررات قسامه در حقوق ایران و قانون مجازات اسلامی در این فیلم به کار گرفته شده است ، نیز بسیار موفق و جذاب است . تمام این مقررات در قالب گفتگوهای مسافران اتوبوس در فصل اول فیلم گفته می شود می شود . ادامۀ فیلم در قالب داستان و روایت سینمایی ، عملاً نگاهی دارد  به این مساله که در جامعه ای که بیشتر افراد در پی کسب منافع و سودجویی خود هستند و شفافیت و  صداقت در ارتباطات فردی و جمعی تا حد زیادی رنگ باخته مراسم قسامه تا چه حدی می تواند حقیقت را از بین برده و واقعیت را نادیده بگیرد.
همچنین باید به این نکته هم اشاره کنم که قسم  با طرح موضوع تخصصی و حقوقی یک موضوع کاملاً تخصصی حقوقی را سوژۀ اصلی خود قرار داده است و بدون آنکه اطلاعات غلط به بیننده بدهد و  بی آنکه به فیلمش به کلاس درس تبدیل و به دیالوگهای آموزشی مستقیم و غیرسینمایی متوسل شود ، در اثری دراماتیک و بازبان سینما مساله را طرح کرده و به نوعی نقدی هم به آن وارد ساخته است.
شخصیت پردازی آدمهای فیلم هم در نوع خود قابل تامل است. با وجود اینکه در این داستان به اجبار با جمعی نزدیک به 40 نفر طرف هستیم اما تنابنده با ظرافت چند خط توضیح راجع به هر شخصیت به ما ارائه می کند که مخاطب با نگاهی به هر یک از شخصیتهای فرعی داستان به راحتی می تواند آنان را شناخته و در موردشان اظهار نظر کند. تنابنده در حوزه فیلمنامه قسم به خوبی موفق شده تا آدمهای داخل اتوبوس  اتوبوس را به میانه این چالش اخلاقی پرتاب کند تا هم میزان ریاکاری‌ آن‌ها را نشان دهد و هم بگوید مفاهیم دینی مثل قسامه به چه شکلی می تواند بازیچه سودجویی انسان‌های طماعی مثل فامیل‌های راضیه شود. تقریباً تمام کسانی که با راضیه همراه شده‌اند تا علیه بهمن قسم بخورند برای منفعت شخصی‌شان قصد انجام این کار را دارند. خیلی‌ها می‌خواهند دیه را بگیرند و اعدام شدن یا نشدن بهمن چندان برایشان مهم نیست و بعضی‌ها هم که صرفا هدفشان یک سفر سیاحتی زیارتی است. ضمن اینکه موضوع ملتهب فیلم در نتیجه ترکیب با موضوعاتی که در طول سفر آدمهای داستان به صورت مداوم ایجاد می شود باعث به وجود آمدن موقعیت های گوناگونی می شود که کاملا در خدمت قصه قرار می گیرند و به پیشبرد داستان کمک می کنند و باعث ایجاد ضرباهنگ بسیار مناسبی در سیر روایی ماجرا می شوند. این مساله تا زمان سقوط اتوبوس به داخل استخر پرورش ماهی ادامه پیدا می کند و پس از آن ورق بر می گردد و تا پایان قصه موضوع با چرخشی مناسب همه حمله خود را متوجه راضیه کرده و او را در موقعیت جدید و کاملا متضاد با موقعیت قبلی قرار می دهد.
ساختار فیلم نیز بسیار زیباست. از همان صحنه ابتدایی که تنابنده به نوعی علاوه بر آماده ساختن ذهن تماشاگران، به نوعی شخصیتهای داستان را نیز معرفی می کندو تماشاگر در ادامه ماجرا و همراه شدن با قصه تصور می کند که آخر داستان قرار است این افراد همگی به مقصد برسند و قسم بخورند اما سفر ناتمام مسافران اتوبوس و برگشتن ورق همه محاسبات تماشاچی را بهم می ریزد. لوکیشن اصلی فیلم با اینکه یک اتوبوس است و کنترل و به دست گرفتن نبض تماشاچی در چنین اوکینشی با آنهمه آدم درونش کار بسیار سختی است اما به دلیل فیلمنامه مناسب که چنین فضایی را پیش بینی کرده، ریتم و ضرباهنگ به صورت خوبی حفظ می شود و تماشاگر نه تنها از بودن درون اتوبوس احساس خستگی نمی کند بلکه مشتاقانه در انتظار مشخص شدن نتیجه سفر و پایان آن است. فیلم یک مهناز افشار خوب دارد و تعدادی بازیگر که به درستی انتخاب شده اند و نقش را خیلی خوب باور پذیر ساخته و تصویر مناسبی از سطح فرهنگی و رفتاری یک فامیل ارائه داده اند.تدوین و فیلمبرداری نیز از دیگر نکات ارزشمند فیلم به شمار می رود که به دیدنی تر شدن آن کمک زیادی کرده اند.
در مجموع دومین ساخته تنابنده فیلمی نفسگیر و پر از تعلیق است و گویی تنابنده با ساخت گینس  به دنبال یک قلق گیری از توانایی هایش در عرصه نویسندگی و کارگردانی بوده و با ساخت قسم درست به هدف زده و سبب شده تا یک فیلم خوب دیگر به مجموع فیلمهای خوب شرکت کننده در جشنواره سی و هفتم فیلم فجر اضافه شود.

مجتبی محمودی شرق
منتقد و روزنامه نگار

مینا &۱۲ این را خواند
یاسمن این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم سونامی i
سرگردان میان موضوعات گوناگون | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی "سونامی" نخستین ساخته میلاد صدر عاملی
» سرگردان میان موضوعات گوناگون
... دیدن متن »

استاد خسروی که با درخواست دشتی رییس فدراسیون تکواندو سرمربیگری تیم ملی را برای حضور در رقابتهای المپیک پذیرفته، دست به تغییر در ترکیب تیم می زند و با دعوت از مرتضی نژادی شاگرد قدیمش به اردو چالش هایی را بین او و بهداد مقدادی رقم می زند.
نخستین ساخته میلاد صدر عاملی که فیلمنامه سونامی را خودش به همراه علی اصغری به نگارش درآورده اند در ردیف فیلم های ورزشی قرار می گیرد. یکی از ژانرهایی که متاسفانه در تعداد و کیفیتش به شدت دچار فقر هستیم. و از این رو در وهله اول از اینکه صدر عاملی در نخستین ساخته اش به سراغ این ژانر محروم در سینمای ایران رفته باید از او تقدیر کنیم. اما در مراحل بعدی این تقدیر نمی تواند ادامه یابد. چرا که مشکلات زیادی در فیلمنامه وجود دارد که مستقیما به ساختار منتقل می شود و در نهایت و انتهای کار با اثری مواجه می شویم که نه فیلمنامه خوبی دارد و نه ساختار خوبی. تصویری که نویسنده از دشتی به عنوان رییس فدراسیون ارائه می کند یک تصویر کاریکاتور گونه است. همچنین اعضای کمیته فنی فدراسیون نیز اینگونه اند. اگر چه منکر مسئال مبهم و پشت پرده پر حاشیه ورزش کشورمان در رشته های مختلف نیستیم و حتی میدانیم که تکواندو یکی از ورزشهایی است که در چند سال اخیر به دلیل همین مسائل، جایگاه معتبر خود را در دنیا از دست داد ه و مبدل یه یکی از کشورهای معمولی رد این حوزه اما نباید یادمان برود که در داستان مذکور قرار است با یک قصه ورزشی و چالشی در روابط بین دو ورزشکار مواجه باشیم و نه با یک اثر سیاسی گزنده که نگاه منتقدانه را متوجه پشت پرده ورزش در کشور ما می کند و اتفاقا معتقدم فیلمنامه اثر درست درد همین نقطه دچار آسیب شده است چرا که تکلیف نویسندگان با خودشان مشخص نیست. از آن جهت که به نظر می رسد فیلمنامه میان یک درام اجتماعی، یک درام ورزشی و یک درام سیاسی سرگردان است و نویسندگان تلاش کرده اند تا با توجه به سلیقه خود سهمی از هر یک از موارد مذکور را در قصه شان بگنجانند که همین مساله سرگردانی مورد اشاره را به وجود آورده است.سرگردانی ای که تا پایان ماجرا نیز ادامه می یابد و مخاطب بالاخره تکلیفش روشن ممی شود که باید تمرکز خود را متوجه درونیات آدمهای داستان و روابطشان کند. خط ورزشی قصه و روابط آدمها را در این زمینه پیگیری کند و یا ناظر بیانیه ای سیاسی و انتنقادی باشد که در قالب دیالوگهای مختلف و شخصیت پردازی های جهت دار در این زمینه به وجود می آید و بالاخره معلوم نمی شود که کدام یک اصل است و کدام یک فرع. از همه بدتر، در این میان ارتباط دادن ماجرای باخت مصلحتی مرتضی در مسابقات المپیک به دلیل عدم رودر رو شدن با حریف رژیم صهیونیستی با تصمیم او برای باخت مصلحتی (و شاید اینجا مردانه و معرفتی) در مسابقات انتخابی تیم ملی به بهداد است. اینکه نویسندگان فیلمنامه با کدام منطق به این نتیجه رسیده اند که این دو باخت را به یکدیگر ربط دهند و بدتر اندر بدتر همین بخش که چرا به مخاطب القا می شود عدم رودر رویی با حریفانی از رژیم صهیونیستی باید این تفکر را ایجاد کند که قهرمانان ما دنیا برایشان به پایان رسیده و چرا در این رابطه اینهمه هراس به مخاطب القا می شود؟
به همین زمینه بیفزایید روابط آدمهای قصه را. رابطه مرتضی پریسا و رابطه ترگل و بهداد از چه جنسی است؟ چرا اینگونه روابط می بایست ترویج شود و هیچگونه نقد حداقلی بر آن وارد نشود؟ رابطه پریسا با بهداد فقط کاری و پولی است؟ رابطه ترگل با اسپانسر ها در آن پارتی کذایی که ظاهرا توسط اسپانسر برپا شده و کمی بعدتر می بینیم که ظاهرا اسپانسر چند بچه پولدار بی دغدغه هستند که بابت "پراندن" دخترها به بهداد معترض و با درگیر می شوند در چه سطحی است؟. از این دست معایب در فیلمنامه کنونی سونامی کم نیست که شاهکار آن نیز موضوع پارکینسون استاد خسروی است که خیلی بی ربط به قصه وارد و خیلی بی ربط تر و با استعفای او از سرمربیگری تیم ملی و جایگزینی رضا که فردی شکننده ناراحت عصبی فاقد تجربه و فاقد قدرت مدیریت است بجای خودش نیز از قصه خارج می شود. این نکته را نیز باید اضافه کنم که تاکنون در جایی نخوانده و نشنیده ایم که در رقابتهای انتخابی تیم ملی برای رشته های مختلف میان دو ورزشکار، مربی و پزشک و سایر اعضای تیم ملی ، یکی از طرفین را هدایت کنند و طرف دیگر از این موهبت برخوردار نباشد. این مساله نشان می دهد که ظاهرا دوستان فیلمنامه نویس حتی از بدیهی ترین اصول در زمینه نحوه و چگونگی برگزاری مسابقات انتخابی تیم ملی نیز بی اطلاع بوده اند.
ساختار نیز متاثر از متن بسیار ضعیف و کند است. از انتخاب نادرست بهرام رادان و علیرضا شجاع نوری و ژوله و استادی گرفته تا سایر بازیگران ریز و درشت فیلم که با وجود تلاش خوبشان به دلیل اینکه از ابتدا انتخاب نادرستی برای نقش های مورد اشاره با ویژگی های مغایر با ویژگی های این بازیگران هستند نمی توانند باور پذیر باشند و در این میان شاید انتخاب خوب و تا حدی بازی مناسب مهرداد صدیقیان به نقش بهداد و همچنین فرشته حسینی به نقش ترگل تک انتخابهای درست کارگردان به شمار می رود. فیلمبرداری، تدوین، موسیقی متن، طراحی صحنه و لباس و گریم هم با وجود اینکه هر یک از  دست اندرکاران این بخشها جزو خوب های رشته خود هستند نیز نمی توانند ساختار مغشوش و کارگردانی ضعیف فیلم را نجات دهد و از این رو متاسفانه نخستین فیلم میلاد صدر عاملی در ردیف یکی از بدترین های جشنوراه سی و هفتم فیلم فجر قرار می گیرد و این شائبه را به وجود می آورد که اگر مشخصات شناسنامه ای کارگردان جوان فیلم سونامی با مشخصات شناسنامه ای کارگردانی به نام رسول صدر عاملی تطبیق پیدا نمی کرد، آیا اکنون فیلم مذکور شانسی برای حضور در جشنواره را پیدا می کرد یا اینکه بالاخره دست اندرکاران جشنواره خواسته اند به حالی به پدر و تهیه کننده فیلم بدهند و الحق هم که حال خوبی داده اند.

شبنم محمودی شرق
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم جان‌دار i
آدمهایی که منفعل نیستند | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی جان دار به کارگردانی حسین امیری دوماری و پدرام امیری
» آدمهایی که منفعل نیستند
... دیدن متن »

هم زمان با شب عقد کنان اسماء، تک دختر یک خانواده شش نفره، برادر خواستگار سابقش به درب منزل آنها می آید تا مراسم را بهم بزند. درگیری برادران و پدر اسما با مهاجمان منجر به مرگ یکی از مهاجمان شده و ماجراهای پیچیده ای رقم می خورد.
قتل و دعوای ناموسی یکی از پرتکرارترین موضوعات سینمای ایران چه در فیلمنامه چه در دیالوگها  بوده و بسیاری از فیلمها را می توان نام برد که با دلیل و بی دلیل چنین صحنه ای را در فیلم خود گنجانده اند گویی این مساله یکی از نشانه های اصلی غیرت مردانه ایرانی و تبعات آن است. جان دار نیز دقیقا در همین زمینه گام بر می دارد. فیلمنامه جان دار اگرچه دچار نقاط ضعف گوناگونی است اما نکته قابل توجه آن که تبدیل به یکی از نکات مثبت پیش برنده حتی در کل فیلم می شود، قدرتش در قصه گویی است. ضمن اینکه شخصیت پردازی مناسبی را در میان همه شخصیتهای داستان میتوان به خوبی مشاهده کرد تا جایی که هیچیک از شخصیتهای مورد اشاره منفعل نبوده و هر یک به نوعی در روند داستان تاثیر گذار هستند. اما غلطیدن به ورطه کلیشه های آشنا و قابل پیش بینی از نیمه کار به بعد در کنار تصمیم نویسندگان فیلمنامه مبنی بر پایان باز بودن قصه، از جمله نقاط ضعف فیلمنامه محسوب می شوند. در کنار اینها داستانکهایی هم که به قصه اصلی اضافه شده اند پیش برنده نیستند و به نوعی عنصر بازدارنده محسوب می شوند. فضای رفتاری حاکم بر خانواده اسماء و کشمکش های مابین اعضای خانواده که هر یک مشخصا در پی دستیابی به هدف خود هستند سبب شده تا با طیفی از آدمهای خاکستری مواجه باشیم که همگی در مقابل تنها بدمن ماجرا یعنی یاسر با بازی جواد عزتی قرار می گیرند که در جای خود قابل تحسین است اما نکته این است که آنقدر کلیشه های رایج رفتاری در فیلمنامه به یاسر اضافه شده و این شخصیت را به قدری سیاه جلوه داده که هیچ منطقی برای دفاع از رفتار شاید به حق این شخصیت در برخی از بخشهای داستان نیز وجود ندارد. تو گویی نویسندگان اصرار بر این داشته اند که مخاطب حتما و حتما می بایست از یاسر متنفر باشد.
ساختار نیز با توجه به مواردی که در فیلمنامه به برخی از انها اشاره شد دارای فراز و فرود  است. در ابتدا باید به قدرت قصه گویی در فیلمنامه که پیشتر به آن اشاره کرده بودم بپردازم. اما در ساختار نتوانسته خودی نشان بدهد و از اینرو ساختار فیلم به ویژه تا نیمه نخست به شدت کشدار خسته کننده و طولانی می نماید. از همین رو در یک نگاه کلی تصور می شود که یک چهارم ابتدایی درباره دعواست یک چهارم بعدی درباره دادگاه و زندان است یک چهارم سوم درباره تلاش طرفین برای رسیدن به هدف خویش و یک چهارم پایانی نیز روشن شدن تکلیف ادمهای ماجراست و چنین به نظر می رسد که همه این چهار بخش را می شد به راحتی در یکساعت خلاصه کرد که به هر شکل چنین اتفاقی رخ نداده و قدرت قصه گویی در ساختار فیلم تبدیل به نقطه ضعف آن شده که ارتباط مستقیمی با تجربه سازندگان جوان آن دارد. سکانس ابتدایی فیلم از آن سکانس های تکان دهنده و تاثیر گذار است چه آنجا که اعضای خانواده برای حفظ آبرویشان به جهت نرسیدن شام عروسی تلاش می کنند تا با گرم کردن هرچه بیشتر مجلس به نوعی برای خود زمان بخرند و چه آنجا که صحنه زدو خورد آغاز می شود و تا خاتمه اش که صحنه چاقو خوردن و مرگ برادر یاسر است پایان می گیرد. بازی ها نیز دیدنی و تاثیر گذار است. به ویژه حامد بهداد و جواد عزتی که به خوبی توانسته اند نقش های نعیم و یاسر را برای مخاطب باور پذیر بسازند. 
در مجموع جان دار را باید یکی از تجربه های خوب و مفید دوماری و امیری در سینمای قصه گو ارزیابی کرد. تجربه ای که به رغم ضعف های فیلمنامه و ساختار نتوانسته آنگونه که باید دیدنی و کامل شود اما برای اولین گام کارگردانان جوان این اثر قابل پذیرش و چشم پوشی از نقاط ضعف مورد اشاره است. به شرطی که کار بعدی این تیم کاری، دیگر از این ضعفها نداشته باشد.

نسا نیکو
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم متری شیش و نیم i
اثری مطلوب در گام دوم | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی متری شیش و نیم ساخته سعید روستایی
» اثری مطلوب در گام دوم
... دیدن متن »

سرگرد صمد مجیدی که مشکلاتی را در زندگی زناشویی خود دارد در پی یافتن ناصر خاکزاد یکی از سرکردگان توزیع مواد مخدر است. کشمکش  سرگرد با همکارانش و رودررویی او با ناصر پس از دستگیری ماجراهای متفاوتی را رقم می زند.
ساخته دوم سعید روستایی فیلمساز جوان سینمای ایران همچون ساخته نخستش ابد و یک روز باز هم به موضوع اعتیاد ، بحران های خانوادگی ناشی از آسیب های اجتماعی و کشمکش های بیرونی آدمهای ماجرا می پردازد. روستایی در فیلم جدیدش تلاش می کند تا نگاهی عمقی تر از منظر رفتار شناسی فردی در جامعه به آدمهای داستانش داشته باشد. اینکه چرا ناصر با وجود انهمه دارایی و ثروت و تضمین یک زندگی آسوده باز هم حاضر به ترک کار خود نیست. اینکه چرا سرگرد مجیدی نمی تواند ارتباطا کاری و رفتاری مناسبی با همکارانش داشته باشد و ... که در این میان البته تک مضراب هایی را نیز از آسیب هایی که فرد در جامعه به واسطه مشکلات اقتصادی اجتماعی و فرهنگی متحمل و تبدیل به یک خلافکار و بزهکار شده در قالب داستانکهای مختلف همراه داستان اصلی مشاهده می کنیم.
نکته اما آنجاست که روستایی در هیچیک از موارد اشاره شده با وجود تلاشش برای به عمق رفتن و واکاوی شخصیت ها و دلایل وضعیت فعلی ایشان نمی تواند به طور کامل و بایسته موفق شود. به عنوان مثال بجز یک تماس تلفنی که ظاهرا فرزند سرگرد مجیدی با او برقرار می کند و چند دیالوگ در باره تصمیم به ازدواج مجدد با همسرش که قبلا او را طلاق داده نکته دیگری از زندگی مجیدی را مشاهده نمی کنیم که به چه دلیل نتوانسته خانواده اش را حفظ کند. آیا خلق و خو و رفتار خشن او سبب این مساله بوده؟ آیا به دلیل اینکه صبح تا شب غرق در کارش است نتوانسته خانواده اش را ساماندهی و مدیریت کند؟ آیا پرونده هایی که به دلیل اهمال (و یا شاید خطا) در کارش داشته سبب ساز این موضوع بوده؟ همه اینها ابهاماتی است که چرایی وضعیت زندگی شخصی مجیدی را به صورت واضح برای مخاطب مشخص نمی کند. اینگونه است وضعیت ناصر خاکزاد که او نیز در چند جمله کوتاه که از زبان نامزد سابقش و خودش می شنویم موفق به رفتن به عمق نشده و مخاطب نمی تواند واکاوی دقیقی از شخصیت و چرایی اینگونه عملکرد ناصر خاکزاد داشته باشد. اگرچه پرداخت شخصیت ناصر در مقابل پرداخت شخصیت مجیدی بسیار بهتر  و دقیق تر از کار درآمده. در همین زمینه معتقدم داستانکها بسیار حساب شده تر هستند مرد افلیجی که فرزند خردسالش را مجبور می کند تا جرم حمل مواد مخدر را گردن بگیرد. یا آن جوانی که برای گذران زندگی هر از چند گاهی یکبار خودخواسته با جرمی اندک زمینه اعزامش به بازداشتگاه را فراهم می کند تا بتواند افرادی همچون ناصر و دیگران را تلکه کند. چنین است زنی که برای گذران زندگی و برای نجات همسرش که توزیع کننده مواد است با وجود دارا بودن دو فرزند که تحمل دیدن پدرشان را نیز ندارند با او همکاری می کند. 
نکته دیگر اینکه قصه متری شیش و نیم نیز کاملا دو قسمت است. در قسمت اول با داستانی به شدت اکشن و پلیسی مواجه هستیم که تلاش دامنه دارمجیدی و دوستانش را برای دستگیری ناصر رقم می زند و قسمت دوم که بعد از دستگیری ناصر آغاز می شود و فیلم کاملا به سمت و سوی آسیب شناسی اجتماعی و فرهنگی و رفتاری می رود. به نظر می رسد که این دو قسمت شدن داستان سبب شده تا مخاطبی که درگیر قسمت اول آن شده در مواجهه با قسمت دوم به اصطلاح پس بزند و مخاطبی که قسمت دوم برایش جذاب بوده با قسمت اول مشکل ارتباطی برقرار کند. این موضوع در اثر قبلی روستایی وجود نداشت و قصه از همان ابتدا یقه مخاطب را می گرفت و تا انتها نیز رها نمی کرد اما در اثر جدید روستایی به هر شکل این اتفاق رخ نداده است.
ساختار اما در این فیلم بسیار جذابتر از ساختار فیلم قبلی روستایی است و حتی بر فیلمنامه هم برتری داشته و از ان جلوتر است. سکانس نفسگیر ابتدایی فیلم که در نهایت با زنده به گور شدن ان جوان مواد فروش تمام می شود. صحنه به شدت تاثیر گذار و قابل تامل تعقیب معتادان در یکی از اتوبانهای تهران که دوربین افرادی را نشان می دهد که مثل مور و ملخ از لابلای درختان وسط اتوبان بیرون آمده و در امتداد اتوبان به هر سو می گریزند. صحنه های متعدد ورود دسته دسته معتادان زندانی شده به بازداشتگاه و به ویژه صحنه حضور دسته جمعی معتادان و فروشندگان در دادگاه از یکطرف و مواجهه آنان با خانواده هایشان از طرف دیگر از جمله جذابیت های بصری و ساختاری اثر به شمار می روند. به همه اینها باید صحنه اثر گذار خیس شدن بازداشت شدگان به خواسته خود توسط ناصر را اشاره کنیم که هم در شکل و هم در محتوا تاثر برانگیز بوده و از شرایط خودخواسته ای که جامعه به هر دلیل برای وجود و بزرگ شدن ناصر و امثال او فراهم می کند سخن می گوید. و به ویژه سکانس آخرین ملاقات ناصر با اعضای خانواده اش و حرکات نمایشی برادرزاده اش در مقابل او که در انتها نیز به دلیل شرایط تنش آلود به وجود آمده از دیگران جا می ماند و مجبور می شود تا برهنه به دنبال خانواده رها شود. همه این صحنه ها کدهای موثری هستند که روستایی برای هر چه بیشتر و گسترده تر شدن ارتباط تماشاگر با فیلم وقصه اش در اثر گنجانده و به همین دلیل معتقدم که ساختار فیلم چند قدم از قصه جلوتر حرکت می کند. بازی پیمان معادی در نقش سرگرد صمد مجیدی یکی از تک بازی های دیدنی و خوب این فیلم است همچنین نابازیگران فیلم که گویا همگی معتادان واقعی هستند نیز از پس وظایف محوله خود به خوبی برآمده اند.
در مجموع متری شیش و نیم ادامه همان مسیر قبلی سعید روستایی اما اینبار به شکلی دیگر است . این فیلم نیز مانند ابد و یک روز بدون تردید فیلم موفقی است که قطعا نظر مخاطبان را نیز جلب خواهد کرد اما معتقدم هرقدر که روستایی در کارگردانی این فیلم پیشرفت داشته فیلمنامه اما موفقیتی برای روستایی محسوب نمی شود.


لاله محمودی
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

امیر و ناهید حدادی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم متری شیش و نیم i
پختگی در کارگردانی توقف در فیلمنامه نویسی | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی متری شیش و نیم ساخته سعید روستایی
» پختگی در کارگردانی توقف در فیلمنامه نویسی
... دیدن متن »

سرگرد صمد مجیدی که مشکلاتی را در زندگی زناشویی خود دارد در پی یافتن ناصر خاکزاد یکی از سرکردگان توزیع مواد مخدر است. کشمکش  سرگرد با همکارانش و رودررویی او با ناصر پس از دستگیری ماجراهای متفاوتی را رقم می زند.
ساخته دوم سعید روستایی فیلمساز جوان سینمای ایران همچون ساخته نخستش ابد و یک روز باز هم به موضوع اعتیاد ، بحران های خانوادگی ناشی از آسیب های اجتماعی و کشمکش های بیرونی آدمهای ماجرا می پردازد. روستایی در فیلم جدیدش تلاش می کند تا نگاهی عمقی تر از منظر رفتار شناسی فردی در جامعه به آدمهای داستانش داشته باشد. اینکه چرا ناصر با وجود انهمه دارایی و ثروت و تضمین یک زندگی آسوده باز هم حاضر به ترک کار خود نیست. اینکه چرا سرگرد مجیدی نمی تواند ارتباطا کاری و رفتاری مناسبی با همکارانش داشته باشد و ... که در این میان البته تک مضراب هایی را نیز از آسیب هایی که فرد در جامعه به واسطه مشکلات اقتصادی اجتماعی و فرهنگی متحمل و تبدیل به یک خلافکار و بزهکار شده در قالب داستانکهای مختلف همراه داستان اصلی مشاهده می کنیم.
نکته اما آنجاست که روستایی در هیچیک از موارد اشاره شده با وجود تلاشش برای به عمق رفتن و واکاوی شخصیت ها و دلایل وضعیت فعلی ایشان نمی تواند به طور کامل و بایسته موفق شود. به عنوان مثال بجز یک تماس تلفنی که ظاهرا فرزند سرگرد مجیدی با او برقرار می کند و چند دیالوگ در باره تصمیم به ازدواج مجدد با همسرش که قبلا او را طلاق داده نکته دیگری از زندگی مجیدی را مشاهده نمی کنیم که به چه دلیل نتوانسته خانواده اش را حفظ کند. آیا خلق و خو و رفتار خشن او سبب این مساله بوده؟ آیا به دلیل اینکه صبح ا شب غرق در کارش است نتوانسته خانواده اش را ساماندهی و مدیریت کند؟ آیا پرونده هایی که به دلیل اهمال (و یا شاید خطا) در کارش داشته سبب ساز این موضوع بوده؟ همه اینها ابهاماتی است که چرایی وضعیت زندگی شخصی مجیدی را به صورت واضح برای مخاطب مشخص نمی کند. اینگونه است وضعیت ناصر خاکزاد که او نیز در چند جمله کوتاه که از زبان نامزد سابقش و خودش می شنویم موفق به رفتن به عمق نشده و مخاطب نمی تواند واکاوی دقیقی از شخصیت و چرایی اینگونه عملکرد ناصر خاکزاد داشته باشد. اگرچه پرداخت شخصیت ناصر در مقابل پرداخت شخصیت مجیدی بسیار بهتر  و دقیق تر از کار درآمده. در همین زمینه معتقدم داستانکها بسیار حساب شده تر هستند مرد افلیجی که فرزند خردسالش را مجبور می کند تا جرم حمل مواد مخدر را گردن بگیرد. یا آن جوانی که برای گذران زندگی هر از چند گاهی یکبار خودخواسته با جرمی اندک زمینه اعزامش به بازداشتگاه را فراهم می کند تا بتواند افرادی همچون ناصر و دیگران را تلکه کند. چنین است زنی که برای گذران زندگی و برای نجات همسرش که توزیع کننده مواد است با وجود دارا بودن دو فرزند که تحمل دیدن پدرشان را نیز ندارند با او همکاری می کند. 
نکته دیگر اینکه قصه متری شیش و نیم نیز کاملا دو قسمت است. در قسمت اول با داستانی به شدت اکشن و پلیسی مواجه هستیم که تلاش دامنه دارمجیدی و دوستانش را برای دستگیری ناصر رقم می زند و قسمت دوم که بعد از دستگیری ناصر آغاز می شود و فیلم کاملا به سمت و سوی آسیب شناسی اجتماعی و فرهنگی و رفتاری می رود. به نظر می رسد که این دو قسمت شدن داستان سبب شده تا مخاطبی که درگیر قسمت اول آن شده در مواجهه با قسمت دوم به اصطلاح پس بزند و مخاطبی که قسمت دوم برایش جذاب بوده با قسمت اول مشکل ارتباطی برقرار کند. این موضوع در اثر قبلی روستایی وجود نداشت و قصه از همان ابتدا یقه مخاطب را می گرفت و تا انتها نیز رها نمی کرد اما در اثر جدید روستایی به هر شکل این اتفاق رخ نداده است.
ساختار اما در این فیلم بسیار جذابتر از ساختار فیلم قبلی روستایی است و حتی بر فیلمنامه هم برتری داشته و از ان جلوتر است. سکانس نفسگیر ابتدایی فیلم که در نهایت با زنده به گور شدن ان جوان مواد فروش تمام می شود. صحنه به شدت تاثیر گذار و قابل تامل تعقیب معتادان در یکی از اتوبانهای تهران که دوربین افرادی را نشان می دهد که مثل مور و ملخ از لابلای درختان وسط اتوبان بیرون آمده و در امتداد اتوبان به هر سو می گریزند. صحنه های متعدد ورود دسته دسته معتادان زندانی شده به بازداشتگاه و به ویژه صحنه حضور دسته جمعی معتادان و فروشندگان در دادگاه از یکطرف و مواجهه آنان با خانواده هایشان از طرف دیگر از جمله جذابیت های بصری و ساختاری اثر به شمار می روند. به همه اینها باید صحنه اثر گذار خیس شدن بازداشت شدگان به خواسته خود توسط ناصر را اشاره کنیم که هم در شکل و هم در محتوا تاثر برانگیز بوده و از شرایط خودخواسته ای که جامعه به هر دلیل برای وجود و بزرگ شدن ناصر و امثال او فراهم می کند سخن می گوید. و به ویژه سکانس آخرین ملاقات ناصر با اعضای خانواده اش و حرکات نمایشی برادرزاده اش در مقابل او که در انتها نیز به دلیل شرایط تنش آلود به وجود آمده از دیگران جا می ماند و مجبور می شود تا برهنه به دنبال خانواده رها شود. همه این صحنه ها کدهای موثری هستند که روستایی برای هر چه بیشتر و گسترده تر شدن ارتباط تماشاگر با فیلم وقصه اش در اثر گنجانده و به همین دلیل معتقدم که ساختار فیلم چند قدم از قصه جلوتر حرکت می کند. بازی پیمان معادی در نقش سرگرد صمد مجیدی یکی از تک بازی های دیدنی و خوب این فیلم است همچنین نابازیگران فیلم که گویا همگی معتادان واقعی هستند نیز از پس وظایف محوله خود به خوبی برآمده اند.
در مجموع متری شیش و نیم ادامه همان مسیر قبلی سعید روستایی اما اینبار به شکلی دیگر است . این فیلم نیز مانند ابد و یک روز بدون تردید فیلم موفقی است که قطعا نظر مخاطبان را نیز جلب خواهد کرد اما معتقدم هرقدر که روستایی در کارگردانی این فیلم پیشرفت داشته فیلمنامه اما موفقیتی برای روستایی محسوب نمی شود.


نساء نیکو
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

سعید مهرافروز این را خواند
نیلوفر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم سرخپوست i
پیروی از کلیشه های رایج داستانی | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی سرخ پوست ساخته نیما جاویدی
» پیروی از کلیشه های رایج داستانی
... دیدن متن »

داستان فیلم  پنجاه سال قبل و در سال 47 رخ می دهد. یک زندان قدیمی باید برای تخریب خالی شود. هم‌ زمان با پایان تخلیه زندان رییس زندان سرگرد نعمت جاهد با توجه به فعالیت چندین ساله‌اش و با پادرمیانی مقامی ارشد (با بازی مانی‌ حقیقی) ترفیع گرفته و قرار است رییس شهربانی شود. رییس زندان خوشحال از ترفیع فقط باید زندان را تحویل دهد و سر پست جدید برود که مطلع می‌شود در گیر و دار تخلیه زندان یک زندانی فرار کرده است؛ یک زندانی با حکم اعدام معروف به «احمد سرخ پوست». به این ترتیب وضعیت باثبات از طریق ایجاد یک گره بحرانی می‌شود.
دومین ساخته نیما جاویدی کارگردانی که با فیلم ملبورن موفقیت های زیادی را در عرصه جهانی تجربه کرد متفاوت با فضای فیلم قبلیش است. جاویدی در فیلم سرخ پوست به سراغ یک کلیشه آشنا در سینما که همان سرگردانی و معلق ماندن بین عشق و انسانیت با انجام وظیفه است رفته و تلاش می کند تا داستاین پر کشش و تعلیق را به مخاطب ارائه کند. ایده سرخ پوست به نظرم ایده خوب و درخشانی است که در نهایت البته نمی تواند تبدیل به یک فیلمنامه درخشان شود. اینکه چرا فیلمنامه در زمان پهلوی اتفاق می افتد و اساسا تاکید بر یک دوره زمانی مشخص چه کارکرد و عامل پیش برنده دیگری دارد را نمیدانم. مددکار زن که پریناز ایزدیار نقشش را ایفا می کند هیچ شناسنامه مشخصی ندارد و زمینه های تلاشش برای تاکید بر اثبات بیگناهی احمد سرخ پوست باور پذیر نیست. به همین مساله بیفزایید رابطه عاطفی سرگرد جاده با مددکار مذکور را که آنهم زمینه های قبلیش مشخص نمی شود.و از ان بدتر حضور عنصر اتفاق در همین مورد که می بایست از میان آن همه زندانی، زندانی ای از زندان فرار کند که مدکارش مورد دلباختگی عاطفی رییس زندان قرار دارد و بازهم به این مساله اضافه کنید تاکید بر تخلیه زندان برای توسعه عملیات فرودگاهی ظرف یکهفته برای حضور فرح پهلوی، که باز هم مشخص نمی شود دلیل این اشارت برای چیست و چه هدف خاصی را دنبال می کند و از همین رو زمینه های انفعال سرگرد جاهد که سبب می شود تا او آن تصمیم نهایی را بگیرد نیز نپخته و غیر قابل باور از کار در می آید که به همه اینها باید اضافه کنیم پایان اخلاقی و صد البته بسیار کلیشه ای اثر را که پیش از این بارها و بارها بهترش را در فیلمهای مشابه ایرانی و خارجی تجربه کرده بودیم.
اما بدون تردید در میان تمام نقاط ابهام و ضعف اشاره شده توجه به شخصیت پردازی نسبتا مناسب سرگرد جاهد از جمله نقاط اثر گذار قصه بشمار می رود. به این مساله بیفزاییم شخصیت پردازی احمد سرخ پوست را که هیچگاه او را نمی بینیم اما در می یابیم که یک زندانی است که مظلوم واقع شده و در جدال تعقیب و گریز و موش و گربه ای که به راه افتاده میفهمیم که او نیز دارای هوش و فراستی تقریبا هم ارز با سرگرد جاهد است و همین جدال و زورآزمایی دو قطب مذکور که یکی سفید (احمد) و دیگری خاکستری(جاهد)است داستان با تعلیق و کشش خوبی همراه می شود و پیش می رود. در مجموع فیلمنامه سرخ پوست می توانست بسیار بهتر تر و پرداخت شده تر از فیلمنامه کنونی باشد که به هر حال این وضعیت رخ نداده و مشکل فیلمنامه در مواردی که اشاره شده باقی مانده و خواهد ماند.
ساختار و کارگردانی فیلم البته بسیار بهتر و گیراتر از فیلمنامه و قصه است. بهره گیری جاویدی از اجزای اجرای ساختار فیلم به ویژه در حوزه طراحی صحنه قابل ستایش است. طراحی صحنه و لوکیشن زندان که نقش اساسی و محوری را در داستان ایفا می کند در اینجا سبب شده تا دارای هویت خاصی شود که صد البته تحسین بر انگیز است در کنار آن بارش مداوم باران، فیلمبرداری بسیار خوب هومن بهمنش در نماهایی پر کنتراست. استفاده بجا مناسب و مفهومی از درخشش خورشید در چند صحنه محدود به ویژه صحنه پایانی، تدوین خوب که سبب می وشد سرخ پوست دارای ضرباهنگ مناسبی در ساختار شود که این مساله کشش پذیری فیلم را افزایش می دهد و موسیقی مناسب از جمله این موارد است. به همه اینها باید انتخاب مناسب بازیگران اصلی و فرعی را اضافه کنیم و از یک بازی متفاوت و کنترل شده با دقت در ارائه جزییات نوید محمد زاده در نقش رییس زندان نام ببریم. در چند سال اخیر همواره مترصد تماشای فیلمی با بازی نوید محمد زاده بودم که در آن از قالب کلیشه ای خود در فیلم های اجتماعی (که ایفای نقش های خاص اینگونه فیلمها را خیلی خوب بلد است) خارج شود و با ارزیابی بازی در نقش جدید بتوانیم به شاخصه های بازیگری این بازیگر بیشتر پی ببریم. به نظرم می رسد. ایفای نقش سرگرد نعمت جاهد این فرصت طلایی را برای نوید محمد زاده فراهم ساخت تا ویژگی های دیگری از استیل بازیگری خود را به شکلی مقتدرانه به رخ مخاطبانش بکشد. و بدون تردید حضورو بازی متفاوت نوید محمد زاده یکی از ویژگی های مثبت و وزنه سنگین فیلم سرخ پوست به شمار می رود. پریناز ایزدیار نیز انتخاب مناسب دیگری بوده که می بایست نقش مقابل محمد زاده را ایفا کند و او نیز به خوبی از پس ایفای نقش خود برآمده و به ویژه بازی اغواگرانه اش در لحظاتی که قرار است بعدا بفهمیم همگی تصنعی بوده و نقش فریب جاهد را داشته است باعث می شود تا نمره خوبی به این بازیگر در این فیلم تعلق گیرد.
در مجموع سرخ پوست نیز فارغ از ضعفهای فیلمنامه که پیشتر به آن اشاره شد ومشکل پیروی از کلیشه های رایج که در پایان بندی اش وجود دارد یکی از فیلم های خوب جشنواره سی و هفتم و اثر مناسب و متفاوت دیگری در کارنامه نیما جاویدی به شمار می رود. که گام دوم خوبی را برای این فیلمساز در سینمای ایران رقم زده است.

ندا الماسیان طهرانی
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

نیلوفر و امیر این را خواندند
یاسمن این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم پالتو شتری i
کمدی سالم و خوب در کنار حال خوب | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی پالتو شتری به کارگردانی مهدی علی میرزایی
» کمدی سالم و خوب در کنار حال خوب
... دیدن متن »

پالتو شتری داستان دو دوست به اسم‌های کوهیار کهن دژ و فرید است که اولی دانشجوی دکترای فلسفه بوده و دومی یک دیپلم ردی است که مطالعه فراوانی دارد و در کلاس‌های مستمع آزاد دانشگاه هم می‌نشیند. کوهیار نویسنده هم هست و به تازگی جایزه ادبی هم برده و از این بابت به خودش می‌بالد و این موضوع را دائما توی سر فرید و اطرافیانش می‌زند. رفتار و منش کوهیار بسیار عجیب و غریب است و از همه عجیب‌تر آن منش ضد زن بودن اوست. کوهیار عاشق نیچه بوده و تا حد زیادی باورهای نیچه درباره زنان رویش اثر گذاشته و زنان را به مثابه یک برده می‌بیند و همین موضوع باعث شده که بسیاری از اطرافیانش از او آزرده خاطر شوند تا اینکه در گیریهای او با فرید اتفاقاتی را رقم می زند.
مهدی علی میرزایی که پیش از این نامش را به عنوان نویسنده فیلمنامه فیلمهایی همچون گشت ارشاد و در مدت معلوم دیده بودیم دست به کار اولین ساخته خود با عنوان پالتو شتری با فیلمنامه ای از خودش زده است. و البته در این فیلم هم مفاهیم و رگه هایی از فلسفه را به شکل پر رنگ تری مشاهده می کنیم. پالتو شتری در زیر متن قصه خود به مسائل مبتلا به  و متنوع جامعه امروز اشاره می کند. بیکاری قشر تحصیلکرده ای که از دفتر تحقیق و پژوهش  در حوزه علوم انسانی به کافی شاپ داری می رسند. مساله فقر اقتصادی که سبب می شود تا برای دستیابی به پول نقشه های خطرناکی کشیده شود، مبحث مدرک گرایی، کارکرد دانشگاهها در دهه های اخیر، همه و همه در قالب هجویه ای زیبا به مخاطب داستان ارائه می شود. نکته مهم اما در خصوص فیلمنامه کمدی پالتو شتری این است که شوخی های روشنفکرانه نویسنده که تلاش کرده از هزل و ابتذال فاصله بگیرد و آن را با شوخی های عامه پسند در هم آمیزد شاید برای تماشاگرعام به شکل کامل قابل دریافت نباشد  چرا که در طول داستان، مدام کدهایی از این موضع داده می شود که این کدها برای مخاطب سینمای بدنه و تجاری قابل درک نیست اما این مساله در ساختار جبران شده و علی میرزایی با بهره گیری از ساختار جذاب و ریتم مناسب و همچنین زبان بیانی مطلوب توانسته نگاه خود را بر روی تماشاگران عام نیز بگشاید.
شاید مهم ترین نکته فیلمنامه پالتو شتری در این زمینه نیز همین مساله دوری از ابتذال کلامی و حرکتی رایج در به اصطلاح کمدی های این روزهای سینمای ایران  باشد که تلاش می کند تا یک هجویه سالم که شاید در برخی لحظات نمونه ایرانی شده کمدی های مل بروکس باشد را به مخاطب خود ارائه دهد که به نظرم این حرکت ارزشمند و ستودنی است و می تواند زمینه لازم را برای آشنایی مخاطب عام با اینگونه کمدی ها فرام سازد. 
داستان با یک فلاش بک و توسط فرید که خود راوی قصه است شروع می شود و در این مدت مخاطب و تماشاگر شاهد مرور یک دوره یکساله از رخدادهایی هستند که در نهایت با بازگشت به زمان کنونی دلیل حرکت فرید را در ابتدای فیلم در یابند و در این بین داستان که در زمان گذشته می گذرد در دل خود نیز مجددا رجعتی به گذشته پیشتر از آن دارد و معتقدم همین شیوه فلاش بک که دردل بیان روایی قصه شکل می گیرد از جمله نکات ارزشمند اثر به شمار می رود که مخاطب و تماشاچی بتوانند با مرتب کردن پازل هایی که هر تکه آن لحظه به لحظه در اختیار مخاطب قرار می گیرد به مفهوم کلی فیلم دست یابند و اگر چنین شود علی میرزایی به موفقیت خوبی دست یافته است.
ساختار نیز متاثر از متن و البته همپای آن حرکت می کند. انتخاب صحیح بازیگران و استفاده درست از آنها در جای خود به ویژه نقش آفرینی خیره کننده بانیپال شومون  به نقش کوهیار، علیرضا مهران به نقش موسی و تا حد ی نیز سام درخشانی به نقش فرید از جمله مهمترین نقاط قوت فیلم به شمار می روند. موسیقی مناسب، استفاده و توجه به جذابیت رنگ و بهره گیری از نماهایی شاد و زنده نوعی انرژی را به تماشاچی منتقل می کند که لحظه به لحظه فیلم با حال خوبی قصه را دنبال کند اگرچه در اواسط فیلم، هم ساختار و هم قصه دچار زیاده گویی شده و سبب افتادن ریتم می شوند اما علی میرزایی با نگاه درست بلافاصله به ریتم مناسب در بیان و ساختار می شود و البته همینجا باید اشاره کنم که فیلم به ویژه در بخش گفتگوی دو نفره فرید و همسر سابق کوهیار نیاز به تدوین مجدد دارد و این همان بخشی است که دقیقا فیلم در آنجا افتاده است.
از طرف دیگر روح حاکم بر ساختار فیلم، نوعی شیطنت پنهان را نیز القا می کند و سبب می شود تا مخاطبان مختلفی که در شرایط مشابه با داستان و رخدادهای فیلم قرار گرفته اند ناخود آگاه با دیدن فضاها و شنیدن دیالوگهای متنوع و جذاب فیلم، خود،رفتار و تجربه هایشان را یکبار دیگر روی پرده ببینند و مرور کنند. در مجموع باید اذعان داشت که وجود کمدی هایی همچون پالتو شتری می تواند یکبار دیگر وضعیت آشفته آثاری که این روزها و سالهای اخیر به نام سینمای کمدی روی پرده هستند را ساماندهی کند و اگر در زمان اکران عمومی این فیلم، مردم استقبال خوبی از آن بعمل آورند شاید بتوان متر و معیار جدیدی را در عرصه ساخت فیلم های کمدی در سینمای ایران تعریف کرد.

لاله محمودی
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم ۲۳ نفر i
اثری ماندگار از دوران دفاع و مقاومت | عکس
نگاهی به فیلم ۲۳ نفر ساخته مهدی جعفری
» اثری ماندگار از دوران دفاع و مقاومت
... دیدن متن »

اول: آنچه که در تاریخ درباره ۲۳ نفر امده این است: بیست و سه نفر، گروهی از رزمندگان نوجوان ایرانی بودند که در جریان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۱ به اسارت نیروهای عراقی درآمدند. این گروه کم سن و سال بین ۱۳ تا ۱۷ سال سن داشتند و اکثراً از تیپ ثارالله کرمان اعزام شده بودند و در اردیبهشت ۱۳۶۱ در مرحله مقدماتی عملیات بیت‌المقدس در مناطق مختلف جبهه اسیر شدند. صدام پس از آگاهی از این موضوع و دیدن گزارش اسارت قوای ایرانی به دلیل شکست در خرمشهر سعی می‌کند از این ماجرا سوءاستفاده و به نفع خود بهره‌برداری تبلیغاتی نماید و دستور می‌دهد که آن‌ها را از بقیه اسرا جدا کنند و به کاخ وی بیاورند.در دیداری که این نوجوانان با شخص اول کشور عراق صدام حسین داشتند وی سعی می‌کند تا با ناراحت شدن از این موضوع که اینها کودکانی بیش نیستند که به زور به جنگ فرستاده شدند، با آن‌ها احساس همدردی کند و به دختر کوچکش «حلا» می‌گوید که شاخه گل‌هایی را به آن‌ها بدهد و بعد با آن‌ها عکس یادگاری می‌گیرد و می‌گوید که بزودی با موافقت کمیته بین‌المللی صلیب سرخ آن‌ها را به ایران برمی‌گرداند.مطبوعات عراق پس از این ماجرا فیلم‌ها و عکس‌هایی از آن‌ها منتشر می‌کنند و در تیتر روزنامه‌های عراق جمله معروف صدام را می‌نویسند: «کل اطفال العالم اطفالنا» همه بچه‌های دنیا بچه‌های ما هستند.این ۲۳ نفر که در موضع انفعالی قرار گرفته بودند اعتصاب غذا می‌کنند تا به جمع دیگر اسیران بازگردند. آن‌ها در نهایت پس از اتفاقات زیادی به خواسته خود می‌رسند ولی تا روز ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ در اسارت می‌مانند.
اسیر ایرانی دیگری به نام ملاصالح قاری مترجم صدام در این دیدار بود که بعدها پس از آزادی به جرم خیانت به ایران از طرف وزارت اطلاعات ایران زندانی و بازجویی گردید و نهایتاً با نامه سید علی‌اکبر ابوترابی‌فرد روحانی آزاد شده از اسارت بی گناهی وی اثبات شده و از وی رفع اتهام می‌شود.
دوم : آنچه در فیلمنامه با آن مواجهیم: کتاب آن بیست و سه نفر خاطرات خودنوشت احمد یوسف زاده و کتاب ملا صالح، سرگذشت ملا صالح قاری مترجم اسرا به قلم رضیه غبیشی به انضمام آنچه که در بخش نخست این یادداشت آمد همگی پایه اصلی فیلمنامه  ۲۳ نفر را تشکیل می دهند. فیلمنامه ای که تلاش می کند تا به متون اصلی ذکر شده وفادار باشد و از همین رو داستان با دو راوی در بخشهایی با صدای احمد و در بخشهای دیگر با صدای ملاصالح روایت می شود. استفاده از شیوه روایی در اثر مهدی جعفری سبب می شود تا فیلم شکل مستند گونه ای پیدا کند که به جذابیت های محتوایی آن کمک می کند. اما مساله اینجاست که اگرچه ملاصالح نیز در برهه ای مترجم گروه ۲۳ سنفره نوجوانان بوده چرا خط داستانی درباره او که به شکل موازی با داستان اصلی روایت می شود اینقدر پر رنگ است؟ این مساله سئوالی را در ذهن مخاطب و تماشاگر ایجاد می کند که وقتی حتی اسم فیلم هم ۲۳ نفر است و موضوع داستان نیز روایتی از اسارت تا آزادی گروه ۲۳ نفر است توجه و تاکید به نقش ملا صالح در پیشبرد داستان چه نقشی دارد؟ جز اینکه بپذیریم حضور ملاصالح و قصه اش هم راستا با قصه اصلی فیلم از روی علاقه شخصی و یا شاید ادای دین نویسنده فیلمنامه به این فرد فداکار صورت گرفته است و بس.فیلمنامه اما نگاه خود را متمرکز می کند بر روی کنتکاشی به زندگی و رفتارهای این گروه از زمان اسارت تا پذیرفته شدن درخواستشان برای انتقال به اردوگاه اسرا و در این سفر و کنکاش نشان می دهد که چگونه نوجوانان یاد شده در یک طی طریق زیبا دوره نوجوانی را پشتسر گذاشته و " مرد" می شوند. پرهیز آگاهانه از وضعیت اسرا در اردوگاهها، ریتم تند و بسیار کوتاه از صحنه درگیری رزمندگان فیلم با سربازان بعثی و بلافاصله به اسارت درآمدن گروه که معنایش پرهیز از به تصویر کشیدن صحنه های گسترده درگیری و اکشن و غیره است. از نکات بارز فیلمنامه ۲۳ نفر به شمار می رود که اوج آن در صحنه بازجویی نوجوانان توسط مامور عراقی است که به اجبار از آنان می خواهد سن خود را بسیار کمتر از انچه که هست بگویند و همین مساله موقعیت جالبی را می آفریند.
سوم: ساختار و تکنیک اثر: اگر چه فیلم در ساختار خود بیان روایی و لحن مناسبی دارد اما به نظر می رسد در ساختار همچنان با نوعی مستند سینمایی مواجهیم که هویت خاطره را با خود به همراه داشته و به طور کامل " سینما" نشده. دلیل این مساله شاید تجربه و تبحر مهدی جعفری (کارگردانی که با ۲۳ نفر دومین فیلم سینمایی خود را تجربه می کند و البته از مدیران خوب فیلمبرداری آثار سینمایی و خود کارگردان تعداد زیادی مستند داستانی است ) در حوزه مستند سازی است که این تجربه و نگاه در تلفیق با تصاویر آرشیوی که ابیته وجودشان به شدت برای پیشبرد فیلم ضرورت دارد اثر را از حالت سینمایی خارج ساخته و شکل مستند داستانی به آن داده است.
با این حال اما انتخاب بازیگران گروه ۲۳ نفر که الحق همگی از پس نقشهای محوله خود برآمده اند و انتخاب بازیگر نقش ملا صالح که با ظرافت و زیبایی ویژگی های آشکار و پنهان این شخصیت را به نمایش می گذارد از جمله نقاط قوت ۲۳ نفر به حساب می آید. ضرباهنگ مناسب، تصویربرداری منطبق با حس و حال و فضای داستان، از جمله سایر عوامل تاثیر گذار فیلم به شمار می روند. در مجموع معتقدم جنگ تحمیلی انچنان ظرفیتهای زیادی برای تولیدات سینمایی دارد که متاسفانه سینمای ایران تاکنون در این زمینه کم کار بوده و ساخت فیلمهایی همچون ۲۳ نفر می تواند علاوه بر یاداوری این ظرفیت ها، این نکته مهم را نیز اثبات کند که می توان با بودجه محدود و جمع و جور هم فیلمی خوش ساخت و ماندگار در عرصه سینمای دفاع مقدس ساخت و به ثبت رساند.

علی دهباشی
منتقد و روزنامه نگار

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم یلدا i
نه
نگاهی به فیلم سینمایی یلدا ساخته مسعود بخشی
» نه "ماه عسل" نه "در شهر"
... دیدن متن »

مریم کمیجانی، زن جوانی که به دلیل قتل شوهرش به مرگ محکوم شده. در شب یلدا به استودیوی یک برنامه زنده تلویزیونی آورده شده تا توسط تنها فرزند مقتول یعنی مونا ضیا بخشیده شود اما مجموعه اتفاقات در صحنه و پشت صحنه این برنامه هر دو زن جوان را در چالشی جدی برای تصمیم‌گیری قرار می‌دهد.
مسعود بخشی یکی از مستند سازان خوب سینمای ایران است که تقریبا 20 سالی است که در عرصه مستند سازی فعال است و نقطه اوجش نیز ساخت مستند تهران انار ندارد به شمار می رود که موفقیتهای زیادی را در عرصه های داخلی و بین المللی کسب کرد و در زمان خودش به عنوان یکی از مستند های صف شکنی بود که توانست حتی وارد شبکه نمایش خانگی کشور هم بشود. یلدا دومین ساخته این سینماگر نشان داد که هر قدر او مستند ساز خوبی است در زمینه ساخت فیلم بلند یا داستانی، نه تنها هیچ تبحری ندارد بلکه ایده خراب کن خوبی هم هست.
واقعیت این است که چنین سوژه ای را بارها و بارها در سینما در فیلمهای مختلف به شکل های گوناگون و با ساختار بهتر در فرم و محتوا شاهد بودیم که دهلیز بهروز شعیبی آخرین آنهاست. این مساله حتی در تلویزیون هم به شکلی زیبا توسط محمدرضا هنرمند در سریال زیر تیغ با فیلمنامه  و ساختاری درخشان در خاطره ها مانده و البته دم دستی ترین نمونه اینگونه سوژه ها را می بایست در برنامه سالانه ماه عسل با اجرای احسان علیخانی جستجو کرد که همین اتفاقات را حداقل به شکلی حرفه ای ترین با چینش و میزانسی بهتر شاهد بوده و هستیم. حال سئوال اینجاست که ارزش افزوده فیلم یلدا چه در قصه و چه در ساختار نسبت به آثاری که در سطور بالا به آنها اشاره کردم دقیقا چه بوده؟ و اصلا این فیلم تا چه حد توانسته در میان تولیدات یاد شده خودنمایی کند؟ واقعیت این است که پاسخ به هر دو سئوال منفی استو. به نظرم این فیلم نه ارزش افزوده ای را ایجاد کرده و نه موفق به خودنمایی در مقام مقایسه با آثار مذکور شده است و شاید یکی از دلایل بروز چنین مساله ای که به هر حال سبب ضعف اثر شده نگاه مستند گونه کارگردان در مدیوم داستانی و سینمایی است. دوربین بخشی همچنان نگاهی مستند را در اکثر نماها دارد گویی با یک مستند گزارشی از پشت صحنه یک رویداد مواجهیم و البته این نگاه مستند گزارشی در فیلمنامه هم به شکل پر رنگی بروز و ظهور می یابد گویی قرار است مثلا با یک شکل کامل شده سینمایی از ماه عسل مواجه باشیم و البته همانگونه که پیشتر نیز اشاره کردم یلدا نه تنها نمی تواند به  ماه عسل نزدیک شود بلکه در حد و اندازه های برنامه " در شهر" هم نمی تواند خودنمایی کند. شاید تنها نکته مثبت و قابل اعتنای یلدا در خط کمرنگ انتقادی آن پیرامون نوع برنامه سازی در تلویزیون و پشت صحنه آشفته و پرتنش برخی برنامه های تلویزیونی (به زعم کارگردان) و درنهایت نیشخند مخاطب به مساله مسابقه پیامکی که اینروزها در انواع برنامه های ریز و درشت صدا و سیما جا خوش کرده و فقط جایش در بخش های خبری تلویزیون ما خالی است و تبدیل به یکی از پولساز ترین منابع درآمدی سازمان عریض و طویل صدا و سیما شده یکی از معدود نقاط قوت یلدا محسوب می شود. فیلم البته خالی از هر گونه بازیگر چهره است که چنانچه بخواهد به اکران عمومی دربیاید نمی تواند شانسی را برای جذب مخاطب داشته باشد اگرچه به نظر می رسد حضور فرانسوی ها به عنوان سرمایه گذار یلدا این پیام را همراه داشته باشد که اصلا هدف گذاری سازندگان این فیلم اکران داخل کشور نیست. البته بازی صدف عسگری در نقش مریم تا حدی توانسته بیننده را به عمق مشکلات خانواده کمیجانی که ناشی از فقر اقتصادی و فقر فرهنگی است راهنمایی کند همچنین فرشته صدر عرفایی نیز در نقش مادر مریم نقش آفرینی خوبی داشته است. پایان فیلم نیز دارای ایده خوبی است که البته باز هم مانند سایر بخشهای فیلم و فیلمنامه ناقص باقی مانده آنجا که مریم در لحظات کوتاهی که با فرزندش تنها شده بخشی از مو و ناخن فرزند را برای آزمایش ژنتیک جدا می کند تا داستان او و خانواده ضیا همچنان ادامه داشته باشد اما همانگونه که اشاره کردم این بخش نیز به شدت شتابزده و سرسری کار شده در صورتیکه می توانست به یکی از بخشهای اثر گذار فیلم تبدیل شود.
در مجموع یلدای مسعود بخشی دارای قابلیتهای سینمایی برای اکران نیست و در بهترین شکل می تواند یک تله فیلم ناقص باشد.  ایکاش سابقه مسعود بخشی در ساخت مستندهای خوب به او یادآوری کند که مجددا به سراغ حوزه ای برود که در آن به درجه خوبی از شناخت و کارآمدی رسیده و عرصه فیلمسازی داستانی را رها کند و البته در باره بخشی و یلدا یک احتمال دیگر هم وجود دارد که او تلاش کرده تا با ساخت فیلمی کم اهمیت و کم خطر و بی خاصیت بازگشتی بی سر و صدا پس از شش - هفت سال به سنیمای ایران داشته باشد.

لاله محمودی
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم جمشیدیه i
شعار زده ،بی رمق و از نفس افتاده | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی جمشیدیه ساخته یلدا جبلی
» شعار زده ،بی رمق و از نفس افتاده
... دیدن متن »

امیر و ترانه در جریان درگیری با یک راننده تاکسی ناخواسته باعث مرگ او می شوند و همین مساله زندگی آنها را دگرگون می کند.
آسیب های فرهنگی و اجتماعی، یکی از مهمترین مسائلی است که جامعه کنونی امروز به ویژه در کلانشهرها با آن مواجه است و عدم توجه و ریشه یابی این آسیب ها و ارائه راهکارهایی برای به حداقل رساندن آن از جمله موارد مهمی است که می بایست در دستور کار برنامه ریزیان و سیاستگذاران حوزه فرهنگی و شهری قرار گیرد. این مساله می بایست در همراهی با  تحلیل جامعه شناسانه به همراه رفتار شناسی اجتماعی سبب شود تا جامعه و افراد حاضردر آن از هر گونه آسیب تا سر حد امکان مصون بمانند.
این چند سطر را نوشتم تا تصریح کنم که پیرنگ اصلی فیلم بر مبنای فاجعه ای شکل می گیرد که دلیل آن یک آسیب اجتماعی و فرهنگی یعنی فحاشی شهروندان به یکدیگر به شکل بی محابا در معابر عمومی است و یا آنگونه که امیر یکی از شخصیت های اصلی فیلم در بخشی از جمشیدیه می گوید این مساله در کنار آسیب متلک گفتن  امنیت روانی و شخصیتی هر فردی را در طول روز به صورت جدی تهدید کرده و آن را مختل می کند. پس در نگاه اول به چنین داستان و پیرنگی می بایست با درامی مواجه باشیم که بر مبنای مسائل رفتار شناسی فردی و جمعی و مباحث تخصصی جامعه شناسی باید حرکت کند. نکته ای که اساسا در ساخته دوم یلدا جبلی فیلمسازی که چهار سال با نخستین ساخته اش داره صبح میشه در سی و سومین جشنواره فیلم فجر کاندیدای دریافت جایزه هنر و تجربه شد، خود را به سینمای ایران معرفی کرد به چشم نمی خورد و داستان فیلم بجز همان ایده اولیه که اصولا هسته مرکزی درام می بایست بر مبنای آن شکل بگیرد عاری از هرگونه توجه به آسیب شناسی فحاشی خیابانی به عنوان یک آسیب فرهنگی است که اگر اینگونه می بود اکنون می توانستیم درباره اثری سخن بگوییم که با نگاهی روانشناسانه و جامعه شناسانه به تحلیل چرایی این آسیب در قالب یک درام اجتماعی پرداخته بود و البته چنین مساله ای رخ نداده و نویسندگان فیلمنامه که در بخشهای پایانی داستان ظاهرا متوجه موضوع شده اند تلاش کرده اند تا با گنجاندن یک فصل کامل در قالب تک گویی امیر یکی از شخصیتهای اصلی داستان در دادگاه نقیصه مذکور را به نحوی جبران کنند و البته نتیجه انقدر سطحی و شعاری است که بلافاصله در سکانس بعدی مجبور می شوند همین مساله را هم از زبان یکی دیگر از شخصیتهای داستان نقد کنند. این ضعف البته به شخصیت پردازی کاراکترها نیز سرایت کرده و مخاطب و بیننده نمی توانند رفتارهای عصبی و هیستریک ترانه را صرفا به دلیل عذاب وجدان بپذیرند چرا که فیلم از همان ابتدا وارد خط اصلی داستان می وشد و هیچگونه شناخت قبلی از ترانه و امیر و نوع ارتباط و رفتارهایشان به مخاطب ارائه نمی کند. همانگونه که یک گریه و زاری ساده مادر و خواهر و دوست ترانه در مقابل همسر مقتول را نیز که در نهایت سبب اعلام گذشت خانواده مقتول از ترانه می شود به عنوان یک زمینه و دلیل محکم برای بخشش ترانه بپذیرد.به همه اینها اضافه کنید شخصیتهایی که هیچ کارکردی در پیشبرد قصه ندارند که سرآمد آنها شخصیت پدر امیر با بازی یومرث پور احمد است که در داستان فیلم کاری بجز دلداری دادن به عروس و فرزندش ندارد و متاسفانه همین حضور کوتاه و چند سکانسه کارگردان پیشکسوت سینمای ایران با بازخوردهایی که هنگام نمایش فیلم از سوی اهالی مطبوعات و رسانه و منتقدان صورت گرفت این پیام را منتقل کرد که ایکاش پور احمد لااقل به عنوان بازیگر در این فیلم حضور نمی یافت. همین مساله را البته در باره حضور بهرام عظیمی انیماتور سرشناس سینمای ایران به عنوان رییس دادگاه نیز می شد به وضوح مشاهده کرد و این سئوال به ذهن می رسید که اصرار کارگردان به استفاده از پوراحمد و عظیمی در این دو نقش حاشیه ای که هر بازیگری دیگری می توانست با توجه به ویژگی ها و اندازه هایی که برای دو شخصیت مذکور در فیلمنامه تعریف شده بود ایفای نقش کند چه دلیل موجهی داشت؟
جمشیدیه می توانست شاید در حد یک تله فیلم بیش از آنچه که اکنون بر پرده دیدم موفق عمل کند. این اثر نه تنها مخاطب عام بلکه حتی مخاطب خاص را نیز هدف خود قرار نداده و به نظر می رسد بین جلب و جذب مخاطبا عام و خاصل معلق و سرگردان مانده. بازی ها هیچیک نمی توانند جزو نقاط قوت اثر محسوب شوند.اکت های بازیگران اصلی و مکمل همان اکت هایی است که پیش از این در آثار دیگر سینما و تلویزیون و تئاتر حتی بهترش را از این گروه شاهد بودیم. و اصلی ترین دلیل آن نیز این است که قاعده چنین آثاری با چنین مضامینی می بایست مبتنی بر تلاش و به آب و آتش زدن خانواده و اطرافیان قاتل و مقتول برای رسیدن به هدف باشد اما اینجا و در جمشیدیه در دو طرف درگیر ماجرا در کمال آرامش حرکت می کنند و بجز یکی دو صحنه درگیری و نزاع نصفه و نیمه حرکت دیگری از این شخصیت ها نمی بینیم. گویی کارگردان و فیلمنامه نویسان از گروه بازیگران خواسته اند برخلاف جریان و ایده اصلی فیلم که بر بستر یک آسیب اجتماعی شکل گرفته و البته به کل داستان و ساختار تعمیم نیافته حرکت کنند و همگی بچه های خوب و حرف گوش کنی!؟ باشند. در حالی که حداقل مرور مآثار مشابه این نکته مهم را یادآوری می کند که یکی از نکات اصلی پیش برنده داستان و ایجاد ضرباهنگ به وجود آمدن تعلیق و کشمکش بین دو طرف ماجراست که به هر شکل در جمشیدیه این مساله به چشم نمی آید.
در مجموع جمشیدیه به عنوان دومین اثر یلدا جبلی نه تنها کار مهمی در کارنامه کاری این کارگردان محسوب نمی شود بلکه در مقام مقایسه با ساخته قبلی جبلی به صراحت می توان ادعا کرد که اثر جدید این کارگردان پسرفت آشکاری نسبت به کار قبلیش بوده است.

مجتبی محمودی
منتقد و روزنامه نگار

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم مردی بدون سایه i
درخشان در ایده پردازی و لکنت در ارائه | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی مردی بدون سایه ساخته علیرضا رییسیان
» درخشان در ایده پردازی و لکنت در ارائه
... دیدن متن »

ماهان کوشیار که به دلیل انتشار مستند توقیف شده اش در اینترنت و شبکه های ماهواره ای که با موضوع خشنوت علیه زنان تولید شده از کار اخراج و در عین با همین موضوع در زندگی شخصی و خانوادگی خود در رباطه با همسرش سایه نیز مواجه می شود.
هفتیمن ساخته علیرضا رییسان در اواسط دهه ششم زندگی این کارگردان سینمای ایران درامی اجتماعی و خانوادگی را که یکی از آسیب های مهم فرهنگی و اجتماعی را دستمایه خود قرار داده پس از چهار سال از آخرین ساخته اش دوران عاشقی در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر حضور یافته است. اصولا پرداختن به موضوع خشونت علیه زنان که یکی از دلایلش مسائل و مشکلات ناشی از شرایط روانی ناشی از مسائل اقتصادی، خانوادگی و فرهنگی است همواره از موضوعات جذاب سینماگران به شمار رفته  و می رود. علیرضا رییسان نیز اینبار قلمش را با این موضوع به حرکت درآورده تا شاهد دیدگاههای این سینماگر پیرامون این قضیه در قالب فیلم مردی بدون سایه باشیم. قبل از هر چیز باید اشاره کنم یکی از انتخاب های درستی که در تعیین نام فیلم برخلاف بسیاری از آثار به نمایش درآمده در جشنواره سی و هفتم صورت گرفته درباره همین فیلم مردی بدون سایه صدق می کند. این اسم در طول داستان اشارات آشکار و متعددی را از ابعاد مختلف به سوی مخاطب روانه می سازد که همین اشارات چند بعدی بیانگر دقت نظر نویسنده فیلمنامه در انتخاب نام صحیح و اثر گذار برای فیلمش است. رییسان تلاش می کند تا زمینه های تغییر هویت رفتاری ماهان را که مخاطب شناخت خوبی از او دارد در طول داستانش فراهم سازد و زمینه های بروز رفتار ظن آمیز او را که انسانی هنرمند و آرام و منطقی در مواجهه با مسائل مختلف بوده شرح دهد. که البته در حوزه مسائل رفتار شناسی افراد از بعد روانشناسی به مساله ورود نکرده و به همین دلیل آسیب شناسی مناسبی در این زمینه صورت نگرفته و صرفا طرح آن را در سکانس ابتدایی فیلم مستند ماهان که حاصلش کشته شدن زنی به دستش شوهر به دلیل ظن و بدگمانی است می بینیم و بس. رییسیان چنانچه به جای پرداختن به مسائلی همچون پولشویی و رانتخواری و ایجاد داستانکهایی در رابطه با مسائل داماد و برادر همسری که مدیر عامل و رییس هیات مدیره شرکت سایه هستند به سوی عمق دادن به ایده اصلی خود می رفت و قصه را به فضایی ظاهرا معما گونه و جنایی نمی برد اینک و بدون تردید با فیلمنامه بسیار محکم و داری چفت و بستی مواجه می بودیم که می توانست به شکل مطلوبی به  یکی از مهم ترین آسیب های فرهنگی و اجتماعی جامعه کنونی ما بپردازد که به هر حال این اتفاق رخ نداده است. و از همین روست که وجود و حضور پلیس برای حل معما و گشودن گره های به وجود آمده در داستان حالتی کاریکاتور گونه و سردستی به خود می گیرد که تلاش بسیار فرهاد اصلانی به نقش بازپرس اداره آگهی نیز تمی تواند از کم رمقی و نچسب بودن این بخشها بکاهد  بجز اینکه نویسنده با گنجاندن این بخش صرفا تلاش کرد گره هایی که خود در داستان ایجاد کرده بود و برخی از آنها دارای جذابیت لازم برای پیشبرد داستان بوده و تعداد دیگری نیز اساسا ایجادشان کارکردی نداشت و صرفا بر تعداد گره ها می افزود  به شیوه ای بسیار سریع و دم دستی با حضور یک پلیس برای مخاطب گره گشایی کند که در پایان فیلم تقریبا هیچ ابهامی برای مخاطب باقی نمایند. به همین دلیل معتقدم مردی بدون سایه بیش از هر عنصر دیگری از فیلمنامه ضعیف و سردستی شده در آخرش بسیار ضربه خورده و در یک سوم پایانی هم که اصلا موضوع اصلی فیلم به کلی رها شده است.
توجه بی دلیل رییسیان به برخی دیگر از مسائلی که جامعه امروز با آن مواجه است مانند رابطه آزاد و بی محابای نسل حوان با نسل های قبلی، موضوع پارتی های مختلط و مصرف مواد مخدر و مسائلی از این دست در داستان نه تنها پیش برنده نیست که صرفا سبب  کند شدن ضرباهنگ و ایجاد لکنت در لحن روایی قصه شده و بس که همه مسائل مورد اشاره مستقیما بر ساختار نیز تاثیر منفی خود را به هر حال گذاشته است. ساختار اما در مقایسه با متن بسیار بهتر و حرفه ای تر است. نورپردازی صحنه های مختلف به ویژه صحنه هایی که در منزل ماهان و سایه می گذرد، پرهیز از ذوق زدگی ناشی از فیلمبرداری اثر در یک کشور خارجی، طراحی صحنه و در نهایت فیلمبرداری خوب از عوامل مثبت در حوزه ساختاری فیلم به شمار می روند. انتخاب زوج علی مصفا و لیلات حاتمی به نظرم یکی از انتخاب های نادرست کارگردان است. تعدد حضور این زوج هنرمند در فیلم های مختلف با ژانر مشابه کارکرد تاثیر گذار خود را از دست داده و به نظر می رسد زمان آن فرا رسیده تا هر یک به تنهایی و در قالبهای متفاوت و زانرهای دیگر به ایفای نقش بپردازند. امیر آقایی و نادر فلاح هم البته نمی توانند شاهکاری در بازیگری خلق کنند و البته در این میان نسیم ادبی اگرچه لحظات بسیار کوتاهی در فیلم حضور دارد اما همین لحظات کوتاه نیز بسیار اثر بخش و دیدنی از کار درآمده است. 
در مجموع به نظر می رسد مردی بدون سایه می توانست چه در محتوا و چه در فرم با توجه به ابیده و پیرنگ اولیه خوب و مناسبش مبدل به یکی از آثار قابل تامل در سینمای ایران شود اما متاسفانه در وضعیت فعلی صرفا می توان از آن به عنوان یکی از فیلم های متوسط جشنواره و کارنامه کاری علیرضا یاد کرد و بس.

شبنم محمودی شرق
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره مستند دلبند i
نمونه ای از اقتدار یک زن مقاوم | عکس
نگاهی به مستند دلبند کاری از یاسر طالبی
» نمونه ای از اقتدار یک زن مقاوم
... دیدن متن »

مستند دلبند که به عنوان یکی از آثار برگزیده سینمای مستند در پنجمین روز جشنواره سی و هفتم در پردیس سینمایی ملت برای اهالی رسانه و منتقدان به نمایش درآمد. داستان این فیلم روایتگر زندگی و تلاش پیرزنی به نام فیروزه خورشیدی است که در سن هشتاد سالگی در یکی از روستاهای کوهستانی در منطقه شمال کشور زندگی می کند و عشق و علاقه اش به کار و به ویژه گاوهایش برای او زندگی متفاوتی را رقم زده است.
بدون تردید دلبند را می بایست به عنوان یکی از درخشان ترین آثار سینمای مستند ایران در چند سال اخیر دانست مستندی که در آن زندگی و عشق جاریست و و نشانه های آن را در جای جای اثر در زندگی پیرزن هشتاد ساله ای که محوریت فیلم بر پایه زندگی او قرار گرفته شاهد هستیم. همواره این نکته را گفته و نوشته ایم که برای تربیت و پرورش مخاطب خوب و جدی برای سینما می بایست توجه ویژه ای را به سوی سینمای مستند و کوتاه داشته باشیم. مسئولان و سیاستگذاران و به ویژه دست اندرکاران حوزه اکران تا زمانی که سهمی از اکران را به صورت مستمر به اکران فیلم های کوتاه و مستند اختصاص ندهند موفق به دستیابی به این مهم نخواهیم شد. این مساله را از این جهت متذکر می شوم که بی اغراق مستند دلبند از بسیاری از آثار حاضر در بخش مسابقه سینمای ایران یا همان سودای سیمرغ جذاب تر و دیدنی تر بود و حیف است که عامه تماشاگران و مخاطبان سینما از تماشای چنین آثار ارزشمندی در اکران عمومی محروم بمانند.
آنگونه که از تصاویر موجود در این مستند بر می آید گروه سازنده اثر بازه زمانی بیش از یکسال را برای فیلمبرداری آن صرف کرده اند به تصویر کشیدن چهار فصل مختلف در زندگی فیروزه بیانگر این موضوع است که طالبی و همکارانش تلاش کرده اند تا برشی یکساله از زندگی یک پیرزن هشتاد ساله را ثبت و ضبط کنند. پیرزنی که گاودار و به شغل آبا و اجدادیش مشغول و حدودا ده سالی است که همسرش را از دست داده و با وجود دارا بودن 11 فرزند هیچ کمک حالی بجز خواهر زاده اش ندارد. او مطابق روش پدرانش و برای توجه بیشتر به گاوهایش مدتی از سال را در ییلاق که یک منطقه کوهستانی دور از دسترس است می گذراند و بقیه زمان را نیز در روستای محل زندگیش به عنوان قشلاق گذر عمر می کند. بیننده در این داستان با مفهوم جدیدی از تلاش، استقامت، امید و خودکفایی مواجه شده و حتی گاهی اوقات این مواجه شدن تا مرز شرمندگی نیز پیش می رود چرا که امور روزمره زندگی فیروزه به شکلی است که در برخی مواقع یک جوان حتی از انجامش ناتوان است. 
انتخاب نام فیلم نیز بسیار هوشمندانه است. دلبستگی و وابستگی عاطفی و احساسی فیروزه به گاوهایش و به طبیعت محل زندگیش آنقدر زیاد است که گاوها و طبیعت همچون فرزندان دلبند او هستند . یکی از صحنه های به شدت تاثیر گذار این مستند انجاست که فیروزه برای جمع کرده چوب به جنگل می رود و در حالی که از میان درختان و شاخه های خشک افتاده بر روی زمین در حال جمع آوری چوب و هیزم است و در باره اهمیت جنگل سخن می گوید صدای اره برقی قاچاقچیانی را می شنویم که در حال غارت منابع ملی هستند. البته فیلم چنین صحنه هایی را کم ندارد که به عنوان مثال می توان به صحنه دیگری اشاره کنم که فیروزه با وجود برف سنگینی که در منطقه باریده همچنان عاشقانه و به سختی خود را به مزار همسرش می رساند و برفهای روی سنگ مزار را می روبد و پس از قرائت فاتحه ، انجا را ترک می کند. قابهای زیبا از چهار فصل سال در منطقه کوهستانی البرز که به گفته کارگردان مکانی در مرز بین مازندران و سمنان است از دیگر ویژگی های جذاب فیلم به شمار می رود به گونه ای که تماشاگر تعریف واقعی چهار فصل را با تماشای تصاویر زیبا ثبت شده خیلی بهتر درک می کند. یکی دیگر از نکات بارز قابل اشاره این فیلم به تصویر کشیدن شخصیت گفتاری و رفتاری و ارتباطی فیروزه با همه جزییات آن است تا جایی که بیننده می تواند  در یابد که فیروزه زنی مردم دار،خودساخته، صریح اللهجه،مهربان و در عین حال غیر قابل نفوذ است آنجا که به خاطر تامین بخشی از هزینه اجاره بهای دخترش و در عین دلخوری از بی وفایی فرزندانش، یکی از گاوها را به همراه گوساله  اش می فروشد و در لحظه تحویل گاو، سر او را می بوسد و برایش خوشبختی نزد صاحب جدید آرزو می کند یا در صحنه ای که به درمانگاه روستا مراجعه می کند و صراحتا به دکتر درمانگاه اعلام می کند که اعتقادی به دکتر و این چیزها ندارد و امروز استثنا و در مسیر عبور به آنجا آمده همگی به خوبی و در عین صداقت و زیبایی ویژگی های آشکار و پنهان اقتدار فیروزه را به رخ مخاطب فیلم می کشد
تکان دهنده ترین صحنه فیلم اما سکانس پایانی است جایی که فیروزه از کارگردان و تصویربردار و عوامل فیلم می خواهد که اتاق را ترک کنند تا او بتواند به راحتی با دوربین روشن گروه کمی درد و دل کند و اینجاست که تماشاگر با بخشی دیگر از روحیات فیروزه آنهم در لحظات پایانی اثر مواجه می شود که با بغض و گریه خواهرزاده اش نجات را وصی و وارث خود قرار می دهد و مدام و مکرر سفارش و وصیت می کند تا نجات تحت هیچ شرایطی گاوهای لبندش را پس از مرگ فیروزه نفروشد. صحنه درد و دل فیروزه با دوربین در واقع وصیت نامه تصویری این پیرزن است که به شکلی موجز و در عین حال زیبا یکی از بهترین پایان بندی ها را رقم می زند.
به نظر می رسد چنانچه سازندگان فیلم دلبند کمر همت بسته و با تبلیغات مناسب و ایجاد زمینه مناسب، راه را برای ورود این مستند به شبکه نمایش خانگی هموار سازند حداقل این امیدواری وجود دارد که بخش مهمی از همطنان بتوانند با این اثر درخشان و تاثیر گذار سینمای مستند ایران آشنا شوند.

علی دهباشی
منتقد و روزنامه نگار

Catchawave16 این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم طلا i
گام هفتم همچنان با بچه های دهه شصت | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی طلا به کارگردانی پرویز شهبازی
» گام هفتم همچنان با بچه های دهه شصت
... دیدن متن »

چهار جوان به نام های لیلا دریا منصور و رضا قصد راه اندازی یک رستوران دارند. مسائل مربوط به جور کردن پول برای هریک از آنها تبدیل به ماجراهایی پیچیده می شود که پایان خوش و ناخوشی برای هریک از آدمهای داستان دارد.
پرویز شهبازی در ساخته هفتمش نیز همچنان به سراغ بچه های دهه شصت رفته و از این منظر تنها فیلمسازی است که رکوددار رها نکردن مسائل و موضوعات مبتلا به آدمهای این دهه به شمار می رود. مطابق معمول فیلم های قبلی این کارگردان، قصه فیلم در یک بستر اجتماعی شکل می گیرد و در همان مسیر نیز به حرکت خود ادامه می دهد. نگاه منتقدانه شهبازی به جامعه پیرامونش اما در این فیلم گزندگی سابق را نداشته و به نوعی کمرنگ است. این نگاه را در چند صحنه محدود و بی روح از قبیل: اعتصاب کارگران پشت درهای بسته مجموعه ساختمانی، بوروکراسی خشک و بی روح بر سیستم اداری که بسان ماشین و دستگاهی که تا داخلش پول نیندازی حرکت نمی کند و زبان نمی گشاید بخشی از این نقدها هستند که البته به نظر می رسد صرفا برای رفع دغدغه های فکری نویسنده و کارگردان در فیلم گنجانده شده اند چرا که بجز این مساله کارکرد دیگری به عنوان یک عامل پیش برنده ندارند. در این بین طرح برخی مسائلی که نسل دهه شصت در اجتماع کنونی با آن مواجه است در داستان فیلم قابل تامل است. مساله ارتباط آزاد و بدونقید و شرط جوانان که حتی منجر به بارداری ناخواسته دریا می شود. موضوع سقط جنین و یا نگهداری بچه، رویای پولدار شدن این نسل، مساله کارو اشتغال که اینک تبدیل به یک معضل شده، زندگی های جداگانه زن و شوهر ها، مهاجرت و بالاخره دلمشغولی های مهم این نسل که فوتبال و کافی شاپ است همگی از جمله مواردی است که بر احاطه پرویز شهبازی بر موضوعات و مسائل پیرامونی پرویز شهبازی بر نسل یاد شده تاکید می کند.
اما نکته قابل توجه در فیلم اخیر شهبازی که معتقدم از ضعفهای فیلمنامه محسوب می شود و فاصله قابل توجهی با داستان فیلم های قبلی شهبازی دارد، گره هایی است که در فیلمنامه وجود دارد و قرار است این گره ها در عین ایجاد تعلیق و پیش بردن داستان کارکرد جذاب خود را برای مخاطب ایفا کنند. اما مشکل آنجا به وجود می آید که اکثریت قریب به اتفاق این گره ها قابل پیش بینی هستند و بیننده بسیار زودتر از باز شدن گره به چگونگی و چرایی آن پی برده است.اینکه چرا شهبازی با وجود احاطه بسیار خوبش بر فیلمنامه نویسی در نگارش این فیلم چنین ساده انگاری کرده از جمله موضوعات مبهمی است که می بایست در زمان اکران عمومی به آن بیشتر پرداخته شود. کنکاش در ویژگی های رفتاری آدمهای اصلی طلا نیز نکات قابل تاملی را عیان می سازد . روابط آدمها دارای صداقت نیست و ادمها با همدیگر صادق نیست رفاقتها ظاهرا از معنای اصلی خود فاصله گرفته و دوستی ها نیز چنین است. تو گویی مفاهیم و موضعاتی همچون صداقت، رفاقت، دوستی، عشق، احساس و علاقه نزد نسل مورد اشاره طلا تعابیر متفاوتی پیدا کرده و یا اساسا شرایط فرهنگی و رفتاری حاکم بر جامعه سبب شده تا هر آدمی بر اساس مصلحت و نگاه خود تعابیری کاملا شخصی و در جهت منافعش از این مفاهیم ارائه کند. پایان قصه شهبازی نیز بر همین مبنا ارائه شده. در انتهای قصه و مشخص شدن وضعیت آدمهای داستان می بینیم که قصه این چهار دوست برای برخی پایان خوش و برای برخی دیگر پایان ناخوش داشته. اما نکته ای که باز هم جزو ابهامات باقی مانده شخصیت طلا دختر بچه فیلم است که نام اثر نیز از همین کاراکتر انتخاب شده و ظاهرا بازگو کننده عشق عمو به برادر زده است. عشقی که تنها زمینه اش جدایی پدر و مادر طلا از همدیگر و انجام وظایف این کودک که از یک بیماری ژنتیکی نیز رنج می برد ذکر شده است. در تمام طول داستان نیز بجز یکی دو مورد کوتاه اثر و نشانه ای از طلا نمی بینیم و به عبارت دیگر معتقدم اساسا شخصیت و موضوع طلا نقش تعیین کننده و محوری در داستان ندارد و حتی سرقت چهارصد هزار دلاری منصور از انبار پدر دریا نیز با هدف اصلی جور کردن سهم شراکت مغازه و پس دادن پول قرضی لیلا صورت گرفته بود و نه درمان بیماری طلا و به واقع مسائل درمانی طلا اولویت اول سرقت دلار نبود. مگر اینکه بپذیریم فرزندی که دریا در
شکم دارد قرار است طلا و طلاهای بعدی باشد که اینبار با وضعیت مبهم و سخت تری نیز مواجه است که البته بعید است داستان تا این حد به سمت و سوی مفهوم حرکت کرده باشد.ساختار اما بر متن چیره و چند گام از آن جلوتر است. در فیلم طلا با شهبازی کارگردانی مواجه هستیم که از شهبازی نویسنده فیلمنامه چیره دست تر می نماید. تدوین مناسب فیلمبرداری خوب بازیهای سنجیده و درست به ویژه هومن سیدی و نگار جواهریان از جمله نقاط قوت فیلم طلا محسوب می شوند اما با این حال باید این نکته مهم را ذکر کنیم که طلا در قیاس با آثار قبلی پرویز شهبازی نمی تواند گامی رو به جلو باشد و از همین رو نمی توان طلا را به عنوان برگ برنده دیگری در کارنامه پرویز شهبازی قلمداد کرد.

نساء نیکو
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

مهراد هدایت این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم ناگهان درخت i
دردسرهای یک عاشق بی عرضه | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی ناگهان درخت به کارگردانی صفی یزدانیان
» دردسرهای یک عاشق بی عرضه
... دیدن متن »

دومین فیلم صفی یزدانیان بعد از اثر تحسین بر انگیزش در دنیای دو ساعت چند است با فاصله ای چهار ساله تولید و روانه جشنواره فیلم سی و هفتم شده است. ناگهان درخت از ابتدا تا پایان روایت زندگی فرهاد برای روانکاوش است که از کودکی تا پنجاه سالگی او را در بر می گیرد و در این روایت مخاطب با قصه فرهاد همراه و همسفر می شود.
ناگهان درخت همچون ساخته قبلی این فیلمساز روایت عاشقانه ای است از مردی که از ابتدای زندگیش تا کنون در جستجوی عشق بوده و این عشق را در نگاه همکلاسی، در شعرها در رفتارهای مادرش و در بسیاری موارد دیگر یافته و کشف کرده و از این رو تفاوات اساسی با اکثر قریب به اتفاق مردان محیط پیرامون خود دارد. تفاوتی که در راحت بودن و خونسردی و صبوری و سکوت بیش از حدش سبب شده تا مدام در صف اول خرابکاری ها و بی عرضگی ها قرار گیرد که این روند از ابتدا تا انتهای داستان همراه مخاطب است.
فرهاد یک مرد ویژه است مردی که کردار و رفتارش با معیارهای یک مرد ایرانی همخوانی ندارد و از همین رو این ویژگی رفتاری و اخلاقی و فرهنگی که در تضاد با موارد معمول در جامعه قرار می گیرد از او شخصیتی بسازد که از نظر اطرافیانش غیر قابل درک است و نباید جدی گرفته شود و بحساب بیاید.هرچند که مخاطب که از ابتدای داستان با فرهاد و قصه اش بدون واسطه مواجه شده در می یابد که او ویژگی های اخلاقی رفتلری و فرهنگی متمایزی دارد که اگر چه با متر و معیارهای جامعه کنونی همخوان نیست اما دارای ارزش های مثبت است. ارزشهایی که دیده نمی شوند و اصلا قرار نیست دیده شوند و از همین رو از نگاه اطرافیان و حتی مخاطب با چهره و کاراکتری کاریکاتور گونه مواجهیم که از انجام شاید ساده ترین امور دم دستی نیز عاجز بوده و یا به شکل درستی انجامش نمی دهد.
فیلم جدید یزدانیان با همه اینها اما در مقام مقایسه با فیلم قبلیش، مقدار زیادی شخصی تر است و آنچنان که باید قابل تعمیم نیست و به نظرم همین نگاه شخصی در عین ویژگی های بارزش تبدیل به نقطه ضعف فیلم شده و دقیقا در همین قنطه است که معتقدم ناگهان درخت یک عاشقانه شخصی است. بازی قابل قبول پیمان معادی در این فیلم را نیز می بایست از نقاط قوت ان محسوب کرد. چرا که معادی به صورت کامل موفق شده تا تصویری از فرهاد را به تماشاگر ارائه دهد که بسیار باور پذیر و منطبق با همان چیزی است که کارگردان در پی اش بوده است.همچنین نباید از کنار بازی خانم زهره عباسی به نقش مادر بی تفاوت عبور کرد. این بانو نیز با نقش آفرینی درخشان خود سبب شد تا یک مادر دیگر در عرصه بازی به سینمای ایران معرفی شود. لوکیشن های بکر و زیبای شمال، دریا، خانه هایی با بافت قدیمی و نم زده که همچنان بوی نوستالژی و اصالت می دهند، مانند اثر قبلی یزدانیان حس و حال زیبایی به تماشاگر داده و به او آرامش تزریق می کنند. موسیقی متن نیز نسبت به کار قبلی پیشرفت کرده و البته موسیقی در ناگهان درخت بروز و ظهور بیشتری دارد  گویی یکی از واجبات فیلم جدید صفی یزدانیان است.
در مجموع معتقدم اگرچه ناگهان درخت با آن پایان بندی جالبش فیلم محترم و خوبی است اما اولا و در مقام مقایسه با در دنیای تو ساعت چند است برتری ویژه ای ندارد که بتوانیم ان را به عنوان یک امتیاز یا یک گام رو به جلو در کارنامه صفی یزدانیان قلمداد کنیم و دوم اینکه به نظر می رسد این فیلم نیز نگاه خود را به حضور و موفقیت در جشنواره های خارجی متمرکز کرده که البته به دلیل سادگی، صداقت، و تم عاشقانه اش به نظر می رسد حضور و نمایش های موفق و درخشانی را در رخدادهای سینمایی در عرصه بین الملل کسب کند اگرچه بعید به نظر می رسد مافیای اکران سینمای ایران فضایی را برای هر چه بیشتر و بهتر دیده شدن این فیلم در اختیار سازندگانش قرار دهد.

نساء نیکو
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

نیلوفر این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم سمفونی نهم i
بتهوون در خدمت مفاهیم دینی و معنوی | عکس
نگاهی به فیلم سمفونی نهم ساخته محمدرضا هنرمند
» بتهوون در خدمت مفاهیم دینی و معنوی
... دیدن متن »

محمدرضا هنرمند ۱۷ سال پس از آخرین ساخته اش عزیزم من کوک نیستم با ساخت سمفونی نهم که اثری متفاوت در کارنامه اش به شمار می رود وارد سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر شد. سمفونی نهم داستان زنی به رنام راحیل است. راحیل یک پزشک جراح است که پس از جراحی همسرش که منجر به مرگ او شده برای انجام آخرین خواسته اش که دفن او در روستای کوچکی از توابع کرمان است مجبور به دزدیدن جسد همسرش و حمل او به زادگاهش می شود و در این راه مردی را ملاقات می کند.
سمفونی نهم بر خلاف تصورات و همچنین سه فیلم اخیر محمدرضا هنرمند در ژانر کمدی نیست. این فیلم اثری معناگرا، دینی و دارای رگه های فلسفی از مقوله عشق و مرگ است. اما چرا نام سمفونی نهم بر این اثر نهاده شده؟ سمفونی شماره ۹ آخرین سمفونی تکمیل‌شدهٔ لودویگ فان بتهوون است، اما تِم‌ها و نغمه‌های موسیقایی آن سال‌ها قبل از تصنیفِ این اثر در ذهن آهنگساز شکل گرفته بود. از این سمفونی گاهی به‌عنوان بهترین اثر بتهوون و یکی از بهترین‌های موسیقی کلاسیک یاد می‌کنند.حتی برخی، به‌طور مطلق، این سمفونی را عظیم‌ترین و بهترین قطعهٔ موسیقی در دنیای غرب می‌دانند. این سمفونی از اولین سمفونی‌هایی است که در آن از صدای انسان استفاده شده‌است. نکته قابل توجه اما در موومان های این اثر موسیقایی وجود دارد که کاملا همراه و همگام با مفاهیم درونی فیلم است. قسمت اول در فرم سونات است و به عقیده واگنر مبارزه روح انسان را با غم و اندوه بیان می کند. موومان دوم دارای روح شاد و مستانه است. موومان سوم با سرعت آهسته شروع می شود و بیانگر عشق، امید و احساس انسان است. در این موومان لحظاتی از غم و اندوه شنیده می شود اما هر چقدر به پایان قطعه نزدیکتر می شود نواهای غمگین دورتر می شوند. این سمفونی یکی از آثاری است که در تاریخ سیاست از آن استفاده شده‌است و در میان هر دسته و هر ایدئولوژی‌ای طرفداران بسیاری دارد. فریدریش انگلس می‌گوید: «روزی که بشر سمفونی نهم را آیین رفتاریِ خود قرار دهد، آن روز بتهوون جایگاه حقیقی خود را یافته‌است.» و اتو فون بیسمارک اعتقاد داشت که: «اگر من سمفونی نهم را بیشتر گوش کرده بودم امروز بسیار شجاع‌تر بودم.» به گفتهٔ پاول فون هیندنبورگ: «امروز اشک‌های زیادی در خانواده‌های آلمانی می‌ریزد، ولی بتهوون به ما می‌آموزد که اگر کسی خود را در اختیار موسیقی او بگذارد نمی‌تواند نگون‌بخت بشود. او تسکین‌دهندهٔ رنج‌های ماست.» در زمان جنگ جهانی دوم آلمانی‌ها هر جا را اشغال می‌کردند، این سمفونی را می‌نواختند.این سمفونی برای سالگرد تولد آدولف هیتلر نیز نواخته شد. نخست‌وزیر زیمبابوه آن را به‌عنوان سرود ملی کشورش انتخاب کرد. واتیکان از این سمفونی دفاع کرد، و بالاخره سرود شادی ،موومان چهارم این سمفونی، به‌عنوان سرود رسمی اتحادیهٔ اروپا انتخاب شد.بتهوون در این سمفونیِ باکلام، از اشعار جاودانه و بشردوستانهٔ یوهان فریدریش فون شیلر استفاده کرده‌است، که این اشعار به‌ نوعی بازگویی مضمون شعر بلندِ سعدی، «بنی‌آدم اعضای یک پیکرند» است.
نگاهی به آنچه در سطور بالا راجع به سمفونی نهم بتهوون گفته شد می تواند کلید حل معماهایی باشد که در تمام طول داستان برای مخاطب به وجود می آید. اما نکته اینجاست اگر مخاطبی که با موسیقی آشنا نیست و سمفونی بتهوون را نمی شناسد به تماشای این فیلم بنشیند چگونه می خواهد این معما و پرسشها را رمزگشایی کند؟ اینجاست که تیم نویسندگان اثر شامل محمدرضا هنرمند و حامد افضلی از رخدادهای تاریخی، ملی و فرهنگی ایرانیان وام می گیرند و به سراغ کوروش و بردیا و امیر کبیر و رودکی و سامانیان می روند تا هر مخاطبی با اندک اطلاعاتی از تاریخ و فرهنگ و هنر کشور بتواند ارتباط تقریبا مناسبی با مفاهیم درون فیلم برقرار کند. ذکر این نکته نیز در اینجا ضروری می نماید که اگرچه مواجهه فرشته مرگ با انسان سالها پیشتر از این در فیلم گاهی به آسمان نگاه کن کمال تبریزی نیزدر سینمای ایران وجود داشت اما فیلم محمدرضا هنرمند چه در محتوا و چه در فرم تفاوتهای ماهوی با فیلم کمال تبریزی دارد.همانگونه که فرشته مرگ در فیلم هنرمند با بازی فرخ نژاد اشاره ای به آیات قرآن می کند که او ملک الموت نیست و همانگونه که می دانیم خداوند متعال در قرآن کریم درباره گرفتن جان انسان ،در جایی می فرماید :" خدا جان مردم را می گیرد" و در جای دیگر می فرماید :" ملک الموت (عزرائیل ) جان مردم را می گیرد." و البته در جای دیگری نیز می فرماید : "فرشتگان جان مردم را می گیرند". خدا در قرآن به روشنی بیان می کند گرفتن جان انسان ها بر عهده ی یک نفر نیست و فرشتگان، رسولانی هستند که برای گرفتن جان های کسانی که هنگام مرگشان فرا رسیده است به سوی آنها فرستاده می شوند تا جانشان را بستانند. در فیلم سمفونی نهم، مواجهه فرشته مرگ با انسان در زمان قبض روح و درگیری او با قصه آدمهایی که برای قبض روحشان مامور شده تا جایی بسط و گسترش یافته که می بینیم فرشته مرگ حتی به حالت زمینی شدن نیز می رسد و سایه اش بر روی زمین می افتد. او تلاش می کند تا به درک جدید و متفاوتی از معنای عشق برسد و البته همه اینها را فرخ نژاد به خوبی توانسته پیاده کند و باور پذیر سازد. مواجهه شخصیتهای داستان با غم و اندوه، عشق و امید و احساس، مجموعه مفاهیمی هستند که در اثر محمدرضا هنرمند وجود دارند و همانگونه که پیشتر نیز ذکر شد اساسا ویژگی هایی که سبب شده تا سمفونی نهم بتهوون از ماندگارترین آثار موسیقایی دنیا شود وجود همین مفاهیم در قسمتهای مختلف آن است.
بیان ساده و روان قصه، کارگردانی خوب با در نظر گرفتن ضرباهنگ مناسب، بازی های روان همه و همه در خدمت فیلم قرار گرفته اند و معتقدم سمفونی نهم محمدرضا هنرمند با همه ویژگی هایی که از آن بیان شد یکی از آثار قابل تامل و خوب سینمای ایران در حوزه مسائل دینی، انسانی و معنوی است و ایکاش که از اینگونه آثار در سینمای کشورمان بیشتر و بهتر ساخته شود.

ندا الماسیان طهرانی
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم قصر شیرین i
درام خانوادگی زیبا در جاده | عکس
نگاهی به فیلم قصر شیرین ساخته رضا میرکریمی
» درام خانوادگی زیبا در جاده
... دیدن متن »

جلال مرادی ۴۲ ساله در تصادفی خانواده‌ای را به قتل می‌رساند، اما تصادف در دادگاه غیرعمد شناخته می‌شود. او پس از گذراندن دوران زندان، همسر و فرزندانش را ترک کرده و به شهری دیگر می‌رود، پس از سه سال به شهرش بازمی‌گردد زیرا که زنش دچار مرگ مغزی شده‌است و اوباید سرپرستی فرزندانش را بر عهده بگیرد.
بدون تعارف از سال ۱۳۸۹ به اینسو بعد از فیلم درخشان یه حبه قند و تماشای فیلمهای امروز و دختر رضا میرکریمی مطمئن بودم که این فیلمساز و مدیر فرهنگی که چند سالی است که مسئولیت برگزاری بخش بین الملل جشنواره فجر را نیز پذیرفته دیگر نخواهد توانست فیلمی قابل اعتنا و درخور توجه بسازد. چرا که تغییر دیدگاههای این فیلمساز در دو فیلم دختر و امروز و مشغله ها و حواشی فراوانی که مدیریت بخش بین الملل جشنواره فجر برایش ایجاد کرده بود این ذهنیت را بوجود آورده بود که میرکریمی دیگر به انتهای مسیر رسیده و دیگر نمی توان رویش حساب کرد. تماشای فیلم قصر شیرین اما خط بطلانی بر همه این تحلیل ها و ذهنیت کشید و بازگشت باشکوهی را برای میرکریمی پس از یک دوره ناموفق هشت ساله رقم زد.
قصر شیرین در اصل قصه مواجهه نامتعارف پدری با دو فرزند پسر و دخترش در فضایی نامتعارف تر است. پدری که به دلیل موجهی از نظر خودش پس از تحمل دوران حبس از خانه و خانواده و زن و فرزندانش دل بریده و در شهر دیگری تشکیل خانواده داده و روزگار می گذراند تا اینکه همسرش دچار مرگ مغزی شده و او برای انتقال اتوموبیل همسرش به شهر محل سکونت خانواده اش مراجعه می کند و در آنجا اجبارا فرزندانش را تحویل می گیرد و به هیچ لطایف الحیلی نیز نمی تواند از زیر بار مسئولیت سرپرستی فرزندان که بیخبر از مرگ مغزی مادر هستند شانه خالی کند و از همین رو یک سفر جاده ای را به همراه پسر و دخترش آغاز می کند و در این مسیر هر کدامشان به درک جدیدی از روابط فیمابین و زندگی می رسند.
شاید انتخاب جاده برای پیشبرد داستان فیلم، یکی از بهترین و کارکردگرا ترین شیوه هایی بود که میر کریمی برای روایت فیلمش استفاده کرده و الحق زیبایی و تاثیر فیلم و قصه بر روی مخاطب و تماشاگر نیز تا حد زیادی ناشی از همراه شدن با شخصیتهای فیلم در سفر مذکور است. از دیگر سو بازی خیره کننده حامد بهداد در نقش جلال را باید از ویژگی های مثبت فیلم دانست که موفق شده همه ریزه کاری های این شخصیت را در بازی خوبش به تصویر بکشد و از جلال که در ابتدا شخصیت منفی ای می نماید یک شخصیت خاکستری بسازد و سبب شود تا مخاطب، جلال را نیز در ردیف یکی از لطمه دیده های داستان به قضاوت بنشیند. در همین رابطه باید از بازی بسیار زیبای دو کودک خردسال فیلم یاد کنیم. به هر حال بازی گرفتن از کودکان در فیلمها سختی های خاص خود را دارد به ویژه اینکه در قصر شیرین، دو کودک فیلم نقش های اصلی و عوامل تعیین کننده داستان را نیز بر عهده گرفته اند و الحق از پس وظایف محوله نیز به خوبی برآمده اند.
پرهیز میرکریمی از ایجاد شاخ و برگها و داستانکهای مختلف سبب شده تا با قصه ای سر راست و ساده مواجه باشیم که اساسا نمی خواهد به سمت و سوی درام های روانشناسانه و جامعه شناسانه حرکت کند و شاید همین سادگی و صراحت در بیان است که بیننده از همان ابتدا تحت فشار قصه و داستان قرار گرفته و همپای شخصیت های فیلم به گونه ای " اذیت" می شود و این اذیت شدن رهایش نمی کند تا پایان داستان. همانجا که رابطه پدر و فرزندی در نهایت شکل می گیرد و جلال به خواسته فرزندش تن می دهد و برای کمک به حیوانی که در برخورد با اتوموبیلش مصدوم شده از ماشین خارج می شود. واگویه های درونی واعترافات جلال به فرزندانش در خصوص برخی اتفاقات و اعترافات متقابل از بخشهای زیبا و تاثیر گذار قصر شیرین است که در پیشبرد داستان بسیار موثر عمل می کند.
در مجموع باید گفت قصر شیرین را نیز تا پایان روز سوم جشنواره می بایست به عنوان یکی از برگهای برنده دوره سی و هفتم و بازگشت شکوهمندانه رضا میرکریمی به سینمای ایران با یک درام خانوادگی و تا حدی اجتماعی قلمداد کرد ضمن اینکه با این فیلم می بایست همچنان حساب میرکریمی را در سینما باز نگه داریم

علی دهباشی
منتقد و روزنامه نگار

یاسمن این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم تیغ و ترمه i
فیلمی کارگاهی از یک اثر کارگاهی | عکس
نگاهی به فیلم تیغ و ترمه ساخته کیومرث پور احمد
» فیلمی کارگاهی از یک اثر کارگاهی
... دیدن متن »

کارگردان کهنه کار سینما و تلویزیون ایران در آستانه هفتاد سالگی به سراغ یک اقتباس ادبی دیگر رفته است. تیغ و ترمه برگرفته از رمان کی از این چرخ و فلک پیاده می‌شوم؟ نخستین نوشته گلرنگ رنجبر که یک تجربه کارگاهی کارگاه داستان نویسی حسین سنا پور است داستان دختری جوان به نام «ترمه» است. او در کودکی پدر خود را از دست داده و با عمویش زندگی می‌کند. مادر ترمه، لیلی، که بعد از مرگ پدرش به آمریکا مهاجرت کرده به ایران می‌آید تا تکلیف ارث و میراث او را مشخص کند. در این بین از رازهایی قدیمی و روابط آدم‌های اطراف ترمه پرده برداشته می‌شود.
کیومرث پور احمد پیش از تیغ و ترمه نیز تجربه ساخت فیلم در حوزه اقتباس ادبی را دارد که اتفاقا تجربه موفقی هم از کار درآمده است. اما تیغ و ترمه چه در محتوا و چه در ساختار متاسفانه اقتباس موفقی نبوده است. شاید یکی از دلایل آن را می بایست در متن اصلی یعنی رمان گلرنگ رنجبر جستجو کنیم. قصه کنکاش های ذهنی دک دختر جوان هنرمند که گذشته خانوادگی مبهمی داشته و او در آستانه اتخاذ حساس ترین تصمیمات زندگیش قرار دارد. این موضوع به خودی خود می تواند بسیار جذاب باشد زیرا جامعه کنونی که یک جامعه جوان است با موضوعات مبتلا به اینچنینی مواجه است و ذهن عصیانگر، پرسشگر و جستجو گر نسل جوان در عصر کنونی دچار تلاطمات فراوانی است که می بایست مورد بررسی و کنکاش جامعه شناسانه قرار بگیرد. از این منظر موضوع ترمه قابل تعمیم به بسیاری از جوانان حال حاضر عصر ما محسوب می شود اما مشکل در داستان انجایی بروز پیدا می کند که نویسنده نتوانسته داستانش را قوام درستی ببخشد و این کنکاش ها در خدمت داستان برای رفع و گشوده شدن گره های گوناگون و در یک کلام برای ابهام زدایی واقع شود.به نظر می رسد تنهایی جوان و جوانانی امثال ترمه در در جامعه حال حاضر اگر در قصه مورد تاکید بیشتری قرار می گرفت اینک با قصه متفاوت تری مواجه می بودیم اما زمانی که نویسنده مجموعه ای از موضوعات  را در داستانش به میان می آورد و در این موضوعات پی در پی فرصت انتخاب و تحلیل به مخاطبش را نیز نمی دهد طبیعتا نه تنها گره ها رفع نمی شود بلکه ابهاماتی بر پیچیدگی های قبلی نیز می افزاید. در داستان پور احمد نیز با همین ئمشکل مواجهیم. این کنکاش ها این جستجوها این تلاش ها قرار است به چه نتیجه ای برسد و به کجا ختم شود؟ عشق خیانت صداقت دوستی ها آینده مبهم زندگی مشترک مهاجرت و بسیاری از مسائل دیگر که از رمان رنجبر به فیلمنامه پور احمد نیز سرایت کرده اند و این مساله در ساختار تبدیل به معضلی شده که مخاطب نمی داند بالاخره با یک درام روانشناسانه مواجه است؟ با یک موضوع اجتماعی که نمونه اش را در محیط پیرامونی اش دیده روبروست؟ در معرض یک موضوع جامعه شناسانه و آسیب شناسی جامعه امروز قرار گرفته است؟ همه این ابهامات و سئوالات سبب می شود که مخاطب نتواند به درستی تکلیفش را با اثر جدید پور احمد دریافته تا بتواند همان خط را دنبال کند و مدام از این موضوع به آن موضوع و از اینسو به آنسو پرت می شود. ارتباطات ذهنی ترمه با پدری که در دوران طفولیت او درگذشته و ترمه در نهایت کشف و شهودهایش در می یابد که پدر بر اثر رفارهای ناشایست مادر و رفتارهای متناقض نزدیک ترین اطرافیانش تن به مرگی خود خواسته داده به پایانی منجر می شود که اصلا و ابدا با کلیت داستان منطق و همخوانی ندارد. مادری که در نهایت تصمیم می گیرد دست دختر تنهایش را بگیرد و او را از خاک بلند کند با چه هدفی و بر اثر چه پیش زمینه ای مبادرت به اینکار می کند؟ چرا باید با چنین پایانی مواجه باشیم؟ پایانی که پر از تناقض است. تناقضی که حاصل از شخصیت پردازی لیلی است. ضجه زدنهای ترمه در پایان ماجرا چه دلیلی دارد؟ آیا زمانی که او همه گره ها را به زعم خود گشوده به دلیلذ مرگ پدر پی برده به علت مهاجرت مادر و دلیل بازگشت دست یافته از خیانت نامزدش آگاه شده و فهمیده که اکنون تنهاتر و بی پناه تر از هر زمان دیگری است اینگونه اعتراض خود را به عالم و آدم اعلام می کند؟ با چه هدفی و به چه دلیلی؟  در مجموع به نظر می رسد تیغ و ترمه بیشترین لطمات را از ناحیه قصه اش متحمل شده و پور احمد نتوانسته در تبدیل رمان گلرنگ رنجبر به فیلمنامه موفق و صحیح عمل کند. و به همین دلیل با قصه ای چند پاره دارای تناقض و بی هدف مواجهیم که نمی تواند انتظارات را برآورده سازد.
ساختار فیلم نیز متاثر از متن دچار مشکلاتی است. گویی پور احمد بر خلاف تجربه درخشان دهه های گذشته اش، در فیلمهای یک دهه اخیرش اصلا چیزی به نام ضرباهنگ و تعلیق را فراموش کرده و ساختار را بیشتر دلی و حسی پیش برده تا خواست تماشاگر. به همین دلیل با فیلمی کسل کننده  طرف هستیم که گویی نشان از بی حوصلگی سازنده اش دارد. فیلمسازی که سینما را می شناسد بازیگر می سازد نبض تماشاگر را در دست دارد اما در ده سال اخیر به هر دلیلی بی حوصله و خسته شده است و گویا رسالتی را بر عهده گرفته که با همه خستگی و کرختی اش باید همچنان به فیلمسازی اش ادامه دهد.
نقطه مثبت تیغ و ترمه را تنها شاید بتوان در بازی دیبا زاهدی خلاصه کرد. بازیگر جوانی که دانش آموخته رشته معماری است و با فیلم پنج ستاره مهشید افشار زاده به سینمای ایران معرفی شد و تیغ و ترمه ششمین تجربه بازیگری حرفه ای به شمار می رود. سایر بخش های ساختاری فیلم از جمله طراحی صحنه و لباس چهره پردازی  فیلمبرداری تدوین موسیقی و غیره با احترام به دست اندرکاران بخشهای یاد شده واجد نکته ارزشمندی نیست که بخواهیم یا بتوانیم از آن یاد کنیم و در نهایت باید گفت  تیغ و ترمه نیز مثل پنجاه قدم آخر و کفشهایم کوو مجموعه پرانتز باز نقطه موثری در کارنامه کاری فیلمساز کهنه کار ما محسوب نمی شود و این فیلم نیز ادامه همان بی حوصلگی ها و دلخوری های کیومرث پور احمد از جامعه پیرامونی اش است و بس.

علی دهباشی
منتقد و روزنامه نگار

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم درخونگاه i
دفاع برای زندگی، استقبال از مرگ | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی درخونگاه ساخته سیاوش اسعدی
» دفاع برای زندگی، استقبال از مرگ
... دیدن متن »

رضا میثاق پس از هشت سال کار طاقت فرسا در ژاپن به خانه باز می گردد تا با اندوخته زحماتش زندگی خود و خانواده اش را دگرگون کند غافل از اینکه در مدت هشت سال نبودش اتفاقات دیگری در خانواده رخ داده.
سومین ساخته سیاوش اسعدی مانند دو ساخته قبلی او فیلمی اجتماعی و خیابانی از آدمهای حاشیه ای است با این تفاوت که درخونگاه نشانه های پررنگی از فیلم نوآر را با خود به همراه دارد البته به همراه برخی اشتباهات که به آن اشاره می کنم.
در خونگاه از محله‌های قدیمی تهران است که در نزدیکی بازار تهران و پیرامون خیابان پانزده خرداد قرار گرفته و امروزه خیابان شهید اکبرنژاد نام گرفته‌است. درخونگاه در قدیم در بخش «سنگلج» قرار داشت. اسماعیل فصیح، نویسنده ایرانی که خود زادهٔ محلهٔ درخونگاه است دربارهٔ این محله می‌نویسد: «بازارچه درخونگاه طهران از زمان قاجار وجود داشته، شاید اوایل «درخانقاه» بوده. نمی‌دانم؛ ولی موجودیت و مفهوم «درخونگاه» حالا برای من یک حالت فکری دوران کودکی است تا یک «بازارچه». مکانش هم البته کوچه‌ای است طرف‌های چهارراه گلوبندک. بازارچه کوچک درخونگاه هم هنوز وجود دارد. آدم‌هایی که در آنجا وجود داشتند و من را به گریه می‌انداختند یا می‌خنداندند، یا عشق می‌ورزیدند همه در ذهن من حک شده‌اند؛ ولی خب، انسان در تولید یک اثر هنری زندگی را کپی نمی‌کند، بلکه برای آن درد یا عقده طرحی مشخص می‌کند، شخصیت‌هایی می‌سازد، حال و هوایی را ایجاد می‌کند، زمینه و زمان و علت وقوع این قضایا را مشخص می‌کند و مهم‌تر از هر چیز «تز» آن را روشن می‌کند».شعبان جعفری ملقب به شعبان بی‌مخ و شعبان درخونگاه نیز متولد محله درخونگاه بود و از اواخر دهه بیست، زمانی که از یک دوره تبعید به تهران برگشت در همان‌جا ساکن ماند و باشگاهش در همان محل بود. داریوش مهرجویی کارگردان و مترجم ایرانی در درخونگاه به دنیا آمد.حمید شیرزادگان، از قهرمان‌های فوتبال دهه چهل ایران در سال ۱۳۲۰ در محله درخونگاه به دنیا آمد و در همان نزدیکی در خیابان شاپور زندگی کرد.
در لغت‌نامهٔ دهخدا آمده: درخوانگاه را شاید بتوان گفت جایگاهی که خوانی می‌گستردند و مردم را به مهمانی می‌خواندند ورهگذران را می‌پذیرفته‌اند و در میان عوام برای واژهٔ «درخونگاه» آورده اند: در تکیه درخونگاه نخلی وجود دارد که به گفته اهالی محل، به زور دعوا و خون‌ریزی به این محل آورده شده و همین خون‌ریزی علت نام‌گذاری این محله است.
همه این توضیحات که در بالا امد و البته با یک جستجوی ساده اینترنتی هم به آن دست یافت سابقه و تعاریفی از درخونگاه است که عنوان فیلم جدید سیاوش اسعدی است و البته انگونه که در تیتراز و لوگوی ابتدایی می آید ظاهرا نگاه سازندگان به انتخاب این نام همان نگاه و تعریف عوام از درخونگاه بوده و البته در همراهی با داستان فیلم به رگه هایی از تعریف لغتنامه دهخدا نیز برخورد می کنیم که با نام فیلم همراه و همگام است. در این مسیر البته فیلمنامه دچار اختلافات فاحشی در روایت تاریخی خود شده است. انگونه که در ابتدای فیلم به تماشاگر خاطر نشان می شود داستان در سال 1370 می گذرد اما تیم فیلمنامه نویس درخونگاه متشکل از نیما نادری و سیاوش اسعدی با کمال تعجب از بدیهی ترین موارد انطباق رخدادهای پیرامون قصه با سالی که داستان در آن اتفاق افتاده غافل شده اند و بعبارت دیگر هیچگونه تحقیقی را در این زمینه انجام نداده اند. افسانه سلطان و شبان سریالی بود که در دهه شصت از تلویزیون ایران پخش شد اما با کمال تعجب در این فیلم شاهد پخش آن در دهه هفتاد هستیم انهم در دورانی که پخش مجدد در تلویزیون مانند اینروزها اصلا رایج نبود. به همین مساله اضافه کنید سریال سالهای دور از خانه یا همان اوشین معروف را که آنهم قبل از سال هفتاد و در میانه دهه شصت در تولویزیون نمایش داده می شد. برخشی از دیالوگهای ملیحه درباره جنگ و بمباران و شهدا نیز بی توجه به وقوع زمان داستان و انطباق آن با تاریخ نشان از اشتباه فاحش فیلمنامه نویسان در این حوزه دارد و به همه اینها بیفزایید لوکیشنهای تعقیب و گریز رضا و ابراهیم که اساسا فاصله جفرافیایی زیادی با محله درخونگاه دارد والبته استفاده از لوکیشن آشنای زندان قصر به عنوان آسایشگاه بیماران روانی نیز ناظر به همین اشتباهات عجیب تاریخی است. با همه این مسائل اما درخونگاه خط داستانی سرراست و قابل پذیرشی دارد و البته شخصیت پردازی خوب کاراکتر رضا با بازی متفاوت و خیره کننده امین حیایی به قوت این بخش افزوده است. اینکه در سطور بالا اشاره کردم رگه هایی از فیلم نوآر در درخونگاه وجود دارد به دلیل تعاریفی است که از فیلم نوآر ارائه شده است و ویژگی هایی که برای این گونه متصور شده اند ازآن جمله می توان به این مولفه ها اشاره کرد:بسیاری از صحنه‌ها در شب می‌گذرند و نورپردازی پُر کنتراست بر صحنه‌ها حاکم است.با قاب‌بندی‌های مورب و خطوط شکسته روبرو هستیم که حس عدم ثَبات و عدم تعادل را القا می‌کند.خیابان‌های خلوت نوآر عموماً خیس و باران خورده هستند.نوآر اندوهناک است و جبری. تقدیری از پیش محتوم انگار بر پیشانی شخصیت‌ها حک شده و گریزی از آن وجود ندارد.به لحاظ روایی نیزسرگشتگی و سرخوردگی قهرمان مرد به دلیل درست پیش نرفتن برنامه اش سبب می شود که با این مولفه ها اثر جدید سیاوش اسعدی را یک نوآر بدانیم. و البته پایان بندی تکان دهنده و شگفت انگیز درخونگاه نیز مهر تاییدی است بر تقدیر محتوم شخصیت اصلی فیلم. 
بازیها اصلی ترین نقطه قوت فیلم هستند. از نقش آفرینی خیره کننده امین حیایی و پانته آ پناهی ها تا بازی خوب و اثر گذار ژاله صامتیف مهراوه شریفی نیا و نادر فلاح همه و همه در خدمت پیشبرد داستان و ساختار فیلم قرار گرفته و موفق عمل کرده اند به همه اینها تصویر برداری و نورپردازی مناسب، طراحی صحنه خوب و مسیقی جذاب فیلم را هم باید اضافه و تاکید کنیم درخونگاه فارغ از فیلمنامه پر اشتباهش دارای ساختاری منسجم منظم و حرفه ای است که بر اساس قواعد و اصول سینما پیش می رود و از این منظر می بایست این اثر را گامی مثبت و رو به جلو برای سیاوش اسعدی بعد از فیلم جیب بر خیابان جنوبی تلقی کرد اگرچه وضعیت اکران مافیایی و نازل این روزهای سینمای ایران به ما می گوید که درخونگاه توفیقی در اکران عمومی نخواهد یافت اما یکی از آثار خوب سینمای ایران و اثر مثبتی در کارنامه سازنده اش خواهد بود.

لاله محمودی
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم بنفشه آفریقایی i
مواجهه متفاوت با موقعیتی متفاوت | عکس
یادداشتی بر فیلم سینمایی بنفشه آفریقایی ساخته مونا زندی حقیقی
» مواجهه متفاوت با موقعیتی متفاوت
... دیدن متن »

دومین ساخته مونا زندی حقیقی با عنوان بنفشه آفریقایی که به فاصله 13 سال پس از فیلم نخستش عصر جمعه روانه پرده سینماها شده روایتگر داستان زنی به نام شکوه  است که به همراه همسر دومش رضا تصمیم می‌گیرند تا فریدون همسر سابقش که توسط فرزندانشان به خانه سالمندان سپرده شده‌است را به خانه خود بیاورند. این تصمیم اتفاقات جدیدی را در زندگی هر سه نفر رقم می‌زند.
مونا زندی حقیقی مانند فیلم نخستش با انتخاب سوژه ای متفاوت و قابل تامل به سراغ زنان رفته. متفاوت از این منظر که اگر چه بنفشه آفریقایی دارای سوژه و ایده ای بسیار ناب است اما اشکال در جایی خودش را نشان می دهد که با توجه به روابط و آینن و رسوم و ارتباطات فرهنگی و شرعی و عرفی و رفتاری، رویداد چنین قصه ای در بافت خانواده های ایرانی قابل پذیرش نیست. به عبارت دیگر شاید فقط اندک استثناهایی در جامعه ایرانی برای پذیرش چنین رخدادی وجود داشته باشد اما نمی توان آن را به کل تعمیم داد. انتخاب نام فیلم با توجه  به تاکیدی که در طول قصه هم بر بنفشه آفریقایی می شود کمی غریب است.بنفشه آفریقایی گیاهی است که در تیره بنفشگان قرار ندارد و فقط به دلیل شباهت ظاهری به بنفشه معروف است. این گیاه در تمام طول سال گل می‌دهد و رنگ گلبرگ‌های آن آبی، قرمز، صورتی، سفید و بنفش است و از گیاهانی است که به آسانی قابل نگهداری در گلدان به عنوان گیاه زینتی است. استنباط من از انتخاب نام فیلم این است که احتمالا حمیدرضا بابا بیگی به عنوان نویسنده فیلمنامه این فیلم تلاش داشته تا ویژگی های این گیان را به شخصیت منصور یعنی همسر سابق شکوه ارتباط دهد. پیرمردی که شاید فقط به دلیل اینکه سخت راه می رود و کسی را ندارد به گروه سالمندان شباهت پیدا کرده و از اینرو او را در کنار سالمندان نگهداری می کنند. در حالیکه در طول قصه شاهد ویژگی های جالب منصور هستیم و البته تاکید بعدی بر بنفشه آفریقایی  و ارتباطش با منصور بر نگهداری خوب از این گیاه (منصور) است. در طول قصه این نکته را به وضوح شاهد هستیم که با نگهداری  و مراقبت دلسوزانه شکوه از منصور او روز به روز شاداب تر و سر حال تر می شود و این مساله یکی از ویژگی های بنفشه آفریقایی است. اما همین انتخاب نام فیلم تا چه حدی در داستان پیش برنده است و سئوالی که اینجا برای مخاطب بوجود می آید این است که اساسا نام مذکور و تاکید بر آن چه در فیلمنامه و چه در ساختار تا چه میزان پیش برنده است؟ و از دیگر سو با توجه به فضای قصه و حتی ساختار فیلم به نظر می رسد که محور ماجرا شکوه است و نه منصور که اگر اینگونه است پس دلیل این همه تاکید بر بنفشه آفریقایی چیست؟
فیلمنامه تلاش می کند تا کنکاشی داشته باشد بر سه شخصیت اصلی فیلم در مواجهه با موقعیت جدید که همان ورود منصور به منزل رضا و شکوه است اما این کنکاش بجز در تک موقعیت هایی هیچگاه به عمق نمی رود و بسیار سطحی برگزار می شود. رابطه منصور با شکوه رابطه رضا با شکوه و رابطه رضا با منصور سه ضلع این مثلث عاطفی و عشقی را تشکیل می دهند که در موقعیت های مختلف شکل می گیرند اما نمی توانند همدیگر را کامل کنند و به همین دلیل این مثلث کامل نمی شود. تقابل منصور و رضا در موقعیت های متفاوات می توانست بسیار جذابتر و پر رنگتر باشد چرا که به هر حال در زیر متن قصه باید رقابت این دو را بر سر جلب توجه عشق قدیمی و عشق فعلی شاهد باشیم که در سطور بالا نیز تاکید کردم که این تقابل بجز در تک موقعیت هایی به چشم نیامده است. 
بازی ها نیز در این فیلم یکدست نیست. بجز فاطمه معتمد آریا که گمان دارم یک تنه بار همه فیلم را با بازی خیره کننده اش به دوش کشیده سعید آقاخانی نتوانسته به خوبی واکنش های رضا را در مواجهه با کنش های مختلف میان شکوه و منصور و حتی منصور با خودش باور پذیر سازد. رضا بابک نیز نتوانسته راکورد یکدستی از تغییرات رفتاری منصور را به دلیل توجهات و مراقبتهای شکوه و تقابلات منصور با وی به نمایش بگذارد. ضمن اینکه اساسا انتخاب لوکیشن شمال کشور هیچگونه کارکردی در پیشبرد قصه ندارد و کارگردان صرفا در چند صحنه محدود از سر سبزی و گاها فضای بارانی و ابری جغرافیای فیلمش استفاده سردستی ای به عمل آورده است. 
پایان فیلم هم از آن پایان های موجز و تاثیر گذار است که مخاطب انتظار هر مساله ای را در مواجهه با سرنوشت منصور دارد بجز مرگ او و از این منظر مرگ منصور و بازگشت رضا و شکوه به زندگی فرسوده و یکنواختی که می توانست ترمیم شود (و کارگردان نشانه های متعددی را از این رابطه فرسوده اما قابل بازگشت در مشکلات منزل رضا و شکوه نشان می دهد که از آن جمله به یکطرفه شدن تلفن، خرابی زنگ درب، دیوارهای نم کشیده و در حال فرو ریختن و ...می توان اشاره کرد)
در مجموع باید اذعان کنم ئکه مونا زندی حقیقی به سان نخستین فیلمش، نگاه و هدف خود را متوجه جشنواره های خارجی ساخته است  و همانطور که عصر جمعه در جشنواره های متعدد بین المللی درخشید و جوایز زیادی را نیز نصیب خود ساخت بدون تردید بنفشه آفریقایی نیز به این موفقیت و حتی بیشتر از عصر جمعه خواهد رسید. اگرچه فیلم شاید فرصت اکران عمومی را در کشور به دلیل ساختار فعلی اکران پیدا نکند و البته اگر اکران هم بشود بعید به نظر می رسد که بتواند فروش خوبی داشته باشد اما همینکه تیم سازنده اثر هدف گذاری خود را بر روی بازارهای آنسوی آب قرار داده و البته فیلمی سالم و فارغ از سیاه نمایی مرسوم روانه پرده کرده است قابل تحسین است. به هر حال نباید فراموش نکنیم که سینمای ایران برای نگاه داشتن نام و اعتبار خود در جشنواره های جشنواره جهانی نیاز به فیلم های جشنواره ای دارد و چه فیلمی بهتر از بنفشه آفریقایی

مجتبی محمودی شرق
منتقد و روزنامه نگار

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم سال دوم دانشکده من i
بزرگ شدن و بلوغ بی دلیل | عکس
نگاهی به فیلم سینمایی سال دوم دانشکده من ساخته رسول صدر عاملی
» بزرگ شدن و بلوغ بی دلیل
... دیدن متن »

سیزدهمین فیلم رسول صدر عاملی کارگردان ۶۴ ساله سینمای ایران که نه سال پس از آخرین فیلمش در انتظار معجزه ساخته شده بازگشتی است به سه گانه موفقی که اوی در فاصله سالهای ۷۷ تا ۸۳ با ساخت سه فیلم من ترانه پانزده سال دارم، دختری با کفشهای کتانی و دیشب باباتو دیدم آیدا.که درآن سه گانه و ان فیلم ها قصه و دغدغه های سه نوجوان مطرح بود و اینبار در سال دوم دانشکده من، صدر عاملی نگاه خود را متوجه قشر نوجوان کرده است.گفته می شود بازیگران فیلم مذکور از بین ۹۰۰ نفر انتخاب و دو چهره جدید نیز در این فیلم به سینمای ایران معرفی شده اند.
نکته مهم و شاید مشترک سال دوم دانشکده من با سه گانه مورد اشاره صدر عاملی همان بزرگ شدن آدمهای اصلی داستان است. در این فیلم نیز روند و سیری را در زندگی مهتاب به فاصله یکسال مشاهده می کنیم که سبب می شود تا او به دریافت جدیدی از زندگی برسد و مفاهیم جدیدی را از عشق، دوستی، صداقت، خانواده، و حتی ارتباطات روزمره خود کشف و تجربه کند و اصطلاحا بزرگ شود. این بزرگ شدن همان اتفاق مهمی است که  شاید سبب ایجاد بستری مناسب در فضایی روایی برای ارتباط هر چه بیشتر مخاطب با سه فیلم مورد اشاره صدر عاملی شده بود.اگرچه اینجا این مساله نمی تواند آن مطلوبیت را تکرار کند و همان کارکرد را نیز داشته باشد که به نظر می رسد دلیل اصلی آن نیز مشکلات باشد که در فیلمنامه وجود دارد چرا که فیلمنامه در ظاهر تلاش می کند قصه و بستر اصلی خود را بر رابطه مهتاب و آوا بگذارد و در نهایت به کنکاش روحی ذهنی رفتاری و عاطفی مهتاب ختم شود. اما چند پاره بودن داستان و وجود داستانک های متعددی که از پی هم ردیف می شوند با آدمهایی که نویسنده شناخت حداقلی از آنها را نیز به مخاطب داستان ارائه نمی دهد سبب می شود تا شیوه مناسب بیانی برای داستان دچار دست اندازهای متعددی شود که این مساله حداقل از نویسنده ای همچون پرویز شهبازی که تقریبا قصه همه فیلمهایش حول محور جوانان چرخیده بعید و غیر قابل قبول به نظر برسد. وجود همین داستانکها باعث شده در بخشهای زیادی از اثر، مخاطب مدام در یک کنکاش ذهنی در جستجوی کشف روابط، شناخت کاراکترها چرایی وجود و بروز ایشان و مسائلی از این دست باشد که همین کنکاش ها سبب دور شدن او از اصل ماجرا شده و تا حد زیادی از دیدگاه نویسنده و کارگردان برای نزدیک شدن به کاراکتر اصلی داستان یعنی مهتاب نیز فاصله می گیرد.این روند آنجایی فاصله خود را با مخاطب بیشتر می کند که هر چه به انتهای داستان می رسیم همه چیز گل و بلبل می شود. مهتاب فقط یک ترم تعلیق می شود و به دانشگاه باز می گردد. رابطه اش با منصور دوباره خوب می شود. علی با خانواده آوا رابطه خیلی نزدیکی پیدا می کند تا جایی که خانواده آوا بعد از تب کردن دخترشان برای انتقالش به بیمارستان علی را به یاری می طلبند و البته همه این اتفاقات خوب پس از آن قطره اشک کذایی آوا در واکنش به صحبتهای تحریک آمیز مهتاب (که با هدف بازگرداندن او به زندگی بیان می شده) صورت می گیرد.
ساختار اثر نیز متاثر از متن دچار لکنت، نوسان و بی رمقی خاصی شده که هیچ عنصر پیش برنده ای تا پایان نمی تواند این کرختی را در کلیت اثر برطرف سازد. اگرچه صدر عاملی همچون همیشه در هدایت بازیگران جوان و نوجوان بسیار موفق عمل کرده و انصافا بازیگر نقش مهتاب خاطرات خوب حضور ترانه علیدوستی و پگاه آهنگرانی را در دو فیلم صدر عاملی برای مخاطبان زنده می کند و نوید حضور یک استعداد بازیگری دیگر را به سینمای ایران اما متاسفانه باید اذعان داشت که شاید بجز نقطه قوت بازیگری فیلم اخیر صدر عاملی، نمی توان به عامل دیگری اشاره کرد. بجز فیلمبرداری و قاب های مناسب هومن بهمنش و موسیقی قابل تامل کریستف رضاعی که البته این دو عامل خوب نیز به دلیل نقایص موجود در فیلمنامه نمی توانند انگونه که باید پیش برنده باشند.
شاید اگر خود پرویز شهبازی این فیلم را می ساخت اینک با اثر متفاوتی مواجه بودیم که می شد از ان به عنوان یکی از اتفاقات مهم جشنواره سی و هفتم یاد کرد. اما فیلم فعلی هیچ اتفاقی مهمی نه در جشنواره سی و هفتم که حتی در کارنامه فیلمسازی رسول صدر عاملی به حساب نمی آید.

مجتبی محمودی شرق
منتقد و روزنامه نگار

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید