تیوال شعر و ادبیات
T1 : 11:24:05
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 


کاش به جای آمدن
می رفتم
و به جای رفتن
می آمدم
هر اتفاق
با اتفاق دیگر
جابجا می شد
آنقدر جا به جا
که دست آخر
آنکه می رفت
من بودم
آنکه می ماند
تو بودی
۳۶ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از آن شبی که با یک بوسه
روحت را نوشیده ام
وقتی که در خوابت
رویاهای شیرین می بینی
بر گوشۀ لب من لبخندها می شکفند
و در پایان کابوسهایت
من به جای تو از خواب می پرم
هر گاه دلت آشوب است
اشکهای من سرازیر می شوند
و هنگامی که امیدوار هستی
ناخودآگاه به آسمان می نگرم
امشب به کشفی بزرگ دست یافته ام
از این به بعد
هر گاه دلتنگت شدم
با وجود این همه دوری
بیدرنگ ... دیدن ادامه » ...
آرام و ساده
در مقابله آیینه خواهم ایستاد
و به چشمهای خود
نگاه خواهم کرد.
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

خط قرمز ها که شکسته بشه
تازه آدم میفهمه چند چند عقب افتاده!
چقدر به خودش
به دنیاش
و به قلبش ظلم کرده!

هشیار شدن بد نیست..
یعنی اصلا بد نیست.
زانوی غم بغل گرفتن هم نداره!
گریه که اصلا!
یه پوینت مثبته حتی!
چون داری خودتو نجات میدی،

از اینکه همش حواست باشه تا به چشمش بیای.
از ... دیدن ادامه » اینکه همیشه سعی کنی بهترین باشی!
از یه امیدواری مسخره!

اره...
الان که دارم فکر میکنم "بی حسی" بهترین حس دنیاست!

پ_کاویانی
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماندن
فعل مهجوریست
در زبان این دوران
این عصر ویران
سنگی بر گوریست
لعنت به وعده های پوچ
نفرین به کوچ.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نترس! به زبان بیاور!
بنویس که دلت برایم تنگ شده
این همه سال، این همه ماه، این همه روز
من نوشتم و بى پاسخ ماند
قول میدهم، همین که به زبان بیاورى
قبلِ از تمام شدنِ جمله ات،
پایینِ پنجره ى اتاقت ایستاده ام
باور کن تنهایىِ پنجشنبه ها،
عجیب سخت میگذرد!

#علی_قاضی_نظام
کاوه ت و نوشین پیشوا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیکِ مرگ آمد شبی شوقِ جهانم را گرفت
تا به خود جنبیدم عزرائیل جانم را گرفت

سرنشین بنز آن دنیا شدم بی گفت و گو
مرگ در پس کوچه ی دنیا ژیانم را گرفت

رد شدم با پای لرزان از پُلِ تنگِ صراط
یک فرشته دستهای ناتوانم را گرفت

خواستم وارد شوم در باغِ زیبای بهشت
حضرت هود آمد و نام و نشانم را گرفت

گفتم آن دنیا خودم مأمور دولت بوده ام!
اخم کرد و کارتهای سازمانم را گرفت

چونکه ... دیدن ادامه » دانست آن جهان من گیر میدادم به خلق
گیر داد و حس و حال شادمانم را گرفت

بعد با اکراه ما را هم به داخل راه داد
اشتیاق زایدالوصفی امانم را گرفت

باغ سبزی دیدم و انواع نعمتها ولی
دیدن حور و پری تاب و توانم را گرفت

میگذشت ازدورحوری، گفتم "آی لاو یو، کامان"
دست هابیل آمدومحکم دهانم راگرفت

روبروی حورعینی غنچه شد لبهای من
حضرت لوط از عقب آمد لبانم را گرفت!

سعی کردم تا بنوشم جامی از جوی شراب
حضرت عیسی پرید و استکانم را گرفت

حضرت حوّا به همراه دوغلمانِ بلوند
رد شد و کلا لباسِ پرنیانم راگرفت

داشتم با حرص می لیسیدم از جوی عسل
حضرت داود با انبُر زبانم را گرفت

دیدم استخری پُر از حوری، پریدم توی آب
تا شدم نزدیک آنها کوسه رانم را گرفت

توی یک وان بلورین تخت خوابیدم در آب
نوح بیرونم نمود از آب و وانم را گرفت

یک پری شد میهمانم، بُردمش پشت درخت
بچه خوشگل یوسف آمد میهمانم را گرفت

خواستم وارد شوم در حلقه ی اصحاب کهف
سگ پرید از قسمتِ پا استخوانم را گرفت

پاتوقِ دِنجی برای عشق و حالم یافتم
گشتِ ارشادِ بهشت آمد مکانم را گرفت

یافتم اکسیر عمر جاودان را در بهشت
یک نفر اکسیر عمر جاودانم را گرفت

گفتم آخر ای خدا! این گیر دادنها به ما
لذتِ تفریح در باغِ جنانم را گرفت

پاسخ آمد: این سزای اوست که روی زمین
وقتِ عشق و حال ، حالِ بندگانم را گرفت...!

#شروین_سلیمانی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دستمو توی موهام میکنم و وقتی بیرون میارم، چند تار بین انگشتام باقی می مونه. اولین فکری که به ذهنم می رسه:" من یه مریضی مهلک گرفتم و همین روزا می میرم!" و ادامه میدم:" باید برم پولهامو بردازم برم سفر! همه ی آدمای زندگیم رو ببوسم و بگم چه قدر دوستشون دارم.. باید... بایا یه کم زندگی کنم ، قبل از اینکه از این مریضی بمیرم..."
از مرگ نمی ترسم نه... مگه از به دنیا اومدن ترسیدیم که از مرگ...؟" کلیپس رو برمیدارم و موهای بلندمو با زحمت توش جا میدم و یه جوری می بندمش که دیگه با سرانگشتای کسی درگیر نشه...حتا خودم!
پامو میخارونم و انقد حواسم پرته که نمی فهمم پوستش رو خراش دادم و داره خون میاد. فکر میکنم:" سرطان پوست گرفتم! لابد تا چند روز دیگه شبیه این آدمای سرتا پا سوخته میشم و دیگه نمیشه نگام کرد. یعنی اون چه فکری میکنه؟ یعنی خدا داره تقاص چی رو ازم میگیره؟" ... دیدن ادامه » صداش توو گوشم طنین میندازه:" تو عرضه ی هیچ کاری رو نداری، حتا عرضه ی غذا خوردن! اگه عرضه داشتی این وضعت نبود... مثل اسکلت شدی ،هرروزم داری وزن کم میکنی، معلومه که موهات میریزه!"
واژه ی "عرضه" چرخ می خوره توی ذهنم، هی رژه میره و من فکر میکنم: این عرضه چیه که من ندارم؟چرا ندارم؟ عرضه ی درس دُرُست و حسابی خوندن(چون انسانی وهنر که رشته نیستن)، عرضه ی شوهرکردن(نمی دونن چه غلطی میکنم که همه پسرا رو فراری میدم)، عرضه ی زندگی کردن و حالا هم که عرضه ی غذا خوردن!
دیگه حس بیزاری از این جور حرف زدنا سراغم نمیاد. آخه من قراره همین روزا از یه بیماری مهلک یا سرطان پوست یا هرچیز دیگه ای که خیلی کشنده اس و زودی آدمو از پا درمیاره،بمیرم! پس لازم نیست نگران چیزی باشم؛ بهتره در آرامش و با خیال راحت بمیرم تا اینکه به این چیزا اهمیت بدم. فقط امیدوارم کسی روی سنگ قبرم ننویسه: "این بشر حتا عرضه ی درست مُردنم نداشت!"
۲ روز پیش، پنجشنبه
نوبادی ، R.G و بامداد این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در وجودم نوری هست
تصویر ماه
در چشمه افتاده بود.
۲ روز پیش، پنجشنبه
مرتضی کلانی ، رضا تهوری و بامداد این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دلی دار و ندارم را به تو بخشید ه ام ارزان
گران دادی مرا اما، دل بی مهر خود لرزان
تو را من بهترین خواهم از آنچه بهترین بوده
زتو یک دم نشد گرچه سرشوریده را سامان
تو را آباد و سرزنده همیشه خواهم از خوبی
اگر چه از غم و دردت همیشه بوده ام ویران
اگر چه در نگاه تو شدم چون خار ناقابل
تو را می بینم از خوبی، چو گل در قامت انسان
نشد چشمت به یاد ما، نم از مژگان مشکینت
ولی عمری به یاد تو شدم چون ابر پرباران
همیشه مرهم درد تو بودم بی وفا یارا
نبودی لا اقل مارا به یک گوشه لبی درمان
بیا از این مرام بد دمی بگذر که بد کردی
دمی بنگر به حال ما به عشق تازه مهر افشان
۳ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
جای تقدیر داره همت و تلاش شما دوست عزیز در سرودن غزل...
فقط خوب میشد دیگه از این سیستم عجیب و غریب ستاره دار تیوال !!!! در نشر آثارتون استفاده نکنین...
همواره پیروز باشید
۲ روز پیش، پنجشنبه
درود بر شما
جناب mehrshad ks چه مشکلی در سیستم ستاره تیوال می بینید؟
۲ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
⁣دنگ..دنگ..

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

⁣زهر این فکر که این دم گذر است


می شود نقش به دیوار رگ هستی من...

لحظه ها می گذرد


#سهراب_سپهری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
» کتاب دیگری از نویسنده ۹۴ ساله
... دیدن متن »

«جودیت کر» ـ نویسنده سرشناس ادبیات کودک و نوجوان ـ در سن ۹۴ سالگی کتاب جدیدی منتشر می‌کند.

به نقل از ایسنا، «گاردین» نوشت: «جودیت کر» نویسنده آلمانی ـ انگلیسی «خداحافظ موگ»، در پاییز اثری جدید را با عنوان «دُم کاتینکا» روانه بازار می‌کند.

این نویسنده و تصویرگر محبوب که هفته پیش ۹۴ سالگی‌اش را جشن گرفته و ۵۰ سال پیش اولین داستان‌ گربه‌ای خود را منتشر کرد، کتاب جدیدش را «داستانی درباره گربه‌ای کاملا معمولی با دُمی نه چندان معمولی که انگار مال خودش نیست» توصیف کرده است. اثر جدید او،‌ با الهام از «کاتینگا» گربه خانگی او به نگارش درآمده و به گفته خودش «کاملا درباره قدرت» است.

«کاتینکا» گربه‌ای است با اخلاقیات عجیب و غریب که برای مثال «کر» را مجبور می‌کند درِ عقب ماشین را برایش باز کند و با او مثل یک آدم رفتار کند. اما این گربه در کتاب جدید این نویسنده از مرزهای واقعیت فراتر می‌رود و به جنگل و ماه سفر می‌کند.

«ببری که برای چای آمد» و «وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود» از رمان‌های مشهور «کر» هستند. او متولد آلمان است اما از زمان حکومت نازی‌ها در انگلیس زندگی می‌کند. «کر» به عنوان نویسنده‌ای شناخته می‌شود که مسائل سخت و شاید تلخ را با زبانی ساده برای کودکان بیان می‌کند. «وقتی هیتلر خرگوش صورتی را دزدید» اثری شبه‌زندگی‌نامه‌ای از خاطرات خود «کر» در زمان حکومت نازی‌هاست.

با این که «جودیت کر» تنها شش سال تا ۱۰۰ سالگی فاصله دارد، کارهایش همچنان محبوب و پرفروش هستند. او در دسامبر ۲۰۱۵ «فاجعه کریسمس موگ» را منتشر کرد که ۵۰۰ هزار نسخه فروخت و در یک کمپین تلویزیونی، رتبه اول را کسب کرد.

«جودیت کر» در طول ۳۵ سال فعالیت خود در کسوت نویسنده، ۱۷ جلد از رمان‌های «موگ» را به نگارش درآورده.

داستان‌های او تاکنون به ۲۰ زبان دنیا ترجمه شده‌ و بیش از ۱۰میلیون جلد فروش داشته‌اند.

 

 

۳ روز پیش، چهارشنبه
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وداع با بهار

امروز سی ویکم خرداد ۹۶ است ، آخرین روز بهار .
چه قدر زود گذشت !
انگار همین دیروز بود که سال نو و نوروز را جشن گرفتیم .
با بهار چگونه وداع کنیم ؟
نمی دانم .
شما در ذهن تان چه می گذرد ؟
من با مرور خاطرات بهار ، شروع می کنم .
در این فصل رویایی روز اول فروردین ، همیشه برای من با شکوه است . به معنای واقعی کلمه .آن قدر این روز برایم عظمت دارد که تا پایان سال ، لحظه به لحظه اش در دل و جانم نقش می بندد .آن جنب و جوش سال نو و نوروز ، درون آدمی را به وجد می آورد و....
اکنون که به آخر بهار رسیدیم و فردا تابستان را شروع و تجربه می کنیم ، دلم می خواهد یک حرفی بزنم و آن را به عنوان وداع با بهار از من بپذیرید . راستش الان کلمات یک شعر در ذهنم نقش بست که آن را بداهه می آورم :
بهار
تو رفتی
اما ،
دل من با تو می تپد .
تو ... دیدن ادامه » رفتی
اما ،
جان من در گرو توست .
تو رفتی
اما ،
یادت ، همیشه می ماند
برای امروز ، فردا و روز دیگر .
بهار جان ،
بدرود تا یک سال دیگر .
بهار جان ،
بدرود تا نوروزی دیگر .
تا شکوهی دیگر
تا ......

# مرتضی کلانی
سی و یکم خرداد ۹۶
۳ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
آخ چه حال خوبی داشت نوشتتون
چی شگفت انگیز تر از هیجان قبل از تحویل سال ...
بدو بدو کردنها واسه خرید شیرینی و ماهی دودی و ...
بعد لباس نو خوشگلا رو پوشیدنو منتظر شدن برای تحویل سال
آخ که هیچی برابری نمیکنه با این شعف .. البته چرا :)) الان یادم افتاد کریسمس هم برام همینقدر هیجان انگیزه و خریدهای قبل از کریسمس معرکه س

واقعن مرسی برای این یادآوری و تزریق حال خوب
حقیقتن حالم خوش شد
چقدر خوشبختیم که انقدر زیبایی وجود داره و میتونیم کیف کنیم باهاش ..
چقدر ... دیدن ادامه » خوش بحالمون که انقدر خوشبختیم که میتونیم اینهمه رنگ و صدا و شگفتی رو درک کنیم
چه خوب که خوش بحالمون که انقدر خوشبختیم ..
مرسی :)
۳ روز پیش، چهارشنبه
بسیار سپاس گزارم ، دوست ارجمند .
یادمه که امسال عید هم تا دوم فروردین از طریق فضای مجازی در ارتباط بودیم . و واقعن حال خوشی بود . روزگار همواره به کام تان باد .
۳ روز پیش، چهارشنبه
بله واقعن که عالی بود
طبق عادت همیشه م که با ثبات و تعادل ، سر جنگ دارم پاک کرده بودم تمام امکانات مجازیمو :))
مجدد ساختمشون
میبینمتون :)
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

کانون ادبی بامداد از اسفند ماه سال 1394فعالیت خود را با حضور جمعی از شاعران جوان و فعال در عرصه فرهنگی آغاز کرده (با تغییر نام از شاعران بی قلم به بامداد) وهمچنان به فعالیت خود در این عرصه ادامه میدهد. از مهمترین فعالیت های این کانون میتوان به نشر آثار اعضاء کانون، 15دوره همایش بصورت رسمی در فرهنگسراهای تهران و دوره های آموزشی اشاره کرد.
امید که بتوانیم با همکاری ادیبان و فرهنگ دوستان گرامی همچنان به این پویش در عرصه ادبی ادامه دهیم.
دوستان عزیزی که مایل به حضور در همایش های رونمایی کتابهای شاعران گرامی می باشند میتوانند از طریق اینستاگرام کانون بامداد kanoonbamdad از برنامه های این کانون اطلاع حاصل نمایند.
۳ روز پیش، چهارشنبه
مرتضی کلانی ، مرتضی کلانی و کاوه ت این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چشمانم را که باز کردم
تو را دیدم
نمی دانم ...
تو از کی مرا نگاه می کردی.
۳ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قلندرِ بارانِ ابری
که جهتنماىِ قایق شکستگان را
عرقناک میکرد
دلى از ترقه و موشک و باروت را
روى تخت خوابش
در آغوش
به تثلیث مینشانَد

اسکندر نصرانیِ وجود
زمین را و وحوش را و همه را
مسطح میخواست

روی تختخوابم
سیاره ها
گرگوار
در ... دیدن ادامه » تداول
با چشمان ثابت و بیحرکتشان
مترصد طرفة العین همجنسانند

و قلندر اهریمنی
منظم
بود.

۳ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
این سیستم ستاره دادن یکی از اون المانهای مسخره ی تیواله که امر رو بر همگان مشتبه میکنه که گویا منتقدن و همین هم منجر به این میشه که سلیقه ی عمومی ارزشی بیش از لیاقتش پیدا کنه .
کاش یه چیزی بود بعنوان دست زدن و تحسین و جیغ و سوت تا اونو میزدم :))
آخه میدونی ... دیدن ادامه » ؟ بعضی از شعرها رو میبینم توو همین تیوال که انصافن درخشانن و نگاه میکنی میبینی یه ستاره برنزی دادن بهش که اونم مثل ستاره ی حلبیه یه کلانتره تیر خورده توو صحرای نوادا داره لق میخوره :d

زندگی و شعرت ستاره بارون

۳ روز پیش، چهارشنبه
:)) آقا محتوا به کنار ، من با رقص کلمات و این ریتم سکر آور چه کنم آخه
بس بیش از اونچه پیشتر گفتم معرکه ای برادر
۲ روز پیش، پنجشنبه
جناب کاوه گرامی قطعا منظور من شما نبودید عرض کردم که شما با گشاده رویی نظرات را میپذیرید و این نشانه فرهیخته بودن شماست حیف شد چون به دوستان گفته بودم دوست عزیزی را کنارمان خواهیم داشت که در پیشبرد کانون مارا یاری خواهند داد. به هر حال سپاسگزارم از پیشنهادات ... دیدن ادامه » شما حتما در جستجوی این بزرگواران خواهیم بود.
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گر چه یادت نمانده اما من
همچنان پای عهدمان هستم
چند سالی گذشته یادت نیست
روز خوبی که دل به تو بستم

رفتی و کهنه شد قراری که
تو شکستی و من بجان دارم
کاش بودی رفیق رفته‌ی من
تا نباشد خیال تو کارم

بعد تو در هوای بی‌عطرت
هر نفس بوی مرگ می‌آید
بی‌تو آرامشی به باغم نیست
پشت هم مرگِ برگ می‌آید

با ... دیدن ادامه » امیدی برای دیداری
هر خیابان به چشم می‌پایم
روز و شب گفته‌ام هزاران بار
یا می‌آیی و یا که می‌آیم

خسته‌ام از نبودنت اینجا
خانه‌ام از هوای تو خالی است
شوق دیگر نمانده انگاری
یا اگر هست بی‌تو پوشالی است

هیچ در باورم نبود این روز
که نباشی و من بمانم باز
تاب مویت که میکند شانه
دل ز کی می‌بری به عشوه و ناز

کاش می‌شد دوباره برگردد
روز خوبی که رفته از دستم
کاش می‌آمدی و می‌ماندی
کاش پایت به عشق می‌بستم

چیزی اکنون نمانده از عمرم
بی‌تو دیگر امید فردا نیست
کاش می‌آمدی و می‌دیدم
این همه انتظار رویا نیست

#شهیار_واثقی (شهریور ۱۳۹۳)
شاهین جعفری آخا و رضا تهوری این را خواندند
تیلا بختیاری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
» کمی بیشتر از یک شاعر
... دیدن متن »

 بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان حغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفات‌العاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمی‌توان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان می‌نماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل می‌شده است). مشهور است که سیف‌الله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیف‌الله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کرده‌اند.

اثری زیبا از هلالی جغتایی :



سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا

آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا

از من امروز جدا می شود آن یار عزیز

همچو جانی که شود از تن بیمار جدا

گر جدا مانم ازو خون مرا خواهد ریخت

دل خون گشته جدا، دیده خونبار جدا

زیر دیوار سرایش تن کاهیده من

همچو کاهیست که افتاده ز دیوار جدا

من که یک بار بوصل تو رسیدم همه عمر

کی توانم که شوم از تو بیک بار جدا؟

دوستان، قیمت صحبت بشناسید، که چرخ

دوستان را ز هم انداخته بسیار جدا

غیر آن مه، که هلالی بوصالش نرسید

ما درین باغ ندیدیم گل از خار جدا

 

۴ روز پیش، سه‌شنبه
امیر هوشنگ صدری این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آی عشق ،
آی عشق ؛
چه نیرویی داری تو ؟
اگر نبودی ،
من سال ها پیش مرده بودم .
اگر نبودی ،
دنیای من تیره و تار بود .
تو ، جای تنهایی را پر کردی .
تو ، جای غم نشستی ،
و شادی آوردی .
آی عشق ،
آی عشق ؛
چگونه تو را ستایش کنم ؟
ای مقدس ترین واژه زندگی ....

# ... دیدن ادامه » مرتضی کلانی
سی ام خرداد ۹۶
۴ روز پیش، سه‌شنبه
بامداد ، امیر هوشنگ صدری ، وارش ، R.G و تیلا بختیاری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
» اثری دیگر از فردریک بکمن در ایران
... دیدن متن »


«مادر بزرگ سلام رساند و گفت متأسف است»، اثر فردریک بکمن با ترجمه نیلوفر خوش‌زبان در نشر نون منتشر شد.

فردریک بکمن در رمان «مادر بزرگ سلام رساند و گفت متأسف است»، زندگی سه نسل از زن‌های یک خانواده را روایت می‌کند. او در این روایت هم مانند دیگر آثارش با طنز روایت‌اش را پیش می‌برد.
 
پیش‌تر این کتاب با ترجمه حسین تهرانی در نشر کوله‌پشتی عرضه شده است. از این نویسنده کتاب‌های دیگری به فارسی ترجمه و منتشر شده است. رمان «مردی به نام اوه» با ترجمه‌‌های حسین تهرانی، فرناز تیمور‌ازف و سارا بحری منتشر شده است. بکمن با این رمان شهرتی جهانی یافت.
 
در پشت جلد این اثر آمده است: اغراق نیست اگر فردریک بکمن را از پدیده‌های این سال‌های بازار کتاب در جهان بدانیم. این نویسنده جوان سوئدی با رمان مردی به نام اوه شهرت و محبوبیت بسیاری به دست آورد. میلیون‌ها نفر این شاهکار فراموش‌نشدنی را خواندند و عاشق شیوه داستان‌گویی بکمن شدند، به‌طوری که همه آثار او در فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های در بازار آمریکا و اروپا قرار گرفت. «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است» رمان جذاب دیگری است از نویسنده‌ای خلاق، خوش‌طبع و نکته‌سنج. داستان زندگی و مرگ و داستان یکی از مهم‌ترین حقوق انسان: حق متفاوت بودن.
 
این اثر بکمن داستان السا دختری خردسال است که بسیار باهوش است. در این روایت اتفاق‌هایی برای السا و مادربزرگ و مادرش رخ می‌دهد و هر یک از این‌ها نماینده یک نوع شخصیت هستند.
 

۴ روز پیش، سه‌شنبه
امیر هوشنگ صدری و mh3n این را خواندند
بامداد و سارا صادقیان این را دوست دارند
خیلی دوسش دارم . واقن خوب بود و لذتبخش

فقط پیشنهاد میکنم حتمن حتمن با ترجمه ی حسین تهرانی بخونیدش .

خیلی خوب درآورده کار رو اما نیلوفر خوش زبان خیلی پیچیده کرده جمله ها رو در حالیکه واقن متن اصلی اینطور نیس و خیلی ساده و روون نوشته شده
۴ روز پیش، سه‌شنبه
بهتون تبریک می‌گم که هر دو ترجمه رو همراه با متن اصلی و با این دقت خوندین! احیانن آقای تهرانی نیستید جنابعالی؟
۳ روز پیش، چهارشنبه
ای وای فکر نمیکردم لو برم :)
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیدمت
و دانستم
لیلی فقط در قصه ها نیست
مجنون ات شدم!
۴ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اولا
غولهای فولادی
دستهای سیمی هم را
میفشردند
و
آفتاب
خون میکرد.
دردِ آبستنیِ غروب
حبابِ آسمان را مینیشترانید
خون دریا مکیده میشد
و دخترک سیاه
چینهای دامنش را
هتل پنج ستاره ی پرنده های مهاجر کرده بود
دوما
و پیرمردی بود
جزامی ... دیدن ادامه »
پشت پلکهاش
در کمین
و مترصد جخی غفلت
از وجود
در حفره و دهلیز
تا به طَرفِ انتهای فوقانی تیز و تند انگشتان
جگر خوارگیش را
غریزه کند
سوما
کودک غارنشینش،
آتش را
فوت
و چپق دوستی بیدسته را
تمیز میکرد
کسی درمان اختگی مادر زاد را
بلد نبود
۴ روز پیش، سه‌شنبه
تیلا بختیاری ، رها باصفا و امیر هوشنگ صدری این را امتیاز داده‌اند
درود گرامی
من چند سوال در مورد این شعر دارم
1- مینیشترانید : این کلمه بسیار دور از ذهن میباشد و خیلی ناملموس اصولا در سپید از دایره کلماتی استفاده میگردد که دور از ذهن نباشند اما خواننده را به تفکر وادارد نشاندن کلمات سنگین و دور از ذهن با نوشتاری سخت ... دیدن ادامه » نه تنها شعر را زیبا نمیکند بلکه خواننده را از خواندن مابقی آن دلزده میکند و در مورد این کلمه من مطلقا ارتباطی با آن برقرار نکردم در واقع به نوشتار شعر لطمه وارد کرده است.
2- اولا دوما و ...... : آوردن کلمات تنوین دار در شعر سپید به ساختار شعر لطمه میزند.اگر میخواهید بصورت اپیزود سپید را بسرایید بصورت اپیزود 1 و .... قید نمایید.
3-منظور از جخی غفلت چیست منظورتان جختی است به زبان جنوبی به معنای کمی ؟
در پایان قلمتان زیباست و لذت بردم ازخواندن مانا باشید
۴ روز پیش، سه‌شنبه
بامداد عزیز، تریستان تزارایی بودن زندگی در همه چیز اخص همان رویای "ابر مرد" مآبانه ی نیچه ای بعلاوه ی مزخرفترین پاراگرافهای "محاکمه" کافکا و پازولینیترین روش نگاه کردن به خبرهای روز، دوزخ تلخی را بر ساخته که حبل المتین رویای "اختیار" ... دیدن ادامه » در دیزاین اهمه چیز، پناه گاه روانی من است. حال خوشحالم که اندکی مستمع هستند که خوش میابند قالب بیقالبیش را. ضمن اینکه اصولا ناف ما را با "اشتباه بودن" بریده اند.
در میانه ى شهری باسم کاناواکی در شمال دور که قبیله ای سرخپوست هستند، موضوعیت اشعار سینه به سینه اکثرا در معاشقه با اهریمن ست نه به این علت که شیطانپرست باشند، با این استدلال که "اهریمنیت" مولفه ی ملموس "طبیعت" است نه غیرش. شاید بنوعی شما هم به همین درد مبتلایید برادر. اهریمنتان پاینده و به احترامش حباب وار بر اندازیم از نشاط کلاه.
دیروز
سرکار خانم رها خانم باصفا. این جناب بامداد میداند ما بی باده کشیده بار تن نتوانیم، هر از چندی یک اتک سایبری به روح و روان ما میکند و انصافا گپ و گفت با ایشان هم تعالیست . ضمن اینکه متشکرم از اینکه وقت گذاشتین.
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می گریم زار،
در گورستانی پهناور
بر مزار صدفهای خفته در ساحل.
۴ روز پیش، سه‌شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حرفهایی باقی مانده در دل
آشوبی است از جاودانه ترین روزهای سخت
که بر پیکر تنم راه جاودانه اش
را در این بیغوله زمانه فریاد می کشد
من در انتها و ابتدایی هر راهی که باشم
نامت را بر عرصه این تاریخ بی رحم فریاد می کشم
تو قشنگ ترین قاتل زمان بودی برای من
و من عاشق ترین دلداده این سرسپردگی...ترنج
۵ روز پیش، دوشنبه
تیلا بختیاری ، سید فرشید جاهد و کاوه ت این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید