تیوال یادگاری
S3 : 21:22:41
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

به آتش می کشم اینبار با چشم تو دنیا را
به دنیایی نخواهم داد این چشمان زیبا را
تو زرتشت منی با شعله عشقت برقصانم
بخوان در گوش من آیات زیبای اوستا را
۴ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
طراح علاقه مند به فیلم ، انیمیشن ، شعر و ادبیات
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بانوی شعرهای مه آلود...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هی نمی آیی و تمام پائیزهای عالم را بی کس میکنی ، حواست هست این روزها ، چقدر پائیز ، ما را به روی خودش نمی آورد و این جاده ها چطور از وسط شاهرگمان رد می شوند .
هیچ می دانی به هیچ زبان و لهجه ای ترجمه نخواهد شد ، رد پای زنی که هیچگاه به اندازه کافی بغل گرفته نشد .

این است که بودن هایت را این دست و آن دست میکنم ؛
صبوری میکنم ؛
و زندگیم حوالی آغوش تو پرسه میزند...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
پیوسته آرزو کنمت ، بلکه آرزو
از شرم ناتوانیِ خود جان به سَر شود
دستت مبارک است که چک میزند به گوش
دستت مبارک است که می آورد به هوش
عیسای دست های مبارک ، بزن مرا
تا مُرده ای به زنده شدن مفتخر شود
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم

.
.
.

برای ... دیدن ادامه » دختری با شال سبز
لطفاً به بند اولِ سبابه ات بگو
یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود
از بُخل ، زنگ خانه من سکته می کند
دستت اگر کمی متمایل به در شود
در میزنی که وارد تنهایی ام شوی
اما بعید نیست زمانی که میروی
در از خودش جلای وطن گفته مثل من
در جست و جوی در زدنت در به در شود

این ... دیدن ادامه » بچه لاک پشت نگون بخت سال هاست
از تخم در می آید و سوی تو می دود
اما مقدر است در آخرین قدم
یعنی در آستانه دریا دَمَر شود

.
.
.

برای مردی با تیشرت سفید و کاپشن سیاه
۳ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پا‎ییز لعنتی از ظهر به بعد خیزش را برای تاریک شدن برمی دارد. بلند می شوم تمام چراغ ها را روشن میکنم که تاریکی بی هوا سرم خراب نشود. سکوت انگار از خانه به کوچه سرایت کرده و پیش می رود ... همین حوالی صدای پایین رفتن چای از گلوی نازک زنی، روی سکوت خط می اندازد.
نیلوفر ثانی، لیلا مظاهری و سوده صادقی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم
برای تو
تنگ شده است
اما
نمیدانم چکار کنم!
مثل پرنده ای لالم
که میخواهد آواز بخواند
و
نمیتواند....

"رسول یونان"
نیلوفر ثانی و هیچ کس این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست...
سعدی جااانان
سوده صادقی و هیچ کس این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدما با رویاهاشون متولد میشن
با رویاهاشون میخندن
با رویاهاشون گریه میکنن
با رویاهاشون بزرگ میشن
و
با رویاهاشون زندگی میکنن
آدما وقتی زنده هستن شبیه یه شمع خشگل و پر نورن
اما وقتی مسافر وادی خاموشان میشن
یعنی فیتیله شون ته کشیده یا ی جایی ناغافل خاموش شدن
میدونی فک میکنم آدما هیچوقت نمیمیرن
فقط رویاهاشون گم میشه
و تلخ ترین لحظه
وقتیه که تنها رؤیای یه آدم
ندیدنِ دوباره طلوعِ خورشیده....
....
....
مجتبی مهدی زاده، نیلوفر ثانی و هیچ کس این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاری انجام دهید که وقتی میگذرد کاشکی های زیاد به دنبال خود نبر
سید حامد حسینیان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مبارک است زاده شهریور! زادروزت، این بار پیشتر گفتم!
گم شده ات پیدا شد! در قابی نهان، دیدمتان!
آن هم مبارک است! مبارک است!
می دانستم، گفته بودم...جام بعدی حذفیست...
گل طلایی به سر ، بنشاندت ،
نوازشت کند، محبتت کند،
دوستت باشد و دوستت بدارد،
هم صحبتت باشد ، پای رمان هایت بنشیند و بخواندت...آی بخواندت...
راستی هر وقت توانستی ، بدهیت را پرداخت کن!
تو به من ، نه نه! به دنیا ، دست کم، یک رمان بدهکاری ...آی بخوانمش...

#مخاطب خاص
مبارکه..:)
۱۸ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حواست هست؟
شهریور است...
کم کم فکر باد و باران باش...
شاید کسی تمام گریه هایش را برای پاییز گذاشته باشد...
حواست هست؟
یک تابستان دیگر هم گذشت و هیچ معجزه ای نشد؛
حالا باید کم کم دلخوش کنیم به آمدن پاییز؛
یک پاییز خوش رنگ، پاییزی که دلت نگیرد و غروبش غم نداشته باشد...
یک پاییز دوست داشتی که برای من و تو باشد.
میمانیم...میمانیم به امید پاییزی که نه از فاصله خبری باشد نه از درد وزخم...
آرزویم این است که این پاییز جور دیگری بیاید آسمان نه مثل هر سال امسال جور دیگری آبی؛آفتاب بر بام خانه هایمان جور دیگری بتابد؛ ابری اگر بارانیست جور دیگری ببارد...
روزگار جور دیگری با ما...
آدم ها جور دیگری با هم...
آرزویم این است ...
این پاییز حالمان جور دیگری باشد!
مجتبی مهدی زاده این را دوست دارد
پاییز نزدیکه
قدم زدن های دو نفره
شنیدن خش خش برگ های زیر پا
نفس کشیدن در هوایی که
همه ی وجودت را پر از عشق می کند
چشم باز کردن و خنکای هوای صبح
یاد آوری شیرینی های شب های گذشته

لبخند از سر یادآوری یک خاطره
مرور ... دیدن ادامه » عاشقانه ها
به اندازه لحظه های آن تجربه
گمان نمیکنم زیاد باشد
خواستن دوباره ی این عاشقانه ها.


#مجتبی
۱۰ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیگر نمیخواهم کسی به من عادت کند
من به کسی عادت کنم.
یک روز باید جدا شد.
باید تنها ماند.
باید شکست.
اما
در این شکستگی تنها
فقط به تو فکر میکنم
من
از اعتیاد به تو خلاص نشدم
شاید خودم را پیدا کردم.
رمان "شب یک.شب دو" بهمن فرسی
هر سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی ست
۲۱ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه کنم
که توان از من می‌گریزد
وقتی
نام کوچک او را
در حضور من
بر زبان می آورند

"آنا اخماتووا"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زنان وارثان مرگ تدریجی اند ؛
همیشه رفتن کسی لازم است ،
تا مرگ ما زنان در آینه ها طبیعی جلوه کند ؛
باید کسی باشد ، برود و
کاسه های آب هم از پس برگشتنش برنیایند ...
حسام الدین حیدری و مریم عرفانیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه فکر میکردم یه آدم از گرسنگی و تشنگی میمیره
ولی...
امروز به این رسیدم که هیچی نمیتونه یه آدم رو زنده زنده دفن کنه
نه گرسنگی
نه تشنگی
نه تنهایی
و نه حتی نداری...
اما دروغ و خیانت چرا
قشنگ متلاشی میکندش
....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من دیگه مو ندارم، اما هروقت میخوام خودمو تصور کنم، مودار تصور میکنم! هنوز این تصویر از ذهنم بیرون نرفته. درست مثل وقتایی که خیال میکنم آدمایی که سالهاست مُردن، هنوز توی خونشون اند و دارن همون کارای معمولی و همیشگی رو می کنن... مثل اون روز که به الی گفتم: " به مامانت سلام برسون الی جان!" و یه مرتبه به خودم اومدم که مامان الی دو ساله رفته! ذهن آدمی این جوریِ انگار ... زنده است به عادتهای همیشگی اش...
ساعت ۵ ۴ : ۹ شب بهم زنگ زد .
تازه دیروز با هم دوست شده بودیم . ۲۱ خرداد ۸۸ .
اصلا سرحال نبود . کسل بود و بی حوصله .
گفتم چرا اینجوری شدی ؟ بعد خودم خنده‌ام گرفت . گفتم یه جوری گفتم انگار شیش سال که میشناسمت .
خندید و گفت حالا چرا شیش سال ؟
گفتم نمیدونم همینطوری گفتم .
خندیدیم .

.
.
.

ده سال گذشت .
برای یکی‌ با لبخند و خوشبختی‌ .
برای یکی‌ با اشک و دلتنگی ‌ .

۲۱ ... دیدن ادامه » نوشت : دهمین سالگرد آشناییمون برای من مبارک .
دفعه اول که گل کشیدم خیلی هیجان داشتم ، نفس نفس میزدم و همه چیز رو فریم فریم میدیدم ، اما بار آخر بعد این همه امتحان کردنش ، دلم میخواست نباشم ، همین فقط نباشم ، اونجا نباشم ، تو اون لحظه نباشم ، دلم میخواست ۲۵ سال قبل باشه ، ۱۱ ساله باشم و همه چیز و همه کسو یادم بره ، دلم میخواست دیگه چیزیو آهسته نبینم ، نور زیاد نباشه ، موزیک ملایم یا تند پخش نشه ، دلم‌میخواست اصلا ضبط صوت نداشته باشیم یا اگه داریم فقط داریوش و ابی پخش کنه و من ، خود خود خود خود لعنتیم باشم و تمام ، من از همه چیز فراری ام و دنیام داره هر روز تنگ تر میشه ، نفس نمیتونم بکشم و ترجیح میدم آلزایمر بگیرم تا اینکه یادم باشه چی شده و چی گذشته ، تف به رسم روزگار که تورو با من آشنا کرد ، غم من مسریه ، ولم کن ، میخوام فقط نباااااااشم ، ولم کن


پ.نون

این‌نوشته مخاطب خاص داره و اون تو نیستی ، تو نیستی و البته توام لطفا رها کن ، ده سال گذشته ، برای یکی با غم و اشک ، برای یکی با یک مدل دیگه که همه چی توش بوده

پی نوشت ۲


لطفا ... دیدن ادامه » لطفا لطفا کسی رو قضاوت نکن ، هر کس‌فقط و فقط میتونه خودشو قضاوت و محاکمه کنه


پی نوشت آخر


حرفی نیست ، زندگی بیرحمه
۱۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"دوست دارم بخندونمت بعد وایستم نگاه کنم که می خندی...!"
شادیِ غیرمنتظره ی زندگی من بودی، چی شد که کم فروغ شدی؟ چی شد؟ که غمگین شدی و دیگه نتونستی منو شاد کنی و به خنده های من دلتو خوش؟! چی شد که همه چیز انقدر بی خود و دوست نداشتنی شد؟! 
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خواب دیده ام ، باز رویایی از آب گذشته است ؛
همین جا ، حوالی عطر تو چادر می زنم ، همسایه ات میشوم بی آنکه خاطر حضرت چشمانتان مکدر شود .

من نگران نسبت های نداشته ام ؛
نگران همان ها که دور و بر هر آدمی پرسه میزنند و در پس سنگ قبری نانوشته می مانند ؛
مرگ از جنس چسبناکی ست ، وقتی می آید ، میچسبد به پاهایت ، به دستانت ، به رختخوابت ،به موهایت که هر روز شانه میکشی .
می آید محکم میچسبد به گوشهایت ، به نگاهت
و هی کش می آید.

قبرستان ها پر از نسبت های نداشته اند .
همان ها که نمی دانم از ناکجای کدام خواب تعبیر نشده ، چپ در آمدند ؛
همان ها که از دور افتاده ترین دعاها به قریب ترین اتفاق ها ، ارث نرسیدند ؛
نمی دانم انگار همه اتفاق ها ، یک جوری خواب ِ نسبت های نداشته ما را دیده اند ؛

ولی امروز باز رویایی از آب گذشته است .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید