تیوال شعر و ادبیات
S2 : 18:08:31
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

" موقت "

این فایل که جزو مجموعه دروسِ بایولوژیِ باورهاست . ساختارِ باورها رو  توسط دکتر لپتن برامون توضیح میده . بسیار ساده و روون .

اینکه اساسن ما چطور فکر میکنیم . و باور داشتن چیه و عملکردش چگونه است و چه تاثیری  بر خودمون ، زندگیمون ، اطرافمون و جهان داره



البته در درسهای بعدی این مسئله شکل جدی تری به خوش میگیره و تخصصی تر میشه 

اما در همین فایلِ نخست هم با شگفتیهای بسیاری روبرو میشیم که شنیدن و دیدنش قطعن هیجان زدتون خواهد کرد . ( البته به شرطی که به مقولات فلسفی و روانشناختی و ... علاقه داشته باشید ) 

فایلهای دیگه رو هم از ایشون به مرور خواهم گذاشت ، چون حجمشون زیاده باید هم قسمت بندی کنم هم حجمشو کم کنم که دانلودش راحت تر باشه :)

http://s6.picofile.com/file/8388550026/Bruce_Lipton_1.mp4.html


Ali این را خواند
مریم اسدی، گلبرگ کامروز(گافکا) و بهار گراوندی این را دوست دارند
بامداد به نظرم این پست رو فعلا پاک نکن و باقی لینکها رو هم همیجا بزار البته این نظر منه ولی اختیار با شماست .
۱۵ دقیقه اش را گوش دادم احتمال میدم دوست داشته باشم البته باید تا آخر ببینم ...
۲۲ ساعت پیش
اختیار داری علی جان .
بدون ذره ای تعارف همیشه از همصحبتی باهات لذت بردم و آموختم ازت . تو انسانِ بسیار متواضع و تمام عیاری هستی که علارغمِ اینکه بسیار دانا و با مطالعه هستی ،همیشه با فروتنی گفتگو رو جلو میبری . اطلاعاتِ بینطیری رو به مخاطبت میدی بدونِ ... دیدن ادامه » اینکه ذره ای خودنمایی درِش باشه . سپاسگزارتم که انقدر درجه یک و فوق العاده ای .
همیشه و در همه حال مشتاق گپ و گفتگو باهاتم رفیقِ بزرگوارم
۱۸ ساعت پیش
آخ آره بهار :))))))
۱۸ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
.
.
.
خلاصه که :
روزی به خودت می آیی،
روزی که تارهای سفید موهایت...
در نبرد تن به تن با تارهای سیاه، پیروز شده اند؛
و تو مانده ای...
و حسرتِ کارهایی که دلت گفته نکرده ای؛
لذتی که ه نبرده ای؛
و زمانی که برای خودت و علاقه ات نگذاشته ای!
تو مانده ای و‌ تنهایی ...
و آرزوهای دیگران را انجام دادی ..
.
.
.
ولی ... دیدن ادامه » جوانه زدن
مقابله با هر حسرتِ
پس
کاری ندارد ؛
حتی در دل پاییز و زمستان
جوانه زدن امکان دارد،
مهم آن است که خودت بخواهی.
.
نوشته:م.ح
۲ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کوری،یکی از داستان هایی بوده که شدیدا وجود منو درگیر کرده.بار اول که شروع به خوندنش کردم از یه جایی به بعد واقعا خوندنش برام سخت شد و نتونستم ادامه بدم،اینقدر در حین انجام دادن هرکاری ذهن من مشغول تصور کردن فضای داستان بود که تمرکزم واقعا از دست رفته بود.بنابراین کتاب رو بستم و گذاشتم سرجاش.
عذاب وجدان اینکه چرا داستان رو نصفه و نیمه رها کرده بودم یک طرف،تاثیری که خوندن همون چند بخش روی فکر و ذهن من داشت یک طرف.بعد از گذشت چندین ماه تصمیم گرفتم دوبارهبرم سراغش و به هر شکلی شده بخونمش.این آمادگی رو به خودم داده بودم که هر فضایی رو تو داستان تصور و تجسم کنم واز خوندنش منصرف نشم.
باوجود اینکه خودمو برای هراتفاقی تو روند داستان آماده کرده بودم،با اینکه میدونستم فقط یک داستان و ممکن نیست اتفاق بیفته اما بعضی قسمت ها تصور کردنش واقعا وحشتناک بود.
خودم ... دیدن ادامه » رو میذاشتم جای شخصیت مورد نظرم تو داستان(زن دکتر) و به معنای واقعی وحشت میکردم.
این داستان به بهترین شکل تونست به من نشون بده که آدما تا چه اندازه میتونن رذل و پست باشن و تا چه اندازه بزرگ و بزرگوار.
تصوری که از اولین لحظه شروع داستان تا آخرین نقطه توی ذهنم بود،این بود که اگر همچین مصیبتی گریبان گیر جامعه ای مثل ایران بشه،مردم چه واکنش هایی از خودشون نشون میدن..؟
بعضی وقتا تو عمق داستان از خودم میپرسیدم چرا نویسنده اینقدر اصرار بر این داره که ما این فضا رو حس کنیم؟چرا اینقدر این داستان ملموس و محسوس؟نویسنده دنبال اثبات کدوم بُعد وجود آدماست؟
در گیر و دار همین سوالات،داستان جواب میداد که ماهیت بشر هیچی جز همین نیست؛منفعت طلبی،خودخواهی،رذالت،تمامیت خواهی،شکم پرستی،شاید گاهی هم از خود گذشتگی و در نهایت تنهایی...
اما در آخر بدترین یا شاید جالبترین نکته داستان که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه،اینه که چرا بین این همه آدم کور،بین این جمعیت انبوه آدم هایی که نمیبینند یک نفر محکوم به دیدنِ؟
حالا تصور کنید چشم های شما،تنها چشم های بینای ۸۰ میلیون جمعیت باشه...!!
۲ روز پیش، دوشنبه
زهره مقدم، سروناز یکتا و بامداد این را امتیاز داده‌اند
فیلمش رو که حتما ببینید.
یه سریالی هم اومده به اسم see
خیلی کار قوی ای نیست ولی این وضعیتی که میگید رو تا حدی نشون میده شاید براتون جالب باشه.
۲ روز پیش، دوشنبه
عینا اسم کتابه عزیز جان Blindness
دیروز
ممنونم :)
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بلاهت، وقاحت، شقاوت، غرور
همین بود، آن آرمان‌شهرِ دور

به جز قصه‌های دروغِ دراز
نخواندیم در این کتابِ قطور

ندیدیم با وعده مردِ عمل
نتابید از نامِ خورشید، نور

نداریم بر میلِ خود اختیار
ارادت به جبر است و ایمان به زور

رهِ زنده ماندن یکی بیش نیست
روش‌های مُردن ولی چند‌ جور

زمانه ... دیدن ادامه » به کامِ کسانی رواست
که از شرّشان رفت باید به گور

دل از یادشان می‌شود ریش‌ریش
تن از شکلشان می‌شود مورمور

شده مدفنِ باده چاهِ وَحَل
شده مسکنِ بول، جامِ بلور

عجب نیست در گرگ و میشی چنین
بیفتد به تنبانمان مار و مور

"شرافت شرافت" کند دزدِ شهر
"بصیرت بصیرت" کند موشِ کور

در این روزهایی که از ترسِ مرگ
نشستیم ما ساکتانِ صبور،

دعا کن به لطفِ چنین محشری
بخیزند از جای اهلِ قبور...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
سپهر جان اولاً هزار تا لایک به این شعری که انتخاب کردی، ثانیاً اشک من در اومد :((( حیف این مملکت، می‌تونستیم کشور آزاد و آباد و خوش و خرّمی باشیم...
۲ روز پیش، دوشنبه
فدات امیر مسعود جان
۲ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درلحظه لحظه شب در اوج سکوت
رد شدن باد را گوش میکنم
هر لحظه شلوغ روز گذشته را
یکبار دیگر مرور و فراموش میکنم
از من نپرس شب تا کجاست
من ناله گرسنگان را تا سحر گوش میکنم
من خنده مستانه میشنوم در بزم شب
یا ناله یک مرد در درون چاه
من با ترانه های شب آسمان را مدهوش میکنم
منسرد میشوم من گرم میشوم
من درد میکشم و چراغ را خاموش می کنم
۳ روز پیش، یکشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پس چون برفت و مدینه زیارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن. با جماعتی روی به بسطام نهاد. خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دور جایی به استقبال شدند. بایزید را مراعات ایشان مشغول خواست کرد، و از حق بازمی ماند. چون نزدیک او رسیدند، شیخ قرصی از آستین بگرفت. و رمضان بود. به خوردن ایستاد. جمله آن بدیدند، از وی برگشتند. شیخ اصحاب را گفت: ندیدند. مساله ای از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند.
پس صبر کرد تا شب درآمد. نیم شب به بسطام رفت - فرا در خانه مادر آمد - گوش داشت. بانگ شنید که مادرش طهارت می‌کرد و می‌گفت: بار خدایا! غریب مرا نیکو دار و دل مشایخ را با وی خوش گردان. و احوال نیکو او را کرامت کن.
بایزید آن می‌شنود. گریه بر وی افتاد.پس در بزد. مادر گفت: کیست؟
گفت: غریب توست.
مادر گریان آمد و در بگشاد، و چشمش خلل کرده بود و گفت: یا طیفور. دانی به چه چشم خلل کرد؟ از ... دیدن ادامه » بس که در فراق تو می‌گریستم. و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم.
نقل است که شیخ گفت: آن کار که باز پسین کارها می‌دانستم، پیشین همه بود، و آن رضای والده بود.
و گفت: آنچه در جمله ریاضت و مجاهده و غربت و خدمت می‌جستم، در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در کوزه آب نبود. و بر سبو رفتم نبود، در جوی رفتم آب آوردم. چون بازآمدم در خواب شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست می‌داشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد. آب خورد، و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده بود. گفت: چرا از دست ننهادی؟
گفتم: ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم.
پس گفت: آن در فرانیمه کن.
من تا نزدیک روز می‌بودم تا نیمه راست بود یا نه؟ و فرمان او را خلاف نکرده باشم. همی وقت سحر آنچه می‌جستم چندین گاه از درآمد.

ذکر بایزید بسطامی
تذکره‌الاولیا
عطار نیشابوری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خورشید من در یاد تو هردم دچار حسرتم
وقتی نگاهم می کنی با جان و دل در حیرتم
روح و روانم دست توست
شورو شبم سرمست توست
یک عمر تنهایی و درد
درمان دردم دست توست
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقلست که شیخ گفت: دو برادر بودند و مادری هر شب یک برادر بخدمت مادر مشغول شدی و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود. آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند بمن ایثار کن. چنان کرد آن شب به خدمت خداوند سر بسجده نهاد. در خواب دید که آوازی آمد که برادر ترا بیامرزیدیم و ترا بدو بخشیدیم. او گفت: آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر. مرا در کار او می‌کنید. گفتند زیرا که آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولیکن مادرت از آن بی‌نیاز نیست که برادرت خدمت کند.

تذکره الاولیا عطار نیشابوری
ذکر ابوالحسن خرقانی

"روز مادر مبارک"

به‌به
۴ روز پیش، شنبه
محمد جواد جان :)) مخلصم برادر . دست ننداز منو :)) ولی جدای شوخی و تعارف ، فدای محبتت رفیقِ نازنینم ، مرسی که انقدر گرم و خوشقلبی

نیلوفر جان میدونی که با غریبه ها زیاد تعارف میکنم . و بر عکس با دوستانم در صادقانه ترین و شفافترین شکلِ ممکن زندگی میکنم پس خودت ... دیدن ادامه » میدونی قطعن وقتی میگم ازت می آموزم ، این یه لفظ یا تعارفِ معمول نیست . و یکی از دلایلی که مخاطبت بودن رو برام دلپذیر و خواستنی کرده همین شیوایی و شیرینیِ کلامته .
زنده باد رفقای جان :)
۲ روز پیش، دوشنبه
بامداد جان قلب ها و ماچ ها و عشق ها نثارت رفیق :)))
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو را من تا ابد از او تمنا می کنم
ازاینجا در خیالت رو بدریا می کنم
رخ ماه تورا خورشید می بیند اگر
از این لحظه تو رادر او تماشامی کنم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ندیدم ماه را چون روی ماهت
نه شب را همچو گیسوی سیاهت
نه چون بوی دلاویز تو بویی
نه چون گیسوی زیبای تو مویی
نه نرگس وصف چشمان تو آرد
نه آهو تاب مژگان تو دارد
نه آهنگی شنیدم چون صدایت
نه مرغی نغمه دارد چون نوایت
نه یاقوتی نه دری چون دهانت
نه دندانی نه لب همچون لبانت
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
باریکلا*
۵ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«تبعید در چنبر زنجیر»

شهرداران کفن رسمی بر تن کردند
هدیه شان؟
قفل زرینی بود!
؛
بوی نعش من و تو ،
بوی نعش پدران و پسران از پس در می آمد
شهرداران گفتند:
- نسل در تکوین است
نعش ها نعره کشیدند : فریب است ، فریب
مرگ در تمرین است!
؛
ماهیان می دانند،
عمق هر حوض به اندازه ی دست گربه است!
گورزاریست ... دیدن ادامه » زمین؛
و زمان
پیر و خنگ و کر و کور.
در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست
دیرگاهیست که از هر حلقی زنجیری روئیده است
و زبان ها در کام،
فاسد و گندیده است!
؛
لب اگر باز کنیم
زهر و خون می ریزد
؛
ای اسیران چه کسی باز بپا می خیزد؟
چه کسی؟
راستی تهمت نیست
که بگوئیم : پسرهای طلایی اسارت هستیم؟
و نخواهیم بدانیم نگهبان حقارت هستیم؟
؛
نسل ها پرپر زد


(از دفتر میعاد در لجن)
" #نصرت_رحمانی "
امیرمسعود فدائی و امیر هوشنگ صدری این را خواندند
بامداد، دایِه*، مریم اسدی و محمد جواد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمیگم اگه بگى دوستم ندارى و منو نمیخواى
میرم سر به بیایون میزارم و میمیرم،نه
‎واقعیت اینه هیچ آدمى
از لحاظ جسمى از نبودِ کسى نمیمیره
اما خب بحث روح جداست
فقط میگم ببین اگه باشى
اگه دوستم داشته باشى
صبح ها قشنگ تر شروع میشن
شب ها راحت خوابم میبره
کابوس نمیبینم،همه چیز رویا میشه
دیگه هشت صبح ها
قیل و قالِ گنجیشک هاىِ روىِ درخت حیاط اعصاب خورد کن نیست
اخماىِ آقاىِ مدیر قشنگ میشه برام

‎تو زمستون ها بارون مثلِ خورشید گرمم میکنه
تو ... دیدن ادامه » تابستونا گرماىِ خورشید باد خنک میشه رو تنم
روزنامه ها و اخبار اقتصادى جهان هم اندازه
شعراىِ مولانا و شاملو عاشقانه میشن
حتى میتونم خوردن خورشت کرفس رو هم تحمل کنم
هیچ خیابون و مسافتى براىِ قدم زدن طولانى نیست
هیچ کارى خسته کننده نیست
هیچ موسیقى اى هجو نیست
هیچ رنگى زشت نیست
هیچ غذایى بدمزه نیست

ببین
نمیگم نباشى میمیرم
ولى اگه باشى من میتونم واقعا زندگى کنم
میدونی
حس بودنت شبیه یه ملودیه درست وسط ثانیه های سکوت من
همونقد ناب و دلچسب....
۵ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

امروز می خواستم‌ بگم
خیلی چیز ها دست من نیست ...
احتمالا دست تو هم نیست...
و این هم اصلا چیز بدی نیست...
اینطوری شاید بتونم با خیال راحت ...
قهوم را بنوشم و مطمئن باشم که این زندگی خودش من را خواهد برد به اونجا که باید ببرد ...
پس سعی می کنم از امروز
بهترین آهنگ،
بهترین کتاب،
بهترین لباس،
بهترین عطر،
بهترین خنده،
بهترین فکر،
بهترین هاااا
... دیدن ادامه » را فقط برای همین ثانیه از زندگیم م
آماده کنم‌ چون یک لحظه هم از آینده خبر ندارم !!
و در آخر تمام انرژیم بذارم برای رسیدن به هر چیزی که ه
حال دلم خوب میکنه ه ه ...
.
یه چیز کوچولو که حال دل آدم های با ارزش زندگیت را خوب می کند پیدا کنید.
نوشته:م.ح
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می کشم دست روی آیینه ، سنم از من چه چاره بیشتر است ؟
زخمِ پیشانی ام شمرده شود ، چند خط اشاره بیشتر است ؟

من که می دانم از جهنمِ شعر ، به کجا می کِشد شراره ی درد
چه کسی آسمان افسوسش ، از منِ بی ستاره بیشتر است ؟

دردِ دندان کُروچه ما را کشت ، گوش های زمانه تعطیل است
هر چه در دیگ دل بجوشد خون ، لرزشِ آرواره بیشتر است

در خیالات خامه ام هستم ، جمله ها خفت کرده اند مرا
خوف خندی ست این غزل که در آن تلخی استعاره بیشتر است

زخم ها را فضیلتی ست عمیق ، هر جگر یک جراحت ابدی ست
در دلم جشنواره ی درد و ، در سرم سوگواره بیشتر است

آه ... دیدن ادامه » من تا به ماه من برسد ، بزن ای روزگار محکم تر ...
زخم هر چه عمیق تر باشد ، نفس پر شراره بیشتر است

درد شکل گرسنگی دارد ، درد دارد گرسنگی مردم
هر چه که پا برهنه تر باشی ، نیشخندِ سواره بیشتر است

من در این شهر چند می ارزم ؟ هیچ حتی به قدر سطری شعر
ارزش آدمی ؟ _زبانم لال_ پشت میز اداره بیشتر است

حلقه به گوش چند لقمه ی نان ؟ گوشِ مردانم از خرافه پر است
ای زنان قبیله برخیزید ، غیرتِ گوشواره بیشتر است

دخترم در پی چه می گردی این جهان را به زن حوالت نیست
پشت هر چه لباسِ مثلا شیک ، آدمِ بی قواره بیشتر است

در «سیه چاله» ها ، پیِ نان اند ، دل به املاک آسمان بستند
وای اگر شیخ باخبر بشود ، نفتِ خونِ ستاره بیشتر است

دستِ عدل خلیفه را بوسم ، یک به ما داد و یک خودش برداشت
ما که خواندیم «یک»، یک است چطور یکِ دارالاماره بیشتر است؟!

گاه بی فعل و گاه بی فاعل ، سطرهای سپید بی مفعول
گاه موصوف بی صفت گاهی، در نهادم گزاره بیشتر است

می دَوَم در غزل به دنبالت ، پا برهنه که پشت این بیتی
باز از کفش های شعر خودم ، پای من یک شماره بیشتر است

#سیدمحمدعلی_رضازاده
امیرمسعود فدائی و امیر هوشنگ صدری این را خواندند
بامداد، دایِه* و محمد جواد این را دوست دارند
بسیار زیباست**
۵ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنهایی،
مرد بدهکاریست
با جیب های خالی
***

تهران_ورامین
پنج شنبه - ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
ابوالقاسم کریمی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید ، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارم
کسی را که شبیه هیچکس نیست.
فروغ فرخزاد...
24 بهمن سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد
روحش شاد ، یادش گرامی باد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان مینیمال کفاش

کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش های مرد افتاد... کفش بلّا!
تا پارسال مرد کفاش یکی از کارگران کارخانهٔ کفش بلّا بود. اما بخاطر واردات بی رویه، ورشکست و تعطیل شد. او هم از کارخانه اخراج...
با حسرت کفش ها را جلوی پای مرد، جفت کرد و گفت: خدمت شما آقا!

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ZanaKordistani، رعنا*، امیر هوشنگ صدری و محمد جواد این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان مینیمال کت و شلوار

مجری تلویزیون با ژست همیشگی‌اش، شروع به سخن راندن کرد: «و توجه شما را گزارشی از اعتصاب کارگران نساجی بروجرد در پی عدم پرداخت هفت ماه حقوقشان جلب میکنم».
و تلویزیون گزارش را پخش کرد.
پشت صحنه، یکی از عوامل از مجری پرسید: «مبارک باشه! کت و شلوار نو خریدی؟!»
- «آره دوخت ایتالیاس! پارچه اش پشمِ نیوزیلنده و آسترش ابریشم ترکیه... حدود دو و نیم برام آب خورده!»

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ZanaKordistani، رعنا*، امیر هوشنگ صدری و محمد جواد این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان مینیمال ک مثل کارخانه

معلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد.
بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت:
«پدر کار می‌کند.»
«پدر در کارخانه کار می‌کند.»
احمد اشک در چشم‌هایش حلقه بست. به پنجرۀ کلاس خیره شد و با صدایی خفه گفت: «کارخانه تعطیل شد! پدر از کار بی کار شد»...

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ZanaKordistani، رعنا* و امیر هوشنگ صدری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان مینیمال ساخت ایران

کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند.
هیچ فروشگاهی حاضر به پذیرش تولیدات او نبود تا اینکه یک روز صاحب فروشگاهی به او گفته بود: تو که لب مرز زندگی میکنی اگه بتونی برام چادرهای ایتالیایی بیاری، همه رو می‌خرم!
فردا وقتی وارد کارگاه کوچک‌اش شد، شروع به کندن مارک‌های Made In Iran کرد و مارک‌های itali را روی آنها دوخت.
تمام چادرهای مسافرتی تولید شده را همان رو بفروش رساند.

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید