تیوال شعر و ادبیات
S2 : 19:47:11
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

در دستان سرد مرگ
ماهی کوچکی هستیم
که زنده بودن را
زندگی میکند


ابوالقاسم کریمی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
توی دلم سنگینی میکنه، روی زبونم سنگینی میکنه، پیش دوست، غریبه... انقدر سنگینه که نمی دونم باهاش چیکار کنم...
قرعه‌ی فالِ کشیدنِ "بارِ سنگینِ این امانت" به نام من زدند....
می‌شینم زل می‌زنم به خاطرات، کلمه ها دونه‌دونه از قلبم بالا میاد، ولی روی زبونم نمی‌شینه، می‌ره توو گلوم بغض می‌شه، می‌ره توو چشمام اشک می‌شه، جاری می‌شه. انگار توی یه حبابم، توی فضای خلاء، توی پوچ، تنهای تنها، دور خودم می‌گردم فقط، دورِ مدارِ خودم، مدارِ دلتنگی!
دستامو باز میکنم و می‌چرخم و هیچ کسِ دیگه جز من وجود نداره، فقط منم، که توی خلسه فرو رفتم...
دیگه حرفی نیست، کلمه‌ای وجود نداره، کلمه ها رفتن توی خونم، گردش می‌کنن، در امتدادِ سرانگشتام، زیرِ پلکام، کف پاهام.... و من هم‌چنان می‌چرخم...
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حتمن استیو هاروی رو میشناسید . آدم شگفت انگیزیه . قبلن بخاطر استندآپهاش و این سالها بخاطر برنامه های تلویزیونیش میشناسیمش اما واقعیت اینه که اون متفکر بزرگیه . اما فرقش با بقیه اینه که بدونِ هیچ ادا و اطواری اندیشه هاش رو باهات در میون میذاره .
به نظرم هر کسی جای اون بود امروز مکتب و آیینی بنام خودش ساخته بود و مریدانی رو هم دور خودش جمع کرده بود . اما استیو اینطور نیست . استیو همون آدمیه که شغلی که در بیمه داشت رو ول کرد تا کمدین بشه اونم توو بارها و کافه ها . چون شغلش رو ول کرد زنش هم اونو از خونه انداخت بیرون و استیو مجبور شد تا زمانی که به ثروت و شهرت امروزش برسه توو ماشینش بخوابه و لباسهاشو توو دستشویی عمومی بشوره و ... اما اجازه نداد کسی رویاهاشو ازش بگیره . پای رویاهاش موند .
اون یه استادِ کامل و فوق العاده برای زندگیه . در کمال صمیمیت و سادگی ، ... دیدن ادامه » عمیق ترین و شگفت انگیز ترین مسائل رو در رابطه با دوستی ، ازدواج ، زندگی و ... مطرح و باهات در میون میذاره و در انتها بعد از معاشرت باهاش متوجه میشی چقدر حالت بهتره ، چقدر زیباتر میتونی خودت و دوست یا همسرت رو بشناسی و درک کنی . و حس میکنی نسبت به قبل در روابط و زندگیت باهوش تر و عمیقتری .
کتابِ مثل یک مرد فکر کن ، مثل یک زن رفتار کن ، یکی از کتابهای مهمِ استیو هارویه . برای شروعِ یه رابطه ی قوی و درست یا نگه داشتنِ اون ؛ صحبتهای استیو حتمن به کارِتون میاد . اون متخصصِ شناخت آدمها و روابطشونه . اگر مجرد هستین حتمن این کتاب رو بخونید :)
اگر هم متاهل هستید ، اگر دوس داشتید بخونیدش :)

http://s6.picofile.com/file/8378137950/steve.pdf.html

امیرمسعود فدائی این را خواند
Ali، مریم اسدی، قنبرعلی رودگر و پیمان لسان این را دوست دارند
بامداد نمیدونم چرا اگر نخوامم فایلایی که میفرستیو دانلود میکنم البته شایدم میدونم چراها ...من دوست دارم ادمای مختلفو بشناسم حتی گاهی تو جاهای عمومی میشینمو مردمو نگاه میکنم به نظرم هر ادم ویزگیهای خاصی داره که ارزش اینو داره که بشناسیش و بامداد که خیلی ... دیدن ادامه » ویژگی های خاصی داره فک کنم برای همین دانلود میکنم که بشناسمش ...
۲۳ ساعت پیش
بامداد میدونی حافظه من داغونه ضمن اینکه مدتهاست نمیتونم زیاد بخونم همه چیز از ذهنم پریده ولی الان داشتم فکر میکردم میدونی یاد شخصیت ورتر از کتاب رنجهای ورتر جوان گوته افتادم به نظر اون شخصیت شباهت عجیبی به شما داشت با اینکه زیاد داستان نمیخونم ولی ... دیدن ادامه » اون کتابو خیلی دوست داشتم مخصوصا اگر درست یادم باشه ترجمه اقای حدادی که مستقیم از المانی ترجمه شده
۲۲ ساعت پیش
بزرگوارید خیلی ممنونم :) بله خوندمش و حقیقتن شاهکاره . گوته رو در کل خیلی دوس دارم اما این کتابش رو حتا از فاوست هم بیشتر دوس دارم . یادمه وقتی خوندمش ، تموم که شد دوباره همون موقع از اول شروع کردم به خوندن
ممنونم :) خیلی خیلی خیلی ممنونم :)
۱۴ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
--------
مدت هاست شعری نگفته ام
گرفتار سکوت بی وقفه را
بیان چگونه باشد ؟
مدت هاست راه نرفته ام
وقوف کرده ی ِ سکون مرداب را
رفتن چگونه باشد ؟
مدت هاست ماه ندیده ام
چشم بسته شبان ِ مهتاب را
نگاه چگونه باشد؟
مدت هاست عاشقی نکرده ام
گم کرده دیار محبت را
شوق چگونه باشد ؟

سید ... دیدن ادامه » حسن ابوطالبی
98/06/06
۲ روز پیش، سه‌شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب آینه باز – نوشته ناهید فرامرزی
چاپ شده در روزنامه سازندگی موخ 1398.08.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

آینه باز نوشتۀ "ناهید فرامرزی" داستان ِمهرانه ،دختر جوانی است که برای همراهیِ مادربزرگش از تهران به روستای محل تولدش برمی گردد. این بازگشت ، شروع ماجرایی است که به گذشتۀ او ربط دارد ؛گذشته ای که در همۀ سال های زندگی، سعی کرده از آن فرار کند اما حالا هم چون آینه ای مقابلش قرار گرفته و قصد دارد با برملاکردن رازهای خانوادگی و مرور اتفاقات کودکی ، او را با خودش روبرو کند.
نویسنده بر عنصر فضا و مکان ،تسلط کامل دارد؛ به تناسب و آگاهی ، نقطۀ کُنونی داستان را تعیین کرده ،چرا که به وضوح می داند روایت از چه زمانی شروع می شود و در کدام لحظه به پایان می رسد.کل ماجرای کتاب از ابتدا تا انتهای سفر مهرانه با مادربزرگش،زرنازخاتون ... دیدن ادامه » ، در" کلات ِزَریوار" اتفاق می افتد . نویسنده، این روستا را به خوبی می شناسد و با نگاهی موشکافانه ، همه چیز را به دقت کنکاش می کند . اشراف بر این دو عنصر ، مسیر روایت را در چارچوبِ اکنونِ داستان، شکل داده است . زبان توصیف فرامرزی ، بُرنده نیست ؛ او نمی خواهد با کنار هم گذاشتن کلمات غریب ، توصیفات پیچیده و عبارات عجیب تر ،فضایی دور از ذهن از داستان بیافریند .
آینه باز ، همانند اسمش ، آینه های متعدد را مقابل ماجرایی می گیرد که پیوندی عمیق به گذشته و حالِ شخصیت اصلیِ قصه دارد . از انعکاس همین آینه ها ، خواننده متوجه گذشتۀ پرهیاهوی اهالیِ کلات زریوار می شود. جسارت نویسنده در دالان دالان کردن رویدادها و به قول متن کتاب ، "بافتن قصه های متعدد" و متصل کردن آن ها به هم از جذابیت های این داستان است .نویسنده می داند کجا این داستان های ناتمام را بی سرانجام باقی بگذارد که ذهن مخاطب ،درگیر سیال بودن ماجرا شود و در مسیراصلی داستان قرار گیرد . نه اینکه پای روایت ، وسط کشیده شده تا چشمها به روی شخصیت پردازی بسته شود؛ در واقع، آینه باز یک داستان اصلی، پیرامون زندگی مهرانه دارد و قصه های دیگر از ذهن این دختر تراوش و بافته می شود.این روایت ها نیامده اند تا جای خالی ،پُر کنند و غلطی را بپوشانند یا صفحه به کتاب، اضافه کنند .آمده اند چون باید باشند؛ چون جایشان بین قصه هایی است که مهرانه تعریف می کند . این داستان ها از ذهن مهرانه ای می آید که با تشویش و وسواس ، زندگی می کند. این تشویش در کنار استعداد او در ساختن داستانهای غیرواقعی و ساخته و پرداختۀ ذهنش برای آدم های مختلف، ترکیب شده و مجموعه ای از روایت را شکل داده که جریان فکری او را به خواننده نشان می دهد. همین نشانه ها توانسته ویژگی هایی همچون تردید ، بیقراری و کنکاش در گذشته را در راستای شخصیت پردازی کتاب ، شکل دهد .شخصیت ها در آینه باز ، شناسنامه دارند و سر و شکل مخصوص به خود گرفته اند و همین نکات، آنها را از تیپ خارج کرده و وارد فضای پروراندن شخصیت نموده است . تحول شخصیت از جایی که مهرانه در ابتدای ماجرا دلش نمی خواهد به آنچه پشت سر گذاشته نگاه کند تا جایی که می خواهد بار گذشته را زمین بگذارد ، مسیر طولانی ای را می گذراند.
نویسنده در نگارش این کتاب ، بی اعتنا به اتفاقات متداول جامعه نبوده ؛ بیماری سرطان که مادر بزرگ مهرانه با آن مواجه است و واکنش متفاوت پزشکان شهر در مقایسه با زنان روستایی که به باورهای خرافاتی برای درمان ایمان دارند و یا بی تمایلی مردم زریوار در استفاده از تکنولوژی ،همگی جغرافیایی را در اختیار ذهن نویسنده قرار داده است که از تمام این ویژگی ها برای پیش بردن داستان خود استفاده کند .
توجه به نکات ظریف تر مثلا انتخاب اسم های شخصیت ها که با کل ماجرای روی داده شده در روستا همخوانی داشته باشد و تمرکز بر جزییات رفتاری هم ولایتی های زرنازخاتون ، تصویری واضح از روستای موردنظر به خواننده ارائه می دهد.این تصویر در کنار کشکمش های مهرانه هنگام معاشرت با اهالی روستا ، به شفافیت کل ماجرا می¬افزاید .
نگاه روان شناسیِ سایه انداخته شده بر کل ماجرا و در رأس آن ،اینکه گذشته و به ویژه کودکی مفاهیم دم دستی و تارنماشده ای نیستند که بتوان آن ها را کنار گذاشت ، دغدغه جالبی محسوب می شود.گذشته و نوع مواجهه با آن، حکم مصالح را دارد که نمی توان با نوعِ نامرغوبش ، عمارتی استوار ساخت . این عمارتِ سُست همان زندگی ای است که مهرانه برای خودش ساخته . پایه های خانه محکم نیست و او به دنبال تزیین بخش های ظاهری خانه می گردد ؛هرچند می داند نمی تواند با آراستن از پسِ نامحکمی عمارت بربیاید . این سستی در بنا، همان گذشتۀ حل نشدۀ مهرانه و همه انسان های شبیه اوست که نمی توانند ردپای تاثیر گذشته را از زندگیشان پاک کنند .
البته کودکیِ خوب، امتیازی نیست که به تلاشِ فردِ متولد شده ، به دست آمده باشد .گویی کودکان توسط تقدیر انتخاب می شوند که به زجر ،خردسالی را از سربگذرانند و یا به کودکی کردن و حین بازی ، بزرگ شوند . دنیا پر از داستان انسانهایی است که کودکیشان مملو از مفاهیم عجیب ،تلخ و تکان دهنده است. با وجود چنین اتفاقاتی ، "آینه باز" ترحم ،جلب نکرده بلکه روایتگر سرگذشت انسان هایی است که درگیر ماجرایی قدیمی تر شده اند ، هویتشان مخدوش شده و اضطراب و بی قراریِ اکنونشان، یادگار گذشته ای است که دستهایش را از دور گلوی شخصیت اصلی داستان بر نمی دارد و هرچه می گذرد عرض و طول بیشتری به پریشان حالیِ او اضافه می کند و او نیز تنهایی خودش را به وسعت همین اندازه ها ساخته ؛ حتی وقتی مردهای متعدد را وارد زندگیش می کند باز هم تنهاست و این شکلی از تنهایی است که با بودن فرد دیگری، پر نمی شود ؛ به قول متن کتاب ، این مردها فقط درختان سایه گستری برای کمی تفریح و استراحت هستند؛ چرا که در خارج از این سایه ، او با جهانی پر از کشمکش و گره هایی حل نشده از کودکیش مواجه است . این جنس تنهایی ازجای خالی و نبود دیگران نیست بلکه تنهایی از نبود خود واقعی فرد است ؛ خود درونی ای که گرفتار شده و البته این روزگارِ اقلیت نه بلکه اکثریتی از آنهایی است که گذشته را حل نکرده اند و می خواهند آینده ای آباد بسازند.
روایت درجاهایی خنثی و عاری از فراز و فرود است . شاید اگر میزانی ریتم به داستان افزود می شد، هیجان حاصل از آن، شوق مخاطب را در درک کل اتفاق ،بالاتر می¬برد. با این وجود ، آینه باز، رمان سروشکل دار و مرتبی است که با زبانی قوی نوشته شده و دیالوگ ها کاملا به جا و برآمده از زبان شخصیت و نه نویسنده است؛ این موضوع ، در کنارتسلط نویسنده بر جغرافیایی که داستان در آن اتفاق افتاده ، به باورپذیری ماجرا کمک کرده است .رسیدن به نقطه ای که مخاطب نگران شخصیت شود، موفقیت قابل توجهی است که نصیب بسیاری از نویسندگان نمی¬شود و ناهید فرامرزی از این حیث برگ برنده ای را دست دارد که با نوع روایت سرراستش توانسته همراهی مخاطب را با خود داشته باشد . آینه باز، کتابی نیست که پس از خواندنش خیلی زود فراموش شود؛ چرا که نویسنده در جایی نقطۀ پایان داستان را گذاشته که هم چنان مخاطبانش را در یک تعلیق و نگرانی نسبت به شخصیتِ محوریِ کتاب قرار می دهد.
امیرمسعود فدائی این را خواند
بامداد و قنبرعلی رودگر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من و تهران / فراز اول ( مرثیه در دود، فلش بک ترانه در خاطره و خاطره در ترانه )

غم واندوه کلاغای سیاه

عکس دوتایی ماتوی یه قاب

سیل اشکامو نگاه کن عزیزم

برج میلاد تاکمر رفته تو آب



خبر رفتن تو وقتی رسید

که دیگه ازپا افتاده بودم

نمیگم ... دیدن ادامه » که تو بدکردی بامن

اخه اون روزا خودم ساده بودم


بعدچشمای سیاهت چه کنم

من و تهران وغم چشمای تو

بعدِ این مرده بدون مادو تارو

این جنازه مونده رو دستای تو

....

پ. ن ؛ قبل رفتنت تهران شهر من بود ....
۳ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می خواهم روان شوم
در رگ های دلت
نه مثل خون
مثل نور
که خون از دلت می رود
اما نور ...
روشنش می دارد
تا با هم از این ظلمت بگذریم
قفس تنگ سینه ات
وسیع خواهد شد
به تابناکی کهکشان
و ما عاقبت
رستگار می شویم.
۳ روز پیش، دوشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باز چرخیدی و پائیز هوایت را کرد
قهوه ی تلخ سر میز هوایت را کرد

تار موی تو که سر رفت میان بغلت
شیشه ی عطر دل انگیز هوایت را کرد

آنقدر گرم شد از آمدنت پنجره که
ایل گلی در دل تبریز هوایت را کرد

رد شدی از در و همسایه ی دیوار شدی
خلوت تیره ی دهلیز هوایت را کرد

دستهایم که به پیراهن تو وصل شدند
لب درمانده ی من نیز هوایت را کرد

کاش ... دیدن ادامه » می شد که نگویم ، تو پدیدار شدی
دور من هر کس و هر چیز هوایت را کرد
#سعیدحاجتمند
۴ روز پیش، یکشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کیمیا

با رفتنت

چرخ ارابه ی تبعید

از بازوی من گذشت

وَ بار دیگر

سکوت

در قلبم ، تکرار شد.



ابوالقاسم ... دیدن ادامه » کریمی
۴ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من خدایی دارم
که به هنگام طلوع
با سلامی پر نور
دیده در پنجره ی ما انداخت

من خدایی دارم
که به هنگام غروب
آن زمانی که به تنگ آمد دل
بوسه ی ماه به بالین نگاهم می زد

من خدایی دارم
سبز تر از برگ درخت
که به هنگام نسیم ... می‌زند رقص میان دو هوا

من خدایی دارم
که ... دیدن ادامه » نه از ترس... نه از دلهره ی تنهایی
و نه از مستی و شور از سبب شیدایی

بی امان در پی من ناز کنان
خنده بر لب زده و می آید
و مرا عشوه کنان می بیند
می گرید ... می گوید :

زندگی...
درک همین زیباییست.!

#اصغرمیرمحرابی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
* "دولت مستعجل"

می آیی و نیامده از دست می روی
از نو همان حکایت ماه و محاق ها...

#قنبرعلی_رودگر
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید



بسمه تعالی


به نور خرابات شام حضرت رقیه (ع)





دریای اعظم اشک های ما , قطره ای از جان فشانی ِ اسیران عاشورایی نخواهد گشت و پس از هزاران سال , شام های تیرۀ اسارت , در اندوه تیرگی و خون فرو رفته است ! آری , حضرت رقیه (ع) شمس نورانی وادی ِ غم زدۀ شام است و فریاد معصوم او قلب سنگ را غرق ِ در خون خواهد کرد تا در سوگ او ستارگان دمشق , شب های محرّم الحرام را خون خواهند گریست ! و دریای خون , طوفانی خواهد گشت و خورشید افلاک تیره خواهد گشت اما نگاه معصوم رقیه (ع) راز عشق توحید را از نیزۀ خون خواهد پرسید و انوار توحیدی , قلب او را روح شموس سرخ خواهد کرد ! و تا معراج توحید پر خواهد کشید و ندای معصوم یا سیدالشهدا (ع) را خواهد سُرود .








نویسنده ... دیدن ادامه » : سید محمد حسین شرافت مولا
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صد و شش سال پیش، توی چنین روزی، آلبر کامو توی یک خانواده‌ی فقیر به دنیا اومد. دریا رو دید. آفتاب رو حس کرد. سوخت. خندید. بیمار شد. کتک خورد. دوید. خندید. ادامه داد. بزرگ شد.

باهوش بود و روشن. حساس بود و عاقل. بزرگ می‌شد و می‌فهمید و می‌فهموند. مهربون بود. لبخند می‌زد. می‌نوشت. مبارزه می‌کرد. آفتاب، توی ابری‌ترین و گرفته‌ترین روزها، شونه‌ به شونه‌اش قدم بر می‌داشت.

پدر شد. عاشق شد. جنگید –چقدر جنگید؛ برای خیلی چیزها... برای نور، برای انسانیت، برای بچه‌هایی که توی جنگ‌ها تلف می‌شدن، برای عشق و کلمات و شرافت... برای شرافت جنگید. تنها بود.

دوستش داشتن و تنها بود. عشق می‌ورزید و تنها بود. همه تنهاییم، اما تنهایی بعضی از ما کامل‌تر و زیباتره، غم بیشتری داره، شعف بیشتری... به قدری که «تنها» تبدیل به صفت می‌شه. تنها برای آلبر کامو، صفت بود، ویژگی ... دیدن ادامه » بود؛ واژه‌ای که پابه‌پای آفتاب دنبالش می‌کرد.

با آفتاب و تنهایی و عشق نفس می‌کشید و زندگی رو می‌فهمید. با ریه‌های دردناک نفس می‌کشید، می‌سوخت، می‌سوخت، می‌سوخت و لبخند می‌زد و زندگی رو می‌فهمید. تا ته ناامیدی رفت و امید رو پیدا کرد. تا مرگ رفت و زندگی رو در آغوش گرفت. نوشت. نوشت و یاد داد. هنوز داره یاد می‌ده؛ کلماتش موندن. می‌مونن...

چون خورشید می‌تابه، سال‌ها و سال‌هاست که شب و روز به زمین می‌تابه؛ حتا اگر هیچ آدم بینایی روی زمین باقی نمونه. خورشید به توجه و نگاه نیاز نداشت. فقط اومد که گرم کنه، مواظب باشه، بزرگ کنه و عشق بورزه. دست تنها اومد که به دریا بتابه و بارون بباره. اومد برای زندگی.

چه چیزی از زندگی شگفت‌انگیزتره؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت.
نم‌نم بارانِ بهاری، عابر‌ین را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و تعدادی هم با قبول دست پر لطف و برکت باران، عاشقانه زیر نم‌نم باران قدم بر‌می‌داشتند.
- بزار یه خورده هوایِ اتاق عوض بشه.
و با گفتن این حرف‌ها، ″اوس‌عزیز″ پنجره را باز کرد. موجِ خنک و مطبوعی از هوای بیرون، وارد اتاق شد.
″اوس‌عزیز″ پکی دیگر به سیگارش زد و بعد بقیه‌اش را داخل زیر سیگاریِ روی طاقچه له کرد. در حالی که دود سیگارش را از بینی خارج کرد، کنار ″فاطمه‌خانم″(همسرش) نشست و دستی بر روی موهای سیاه و ژولیده اش کشید و گفت: هوایه خوبیه! نه!؟
″فاطمه‌خانم″ توانایی تکلم نداشت. با اشارهٔ چشمان‌اش، به شوهرش پاسخ داد.
″اوس‌عزیز″ دستی به سبیل‌ کلفت و خوش فرم‌اش آورد و باز گفت: نخواستم هوایِ به این خوبی رو برای تو خراب کنم! حیفِ این هوا نیس که با دود سیگار خراب شه؟!
و ″فاطمه‌خانم″ دوباره با چشمان زیبا اما بی‌روح‌اش جواب‌اش را داد.
″اوس‌عزیز″ سال‌ها بود به این روش پرسش و پاسخ عادت داشت. دقیقأ شش سال بود که ″فاطمه‌خانم″ سکته کرده و از سر به پایین فلج شده بود و ″اوس‌عزیز″ هم عاشقانه از او مراقبت می‌کرد. لباس‌هایش را عوض می‌کرد. حمام می‌برد. غذا می‌پخت و با حوصله به همسرش می‌داد. گاهی که حوصله هم داشت، ناخن‌هایش را لاک، می‌زد. موهایش را شانه می‌کرد و صورت‌اش را سرخ‌آب، سفید آب می‌کرد. خلاصه دیگه تموم وقت و غم و هم ″اوس‌عزیز″ فقط عشق‌اش، فاطمه خانم شده بود.
سردی هوا سرِ طاس و لخت از مویِ ″اوس‌عزیز″ را اذیت می‌کرد و اما بخاطر همسرش پنجره رو باز گذاشت. پتو را روی ″فاطمه خانوم″ کشید و خودش کنارش، روی تخت نشست. ″اوس‌عزیز″ به یادِ روزهای خوشِ گذشته افتاد. به یاد روزی که آخرین بار، همراه ″فاطمه ‌خانم″ برای زیارت ″شاه‌عبدالعظیم″ رفتند. انگار قرار نیست دیگر آن روزها تکرار بشود. چند سال است که همسرش منتظره که خدا، مرگ را به او ارزانی بدهد. حتی خودش بر خلاف میل باطنی‌اش، آرزو دارد که خدا این هدیه را به همسرش بدهد تا که از این نوع زندگی پر رنج و مشقت رها گردد. در همین افکار و خیالات، یک دفعه با صدای در، از جا پرید و رفت در را باز کرد. ″حمید″ پشت در بود.
- به‌به! سلام حمید جان! خوبی پسرم؟! بیا تو عزیزم... بفرما!
″حمید″ پسر همسایهٔ قدیمیِ آنها بود که شش سال می‌شد که از هم دور شده بودند. بعد از سکتهٔ ″فاطمه خانم″، ″اوس‌عزیز″ ترجیح داده بود که به جای خانهٔ بزرگ و ویلایی به یک آپارتمان کوچک و جمع و جور بروند.
″حمید″ تقریبأ هر روز به دیدن آنها می‌آمد و ساعتی در کنارشان بود و اگر کار یا خریدی داشتند انجام می‌داد بعد می‌رفت. دیدار و ملاقات ″حمید″ برای ″اوس‌عزیز″ هم اهمیت پیدا کرده بود. اگر روزی نمی‌آمد، شب خواب به چشمان ″اوس‌عزیز″ نمی‌نشست.
″حمید″ طبق معمول هر روز ″اوس‌عزیز″ را در نظافت و مرتب کردن خانه کمک کرد و بعد از کمی استراحت از آنها خداحافظی کرد و رفت.
دوباره ″اوس‌عزیز″ با ″فاطمه خانم″ تنها ماند. سیگاری روشن کرد و با لب‌های قهوه‌ای رنگ‌اش پک عمیقی به آن زد. باورش شده بود که سیگار غم و اندوه‌اش را کاهش می‌دهد.
با ... دیدن ادامه » صدای آه و نالهٔ همسرش، توجه‌اش به او جلب شد و خودش را به او رساند. کنارش نشست و سرش را به معنایِ چیه؟ تکان داد.
- تشنته؟!
با هر حرکت چشمان همسرش، خواسته و منظورش را درک می‌کرد. از جا بلند شد و سراغ یخچال رفت و پارچِ آب را بیرون آورد و لیوانی پر کرد و به آرامی به او داد.
•••••
نزدیک سحر بود و ″اوس‌عزیز″ هنوز در رختخواب‌اش بیدار بود. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. به زور عقربه هایش قابل تشخیص بود. ساعت چهار و نیم بود. دستش را تکیه‌گاه گردنش کرد و به سقف نگاه‌اش را دوخت. روی سقف را ترک‌های ریز و درشت پوشانده بوده، اما به آنها توجه‌ای نداشت، بلکه در فکر و خیالات خود غرق بود. به یاد گذشته‌های دور افتاد. زمانی که برای نخستین بار همسرش را دید و دل به مهرش بسته بود...
از رختخواب بلند شد و سراغ پاکت سیگارش رفت. فندک‌اش را از روی میز تلفن برداشت و سیگاری روشن کرد و به رختخواب برگشت. دیگر سیگار هم توهمات و افکار مشوش‌اش را آرام نمی‌کرد. فکرهای گوناگون به ذهن‌اش خطور می‌کرد. بدون اینکه به سیگارش پک بزند، سیگار می‌سوخت و ذره ذره از خاکستر آتشین‌اش بر روی پتو می‌افتاد و غافل از آن در افکار خود غوطه‌ور بود.
با برخاستن بویِ پتویِ سوخته، ″اوس‌عزیز″ از خیالات پرید و دستپاچه با کف دست، قسمت سوختهٔ پتو را خاموش کرد.
بی‌خیال سیگار شد و پتو را روی خود کشید و خوابید. چشمانش هنوز گرم نوازش خواب نشده بود که با صدایِ ناله های ″فاطمه خانم″ از جا برخواست. به طرف همسرش رفت.
دست سفید و بی‌رمق همسرش را در دستان‌اش گرفت و پرسید: کجات درد میکنه عزیزم؟!
صورت‌اش همچون برف، سفید و سرد شده بود. چشمانِ کم سویش که هر شب با اشک می‌بست، درشت و گشاد شده بود.
حالت صورتش از وضعیت وخیم درونش حکایت می‌کرد. ″اوس‌عزیز″ با ترسی که به درونش راه پیدا کرده بود، سریع سراغ داروهایش رفت. چند قرص و کپسول مختلف به خوردِ همسرش داد به این امید که معجزه ای بشود و حال وخیم‌اش، تسکین یابد‌.
از وضع و احوالش، سردرگم و دیوانه شده بود. کاری از دست‌اش بر نمی آمد و همسرش از درد در عذاب بود. عاجز از هر کاری، کنار عزیزش نشست. روایت چشمان‌اش، حکایت مرگ و رفتن بود. همسرش را در آغوش گرفت و به سینه می‌فشرد. نگاهش را به چشمان معشوق‌اش دوخته بود. چشمان پر از اشک ″فاطمه خانم″ خانهٔ مرگ شده بود.
″فاطمه خانم″ با چشمانش از شوهرش خداحافظی کرد و آرام و سرخوش در آغوش یارِ با وفایش آرام گرفت.
•••••
در مراسمِ خاکسپاری، بعد از رفتن همهٔ حاضرین، ″آقا رسول″ پدر ″حمید″، ″اوس‌عزیز″ را از روی قبر بلند کرد و با خود برد و سوار بر ماشین کرد و رفتند.
هرچند همهٔ اطرافیان با ابراز تأسف و ناراحتی، خود را در غمِ ″اوس‌عزیز″ شریک می‌دانستند اما غم و غصهٔ درگذشت ″فاطمه خانم″ بر او بسیار سخت و جانگداز بود.
•••••
سیگارها یکی بعد از دیگری دود می‌شد اما غم و غصهٔ ″اوس‌عزیز″ همچنان پا بر جا بود. خیالات و خاطرات ″فاطمه خانم″ لحظه ای او را تنها نگذاشته بود‌.
از غمِ از دست دادن یار و همدم زندگی اش، بسیار بر او سخت رفته بود. هر لحظه همسرش را پیش رویش می‌دید که دست‌اش را به طرفش گرفته و او را صدا می‌زند.
غروب لباس پوشید و آرام و با وقار به طرف پارکِ محله رفت. کمتر از پنج دقیقه با خانه‌اش فاصله داشت. پارکی خلوت و دنج که بیشتر بچه‌ها در آن به فوتبال می‌پرداختند.
″اوس‌عزیز″ بر روی یکی از نیمکت‌های سیمانی که دور از هیاهوی بچه‌ها بود، نشست و عصایش را تکیه‌گاه چانه‌اش کرد و به فکر فرو رفت.
قلب کوچک و خسته و شکسته اش طاقت و تحمل غم از دست دادن همسرش را نداشت. احساس کرختی در پشت گردن‌اش می‌کرد. سمت چپ سینه اش تیر می‌کشید. ″فاطمه خانم″ کنارش بر روی نیمکت نشست و با لبخندی که شش سال می‌شد از روی صورتش محو شده بود، گفت: پیرمرد! نمیگی میچایی که دم غروب زدی بیرون؟!
″اوس‌عزیز″ مست از لبخند همسرش، بدون اینکه جوابی بدهد عاشقانه به تماشایش ادامه داد.
ساعتی دو نفری آنجا نشستند و بعد هر دو دست در دست هم از روی نیمکت برخواستند و رفتند...
•••••
از آن پس هر وقت ″حمید″ به درِ خانهٔ ″اوس عزیز″ می‌رفت، کسی در را به رویش باز نمی‌کرد.


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- با سپاس از اوس عزیز که خیلی مرد بود!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

❆ #تمام:
از تمامیِ تو
مهر می بارد
و سیراب می کند
تمامی مرا.

❆ #سایه:
سایه نیستم
اما نفس می کشم هنوز
در سایه ی عشق

❆ #آتش:
من آتش ام
و غرق خاکستر خویش
رحمی ... دیدن ادامه » بنما
آبی بگرد
بر آتش این دلِ ریش

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#شعر_سپکو
@ZanaKORDistani63
سپکوسرای میخانه
کانال شعرهای سپکو(سپید کوتاه) سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
https://t.me/sepkomikhaneh
https://www.instagram.com/zanakordistani?r=nametag
http://mikhanehkolop3.blogfa.com
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتی علی : به به چه خبر
دیوانه : دنیا برام بزرگ شده
مشتی علی : باز دو دقیقه خواستیم حرف بزنیم فاز فلسفی به خودش گرفت
دیوانه : برای تو بزرگ نیست
مشتی علی : منظورت چیه
دیوانه : این همه آسمون و کهکشان و ستاره و...
مشتی علی : میخوای برش داریم
دیوانه : نه اگر بردارین من میمیرم
مشتی علی : چی میگی، شوخی کردم
دیوانه : ولش کن...


------------------------------------------------------------------------------------------------------
شما رو به گوش دادن موسیقی زیر دعوت میکنم
https://dl.vmusic.ir/2019/06/Ludovico%20Einaudi%20-%20Seven%20Days%20Walking%20(Day%204)%20(2019)%20320k%20[Vmusic.ir]/09.%20Matches%20(Day%204).mp3
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستانک:کودک کار
.
.
.

هوا به شدت سَرد و ابری بود

اما کودکی دوازده سیزده ساله در میدان اصلی شهر

با لباسی نازک فال می فروخت

به سمتش رفتم و گفتم:

"بچه ، تو این هوا با این لباس زپرتی که تنت داری حتمن سرما میخوری لااقل برو یه چیز بهتر بپوش"

کودک ... دیدن ادامه » اخم آلودم نگاهم کرد و بالحنی تند به من گفت:

"سواره از پیاده خبر نداره"

وَ در حالی که از کنارم عبور میکرد

داد میزد

فال میفروشم

فال حافظ

کسی فال نیمخواد؟





ابوالقاسم کریمی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کیمیا

آمده بودیم

تا بهاری باشیم ، پر از درخت سرو

یا لااقل

گل پیچکی بنشانیم

در بهشت کوچک عشق

اما

برای باغچه ها

زمستانی ... دیدن ادامه » هزار ساله شدیم

و عشق را

به زندان سرد سکوت،

حبس کردیم.


ابوالقاسم کریمی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمان تنها یک شوخی مسخره است.
دیروز و پریروز و پارسال و دوسال پیش و سالهای قبل و بقیه را همه در کنار هم می‌بینم.
من؛ وقتی اولین بار خون در شاهرگرم پمپاژ شد.
من؛ وقتی اولین بار دستانم را تکان دادم.
من؛ وقتی اولین بار زبانم را باز کردم. وقتی اولین بار گریه کردم‌. وقتی اولین بار آبی نوشیدم. وقتی اولین بار دستانم را گره کردم و به وسط آینه کوبیدم. وقتی اولین بار تنها خیابان‌ها را متر کردم. وقتی اولین بار لب گشودم و حرف زدم؛ خواندم؛ داد زدم. نشستم. وقتی برای هزارمین بار این کارها را کردم. همه و همه کنار همند. بی هیچ فاصله‌ای. زمان یک شوخی مسخره است.
امیرمسعود فدائی و محمد لهاک ( آقای سوبژه ) این را خواندند
لیلا مظاهری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب خیالت شعله بر خاکسترم زد
شلاقی از زیبایی ات را بر سرم زد

دل را کشید و با خودش هر گوشه ای برد
از خنده ات مهری به لبهای ترم زد

بیچاره احوال دلم دست تو بود و
هر کس که آمد آتشی بر پیکرم‌زد

بی آنکه در فالم غمت افتاده باشد
غم قرعه ی خود را به روی باورم زد

گفتم بیا ققنوس آغوش تو هستم
غم آمد و آتش بر این خاکسترم زد

#سعیدحاجتمند
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید