تیوال شعر و ادبیات
S2 : 23:24:30
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده ست.
دلت را خارخارِ ناامیدی سخت آزرده ست.
غمِ این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!

تو با خون و عرق، این جنگلِ پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگِ این چمن پیوندِ پنهان است.

تو را این ابرِ ظلمت گسترِ بی رحمِ بی باران،
تو را این خشک سالی های پی در پی،
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران،
ز ... دیدن ادامه » پا افکند
تو را هنگامهء شوم شغالان،
بانگ بی تعطیل زاغان،
در ستوه آورد.

تو با پیشانیِ پاکِ نجیبِ خویش،
که از آن سویِ گندم زار،
طلوع با شکوهش خوش تر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه های سوخته از آفتابِ دشت،
تو با آن چهرهء افروخته از آتش غیرت،
ـ که در چشمان من والاتر از صد جامِ جمشید است،
تو با چشمانِ غم باری،
ـ که روزی چشمه جوشان شادی بود و، ـ
اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکنده ست خواهی رفت.
و اشکِ من تو را بدرورد خواهد گفت!


من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشقِ این خاکِ اگر آلوده یا پاکم.
من اینجا تا نفس باقی ست می مانم.
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم!
امیدِ روشنایی گر چه در این تیره گی ها نیست،
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی
گل بر می افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید.
سرود فتح می خوانم،
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
فریدون مشیری
حال این روزای من
امیرمسعود فدائی این را خواند
نیلوفر ثانی و دایِه* این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می‌رسد اجرای این برنامه امروز یکشنبه لغو شده است. اطلاع رسانی به خریداران محترم انجام شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جز روزگار ِمن
همه چیز را
سفید کرده برف...

#شمس_لنگرودی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای غنچه رسید وقت تا بگشایی
روی گل خود به عاشقان بنمایی

افسوس که عمر تو همین امروز است
دریاب که بی نصیب از فردایی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این سینه نیست، مرکزِ اجماعِ دردهاست
دیگر قدم خمیده‌تر از پیرمردهاست

قلبی شکسته، قامت خسته: تمامِ من
این شهرِ بازمانده‌ی بعد از نبردهاست...

حسین دهلوی
امیرمسعود فدائی، مریم اسدی و سپهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کدامین چشمه سمی شد ،که آب از آب می ترسد؟
و حتی ،ذهن ماهیگیر ،از قلاب می ترسد

کدامین وحشت وحشی ،گرفته روح دریا را
که طوفان از خروش و موج از گرداب می ترسد

گرفته وسعت شب را،غباری آن چنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد

فغان ،زین شهر کج باور،که حتی نکته آموزش
ز افسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد

فضا ... دیدن ادامه » را آن چنان آلوده ،دود نفرت و نفرین
که موشک هم ،ز سطح سکوی پرتاب می ترسد

طنین کارسازی هم ،ز سازی بر نمی خیزد
که چنگ از پرده ها و سیم،از مضراب می ترسد

سخن ،دیگر کن ای بهمن!کجا باور توان کردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترسد؟


#بهمن_رافعی_بروجنی
از کتاب "بی عشق ،ما سنگ،ما هیچ"
حال وطن

حال وطن این روزها چون حال من خوش نیست
این روزها چون حال من حال وطن خوش نیست

از سیستان تا مرز گیلان سیل غم جاری است
حال تهمتن، پهلوان پیلتن، خوش نیست

پروازها فوّاره های سرنگون هستند
پر درنیاری! مژدۀ برخاستن خوش نیست

دشمن، که جز چشم فریب از وی نباید داشت
از دوست هم آواز، حتی یک دهن خوش نیست

پیراهن یوسف پر است از خون و خاکستر
یعقوب ... دیدن ادامه » می داند که بوی پیرهن خوش نیست

تا اطلاع ثانوی ما سوکوارانیم
حال کسی در خلوت و در انجمن خوش نیست

ما زنده ایم اما شبیه مردگان خاموش
این زنده ماندن توی نُه توی کفن خوش نیست

من را که در هر بیت خویش از ناخوشی گفتم
باری ببخشایید...دیگر طبع من خوش نیست

قنبرعلی رودگر
امیر هوشنگ صدری، مریم اسدی و سعید کیان فر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه
.
#هوشنگ_ابتهاج
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هرگز نمی توان
گل زخم های خاطره ای را ز قلب کَند 
که در این سیاه قرن
بی قلب زیستن
آسان تر است ز بی زخم زیستن
قرنی که قلب هر انسان
چندیدن هزار بار
کوچکتر است
از زخم های مزمن و رنجی که می کشد

#نصرت_رحمانی
گاهی بشدت خسته میشم/ نه از جبر و قدر و روزگار و سیاست و .... /از سرعت کُند آدمها !!!!که اسلوموشن ....راه میروند/ فکر میکنند(اگربکنند)/ تصمیم میگیرند (اگربگیرند) و مغزهاشان در قیفهای آزمایشگاه بوی ساندویچی حسین مرغی را گرفته -جالب که بر تیرگی روزگار همه را متهم میکنند - جز خویشتن خویش را !
پریناز، قاصدک و امیر هوشنگ صدری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باید کسی،
با پرواز،
خبر فاجعه را به گوش ما می رساند!
اما سربازها،
حتی پرنده ای نقاشی شده بر دیوار را،
به شوخی نمی گرفتند!


#محسن_بیدوازی

به کوچه که آمدم
فرود آمدی از آسمان
چنان نرم
که گلبرگ زعفران
خواب عصرگاهی اش
مدام بود
و عابران خیره به ما
که ابر بودیم
زیر لب دعای باران خواندند
لختی مانده به استجابت
از هم دور شدیم
حتی اگر گفته باشم "دوستت دارم"
و حنجره ام شود تمام شهر
تصمیم تو به باریدن نبود
من ... دیدن ادامه » اما
با بوی دود
بوی خاک
سرازیر شدم
به عابران خشمگین لبخند زدم
منی که هم آسمان توام
وعده دادم شان
در یکی از همین روزها
که سنجاقک ها و پروانه ها
امن پناه گیرند
و نان برچیده شود از کف خیابان
خواهی بارید

یاسر متاجی
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید



گلوله‌ای از گردنم عبور می‌کند
و خون در پَرهایم
به حرف در می‌آید
شکارچی نمی‌داند
شامی که می‌خورند
همه را غمگین خواهد کرد
شکارچی نمی‌داند
که بچه هایم همین حالا گرسنه‌اند
و من به طرزِ احمقانه‌ای
به پروازم ادامه خواهم داد
شکارچی نمی‌داند
که سال‌ها در درون‌شان بال‌بال خواهم زد
و ... دیدن ادامه » کودکانش کم‌کم
به قفس بدل می شوند


#گروس_عبدالملکیان
از کتاب پذیرفتن
سپهر جان ...................................................
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تف بر من و سکوت من و شعرم...
تف بر تو باد و زندگی و شاید
تف بر کسی که چشم به ره ماند
تف بر کسی که سوی کسی آید

شاید که عشق هدیه ابلیس است
اندوه اگر سزای وفا باشد
شادی اگر شکوفه نا امیدی است
شاید که مرگ هستی ما باشد

#سایه های موازی
امیرمسعود فدائی و سپهر این را خواندند
امیر هوشنگ صدری و سعید کیان فر این را دوست دارند
گاهی حقیقت اونقدر زشته که تحمل ما رو نداره
شایدم ما اینقدر زشتیم که تحمل حقیقتو نداریم...
۵ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گفتم به دست خویش چه داری که قانعی
گفتا به خون هیچکس آلوده نیستم...
دستم گناهی نکرده ولی دلم
بر تار موی او دلش را سپرده است
۵ روز پیش، سه‌شنبه
شعر از حسین جنتی
۴ روز پیش، چهارشنبه
بله سپهر عزیز,این بیت بسیار معروف و شناخته شده ست و به همین دلیل ذکر نکردم.
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب است و مادران شهر غم ناک
هزاران گل شکفت و خفت در خاک
عزیزم داغ دارم دست واکن
به پا کن بیرق صبح طرب ناک
به عهد شب نوردی ها وفا کن
برادرهای عاشق را صدا کن
بزن بر سینه ی شب تیری از نور
گل خورشید را مهمان ما کن
اصلان اصلانیان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی رنگ و بو،روانی بی مزه،این وصله ها به آب نمی چسبد
(من) می رود قدم بزند امشب حالش بد است خواب نمی چسبد
شاید که از خودش بزند بیرون مانند آب موجی دریاها
تا کی درون پیله به خود کردن بر صورتش نقاب نمی چسبد
نگذار بوی گند بگیرد (من) ماندن برادر تنی مرگ است
حرکت اگر چه فلسفه ی هستی ست رفتن به منجلاب نمی چسبد
**
یک پای رفت و آمدمان لنگ است، دنیا همیشه بالشی از سنگ است
وقتی که تخت نیست خیال تو خود را نزن به خواب نمی چسبد
آب از سرت هنوز...و می ترسی ، اما گذشته از سر ماهی ها
دل را بزن به آبی دریاها دنیای اضطراب نمی چسبد


#کاظم_حسینی
چو سیل از سر گذشت آن را
چه می ترسانی از باران؟
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من تو را نه با حرف و صدا
که با هر تپش ریز
در مویرگ های این کالبد
با هر جرقۀ شوق
در این جان بیقرار
با تمام نوسانات ذهن بی امان؛
این شبگرد زوایای آسمان
با تمام آنچه می توان برایش بود
و گفت که این جهان هنوز
ارزش زیستن را دارد
دوست می دارم.
۵ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بارون نمیاد هیچوقت ولی خیابونا خیسن

گاوای خوشبین به آینده تو صف کارخونه‌ی سوسیسن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

فقط مرده‌ها زنده‌ن وقتی زنده‌ها باهاس بمیرن

قهرمانای شطرنج محکوم به بازی با یه گوریلن

مرتضی!

مرتضی!

بارون ... دیدن ادامه » نمی آد اینجا…

شبِ تاریک و قحطیِ ستاره

ماه در نمی آد اینجا، مرتضی

پسِ هر کویری، کویره دوباره

آی… آی… بارون نمی آد اینجا… مرتضی

فقط شبارو می‌شمرم وقتی روزا همه هیچن

همه راهنمای چپ می‌زنن و بعدش به راس می‌پیچن

مرتضی!

مرتضا آ آ!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

درخت می‌کارن تا باهاش دسته‌ی تبر بسازن

شیرارو کردن تو قفس و حالا به عکس یه گربه می‌نازن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

شبِ تاریک و قحطیِ ستاره

ماه در نمی آد اینجا، مرتضی

پسِ هر کویری، کویره دوباره

آی… آی… بارون نمی آد اینجا… مرتضی

راها همه بستن و همه اینو می‌دونن

منتظر بارونن تا گونه‌هاشونو بشورن

کوچه‌ها باریکن، شبا چه تاریکن

بارون نمی آد اینجا؟!

بارون نمی آد هیچوقت ولی خیابونا خیسن

گاوای میانه‌رو مشغول مذاکره با رئیس کارخونه‌ی سوسیسن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

پلیسا همه دزد و دزدا همه پلیسن

شرافتمونو بردن جاش دوزار یارانه به حسابمون می‌ریزن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

شبِ تاریک و قحطیِ ستاره

ماه در نمی آد اینجا، مرتضی

پسِ هر کویری، کویره دوباره

آی… آی… بارون نمی آد اینجا… مرتضی



#آرش_سبحانی
کبوسک
داشتم می رفتم ولی وقتی رسیدم از شدت سکوت چشمام داشت بسته می شد
آهنگ این موقع ها بدرد میخوره
گوش دادم ولی فراموش نکردم
یاد بچگی هام افتادم
بارون و لامپ مهتابی و پنجره و یک لیوان شیر گرم
دیوار گرم خونه
مادرم در حال آشپزی
پدرم زنگ میزد و حالمون رو بعد از ظهر می پرسید
خواهر کوچولوم نرم خوابیده بود
اینا رو گفتم که تمام تلاشم رو می کنم و امیدم رو از دست نمی دم تا بتونم برای بچه های خودم این خاطره رو ایجاد کنم
امیدم رو ازدست نمیدم...به هیچ عنوان.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید