تیوال فیلم سورنجان
S3 : 02:29:47
: محمدرضا رسولی
: صحرا رمضانیان
: بهدخت ولیان، امیربهادر اورعی، مهدخت مولایی و میلاد کیمرام
: هادی علی محمدی
: روح الله انصاری
: فردین خلعتبری
: علی عظیم زاده طهرانی
سه همدانشگاهی پس از سالها در خانه ای مرموز با هم ملاقات می کنند، درحالیکه ازدواج کرده اند. در خانه قدیمی رازهایی برملا می شود...

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
وقتی تو زندگیت یه رازی داری، انگار توی تار عنکبوت گیر کردی و رازت مثل عنکبوت هر روز بهت نیش میزنه تا نتونی هیچ تلاشی بکنی و کم کم ضعیف و ضعیف تر بشی تا بمیری. از ترس اینکه کسی دیگه توی این تار گیر نکنه اجازه نمیدی هیچ کسی بهت نزدیک بشه و همه رو از خودت میرونی بدون اینکه بفهمن چرا چون اونا تار رو نمیبینن و فقط تو رو میبینن که بین زمین و آسمون معلقی و هیچ کاری نمیکنی. اونا بهت نزدیک نمیشن چون بهشون اجازه نمیدی. ولی وقتی یکی از روی تصادف یا حماقت یا هرچی بیاد کنارت و با تارهات برخورد کنه اون وقت میفهمی که چقدر این نخ ها سست بودن و راحت پاره شدن. تاری که تنهایی نمیشد تکونش داد با حضور یک نفر دیگه گسسته می شه و تو رو رها میکنه. در اون زمان دیگه از دست عنکبوت هم کاری ساخته نیست. بعد اینکه از تارها رها میشی تعجب میکنی که چطور سالها گرفتار این بندهای سست شده بودی ... دیدن ادامه » و از هیچ کسی کمک نمیخواستی.
رازها مثل تارهای عنکبوت آدم رو فلج میکنن.
امیرمسعود فدائی، امیر مسعود و M... این را خواندند
زهره طالبی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر محمد رضا رسولی و همراهانش در فیلم سورنجان
سورنجان در درجه نخست، لوکیشن زیبایی دارد: خانه ای قدیمی با حیاطی پر درخت. وسایل خانه، چوبی و نشان دهنده اصالتی دیرینه هستند. اما پاییز درختان حیاط، برگ های همه جا رها شده، استخر خالی و خود کهنگی وسایل، نشان از سردی زندگی اهالی خانه دارد. زندگی پر تپش در این خانه ی اعیانی، جاری نیست. مرد خانواده که به پشتوانه ی ثروت موروثی، فقط کتاب می خواند، بی آن که این خواندن ها، هیچ ثمره ای داشته باشد. همسری که خانه و حیاط را رها کرده و در حریم خصوصی گلخانه اش، سورنجان می کارد، گلی شبیه زعفران که در "پاییز" گل می دهد. مهمان شدن زوجی به خانه پاییزی و سرد آنها، یکنواختی شان را به هم می زند و رازهای نگفته زن و شوهر را برملا می کند.تنش بین این چهار نفر، زیبا و دیدنی است. زیباترین نمای این تنش دراماتیک، لحظه است که ... دیدن ادامه » زن مهمان، پس از این که از همسرش به خاطر ورود بی اجازه به گلخانه زن میزبان کتک می خورد، وارد اتاق خصوصی مرد میزبان می شود؛ در می زند و مرد میزبان که تا به حال، حتی همسرش را به آن اتاق راه نداده، در به روی زن مهمان می گشاید. زن وارد می شود و در بسته می شود. ای کاش فیلم در حوالی همین سکانس تمام می شد و کارگردان برای نتیجه گیری مثبت فیلم زیاد عجله نمی کرد. کارگردان هر چه در تعلیق سکانس های آغازین و میانی می کوشد، در گره باز کردن های پایانی شتاب می کند. جایی برای فکر و تخیل مخاطب نمی گذارد، طوری که در پایان فیلم، آدم فکر می کند برای این پایان و نتیجه گیری، نیازی به این "خانه مرموز" و این همه تعلیق و کشمکش نبود؛ کار در یک آپارتمان دو خوابه هشتاد متری در مرکز شهر هم انجام می شد و قصه به سرانجام می رسید. چرخش یکباره مرد در پایان داستان از شخصیت سرد و بی روح، به مرد عاشقی که در گلخانه، به بی رمق ترین شکل ممکن، به همسرش "دوستت دارم" می گوید و آن کادوی مسخره را می دهد، آب سردی بود که بر آتش داستان ریخته شد. تک گویی زن روی تصویر نیز در پایان فیلم، همان حکایت را داشت و از همه ی اینها بدتر و ضعیف تر: نمای نهایی مرد خوابیده در بستر و زن مشغول در آشپزخانه! اگر از اول فیلم کارگردان یا نویسنده به ما می گفت که تصویر مد نظرش از خانواده خوشبخت همین است، تکلیف کار را روشن کرده بود و خیال ما را از از ابهام مساله ی خوشبختی فردی و زناشویی راحت می کرد: زنان کافی است بهره ای از زیبایی داشته باشند و پس از آن بگردند تا مردی با نیای ثروتمند بیابند که اگر مردشان سر "کار" هم نرفت، ثروت موروثی پاسخ گوی گذران زندگیشان باشد؛ بچه یا بچه هایی بزایند تا گرمابخش زندگیشان بشود و به هر دلیل "موهومی"، به فکر پیشگیری از حاملگی یا سقط جنین هم نیفتند. همین و بس! اگر کدورتی هم پیش آمد، برای آشتی کنان، یک دست لیوان شیشه ای ارزان قیمت که همسرتان تا به حال نیاز داشته و حجب یا غرور زنانه (فرقی نمی کند!)، مانع از گفتنش شده، کفایت می کند؛ مهم این است که خودتان خریده باشید و کادوپیچش کرده باشید!
با همه دل آزردگی من از پایان فیلم، به جرات و صداقت باید اعتراف کنم سورنجان، فیلم زیبایی است: بازی هر چهار بازیگر، ستودنی است. موسیقی فیلم در حد موسیقی فاخر فیلم های کلاسیک است. چیدن عناصر صحنه با وسواس خاصی صورت گرفته. فیلم برداری فکر شده و تدوین فیلم از ریتم دلنشینی بهره مند است. کشش دراماتیک داستان (جز در در پایان) عالی است. به طور کلی، تماشای فیلم سورنجان، با اسم زیبایش، تجربه قشنگی است که به دیدنش می ارزد. چه بسا، خرده گیری من هم، از کم دانشی باشد و دوستان دیگر، نظر دیگری داشته باشند.
شخصا هرچه در اینترنت و صفحات سینمایی، دنبال نقدی، حتی "یک نقد" مختصر بر فیلم سورنجان گشتم، چیزی نیافتم و سکوت منتقدان حرفه ای فیلم را، حداقل در فضای مجازی، نشان از کم لطفی آنها می دانم تا ضعف بنیادی فیلم، آن قدر که ارزش هیچ توجهی از ناحیه ی منتقدان را نداشته باشد! اگر آنها می نوشتند، دست کم، من کم سواد، درک بهتری پیدا می کردم.
من هم دنبال نقد سورنجان گشتم. خیلی خوب نوشتید. من ادبیات مخصوص نقد فیلم رو ندارم. اما چند باگ عجیب داشت. در شرایط نرمال یه آدمیزادی خیلی باید گریه کند تا به هق هق بیفتد. و در این فیلم سوژه 15 ثانیه از شروع اشک ریزانش نگذشته بود که ادای هق هق درمیاورد!
مدل ... دیدن ادامه » نزدیک و دور شدن زوج اصلی هم کمی دور از زندگی نرمال بود. به نظر میرسید زنی که خودخواسته بستر مشترک رو ترک کرده در سکانس پایانی از مرد اجازه میگیرد که در تخت مشترک بخوابد!
کلا جز بازی بهدخت ولیان و لوکیشن زیبا که هم نوستالژیک بود هم پائیزی، چیز دیگری خواستنی نبود!
۰۳ مهر
درود بر شما و ممنون از نظرتون. امید که بیشتر بنویسید.
۱۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید