تیوال فیلم رضا
S3 : 21:02:58
: علیرضا معتمدی
: سحر دولتشاهی، علیرضا معتمدی، ستاره پسیانی، رضا داوودنژاد، افسر اسدی، سولماز غنی، نسیم میرزاده، پانته آ مرزبانیان
: کیومرث پوراحمد, علیرضا معتمدی
: علی تبریزی
: میثم مولایی
رضا از همسرش جدا شده و در تلاش است به زندگی جدیدش عادت کند اما در همین حین یک عشق تازه پیدا می کند.

گزارش تصویری تیوال از اکران مردمی فیلم رضا / عکاس: فاطمه تقوی

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از اکران خصوصی فیلم رضا / عکاس: فاطمه تقوی

... دیدن همه عکس ها »

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
زنده، چشم نواز، اصیل... در زمانه ای زندگی می کنیم که باید از دیدن یک فیلم خوب، شگفت زده شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا: وقتی خوب بودن، مؤثر نیست

نویسنده: سید ساجد متولیان

فیلم رضا به کارگردانی علیرضا معتمدی، در گروه هنر و تجربه در حال اکران است. فیلم روایتگر برشی کوتاه از زندگی رضا (با بازی علیرضا معتمدی) است که همسرش فاطی (با بازی سحر دولتشاهی) می‌خواهد از او جدا شود، اما رضا دلش به این جدایی راضی نیست.
کارگردان فیلمِ رضا، در مصاحبه‌ای در مورد فیلمش گفته است: «ایده این فیلم از جایی شروع شد که فکر کردم یک قصه عاشقانه بنویسم و فیلمی درباره یک عاشق بسازم، عاشق‌هایی که در طول تاریخ ادبیات و هنر داریم مربوط به گذشته هستند. می‌خواستم نشان دهم اگر یکی از آنها در روزگار ما بودند زندگی‌شان و واکنششان در مورد دوری از یار چطور بود. در واقع این فیلم درباره عاشق‌های امروزی است».
با در نظر داشتن این پیش‌فرض که قرار است فیلمی عاشقانه ببینم به تماشای فیلم رضا نشستم. بیشتر از این بابت کنجکاو بودم که بدانم آیا این فیلم، پیام اخلاق خاصی برای من‌ِ بیننده در بردارد؟ آیا فیلم، سبک خاصی از بودن را به مخاطبش تجویز می‌کند؟ و از همه مهم‌تر راهبرد قهرمان فیلم در مواجهه با مسائل وجودی از جمله عشق چیست و این راهبرد چقدر برای خودِ او مؤثر است؟
قهرمان فیلم رضا، مهندس معماری چهل و چند‌ساله است که در اصفهان زندگی می‌کند و کارش بازسازی خانه‌های قدیمی است، ضمن اینکه به گفته‌ی خودش شعر و داستان و نقد هم می‌نویسد. در سکانس ابتدایی فیلم در دادگاه می‌بینیم که فاطی همسر رضا می‌خواهد از او جدا شود چون «دیگر دوستش ندارد». رضا در عین درونگرایی آدم خوش‌مشربی است، با زن‌های دور و اطرافش راحت ارتباط می‌گیرد، سعی می‌کند با انسان‌ها و حیوانات مهربان باشد و در مجموع تلاشش بر این است که «آدم خوبی باشد».
بدون اینکه بخواهم در مورد رفتار رضا ارزش‌داوری‌ای از جنس خوب یا بد داشته باشم، با هدف رسیدن به پاسخ سؤالات ابتدایی می‌خواهم این موضوع را بررسی کنم که آیا تلاش رضا برای «خوب بودن» به نتیجه می‌رسد؟ به بیان دیگر آیا شیوه‌ی بودنِ رضا، او را به اهدافش در زندگی نزدیک می‌کند؟
اصلی‌ترین مسئله‌ی رضا در طول فیلم، جدا شدن همسرش فاطی از اوست و به نظر می‌رسد رضا در رابطه با زن‌های فیلم مثل دخترعمه‌اش (با بازی پانته‌آ مرزبانیان)، همکلاسی سابقش (با بازی سولماز غنی)، ویولت دختر کافه‌چی (با بازی ستاره پسیانی) و دختر اسب‌سوار (با بازی نسیم میرزاده)، به نوعی، رابطه با همسر خودش را می‌جوید. اما چیزی که در فیلم می‌بینیم این است که رضا نه از سوی همسرش و نه از سوی سایر زنان فیلم، چندان جدی گرفته نمی‌شود. شاید بهتر باشد بگوییم، خودانگاره‌ای که رضا از خودش ساخته است با آن تصویری که زنان پیرامونش از او سراغ دارند نه تنها تطابقی ندارد بلکه برای آن‌ها چندان هم جذاب نیست. برای مثال رضا خودش فکر می‌کند، آدم جالبی است و خیلی دوست دارد همکلاسی سابقش این موضوع را تأیید کند، اما آن زن نه تنها این موضوع را تأیید نمی‌کند،‌ بلکه به صراحت می‌گوید رضا اصلاً آدم جالبی نیست. در سکانس آشنایی رضا با ویولت در کافه، رضا به خیال خودش دارد به شیوه‌ی مردی جنتلمن رفتار می‌کند، اما به نظر می‌رسد این شیوه، صرفاً پا گذاشتن به درون مرزهای حریم شخصی طرف مقابل از روی ناپختگی است (مثل سؤالی که رضا در مورد مذهب ویولت می‌پرسد). رضا حتی با همسری که ادعا می‌کند عاشقش است نمی‌تواند گفت‌وگویی جدی داشته باشد. اکثر دیالوگ‌های بین رضا و فاطی، درباره‌ی موضوعات روزمره و بی‌اهمیت است. تصوری که رضا از عشق و دوست داشتن هم دارد، تا حد زیادی کودکانه و خام است. انگار از منظر رضا (و همچنین فاطی)، عشق شیء مجردی است که گاهی وجود دارد و گاهی نیست. مصداق این موضوع را در سکانس دادگاه می‌بینیم که فاطی خطاب به قاضی می‌گوید: «دیگه دوستش ندارم» و رضا هم می‌گوید: «منم دیگه دوستش ندارم». گویی دو طرف در مورد آدامسی صحبت می‌کنند که شیرینی اولیه‌اش را از دست داده است و دیگر جویدنش برایشان لذتی ندارد. رضا برای نشان دادن عشقش به فاطی، پختن غذا، قربان صدقه رفتن، اجازه دادن به او برای خوابیدن روی تخت خانه‌اش و سکوت پیشه کردن در برابر بداخلاقی‌ها و بی‌حوصلگی‌هایش را انجام می‌دهد اما آن یک کار اصلی یعنی حرف زدن را انجام نمی‌دهد. حتی از پایان‌بندی فیلم هم نمی‌توانیم مطمئن باشیم، رضا دوباره فاطی را به دست آورده است چون عملاً در طول فیلم هیچ کنش مؤثری نداشته است.
نشانه‌هایی که فیلم در اختیارمان می‌گذارد، این پاسخ را برای سؤال ابتدایی متصور می‌کند که رفتار رضا، رفتار مؤثری نیست. او با این شیوه نه تنها فاطی بلکه هیچکدام از زنان دیگری که به نوعی شانس ایجاد رابطه‌ای جدی با آن‌ها را دارد،‌ هم به دست نخواهد آورد. رضا با این شیوه صرفاً مرد بانمک گوگولی مگولی‌ای است که در پایان سرش بی‌کلاه می‌ماند. چرا اینطور است؟ چون رضا راهبرد مؤثری را برای رسیدن به هدفش انتخاب نکرده است. در جایی از فیلم می‌بینیم که مادر همسر رضا (با بازی افسر اسدی) او را به خاطر انفعال در قضیه طلاق، به بی‌غیرتی متهم می‌کند. چیزی که نماینده‌ی سنت در فیلم، از آن به «غیرت» تعبیر می‌کند در واقع همان کُنشگری و قاطعیت مردانه است که در جعبه ابزار رفتارهای رضا یافت نمی‌شود.
کارل گوستاو یونگ روانپزشک و روان‌درمانگر سوئیسی معتقد بود، ساختار روانی انسان از دو وجه مادینه (آنیما) و نرینه (آنیموس) تشکیل شده است که اولی در روان مردان و دومی در روان زنان به صورت ناخودآگاه نهفته است. به بیان دیگر، مردان مردانگی را آگاهانه زندگی می‌کنند اما زنانگی‌ای را نیز در روان خود حمل می‌کنند و زنان زنانگی را آگاهانه زندگی می‌کنند اما مردانگی‌ای را نیز در روان خود دارند. این دو وجه مردانه (آنیموس) و زنانه (آنیما) در انسان، بروزهای رفتاری دارد. آنیموس منشاء کنشگری، قاطعیت، تمرکز، حرکت و نفوذ است. در نقطه مقابل آنیما منشاء کنش‌پذیری، انفعال، پراکندگی، سکون و پذیرا بودن است. از دیدگاه یونگ در روان‌شناسی تحلیلی، رشد روانی مرد و زن زمانی متبلور می‌شود که هر کدام بتوانند این وجوه را به صورت متعادل در طول زندگی‌شان زیست کنند. افراط در هر پرورش هر کدام از این وجوه، جدا از اینکه فرد را از وضعیت تعادل خارج می‌کند، برای جنس مخالفش نیز خوشایند نیست. همان قدر که مردی که از مردانگی، صرفاً نر بودن را فهمیده است برای زنان خوشایند نیست، مردی که هیچکدام از ویژگی‌های بارز مردانه را بروز نمی‌دهد نیز برای زنان جذاب نخواهد بود. همین موضوع در مورد زنانی که رفتار مردانه افراطی یا زنانگی بیش از حد دارند نیز صادق است.
در طول فیلم می‌بینیم که راهبرد رضا در عاشقی، راهبردی آنیمایی است. زنان در وادی آنیما، بسیار باتجربه‌ترند و این موضوع را به خوبی می‌فهمند که مردی می‌خواهد با شیوه‌ی «زنانه» دل آن‌ها را به دست آورد. از این رو بعید است، زنی که از سلامت روانی برخوردار است، به راحتی در دام چنین مرد ناپخته‌ای گرفتار شود. چیزی که در رفتار رضا نمی‌بینیم، کنشگری، کله‌شقی، قاطعیت، صراحت و نبرد رودررو برای به دست آوردن فاطی است. رضا انقدر عاشق خامی است که نمی‌تواند بفهمد سردرگمی فاطی، تا حد زیادی نشأت گرفته از سردرگمی خود اوست و تا زمانی که خودش یکدل نشود، فاطی هم رامِ او نخواهد شد. چرا رضا تا این اندازه در عاشقی ناکارآمد عمل می‌کند؟ چون او از دستورِ کارِ ناکارآمد «خوب بودن» پیروی می‌کند.
کارن هورنای روان‌شناس نئوفرویدی آلمانی معتقد بود انسان در دوران کودکی سه شیوه را برای کاهش اضطراب حاصل از ارتباط با دیگران است در خود پرورش می‌دهد و اکثر افراد به یکی از این شیوه‌ها گرایش بیشتری دارند. شیوه‌ی اول، شیوه‌ی مخالفت و جدال با دیگران است. این افراد در بزرگسالی، عمدتاً افرادی سلطه‌طلب و ستیزه‌جو خواهند شد که می‌خواهند به هر قیمتی حرف خودشان را به کرسی بنشانند و دیگران را به انقیاد بکشانند. شیوه‌ی دوم شیوه‌ی موافقت و به دست آوردن دل دیگران است. این افراد در بزرگسالی، عمدتاً افرادی مهرطلب خواهند شد که می‌خواهند دیگران را به هر قیمتی از خودشان خشنود کنند. شیوه‌ی سوم شیوه‌ی اجتناب و دوری جستن از دیگران است. این افراد در بزرگسالی، عمدتاً افرادی عزلت‌طلب خواهند شد که می‌خواهند به هر قیمتی از دیگران دوری کنند و در انزوای خودشان به سر ببرند.
خوب بودن افراطی، بی‌شک دستورِ کار افراد مهرطلب است زیرا پاداش آن جلب محبت و رضایت دیگران خواهد بود. این همان وضعیتی است که رضا در طول فیلم دچارش است و به نظر می‌رسد رضا، مهرطلبی است که نومیدانه می‌کوشد با تکرار رفتارهای کودکی، دوباره مهر و محبت اُبژه عشقی (در گذشته مادر و در زمان حال همسر) را به دست آورد. رضا در دادگاه به دروغ می‌گوید: «منم دیگه دوستش ندارم» چون مهرطلبی‌اش او را وادار می‌کند فرآیند طلاق گرفتن را برای همسرش سخت نکند. رضا به دروغ به ویولت می‌گوید: «کاری برایم پیش آمده است» و قرار نهارش را با او به هم می‌زند، چون می‌خواهد «نه سیخ بسوزد و نه کباب». رضا حتی توان مطرح کردن سردرگمی‌اش درباره رابطه با ویولت را به صورت حضوری ندارد و برایش وویس می‌فرستد و وقتی که ویولت خشمگین سراغش می‌آید، فقط می‌ایستد و سیلی می‌خورد چون کماکان می‌خواهد همان «آدم خوب» همیشگی باشد. با این تفاسیر، شاید بهتر باشد بگوییم «مسلمانی رضا» که در اولین آشنایی با ویولت روی آن تأکید می‌کند و در سکانس نماز جماعت در مسجد قرار است این وجه از شخصیت رضا را پررنگ‌تر ببینیم، نه از روی آگاهی و کنشگری، بلکه از روی همان مهرطلبی و تلاش برای «آدم خوب» بودن است. تا زمانی که رضا و رضاهای جامعه با قاطعیت نشان دادن، جنگیدن، گوگولی مگولی نبودن، غیرقابل پیش‌بینی بودن و در یک کلام «خوب نبودن» (از نوع سنجیده‌اش) راحت نباشند و نتوانند آن را امتحان کنند، در زندگی زنان پیرامونشان شخصیتی فرعی محسوب خواهند شد.
شخصیت ... دیدن ادامه » رضا از منظر نمادین هم جالب توجه است. چهره‌ی رضا او را متولد اواخر دهه ۵۰ و اوایل ۶۰ نشان می‌دهد. اما او با ویژگی‌های شخصیتی رایج این نسل که یادگار بزرگ شدن در دوران جنگ است خیلی فاصله دارد. شاید بتوان از منظری خاص، رضا را جزو قهرمانان تیپیکال عصر پست‌مدرن دانست. آدمی که بیشتر دغدغه‌اش این است که «احساس خوبی داشته باشد» تا اینکه کار درست را انجام بدهد. در بخشی از گفت‌وگو با دختر عمه در مورد مهاجرت یا ماندن، رضا در انتهای صحبتش روی «ماندن و انجام دادن کارهای سخت» تأکید می‌کند. چیزی که در طول فیلم چندان مصداقی از آن در رفتار رضا نمی‌بینیم و در حد ادعا و گزافه‌گویی باقی می‌ماند. شخصی که نمی‌تواند چهار کلام حرف ساده با زنش بزند، آن وقت دم «از ماندن و انجام دادن کارهای سخت» می‌زند. از این منظر، می‌توان گفت شخصیت دخترعمه که به راحتی اولویتش را زندگی کردن در جامعه‌ای با آسایش بیشتر و فرهنگ بهتر اعلام می‌کند، اصیل‌تر و باورپذیرتر است.
ساختار فیلم را می‌توان به جهان‌بینی شخصیت رضا خیلی نزدیک دید. سکانس‌های طولانی، تصاویر با رنگ‌بندی‌های متنوع از مناطق خوش آب‌وهوای اصفهان و اطراف آن، سکانس‌پلان‌های بدون دیالوگ و کوتاه از جاذبه‌های تاریخی اصفهان با ویژگی‌های زیبایی‌شناختی شخصیت رضا همخوانی دارد. اگر قاعده تفنگ چخوف را به عنوان اصلی ضروری در داستان‌گویی بپذیریم (چخوف گفته بود: «تفنگی که در فصل اول داستانتان گفته‌اید بر دیوار آویزان است در فصل دوم یا سوم باید شلیک کند وگرنه وجودش ضرورتی ندارد»)، فیلم رضا از این تفنگ‌ها که شلیک نمی‌کنند، زیاد دارد. برای مثال شخصیت دختر اسب‌سوار که به زعم کارگردان قرار است، تکمیل‌کننده داستان رضا در مورد تولد اصفهان باشد اما بیشتر تصویری خیالی ایجاد کرده است. در عالم واقعیت، دختر اسب‌سوار خوش‌چهره که رضا را به بیمارستان می‌رساند و بر بالینش می‌نشیند و برایش طنازی می‌کند احتمالاً وجود ندارد و روایت محتمل‌تر این است که اهالی روستا، جسد مردی را که سکته کرده است پیدا می‌کنند و بعد از کفن و دفن مرحوم، اطرافیان چند صباحی برای مهندس جوان ناکام سوگواری می‌کنند و بعد از مدتی هم کسی در بحبوحه مشغله‌های روزمره دیگر یادش نمی‌ماند او که بود و چه می‌گفت و چه کار می‌کرد. این است واقعیت انسان امروزی در دنیای ابزوردی که پاسخی برای سؤال‌های غامض انسان ندارد و در برابرش خاموش است.
بعد از پایان فیلم از سالن سینما که بیرون می‌آمدم، لبخندی را بر لب تماشاچیان که اکثراً متولدین دهه ۶۰ و ۷۰ بودند مشاهده کردم که نمی‌دانستم آن را به چه چیزی تعبیر کنم. آیا از فیلم خوششان آمده بود یا از این ناراحت بودند که فیلم در پایان، آن‌ها را به قرار و سرانجامی نرسانده است؟ خودم از تماشای فیلم پشیمان نبودم.. پس با خودم گفتم، تو آن چیزی را که از فیلم فهمیده‌ای در قالب نوشتاری آماده و منتشر کن و نگران بقیه‌اش نباش. اگر این نوشتار، حتی به یک نفر هم کمک کند که انسان بهتری باشد، کاری را که مؤثر بوده است انجام داده‌ای.
آقا پرچم شما بالا :)
۱۸ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر من فیلم متوسطی بود و حرف زیادی برای گفتن نداشت
سید ساجد متولیان این را خواند
فاطمه فریمانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید