همینک تیم پشتیبانی تیوال از طریق چت آنلاین و ایمیل در خدمت شماست و موقتا پاسخگویی تلفنی متوقف شده‌است. اطلاعات بیشتر
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 16:45:51
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

باران شبانه را دوست دارم

نیمه های شب

چراغ روشن پارک ها

و ماشینی که دور می شود

به سرعت زندگی......

«شمس لنگرودی»

بامداد، ۲۲ فروردین.۱۳۹۹

چه بارونی ه...

چقدر ... دیدن ادامه » هوا خواستنی ه...و چقدر افسوس و حسرت تو این هوا هست...

سپهر و امیرمسعود فدائی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نتایج برگزیدگان جشنواره ملی آوای وسکه اعلام شد | عکس
» نتایج برگزیدگان جشنواره ملی آوای وسکه اعلام شد
... دیدن متن »

دبیر جشنواره ملی آوای وسکه از دریافت ۱۱۵۱ اثر در نخستین جشنواره ملی آوای وسکه خبرداد و گفت: طبق رای هیات داوران، ۱۴ نفر به عنوان برگزیده جشنواره و ۳ نفر به عنوان استعدادیابی انتخاب شدند.

دکتر میترا تقی نژاد دبیر نخستین جشنواره ملی آوای وسکه از پایان داوری نخستین جشنواره ملی آوای وسکه خبرداد و گفت: پس از بررسی، تعداد ۱۱۵۱ اثر به دبیرخانه جشنواره رسید که طبق رای هیات داوران، ۱۴ نفر به عنوان برگزیدگان جشنواره و ۳ نفر به عنوان استعداد نو انتخاب و معرفی شدند.

وی افزود: این جشنواره در سطح کشوری برگزار شد و داوری آثار دریافتی توسط داوران مطرح کشوری: مهدی ایوبی، علی اکبر یاغی تبار، حسن علیشیری، محمدرضا خردمند، حسن اسماعیل پور، نوید امینی، شبنم حکیم هاشمی، علیرضا ایرانمهر، امیرحسین کریمی، حمید عبدلی، مجتبی کبیری و رادوین امیری انجام شد.

اسامی برگزیده شدگان به شرح ذیل است:

خوانندگی:
- مجتبی حاتمی نیا
- نوید أدیب زاده
- صدرا شریف

دکلمه:
- مریم رضایی مهر
- فاطمه لنده
- محسن خراسانی

استعدادیابی:
- محمدجواد عاشوری
- ناهید میرحسنی
- پدرام شعبانی

ترانه سرایی:
- رضا صفری
- سجاد منتظری

شعر:
- محمد بزرگی
- فاطمه طاجانی
- مجتبی شنیده

دلنوشته:
- حدیثه فرهاد کیائی
- فریناز مختاری
- سارا ناصری

دکتر میترا تقی نژاد در پایان اشاره کرد و گفت: جشنواره های ملی متعددی را برنامه ریزی کرده ایم که بزودی فراخوان آن ها منتشر خواهد شد.

۲ روز پیش، چهارشنبه
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متن مرتضی برزگر نویسنده درباره تشکیل کلاس آنلاین داستان نویسی :

هر آدمی قصه‌ای دارد. قصه‌ای که صبح‌ها، با خودش به کوچه و خیابان و جاده می کشد، ظهرها؛ عشق، حسادت و نفرت به آن می‌افزاید؛ غروب‌ها، از سرخ و نارنجی آسمان، اندوه و دلهره به جان شخصیت‌هاش می‌ریزد و شب‌ها، با این امید، پلک‌ها را به هم می‌فشرد، که روزی، جایی، قصه‌اش را برای اویی که امن و مونس و مومن است، تعریف کند.

من در این سال‌ها، سنگینی قصه‌های زیادی را تماشا کرده‌ام بر شانه‌‌ها‌ی افتاده رفیق‌ها، قلب‌های متلاشی معشوقه‌ها و چشم‌های تهی از نور فقدان کشیده‌ها. قصه‌هایی که مشتاقند به گریختن از ابوغریب ذهن، تبدیل شدن به واژگانی اثر بخش و آرمیدن در آغوش کلماتی دیگر.

آموخته‌ام که با نوشتن می‌توان تمام جهان‌های ممکن را جای بهتری کرد؛ برای خود، دیگری یا دیگران. و گمان دارم هر کسی در مسیر نوشتن می‌تواند، با تمرین و تمرین و تمرین، - ؛ که - به بهترین کیفیت ممکن از خودش بدل شود - نه کپی موفق یا ناموفقی از چخوف، همینگوی، براهنی، هدایت و نویسندگان دیگر-

حالا پس از سال‌ها نوشتن در فضای آنلاین، دو کتاب خوش‌اقبال در میان خواننده‌ها و منتقدها، حضور در فهرست نهایی بخش مهمی از جوایز داستان‌نویسی، و البته کار بی‌وقفه با نویسندگان مستعد و درخشان، می‌خواهم از شما دعوت کنم تا در مسیرتازه‌ و هیجان‌انگیز «دوره‌ی آنلاین داستان کوتاه» همراه من باشید.

در این دوره، من به همراه چند نویسنده‌ی حرفه‌ای و کاربلد و البته در بستر یک پلتفرم پیشرفته‌ی آموزش از راه دور، به شما کمک خواهم کرد تا قصه‌های خودتان را با کلماتی که از آنِ شماست، بنویسید. برای کسب اطلاعات بیشتر در خصوص این دوره‌ی آموزشی می‌توانید به تلگرام یا واتساپ شماره‌ی 09032605002 پیام بدهید.

آی‌دی تلگرام: @BarzegarWorkshop

پی‌نوشت:

1- ... دیدن ادامه » از مهربانی شماست اگر این پست را برای دوستان‌تان به اشتراک بگذارید یا علاقمندان به نوشتن را تگ کنید.

2- به‌عنوان یک قدردانی کوچک، شرکت در این دوره برای تمام اعضای کادر درمانی در همه‌ جای دنیا، نیم‌بها خواهد بود.

3- اگر دیوانه‌ی نوشتن هستید، اما به هر دلیلی توانایی مالی شرکت در دوره‌های آنلاین را ندارید، به شماره‌ی کلاس، پیام بدهید. همه‌ی تلاش‌مان را می‌کنیم که با هموار کردن شرایط، شما را در کنار خودمان داشته باشیم.

4- کار خوبه، خدا درست کنه.

امیرمسعود فدائی این را خواند
محمد لهاک این را دوست دارد
چقدر عالی
ذوق زده ام براش
۲ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ظرف ها را باید شست
جور دیگر باید دید، اشپزخانه را
روی کابینت، پودر قهوه ریخته
روی میز، خرده ی نان
ته قابلمه، سبزی قورمه ی دیشب خشک شده
ته بشقاب، زرده ی نیمروی صبح
کاش پنجره ای داشت این سینک به دشت
آب میریزد از لبه ی سینک
خیس می شوم‌من، یخ می کنم
چرا قهوه ی مانده به فنجان راحت تر از چای پاک می شود؟
زمان می گذرد
ظرف ها تمیز
روی کابینت هم
من خسته به دنبال تی بگ
تا فنجان دیگری چرک‌کنم
کار ... دیدن ادامه » ما شاید این است که در عطر ریکا شناور باشیم
ظرف ها را باید شست
۴ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برج شعری از ویلیام باتلر ییتس به ترجمه ی رُزا جمالی



۱

با این پوچی چه کنم، ای قلبِ درهم شکسته

این زمانِ فرسوده که بسانِ دُمِ سگی به من بسته شده است...



هرگز بیش ازین خیالی نداشتم

پُرتاب و برافروخته و سودایی و غریب

و ... دیدن ادامه » این چشم و گوش

و نه فراتر

که از غیرممکن انتظار می رفت

و نه در کودکی ام با ترکه ها و حشرات

یا کِرمی افتاده تر، من از پشتِ بن بالبن بالا رفتم

و تمامِ روزهای تابستان را داشتم که بگذرانم

به این می ماند که باید الهه ی الهام را بخوانم که بار نبندد

افلاطون و پلوتینوس را به دوستی بگیر

که خیال، چشم و گوش

به بحث و جدل خرسند شود

در انتزاع یا به تمسخر

کتریِ خرد شده ای بر پاشنه.



۲

من به این برج و بارو قدم می گذارم

در اندرونی این خانه یا جایی

درخت که چون انگشتی دودی از زمین بر می آید

و پندارها را به جلو می راند

در شعاعی از نور که به تحلیل می رود

و تصویرها و خاطره ها را می خواند

از ویرانی یا درختانِ عتیق

چراکه من سوالی از آن همه خواهم پرسید.



در پسِ آن پُشته زنی فرانسوی زندگی می کرد

زمانی که شمعدان های نقره

چوبِ ماهون و شراب را روشن می کرد

بنده ی خداوند که به ملکوت می رسید

هر آرزوی آن زن نجیب

می گریزد و با قیچیِ باغبانی

گوش های زارع شورشی را می بُرد

و آن ها را در ظرف کوچکی که پوشانده اند می آورند.



چندی به خاطر آوردم، هنگامی که هنوز جوان بودم

دخترِ جوانی که به آوازی خوانده شد

کسی که جایی روی سنگ ها می زیست

رنگِ چهره اش را می ستود

و شادی بزرگتری را در ستایش اش می دید

به خاطر آورد که اگر آنجا می رفت

کشاورزان در بازار گلاویز می شدند

و آن آواز چه عظمتِ بزرگی بخشید.



و مردانی مسلم با آن شعرها دیوانه شده بودند

و یا دیگرانی که چندین بار به افتخارِ او نوشیدند

از سرِ میز برخاست و صریح ابراز کرد

که خیالشان را از نگاهشان بسنجد

اما آن ها روشنایی ماه را به اشتباه گرفتند

برای روشناییِ بی روحِ روز

موسیقیِ آنها را گمراه کرده بود

و کسی در باتلاق بزرگ کلون غرق شده بود.



غریب،

اما مردی که آن آواز را سروده بود کور بود

حالا که در آن تامل می کنم

چیزی غریب نمی یابم

داستانِ غم انگیز آغاز شد

با هومر که مردی نابینا بود

و هلن که با خیانتی به تمام قلب های زنده،

آیا ممکن است که روشنایی ماه و خورشید تفکیک پذیر باشند

چرا که اگر کامیاب شوم دنیا را دیوانه می کنم.



و من خودِ هنرهن را آفریدم

و سپیده دم او را مست و هوشیار کردم

جایی در کلبه های این حوالی

درگیرِ تردستی های پیرمرد

سکندری خورد، پرت شد، کورمال به پس وُ پیش رفت

و چیزی جز زانوان شکسته به عاریه نداشت

و عظمتِ آن خودش مهیب بود

من بیست سال پیش به این همه اندیشیدم.



یارانِ موافق در قلعه ورق ها را بُرزدند

و وقتی که آن شرورِ قدیمی روبرگرداند

و ورق ها را در پسِ انگشتِ شست‌اش جادو کرد

اینهمه اما ورقی شد

که بدل به گله ای از سگ های تازی شد

و دسته ای از ورق ها نبود

و او به خرگوش صحرایی مبدل اش کرد

هنرهن سراسیمه برخاست

و آن موجودات به زوزه او را دنبال کردند.



ای به سمتِ آنچه که من فراموش کرده ام، کافی ست!

باید مردی را به خاطر بیاورم که نه عشق

نه موسیقی و نه گوش بریده ی دشمن

هیچ چیز نتوانست او را که وحشت زده بود شادمان کند

چهره ای که رنگی افسانه ای به خود گرفته است

همسایه ای برای گفتن باقی نیست

زمانیکه او روزِ سگی اش را به پایان رساند

بزرگِ ورشکسته ی این خانه.



پیش از آنکا ویرانی بیاید، قرن ها

مردانی سرسخت، در زره، بندِ جوراب هاشان تا زانو

یا ملبس در آهن که از پلکانِ باریک بالا می روند

و بی شک مردانی در زره هاشان آنجا بودند

که تصویرهاشان در حافظه ی بزرگ می ماند

با گریه ای بلند و سینه ای تپنده

که خواب ِ آن خفته را بر هم زنند

هنگامی که طاسِ چوبیِ بزرگشان بر تخته ضربه می زد.



چون من از همه ی آن ها خواهم پرسید، تمام آن ها که می توانند بیایند

پیر می شوند، ناگزیر، مردانی نیم سوار

و پیش نمازی درهم زیبایی را کور می کند

مردِ سرخی که تردست فرستاد

در میانِ مراتعِ متروک، زنِ فرانسوی

با تملق به او یک گوش هدیه داده شد

مردی که در گِلِ باتلاق غرق شده است

هنگامی که الهگان تمسخر روسپیان این سرزمین را دستچین می کنند.



آیا تمامِ مردان و زنان، توانمند و تنگدست

که رشته ی سنگ ها را گسیختند و ازین درگذشتند

چه به آشکار و چه در خشمی نهفته

که چه من در مقابله، با این زمانِ فرسوده می کنم؟

اما من پاسخی در آن چشم ها یافته ام

که بیقرار بودند که بروند

پس برو، اما هنرهن را ترک کن

چرا که من به تمامِ خاطراتِ سترگش احتیاج دارم.



هرزه ی پیر با عشقی تازه در هر باد

از ژرفنای ذهنی که تصور می کند بیرون می آید

تمام آنچه را که در قبر کشف کرده ای

چراکه تو بی شک آنچه را که پیش بینی نمی شود

دیده نمی شود را گمان کرده ای

غرقه، فریفته از چشمانی خمار

یا به لمسی و یا آهی

در هزارتویی از موجودی دیگر.



آیا این پندار بیشتر در زنی که برد و زنی که باخت خانه می کند؟

اگر بر چیزی تباه شده اقرار کنی که برگشته ای

از هزارتویی بزرگ برآمده از غرور

بزدل، ذهنی زیرک و بی معنی

یا چیزی که زمانی وجدان نام داشت

و اگر آن خاطره برگردد، خورشید

به کسوف خواهد رفت و روز محو خواهد شد.



۳

هنگامی ست که من وصیت ام را نوشته ام

من مردانی محترم را اختیار می کنم

نهرها بالا می روند

فواره ها می جهند و در سپیده دم

قلاب را به سمتی از سنگ های خیس می افکنند

تصریح می کنم

که آن ها غرورِ مرا به ارث خواهند برد

غرورِ مردمی که نه بسته به هدفی بودند و نه مکانی

نه بردگانی که به تمسخر گرفته شدند

نه آن زمامدار که به سخره گرفته شد

مردمِ بروک و گراتن

که سپردند آنچنان آزاد که نپذیرند

غرور چنانکه آن صبحدم

وقتی که نوربالاها سُست است

یا شیپوری افسانه ای

یا آن رگبارِ ناگهانی

وقتی که تمامِ نهرها خشک اند

یا بر ساعتی

که قو می بایست چشم هایش را

بر کورسوی رو به خاموشی بدوزد

که از دسترسِ آخرین و طولانی ترین درخششِ نور سرمی زند

و آنجا که آخرین آوازش را می خواند

و من ایمانم را می گویم

افکارِ پلوتینوس را به بادِ سُخره می گیرم

و در دندان های افلاطون می گریم

گویی مرگ و زندگی نبود

و آدمی آنهمه را ساخت

قفلی ساخت بر آنچه در بشکه اندوخته شده بود

به دور از روحِ تلخ اش

آری، ماه و خورشید و ستارگان همه

و بیشتر ازین به آن افزودل شد

آن موجودِ مُرده، ما برمی خیزیم

رویا و آنچه که خلق می کند

بهشتی با ماهی های عجیب

من این صلح را

با هنرِ رومی ساخته ام

صخره های مغرورِ یونانی

آنچه شاعر انگاشته است

و انچه که از عشق به جا مانده

و آنچه از کلماتِ زنان به جا مانده است

تمام آنچه که مردان از آن ابرانسانی می سازند

رویایی که به آئینه می ماند.



چنانچه روزنه ای در آنجا

کلاغ ها وراجی می کنند و جیغ می کشند

و سطحی از شاخه های درخت را بر سطحی دیگر می ریزند

وقتی که تلنبار شده اند

بر پوشال ها

پرنده ی مادر استراحت خواهد کرد

و چقدر آشیانه اش گرم است.



هم ایمان و هم غرورم را به جا می گذارم

برای آن مردان برجسته ی جوان

چنانکه از کوه بالا می روند

به زیرِ آن سپیده دمِ متلاشی

آن ها مثلِ برگِ درخت بر زمین می ریزند

تا اینکه اشیاء فلزی

در،دادوستدی بی جنبش می شکنند.



اکنون که می بایست جانم را بسازم

بخواهم که مرور کنم

در مدرسه ای از آموختن

تا خرابی جسم

پوسیدگی ِ آرامِ خون

یا این فرتوت شدنِ کند

یا آن بدترین شریر که می آمد

یاران که جان می دادند

چشمانی درخشان که می مرد

و نفس را می گرفت

جز ابرهای آسمان به نظر نمی آمد

وقتی که افق ناپدید می شد

یا جیغِ خواب آلوده ی یک پرنده

در سایه ای که عمق می گرفت.





برچسب‌ها: ویلیام باتلر ییتس, ترجمه شعر, رزا جمالی, شعر ایرلند
۵ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیشنهاد کارگاه داستان نویسی آنلاین :
.نوشتن ، دیوانگی ست ؛ کیفیتی از جنون که خواب را حرام میکند ، درد را زیادت میبخشد و هراسِ کشف جهان را به جانت میاندازد .  من تمام اینها را تجربه کرده ام ؛ بارها دستهای یک قصه ، خواب را از چشمانم گرفت ، نیمه شب را به صبح وصل کرد تا کلمه به کلمه ، داستانم را روی کاغذ بیاورم ... شاید صدای ذهنم کمی آرام شود ..از عمری که پای یاد گرفتن و نوشتن میگذرانم پشیمان نیستم . هنوز هم من و قلمم هردو در مسیر این جنون دایمی و نه ادواری ، از صخره ها میگذریم . شیب های تند را پشت سر میگذاریم و یاد میگیریم . نمیدانم به آن قلۀ افسانه ای می رسم یا نه . اما برای کسی که مِهر قلم به دلش افتاد ، تا زمانی که روزهایش را ثانیه به ثانیه ، وقف نوشتن میکند یعنی امیدی در قلب دارد و آرمانی در ذهن .
اگر کسی آشفتگیهایی از جنس من دارد و میخواهد راهنمایی پیدا کند ... دیدن ادامه » تا مسیر این کوهستان پرپیچ و خم را نشانش دهد ، کارگاه آقای مرتضی برزگر را سفارش میکنم ؛ نه به تبلیغ و نه به بازارگرمی که بازار او به لطف خدا ، پررونق است ؛ من میدانم سرگشتگیهایی از جنس داستان ، چقدر درد دارد . اگر دردت از این جنس است و راه شناس میخواهی  بِدان که من ازاین راه عبور کرده ام ، هنوز هم در مسیرم و میدانم مرتضی برزگر اگر استعدادی ببیند تنهایش نمی گذارد ....

پی‌نوشت : ۱. این کلاس به صورت آنلاین برگزار خواهد شد و البته با سایر کلاسهای آنلاین برپایه محیط  تلگرام و واتس آپ متفاوت است و بر پایه یک پلتفرم آموزشی خاص ٫ طراحی شده است .
۲. به‌عنوان یک قدردانی کوچک، شرکت در این دوره برای تمام اعضای کادر درمانی در همه‌ جای دنیا، نیم‌بها خواهد بود. .
۳- اگر دیوانه‌ی نوشتن هستید، اما به هر دلیلی توانایی مالی شرکت در دوره‌های آنلاین را ندارید، به شماره‌ی کلاس، پیام بدهید. همه‌ی تلاش‌شان را می‌کنند که با هموار کردن شرایط، شما را در کنار خودشان داشته باشند . 09032605002
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می گوید حاضر است
استخوان سفیدی باشد
در دهان سگی در باران
اما 《خواب》
تنها راه گریزش
از درد روزمرگی نباشد

#عباس_صفاری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دستکم در همۀ عمر
حتی اگر یک کار را
مدام و پیوسته
به ثمر می نشاندی
اکنون در میدان بزرگ شهر
نگاه ها را می ربودی
مانند آن مجسمه.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بارونا با رقصشون هلهله برپا می‌کُنن
می‌شینن رو پشت بوم چترشونو وا می‌کُنن
حالا توی کوچه‌ها
صدای ساز ناودونه
باد آواره داره
تو کوچه آواز می‌خونه
چه هوایی....
چه هوایی....
چه هوایی....

«عمران صلاحی»

با صدای سیمین غانم.

واقعا چه هوایی....رعد و برق .... بارون و صداش...و دلبری هاش...

۱۴.فروردین.۹۹
ساعت۴:۵۹ ... دیدن ادامه » بامداد...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی که صدق بر لب حاکم محال شد
در مُلک بی مصدق قحط الرجال شد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رگباری به یک‌آن

زمین لرزید.

خداوندگاری‌ رهید،
ایزدی آمد

از اشکِ مژه‌هایت،
به خدا رسیدن


پرستِشَت،
عجیب لذتِ بهشت دارد!

۱۳ فروردین ۹۹
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


حوصله...
همانی که نیست، وقتی نیستی..
هزار بهانه هم جور شود، لم داده در آفتاب باید منتظر باشم تو بیایی..
صدا کنی و من غرق در چشمانت، ببوسمت.
طولانی.....


چقد اینو دوست دارم...

یادداشت درباره کتاب " چشم سگ " نوشته عالیه عطایی
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.21 - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

حضور افغان ها در ایران و تجربۀ دوگانگی در تابعیت و تقابل تعلق به دو خاک ، موقعیت غریبی را ایجاد می کند که "عالیه عطایی " به عنوان کسی که اصالتا اهل کشور افغانستان است و سال ها در ایران زندگی کرده ، به خوبی توانسته از پسِ بیان این نوع قصه-گویی بربیاید و با کتاب " چشم سگ" که این روزها به بازار آمده ، نوع متفاوت تری از موضوعات داستانی را طراحی و بیان کند . چشم سگ ، متشکل از هفت داستان کوتاه با درون مایه مهاجرت و افغانستان است ؛ هفت داستان که جنبه های مختلفی از تغییر اقلیم و تاثیر آن در زندگی فرد مهاجر را کنکاش می کند و در این میان تنها به یک نگاه واحد ، پیرامون این جابجایی مکانی ، قناعت نکرده بلکه سراغ گروه ... دیدن ادامه » های مختلفی رفته که گاه در قبال مهاجرت ، داشته های زیادی کسب کرده اند و با رفاه اقتصادی روزگار سر می کنند و یا برعکس ، آنها که تجربۀ مهاجرت برایشان مترادف سختی و آوارگیِ مضاعف بوده و هجا به هجای غربت را تا عمیق ترین بخشِ معنای کلمه ، لمس کرده اند .
جملات عالیه عطایی ، در عین ایجاز ، دارای نوعی صلابت در گفتار بوده و حضورِ اتفاق در صحنه به صحنۀ هر داستان ، فرصت نوعی ماجراجویی در بابِ ادبیات مهاجران افغان را به خواننده می دهد ؛ جنسی از ادبیات که در فضای نشر ایران ، کمتر بدان پرداخته شده . نویسنده از تجربه زیسته خود استفاده کرده و با توجه به مواجهه اش با فرهنگ ایران و افغانستان ،گنجینۀ متنوعی از شناخت آداب و رسوم هر دو کشور را به دست آورده و با وارد کردن این مفاهیم در بستر داستان ، روایت های جدیدتری را بیان کرده است .حتی انتخاب نام کتاب نیز شروعی طوفانی در بسطِ ایدۀ خلاقانه ای است که در بازگویی روایت ها استفاده شده. عطایی در متنِ داستان ها نیز با تسلط به ادبیات فارسی و واژگان ویژۀ افغانی ، ظرف بزرگی از کلمات را در اختیار گرفته و با تکیه بر توانایی عظیمش در ساخت عبارات و ترکیبات داستانی ، توانسته خواننده را پیشِ روی جهان تازه ای از قصه قرار دهد ؛ جهانی که نابسامانی های سیاسی و اقتصادی ، جنگ و ناامنی ، شخصیت هایش را وادار می کند تا از اقلیم خود دور شوند و مکان دیگری را برای ادامۀ زندگی انتخاب کنند و این تغییر در محل اقامت ، در جزئی ترین مسائل، تاثیر گذاشته و ردپای جدا شدن از پوستۀ اولیه شکل گیریِ اجتماعی شان ، در تمام سنگفرش های زندگی ِ این افراد دیده می شود .
درواقع ، تجربۀ مهاجر بودن ، جهان عظیمی را پیش روی نویسنده می گذارد که فرصت تقابل داستانهای مختلف را به او می دهد . به عبارتی عطایی توانسته از طریق تجربۀ این فضا ، ساختمان متفاوتی از داستان پدید بیاورد .از طرفی اشتراکات فرهنگی دو کشور ، قرابتی در همذات پنداری در تخیلِ خوانندۀ ایرانی ایجاد می کند . بخش هایی از کتاب ، بازگوی رفتار و ویژگی های ایرانیان به ویژه در مواجهه با یک افغان است . کتاب رنگ و بو دارد و این تبلور رایحه ، ناشی از توصیفات رنگارنگی است که نقش به سزایی در صحنه پردازی داشته است .
اینکه آیا با دور شدن از اقلیم و نگارش می توان هر اثری را شایسته طبقه بندی در ادبیات زیرمجموعۀ مهاجرت در نظر گرفت یا نه ، موضوعی است که دیدگاه های بسیاری حول آن می چرخد . واضح است بازتاب مهاجرت در جایی که با ارزش ها و مفاهیم فرهنگی هر دو کشور مبدا و مقصد ، نزدیکی فکری صورت گرفته ، می تواند کار منحصربه فردی محسوب شود .انعکاس تصویر مهاجرت ، حرکت روی یک خط مرزی باریک است که شاید در تقابلِ این دو، هویت تازه ای شکل بگیرد . از طرفی تعریف مرز و احساسات وطن خواهانه ، موضوعی است که گاه با تعصب به آن نگریسته شده ؛ تعصبی که اگرچه صاحبانش عنوان روشنفکر بودن را به دوش می کشند اما نتوانسته اند خود را از پس نگاه بیهودۀ برترپنداریِ خویشتن، نجات دهند و هنوز تبار و نژاد و خون را دست آورد می پندارند و عقبۀ خود را نشانه ای از لیاقت در نظر می¬گیرند. مگر نه آنکه هیچ کدام از انسان ها اختیاری در انتخاب وطن نداشته اند ؟! پس چگونه می توان فردی را به واسطۀ تعلق به خِطّۀ خاصی ، سرزنش کرد و یا به دیدۀ حقارت به او نگریست ؟ معنای عدالت و پرهیز از تعصبات نژادی آنجا نمود پیدا می کند که ارزش یک انسان به مرزی که به آن تعلق داشته متصل نمی شود و انسانیت ،یگانه مبنا برای ارزشمندیِ یک فرد محسوب می گردد و نه تعلق به جایی که در انتخاب برای وقوع تولدش در آن مکان ، دخالت نداشته .
نگاه نویسنده به زن در چشم سگ ،مقوله ویژه ای است . آنجا که یک زن می تواند از پس نگاه های دیگران معنای مختلف را ترجمه کند و می فهمد بیگانه بودنش در یک کشور در مواجهه با تعصبات، چارچوب غربتی را ترسیم می کند که اضلاعِ آن، حتی تا پای شخصی ترین مسایل نیز به میان می آید . برای مثال در داستان " شب سمرقند " یک زن برای عشقش راه زیادی را طی می-کند و حتی به دلیل تسلطش بر زبان روسی ، وارد یک ماجرای جاسوسی می شود . شب سمرقند ، بی شک یکی از بهترین روایت-های اخیر داستان های جاسوسی است که اوج نبوغ نویسنده را در تلفیق حس های مختلف مادی ، احساسی، زن بودن ، مادری ، عشق و انتخاب اشتباه و تاوان را نمایش می دهد . جاگذاری این ابعاد برجسته در طول یک شب و روایت داستان آن هم به شکلی عمیق ، ردپایی از انعکاس رفتار یک فرد و تاثیر آن بر سرنوشت جماعت دیگر را به شکل ماتریسی نشان داده است . نمایشی از اتصال حلقه های عالم که هر ضربه و حرکت بر دیگری تاثیر دارد و این تاثیر البته سرنوشت جمعی ما را می سازد .
شاید خواندن این کتاب ، نوعی تلنگر برای بازبینی رفتار ما ایرانیان در مواجهه با عزیزان افغان باشد ؛ اینکه بپذیریم آنجا که غربت به طعام هر روزۀ یک فرد اضافه شود، تیمار زخمی که جدایی از وطن و دوری از خویشاوند و هم زبان پدید آورده ، مرهم می طلبد. به نگاه ، به حرکت ، می توان باری مضاعف روی دوش این غریب گذاشت و یا جلوه ای از امید و پیشرفت نشانش داد تا او که مبهوتِ خشونت و گستردگی تنهایی ، جهان را به ظلم دیده ، کمی از عاطفه و محبت از سوی کشوری که به آن پناه آورده ، بهره مند شود ، شاید ذره ای از سختیِ زندگی، برایش کاسته شود ... به لحظه ای و یا به اندازه روزنه ای هر چند کوچک اما پرنور ...

امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از بهار
حظ تماشایی نچشیدیم
که قفس
باغ را پژمرده می کند....

«شاملو»
چه شرح‌ حال درستیه برا این روزامون
۱۳ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " انجمن نکبت زده ها " نوشته سلمان امین
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.12
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

" انجمن نکبت زده ها " نوشتۀ "سلمان امین" داستان یک عصیان است که با آمیختگی به زبان طنز توانسته از تلخیِ ماجرای پیش آمده تا حدی کم کند . فرار یک سرباز از پادگان برای نجات مادرش ، آغاز ماجرایی است که او را درگیر ورود به مکان هایی جدید و البته خلافکارانه می کند . اگرچه دلیل رفتارهای پسر که با وارد شدن به اعمال مجرمانه ادامه پیدا می کند، توجیهی بر عدم امنیتی که بر مردم عادی ایجاد شده ، نیست اما شاید او نماد افرادی از جامعه است که قربانی شرایط نامطلوب خانواده و اجتماع می شوند و با چند اشتباه بزرگ تر ، اوضاع را برای خود سخت تر می کنند ؛ اشتباهاتی که در نتیجۀ عدم وجود امنیت اقتصادی زندگانی و فقدان آموزش ، ... دیدن ادامه » طرح پررنگ تری از خطا را به خود می گیرند و نه تنها نمی توانند بخشی از مساله اصلی فرد را حل نمایند بلکه او را درگیر مشکلات تازه اما وسیع تری می کنند .
وقتی عرصۀ کلمات ، بانگ دردی را سر می گیرد که متعلق به عده ای هرچند اقلیت است که فرسایش سیل روزگار ، آنها را تبدیل به سازه های جدیدی کرده که نمی دانند چارۀ مشکلشان چیست و شاید نمی توانند از طبقه ای که در دیوارهای آن گیر کرده اند ، جدا شوند، بیرون بیابند و معمولی ترین شکلِ زندگی را تجربه کنند ، ادبیات و اجتماع به نقطه ای مشترک از بیان رنج افراد یک جامعه می رسد و سوالی مهم را بلند تکرار می کند تا به توانِ دستهای خودشان و یاریِ سایر عناصر موثر در رقم خوردن سرنوشتِ یک ملت ، راه حلی بیابند تا مردمی قفل شده در تنگدستی و بزهکاری ، طعم مطلوب یک زندگی ایده آل را بچشند . هر چند او که عمری را به پای نداشتنِ حداقل ها از دست داده ، تا مدت ها بعد از نجات باید به تیمار کردن زخم های زندگیِ گذشته اش ، نوش دارو بیابد و به روح تزریق کند تا بتواند موقعیت فعلی اش و نقشۀ آیندۀ زندگیش را هضم و ترسیم کند ؛ همین است که نمی¬توان از کنار لحظه لحظۀ روزهایی که به قشری یا فردی ، سختی می گذرد و درد ِ تهی دستی و محرومیت تا استخوانشان تیر می کشد ، به آسانی گذشت و با زدنِ برچسب قشر " آسیب پذیر” قناعت نمود و از مسئولیت ، شانه خالی کرد .
عظمتِ شکسته شدن روح یک پسر جوان وقتی ببیند مادرش ، زنی ساده و سنتی ، به اطاعت از همسر، حامل مواد مخدر می شود و پسر نمی تواند از پسِ ناپدری بربیاید و زورش به آن خانه و زندگی نمی رسد ، نقطۀ اوجی است که بارها در کتاب به آن اشاره شده . وقتی مفهوم خانواده ، نخ نما می گردد که تاثیر کتک خوردن زنان جامعه ، تیتر تکراری و هرروزه ای شود و نتیجه اش فقط در چند خط مقاله تندرو در دفاع از زنان و تقبیح مردان بیاید. اما سلمان امین با وارد کردن این موضوع در بسترداستان ، بذرهایی اساسی کاشته که حتی در انتهای کتاب نیز برداشت شود ؛ مثلا برادر کوچکتر، نمادی از امید و یا در طرف مقابل ، نشانه ای از تکرار مکرر این لوپ است که می تواند این چرخۀ بیهوده را ادامه دهد و یا می تواند بگریزد از سرگذشتی که به او دیکته می شود ، آن هم املایی که براساس سرمشق غلطی که پسر آموخته ، گفته می شود. هرچند همین حالا هم بخش زیادی از ترس ها و شخصیت آن کودک شکل گرفته و این نقطه ای است که معمولا مورد غفلت قرار می گیرد؛ همان جایی که کودکی ، اساس رفتارهای بزرگسالی می شود چرا که زیر ذره بین بردن رفتار و افکار و احساسات یک انسان جز با توجه ویژه به دوران نونهالی او امکان پذیر نمی باشد . از سایۀ همین رویکرد ، نفرتی که کودکانی با پیشینۀ داشتنِ بچگیِ سخت در بزرگسالی به جامعه می دهند ،قابل توجیه است ؛ قرار نیست وقتی با بی مهری ، کودکی را پرورش دادیم ، انتظار فوران عشق و وفور محبت در بزرگسالی شان داشته باشیم .
این نظر، ساده انگارانه است که ترمیم مسایل را به دست تقدیر و گذشت زمان می سپارد و برای جبرانِ اهمال و "هیچ کاری نکردنِ" خود منتظر نیروهای نامرئی می ماند . اگر امروز به فکر کودکان کار و بچه های بدسرپرست که قوت غالب هر روزشان، تلخی و خشونت ،آن هم از جانب کسانی که قرار بود پناهگاهی باشند تا این کودکان در سایه شان قد بکشند و مسیر خود را ببایند، نباشیم ، پیش بینی وقوعِ فرداهایی با شدت بازتاب خشونت بیشتر و ترویج وقوع اعمال مجرمانه و ضدجامعه ، چندان دور از ذهن نیست و قطعا احتمالِ اتفاقِ چنین آینده ای ، عامدانه یا ناخودآگاه ، بر زندگی تک تک افراد جامعه ، تاثیر می گذارد ؛ چه آن که هم ردیف با طبقۀ فقیر جامعه روزگار می گذرانند و چه آنان که به سببِ برخورداری از ثروت و قدرت در طبقات مرفه جامعه قرار می گیرند . زندگی اجتماعی ، یک بازی فردی نیست بلکه زنجیره ای است از حضور و تاثیر افراد که تباهی یک نفرشان به قیمت باختِ کل جامعه است .
اما کدام مقصرتر است ؟! نهادهای اجتماعی که بی اعتنایی پیشه کرده اند و یا ساختار فرهنگ که بیشتر ، زنان کتک خورده و سکوت پیشه کرده را تولید و تحسین می¬کند یا اقتصادی که نبود پول ،چرخ رونق خانواده را می گیرد و " نداشتن" را عصارۀ تمام طعم های زندگی هایی می کند که درگیر ساده ترین و معمولی ترین اتفاقات برای فرار از نکبت زندگی روزمره شان هستند ؟! سلمان امین با تکیه بر دیدگاه اعتراضی اش برپایۀ طنز ، تهران جدیدی را در انجمن نکبت زده ها ساخته که به قشنگیِ تعریف های همیشگی از پایتخت نیست . او یک ماجرای خانوادگی را به خیابان ها کشانده و با تبحر ویژه اش در دیالوگ نویسی ، تصویری از آن پسر و سایر شخصیت های فرعی داستان ارائه کرده که با عبور از پوسته ظاهریِ چند خلافکار ، عمیق تر با مسالۀ " جرم " و ریشه هایش مواجه شده و در عین حال که تقدسی به فقر نبخشیده ، بیشتر سعی در نمایشِ زشتی و پلیدیِ فقر و عواقبش هم چون مواد مخدر ، سرقت ، خانواده های از هم پاشیده و ذهن های پریشان ، داشته است .
هرچند نوع کمال یافته تر قلمِ سلمان امین در کتابِ شاهکار" کاکاکرمکی پسری که پدرش درآمد" مشهودتر دیده می شود ؛ کتابی که شاهدی است بر سیر پیشرفت قلمی که با طنز ترکیب می شود تا در تلفیق موقعیت های مختلف زندگی یک پسر عجیب الخلقه ، اندوه او را نمایش دهد و تلخی رفتار جامعه با او را گزارش کند .
تسلط نویسنده در بازسازی فضاهای فقیرنشین تهران و ترکیب تلخیِ ماجرا با طنز ، نوعی کشش برای خواننده در خواندن داستان انجمن نکبت زده ها ایجاد کرده است . تسلطی که در فضاهای مشابه در داستان هایی که در دورۀ اخیر نوشته می شود کمتر به چشم می آید و از این حیث ، امین برگ برنده ای در دست دارد که آن قصه گو بودنِ زبانش است ؛ بدین معنا که او داستان ها را برای پرکردن صفحاتش نساخته بلکه پیدایش هر قصه به ضرورتِ کلیت داستان بوده و هر اتفاق ، مراحل پروراندنِ ماجرا را گذرانده تا تصویری واضح از مفهومِ ذهنی نویسنده را روی کاغذ بیاورد تا بتواند لحظه ای خواننده و جهان بینی اش را به تفکر از دریچه ای تازه تر دعوت کند .
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " نوشته سیامک گلشیری
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.03
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

" میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " ،کتاب جدید سیامک گلشیری ، مجموعه ای از هجده داستان کوتاه است . روایت گلشیری در کتاب اخیرش، توجهی را با خود حمل می کند که گویی نویسنده را در حال بازگو کردن نقشه گنجی نمایش می دهد و شاهراه اصلی رسیدن به این گنج را توجه به جزییات می داند. گلشیری ، استاد روایت های تیزبینانه برپایۀ کوچک ترین اتفاقات است ؛ این موضوع در کنار مهارت عجیبش در ساخت دیالوگ هایی متناسب با شخصیت و موقعیت ، منجر به واقعی شدن فضای داستان در ذهن خواننده می شود . گویی دیالوگ ها از طرف نویسنده به دهان شخصیت گذاشته نشده بلکه نویسنده لباسی به قامت شخصیت ، دوخته که تنها برازندۀ اوست و قرار ... دیدن ادامه » نیست اینها کلمات فرد دیگری باشند .در مواردی نیز بار اصلی پیشبرد داستان به عهده همین دیالوگ ها گذاشته شده است ؛ دیالوگ هایی که گاه با کاربرد کمترین تعداد واژگان ، انبوهی از اطلاعات و درعین حال ، احساس را منتقل می کند .
گلشیری با تکیه به تسلطش بر اصول داستان نویسی حرفه ای ، ادبیات را محترم می شمارد ؛ پس خود را ملزم به نوشتن داستانی در حد و اندازه استاندارد قصه نویسی و به شکلی تمیز می داند ؛ به این معنا که او با بازی های پرتکلف زبانی و یا استفادۀ نابجا ازفرم ، سعی ندارد از هر راهی داستان خود را پیش ببرد بلکه عمده توانایی اش در پرداخت عمیق تر شخصیت ها و حرکت در مسیراصلی داستان ، او را به صدای رسای شخصیتش تبدیل کرده است . او تکنیک قلمش را فدای یافتن مخاطب ، آن هم به هر قیمتی نمی کند ؛ اگرچه نوع روایت جذاب داستان هایش ، حس ماندگاری ای را ایجاد می کند و روانی قلمش با تزریق نوعی هوشمندی در داستان ، منجر به چندلایه شدن شخصیت هایش می شود . روایت های گلشیری تبلور حضور تصویرند ؛ پس از هر داستان کوتاهش تصویری واضح از ماجرا در ذهن خواننده نقش می بندد ؛ گویی بازدید از یک نمایشگاه نقاشی صورت گرفته و حالا مخاطب به مرورِ تصاویری که از جلوی چشمش گذشته ، می پردازد و در نتیجه قصه را باور می کند چرا که مصالح ساختِ آن داستان ، مصنوعی نبوده بلکه نویسنده ، هر واقعه را آن قدر پرورانده تا به بهترین شکل ممکن در بیاید و سپس سعی کرده مناسب ترین مکان را برای آن اتفاق ، در دیوار علت و معلولی پیدا کند .
ردپای زندگی شهری و ویژه تر تهران در " میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " نسبت به کارهای قبلی گلشیری ، بیشتردیده می شود . از منظر نگاه او داستان ها و خط اصلی اتفاق در خیابان های شهر می گذرد . گاه هشدار و گاه شکار در همین بزرگراه ها ، همگی در جای خود ، حس مورد نیاز را برای ایجاد تعلیق ، القا می کند . توجه ویژه به بزهکاری های اجتماعی و تاثیری که نهایتا وقوع جرم در زندگی افراد قربانی حتی پس از اتمام ماجرا می گذارد ، منظر جدیدتری است که گلشیری به آن پرداخته . تمرکز او این بار روی کسانی است که تا یک قدمی مرگ رفته اند و برگشته اند ؛ سخن از مرگ روح است نه تصادف یا زوال جسم ؛ وقتی حادثه تمام شده اما چیزی درون فرد قربانی ، شکسته یا تغییر یافته. اصل ماجرا در حد عنوانش فقط توصیف ظاهری وقوع یک جرم است اما گلشیری با پرداختی داستانی، به روایت درونی ترین بخش ماجرا می پردازد ؛ اگرچه این روایت ها معمولا فقط در روزنامه ها مطرح می شود اما گلشیری با نگاه به پس از فاجعه ، داستان را از نقطه ای جدیدتر و ورای حد و اندازۀ تیترهای صفحه حوادث، آغاز کرده است ؛ به ویژه اینکه شنیدن این روایت توسط شخصیت های دیگر داستان نیز واکنش های تازه تری را خلق می کند و در مواردی تاثیر زیادی در آنها و روابطشان دارد . مثلا در یکی از داستان ها به سرنوشت مردی پرداخته که پس از سوار شدن در یک ماشین مسافرکشی ، همسرش مورد هجوم زورگیری و فاجعۀ تجاوز شده و حالا سال ها گذشته و زن و مرد به دلیلی از هم جدا شده اند و مرد هنوز در حال رانندگی بی هدف در خیابان های شهر ، به تصویر آن شب شوم فکر می کند و بارها و بارها آن حادثه را در ذهنش ، جزء به جزء دوباره می سازد. این مرد ؛ گواه روشنی از این موضوع است که آدم ها پس از عبور از چنین موقعیت هولناکی هرگز نمی¬توانند به شخصیتشان در نقطه قبلی ای که از آن آمده اند برگردند . اگرچه در موقعیت زمانی کنونی ، گاه واژه ها و حرف ها معنایشان را از دست داده اند و حتی وقتی کل روایت زندگی یک فرد در چند جمله شنیده می شود ، درمواردی ، جامعه به واسطۀ تکراری بودن کلیت ماجرا و هم چنین با مقایسه این زندگی با موقعیت های به مراتب دردناک ترِ دیگر خانواده ها ، نهایتا برچسب "معمولی بودن " و متعاقب آن " بی اهمیتی " را به آن می زند. در حالی که کل این ماجرا ، عمری را از فردی زایل کرده ، روحی را کشته و تقدیری برایش ساخته که سلول به سلول عذابش می دهد و برای تغییر آن ، اراده و تلاشی بزرگ نیازمند است اما چون گوشی برای شنیدن نیست و از طرفی نگاه برخی حتی پس از شنیدن ، آن حادثه را تکراری و غیرمهم می پندارند ، قربانی حالا تنهاتر هم می شود .
حرف¬های هر انسان بوی خاص خودش را دارد ،.حتی اگر آشفته و پس و پیش ، تعریف شود ، آوردۀ او از کارزار جنگ با زندگی است . صفحات روزنامه ها پر است از درد و رنج مردمی که یا قربانی اند و یا بیمار قربانی کردن و در انتهای خبر با بیان نوع محکومیت فقط به سرنوشت مجرم اشاره می شود. پس از فاجعه ، فرد قربانی ، شبیه ترین فرد به هرکسی می شود جز گذشتۀ خودش ؛ و حالا تعداد زیادی داستانِ هنوز نوشته نشده وجود دارد از انسان هایی که پس از یک فاجعۀ این چنینی ، از محل حادثه برنمی گردند بلکه در صحنۀ جرم ، جا می مانند و به دست های خالی خود می نگرند و ترکیبی از حس های مختلف هم چون عذاب وجدان ، غم و ترس را تجربه می کنند . اما وقتی این بار را تا سال ها با خود حمل کرده و نشخوار فکری ، غذای هر روز عمرشان شود، فاجعه دیگری رقم خواهد خورد. در جایی که علم روان شناسی هم نمی تواند رسیدن به نقطۀ صددرصد ِکامل ازبهبودی را تضمین قطعی دهد ، حساس بودن ماجرا واضح تر می شود . لزوم مراجعه این افراد به مراکز درمان روان ، نقطه ای است که در وجود آن هیچ شکی وجود ندارد . از طرفی سخن از مسئولیت اخلاقی جامعه در سفارش به حوصله و صبر برای شنیدن و متعاقب آن دردهای دیگران را عادی و بی اهمیت نشمردن است .
" میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " ، توصیه ای است به صبوری و تمرین عادت دادنِ توجه و نگاه به چیزهایی ساده که کلیت پیچیده زندگی را می سازد ؛ قاعده ای که با سفارش به ساده کردن یک مساله پیچیده ، راه حل دشوارترین معماها را پیش رو می گذارد ؛ تنها اگر گوشی برای شنیدن ، دستی برای همراهی و اراده ای در ذهن باشد.
امیرمسعود فدائی این را خواند
کاوه علیزاده و محمد مجللی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی هیچ نام می‌آیی
اما تمام نام‌های جهان باتوست
وقت ِ غروب،
نامت دلتنگی‌ست
وقتی شبانه چون روحی عریان می‌آیی،
نام تو وسوسه است
زیر ِ درخت سیب،
نامت حوّاست
و چون به ناگزیر
با اولین نفس که سَحَر می‌زند می‌گریزی،
نام گریزناکت،
رویاست…

حسین منزوی

چقدر خوب بود
قبلا نخونده بودمش
۱۱ فروردین
چقدر کیف داد خوندنش
۱۱ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جوانه های نورس
وقتی از زهدان خاک
سر برون می کنند
درختان هزار ساله را نمی بینند
بیشتر دیدن
قدّ بلندتری می خواهد
مگر سر به ابرها می سایید
مردان موعودِ خدا
که عمر از نیمه گذشت
و هنوز
چهره تان پیدا نیست؟!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
به روزگارِ تعب، دوستی ز سر گیرید
زِ همرهانِ خود ای همرهان خبر گیرید!
.

چو دشمنان و دَدان دست همدگر گیرند
شما به دفعِ بلا دستِ همدگر گیرید
.

هزار "نی" که نشاندید، ناله‌زاری شد
دوباره نی بنشانید تا "شکر" گیرید
.

به یُمنِ دامِ قضا، هرکسی‌ست در قفسی
کنون به همّتِ اندیشه بال و پر گیرید
.

رضای ... دیدن ادامه » خاطرِ آزردگان به‌ دست آرید
رضای خاطرِ خود نیز در نظر گیرید
.

سلامتِ همه آفاق در سلامتِ [ماست]٭
ز جانِ هم‌وطنان گَردِ درد برگیرید
.

اگر مسیرِ نفس، تنگ و تنگتر گردد
شما امیدِ شفا، بیش و بیشتر گیرید
.

به دستِ بسته‌ی خود شادی آفرین باشید
وَز این سموم نفسگیر، برگ و بر گیرید
.
.
.



#مرتضی_لطفی
.
.
----------------------------
٭ سلامتِ همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد
#حافظ
.
.
.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب تنهایی الیزابت نوشته ویلیام ترِوِر - ترجمه فرناز حائری
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
تنهایی الیزابت ؛ در ستایشِ جهانِ آدم های معمولی
الیزابت پس از نوزده سال زندگی مشترک که ناموفق به فرجام رسیده و با داشتن سه فرزند برای انجام فوری یک عمل جراحی به بیمارستانی در لندن می رود و در کنار سه زن دیگر در یک بخش، بستری می شود . کل ماجرای کتابِ "تنهایی الیزابت"، پیرامون زندگی این چهار زن ادامه پیدا می کند و جزییات زیادی از گذشته و حال در کنار روایتی از شکست ها ، پیروزی ها وعشق هایشان بازگو می شود . برای مثال یکی از زن های هم اتاقی الیزابت ، شوهری مهربان دارد اما از گزند خانواده همسرش در امان نیست ؛ دیگری درگیر رابطه با مردی غیرقابل اعتماد است و الیزابت خود با یکی از دخترانش ارتباطی ... دیدن ادامه » به شدت متلاطم دارد چرا که دخترنوجوانش با وجود سن کم ، دل درگروی عشق پسری دارد که از دید الیزابت ، فرد مناسبی محسوب نمی شود . "ویلیام ترِوِر" به دقت ، روابط این زن ها را ترسیم کرده و ادامۀ داستان را در بیرون بیمارستان جایی که آدم¬های مورد اشارۀ این زن ها وجود دارند نیز از سرمی گیرد .
ترِوِر ، از معروف ترین نویسندگان ایرلندی است . مهارت خاص او در نگارش داستان هایی برجسته باعث شد تا با چخوف مقایسه شود . او با ظرافت ، وارد تنازعات عادی زندگی های معمولی می شود و سوژه هایش را انتخاب می¬کند ؛ شخصیت هایی که آدم های عادی جامعه هستند و در پذیرش واقعیت زندگی خود ، دچار نوعی تناقض شده¬اند . توجه ویژه او به کودکان ، زنان و مردان میانسال و جنبه های ازدواج های ناموفق از جمله مواردی است که به شکار تمرکز ترور درآمده ؛ نقطه ای که آدم های خاص با سطح بالایی از برجستگی و حتی موفقیت خانوادگی قرار نیست موضوع اصلی کتاب او قرار گیرند بلکه شاید راویان اصلی داستان های ترور همان آدم های معمولی و گاه شکست خورده ای هستند که در مواردی حتی از جامعه ، طرد شده اند و این مفهوم در تقابل همیشگی با این مساله قرار می گیرد که انتظار بسیاری از انسان ها از خویش آن بوده که آدم های فوق العاده معروف و در بالاترین قله موفقیت قرار گرفته ای از خود بسازند و وقتی به این درجه نمی رسند دچار سرخوردگی می¬شوند و این همان نقطه ای است که باعث می شود احساس ناکافی بودن به سراغ خیل عظیمی از این انسان ها بیاید چراکه در مسیر عادی زندگی هستند و در تجربه ای دردناک که با ایده آلِ خود ، فرسنگ ها فاصله دارد با حسرت دست وپنجه نرم می کنند . نگاه ترور ، تعریف موفقیت و حتی تعادل را تغییر می دهد چرا که جهان با این همه آدم غیرمعمولی ، مزه مصنوعی تری دارد وقتی حقیقت اجتماع ، مملو از انسانهایی با ضعفهای فراوان است که در همان لحظه که به ایراداتشان چشم دوخته شود ، جریان زندگی در تک تک سلول هایشان ادامه دارد و عظمت این جریان ، حقیقت ارزشمند جهانی است که نگاه واقع بینانه تری برای درک می طلبد.
شاید انتخاب موقعیت بیمارستان در بحبوحۀ درد جسمانی ، وقتی که رنج های روح هم دیده می شود ، کارکرد هوشمندانه و برداشت منطقی ترور از این وضعیت است که یک بار دیگر هر یک این زن ها به دغدغه ها و چالشهای روحی خود بنگرند و مسایلشان در مقایسه با هم دیده شود و در این ترکیب سیاه و سفید از رنج ها و شادی ها ، داشته ها و کمبودها معنای تازه تری از خود را بیابند ؛ آن قدر جدید که شاید با روز اولی که پا به بیمارستان گذاشته اند ، فرق داشته باشند و جهان بینی و ارزش های خود را دوباره بررسی کنند تا از عمق این نگاه ، دریچه هایی هرچند کوچک از امید ، حس کنند . از طرفی بیمارستان به عنوان مکان وقوع اصلی حوادث ، این فرصت را می دهد که با ایجاد ارتباط بین شخصیت ها ، ادامه دهنده مسیر داستان باشد.
کتاب با داستانی کلاسیک ، صدای زنان جامعه گذشتۀ لندن است . پرداختن به مسایل زنان و دغدغه ها و بحران های روحی شخصیت ها آن هم حتی در بین زن هایی که بخش زیادی از جوانی و عمر خود را از دست داده اند در کنار توجه به مساله اهمیت ارتباط والدین با فرزندان و تاثیر این رابطه حتی در سنین بالاتر زندگی ، ترکیب روان¬شناختی جذابی را پدید آورده است . ترور در تجسم تصویر زن ، به جهان بینی عمیق تری در ترسیم ارتباط او با جامعه ، خانواده و سایر مردان می رسد و از سطح تمرکز فعلی به جنسیت خاص ، خارج شده و بیشتر معنای انسانی به روابط شخصیت هایش می دهد. گویی نویسنده ، دایره کوچکی از هر زن را می کشد و بعد دایرۀ زن و ارتباطاتش را وسیع تر می کند ؛ برای نمونه ، هِنری ، دوست دوران کودکیِ الیزابت، مردی که حتی فرزندش نیز برای دیدن او بهانه می آورد و بسیار تنها روزگار می گذراند ، در مسیر گسترش همین دایره های تعریف داستان به وجود می آید . ورای جنسیت ، آنجا که زن یا مرد بودن کنار می رود و مفهوم انسان و دردهایش به وسط می آیند ، ترور با جادوی گزینش کلماتش ، ساختارهایی ویژه برای توصیف موقعیت داستانی اش به وجود آورده است ؛ همان طور که با استفاده از رگه های طنز ، تنهایی هِنری را ملموس طراحی می¬کند. البته اینکه با وجود حجم زیادی از اطلاعات ، مخاطب خسته یا سردرگم نمی شود ، دستاورد بزرگی است که نوع چینش حوادث و ترتیب تعریف قصه ها نقش به¬سزایی در آن دارد ؛ چیدمانی که در کنار روایت ماجرای شخصیت های اصلی در دهه هفتاد میلادی سعی داشته تا به طرز عجیبی جزییات لندن را در آن سال ها بازگو کرده و تصویری واضح از آن روزها ترسیم کند و در عین حال جنبه هایی خاص تر ورای تعریف موفقیت از دیدگاه کمال گرایانه جامعه را بیان می کند که تمرکز اصلی بر روی ستایش زندگی و ذات انسانیت است و موقعیت های اجتماعی برپایۀ ثروت و قدرت در مقابل این تعریف کم رنگ تر به نظر می آیند ؛آنجا که مفهوم بنیانی تری از تعریف انسان مطرح می شود ، ارزشِ” بودن " در کنار حضور عاطفه و انسانیت درمقابل مقام های رنگ به رنگ دنیای مادی ، برتر به چشم می آیند . در سایه همین دیدگاه ، ترور مسائل عمیق تری از جمله بهره کشی از زنان و یا بحران میانسالی را در رمانش مطرح می کند و با نگاه جزئی نگرش زوایای مختلف شخصیتش را بررسی می کند تا امکان تجزیه و تحلیل همه جانبه برای خواننده میسر کند . این گونه حس همذات پنداری مخاطب با کتاب همراه می شود و این از هنر قلم ترور است که روایت چندگانه ای را در بستر عمیق ترین مفاهیم بشری مطرح می کند؛ روایتی که به واسطۀ زبان قصه گوی نویسنده و ترجمۀ روان "فرناز حائری "، لذت سفر به یک داستان کلاسیک و پرکشش را به خواننده می دهد .
neda moridi، امیرمسعود فدائی و آقامیلاد طیبی این را خواندند
کاوه علیزاده و محمد مجللی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در فکر و خیال خام خود قدیسی
غافل که رفیق جانی ابلیسی

دوزخ کردی به خلق این دنیا را
با اینکه به فکر حجله در پردیسی

از کار و کلام تو کثافت جاریست
اما دائم به کسوتِ تقدیسی

با عینِ ز حلق و سوتِ صاد و سقِ طا
در مدرسۀ نفاق در تدریسی

بیعاری و جهل اگر که میدان می داشت
در مرکز آن دایره یک تندیسی

با ... دیدن ادامه » آن همه صیغه، چار زن می خواهی
مرتیکۀ پست فطرت سفلیسی!

همواره ز پرهیز بگویی اما
در فکر لب و سینه و تابِ گیسی

ریش تو بلند و فکر تو کوتاه است
در جذب خزعبلات مغناطیسی

ای کاش که جهل هم با تو می مرد
وقتی که ضریحِ چرک را می لیسی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
ریش تو بلند و فکر تو کوتاه است
در جذب خزعبلات مغناطیسی


در علم بود فخر ،نه در ریش مطول
گیرم گذرد ریش عوام از سر زانو
«لا ادری«
۰۸ فروردین
چه جالب. مضمون یکیست
۰۸ فروردین
دقیقا...
به محض خوندن این بیت تو ذهنم اومد.
۰۹ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید