تیوال شعر و ادبیات
S2 : 00:30:54
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 


یادداشت درباره کتاب" زمینِ نرم " نوشته " آیین نوروزی "
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.07

روایت هایی از انسان معاصر روی زمین ِنرم
زمینِ نرم ، نوشتۀ " آیین نوروزی " ، مجموعه ای از ده داستان کوتاه است . بیشترِ این قصه ها در پرداخت به زندگی شهری و استفاده از فضاهای باز ، داستان را به کوچه و خیابان کشانده و دغدغه های جدیدترِ انسان معاصر را بازگو کرده است . کتاب قبلی این نویسنده با عنوان " دستگاه گوارش " ، به روایت سفر پدر و پسری به آلمان پرداخته بود و زوایایی مختلفی از زندگی یک جوان تنها را با زبانی جذاب مطرح می کرد .
در زمین نرم ، نویسنده سراغ سوژه های منحصر به فردی که خاص بودنشان را به رخ بکِشد نرفته ؛ بلکه بیشتر سعی داشته تا از موقعیت های کمتر پرداخته شده و در مواردی روزمره که شخصیت ها ... دیدن ادامه » به دامشان افتاده اند بگوید و حال و هوایشان را توصیف کند . این توجه به جزییات توانسته به راحتی ، نقطۀ اکنون داستان را مشخص نماید و ازطرفی به فضای قصه ، نوعی رنگ و بو بدهد تا مخاطب را با خود همراه سازد . درون مایۀ اصلی موجود در داستان های زمین نرم ، مشکلات جدیدتری است که دوره مدرن، گریبانگیر انسان کرده و در موارد جزئی تری هم چون شرکت در قرعه کشی ها ، عمل های لاغری و غرق شدن در زندگی مجازی ، ماجرا را پیش برده. هم چنین توجه ویژۀ نویسنده به وسایل ارتباط جمعی و تاثیری که روی زندگی انسان داشته ، کشمکش جذابی را وارد داستان ها کرده است .
قرار نیست شخصیت ها قربانی کمبود طرح داستانی شوند . زمین نرم ، گواه این موضوع است که با دست گذاشتن روی فضاهای ساده تر هم می توان در خلق شخصیت هایی متمایز و قابل درک ، قدم موفقی برداشت . سادگی ، برتری می یابد ؛ تنها اگر در جای خود و به نشانۀ تسلط به کلیت پیرنگ و نه به عنوان راحت¬ترین گزینۀ در دسترس برای روایت یک ماجرا ، انتخاب شود . این-گونه نویسنده می تواند شخصیت هایی بسازد که به آسانی از ذهن مخاطب خارج نشود .البته این فضاسازی ساده ، گویای وضعیت انسان امروز نیز هست ؛ اینکه در دوران عطف تکنولوژی و در بین پیچیده ترین امکانات بشری باز هم انسانِ محاصره شده در دریای پیشرفت ، درگیر مسایل روحی و در رأس آن ، ازخودبیگانگی است ؛ نقطه ای که نه مدرنیته به کمک او می آید و نه امکانات بشر می تواند دردی از غم هایش کم کند . آیین نوروزی با شناخت این موضوع ، پنجره ای را به سوی جهانی باز کرده که آدم ها درگیر همین مسائل ساده اند و با گسترش موضوع ، داستان را شکل داده تا درد تنهایی شخصیت هایش را به شکلی قابل باور بسازد . از طرفی با انتخاب قالب داستان کوتاه ، فرصت تجزیه و تحلیل مفصل از یک واقعه را از خود گرفته و سعی کرده تا خواننده را همراه کند که در مسیری کوتاه و بستری فشرده تر از ماجرا سردربیاورد و بعد از مطالعه کتاب ، جهان بینی اش را بررسی کند .
تکنولوژی ، راهگشای مواجهه انسان با محیط فیزیکی اطراف بوده اما از درد روح او باری کم نکرده است . همان طور که بشر ، سرنوشت علم را متحول کرده اما نتوانسته گرسنگی روح را پاسخگو شود . سال ها پیش ، چخوف هم این روزگار را پیش بینی می کرده که هرچه جلوتر می رویم گوشی برای شنیدن وجود نخواهد داشت . همان جا که داستان اندوه را می نویسد ؛ داستانی که یک مرد درشکه چی می خواهد غم از دست دادن فرزندش را برای کسی تعریف کند اما هیچ کس در شهر اعم از مسافرانی که سوار درشکه اش می شوند فرصتی به او نمی دهند تا دردش را بشنوند . شب هنگام که او سمت اصطبل می رود ، ماجرای غمش را برای اسب تعریف می کند و بعد از این مکالمه ، آرام تر می شود ؛ گویی باری از دوشش برداشته شده است. چخوف روزگار امروز را می دیده که فرصت شنیدن غم ها از انسان گرفته می شود و سرعت جریان یافته در زندگی بشر ، انسان ها را از هم دورتر می کند . وقتی گوشی برای شنیدن نباشد نه امکانات افسانه ایِ لاکچری ترین برج های دنیا می تواند همدردی فراهم کند و نه قدرت اجتماعیِ فرد ، توانِ پاسخگویی به روح تشنۀ محبت را دارد .
البته نمی توان مقصر دردهای روحیِ جامعه کنونی را صرفا وجود تکنولوژی و فضای مجازی دانست ؛ چرا که همین وسایل ارتباط جمعی ، مسیرهای دور را به نزدیکیِ غیرقابل باوری تبدیل کرده و دهکده ای جهانی ساخته تا زندگی را آسان تر کند اما افراط انسان در استفاده از این پدیده ، تله ای است که بشر به دام آن افتاده و دچار تنهایی شده است . اگرچه وجود تکنولوژی های اخیر ، تسلط انسان به فضای فیزیکی اطرافش را بیشتر کرد اما رنج تنهایی هم ، پای به پای این قدرت ، رشد یافته و روح آدمی بیشتر به سمت فراموشیِ خود ، غلت خورده است . نمی توان تاثیر پایندۀ امتیازات برجستۀ پیشرفت را که در سایۀ اقتضای نظام-های اجتماعی در کاربرد مصنوعات بشری برای قرار گرفتن در خط تمدن بوده ، کتمان کرد ؛ در این میان حضور رسانه به عنوان قدرتمندترین ابزار فرهنگی در تحت تاثیر قرار دادن هویت انسانی ، رابطه انسان را با خود و اطراف ، دچار پیچیدگی کرد . رسانه ها مرزهای اجتماعی و اقتصادی را رد کرده و به صورت جهانی ، به تاثیرگذاری می پردازد . انسان عصر حاضر به واسطه جامعه سرمایه داری که با سفارش به مصرف گرایی ، تمام جنبه های زندگی را به او دیکته کند ، در صورت عدم تفکر و تمایل به خودآگاهی ، تبدیل به کالبدهایی تکراری با دیدگاه هایی کلیشه ای می شود . توجه به این تکرار در کتاب حاضر ، در ترکیب با دغدغهمندی نویسنده توانسته تعلیق جالبی را به وجود بیاورد .
برای نمونه در یکی از داستان ها ، زوج جوانی برای سفر ماه عسل به مالدیو می روند اما وسواس گرفتن عکسی که تمام ابهت لحظه سفرشان را نشان دهد تا بتوانند آن را در صفحه مجازی برای دوستانشان نمایش دهد ، تمام لذت سفر را از آنها ضایع می-کند . همین ماجرای نسبتا ساده ، کشمکش درونی مردی را نشان می دهد که در سیطرۀ جهان مدرن ، اسیر نگاه مصرف گرایانه ای شده است . محاصره بودن در فضای پیشرفته ای که فرصت تفکر ، توجه و گوش دادن را گرفته ، فرد را آسیب پذیرتر کرده و ثمرۀ این آسیب پذیری ، آشفتگی ای است که گریبانگیر او شده و هروز ابعاد زیادتری پیدا می کند .
از طرفی ، در زمین نرم ، پایان ها به طرز شکوهمندی که همه چیز را به ناگهان تغییر دهند اتفاق نمی افتند بلکه تغییرهای کوچکی رخ می دهند که به تناسب با ریتم داستان ، پیش می آیند و تاثیر بیشتر آن در دیدگاه شخصیت ، بازتاب دارد . در واقع نویسنده خود را وامدار خلق حوادث برای کش دادن موضوع قرار نداده بلکه سعی کرده تا نسبت به پدیده های پیش و پاافتادۀ روزمره ، نگاهی متفاوت خلق کند ؛ از این حیث ، نقطه پایان هر داستان را به ساده ترین شکل ممکن قرار داده است تا انتهای قصه نیز هم-راستا با سایر بخش ها ، عمق اهمیت اتفاقاتِ به ظاهر ساده را با نگاه خاص و جزئی نگرش ، گره بزند و مخاطب با حس همذات پنداری اش بتواند نگرش تازه تری نسبت به مسائل اطرافش پیدا کند .
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" موقت "

در انجیل متی 37:12 اومده :
" پس گفته های شما از حالا سرنوشتِ شما را تعیین میکند ".
مثل این جمله در جای جای عهد جدید قابل مشاهده است .
مثلن :
موت و حیات در قدرت زبان است .
از سخنانِ شما بر شما حکم خواهد شد .
بر وفق ایمانتان به شما بشود
و....

چرا خدا انقدر تاکید داره که مراقب باشیم چه کلمات و چه کلامی رو به زبون میاریم ؟ تاااا این حد که میگه موت و حیات در قدرت زبان است ؟
اونها که با ان ال پی آشنا هستن میدونن کلام چه تاثیراتی بر عملکرد ناخوداگاهِ ما داره . و در میانبرها و ترفندهای مربوط به مدل سازیهای ذهنی ، ما در ان ال پی مغز رو پروگرم میکنیم ( در مبحث پلنینگ و پروگرمینگ ) . روشهای متعددی برای این کار وجود داره که مهمترینشون کلامه . اینکه با استفاده از جملاتِ تاکیدی به ضمیر نیمه هشیارمون تصاویری از خودمون رو تلقین ( بارگذاری ) میکنیم . و از اونجا که ذهن توانایی تشخیص واقعیت و مجازی رو نداره شرایط رو طبق داده های بارگذاری شده برامون مرتب و آماده سازی میکنه .
اسکاول شینِ جان هم در " کلامِ تو عصای معجزه گرِ توست ، کامل به موضوع کلام و اهمیتش پرداخته که اگر نخوندین خواهش میکنم بخونین .

در ... دیدن ادامه » طول روز ما جملات زیادی رو استفاده میکنیم که اگر حواسمون بهشون نباشه ، همونها میتونن الان و آیندمون رو تباه کنن .
در طولِ شبانه روز بی اونکه متوجه باشیم در حالِ پروگرم کردنِ مغزمون هستیم . ما در حال ارسالِ تصاویری براش هستیم که به مرور تبدیل به همونها میشیم
همینه که کم کم تبدیل به محیط اطرافمون ، فیلمها و نمایشهایی که دیدیم ، رفقای نزدیکمون و ... میشیم . ( و از این روش در یونان باستان برای زنان باردار هم زیاد استفاده میشد البته )
و دلیلش ساده است .
بی تعارف اگر خواهانِ زندگیِ متفاوتی از اینی که داریم هستیم لازمه که تغییراتی در کلامِ روزمره و ادبیاتمون بدیم .
بعد از اون در علایقمون لازمه تغییراتی رو اعمال کنیم و الی آخر
پر حرفی نکنم :))
قصدم این بود یه فایلِ تصویریِ خوب برای " زندگی ایده آل " بذارم . که با اون مثل مدیتیشن عمل کنیم و با دیدنش اجازه بدیم تصاویر و جملاتِ درخشان و سازنده ؛ درونمون ثبت و حک بشه و گفتم یه مقدمه طور هم براش بنویسم ( خیلی هم زور زدم کوتاه و خلاصه حرف بزنما . اما مگه میشه آخه :d )
بهرحال از صبح تا شب یه عالم خبر و جمله ی منفی میشنویم . یه عالم ضد حال و احیانن کلی نظر منفی درباره ی خودمون از سمت دیگران ،
لازمه که یه دقایقی رو هم به تحسینِ خودمون اختصاص بدیم و اجازه بدیم تصویر درست و خداگونه ای از ما در ما نقش ببنده :)
دقیقن همون تصویری که خدا ازمون در ذهن داشته : زیبا ، آرام و غنی
همین :)

http://s6.picofile.com/file/8386372268/Millionaire_Mind_Subliminal_Programming.mp4.html

اگر دوس داشتین دانلودش کنید و هر روز تماشاش کنید :)

میترسم اگه این چشم بندو بردارم
و باهاشون چشم توچشم بشم
وهم خدایی برشون داره ...
مدرسه که میرفتم
یه چیزایی از مذهب یاد گرفتم
که زمان مستی یادم میان.
#آنسفالیت


هیچکس ... دیدن ادامه » را در زندگی مقصر نمی دانم
از خوبان "خاطره"
و از بدان "تجربه" می گیرم
بدترین ها "عبرت" می شوند
و بهترین ها "دوست"
حرف اشتباهی ست که می گویند
با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد،ا
اگر چنین بود از منیت و شخصیت هر کس چیزى باقى نمی ماند.
اگر جواب هر جفایى بدى بود
داستان زندگی ما خالى از آدم های خوب بود
اگر همان اندک مهربانیم را از بر نشدند
اگر خوبى کردم و بدى دیدم
کنار میکشم
اما بد نمی شوم
زیرا این تنها کاریست که از دستم بر میاید
مهم نیست با من چه کردند.
من قهرمان زندگی خودم می مانم
من آدم خوبه ى زندگی خودم می باشم
با وجدانم آسوده می خوابم
سرم را پیش خدایم بالا میگیرم
و بخاطر همه چیز شاکر می باشم
زندگی تولد دارد
زندگی مرگ دارد
زندگی عهد دارد
زندگی پیمان دارد
زندگی خوب دارد
زندگی بد دارد
زندگی اصول دارد
زندگی قانون دارد
زندگی تاوان دارد
زندگی امتحان دارد.
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" موقت "
روحِ کوبی برایانت در آرامش . آمین که اینک در حضورِ خداوند ، شاد و رهاست .

داشتم مطالبی رو از ایشون میخوندم که به این نقل قول برخوردم : وقتی آن شور و اشتیاق، آن پویایی و جنبش را در وجودت داری، مردم سعی خواهند کرد که آن را از شما بگیرند و شما را به سمتی بکشانند که عادی باشید. او می‌گفت متفاوت بودن هیچ ایرادی ندارد. اینکه چنان اشتیاق و تلاشی برای کاری داشته باشی یا فکر و ذکرت، کارت باشد، خوب است. کاملاً خوب است. از قرار گرفتن در این مسیر نترس. یکی از کتاب‌هایی که به من داد و کمکم کرد که با خودم ارتباط برقرار کنم، جاناتان لوینگستون سی‌گل (مرغ دریایی جاناتان لیوینگستون اثر ریچارد باخ) بود که موضوع آن در همین زمینه‌هاست

این نصیحت و صحبتهای انگیزاننده ی مایکل جکسون به برایانت بوده .
این صحبت 2 نکته ی زیبا رو برام یادآوری کرد
یکی اینکه متوجه شدم مردمِ تمام دنیا عین همن . اونها سکون و معمولی بودن رو به هر چیزی ترجیح میدن . لذا نباید فکر کنیم جامعه ی ما فقط اینطوره که اگر بخوای متفاوت عمل و زندگی کنی ، مسخره میشی ، طرد میشی و ... پس بیخیال سلیقه و نظر مردم ، باید عاشقانه و دیوانه وار به سمت رویاها دوید . بی توجه به اطراف .

نکته ی دوم جاناتان جانِ دوست داشتنیه :) که این کتابِ شگفت انگیز برای همه الهامبخش بوده .
بسیار دوست دارمش و یکی از اون کتابهاست که به هر کسی بخوام چیزی هدیه بدم اینهم جزوشه . از اون کتابهاست که میتونه زندگیها رو تغییر بده .

لذا خوب دیدم که به این مناسبت لینک دانلود کتاب صوتیش رو بذارم تا اگر نخوندین ، بخرید و در ترافیک و ... گوشش کنید.
اگر هم وقت و شرایطِ خوندنِ کتابِ کاغذی رو دارید که چه بهتر :) عالی تر از این ممکن نیست .
قول میدم تجربه ی بی نظیری براتون خواهد بود :) امیدوارم این کتاب رو به دیگرانی که رویا دارن و دوستشون دارید هم هدیه بدید
همین ... دیدن ادامه » :)

https://fidibo.com/book/66814-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C

امیرمسعود فدائی این را خواند
Ali، امیر هوشنگ صدری، نرگس و قاصدک این را دوست دارند
باز هم سخاوتنمد و پر انرژی****
۱۴ ساعت پیش
سلام بامداد عزیز**
بنده هم خوشحالم از بودن کنار شما،دوست نازنین
۱۰ ساعت پیش
به لبخند مجال بروز دهید ای دوستان ،
رویا و عمل ، خواهر وبرادر هم اند
و ما پیمان برادری بسته ایم
با هردو .
ریتسوس
اینم تقدیم به شما بامداد جان میدونم ریتسوس دوست داری . اتفاقی کتابشو پیدا کردم ، باز کردم ؛ دیدم شعری اومده که این قسمتشو خط کشیده بودم و ... دیدن ادامه » یاد شما افتادم و دیدم به مطلبی که نوشتید بی ارتباط نیست .
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
***سلام***

کمتر شده تشنج و سردردم ، میخام کمی به حال خودم باشم
چند وقتیه که راحتم و تنهام ، لطفا بذار مال خودم باشم

مهمون هر شبم شده تنهایی ، آواره دیار یخ و سرمام
سرده هوا و یخ زده دستانم ، باید کلاه و شال خودم باشم

زورم نمیرسه به کسی اصلا ، موری میون مرکز فیلستان
شاید هنوز زوده برام فریاد ، بایست بی خیال خودم باشم

حس می کنم رها شده ام از دل ، می چرخه باز دور و برم چیزی
باید کمی شده متعهد به ، اندیشه در قبال خودم باشم

سرگرم ورد و زمزمه ای کاش ، دنبال راه و روزنه امید
... دیدن ادامه » امید را نمی دهم هیچ از دست ، تا بخت ماه و سال خودم باشم

گاهی نگاه بر ته فنجان و ، گاهی تفالی به سر حافظ
اینها نمی شه معجزه و چاره ، باید به فکر فال خودم باشم









۲ روز پیش، دوشنبه
رایِ باز، بامداد، حسین کوهی، مرجانه جعفریان و قاصدک این را امتیاز داده‌اند
بعد از مدتها
دیروز
زورم نمیرسه به کسی اصلا ، موری میون مرکز فیلستان
درود دوست نازنین
خیلی لذت بردم و خوبه که دوستان قدیم رو در این صفحه می بینیم گاهی

برقرار باشید
۷ ساعت پیش
سلام به خانم مرجانه***
باشید تا به از این باشیم**
۷ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وزارت دفاع ،جلوی دشمن را گرفت
وزارت نیرو ،جلوی خشکسالی را
صدا و سیما هم ،فعلا ً با دروغ درگیر است
خدایا خداوندا !
وصیت داریوش ماریوش را ولش
مرا از آزادی بیان دیگران
محافظت بفرما !


#اکبر_اکسیر
مالاریا - انتشارات مروارید
افسوس که نان پخته خامان دارند
اسباب تمام ناتمامان دارند

آنان که به بندگی نمی ارزیدند
امروز کنیزان و غلامان دارند

#شیخ_بهایی


برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


بسمه تعالی



جمله کوتاه من :







اشک رقیه (ع) برای پیوستن به شهادت حسین (ع) وار تابید









نویسنده ... دیدن ادامه » : سید محمد حسین شرافت مولا



برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

در شهرم!
و شهر پر است از سربازهای مسلح،
که به فاصله‌ی ده متری،
دو به دو و گاهی سه به سه در گوشه و کناره‌ها ایستاده‌اند!
سیناهای سر تراشیده
که عشق به ویسواوا را،
به چکمه و لباس‌های خال‌خالی ببری معامله کرده‌اند!
دو روز از اتمام انتخابات گذشته است،
مردم به جبر همیشگی تاریخ،
به ضمیر تبدیل می‌شوند،
و ضمیرها
با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هاشان
خود را در هزار توی مصلحت
مستتر می‌کنند!
ماهی‌های ... دیدن ادامه » هراسان از انفجار دینامیت تبلیغات!
دور می‌زند کوسه‌ی وحشت
در لایه‌ی بالای آب‌ها
و ماهی‌ها هستند و نیستند!

احساس می‌کنم به سردخانه‌ای برای شناسایی یک جسد می‌روم!
ما بیشتر عمرمان را ترسیده‌ایم!
"ما می‌ترسیم پس هستیم" !
ما بی هیچ جرم و گناهی می‌ترسیم!
خوبیم‌و می‌ترسیم!
خوب‌ترینیم‌و می‌ترسیم!

دموکراسی مثل پیتزا به معده‌ی ما ناسازگار است
هیچ حرمتی ندارد آدمی!!
...سبد بیاور و خورشید را زیر سبد پنهان کن!

کجای شهرم؟
کجای تاریخ؟
کجای زمان؟
تاوان گناه که را می‌دهم من؟

گریه کن و بر سر و سینه‌ات بکوب!
بر شبی که زمزمه می‌کردی به خیانت
کلمات عربی را
صدمتر دورتر از چادر رستم فرخزاد!

چون پیازداغ در کف دیگ کدام مساله
و با روغن‌داغ کدام معضل
دود می‌کنی اکنون؟!
...خیاطی فلاسفه قابل ستایش است
و من بیزارم از نصیحت!
من!!
ماهی آزاد نیمه راه برگشتم
زیر تیک‌تاک ساعت
نیمه‌ی هندوانه‌ای را به تصورم پلاسیده
که کسی رغبت به خوردنش نمی‌کند

کاش کتاب می‌خواندی!
کاش می‌دانستی که کتاب خواندن چقدر گره‌گشاست
آن‌وقت به اشارتی می‌دانستی که دلیل این‌همه بدبینی چیست؟
آن‌وقت لذت بدبینی را می‌چشیدی!...

#حسین_پناهی
#نامه‌هایی_به_آنا
چه چیزهای ساده ای که آدمی از یاد می برد

می بینی !

دنیا زیباست محبوب من

نمی دانستیم

"برای نشستن زندگی در کنارمان

چهارپایه ای نداریم."

شمس جان لنگرودی
دنیا زیباست محبوب او
فقط نمی دانستید
چارپایه ای که زندگی روی آن می نشست
از زیر پای اعدامی می کشند
۴ روز پیش، شنبه

تبارک اله بر درایت حضرت ادیب
۳ روز پیش، یکشنبه
سبحان الله :)
۳ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشت درباره کتاب " معسومیت " نوشته مصطفی مستور
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.10.21

مستور یا سلینجر ؟!
"معسومیت" ، جدیدترین کتاب مصطفی مستور، پیرامون ماجراهای دو رفیق به نام های مازیار و اردلان پیش می رود. مازیار که پسری جوان است و باشیوه خاص خود و البته در تنهایی زندگی می کند ، در حال روایت اتفاقاتی است که در یک زمستان برای خود و دوستش اردلان رخ داده . داستان معسومیت ، دست روی تنهایی انسان مدرن گذاشته و آشفتگی های یک جوان را این باردر قالبی متفاوت تر بیان کرده است . احساس تنهایی و بیگانگی با اجتماعی که مازیار را درک نمی کند ، محصول تفکر و رفتار اوست که هم رنگ جماعت نیست و قصد هم ندارد بشود ؛ در نتیجه ، در عین صداقت مثال زدنی اش ، دچار آشفتگی های روحی می شود . این سردرگمی در کنار ... دیدن ادامه » حس زیبایی شناسی عمیقش او را دچار تعلیق می کند ؛ مرز بی اعتنایی جامعه نسبت به احوال خودش را پشت سر گذاشته و در راستای دغدغه هایش لباسی به قامت درد می دوزد ؛ درحالی که تلاش اجتماع تنها در جهت شکل گیری رفتار و هدایت به سمت روزمرۀ اکثریت و البته بدون نوازش روح حساس او ، اتفاق می افتد. این سرگشتگی ها باعث می شود ذهن مازیار، با هوشمندی ، مناسبت های زندگی اجتماعی و کلیشۀ نوع دوست داشتن را زیرسوال ببرد .
کتاب در وصف تنهایی در کنار کاربرد رگه های روان شناختی در شخصیت پردازی ، تلاش زیادی می کند ؛ آن هم وقتی شخصیت اصلیش غوطه ور در کف جامعه حرکت می کند و حس بی کسیِ تا بن دندان فراگفته را ترسیم می نماید. مازیار بی اعتماد است و فقط گاه آدم هایی عجیب ،حال او را می فهمند . تردید در نگاه او به دنیا سایه انداخته و شاید انتهای کتاب و تلاش او در گسست این تنهایی و یافتن راهی که مورد درک واقع شود ، تلاشی امیدوارانه برای بهترشدن روزگار انسان هایی شبیه اوست .اینکه انسان تا کجا باید بار تنهایی و درک نشدن از سوی دیگران را با خود حمل کند ، سوالی است که مازیار در طول کتاب بارها از خود می پرسد؛ آن هم در حالی که هر روز که می گذرد ، اندازه این کوله بار بیشترشود و او تنها به دنبال استراحتگاهی است تا اندکی بار را روی زمین بگذارد و بتواند نفسی تازه کند . مستور با کلماتش به سختیِ باری که بر دوش مازیار است وزن می دهد و آن قدر قدم به قدم این کار را انجام می دهد که کتاب به نقل قولی قابل باور تبدیل می شود.
از طرفی ، مازیار در حال نوشتن نمایش نامه‌ای در مورد منصور بن اسحاق نیشابوری ، عارف قرن هفتم است و به واسطه همین موضوع ، رگه های عرفان باز هم مشابه کتاب های قبلی اش پا به متن مستور گذاشته تا بتواند پرسش های هستی شناسانه خود را در بستر مهیایی ازتقابل عقل و جنون مطرح کند و از طریق آن ، خواننده را به تکاپوی تفکر و یافتن جواب بیندازد.گویی نویسنده، طرحی بلندمدت دارد. مستور همان کسی است که بعد از چاپ کتاب اولش ، خیلی ها می گفتند:" اگر می خواهی کسی را کتابخوان کنی ،کافیست کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" را به او معرفی کنی ." کتابی که بدون شعارزدگی ، داستانی به شدت خلاق را در بستری عرفانی و کاوش گرانه روایت کرده و هنوز بارها و بارها تجدید چاپ و ازدیاد مخاطب را به همراه دارد .او از موقعیت های ساده زندگی به راحتی نمی گذرد و اگرچه در آثار قبلی اش ، هر شخصیت ، ادامه دهنده ماجرای کتاب قبلیش بوده اما این بار در معسومیت، به طرح داستان و شخصیت هایی جدید روی آورده و آدم های تازه تری خلق کرده است. از طرفی با نوشتن غلط املایی، ساختار را به هم زده تا تداعی تازه تری از مفاهیم همیشگی ارائه دهد . نوآوری اخیر او در استفاده از قالب های جدیدتر داستانی موافقان و منتقدانی دارد اما این دستاورد بار دیگر به این مساله تاکید می کند که مستور از ورود به فضاهای تازه تر نویسندگی، ترسی ندارد و با توجه به پیشینه داستان نویسی اش ،یکی از ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد او، سعی در ایجاد مفاهیم و الگوهای تازه تر در ذهن مخاطب است؛ او ذاتا قصه گوست و این زبان داستان گو مخاطب را جذب می کند. پیگیر بودن خواننده ، او را به لایه های عمیق تر شخصیت‌ها در کتاب‌های مختلفش می رساند تا در موقعیت های متفاوت تکرار این نقش ها را در نظر بگیرد و مختصات تازه تری از زندگی آن ها را به دست بیاورد.
مستور نبض مخاطب را در دست می گیرد و بالا و پایین رفتن آدم های قصه اش آن قدر تاثیرگذار اتفاق می افتد که مخاطب ، خود را در کالبد شخصیت می بیند و هم¬سان با او به حرکت می افتد و جنب و جوش را تجربه می کند.این ویژگیِ انتقال حس ، آن قدر مهم است که برخی در تعریف داستان نویسی مدرن ، نقطه انتقال حس به خواننده را تکمیل رسالت داستان نویس می دانند. همین شناخت دقیق و جزئی نگر از مخاطب باعث می شود کلمات مستور ، واژگان بیگانه ای صرفا در محدوۀ جغرافیای داستان ، محصور نشود ؛ بلکه کلمات ریشه ای در خاکِ اصالت دارند و خواننده نیز قبلا شمایل این گیاه را در جامعه دیده و حالا می خواهد پابه پای نویسنده ، اجزای مختلف این گیاه را بررسی کند و با هم به میوه برسند . به عبارتی می توان گفت که مخاطب مستور ، خود را با شخصیت کتاب او غریبه نمی¬داند ؛ بلکه انسان درون داستان را فردی آشنا می پندارد که در نزدیکیش زندگی می کند و در همین خیابان هایی قدم می زند که خواننده نیز با قدم زدن در آنجا از استرسش می کاهد و شاید روزی همین انسان که از تلخی روزگار به پیاده روی پرداخته در شهر از کنارش گذشته و حالا او سرگذشت همان رهگذر را می خواند .
بخشی از این موفقیت ، مربوط به نگاه مستور به صورت یکدست به جامعه است . او جاهایی را که شخصیت در آن ها پا می گذارد می شناسد و ابایی از اشاره به آنها ندارد . او کیفیتی از زندگی را می بیند که در حقیقت ، زندگی جامعه موجود دارد . به همین دلیل حتی بنا به اقتضای داستانش ، وارد دنیای روسپی ها و یا قشرهای آسیب پذیر جامعه می شود و پای زبان و ادبیات ویژه آن ها را به داستان باز می کند. توجه او به جزییات خصوصا در کتاب آخرش مشهود است . شناخت او از اقشار مختلف جامعه ، تجربه زیسته محکمی را در اختیارش قرار داده که نتیجه همین مشاهدات است . مستور از جایی برگشته که کم ترین فاصله با واقعیت عریان جامعه داشته و حالا روایتی را می گوید که از حقیقت جامعه پرده برمی دارد و سوالاتی را مطرح می کند . از این جهت تاثیر مستور تا حد زیادی با سلینجر نویسنده معروف آمریکایی و نویسنده کتاب ناتور دشت شباهت دارد .
قلم سلینجر در ناتور دشت تا حد زیادی به نقد جهان مدرن غرب پرداخته و البته از این نظر، مستور انفرادی تر سعی کرده نگاه سلینجروارش را داخل داستان آورده و در محدوده ای شخصی تر ، آشفتگی هایش را با ما مخاطب در میان گذاشته است . نوع بیان مستور به گونه ای است که حتی اگر مخاطب علاقه مند به داستان نباشد هم نمی تواند به راحتی ، کتاب را کنار بگذارد و کنجکاو است که از انتهای آن داستان سردربیاورد. انزوای خودخواسته مازیار ، اجتماع بزرگی را در معسومیت ،درگیر کرده و از دل این کشمکش، روایت بیان می شود . مازیار که در هیاهوی جامعه ، مبهوت زیبایی است و از تنهایی نیز شکست خورده ، توسط دیگران دیده نمی شود و کمبود ارتباط حسی با اطرافیان نیز زندگی او را تحت تاثیر گذاشته است. بحران های اجتماع که هم چون موجی در روزهای طوفانی اش ، ضعیف ترهایی هم چون او را می بلعد، آینه ای تمام عیار از جامعه ای است که عدول از کلیشه را نمی پذیرد و در مقابل خاص تر ها شدیدترین عکس العمل را نشان می دهد . این نقطه مشترک دیدگاه مستور با نظر سلینجر است ؛ جایی که هردو نظام های اجتماعی را در برخورد با متفاوت تر ها زیر سوال می برند . به عبارتی جامعه باید راه حل مشکل و یا بستر یافتن آن را در اختیار بگذارد تا مشکل روحی از امثال مازیار یک قربانیِ کامل نسازد .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه جای خودمون پر کنه اما نه برای وقتی که با خودمون غریبیم..برای وقتی به خودمون به وسعت یک دنیا نگاه می کنیم..پر خروش و پر عصیان ..رها از همه قید و بندها و بایدها...می تونیم برای هر قدمی که به خودمون نزدیک بشیم جشن بگیریم اون وقته که میشه با دیگران هم بود ..نه بودن تکراری و خسته کننده بودن هایی از پس یک ماجرایی عظیم..حتی اگر آنها غافل باشند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتی علی کوچه های محله رو نگاه می کرد و می رفت
پسر بچه با دفتر مشقی که دستش بود، از کنارش رد شد
دیوانه نشسته بود کنار مغازه عطاری و مشتی علی همین جور که از کنارش رد می شد
چشماشون همدیگر رو دنبال می کرد اما جفتشون هم فهمیدن که فعلا با هم حرفی ندارن
بعد مشتی علی یه دستی تکون داد رو رد شد
برف میومد
مغازه خرازی پارچه های جدید آورده بود و بوی پارچه جلوی مغازه رو پر کرده بود
طوری که وقتی از کنارش رد می شدی می خواستی تمام روز رو با این بو و یک لیوان قهوه و آهنگ دیوانه من سر کنی
پارک خلوت بود به جز چند تا ورزش کار که فکر کنم اگر ورزش نمیکردن از سرما یخ می زدن
مشتی علی سوار تاکسی شد و رفت سر کار...
تو تاکسی مشتی علی مدام با دستش بخار شیشه تاکسی رو پاک می کرد تا بتونه محله رو ببینه...
۶ روز پیش، پنجشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر کن اگر آدمیزاد رو زبان کلام نبود ..و فقط آدمها با چشمهاشون صحبت می کردند..شاید اون موقع این همه تضاد نبود
۶ روز پیش، پنجشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش میشد قدر زندگی را در ابتدای هر فصلی شروع کرد..کاش هرگز برای فرداها منتظر نمی ماندیم... اکنون ها همه مسیر بود و بس...و ذهن خالی از هیچ چیز میشد..کاش جایش را احساس پر میکرد..احساس عمیق ..چقدر این روزها احساس ‌گم شده زندگی ماست
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

زن می‌گوید:
خوب شد اومدی
حتمن خبر شدی پنج‌شنبه هواپیما سقوط کرد.
اومدن سراغِ من واسه این مسئله...
میگن اسمش تو لیست مسافرها بود،
خب که چی؟
شاید نظرشو عوض کرده بود!
چندتا قرص بهم دادن که بتونم سرپا باشم.
بعدش یکی رو نشون‌ام دادن
نمی‌دونم کی بود...
همه‌اش سیاه،
همه‌جا سوخته...
غیر از یه دست،
تکه‌ای از پیرهنش،
یه ... دیدن ادامه » ساعت،
یه حلقه‌ی ازدواج.
از کوره در رفتم:
چرا باید اون باشه؟
اون این کار رو با من نمی‌کنه
نمی‌ذاره به این شکل ببینمش
مغازه‌ها پُراند از این‌جور پیرهنا
اسمِ ما دو تا رو اون حلقه،
خب که چی؟
دو تا اسمِ معمولی.
خوب شد اومدی
بشین این‌جا
بشین این‌جا
بشین کنارم...
آره...می‌خواست پنج‌شنبه برگرده
اما خُب تا آخرِ سال چندتا پنج‌شنبه داریم.
مگه نه؟
زیرِ کتری رو روشن می‌کنم،
موهامو می‌شورم!
بعدش چی؟
بعدش سعی می‌کنم از این خواب بیدار شم
خوب شد اومدی
اون‌جا سرد بود
اون هم تو یه کیسه‌ی پلاستیک بود
می‌گم «اون» منظورمو که می‌فهمی؟
همون آدمِ بدشانس.
زیرِ پنج‌شنبه رو روشن می‌کنم،
چایی‌هامو می‌شورم!
به هر حال اسمِ ما دو تا
اسمِ معمولیه!

#ویسواوا_شیمبورسکا
برگردان: احمد پوری
https://t.me/artplAs
**اندیشیدن**

فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.
مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود
در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.

هیچ چیز برای آنهایی که می‌اندیشند مقدس نیست
هرچیزی را همان می‌نامند که هست
تجزیه‌های عیاشانه     ترکیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ اینها خوشایند آنهاست.


#ویسواوا_شیمبورسکا
ترجمه ... دیدن ادامه » : #مارک_اسموژنسکی #چوکا_چکاد #شهرام_شیدایی
از کتاب #آدم_ها_روی_پل
#نشرمرکز
پ ن : این شعر از چاپ چهارم به بعد از کتاب آدم ها روی پل حذف شد
شعر کامل :


**اندیشیدن**

فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.
مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود
در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.

هیچ ... دیدن ادامه » چیز برای آنهایی که می‌اندیشند مقدس نیست
هرچیزی را همان می‌نامند که هست
تجزیه‌های عیاشانه     ترکیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ اینها خوشایند آنهاست.

چه در روز روشن چه در تاریکی شب
به هم می‌آمیزند در شکل زوج، مثلث، دایره.
جنسیت و سن طرف مقابل اینجا مطرح نیست
چشم‌هاشان برق می‌زند، گونه‌هاشان گل می‌اندازد.
دوست دوست را از راه به در می‌کند
دختر بچه‌های حرامزاده پدر را منحرف می‌کنند
برادری خواهر کوچک‌ترش را وادار به فحشا می‌کند.

میوه‌های دیگری از درخت ممنوع 
متفاوت با باسن‌های صورتی مجلات مستهجن
بیشتر از تصاویر واقعا مبتذلِ این مجلات، به مزاجشان خوش می‌آید
کتاب‌هایی که آن‌ها را سرگرم می‌کند تصویر ندارد
تنها تنوع آن‌ها
جملات خاصی‌ست که با ناخن یا مداد رنگی
زیرشان خط می‌کشند.
چه وحشتناک آن هم در چه حالاتی
و با چه ساده‌گی افسارگسیخته‌ای
ذهن موفق می‌شود در ذهن دیگر نطفه ببندد
از آن حالات حتا کاماسوترا خبری ندارد.

به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چایی به سختی دم می‌کشد.
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌هایشان را تکان می‌دهند
هر کسی خودش پا روی پا می‌اندازد
این‌گونه یک پا کف اتاق را لمس می‌کند
پای دیگر آزادانه در هوا می‌چرخد
گاه‌به‌گاه گسی بلند می‌شود نزدیک پنجره می‌رود
و از روزنه‌ی پرده
خیابان را دید می‌زند. □

#ویسواوا_شیمبورسکا
ترجمه : #مارک_اسموژنسکی #چوکا_چکاد #شهرام_شیدایی
از کتاب #آدم_ها_روی_پل
#نشرمرکز
پ ن : این شعر از چاپ چهارم به بعد از کتاب آدم ها روی پل حذف شد
۰۱ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" اگر گوشی برای شنیدن وجود نداشته باشد، هرگز شکسته شدن و افتادن یک درخت بزرگ صدایی نخواهد داشت! "
جزء از کل - استیو تولتز
#تنهایی
#وحشت
به آگاهی می‌رسد اجرای این برنامه امروز یکشنبه لغو شده است. اطلاع رسانی به خریداران محترم انجام شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جز روزگار ِمن
همه چیز را
سفید کرده برف...

#شمس_لنگرودی
ای غنچه رسید وقت تا بگشایی
روی گل خود به عاشقان بنمایی

افسوس که عمر تو همین امروز است
دریاب که بی نصیب از فردایی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید