تیوال هنر و تجربه
S3 : 13:59:54

نسیمی با بوی هنر و تجربه

شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ تیوال در راستای حمایت از آثار سینمایی هنری تجربی (کوتاه، مستند، تجربی) و ترویج و شناساندن آثار هنری و مستقل با ایجاد بخشی مهم و مجزا با عنوان "تیوال هنر و تجربه" تصمیم دارد فصل نوینی در مسیر پر پیچ و خم حمایت از این آثار بگشاید و طرحی نو دراندازد.
اینجا صرفا یک محل برای تبلیغات نیست، اینجا صرفا یک محل برای پوشش خبری نیست، قرار است اینجا پاتوقی برای اهالی هنر و تجربه باشد، پاتوقی برای مستندسازان، برای فیلمسازان کوتاه و تجربی، یک شبکه اجتماعی برای بهتر دیدن، بهتر شناختن و بهتر فکر کردن..

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
محشر... معرکه... عالی... و به نظرم جزء افتخارات گروه سینمای هنر و تجربه اکران این فیلم نازنین بود...
سحر لیلی ئیون، رامین غفرانی و نرگس این را خواندند
رضا بولو و آقای سوبژه (محمد لهاک) این را دوست دارند
اقاااا کجایی شما پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۳ روز پیش، شنبه
ارادتمندم آقای لهاک

نرگس خانوم فرداشب ساعت ۱۰ سینما فرهنگ اکران داره
۳ روز پیش، شنبه
ممنون از شما.برنامه م جور نشد هم لیستش رو پیدا میکنم
۳ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صبا: شما با سوت بزن من برات سه سوت مى زنم...!
گلبرگ کامروز(گافکا) و parisanov21 این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فرزاد جعفریان
درباره مستند پنج i
از دید من قسمت های مستند طورش و اونها که مربوط به اصل کار میشد مثل وقایع مربوط به ساعت خیلی خوب بود علی رغم اینکه بعضی جاها خسته کننده میشد ولی داستانک های بی ربطی که خواسته بودن به فیلم پیوند بزنن ارزش مستند رو پایین آورده بود
یه تریپ فیلمبرداری هلی کم طوری فوق العاده زیبا هم آخرش داشت :)
به نظرم اگه میخواید فیلم رو ببینید این لینک رو بعدش ببینید تا جذابیت های کار براتون حفظ شه :

http://www.dana.ir/news/682072.html/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%B2%D8%AF--%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%AA-800-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1
فرزادجان یباشکی لینک رو تا آخر خوندم :)))
۱۲ خرداد
گفتم تا رفتی یه چرتی بزنی، تقلب رو استاد کنم بره :))))
۱۲ خرداد
:)))))
۱۲ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
parisanov21
درباره مستند اسرار دریاچه i
یک مستند بینظیر و لایق جوایز بیشمار. اغراق نیست اگه بگم در حین تماشا بی اختیار دهانم از این همه شکوه باز مونده بود. جذابیت های نفسگیر منطقه به خوبی در تصاویر نشان داده شده و خوشحالم که در آستانه سفر به این منطقه شانس دیدن این مستند رو پیدا کردم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرضیه سیاوش کیا
درباره فیلم رضا i
خیلللللی دلپذیر
رها
دوست داشتنی
من یک الکی خوش شاعر مسلک ام و قانع
M...
درباره مستند اسرار دریاچه i
مستند خوبیه فقط اینکه اگر در خانه هنرمندان به تماشا مینشینید در جریان باشید که :
بعد از نیم ساعت از شروع پخش فیلم ، اجازه ورود به داخل سالن میدن . و متاسفانه چون اکثرا رعایت نمیکنن (وسطش رفت و آمد میکنن ، دنبال گروه دوستاشون هستن چراغ قوه دوربینو میگیرن رو تماشاچیها، بلند صدا میزنن همو و با چن کیلو چیپس و پفک وارد میشن )اگر تو این شرایط تمرکز کردن براتون سخته ، به احتمال زیاد چیزی متوجه نمیشوید چرا که فیلم جنبه روایتی دارد .
امیر مسعود، حمیدرضا مرادی و zeinab tabrizi این را خواندند
سیدمهدی، رضا تهوری و رضا غیوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مستند اسرار دریاچه
فوق العاده شگفت آور ، حیرت انگیز و پر رمز و راز است .
و فیلمبرداری درخشانش مبهوت کننده
به به چقدر خوشحال کننده است که بعد از مدتها دوری معلم بزرگوارم از تیوال به پیشنهادشان یک فیلم تماشایی را ببینم.
ممنون از حضور پر مهرتان
۰۱ خرداد
دیکه سانسی برای تهران ندارن ؟
۲۸ خرداد
امروز، سه شنبه ساعت ۱۷ خانه هنرمندان اکر ان داره
۲۸ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم درس میتونست یه فیلم کوتاه فوق العاده باشه ولی حیف که در انتها ترجیح داد متملق و شعاری باشه تا حقیقت گرا..
کلا تا اونجا که یادم میاد باکس ضعیفی بود
به نظرم "درس" هم یکی از نازل ترین کارهای باکس بود.
اگه اشتباه نکنم فیلم اول "سوما" بود، یه جاهایی حس اضطراب و درماندگی دختر خوب ساخته شده بود
۳۰ اردیبهشت
شرمنده
"اینجا جاده ها پایانی ندارد" منظورم بود، همون که دختره توی جاده به دنبالش مادرش میرفت
"تو فقط مادرم باش" هم در واقع ایده اولیه فیلم بلند "مادری" بود.

بله باکس "فیلم های کوتاه بهاری" بهتر بود خود خود "سیندرلا" والبته ... دیدن ادامه » "مانیکور".
"زونا" ، "خوابگردها" و "بدو رستم بدو" هم ارزش دیدن داشتند

"گلدن تایم" رو هم به نظرم نباید فیلم کوتاه به حساب آورد. یه فیلم بلند با 12 اپیزود.
و به همین خاطر هم فیلم خوبی نبود
۳۰ اردیبهشت
تا جاییکه یادمه به جز" الان "بقیه شو خیلی دوست نداشتم
۳۰ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
parisanov21
درباره مستند جنبل i
انتظار داشتم جنبه مستندش بیشتر باشه اما خوب بود لذت بردم موسیقی و چشم اندازهای زیبای جزیره هرمز عالی بود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زنده، چشم نواز، اصیل... در زمانه ای زندگی می کنیم که باید از دیدن یک فیلم خوب، شگفت زده شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رویا کاظمی
درباره فیلم رضا i
فیلم جالبی بود. کرختی، رضایت به اتفاقات در لحظه، mellow بودن و گونه ای تنوع طلبی به خوبی در شخصیت اصلی جریان داشت.
شخصیت ها دلنشین و روابط تا حد زیادی دراومده بود.
از طرف دیگه، سرگشتگی که در فاطی بود اون رفتنها و اومدنها بین این دو نفر رو توجیح می‌کرد.
البته صحنه‌ای در فیلم هست که مادر فاطی وسط یه بیابونی به دیدن رضا می‌یومد، هم در تدوین و صدابرداری ناهماهنگی داشت و هم انگار به دلیل ملاحظات و سانسور، شرایط و حال فاطی درست و حسابی گفته نمی‌شد.
میکس دو روایت (داستان فیلم و داستانی که رضا می نوشت) مقداری افت و خیز داشت و گاهی ریتم فیلم رو به هم می‌ریخت. این افت ریتم چند جای دیگه هم بود، اما در کل قصه حال و احوال رضا ما رو دنبال خودش می‌کشید.
فیلم خیلی خوش رنگ و لعاب و طراحی صحنه و لباس و لوکیشن ها باسلیقه بود.
در پایان اینکه، نوشته‌های علیرضا معتمدی ... دیدن ادامه » رو آن زمان که پیگیر مجله فیلم بودم، می‌خوندم و این فیلم تجدید خاطره‌ای شد از یاران قدیم که با قلمشون، سلیقه سینمایی ماها رو می‌ساختند.
امیر مسعود و علی جباری این را خواندند
آقامیلاد طیبی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا: وقتی خوب بودن، مؤثر نیست

نویسنده: سید ساجد متولیان

فیلم رضا به کارگردانی علیرضا معتمدی، در گروه هنر و تجربه در حال اکران است. فیلم روایتگر برشی کوتاه از زندگی رضا (با بازی علیرضا معتمدی) است که همسرش فاطی (با بازی سحر دولتشاهی) می‌خواهد از او جدا شود، اما رضا دلش به این جدایی راضی نیست.
کارگردان فیلمِ رضا، در مصاحبه‌ای در مورد فیلمش گفته است: «ایده این فیلم از جایی شروع شد که فکر کردم یک قصه عاشقانه بنویسم و فیلمی درباره یک عاشق بسازم، عاشق‌هایی که در طول تاریخ ادبیات و هنر داریم مربوط به گذشته هستند. می‌خواستم نشان دهم اگر یکی از آنها در روزگار ما بودند زندگی‌شان و واکنششان در مورد دوری از یار چطور بود. در واقع این فیلم درباره عاشق‌های امروزی است».
با در نظر داشتن این پیش‌فرض که قرار است فیلمی عاشقانه ببینم به تماشای فیلم رضا نشستم. بیشتر از این بابت کنجکاو بودم که بدانم آیا این فیلم، پیام اخلاق خاصی برای من‌ِ بیننده در بردارد؟ آیا فیلم، سبک خاصی از بودن را به مخاطبش تجویز می‌کند؟ و از همه مهم‌تر راهبرد قهرمان فیلم در مواجهه با مسائل وجودی از جمله عشق چیست و این راهبرد چقدر برای خودِ او مؤثر است؟
قهرمان فیلم رضا، مهندس معماری چهل و چند‌ساله است که در اصفهان زندگی می‌کند و کارش بازسازی خانه‌های قدیمی است، ضمن اینکه به گفته‌ی خودش شعر و داستان و نقد هم می‌نویسد. در سکانس ابتدایی فیلم در دادگاه می‌بینیم که فاطی همسر رضا می‌خواهد از او جدا شود چون «دیگر دوستش ندارد». رضا در عین درونگرایی آدم خوش‌مشربی است، با زن‌های دور و اطرافش راحت ارتباط می‌گیرد، سعی می‌کند با انسان‌ها و حیوانات مهربان باشد و در مجموع تلاشش بر این است که «آدم خوبی باشد».
بدون اینکه بخواهم در مورد رفتار رضا ارزش‌داوری‌ای از جنس خوب یا بد داشته باشم، با هدف رسیدن به پاسخ سؤالات ابتدایی می‌خواهم این موضوع را بررسی کنم که آیا تلاش رضا برای «خوب بودن» به نتیجه می‌رسد؟ به بیان دیگر آیا شیوه‌ی بودنِ رضا، او را به اهدافش در زندگی نزدیک می‌کند؟
اصلی‌ترین مسئله‌ی رضا در طول فیلم، جدا شدن همسرش فاطی از اوست و به نظر می‌رسد رضا در رابطه با زن‌های فیلم مثل دخترعمه‌اش (با بازی پانته‌آ مرزبانیان)، همکلاسی سابقش (با بازی سولماز غنی)، ویولت دختر کافه‌چی (با بازی ستاره پسیانی) و دختر اسب‌سوار (با بازی نسیم میرزاده)، به نوعی، رابطه با همسر خودش را می‌جوید. اما چیزی که در فیلم می‌بینیم این است که رضا نه از سوی همسرش و نه از سوی سایر زنان فیلم، چندان جدی گرفته نمی‌شود. شاید بهتر باشد بگوییم، خودانگاره‌ای که رضا از خودش ساخته است با آن تصویری که زنان پیرامونش از او سراغ دارند نه تنها تطابقی ندارد بلکه برای آن‌ها چندان هم جذاب نیست. برای مثال رضا خودش فکر می‌کند، آدم جالبی است و خیلی دوست دارد همکلاسی سابقش این موضوع را تأیید کند، اما آن زن نه تنها این موضوع را تأیید نمی‌کند،‌ بلکه به صراحت می‌گوید رضا اصلاً آدم جالبی نیست. در سکانس آشنایی رضا با ویولت در کافه، رضا به خیال خودش دارد به شیوه‌ی مردی جنتلمن رفتار می‌کند، اما به نظر می‌رسد این شیوه، صرفاً پا گذاشتن به درون مرزهای حریم شخصی طرف مقابل از روی ناپختگی است (مثل سؤالی که رضا در مورد مذهب ویولت می‌پرسد). رضا حتی با همسری که ادعا می‌کند عاشقش است نمی‌تواند گفت‌وگویی جدی داشته باشد. اکثر دیالوگ‌های بین رضا و فاطی، درباره‌ی موضوعات روزمره و بی‌اهمیت است. تصوری که رضا از عشق و دوست داشتن هم دارد، تا حد زیادی کودکانه و خام است. انگار از منظر رضا (و همچنین فاطی)، عشق شیء مجردی است که گاهی وجود دارد و گاهی نیست. مصداق این موضوع را در سکانس دادگاه می‌بینیم که فاطی خطاب به قاضی می‌گوید: «دیگه دوستش ندارم» و رضا هم می‌گوید: «منم دیگه دوستش ندارم». گویی دو طرف در مورد آدامسی صحبت می‌کنند که شیرینی اولیه‌اش را از دست داده است و دیگر جویدنش برایشان لذتی ندارد. رضا برای نشان دادن عشقش به فاطی، پختن غذا، قربان صدقه رفتن، اجازه دادن به او برای خوابیدن روی تخت خانه‌اش و سکوت پیشه کردن در برابر بداخلاقی‌ها و بی‌حوصلگی‌هایش را انجام می‌دهد اما آن یک کار اصلی یعنی حرف زدن را انجام نمی‌دهد. حتی از پایان‌بندی فیلم هم نمی‌توانیم مطمئن باشیم، رضا دوباره فاطی را به دست آورده است چون عملاً در طول فیلم هیچ کنش مؤثری نداشته است.
نشانه‌هایی که فیلم در اختیارمان می‌گذارد، این پاسخ را برای سؤال ابتدایی متصور می‌کند که رفتار رضا، رفتار مؤثری نیست. او با این شیوه نه تنها فاطی بلکه هیچکدام از زنان دیگری که به نوعی شانس ایجاد رابطه‌ای جدی با آن‌ها را دارد،‌ هم به دست نخواهد آورد. رضا با این شیوه صرفاً مرد بانمک گوگولی مگولی‌ای است که در پایان سرش بی‌کلاه می‌ماند. چرا اینطور است؟ چون رضا راهبرد مؤثری را برای رسیدن به هدفش انتخاب نکرده است. در جایی از فیلم می‌بینیم که مادر همسر رضا (با بازی افسر اسدی) او را به خاطر انفعال در قضیه طلاق، به بی‌غیرتی متهم می‌کند. چیزی که نماینده‌ی سنت در فیلم، از آن به «غیرت» تعبیر می‌کند در واقع همان کُنشگری و قاطعیت مردانه است که در جعبه ابزار رفتارهای رضا یافت نمی‌شود.
کارل گوستاو یونگ روانپزشک و روان‌درمانگر سوئیسی معتقد بود، ساختار روانی انسان از دو وجه مادینه (آنیما) و نرینه (آنیموس) تشکیل شده است که اولی در روان مردان و دومی در روان زنان به صورت ناخودآگاه نهفته است. به بیان دیگر، مردان مردانگی را آگاهانه زندگی می‌کنند اما زنانگی‌ای را نیز در روان خود حمل می‌کنند و زنان زنانگی را آگاهانه زندگی می‌کنند اما مردانگی‌ای را نیز در روان خود دارند. این دو وجه مردانه (آنیموس) و زنانه (آنیما) در انسان، بروزهای رفتاری دارد. آنیموس منشاء کنشگری، قاطعیت، تمرکز، حرکت و نفوذ است. در نقطه مقابل آنیما منشاء کنش‌پذیری، انفعال، پراکندگی، سکون و پذیرا بودن است. از دیدگاه یونگ در روان‌شناسی تحلیلی، رشد روانی مرد و زن زمانی متبلور می‌شود که هر کدام بتوانند این وجوه را به صورت متعادل در طول زندگی‌شان زیست کنند. افراط در هر پرورش هر کدام از این وجوه، جدا از اینکه فرد را از وضعیت تعادل خارج می‌کند، برای جنس مخالفش نیز خوشایند نیست. همان قدر که مردی که از مردانگی، صرفاً نر بودن را فهمیده است برای زنان خوشایند نیست، مردی که هیچکدام از ویژگی‌های بارز مردانه را بروز نمی‌دهد نیز برای زنان جذاب نخواهد بود. همین موضوع در مورد زنانی که رفتار مردانه افراطی یا زنانگی بیش از حد دارند نیز صادق است.
در طول فیلم می‌بینیم که راهبرد رضا در عاشقی، راهبردی آنیمایی است. زنان در وادی آنیما، بسیار باتجربه‌ترند و این موضوع را به خوبی می‌فهمند که مردی می‌خواهد با شیوه‌ی «زنانه» دل آن‌ها را به دست آورد. از این رو بعید است، زنی که از سلامت روانی برخوردار است، به راحتی در دام چنین مرد ناپخته‌ای گرفتار شود. چیزی که در رفتار رضا نمی‌بینیم، کنشگری، کله‌شقی، قاطعیت، صراحت و نبرد رودررو برای به دست آوردن فاطی است. رضا انقدر عاشق خامی است که نمی‌تواند بفهمد سردرگمی فاطی، تا حد زیادی نشأت گرفته از سردرگمی خود اوست و تا زمانی که خودش یکدل نشود، فاطی هم رامِ او نخواهد شد. چرا رضا تا این اندازه در عاشقی ناکارآمد عمل می‌کند؟ چون او از دستورِ کارِ ناکارآمد «خوب بودن» پیروی می‌کند.
کارن هورنای روان‌شناس نئوفرویدی آلمانی معتقد بود انسان در دوران کودکی سه شیوه را برای کاهش اضطراب حاصل از ارتباط با دیگران است در خود پرورش می‌دهد و اکثر افراد به یکی از این شیوه‌ها گرایش بیشتری دارند. شیوه‌ی اول، شیوه‌ی مخالفت و جدال با دیگران است. این افراد در بزرگسالی، عمدتاً افرادی سلطه‌طلب و ستیزه‌جو خواهند شد که می‌خواهند به هر قیمتی حرف خودشان را به کرسی بنشانند و دیگران را به انقیاد بکشانند. شیوه‌ی دوم شیوه‌ی موافقت و به دست آوردن دل دیگران است. این افراد در بزرگسالی، عمدتاً افرادی مهرطلب خواهند شد که می‌خواهند دیگران را به هر قیمتی از خودشان خشنود کنند. شیوه‌ی سوم شیوه‌ی اجتناب و دوری جستن از دیگران است. این افراد در بزرگسالی، عمدتاً افرادی عزلت‌طلب خواهند شد که می‌خواهند به هر قیمتی از دیگران دوری کنند و در انزوای خودشان به سر ببرند.
خوب بودن افراطی، بی‌شک دستورِ کار افراد مهرطلب است زیرا پاداش آن جلب محبت و رضایت دیگران خواهد بود. این همان وضعیتی است که رضا در طول فیلم دچارش است و به نظر می‌رسد رضا، مهرطلبی است که نومیدانه می‌کوشد با تکرار رفتارهای کودکی، دوباره مهر و محبت اُبژه عشقی (در گذشته مادر و در زمان حال همسر) را به دست آورد. رضا در دادگاه به دروغ می‌گوید: «منم دیگه دوستش ندارم» چون مهرطلبی‌اش او را وادار می‌کند فرآیند طلاق گرفتن را برای همسرش سخت نکند. رضا به دروغ به ویولت می‌گوید: «کاری برایم پیش آمده است» و قرار نهارش را با او به هم می‌زند، چون می‌خواهد «نه سیخ بسوزد و نه کباب». رضا حتی توان مطرح کردن سردرگمی‌اش درباره رابطه با ویولت را به صورت حضوری ندارد و برایش وویس می‌فرستد و وقتی که ویولت خشمگین سراغش می‌آید، فقط می‌ایستد و سیلی می‌خورد چون کماکان می‌خواهد همان «آدم خوب» همیشگی باشد. با این تفاسیر، شاید بهتر باشد بگوییم «مسلمانی رضا» که در اولین آشنایی با ویولت روی آن تأکید می‌کند و در سکانس نماز جماعت در مسجد قرار است این وجه از شخصیت رضا را پررنگ‌تر ببینیم، نه از روی آگاهی و کنشگری، بلکه از روی همان مهرطلبی و تلاش برای «آدم خوب» بودن است. تا زمانی که رضا و رضاهای جامعه با قاطعیت نشان دادن، جنگیدن، گوگولی مگولی نبودن، غیرقابل پیش‌بینی بودن و در یک کلام «خوب نبودن» (از نوع سنجیده‌اش) راحت نباشند و نتوانند آن را امتحان کنند، در زندگی زنان پیرامونشان شخصیتی فرعی محسوب خواهند شد.
شخصیت ... دیدن ادامه » رضا از منظر نمادین هم جالب توجه است. چهره‌ی رضا او را متولد اواخر دهه ۵۰ و اوایل ۶۰ نشان می‌دهد. اما او با ویژگی‌های شخصیتی رایج این نسل که یادگار بزرگ شدن در دوران جنگ است خیلی فاصله دارد. شاید بتوان از منظری خاص، رضا را جزو قهرمانان تیپیکال عصر پست‌مدرن دانست. آدمی که بیشتر دغدغه‌اش این است که «احساس خوبی داشته باشد» تا اینکه کار درست را انجام بدهد. در بخشی از گفت‌وگو با دختر عمه در مورد مهاجرت یا ماندن، رضا در انتهای صحبتش روی «ماندن و انجام دادن کارهای سخت» تأکید می‌کند. چیزی که در طول فیلم چندان مصداقی از آن در رفتار رضا نمی‌بینیم و در حد ادعا و گزافه‌گویی باقی می‌ماند. شخصی که نمی‌تواند چهار کلام حرف ساده با زنش بزند، آن وقت دم «از ماندن و انجام دادن کارهای سخت» می‌زند. از این منظر، می‌توان گفت شخصیت دخترعمه که به راحتی اولویتش را زندگی کردن در جامعه‌ای با آسایش بیشتر و فرهنگ بهتر اعلام می‌کند، اصیل‌تر و باورپذیرتر است.
ساختار فیلم را می‌توان به جهان‌بینی شخصیت رضا خیلی نزدیک دید. سکانس‌های طولانی، تصاویر با رنگ‌بندی‌های متنوع از مناطق خوش آب‌وهوای اصفهان و اطراف آن، سکانس‌پلان‌های بدون دیالوگ و کوتاه از جاذبه‌های تاریخی اصفهان با ویژگی‌های زیبایی‌شناختی شخصیت رضا همخوانی دارد. اگر قاعده تفنگ چخوف را به عنوان اصلی ضروری در داستان‌گویی بپذیریم (چخوف گفته بود: «تفنگی که در فصل اول داستانتان گفته‌اید بر دیوار آویزان است در فصل دوم یا سوم باید شلیک کند وگرنه وجودش ضرورتی ندارد»)، فیلم رضا از این تفنگ‌ها که شلیک نمی‌کنند، زیاد دارد. برای مثال شخصیت دختر اسب‌سوار که به زعم کارگردان قرار است، تکمیل‌کننده داستان رضا در مورد تولد اصفهان باشد اما بیشتر تصویری خیالی ایجاد کرده است. در عالم واقعیت، دختر اسب‌سوار خوش‌چهره که رضا را به بیمارستان می‌رساند و بر بالینش می‌نشیند و برایش طنازی می‌کند احتمالاً وجود ندارد و روایت محتمل‌تر این است که اهالی روستا، جسد مردی را که سکته کرده است پیدا می‌کنند و بعد از کفن و دفن مرحوم، اطرافیان چند صباحی برای مهندس جوان ناکام سوگواری می‌کنند و بعد از مدتی هم کسی در بحبوحه مشغله‌های روزمره دیگر یادش نمی‌ماند او که بود و چه می‌گفت و چه کار می‌کرد. این است واقعیت انسان امروزی در دنیای ابزوردی که پاسخی برای سؤال‌های غامض انسان ندارد و در برابرش خاموش است.
بعد از پایان فیلم از سالن سینما که بیرون می‌آمدم، لبخندی را بر لب تماشاچیان که اکثراً متولدین دهه ۶۰ و ۷۰ بودند مشاهده کردم که نمی‌دانستم آن را به چه چیزی تعبیر کنم. آیا از فیلم خوششان آمده بود یا از این ناراحت بودند که فیلم در پایان، آن‌ها را به قرار و سرانجامی نرسانده است؟ خودم از تماشای فیلم پشیمان نبودم.. پس با خودم گفتم، تو آن چیزی را که از فیلم فهمیده‌ای در قالب نوشتاری آماده و منتشر کن و نگران بقیه‌اش نباش. اگر این نوشتار، حتی به یک نفر هم کمک کند که انسان بهتری باشد، کاری را که مؤثر بوده است انجام داده‌ای.
امیر مسعود و سپهر این را خواندند
فاطمه فریمانی، علی عبداللهی و ناهید بابایی این را دوست دارند
آقا پرچم شما بالا :)
۱۸ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا آزادی
درباره فیلم رضا i
به نظر من فیلم متوسطی بود و حرف زیادی برای گفتن نداشت
سید ساجد متولیان این را خواند
فاطمه فریمانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود ...
به نظر من یه وا فیلم پر ایرادی ست که از دو سمت اصلی یعنی ادبیات و محتوای فیلمنامه و ریتم داستان به شدت ضعیف ظاهر شده است . به خصوص ادبیات ؛ در قسمتی از فیلم مادری که کودک خود را چند ساعت قبل به بدترین شکل از دست داده ، در مجلس ترحیم دقیقا این جمله را به مادربزرگ میگوید : مادر تو پذیرفتی از دست دادن ها اجتناب ناپذیره !!! واقعا چند مادر داغدار با این ادبیات در مجلس ختم کودکشان حرف میزنن ؟!

در خصوص محتوا هم ، قصه کاملا تکراری ست و اینکه کارگردان سعی کرده به هر چیزی جسته و گریخته بپردازد ، واقعا اثر را از عمق بخشی به حس ها خارج کرده ؛ اینکه بخواهیم در یک فیلم به خوشی و ناخوشی ها، اشک و لبخندهای مردم یک روستای کوچک بصورت کلیشه بپردازیم ( هم عروسیشان هم عزایشان را نشان دهیم ) ، به ترس های یک مادر ، دوستی و دشمنی ، مسائل اخلاقی و مالی و معیشتی ، همینطور ... دیدن ادامه » عشق و نفرت بپردازیم و همه را در یک لوکیشن جذاب و سرسبز به خورد بیننده بدهیم ، به نظرم کار پرمخاطره ای ست که این اثر از پس آن برنیامده متاسفانه .

به گمانم این فیلم ، تنها تصویری کلیشه ای از زندگی مردمان یک روستاست با یک قصه تکراری ، خیلی کُند و سرانجامی قابل پیش بینی .
حمیدرضا مرادی این را خواند
م ح خ این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره فیلم بی صدا i
من از مرگ نمی ترسم . از دردهایی می ترسم که وقتی روی هم جمع بشه راهی جز مردن برات نمی ذاره ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
حکایت این بیت مولانا حکایت فریده داستان ماست. دختری در مرز چهل سالگی که در هلند زندگی میکند و روزگار خوش و خرمی را سپری می کنند اما در اندرونش به دنبال گمگشته خویش می گردد. فریده در ایران متولد شده اما توسط پدر و مادرش بر سر راه گذاشته میشود.خانواده ای هلندی که در زمان شاه در ایران بودند و بچه دار نمی شدند سرپرستی او را بر عهده می گیرند و او را به هلند میبرند. فریده از کودکی خود چیزی جز تصاویر مبهم به خاطر ندارد.او به زبان فرهنگ ایرانی علاقه دارد و همیشه دوست داشته زادگاه و پدر مادر اصلی اش را از نزدیک ببیند برای همین سرگذشتش را برای روزنامه ای در ایران می فرستد و روزنامه آن را چاپ می کند.از خانواده هایی که آن روزنامه را می خوانند سه خانواده اعلام می‌کنند که دختری با چنین مشخصاتی بر سر راه گذاشته اند و حالا تمایل دارند فرزندشان را ملاقات کنند. فریده تصمیم می گیرد زندگی و رفاه خود را رها کنند و به دنبال گم گشته خود به ایران و به جایی که متولد شده سفر کند.
حضرت حافظ وقتی از این تصمیم مطلع شد و فهمید فریده می خواهد خانواده و زندگی اش در هلند را رها کرده و به ایران سفر کند برایش سرود:
ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است
تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه جا افتاده است
اما فریده صلای حافظ را اعتنایی نکرد و به ایران آمد. سه خانواده با آغوشی باز و امید فراوان به استقبالش آمدند و هر کدام با او مثل دختر گمشده ی خود رفتار کردند.فریده با آنها به آزمایشگاه رفت تا نمونه دی ان ای بدهند و مشخص شود که دختر کدام خانواده است.یک ماه فرصت لازم بود تا جواب آزمایش آماده شود.در این مدت فریده شروع به ایرانگردی کرد و از دیدن اماکن تاریخی و فرهنگی ایران سخت تحت تاثیر قرار گرفت.انگار گمشده خویش را یافته بود اتفاقی که معمولا برای گردشگران خارجی می افتد که وقتی با ایران و ایرانی و مهمان نوازی شان آشنا می شوند ایران را مدینه فاضله و جایی برای آرامش می نامند. این حس تا جایی پیش می‌رود که بعضی مانند فریده هلندی دوست دارند در ایران زندگی کنند حسی که این روزها ایران از مردمان خودش دریغ کرده و سخت اوضاع و شرایط معیشت را برایشان طاقت فرسا کرده، همه می‌خواهند از دستش خلاصی پیدا کنند اما راه گریزی برایشان نیست و امید به زندگی به صفر میل میکند. ایران مثل معشوقه ای شده که به عاشق خود بی توجهی می کند چون می داند آن بیچاره مال اوست و اسیرش شده،پس می رود برای جلب توجه و جذب تحسین افراد دگر.
سعدی که این رفتار ایران با مردمان(بخوانید عاشقان) خودش و امثال فریده ها را دید با ناراحتی برای ایران خواند: آن سست وفا که یار دل سخت من است
شمع دگران و آتش رخت من است
ای با همه کس به صلح و با ما خلاف
جرم از تو نباشد گنه از بخت من است
مولانا که دل خون سعدی را دید او هم بر سر ایران فریادی کشید و گفت:
تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
نم ... دیدن ادامه » ندهی دهی به کشت من آب به این و آن دهی خواجوی کرمانی هم وقتی دید بزرگانش زبان به شکوه گشوده اند برای اینکه فریده را از این غریبه فریبی ایران آگاه کند خطاب به فریده نصیحت کرد:
دل بر این پیرزن عشوه گر دهر مبند
کین عروسی است که در عقد بسی داماد است
خیمه اونس منزل در دل این کهنه رباط
که اساسش همه بی موقع و بی بنیان است
اما فریده گوشش بدهکار این حرفا نبود شاید اگر فارسی اش بهتر بود و می فهمید که چه بزرگانی به او چه ها می گویند عاشق ایران و تمدن اش نمی شد ولی او چیز زیادی از زبان مادری اش نمی دانست فقط در جواب این شعر هایی که برایش خواندند یک ترانه ی غربی را مدام زمزمه می کرد و می گفت:خانه جایی است که قلب آدم در آن جاست(home is where the heart is)...
دردسرتان ندهم فریده گوش نکرد و عاشق و شیدای ایران و آن سه خانواده شد.تا جواب آزمایش حاضر شود به خانه های آن سه خانواده مهمان شد.هر سه خانواده با او مثل گمشده ی خود برخورد کردند. با او اشک ریختند، گفتند، خندیدند و برای هم از داستان و ماجراهای زندگی خود تعریف کردند. به یمن پیدا شدن فریده سور و سات به راه انداختند و فامیل را دعوت کردند و مهمانی دادند. آنها هم عاشق و دلبسته فریده شدند. یک ماه گذشت روز جواب آزمایش رسید فریده در اتاق دکتر نشسته بود.خانواده ی اول به داخل خوانده شدند دکتر گفت ما آزمایش را بررسی کردیم دی ان ای شما با فریده مطابقت ندارد و فریده فرزند شما نیست.خانواده بسیار اندوهگین و غمزده گریه کردند و آه کشیدند.فریده را در آغوش گرفتند و برای همدیگر آرزوی سلامتی و رسیدن به گمگشته خود کردند و گفتند هر موقعی به شهر ما آمدی سری به ما بزن و گفتند تا ابد او را فراموش نخواهند کرد و دوستشان خواهند ماند و رفتند.خانواده دوم داخل شد دکتر جمله قبل را تکرار کرد باز هم ناراحتی و اشک و آغوش و آرزوهای خانواده اول تکرار شد.نوبت به خانواده ی سوم رسید. نفس‌ها در سینه حبس شده بود خانواده سوم بسیار خوشحال و امیدوار بود فریده هم منتظر لحظه موعود. هر دو خود را برای خبر مسرت‌بخش دکتر آماده کرده بودند.خبر بازگشت یوسف به کلبه ی احزان و وصال یار اما دکتر گفت متاسفانه آزمایش شما با فرید مطابقت ندارد و فریده دختر شما هم نیست! آسمان تپید،فریده خشکش زد، نمی‌دانست چه باید بگوید و چه باید کند.سردش شد، گریه کرد.خود را تنها ترین و بی کس ترین فرد دنیا دید. تصورش را نمی‌کرد اینگونه تمام شود. لذت یک ماه زندگی در ایران و تمام لحظات بی نظیرش همگی یک جا از جلوی چشمانش گذشت و به خاطراتی با پایان تلخ تبدیل شد. انتظارش را نداشت بهترین روزهای زندگی اش انقدر تلخ و ناامید کننده تمام شود دنیا برایش به آخر رسیده بود.چمدان هایش را بست و خود را برای بازگشت به هلند آماده کرد. ایران نیز خیلی ناراحت بود ناراحت و غمگین از اینکه داشت عاشقی را از دست می داد. هر سه خانواده فریده را بدرقه کردند و برای برای رفتنش اشک ریختند.همه ناراحت بودند اما شهریار در پایان به فریده گفت:
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غمم از بیم رقیبان به حریفان
هر طوری بود فریده از ایران رفت،اما ایران طاقت نیاورد دلش گرفت،آسمانش ابری شد،سخت گریست و مردمان خودش را سیل برد...
این با دخل و تصرف،داستان مستند بسیار زیبایی به نام در جستجوی فریده بود که این روزها در سینمای هنر و تجربه در اکران است لطفا اگر حوصله کردید و تا انتها خواندید نظر خود را در بفرمایید
حامی این را خواند
زهره مقدم، Negin Fooladi و هلیذا این را دوست دارند
آقای زم خسته نباشید و دستتون درد نکنه! خیلی خوب نوشتید.
واقعا مستند عجیب و جالبی بود. خیلی دوستش داشتم.
۲۹ فروردین
خواهش می کنم ممنونم و سلامت باشید
دقیقا نظرم من هم نزدیک به نظر شماست
۰۱ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نرگس
درباره فیلم یه‌وا i
یه وا در یک کلام میگه زنی که قدرت جنگیدن داره و در دورانهای مختلف زندگی قوی شده فرار نمیکنه...همیشه وامیسته و میجنگه
فیلم با ارزشی هست.ببینید...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای *زونا*

دل دریاست و مغز کتابخانه اسرار..
در کنجی تاریک از دلم، موجودی زندگی می‌کند که توصیفش از جعبه‌سیاه سرهایتان بیرون است. شاید چیزی شبیه هیولای دوست‌داشتنی در "به شکل آب"!
هر آنچه لطافت و صداقت در جهان، بی‌سرانجام است، در او جای گرفته..ارتباطش با مغزم به اجبار قطع شده و چنان در آن کنجِ تاریک کز کرده و بی‌پناه می‌نماید، انگار غم‌انگیزترین مرثیه‌های دنیا را در خود جای داده است.
ترسیده، حق دارد..
کم‌کم عشوه‌های ملیحش چشمک‌زنان راه بین دل و مغز را باز کرده، انگار در نگاهش اسیدی‌ترین محلول دنیاست..در جای‌جای دلم نور به وفور دیده می‌شود اما آنچه فضا را تاریک و تاریک‌تر کرده است، ترس است!
نه ترس از چیزی که ترسناک است، ترسی خودساخته که دل را سرگرم کند و مغز را مشغول پاکسازی!
پاکسازی خاطرات تلخی که به دیواره مغز چون رنگ پاشیده و ... دیدن ادامه » چنان شَره می‌کند انگار زمان، داوری سخت‌گیر برای اتمام بوم نقاشیِ ترس است..
هیولا مردد و نگران است..دریای دل را درمی‌نوردد به امید نوری که سرانجامش روشناییست. نوری که گرمابخش دل باشد و آرامش را از مغزِ بی‌پناهم به غنیمت آورده باشد..
جدالشان ادامه‌دار است و من، بی‌اثرترین دخیلِ ماجرا!
چراغ را خاموش می‌کنم تا در خلوتِ وجودم، بی‌دغدغه بجنگند و تنها مارشِ میدان نبرد، صدای بارانِ اشک بر پهنه دریا باشد!
علی جان منتظرم درمورد مانیکور هم قلم زیبات رو بخونم ..
۲۳ فروردین
قربان شما لطف دارید :)
۲۴ فروردین
خوابگردها عالی بود
۳۱ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم علیرغم قصه معمولی که دارد، در شیوه روایت بسیار موفق است. داستان های جانبی در واقع کمکی به قصه اصلی نمی کنند، هر چند تشابه زیادی بین شان ایجاد شده که اتفاقا پیوند مخربی ست و قصه اصلی را از واقعیت دور می کند. از دید من همان خط اصلی داستان به اندازه کافی می توانست تنش و هیجان داشته باشد. نوع نگاه فیلم به مقوله زن قوی و مستقل و اشاره به باریک بودن لبه عدالت بدون نقد آن البته نقطه قوتی ست برای فیلم؛ خیلی موفق تر از نگاه های فمینیستی که در آثار دیگر سینمای خودمان شاهد هستیم. این فرصتی که کارگردان به مخاطب می دهد تا یک ساعت در روستایی در ارمنستان زندگی کند هم مغتنم است.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شما ها یادتون نمیاد، یه زمانی بود هنر و تجربه فیلم هاش حرمت داشت، درسته اعتیاد بده و پرداختن بهش خوبه ولی دلیل نمیشه هر خزعبلی رو به اسم هنر و تجربه به خورد مردم داد :((((
گفتم که دیروز بهتون :(
۱۹ فروردین
بهله :)) به سپهر هم گفتم :))
۱۹ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید