تیوال شعر و ادبیات
S3 : 01:23:30
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

دلم در پی تو می دود
می دود تا بیابد ردی از تو
تورا بیابد و بشود پادشاه.پادشاه عالم
عالمی که دگر بی تو دوام نمی اورد
دوام نمی اورد چون مانندی مثل تو را نخواهد یافت
در به در خانه به خانه کوچه به کوچه محله به محله گشتم
اما تو نبودی .
نمیدانم ...
شاید تو بودی و چشم من لیاقت دیدنت را نداشت
شاید گوش من لیافت شنیدن صدایت را نداشت
شاید دست من لیاقت لمس کردنت را نداشت
شاید هم من اشتباه میکنم ...
شاید نمیشود تو را دید
نمیشود تورا شنید
نمیشود تورا لمس کرد
یا ... دیدن ادامه » شاید نمیشود به تو رسید
سر میچرخانم و دور تا دور را از نظر میگذرانم
جز نیستی چیز دیگری نمیبینم
مگر نباید هستی را ببینم
هستی من نیست شده
میدوم ..انقدر می دوم تا به هستی خود برسم
در ان تاریکی شب محو میشوم
پس کجاست ان هستی ...
فریاد میزنم فریادی از جنس خواستن
فریادی از جنس التماس
چشمانم با هر فریاد بیشتر میبارد
دلم با هر فریاد بیشتر میگیرد
پاهایم با هر فریاد بیشتر خم میشوند
اما نمیشنوم .جوابی نمیشنوم
انقدر کر شده ام که صدای خود راهم دگر نمیشنوم چه برسد به صدای هستی
انقدر کور شده ام که دگر خود را هم نمیبینم چه برسد به دیدن هستی
انقدر بی حس شده ام که دگر خود را هم نمیتوانم لمس کنم چه برسد به لمس کردن هستی
اما انگار چیزی در من بیدار میشود
صدایی را از درون میشنوم
روحی را از درون لمس میکنم
دنیای دیگری را در مقابلم میبینم
همه فریاد میزنند
فریادی از جنس خدا
همه فریاد میزنند هستی خود خود خود تو هستی
و من میبینم هستی را در خود
مقابل ایینه می ایستم و میبینم هستی را در ایینه مقابل
لبخند میزنم و اینک لبخندی از جنس خدا

مژگان مددی
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش مرغان دریای مرا می دیدند
کاش سر آن کوچه کاه گلی
میوه ای بود و آن را می چیدم
کاش صدایم به خودم می رسید
کاش قدم هایم مرا می دیدند
کاش بعد باران رنگین کمان بود
کاش رنگیِ رنگین کمان را می دیدم
کاش آفتاب را می دیدم
کاش زیر این سقف کبود, ماه را می دیدم
کاش مادرم را می دیدم
ای کاش هایم زیاد است
کاش حوصله ای را می دیدم
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ عجیب نیست
انگشتی که
اشک از گونه پاک می کند
ماشه را هم
بچکاند.

یاسر متاجی
۵ روز پیش، سه‌شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمی که مرده دیگر عود می خواهد چه کار؟
بوته ی خشکیده آب و کودمی خواهد چه کار؟

مانده در راهی که در برف خزان درجا زده
جای آتش بوی تلخ دود می خواهد چه کار؟

چشم این شب گریه هایم توی چشمت خیره شد
وصف حالم شعر غم آلود می خواهد چه کار؟

در ازای خون خود چیزی نمی خواهد دلم
عاشق و دلواپس تو سود می خواهد چه کار؟

قلب من از سینه بیرون رفت و دیدم نیستی
در نبودخنده هایت بود می خواهد چه کار؟

بعد ... دیدن ادامه » تو دنیا برایم قبر احساس من است
آدمی که مرده دیگر عود می خواهد چه کار؟

#سعیدحاجتمند
۵ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دخترکانند
فرود آمده از دورترین......
نشسته در مردابی نیلوفری
با گیسوانی به رنگ سرخ ترین شفق
کولیانی
که پای می کوبند
و از دریچه آسمان به زمین می نگرند
آزادی میراث چشمانشان است
عشق را
بر میانه ی پیشانی بلندشان
خال کوبی کرده اند
و بر یال های بافته اسبشان
نگین های باران را
دخترکان کولی اند
از شهر که می گذرند
حسرت ... دیدن ادامه » چشم های باران ندیده را
میان قاشقک انگشتانشان
به رقص وا می دارند
و می گذرند
از اسارت
از شب
از هراس
۵ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرهای سیاه چهره ماه را پوشانده اند و هیچ صبحی آفتاب را نمی آورد.
تاریکی بازگشته و آنقدر نزدیک شده که همدیگر را نمی بینیم. با هم برخورد می کنیم و بلند بلند می گوییم:«مگر کوری؟».
کودکان زیر دست و پا له می شوند بدون آن که توان اعتراض داشته باشند یا فرصتی برای گریستن باشد.
ما در این تاریکی بی انتها راه می رویم و به جای ستایش «زندگی»، به «زنده بودن» فکر می کنیم.
۶ روز پیش، دوشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مثل یک فرفره ام که می چرخد
روی دستان نیمکت چوبی
خسته از چرخشی که خواهد مرد!
بر سر من چرا نمی کوبی؟

مشت خود را چرا نمی کوبی
بر سر خاطرات غمگینم
از تو یک نقطه در دلم مانده
من ولی غیر خط نمی بینم

دور خود نه به دور تو دائم
در طواف و تلو تلو بودم
ازتو کلی عقب ولی گاهی
از خیالات خود جلو بودم

دست ... دیدن ادامه » هایم در انتظارت بود
تا که شاید به دامنت برسد
التماس نفس به هر بادی
تا به دروازه ی تنت برسد

آرزو ، اتفاق خوبی بود
فکر کردن به این که تو هستی
ناگهان نوبتم به سر آمد
آرزو را به روی من بستی

من همان فرفره ام که می گفتم
لحظه ی چرخشم به سر آمد
مثل مستی که آخر شب را
گیج و پاتیل و بی خبر آمد

قدرتی توی دست و پایم نیست
روی میزت تلو تلو خوردم
آمدم تا به مرز آغوشت
در سقوطی که تا زمین بردم

پرده ی آخر است و می دانم
دور میزی و بی تو می میرم
می خورم بر زمین و بعد از آن
تکه چوبی بدون تفسیرم

می روی از کنار من راحت
غافل از این منی که جا مانده
روی سجاده ی دلم ردّ ِ
دستهای زنی ، که جا مانده

رفتی و روی خاک افتادم
زیر میزی که در مسیرت بود
آه ! دختر ! چرا نفهمیدی؟
قلب چوبی من اسیرت بود

#سعیدحاجتمند
۶ روز پیش، دوشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


بسمه تعالی







تقدیم به پیشگاه مقدس حضرت سیدالشهدا (ع)











قلم ... دیدن ادامه » به تو فکر می کند و قطره های خون ترا , گریه می کند و کلمه های سرخ وقتی به کلمه سر می رسد , صفحه را به آتش می کشد و خورشید سرخ بر نیزه , روح ایثار را بی پایان می کند و ای حسین (ع) , توفان های سرخ نینوا , عشق الهی را از جان پاکت نمی گیرد و باز هم آسمان های سرخ , شرمسار توست و عشق تو در قلب عارفان , غوغای سرخ می کند و شراره های عشق , مجال سکوت را می بَرد و اشک ها خیس و آرام بر گونه ها روان می شود و یاد پیکر بی سر تو , آسمان ها را به غمی ماندگار می کشد و ابرهای سیاه , خون گریه می کند و آتش های سرکش خیمه ات , قیامت سرخ است . ای حسین (ع) در آن ظهر عاشورا , تنهایی تو را , چشم های نورانی رقیه (ع) می دید و اشک های غم انگیز می ریخت . امام شهید , کاش یکبار سیمای سرخ تو را در خواب می دیدم و خورشید تابناک تو , سیاهی قلب مرا غرق در نور می کرد . فریاد تو در عرش , فرشته ها را به گریه می اندازد و با پیمان سرخ , خدا را پرستش می کنی و حرم سرخ تو , چه مظلوم است . آری رؤیای شهیدان عاشق , بی سَر پیوستن به کاروان نیزه های نینوا است . جان ها غرق در دریای غم حسینی (ع) است و ستاره های سرخ نیزه ها , طواف کعبه درخشنده را معنی می کنند و یاد خدا را در دل های سرخ عزادار بر می انگیزند . ای حسین (ع) , قرن ها از ظهر عاشورا گذشت اما عشق تو , آتش به جان ها می کشد و دریا های سرخ را طوفانی می کند و اشک های ما , سیل خون است . و نور ایثارت , مصباح الهدی است که در سیاهی دنیا , می درخشد و دل ها را به معراج عشق الهی می بَرد . ای نور آزادگی , سلام خدای شهیدان بر تو باد . ای مظلوم تشنه , روح سرخ تو , دریای بی پایان الهی را دید .






نویسنده : سید محمد حسین شرافت مولا




۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خندیدی و از خنده ی توجنگ به پا شد
دل دادن و دل بردن و نیرنگ به پا شد

از رونق هر دانه ی اشکی که گرفتی
اطراف دلت خنده و آهنگ به پا شد

گفتی که غریبی و کسی دور دلت نیست
یک دفعه در ِخانه ی تو زنگ به پا شد

تا صحبت دل بردن تو قافیه آورد
تیمور دلم با غزلی لنگ به پا شد

ققنوس دلم اهلی بام هوس توست
از دست غمت سوی دلم سنگ به پا شد

کی ... دیدن ادامه » می شود اینگونه در این کوچه نخندی
از بس سر خندیدن تو جنگ به پا شد!

#سعیدحاجتمند
امیرمسعود فدائی، کاوه علیزاده و تیلا بختیاری این را امتیاز داده‌اند
سعید جان خیلی خوب شعر میگی، احسنت.
فقط یه جاهایی یه اشکالات کوچک عروض و قافیه در شعرهات هست، شعر قبلیت هم خیلی خوب بود منتها دو سه تا اشکال کوچیک داشت. جسارت می‌کنم و عرض می‌کنم اگر قبلاً عروض و قافیه نخوندی یه جزوهٔ کوچکش رو از اینترنت دانلود کن و مطالعه ... دیدن ادامه » کن. چون انقدر مضمون و قالب رو خوب انتخاب می‌کنی و به سرانجام می‌رسونی حیفه مثلاً یکی دو هجای اضافه کار رو خراب کنه. بازم ببخشید بابت اطالهٔ کلام.
۲۱ مهر
ممنونم آقای فدایی عزیز.اطاعت امر میشه
۶ روز پیش، دوشنبه
سلامت و موفق باشی.
۶ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی نهایت بودنت را دوست داشت...
کور بود و دیدنت را دوست داشت...

خود خزان بود و خیالش برگ ریز،
غنچه های دامنت را دوست داشت...

لحظه های بودنت را بو می کشید
بینوا عطر تنت را دوست داشت...

هیچ کس راهی به قلبت وا نکرد
او دل ِ از آهنت را دوست داشت...

آه از وقتی که می چرخد تنت
این مدل رقصیدنت را دوست داشت...

لرزش ... دیدن ادامه » لب روی لب رو می سرود
دوست دارم گفتنت را دوست داشت...

واژه ها مشغول توصیفت شدند
در غزل چرخیدنت را دوست داشت...

مرد شاعر!در هوایت غرق شد
او خیال ِ بودنت را دوست داشت...

#سعیدحاجتمند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی را تو بساز
به همان ساز که باران دارد
بپذیر عشق را در قلبت
مثل برف تازه
دشت احساس مرا روشن کن
رنگ قلبت دریاست...
تو بخند
وسعت عشق تو باش
که خودت الماسی...
زندگی آواز است
گر هوا طوفانی ست
تو بمان با من باش


برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان)، و می‌آفریند (خود را و جهان را)،

و تعصب می‌ورزد، و می‌پرستد، و انتظار می‌کشد، و همیشه جویای مطلق است،

جویای مطلق. این خیلی معنی دارد.

رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می‌زند.

اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می‌بینیم در این زندگی مصرفی

و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می‌شود.

انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ می‌شود.

علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرت‌مند بدل می‌کند.

تو، ... دیدن ادامه » هر چه می‌خواهی باشی، باش، اما… آدم باش…”
زهره مقدم این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اهدای تندیس «رودکی» به «ساعد باقری» | عکس
» اهدای تندیس «رودکی» به «ساعد باقری»
... دیدن متن »

گردهمایی شعرانه از سلسله برنامه‌های نخستین دوره جشنواره ملی شعر دانشجویی، در دانشگاه زنجان برگزار شد. در این برنامه، علاوه بر برگزاری پنل تخصصی و شعرخوانی جمعی از دانشجویان و استادان دانشگاه به دو زبان فارسی و ترکی، دومین تندیس «رودکی» جشنواره به «ساعد باقری» اعطاء شد.
سالن سهروردی دانشگاه زنجان، عصر روز یکشنبه ۱۴ مهرماه جاری میزبان رویداد دیگری از مجموعه رویدادهای جمعی جشنواره ملی شعر دانشجویی بود.
آغاز این محفل شعر و شعرخوانی، با برگزاری پنل تخصصی با موضوع «آسیب‌شناسی شعر آیینی» و با حضور دکتر قربان ولیئی، عضو هیات علمی دانشگاه زنجان و علیرضا بهرامی، دبیر علمی جشنواره ملی شعر دانشجویی، همراه بود.
قربان ولیئی در این نشست، درباره خط قرمزهای شعر آیینی، اظهار کرد: شعر همانند ظرف محتوا است. وقتی خط قرمزها مطرح می‌شود که بدانیم چه محتوایی را درون ظرف می‌خواهیم بریزیم، زیرا اصالت را به محتوا می‌دهیم و هرچه سروده‌ای از احساس فاصله بگیرد، در نهایت به ادبیات تعلیمی خواهد رسید.
او با پیشنهاد استفاده از لفظ شعر معنوی یا دینی به جای شعر آئینی، بیان کرد: در عالی‌ترین شکل سرودن، شعر، احساس عشق، شگفتی، خشم و ... را در انسان ایجاد می‌کند؛ همان‌طوری‌که عنصر بنیادین شعر حافظ، شیفتگی و عنصر بنیادین شعر مولوی، عرفان است. خط قرمزها در احساس چندان دارای معنا نیستند و شعر شاعران باید احساس‌انگیز و احساس‌انگیخته باشد.
این استاد دانشگاه همچنین تصریح کرد: دروغ عاطفی، شعر را تنزیل می‌دهد. شاعر باید خط قرمزها را رعایت کرده و به خود دروغ نگوید، زیرا شاعری که به خود دروغ می‌گوید، پس از مدتی خلاقیت و انگیزه خویش را از دست خواهد داد. درواقع شاعر آیینی باید صدق احساس و عاطفه داشته باشد.
پس از این نشست و در ادامه‌ مراسم، با پخش فتوکلیپی درباره ساعد باقری با صدای عبدالحسین مختاباد، براساس ترانه‌ای از این شاعر، علیرضا بهرامی – دبیر علمی جشنواره ملی شعر دانشجویی – در سخنانی درباره ساعد باقری، با تعریف یک انسانِ شاعر، ادیب، بخشنده و از خود گذشته، سخن گفت.
همچنین ساعد باقری پس از دریافت دومین تندیس «رودکی» جشنواره ملی شعر دانشجویی و تابلو نقاشی_خط تولیدشده در دبیرخانه این جشنواره برمبنای دو خط از یکی از ترانه‌های این شاعر معاصر، در سخنانی پیش از شعرخوانی، با اشاره به این‌که سمت و سوی شعر معاصر ایران رو به کمال است، گفت: امیدواری در رشد شاعران جوان در حالی بروز و ظهور یافته که همه انتظار دارند فضای مجازی جوانان را خلاف این جهت هدایت کرده باشد اما شاعران جوان دریافتند که شاعر خوب باید بیشتر با آثار و تجربیات دیگران آشنا باشد.
او افزود: طبیعی است که در کشور، برخی نگرانی‌ها نیز در زمینه شعر معاصر فارسی وجود داشته باشد. اگر جریان ادبی جدید مدعی بروز و ظهور باشد، چنان‌چه کاری افزون بر ضرورت نوآوری داشته باشد، باقی ‌می‌ماند؛ در غیر این صورت، محکوم به فنا است.
این شاعر افزود: جوانان امروز با آرامش، جدیت بیشتر و جوگیری کمتر، جریان شعری کشور را رقم می‌زنند. با این حال، دانشگاه‌ها دارای فضایی هستند که بیم‌ها، نگرانی‌ها و محدودیت‌هایی ایجاد کرده، زمینه ظهور استعدادها را می‌گیرد. در چنین شرایطی، نباید فراموش کنیم که هر وقت مسئولانه به جوانان اعتماد کرده‌ایم، جوانان نیز مسئولانه پاسخ داده‌اند.
در ادامه این برنامه، پس از شعرخوانی «غلامرضا طریقی» و «مصدق آقاجانلو» به‌عنوان شاعران مدعو، جمعی از دانشجویان و مدرسان دانشگاه زنجان نیز برای حاضران شعرخوانی کردند.
رضا اسم‌خانی، جواد چراغی، محمدعلی استجلو، سعید توکلی، الهام احمدی، نسرین کرمزاده، منصور کلامی، علیرضا بیات و امیر سلیمانی، دانشجویان شاعری بودند که در رویداد دانشگاه زنجان جشنواره ملی شعر دانشجویی، به دو زبان فارسی و ترکی شعرخوانی کردند.
منصور کلامی، سعید بخشی و قربان ولیئی نیز از جمع استادان و مدرسان این دانشگاه، برای حاضران شعر خواندند.
رویداد پیشین جشنواره ملی شعر دانشجویی در دانشگاه شهید بهشتی تهران برگزار شده بود که با برگزاری پنل تخصصی با حضور اسماعیل امینی و سیدمهدی طباطبایی، سخنرانی علی دهباشی و اهدای نخستین تندیس «رودکی» به «محمدرضا شفیعی کدکنی»، همچنین شعرخوانی جمعی از دانشجویان و استادان این دانشگاه و نیز اجرای موسیقی «حسام‌الدین سراج» همراه بود.

 

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

روزی سه بار ، تشنج بی وقت می کنم
دنیا سرش گیج می رود
من زمین می خورم
عُق می زنم تمام خودم را زیر خط فقر
هول می کند منحنی شاخص ارز ، پشت در
نسخه گران کُن است ، ناصرِ خسرو ، پای دَخل
سیل تورم ، راه توسل بسته است روی ما
محض فرج ، مُنکر تحریم ، دور می زنید
روزگاری ست
که آتش را
به هوس کشیدند
هوس را
در نفس چشیدند

وسط قلب من
کنار درد های تو
میان تردید آدمهای شهر
بغلِ ... دیدن ادامه » سکوت بی صدای غم

خسته ایم
شبیه زن هایی
که شب ها را
‏در آغوش مرد هایی می گذرانند
‏که دوست شان نداشتند.


#مجتبی
۰۹ مهر
قلمتان مانا
فقط محض یادآوری عوق ( عق ) و هوول ( هول می کند )
چشمه شعرتان جوشان تر
۵ روز پیش، سه‌شنبه
تیلا جان
عُق لهجه دار و هول ، هووووووول کَرده ما ، به ترکه مهرتان ، اصلاح و تربیت شد :)
سپاس از بذل توجه و نگاه سازنده شما
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به کوچه که آمدم
فرود آمدی از آسمان
چنان نرم
که گلبرگ زعفران
خواب عصرگاهی اش
مدام بود.
و عابرانِ خیره برای ما
که ابر بودیم
دعای باران خواندند.
لختی مانده به استجابت
از هم دور شدیم
حتی اگر گفته باشم "دوستت دارم"
و حنجره ام شود تمام شهر
تصمیم تو به باریدن نبود
من ... دیدن ادامه » اما
با بوی دود
بوی خاک
سرازیر شدم
به عابران خشمگین لبخند زدم
منی که آسمان توام
وعده دادم
در یکی از همین روزها
که نان برچیده شود از کف خیابان
خواهی بارید

یاسر متاجی
مریم اسدی، نسیبه، سعید حاجتمند و تیلا بختیاری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاییز در میان درختان که می وزید
فریاد مرگِ برگ ز هر گوشه می رسید

بعد از وقوع حادثه از روی تسلیت
اشکی ز چشم ابر به هر شاخه می چکید

در باغ باز ماند فقط یک درخت سبز
در بین برگ های تنش لانه ای پدید

یک جوجه زاغ پیش تن سرد مادرش
از درد و رنج فاصله فریاد می کشید

دیدم سرشک بار از آن راهِ آمده
پاییز را که سوی درِ باغ می دوید
لیلا مظاهری، سحر لیلی ئیون و سعید حاجتمند این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روزگاری شده کارم خنده
روز تنها به دلش پابنده
گاری بی روز به خوابی خفته
هر دو باهم شده کارم خنده
روز با گاری محنت ،با هم
روز-گاری نباشد سر هم
روزگاری شده بیگاری فهم
زجهان برده مرا این یک سهم
لیلا مظاهری، محمدرضا تیموری و سعید حاجتمند این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
راضی ام من به رضای تو خداوند! بس است!
از تقلای اضافی به خدا خسته شدم
چهل سالی شده که روز و شبم مثل هم است
چهل سالیست که از سمت دهان ، بسته شدم

حرف هایی است میان دل در مانده ی من
که پس نهر نگاهم به رسوب آمده اند
تار موهای سپیدی که نفهمید کسی
وسط فرق من غمزده خوب آمده اند

مثل یک رسم قدیمی که نمی دانم چیست
می دوم دور خودم تا که به جایی برسم
گوش را تیز نگه داشته ام تا شاید
در دل غرق سکوتم به خدایی برسم

وقتهایی ... دیدن ادامه » که من و آینه تنها شده ایم
دیده ام مثنوی درد به من آمده است
بد نشد خط و چروکی که به صورت دارم
پیش مردم صفت مرد به من آمده است

کار خوبی است نگهبانی یک باغ ، بله!
کار خوبی است به آن شرط که آفت نرسد
گل قشنگ است به شکرانه ی گلدان اما
کاش می شد که تبر حین ضیافت نرسد

اینکه من مضطربم ، آه ! دلیلش این است
زخم کاری به دل خسته ی گلدان زده ای
گل و گلدان نفس باغ خیالم بودند
پس چرا برف به تصویر بهاران زده ای؟

مدتی هست که احوال گلم مضطرب است
مدتی هست که گلدانِ تنش می لرزد
آه تقدیر بگو ! قیمت دردم چند است؟
جان بخواهی بدهم ، می دهم و می ارزد

زندگی رسم خوشایند نبوده است، ببین!
زنگ تفریح کمی بین مصائب بودی
گل و گلدان غزل های مرا رنجاندی
یارب انگار توهم یکسره غایب بودی

باغبان زنده بماند ، غم گل می کشدش
کاش می شد که مرا جای گلم می بردی
می کشیدی تن تبدار مرا روی زمین
پس چرا هیچ نکردی؟ تو مگر می مردی؟

چند سالی است که از خویشتنم بیزارم
روزگاری است که با مرثیه ها بسته شدم
چه بگویم به تو یارب که تو کاری بکنی؟
از تمنای زیادی به تو هم خسته شدم

#سعیدحاجتمند
@saeed.hajatmand.t
در اینستا منتظرتان هستم
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دانشگاه‌نامه
محمود طیّب
* مرثیه ای برای دانشجویان ورودی دانشگاه

1-
شاعری گمنام هستم، با سلام
می‌سرایم شعر‌های با مرام

می‌سرایم با وقاری لعنتی
از جفای روزگاری لعنتی...

لعنتی، زیرا هپَندرهو شدیم
بختمان کج رفت... دانشجو شدیم!!

آی دانشجوی‌های ‌صاف و پاک
از ... دیدن ادامه » غم بی‌اسکناسی سینه چاک

شاعرم من ـ مردۀ ترکیبتان
چنته‌ام خالی‌تر است از جیبتان

با من اینجا چند بیتی سر کنید
غصه را از کله‌هاتان در کنید

شاعرم من ـ موبلندی ریش‌دار
می‌سرایم با زبانی نیش‌دار

می‌سرایم با دلی سنگین و تنگ
از مرام مردمانی هفت‌رنگ

گرم گفتند ای جوان آگاه باش
اهل درس و مشق و دانشگاه باش

آمدیم و چیز مرموزی نبود
آنچنان آش دهن سوزی نبود

آمدیم اینجا در این شهر غریب
سر به سر یکریز نیرنگ و فریب!

توی این شهر غریب بی‌حفاظ
آخرش دق می‌کنیم از هر لحاظ

می‌رویم اندوهگین، بی حوصله
تا مکانی دور و پرت الفاصله

درس غیر از چیز پوشالی نبود
هیچوقت آموزشی عالی نبود

پول ترم و خوابگاه و خانه نیست
این مگر بی شرم و گستاخانه نیست!؟

هر چه فال شوم بینی مال ماست
فقر همچون سایه‌ای دنبال ماست

تلخ گشته درس و دانشگاه ما
رفته تا اقصای گردون آه ما

وام پشت وام می‌گیریم و نیست
در قبال پول می‌میریم و نیست

دردمان سنگینی شهریه‌هاست
شهریه بالاتر از مهریه‌هاست

هرکه با این فکرها مخلوط شد
دست آخر گند زد ـ مشروط شد

در بساطی که به جز تشویش نیست
هیچ کس راضی به وضع خویش نیست

2.

تا که دانشگاه رفتن زور شد
هر کجا چون لانۀ زنبور شد

مملکت در انقلاب تیپ‌ها
رفت از اصل و اصالت دور شد!

شهرها در یورش فرهنگ‌ها
بندشان در رفت و جوراجور شد

هر کسی بسته‌ست تا اینجا فلنگ
طفلکی‌ها مغزشان بلغور شد!

دختر بیچاره شد قرتی‌مآب
لای رنگ و دارو و رژ کور شد!

بچۀ مردم سراغ بنگ رفت
شیره‌ای شد ـ مردۀ وافور شد!

چند سالی دربه در شد سلف‌سلف
تا ور آمد ـ کوهی از کافور شد

بعد، وقتی فارغ‌التحصیل گشت
باد شد از مدرکش، مغرور شد!

چند روزی در همین احوال رفت
کم کمک فهمید... رنگش بور شد!

3.
از غذاها که نگو... بحرانی ‌است
شرح آن خود قصه ای طولانی ا‌ست

از قضا ناهار را گِل می‌دهند
شام را زهر هلاهل می‌دهند

روز و شب فکر ژتون، پول ژتون
شاممان ترکیبی از سنگ و بتون

مرغ می‌گیریم سرد و خونی است
سنگریزه توی ماکارونی است

آنچه هم در قالب ناهار‌هاست
آخرین فرمول زهر مارهاست

فی‌المثل ناهارتان همبرگر است
چونکه می‌گیری جهنّم‌برگر است !

غیر همبر پاره‌وقتی کالباس
لابه‌لایش سوزن و میخ و لباس

این دو، ترکیبات‌شان معلوم نیست
راستش را هم بگویم روم نیست

گر خوری یک‌بار از آن سبزی‌پلو
دفعۀ بعدی نمی‌آیی جلو

سوپ‌شان آن‌قدرها هم سوپ نیست
وای اینجا هیچ چیزی توپ نیست

صبحدم پا می‌شوی ـ صبحانه نیست
هیچ زهر‌الکوفتی در خانه نیست

خانه هم نه ـ خوابگاهی ریخته
سقف و دیواری ز هم بگسیخته...

4.
می‌نویسم همچنان... از خوابگاه
خانه‌ای هم‌معنی سردابگاه

دستشویی‌های آن بند‌آمده
هر کدامش نوعی از مردابگاه

گر بیاید لرزه‌ای نیم ‌ریشتر
خوابگاه ما شود پرتابگاه

شب به لطف هر اتاقی نه نفر
کنج و سقف وکف شود جورابگاه

کاش می‌ماندیم روی دیپلم!
تا گلو رفتیم در گردابگاه

5.
وای وای از دست مسئولان کار
تا کجا اینقدر در جولان کار

تا کجا این قدر هی سگدو زدن
تا کی و تا چند ما را هو زدن

رنگمان رنگ عذاب و خواری است
شکلمان پیش همه تَکراری است

هیچ کس فردا ندارد حال کار
بسکه سگدو می‌زند دنبال کار

توی هر گندی که بود افتاده‌ایم
از تورم در رکود افتاده‌ایم

هر چه می‌بینیم جز آشوب نیست
وضعمان خیط است اصلاً خوب نیست

«عده ای» با یک خلوص سینه‌کوب
با تو می‌گویند از اخلاقِ! خوب!

بعد در گوشت شریعت می دمند
سادگی، خوبی، فضیلت می دمند

یعنی از وضع تریلیونی مپیرس
از حقوق بیست میلیونی مپرس

یعنی ای گندیده در گند قدیم
همچنان خر باش... مانند قدیم

همچنان گیر دو کالابرگ باش
در فلاکت پا بزن... جان‌مرگ باش

گر فلانی زد نهصد میلیارد
تو برو خوش باش با یک کیسه آرد

6.
...سینه‌مان از بس پر از افسوس شد
ذهنمان کابوس در کابوس شد

عده‌ای با پول هردمبیلشان
رُفته‌اند آفاق را با بیلشان

لیک دانشجوی بدبخت غریب
در فلاکت مانده با وضعی عجیب

بسکه حرف از وام و از اقساط زد
عاقبت از کوره در شد ـ قاط زد

بی‌نوا و دست‌خالی مانده‌ایم
در جنونی احتمالی مانده‌ایم

می‌کند این وضع کم‌کم پیرمان
تا چه باشد عاقبت تقدیرمان

7.
یک زمستان با تگرگی زود رس
حمله برده سوی برگی زود رس

یک جوانه با جهانی آرزو
پایمال خشم مرگی زود رس!

سیلی و تیبا خور جبریم ما
زنده‌ اما در دل قبریم ما

خر در این اوضاع کم می‌آورد
اسوۀ سگ جانی و صبریم ما!
محمود طیّب




دانلود فایل صوتی این شعر با صدای شاعر:
http://s4.picofile.com/file/8373501276/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B7%DB%8C%D8%A8.mp3.html

دانلود فایل ینک زیر را هم ببینید:
http://shereno.com/37176/32603/546251.html

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شیرین سخن ِ شهد لب ِ دوره ی قاجار
در سینه ی تو باز شده عشق تلنبار

برخیز و بیا شور به پا کن که دوباره
از سمت تو جاری شده خوشبختی بسیار

دائم به هوای تو دلم در تب و تاب است
بیش از طلبم لطف کن و بنده بیازار

باید همه ی شهر بدانند که این عشق
غیر از دل من در طلبش نیست خریدار

هر لحظه که بیم غم هجران به سرت زد
یک لحظه ی دیدار مرا زود به یاد آر

از ... دیدن ادامه » آفت افتاده به جان گل و بلبل
یا رب گل زیبای مرا دور نگه دار

#سجاد_صادقی
فوق العاده بود
فقط فکر میکنم در بند سوم تب و تاب ، با تاب و تب جابه جا تایپ شده و وزن رو مخدوش کرده
۰۱ مهر
سلام دوست خوبم بله ممنونم از توجهتون.
۰۲ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وهم‌ناک‌ترین و در عین حال عجیب ترین چشم اندازی که دیدم، آثار و بقایای آدمهاییِ که روزی زندگی میکردند، بی اینکه به مرگ فکر کنند، و مُردند چنان که گویی هرگز زندگی نکرده اند!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید