کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 00:44:15 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
یکی از روزای پاییز بود، پاییز ۹۷. از اون روزا که آفتاب رنگ پریدس و خیلی نمیشه فرق سایه و روشن درختا رو تشخیص داد. میشد بگی هوا سرده ولی کاپشن هنوز نمی چسبه. سر پارک وی بودم. یاد بچگیام افتادم، گاهی از این مسیر میرفتیم تجریش. یه فروشگاه کورش سر پارک وی بود که الان جاش ایستگاه اتوبوس و آتش نشانیه. بهش میگفتن کورش چادری. بغلشم ساندویچ یکتا بود، با اون سوپ جو و ساندویچای کاغذپیچ. هوس کردم ولیعصر رو بیام پایین. یاد قدیما که هنوز دو طرفه بود افتادم، قبل از ۸۸. اون وقتا میشد از تجریش راه افتاد و اومد تا ونک. هر جام دلت خواست، تاکسی بگیری و زودتر برسی کافه. حدودای ۸۸ پاتوقم کافه شوکا بود، پاساژ گاندی. یارعلی و کیا. نون و پنیر و گردو و چایی. اما الانِ ۹۷ دیگه خیلی کافه نمیرم.
“مرکز راهنمایی صنایع ایران” یا همون مدیریت صنعتی رو که رد کردم، یه مامور بازیافت! از همونا که یه گونی بزرگِ سابقا سفید رو کولشونه، دم دمای “رادیو و تلوزیون ملی ایران” بود، همون جام جام صدا و سیما. از دور میدیدمش. میرفت سطلای بزرگ رو کج میکرد و توشون رو میگشت و سطلای کوچیکتر رو همون جوری سرپا.
سرعتم ازش بیشتر بود، ردش کردم. دیگه رسیده بودم پاساژ صفویه. شنیده بودم قبلا زیر پاساژ صفویه سالن تیاتر بوده ولی خب هرگز توش رو ندیدم.
پارک رو که رد کردم، نرسیده به اسفندیار، کوچه ی عاطفی غربی که قبلا دولتشاهی بود. یه وقتی باغ وحش تهران اینجا بود که بعد منتقل شد به ارم.
کوچه ی رحیمی، قبلا اسمش چهرازی بوده. بیمارستان یا بهتر بگم تیمارستان چهرازی توش بوده، دکتر چهرازی. که سال ۷۰ تعطیل شد. شاید اون پادکستم اسمش رو از همینجا اورده باشه.
سر اسفندیار وایسادم و سعی کردم قبل از ساخت اتوبان نیایش رو به یاد بیارم. به نظرم ورودی بیمارستان قلب یه میدونگاهی بود و فضای سبز. بی دلیل به ذهنم رسید ... دیدن ادامه ›› چند سالی اسم خیابون ولیعصر، دکتر مصدق بوده. لابد جایی خونده بودم. البته بعد از ۵۷.
قدم زنون اومدم پایین، ظفر رو رد کردم. اسکان خودشو نشون داد. سر بلوار میرداماد یا همون بلوار پهلوی یا خیلی قدیما، بلوار ششم بهمن(تاریخ انقلاب سفید). چه فضای جالبی داره تو این ساختمونای دهه ۴۰ و ۵۰ و مدرنیته معماری. لابد یه موقعی کلی برو بیا داشته. حتما مد بوده تو پاساژا حوض و آب نما درست کنن. زیرزمین اسکانم مثل پلاسکو آبنما داره. آخ پلاسکو...
پاییزا آرم هتل هما از یکم پایینتر از میرداماد معلوم میشه، فکر کنم هنوزم توش از لیوان و پارچ استیل استفاده کنن. و میدون ونک. ونک همیشه من رو یاد جشن های ۲۵۰۰ ساله میندازه. عکسهای سال ۱۳۵۰ میدون ونک و سازه ی ورودی تخت جمشید، دروازه ی ملل. به به... نمی دونم چه سالی اون سازه رو تخریب کردن و چرا.
اون طرفم که فانفار رو میشد دید. شهربازی میدون ونک. شهر از بالای فانفار(چرخ و فلک) باید کلی سیاحت می داشته.
این شهر چقدر جذابه، حتی زیر آفتاب رنگ پریده ی پاییز.
چند روز دیگه حتما برف میاد، شایدم چند هفته ی دیگه. و چقدر لذت بخشه قدم زدن این خیابون زیر برف، تو شب، زیر نور چراغای شهر و گاهی هم نئون چشمک زن مغازه ها که روشن و خاموش میکنه برفای معلق رو.
نیلوفر این را دوست دارد
این شهر چقدر جذابه..
۵۸ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب "گورشاه : دختران گمشده" نوشته " سیامک گلشیری "
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ ۱۳۹۹.۰۲.۰۷
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

گورشاه ؛ دختران گمشده
یک داستان نویس که مجموعه رمان های مربوط به خون آشام را نوشته ، تماسی تلفنی از پسری نوجوان به نام نیما دریافت می کند . نیما که اخیرا خواهرش را طی یک اتفاق عجیب ، در زیرزمین خانه شان گم کرده و از طرفی به واقعی بودن اتفاقات کتاب های خون آشام ایمان دارد ، از نویسنده می خواهد تا در پیدا کردن خواهرش به او کمک کند . نویسنده پس از کنکاش فراوان و امتناع از پذیرش این خواهش وقتی متوجه می شود دختران دیگری هم هستند که در آن زیرزمین گم شده اند ، قبول می کند . او که سال هاست درگیر چنین اتفاقات ... دیدن ادامه ›› ترسناکی نشده ، با پا¬گذاشتن به این مسیر ، وارد ماجرایی پیچیده می شود . همین ماجراجویی ، داستان جلد اول کتاب "گورشاه " نوشتۀ " سیامک گلشیری " را می سازد .
گورشاه ، از جنس ادبیات نوجوان است ؛ شاخه ای کمتر توجه شده در فضای نویسندگی ایران که علی رغم وجود جذابیت های فراوان ، محصولات متنوعی را به بازار فرهنگی ، ارائه نکرده است ؛ ورود به این ژانر ، دشوار است چون خواندن ذهن نوجوانان در این سن که نه کودک اند و نه بزرگسال و از طرفی پیوسته در حال جستجو برای یافتن هویت خود هستند ، نیاز به تسلطی عمیق بر مباحث روان شناسانه این گروه سنی و نیز آشنایی با مختصات جهان فکری آنها دارد . شجاعت دوبارۀ سیامک گلشیری در ورود به این فضا و نوشتن یک داستان برای جذب مخاطب نوجوان ، در کنار نثر گیرای او در خلق فضای وحشت ، ستودنی است .
صحبت صرفا از حسرت بر نبودِ تعدد کتاب های نوجوان و جای خالیشان در قفسه کم سن و سال دارها نیست ؛ سخن از نگاه نکردن به آینده ای است که ریشه در گذشته دارد ؛ آنجا که به جای حرکت در مسیر در دسترس قرار دادن خوراک فرهنگی برای بخش خاصی از جمعیت کشور که قرار است آجر به آجر آیندۀ این مملکت را بسازند ، با هدایت مسیر به یک راه انحرافی به نام بی اعتنایی ، ضربه سنگینی بر بدنه فرهنگ جامعه وارد می شود . بی اعتنایی به نوشته شدن کتاب های این رده سنی و تلاش نکردن برای ترغیب نویسندگان در ورود به این ژانر، محصولی جز ضرر مستقیم بر مردمی که قرار است فرداهایشان را در مواجهه با همین نوجوانانِ رشد یافته بگذرانند ، نخواهد داشت . در حالیکه می توان با یک برنامه ریزی فرهنگی ، با توسعه طرح های تشویقی از نویسندگان این شاخه حمایت کرد تا مستعدان این حوزه ، نبوغشان را وسط بگذارند و با به روز کردن اطلاعاتشان همگام با دنیا تولیدکننده و خالق داستان شوند و نه صرفا مصرف کننده باقی بمانند. حتی اگر لازم باشد ، قانون قصه نویسی در این گونه کتاب ها را در جهان مدرن بیاموزند و سپس با شکستن قوانین ، به حلول خلاقیت خود در قصه منجر شوند ؛ هرچند با توجه به قلم بسیاری از نویسندگان فعلی ایران ، انتظار می رود اگر بخواهند در ابعادی گسترده و متمرکز به ادبیات نوجوان بپردازند ، بی شک شاهد خلق آثاری خواهیم بود که خود می تواند سرمشق سایر کشورها در داستان پردازی باشد .
با وجود چنین پتانسلی از وجود ذهن قصه گو ، نقطۀ نمایشگر میزان توجه و گرایش به آثار نوجوان ، تجلی حضور تعداد کمی از نویسندگان است ؛ نویسندگانی که خلق آثارشان و تنوع دادن به آن ها به نوجوانان این امکان را می دهند که بتوانند روح خود را سیراب کنند ، مسیر خود را بیابند و و باور ذهنی خود را تشخیص دهند ؛ آن هم در جهانی که هر روز گره ای تازه تر بر زندگی مدرن می ظافتد و چاره جویی ، فرایندی است بی غایت در مسیر انسان .
از طرفی این وظیفه صرفا به دوش نویسندگان نیست که بتوانند قفسه های کتاب های نوجوان را با محصولات وطنی پر کنند . بخش اعظمی از این موضوع ، به نگاه کلان فرهنگی کشور و ایجاد بستر مناسب برای رونق دادن به بازار نشر در این گروه است . و البته مسیر ترجمه و ورود کتاب¬های ادبیات جهان ادامه دارد که این خود عنصری لازم برپایۀ آگاهی از قدم هایی است که ادبیات معاصر برمی دارد . هرچند ایستایی ما در گروه نوجوان از سرعت پویایی جهان نکاسته و جهان با سرعت در خلق آثار نوجوان پیش می رود و بهترین ها را روانه بازار می کند و با برگزاری مسابقه ها و توجه به نویسنده ها و تقدیر از منتخب هاشان سعی دارد کتاب های بهتری خلق کند و نیازهای انسان معاصرش را با هر سن و جثه ای بشناسد.
سیامک گلشیری اگرچه با موفقیت در زمینه نوشتن داستان های بزرگسال هم اهتمام دارد و هربار با تسلط عجیبش بر دیالوگ-نویسی و بازگویی ماجرا از نمایی جذاب ، داستانی مهیج را به مخاطبانش نشان می دهد اما هرگز از دغدغۀ نگارش برای نوجوانان نایستاده و همیشه نام او به عنوان یکی از پرخواننده ترین نویسندگان ادبیات نوجوان در ایران درخشیده و سوای از تعدد جوایزی که نصیب کتاب هایش شده ، استاندارد داستان نویسی را در آثارش به جدیت رعایت کرده است ؛ او هرگز داستان را فدای جذب مخاطب نکرده و سعی داشته با انتخاب درست ترین کلمات در دیالوگ نویسی ، منظور خود را روایت کند . او این بار در گورشاه به دنبال خلق فضایی ترسناک و دلهره آور سعی داشته با توزیع ذره ذرۀ اطلاعات ، هیجان زیادی را وارد قصه کند و عنصر " دلهره" را در گوشه گوشه داستان ، جای دهد .
گورشاه ، پر از صحنه هایی است که انتظار حضور یک اتفاق آن هم از جنس حوادث غیرقابل پیش بینی و با درون‌مایۀ ترس دیده می شود . نوعی مزه مزه کردن اتفاقات و کم کم ارائه دادنِ آنها ، توانسته بر وحشت فضا بیفزاید و البته داستان را از ریتم نیندازد . گلشیری و توجه همیشگی و ویژه او به جزییات نوعی نگاه جامع تر به او می سپارد که از پس ساخت تصاویر با وضوح بالا برمی آید . به نوعی که تجسم محیط را برای خواننده آسان می کند و جغرافیای وقوع را مشخص می کند . چنین نوع از صحنه پردازی ، از سخت ترین مراحل نویسندگی است . تهاجم اتفاق¬های ترسناک که وحشت وقوعشان ، ترس از ندانستن حادثه بعدی و فقط حدس پیرامون ترسناک شدن ماجرایی که شخصیت اصلی کتاب درگیر آن شده است، جریانی است که خلق آن ، حوصله فراوان می طلبد تا در نتیجه بتواند عرصه داستان را به جولانگاه خیال تبدیل کند و از پسِ این خیال پردازی ، کنجکاوی خواننده را برانگیزد . از این رو مطالعه این کتاب حتی برای بزرگسال ترها می تواند جذاب باشد و شاید بتوان به مثابۀ یک بازی برای جنباندن تخیل در فضایی ترسناک ، آن را محسوب کرد . ادامه دار بودن کتاب ، احتملا پاسخی است به میزان ابهامات جلد اول کتاب . و یقینا اگر میزان اتفاقات پرکشمکش قهرمان که بخش اعظمی از آن در آغاز به عنوان بذر کاشته شده ، در جلد دوم ، سرعت بیشتری یابد ، تجربۀ هیجان انگیزی از مطالعه یک کتاب با فضای ترسناک در حوزه ادبیات نوجوان خواهد بود .

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


حالا دیگر باید
با احتیاط کامل
معشوق هایمان را
آب را، غذا را، حتی هوایی را که به چشم نمی خورد
انتخاب کنیم.
روزگاری است پرمخاطره
سیاستمداران دنبال راهی اند
بمب های انبار شده، در دنیا را
بی اثر کنند
البته خیلی دیر به این فکر افتاده اند
کافی است فقط یک احمق
یک ... دیدن ادامه ›› جایی
انگشت روی دگمه بگذارد.
وحشت زده به هم تکیه داده ایم
در جستجوی بازگشت
به رحمی
امن
اما مدت هاست که اشتباه کرده ایم.
پناهندگان آواره شده اند
و آت و آشغال هایشان را
در خیابان ریخته اند
رهبرانی که یک زمانی خردمندانه سخن می گفتند
حالا چرندیات می بافند
مکث می کنند، ادامه می دهند، دور و بر را نگاه می کنند، گیج و ویج
و به جای سخنرانی واقعی
شعارهای دیوانه وار تحویل می دهند
این هزینه ای است که می پردازیم
نمی توان به عقب بازگشت
نمی توان جلوتر هم رفت
ناامیدانه آویزانیم
از میخ کوبیده بر این جهانی
که خود ساخته ایمش.



« چارلز_بوکوفسکی »

ترجمه: احمد_پوری
Ali این را خواند
ابرشیر، کاوه علیزاده، علی عبدالرحیم، پوریا صادقی، hanna.nrh، عالیا و نیلوفر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این چه دین است که موی تو نهان می خواهد؟!
این چه کفر است که گل را به خزان می خواهد؟!

این چه رسم است که خورشید جهانتاب، نهان
از افق های دلاویز جهان می خواهد؟!

این چه آیین بداندیش پریشان رای است
که به جای شعف و شوق، فغان می خواهد؟!

این فرامین غریب از چه خدایی است که او
عوض بذل حیات از همه جان می خواهد؟!

در جوابم به کرَم شیخ نظر داد چنین
او ... دیدن ادامه ›› که پنهان مِی و تسبیح، عیان می خواهد:

دین که این نیست ولی خرده نگیر از فن ما
چون شکم از همه بی واهمه نان می خواهد!

ای وحید از غم این خلق چه خون ها خوردی
جستن از دام خرافات زمان می خواهد
۲ روز پیش، سه‌شنبه
کاوه علیزاده، زهره مقدم و جعفر میراحمدی این را امتیاز داده‌اند
بسیار زیبا اقای عمرانی عزیز.یکدست و اثر گذار.
۲ روز پیش، سه‌شنبه
احسنت...
۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زیبا منم
چشمانت دریای ناز
تسخیرت را فکر ترنج
جوهری را دل در نگاه
سردهم آواز و غزل
من شاه عالمم
نشکن آینه
دلم
خیره به وجودم
کجا راندی غرورم را
زیبای من
من ازتو وجود
غزل بگو
چه سرایم وجودش زتو
دل لرزان، چشمانم گریان از سکوت
دلبرم از تونگذرم
توای جانا، دستم بالا برم یارا
بانگ
تویی شاهااااااا
لذت شوق وصالت ،عمر ترنج
همی پلک
نگاه چشمان من بی خبر ز راه
غرورم را نرنج
زیبای من تویی
۲ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح... حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح... حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح...
حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تحصیل کرد. سپس به دانشگاه تهران راه یافت و در رشته حقوق قضایی فارغ‌التحصیل شد. کارمند وزارت دارایی بود و مدتی در دانشگاه ملی (شهید بهشتی فعلی) درس می‌داد.

حسن توفیق، از دوران محمدعلی توفیق (١٣٢٢)، رسما به جمع طنزپردازان توفیق پیوست. از همان ابتدا نیز قدرت مدیریت خودش را نشان داد و پس از برکناری سردبیران چپ‌گرا و متمایل به حزب توده، سردبیری توفیق را با همراهی برادرانش برعهده گرفت، اغلب کاریکاتورهای روی جلد توفیق در دوره دوم و سوم، کار اوست.

او در ابتدا با راهنمایی و همکاری روح‌الله داوری، از کاریکاتوریست‌های متأخر توفیق، و سپس به‌صورت مستقل شروع به خلق آثار ماندگارش در هفته‌نامه می‌کند.

برگزاری ... دیدن ادامه ›› اولین دوره کلاس‌های آموزشی کاریکاتور در ایران و سازمان‌دهی کردن تیم کاریکاتور توفیق، از نوآوری‌های حسن توفیق است. از ابتکارات متعدد حسن توفیق، تغییر امضای کنایه‌آمیز روی جلدش از حسن توفیق به اسداله توفیق در شوخی با جدال‌های هرروزه کاشانی و مصدق درخصوص ملی شدن نفت بود که بازخورد بسیار زیادی در محافل سیاسی داشت و سبب واکنش‌های مصدق شد.

پس از توقیف توفیق (تیرماه ١٣۵٠)، حسن و برادرانش بسیار کوشیدند تا راه گریزی برای انتشار مجدد بیابند، اما تلاش‌شان در عین حقانیت‌شان اثربخش نبود و توفیق، قربانی سیاست‌های تلخ حاکمیتی شد. او مدتی در ایران بود و سپس همراه خانواده راهی امریکا شد و پس از چندی مجددا به ایران بازگشت.

متن خبر ایرنا
کمی_بی_ربط
برخی اهالی مجله ی توفیق، در دهه شصت مجله ای به نام “توفیقون” به راه انداختند به سردبیری ابولقاسم صادقی، عضو هیات تحریریه توفیق. که به دلیل استفاده از نام توفیق، در شماره ی دوم توقیف! شد. و از شماره سوم با نام “فکاهیون” ادامه ی کار داد.
چقدر دوست داشتم این مطبوعه و بعدها گل آقا رو... و خاطرات جالبی برام به جا گذاشتن. گویا این مجلات هرگز عاقبت خوشی در ایران ندارند. توفیق، فکاهیون، گل آقا...
۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Ali
درباره کتاب استبداد در ایران i
ادامه

به جای مقدمه :

حیرت به پرسش در آمده موجب بصیرت می شود ؛ اما حیرت زمانی که به پرسش درنیاید یعنی از طریق پرسش نفی نشود ، به جهل و لاابالیگری فکری می انجامد ...
تکرار حیرت ، تداوم روند شناخت انسانی است . آن که در ارتباط با جهان ، به طور مکرر با حیرت نوین و باز تولید شده مواجه نمی شود در روندشناخت جهان جایگاهی ندارد .

انسان با پرسشگری و پاسخی که به پرسش خود می دهد با جهان و با خود یگانه می شود. انسان در جهان به پرسش در نیامده، بیگانه است .

هر پرسش راستینی ، در اساس ... دیدن ادامه ›› ، پرسشگر را نیز در بر می گیرد ؛ او را از گمشدگی ، بیگانگی و بی پناهی می رهاند و به سمت هویت یافتن سوق میدهد. از این جاست که حتی هویت فردی ، متکی به پرسشگری انسان است .

پرسش فلسفی در پاسخ، رد و نفی نمی شود ؛ بلکه پاسخ پرسش را به سطحی بالاتر منتقل می کند و این حرکت در فلسفه هرگز پایان نمی یابد .

پرسشی که بر تخریب رابطه موجود انسان با موضوع پرسش استوار نگردد ، راستین نیست .

برخی موانع پرسشگری در جامعه ما :
نحستین رویکرد فکری مکتوب ایرانیان نسبت به جهان و خود ، آمیخته به پرسشگری بوده است گاتاهای زرتشت ، بازتاب برجسته و اصیل چنین رویکردی است ...

اما ذهن در طلب دانستن ایرانیان ، به مرور ، خصلت پرسشگری خود را از دست می دهد آنچنان که با گذشت چند قرن اوستا به وندیداد می رسد . وندیداد را می توان تحقق و بروز شریعت ایجابی در آیین زرتشتی داتست.

در قلمرو سیاست ،حکومت استبدادی ، مهمترین عامل به بن بست کشاندن و محال گردانیدن پرسشگری است. کافی است گفته شود ؛ پرسشگری تقلای ذهنی انسان برای نظارت بر جهان و جامعه انسانی است و حکومت استبدادی ، به عنوان حاکمیت خودکامگی ، با هر نوع نظارتی از سوی مردم در تضاد است.استبداد حکومت مطلقه است ...

پرسیدن اسطوره زدایی از امریست که به پرسش در می آید. هر آنچه به پرسش در آید عینیت می یابد .و استبداد ، غلبه ی تصور و ذهنیت اسطوره پردازی شده از واقعیت اجتماعی و سیاسی است . حکومت راز پردازی و ابهام سازیست .
پرسشگری در روابط انسانی ، حتی رابطه حکومت گران و مردمان ، نوعی برابری مدنی میان پرسشگر و مخاطب پرسش ایجاد می کند و استبدا ، حکومت نابرابری است.

در شیوه زندگی، ادغام در زندگی روزینه از مهمترین موانع پرسشگری است...

باور از نظر فکری و عادت از نظر عملی محصول عدم پرسشن اند ، ناپرسش گرانه اند...

مدرنیته عصر خطر کردن است ، از جمله از این رو است که هر چند مدرنیته پاسخ های بسیاری برای انسان فراهم می آوزد، اما اعتبار مدرنیته به پرسشهایی است که طرح کرده است ...

پایان بخش به جای مقدمه .

پ ن : نویسنده بخش به جای مقدمه را بخشی مستقل دانسته و می توان از آن چشمپوشی کرد . ولی من دریغم امد مختصری از این بخش نگذارم .

گاتها یا گاتاها قدیمترین بخش اوستا و تنها بخشی است که توسط زرتشت سروده شده شامل تعدادی سروده (اگر اشتباه نکنم ۱۷ سرود ) است که حجم بسیار کمی داره .پیشنهاد میکنم نگاهی بیاندازید وقتی نمیگیره در عوض با جهانبینی شگرف او که یکسر نگاهی به انسان و طبیعت داره و نه اسمان اشنا شوید.
ابرشیر و عالیا این را خواندند
میم سردلی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو می روی
که ابر غم ببارد......
ابرشیر و نیلوفر ثانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ چیز
بدتر از
هنرمند بی استعداد
نیست
بر خلاف با استعدادها
که تا دلت بخواهد
پر شر و شورند
و در هنرشان شکی نیست.
حالا شانس با ماست که
خیلی کم یکی از آنها را می بینیم
مگر گاهی
در یک مهمانی کوچک
یا در کسوت مجری
در کافه ای ارزان قیمت.
لازم ... دیدن ادامه ›› نیست زور بزنی
تا ببینی چه شکلی اند
فقط نگاه به یکی از آن ها
و گوش دادن به او
کافی است.
به نظر می رسد
یک قانون ازلی و ساده وجود دارد
هر چه استعداد
کمتر
تظاهر به هنر
بیشتر.



« چارلز_بوکوفسکی »
ترجمه: احمد_پوری
ابرشیر این را خواند
نیلوفر ثانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


وقتی می گفتم وطن
رودخانه به رودخانه
مسیر مهاجرت ماهی های آزادش را از بر بودم
-مثل آب خوردن-


وقتی می گویم رودخانه
منظور شفافی دارم
یاد کودکی می افتم از دبستان میهن
که یعد از امتحانات خرداد
آب،تعلیمات دینی اش را با خود برد


گفتم دبستانُ
یاد ... دیدن ادامه ›› پسری افتادم 
که پرچم سرزمین اش را 
در حیاط مدرسه دوست داشت
نه روی تابوت عمویش


عمو که می گویم
سرباز وظیفه ای که رفته به جنگ
به مرخصی می آید
تا ما را ببرد فوتبال
با تیمی که هنوز
نامش را شهید نکرده اند
یا ببرد به ماهیگیری


وقتی می گویم سرباز
تف می کنم
به صورت ورق بازهایی که
سربازها را با سر به زمین کوبیدند

زمین که می گویم
یاد کره ای می افتم
که بر روی آن
دنبال وطن جدیدی گشته ام

وقتی می گویم وطن
منظورم جائیست که در حیاط زندان هایش
دستور پخت ماهی های آزاد
از بلندگوها پخش نمی شود
به وقت هواخوری زندانیان

وقتی می گویم زندان...
ساده گیر آورده اید ها
چیزی هم شما بگوئید



حسن_آذری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟
میم سردلی و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کوهی به کوه  دیگری خیره مانده بود
به سنگ ریزه ایی در دور دست
سکوت تو
کسی را به اینجا نیاورده است
و گندمی که سا‌ل‌هاست در سیلو مانده
روح فرسوده اش در دشت
به یال اسبی چسبیده است  وُ
از ملخ ها و موش ها می گریزد.
شیر...
کوهی به کوه دیگری خیره مانده بود
به سنگ ریزه ایی در دور دست
سکوت تو
کسی را به اینجا نیاورده است
و گندمی که سا‌ل‌هاست در سیلو مانده
روح فرسوده اش در دشت
به یال اسبی چسبیده است وُ
از ملخ ها و موش ها می گریزد.
شیر سنگی به پای شکسته اش نگاه می کند
و از بلوط ها سه چیز مانده است:
سنجاب بی بلوط
زاگرس بی بلوط
و من
که صدای گنجشک ... دیدن ادامه ›› در می آورم
برای خاکستر شاخه ها
صدای رود برای خاک.
اندوه را
با پوکه های خالی اندازه گرفتم
با انگشتانم اندیشید‌م
با لب‌هایم اندیشیدم
بر دیوار فرو ریخته‌ی تاریخ
نام چه کسی را بنویسم؟
آب‌ها را کنار زدم
ماهی‌های رودخانه را کنار زدم
مزرعه را کنار زدم
سنگریزه‌ها و استخوان‌ها را کنار زدم
تو،زیر کدام جنازه پنهان شده‌ای سرزمین من؟


زاگرس_بی_گوزن
امیر اسحاق این را خواند
جعفر میراحمدی و ابرشیر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپهر
درباره کتاب بیدارخوابی i


ما که خودمان را پنهان می کنیم
در تابستان
در چمدان های نقره ای
در سفرهایی به شمال
در عکس های دسته جمعی
در باران
در شادی مرطوب دریایی در رامسر

رنج
چگونه آدرس ها را پیدا می کند؟



« محسن بیدوازی »
از کتاب بیدارخوابی
نشر مایا
Ali
درباره کتاب استبداد در ایران i
با تشکر از نیلوفر خانم که برگه کتاب را ساختند .

کتاب استبداد در ایران نوشته حسن قاضی مرادی چاپ سوم 1387

به جای مقدمه :
انسان به عنوان ذهن شناسنده [ = سوژه ] در گذار دایمی از نادانستگی به دانستگی متحقق می شود .گذاری که بر امده ی پرسشگری انسان و پاسخهای او به این پرسش ها و نیز باز تولید این پرسش ها و پاسخ ها در روند بی پایان پرسشگری ... دیدن ادامه ›› است ...

پزسشگری مستلزم دو احساس انسانی حیرت و تردید است...

آگاهی از نادانستگی، نقطه آغاز فلسفه بود . پرسشگری عمدتا بر محور حیرت ممکن شد . افلاطون از زبان سقراط گفته است که حیرت آغاز فلسفه است...

با ارسطو تبین فلسفه جهان مادی اهمیت عمده ای یافت و همین تبیین ، در تلفیق با غایت مداری کلام مسیحی ، فلسفه ای را بر بنیان پاسخهای دینی برای دوران قرون وسطی رقم زد . در این دوران فلسفه با محور قرار دادن پاسخ های کلامی ، با موجودیت خود که پرسشگری بود در تضاد قرارگرفت...

دکارت به نفی این فلسفه از طریق به پرسش در آوردن آن ، مبتنی بر شک و تردید اقدام کرد . در این نفی او قطعیتی جز این نیافت که : من می اندیشم پس هستم ...

شک کردن در همه چیز و به پرسش در آوردن هر موضوعی ، بنیان پیشرفت و تعالی انسان است.

حیرت به پرسش در آمده، اغاز شناخت است . پرسش آشنایی زداست و انسان را به شناخت واقعی رهنمون می گردد.

ادامه خواهد داشت...

پ .ن : سعی کردم خلاصه به گونه ای باشد که انسجام مطالب حفظ شود بلکه اگر علاقه مندی شرایط خواندن کتاب را نداشت ، بهره ای از این خلاصه ببرد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این روزا خیلی به روزایی که میگفتیم روزای بهتر میان فکر میکنم چون همون روزا روزای بهتر مون بودن
پوریا صادقی، زهره مقدم، جعفر میراحمدی و bahar این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و زمین های پوشیده با برف
می آیند از پی هم
که در آنها می رویند هر لحظه
گلهایی آبی رنگ

و سپیدی به آبی می گراید اندک اندک
چون آسمانی آبی
که در خود دارد لکه هایی بیشمار از ابر
و هر لحظه در حرکتند آرام
ابرها نه!
لیک خطوط آسمان، بر ابرهای ساکن حیران!
که تنگ تر می کنند فضای ابرها را

و هر لحظه بیش از پیش ابرها رو به زوالند
چون برف در حال آب شدن
از قدم های مدام خودکار

سال 1397✍🏻
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " هیچ دوستی به جز کوهستان " نوشته بهروز بوچانی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در رونامه ساندگی در تاریخ 1399.02.04

کتاب " هیچ دوستی به جز کوهستان " ، جدای از موضوع خاصش ، ماجرای عجیبی را از ابتدای نوشته شدن با خود همراه داشته است ؛ چه سرگذشت نویسنده اش و چه مسیر دشواری که طی شد تا کتاب نوشته شود و به دست ناشر برسد ، همگی جزو نادرترین اتفاق ها درباره نگارش یک کتاب است . قبل از نوشتن کتاب ، نویسندۀ آن ، " بهروز بوچانی" ، ایران را ترک نمود و سعی کرد با قایق از طریق اندونزی به استرالیا برسد ؛ بار اول ، قایق غرق شد و او به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرد. بار دوم توسط نیروی دریایی استرالیا دستگیر و به بازداشتگاهی در جزیره مانوس برده شد . بهروز در طول حضورش در این زندان ، کتابش را طی چندسال از طریق پیام رسان واتس آپ برای دوستش دراسترالیا می فرستاد و دوستش آن را از زبان فارسی به انگلیسی برگرداند وکتاب را چاپ کرد .
پس از چاپ ، این کتاب جایزه ادبی نخست وزیری ویکتوریا را دریافت کرد ؛ جایزه ای که استرالیا ... دیدن ادامه ›› برای کمک به نویسندگی خلاق برگزار می کند و البته گران ترین جایزه ادبی این کشور هم محسوب می¬شود . هم چنین جایزه ملی زندگی نامه استرالیا و چند تقدیر دیگر به عنوان این کتاب رسید . سوای تمام سروصداهایی که چاپ این کتاب به پا کرد و جوایزی که نصیبش شد ، با یک اثر منحصر به فرد مواجهیم .
آنچه در هیچ دوستی به جزکوهستان ، بیشتر از همه به چشم می آید ، قدرت نویسنده در خلق تصویر است ؛ تصویرهایی بی بدیل و بکر که با قوه تخیل ، دستان خواننده را می گیرد و او را به سفر دلهره آوری می برد . حتی در این بین به بیان خلاصه ای از موقعیت اکتفا نشده بلکه صفحات کتاب ، مخاطب را با طبیعت اندونزی و استرالیا ، قایق ، کشتی و ویژگی های مسافرانش و در نهایت زندان مانوس ، آشنا می کند و آن را با خطی پررنگ و تمایزی عجیب برای خواننده مشخص می نماید ؛ آن قدر واضح که مخاطب می تواند حرکت آن قایق خاص را در بین اقیانوس و تعدادی زیاد از سایر قایق ها تشخیص دهد . واقعیت مواجهه با مرز باریک مرگ و زندگی و دست و پنجه نرم کردن با شرایط سخت از جمله گرسنگی و احتمال غرق شدن به قدری فوق العاده ترسیم شده که گویی تمامی این اتفاقات روبروی خواننده در حال به وقوع پیوستن است .
لحظه ورود اولیه به استرالیا برای سوار شدن به هواپیما و رفتار تحقیرآمیز پلیس در سوار کردن پناهجوها برای بردنشان به مانوس ، از تلخ ترین تصاویر کتاب و آغاز ورود شخصیت اصلی کتاب به جزیره ای است که خیلی¬ها در آن خودکشی می کنند و برای جیره غذای هرروزه باید زجر انتظار در صف های طولانی را بکشند ؛ چراکه چیدمان زندان به گونه ای است که زجر دادن زندانیان ، اولویت اول زندان بانان و سیاست بالادستی های زندان بوده است .
در مرحله ورود به مانوس ، سمت و سوی روایت به جایی می رسد که در کنار عدم امکان فراهم بودن رفع اولیه ترین نیازهای یک انسان زندانی ، به عمیق ترین احساسات او نیز بی توجهی می شود و با تحقیر و توهین ، او را یک انسان کوچک به شمار می آورند . تقابل رفتارهای متفاوت از انسان هایی در موقعیتی یکسان که صورت به صورت ، نفس به نفس با مرگ و احتمال نرسیدن به مقصد نهایی شان از مهاجرت مواجه اند ، تصویری صریح تر و با جزییات از انسانی اسیر می سازد ؛ جزییاتی که نحوه ارائه و چینش آن ها ، مخاطب را با واقعیتی تلخ از زندانی در آن سوی اقیانوس ها آشنا می کند و در عین حال منجر به خستگی در خوانش نمی شود بلکه بیشتر وجه ماجراجویانه و کنجکاوی برای در معرض آگاهی قرارگرفتن ماجرا ، خواننده را هل می دهد تا از ادامه داستان سر دربیاورد و و این برگ برنده ای است که زبان قصه گو و شیرین بهروز بوچانی به او بخشیده . او واقعیت را با عناصر داستان گره زده و از توصیف محیط ، بیشترین بهره را برده است .
اگرچه بهروز در این کتاب ، به فراوانی از پیشینه اش در ایران سخن نگفته اما تصور اینکه این ذهن قصه گو اگر قرار بود درباره ایران و گذشته اش صحبت کند ، یقینا داستان های زیادتری برای گفتن داشته ، دور از انتظار نیست . هرچند رگه هایی از اشاره به سرزمین مادری و چشیدن طعم جنگ ، گواه زندگی سختی است که او از ابتدای تولد از سرگذرانده .
تلاش او در جلب توجه خوانندگان به فاجعه ای که در زندان مانوس در حال وقوع است ، ریشه در زجری دارد که او با حضور چندساله در مانوس و تماشای رنج کشیدن سایر زندانی ها دچار شده ؛ رنجی که ماحصل سیاست عجیب یک کشور پیشرفته در برخورد با عده¬ای زندانی است که آن¬ها را در سخت ترین شرایط روحی و جسمی و البته محروم از حقوق اولیه شان قرار داده . به راستی معنای فاجعه و زوال انسانیت ، مترادف رفتار زنجیره ای است که خلق زجر ، بزرگترین دستاورد چندساله¬شان در اداره یک زندان است . البته نوع برخورد کشورها با مهاجران غیرقانونی و سیاست آنها در جلوگیری از ورود ، به قوانین آن کشور مرتبط است اما تحقیر انسان ها و آزار رساندن به زندانیان یک اردوگاه ، موضوعی است مرتبط با حقوق بشر که نمی توان و نباید ، سیاست سکوت در برابر آن اجرا شود ؛ انتشارخبر هرچند وقت یک بار خودکشی کردن یک زندانی در مانوس ،گواه دردی است که در محیط بازداشتگاه پخش شده و نقطه ای است حساس برای انعکاس فاجعه ای انسانی که نباید در حد تیتر جذاب خبرگزاری های جهان باقی می ماند . البته تبحر بوچانی در ترسیم فضایی که خواننده بتواند عمق این فاجعه را درک کند و گِزگِز نیش واقعیت او را رها نکند ، صدای فریاد هنرمندی شد که پناهی جز ادبیات پیدا نکرد و حالا که فریاد او به گوشی اهالی فرهنگی جهان رسیده ، آنان که می توانند دستی شوند برای نجات ، کلمه به کلمه در قبال این افراد مسئولند .
چشمان بهروز بوچانی ، همان که در طراحی جلد کتابش نیز رویشان تمرکز شده ، دیدگانی هستند که یک ماجرا را هزارباره می بیند و همین عمق در تماشا ، به او درایتی داده که توانسته ماجرای سفرش را با تمام زجر از زوایای مختلف بیان کند . نگاه شاعرانه او اگرچه دوش به دوشش حبس شد در آن زندان ، اما جسارت ساخت تعبیرهایی را که از جنس احساسات باشد به وی داد و او با توضیح شرایط اسفناک زندانیان این جزیزه ، نوع تازه ای از روایت آورد بدین معنا که او با تشبیهات ویژه اش ، دیدگاه های خود را از ظرف گزارش به ظرف داستان انتقال داد و روایت کرد . روایتی که توانست پس از کسب جوایز متعدد ، او را از بند زندان مانوس برهاند و زندگی آزادانه¬ای را برایش رقم بزند .
بوچانی به معنی واقعی نویسنده است . گویی چاره ای جز بازگویی ماجرایی که از سر گذرانده نداشته و سعی کرده این کار را به بهترین ترین شکل ممکن انجام دهد ؛ به همین دلیل هر آنچه را در اردوگاه پناهندگان مانوس دیده به کار می¬گیرد تا همذات پنداری مخاطب را به دست بیاورد ؛ و این گونه طعم تلخ واقعیتی که جان از جسم و روح دسته ای انسان می گیرد ، در ترکیب با ذهن هنرمند ، به کتابی منحصر¬به¬فرد تبدیل شد . ماجراهای زیادی از جزیره مانوس در جریان گزارشات رسانه ها به گوش رسیده اما بهروز بوچانی با نگاهی همه جانبه تر در قالب بیوگرافی توانسته ماجرای حضورش در مانوس را به داستانی ترین شکل ممکن ارائه دهد و صدای اعتراض خود را به وضعیت اسفناک مانوس به گوش جهان برساند تا نمادی شود از او که کلمه تنها دارایی ذهن هنربینش بوده و از همین سرمایه استفاده کرده تا قلمش را تبدیل به فریادی برای نجات کند.
جعفر میراحمدی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جغدیست نشسته روی ویرانۀ ما
ویرانه تر از پیش شده خانۀ ما
آنقدر چو موش مانده در سوراخیم
کاو لانۀ خود نموده کاشانۀ ما
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در میان جنگل
کلبه ای می گرید زیر باران
روشنی مشهود است از پشت پلک های بسته اش

صبح زیر چتر خورشید
کلبه در خواب است
و بخار نفسش پیداست از دور

دوری پرندگان مست از آغوش درختان
به خزان نشانده سخت، جنگل را

و صدای باد
حزن آلود نجوا می کند
تنهایی جنگل را
در میان شاخه ها

سال ۱۳۹۷✍🏻
پوریا صادقی، مجتبی مهدی زاده و جعفر میراحمدی این را امتیاز داده‌اند
گفتم تو نمی دونی که من می ترسم
تو رو با خودم تنها بذارم؟
من وقتی خر میشم خیلی خر میشم
خندید،خنده‌ش شد خورشید،تابید و گرمم کرد
گفت خیلی خری دیوونه
گفتم میدونم بابا،هی میگه
باز خندید،از اون خنده ها که چشماش می خنده
گفتم تو که ندیدی،رم که می کنم
عین یه ... دیدن ادامه ›› گراز ماده که جنینش مرده باشه تو دلش
می زنم همه جنگل موهاتو پریشون میکنم
داد می کشم داد می ترسونه تو رو
زبونم لال یه وقت بارون میاد تو چشمات
باز خندید،گفتم من میترسم از خودم
تو هم بترس ازمن،
بذار یه کاری رو بالاخره دوتایی با هم انجامش بدیم
جدی شد،نخندید،دلم هری ریخت
گفت من برم دیگه نمی ترسی؟
تو دلم گفتم زکی،تو بری دیگه کی اصلا میمونه
که بترسه یا نترسه
زل زدم به انگشتای پاش
بلند گفتم نه نمی ترسم
اصلا تو بری بهتره،آروم میشه هوا
باد نمیاد،ابر نمیاد،همیشه خورشیده
گفت ای دیوونه،باز خندید
خنده هاش شد نسیم اردیبهشت
که از دریای سبز آبی
پربکشه به تن آدم تو ساحل نوشهر
نخندیدم با خنده هاش،فهمید ابریم
رفت،انگار که هیچوقت نبوده
حالا جای خالی خنده هاش
گوشه آسمون یه لکه سیاهه
هر کی می پرسه دیوونه
اون سیاهی چیه گوشه آسمونت؟
میگم قدیما خورشید بود
الان هیچی نیست،هیچی
۶ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
‏نه گلویش ساقه‌ی گندم بود؛
نه فصل فصلِ درو 
داسِ لعنتی...
‏نه گلویش ساقه‌ی گندم بود؛
نه فصل فصلِ درو
داسِ لعنتی