آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال یادگاری
S3 : 03:37:30 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
15م اردیبهشت 1400

حالا که من رسیده‌ام اینجا، همین پیشِ پایِ نزدیکترین معبدِ بوسه‌هایِ تو..
حالا که من دستم از آسمان به بال و از پرندگی به دست‌های تو پریده است..
حالا که من غریبگی را در شمایلِ چشم‌های تو، به حُسن آشنایی پَس‌ زده‌ام..
حالا که من هزار پوسته انداخته‌ام و از انهدام خود، به سمتِ ادارک جهان، دوباره برخاسته‌ام..
حالا که من رد کرده‌ام صدگور وُ صدسنگ وُ صد مویه از مزارِ خویش، به آغوش تو پر کشیده‌ام..
حالا که من نیم‌نبض، نیم‌رگ، نیم‌جدا مانده از تو، گره خورده‌ام، به یک‌ تا شدن..
به همین وقت و همین لحظه‌ی پرشتابِ بی‌درنگ
به همین گاهنامه‌ی اکنون که ... دیدن ادامه ›› جنونم در شفاعت‌تو..
به همین قلبِ آزرده از دوری و پریشانی..
به همین زخمِ ناسور و خرابِ دلتنگی..
مرا چه واگذاشته‌ای به‌چشم‌براهیِ ناممکن این راه و دیوار..
به خوابی که از چشمم نمی‌گذرد، به شیهه‌ی شبی که مدام ماه را به برکه می‌خواند و نمی‌آید..
به هرباره در زادروزِ بهشتی‌ترین روزِ عشق..
انتظار گمشده‌ام در پیچاپیچ این گذر خسته..
سراغت را نمی‌بیند‌، بویت را نمی‌بوید..

من چشم گشوده‌ام، که به دیدار تو بازگردم به راه..
چشم گشوده‌ام، در چشم تو باز بینم روزگار..
بال گشوده‌ام، در من ترانه‌ی هزار کلمه‌ی ناخوانده‌ی رهایی باشی..
صبرکرده‌ام صدروزه و هزارروزه و هزارساله، که تو جانِ دلم باشی..

و حالا در این وقفه‌ی گذران و هیاهوی جهان که صدا به صدا نمی‌رسد، که آدم به آدم خو نمی‌گیرد،
من دچارشدن را در انعکاس خنده‌های تو بارها دیده‌ام..
و از سفری از کوره‌راه‌ها و بیراهه‌ها، از هجرتِ غارها و کشتزارها،
از آن قرنی که در چشم لیلا، تو را می‌خواستم ، یا در تنم، با زخمِ زلیخا، می‌ساختم
از آن شورش آغاز زمین، از فهمِ ناممکنِ زمان
«تو را در سینه داشتم» ...
که به شوق بوسه بر برکه‌ات، «نیلوفرشدن را برداشتم»..
.
نیلوفر ثانی
تولدتون مبارک عزیزم... ♥️😍
۱۵ اردیبهشت
تولدت مبارک نیلوفرجان، دلتنگتم🌱
۱۶ اردیبهشت
رومینا خلج هدایتى
تولدت مبارک نیلوفرجان، دلتنگتم🌱
جانم ممنونم رومینای عزیزم ، قربونت منم خیلی دوست قشنگم .. خیلی ... یاد سالها پیش این موقع جشنواره بین المللی فیلم بود و کلی با هم در ارتباط و تبادل بودیم... امیدوارم بزودی باز دیدارها تازه بشه عزیزم
۱۷ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سپید و سیاه... زشت و زیبا...
بی‌رحم و مهربون... عقل و جنون... مرز باریک بینشون... تاب خوردنِ میانشون... مثل کودکی سرمست... یا بزرگی مست...
مثل رقص برگ افتاده از درخت تا رسیدنش به زمین... کل زندگی به سادگیِ همین...
مثل یه خواب کوتاه... نزدیکِ پایان راه...
سلام...
سلام...
همیشه منتظرت بودم... همیشه منتظرتم... می‌دونم که قراره بیای و ببریم...

ولی ما باهم قرار گذاشتیم... قرار گذاشتیم بذاری کارام رو تموم کنم بعدش بیای... بعدش خودم می‌گم بیای... چون من از اول می‌دونستم قراره باهم بریم...

ولی هنوز نه... هنوز تموم نشده... بذار تمومش کنم... بذار قصه رو تموم کنم بعد بیا... بعد می‌ریم... بعدش باهم می‌ریم...
من و تو باهم پیمان داریم، من و تو در هم سرشتیم... من و تو هم‌سرشتیم...
جنون من... شوریدگی من... شیدایی پیش از سفر...
می‌ریم... من و تو سفر بازگشت رو باهم می‌ریم... ولی صبر کن... هنوز نه، هنوز وقتش نشده...
شب چهلم... درهم‌تنیدگی.

هیچ‌چیز اون شکلی نیست که به نظر میاد... همه چیز «یک» چیزه... یک شبکه درهم‌تنیده از نوسان‌های مختلف...
خلا مطلق و گسستگی وجود نداره... همه‌چیز با همه‌چیز در پیونده... فقط شاید در بُعدی متفاوت از آنچه می‌شناسیم... همه مکان‌ها به هم، آینده به گذشته، مکان به زمان...
«من» هم تنیده در همین شبکه‌است... به عنوان یک درگاه ظهور خودآگاهی... آگاهی در تار و پودِ هستی جاریه و در نهایت ناگزیر از مسیریه که به ظهورش در قالب این «من»های بسیار شگفت‌انگیز می‌انجامه...

همه چیز در هم تنیده‌است... هر نوسانی در کل فضا-زمان منتشر می‌شه... تک تک اندیشه‌ها... حتی یک لبخند ساده.
نیلوفر ثانی، ابرشیر و محمد لهاک این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب سی و پنجم... رهایی.

انسان در اسارت در این جهان وارد می‌شه... در یک رحم در بند ناف، در جسمی ضعیف با بیماری و خطر، در وابستگی و دلبستگی...
تا یاد بگیره... تا یادش بیاد... که جهان رها از هر بنده، که جهان رها در بی‌کرانه... در چرخشی بی‌پایان به سوی آغازش...
زندگی در بستر (Context) این جهان یک بازگشته از میانه راه...
وقتی از بندها، از اسارت، از وابستگی و خودخواهی دیگران و خودت، از خودت رها بشی، هم‌سفرش می‌شی... در سفر به سوی خواستگاه... سفر بازگشت.
شب بیست و هشتم...

«من» چیه؟... فقط می‌خوام همینو بفهمم... «من» یعنی چه چیزی...
اگر وقتی به حرکت انگشتات نگاه می‌کنی، در شگفتی و حیرت فرو بری یعنی دچارش شدی... زنجیره علت‌ها رو دنبال می‌کنی... می‌رسی به یک نقطه آغاز... به جایی که این حرکت رو اراده کرده... از این «من» حرف می‌زنم...

تنها چیزی که دقیقا خودش رو حس می‌کنیم، نه تصویرش رو... هر چیز دیگه‌ای که از جهان می‌دونیم همه تصویره... و تصویر، یک نمود از واقعیته اما خودش نیست... هر مرحله که نزدیک‌تر بشی، یک لایه واقعی‌تر می‌شه، یک پرده شفاف‌تر می‌شه... اما هنوز خودش نیست...
آیا پایانی بر این زنجیره هست؟ نمی‌دونم... اما می‌دونم کلید راز همون جاست که بهش می‌گیم «من».
سوال اینه که آیا “من” یک چیزه مستقله یا مجموعه ای از چیزها.
آیا ماشین یه چیزه یا مجموعه ای از چرخ و موتور و فرمون و ...
گویا “من” هم مجموعه ای از چیزهاییه که بهشون عکس العمل نشون میدیم. خوشمون میاد، بدمون میاد.
شاید اگه همه ی اون لایه ها رو برداریم، به “هیچی” برسیم. اگه همه ی قطعات ماشین رو برداریم، به هیچی میرسیم.
۲۶ اسفند ۱۳۹۹
محمد عمروابادی (mohammad)
پوریا صادقی
سوال اینه که آیا “من” یک چیزه مستقله یا مجموعه ای از چیزها. آیا ماشین یه چیزه یا مجموعه ای از چرخ و موتور و فرمون و ... گویا “من” هم مجموعه ای از چیزهاییه که بهشون عکس العمل نشون میدیم. خوشمون ...
در این نگاهی که ازش نوشتم، «من» یک چیز مستقله که در یک چیز کلان‌تر ریشه داره...
مثال «ماشین»، در این نگاه نمی‌گنجه چون آگاهی و اراده نداره و همه قطعاتش هم‌ارزه، «من» با آگاهیش و از اون مهمتر با «خودآگاهی»ش معنی می‌یابه...

اما متوجه جان کلام شما شدم، چرخ، موتور، و ... (دست، قلب، ...) ابزارهای تحت مدیریت این من در بستر این جهان هستند، و بخشی از این «من» نیستند... «من» اون مرکز خودآگاهی و اراده، پیاده‌سازی‌شده در قالب مغز هست (حتی خود مغز هم ابزار ظهورشه نه خودش یا بخشیش)... «من» یا بخش‌بخش نیست یا دست کم بخش‌بخش بودنش موضوع این نگاه نیست.
۲۷ اسفند ۱۳۹۹
محمد عمروابادی
در این نگاهی که ازش نوشتم، «من» یک چیز مستقله که در یک چیز کلان‌تر ریشه داره... مثال «ماشین»، در این نگاه نمی‌گنجه چون آگاهی و اراده نداره و همه قطعاتش هم‌ارزه، «من» با آگاهیش و از اون مهمتر ...
متوجه نگاهتون شدم.
یه نکته رو تصحیح کنم: منطورم از اجزای من، اجزای بدن نبود. دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هامون رو گفتم که “من” رو شکل میده. اینکه سبز دوست دارم و قرمزنه. اینکه ترش دوست دارم و تلخ نه. اینکه خدا رو دوست دارم و شیطان رو نه. ایران رو دوست دارم و امریکا رو نه.
البته که گفتید این ربطی به نگاهتون نداره و “من” مدنظرتون یه چیز خارج از حیطه ی جسمه که به کالبد اعمال شده. .
۲۷ اسفند ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب بیست و یکم...

وقتی به میانه راه رسیدی سرت رو برگردون و به پشت سرت نگاه کن...
از گذشته‌ات نترس، ازش فرار نکن... با دقت نگاه کن... به خستگی هرکدوم از جای پاهات... به تک‌تک لکه خون‌های خشکیده روی زمین... به برگایی که زیر پا خرد شدن... به بذرهایی که کاشتی و حالا گلی زیبا شدن... نهال‌هایی که قد کشیدن... به ماه... به ماه نگاه کن... که هنوز با همون سکوت باشکوهش لبخند می‌زنه....

با هر کدومشون روبه‌رو شو... لمسشون کن و لبخند بزن... در آغوششون بگیر... این‌ها تو هستی، این خودتی که در آغوش می‌گیری... تو انتگرال همه راهی هستی که اومدی، بدون اون‌ها تو نمی‌شدی...

وقتی به میانه راه رسیدی سرت رو برگردون و به پشت سرت نگاه کن... فقط فراموش نکن اون‌جا پشت سرته.
سپهر و محسن جوانی این را خواندند
مهدی تاج الدین، محمد لهاک و نیلوفر ثانی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب چهاردهم...

زمان... بُعدی از هستی که در تار و پود همه چیز تنیده‌شده... نمی‌تونی درست بفهمیش... فقط می‌دونی که هست... می‌دونی درونت جاریه... اما شگفتی اصلی اونجاست که می‌بینی انگار تو هم درون اون جریان داری... می‌تونی سبک و رها مثل یه برگِ روان بر آب، غوطه‌ور بشی درونش... اون‌وقت دیگه بر علیه‌ت نیست، از گذرش نمی‌ترسی و غمگین نمی‌شی... دیگه بخشی از همون رود هستی، در یک مسیر و یک جهت...
گاهی برای ساختن فقط کافیه خراب نکنی، برای پیش رفتن فقط هیچ سمتی نری... کل هستی، همه اجزای فضا-زمان، خودکار به سمت لایه آرامش در حرکته... گاهی کافیه فقط درونش شناور بشی...
آقای عمرو آبادی، کم کم دارین میرین تو فاز نولان...
۱۲ اسفند ۱۳۹۹
محمد عمروابادی (mohammad)
پوریا صادقی
آقای عمرو آبادی، کم کم دارین میرین تو فاز نولان...
چه خوب... کارگردان مورد علاقه‌مه 😊
۱۲ اسفند ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب هفتم...

سکوت پدیده جالبیه... پدیده عجیبیه... کاری که تو همیشه می‌کنی...
امان از واژه‌ها ماه، امان از جمله‌ها... چه‌ها که نمی‌کنن... تو می‌خوای شاد کنی، می‌رنجونی... تو می‌خوای بخندونی، گریه می‌ندازی... تو می‌خوای التیام بدی، زخم می‌زنی...

[ ماه لبخند می‌زند و مهربان و با شکوه نگاه ... دیدن ادامه ›› می‌کند...]

ما باید سکوت رو تمرین کنیم ماه... تا واژه‌ها رو یاد بگیریم، تا رابطه‌هاشون رو پیدا کنیم... تا تنیدگی‌ها رو کشف کنیم... تا مهارت مهارشون رو به دست بگیریم...
ارتش واژه‌ها تا دندون مسلحن... آماده برای کشتن غم یا شادی... وای اگر از هم‌گسیخته‌باشن... وای اگر آتش به اختیار باشن...

ما باید سکوت رو تمرین کنیم...

تو از سکوت اگر به خشم می‌رسی،
سکوت کن.


#ایرج_جنتی_عطایی
۰۵ اسفند ۱۳۹۹
محمد عمروابادی (mohammad)
نیلوفر ثانی
شب هیاهویِ عجیبی‌ست در جوارِ تو ماه به قصه‌گویی اقتدا می‌کند به یورش این‌همه واژه اعتماد نیست منم که کوچه کوچه تو را سکوت می کنم.. نیلوفرثانی
چقدر قشنگ...
۰۵ اسفند ۱۳۹۹
محمد عمروابادی
چقدر قشنگ...
جسارت کردیم :)
۰۵ اسفند ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ابرا تنگِ دلِ هم نشستن و قصه میگن
از سکوتِ بینشون یوقتا از غصه میگن
گاهی وقتا حرفاشون آرومه و یواشکی
دلخوری ها رو ولی با بغض و با داد میگن
آسمون دلش پره از همه چی
خودشم نمیدونه از کی و چی
اشکای آسمون هی میشینه پشت پنجره
انگاری بغل گرفته بغضشو قاب پنجره
میزنه مشت روی شیشه میکوبه پا رو زمین
انگاری یه حرفی داره با دلِ سنگِ زمین
عمو فرهاد قصه ها این را خواند
AMAZING AND BLESSING 2021 و ثمین کریمی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چرا یادم آوردیش؟
داشت از یادم می‌رفت... لطافتش... عطرش... تازگی هواش... توی خاکستری فراموشی رنگش داشتم گم می‌شدم...
مگه نمی‌دونستی من بیمار این واژه‌ام؟ مگه نمی‌دونستی برای من یعنی همه چی...

یادم رفته بود... خیلی ساله زخم‌ لحظه‌ها تن ذهنمو ضخیم کرده... ذهن تنمو...

از وقتی با خودم آشنا شدم رهام نکرد... از مدرسه دنبالش گشتم... هر چقدر کاشتم، آب دادم، دویدم، باریدم... سبز نشد... فقط برید... و خون چکید...
داشتم نبودنش رو باور می‌کردم... داشت یادم می‌رفت چه شکلیه...

اسمشو آوردی قلبم ریخت... کل زندگیم مرور شد، اشکم یواش چکید... چرا این واژه اینقدر قشنگه... ... دیدن ادامه ›› چرا اینقدر شیرینه... چرا اینقدر دور بود چیزی که می‌شد هم تار باشه و هم پود...

حالا با این شوق دوباره چکار کنم مهربان...

وسط حرفات یه جمله بود... وسط جمله‌ات یه واژه... «دوست».
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

«حافظ»
۰۱ بهمن ۱۳۹۹
محمد امروز چک‌کردم ، من فقط ۶ ماه بعد تو تیوالی شدم ، پسر چقدر گذشته ، چقددددددر گذشته و چقدر همه چیز پیچیده و عجیب شده
۰۲ بهمن ۱۳۹۹
محمد عمروابادی (mohammad)
احسان علایمی
محمد امروز چک‌کردم ، من فقط ۶ ماه بعد تو تیوالی شدم ، پسر چقدر گذشته ، چقددددددر گذشته و چقدر همه چیز پیچیده و عجیب شده
سلام احسان عزیز، دوست قدیمی تیوال... بله، زمان پدیده عجیبیه... یاد باد آن روزگاران
۰۳ بهمن ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بیش از حد فکر کردن میتونه ادم رو نسبت به زیبایی های زندگی کور کنه...
یاد این جمله از "آلبر کامو" افتادم:

"اگر دائماً دنبال این بگردید که شادکامى از چه مؤلفه هایى ساخته شده است، هیچ گاه شاد نخواهید بود. اگر دائماً دنبال معناى زندگى باشید هیچ گاه زندگى نخواهید کرد."
۲۹ دی ۱۳۹۹
«آن‌که با هیولاها می‌جنگد باید بپاید که خود در این بین یک هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم می‌دوزد.»
نیچه
۲۹ دی ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از آخرین باری که اینجا نوشتم ۵سال میگذره حتی یادم نبود اینجا مینوشتم.
حس غریبی بهم دست داد
۵سال پیش
چه احساساتی داشتم
چه چیز هاییو پشت سر گذاشتم
غزل، امیر هوشنگ صدری و احسان علایمی این را دوست دارند
نوشته های اول تیوال ، که اون موقع اسمش دیوار تیاتر شهر بود برام پر از خاطره است ، جوون بودم و دور از حالا ، بیشتر میخوندم ، بیشتر میدیدم و بیشتر میخندیدم ، خودمون نمیدونیم کِی ، تصمیمی براش نداریم ولی از یک لحظه دیگه دیر شده ، برای هر چیز دیره و تو هیچوقت اون آدم سابق نیستی
۰۲ بهمن ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هر غروبِ تلخ
یک گلایه از سکوتِ آدمی ست.
هیچ کس صدایِ تلخِ بغض را شنیده است؟
من شنیده ام
عجیب شکلِ انتظارِ آدمی ست.
انتظار در پیِ ندیدنت به سر نمیرسد.
مچاله میشوم
میانِ خاطرات و حرف های مانده در درونِ سینه ام
شاعری قصه عشقی کمی خوشتر گفت
خسرویی دامن کشان باز چرا شیرین زد؟
آرش رضایی
سپهر، مجتبی مهدی زاده و neda moridi این را دوست دارند
خسروی شیرین زده دامن کشان فریاد زد
قصه های عاشقی دیگر دلش رسوا نیست؟
۲۴ آبان ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اواخر 89 عضو تیوال شدم، یه دیوار یادگاری بود خیلی ساده...روزی 5 6 بار سر میزدم و یادگاری ها رو میخوندم. انگار با همه بچه هایی که فعال بودن دوست بودم، معتادش بودم اصن. امروز بعد از مدت ها ( از اخرین یادگاری که نوشتم تقریبا 6 سال میگذره) یه دفعه یادم افتاد اومدم پسوردم رو بازیابی کردم و تک تک بچه هارو چک کردم دیدم خیلیاشون دیگه چیزی ننوشتن. چرا اینقد دلم گرفت نمیدونم ولی کاش حافظه نداشتیم کاش دلتنگ نمیشدیم...دلتنگ دیوار یادگاری و بچه هاشو و روزایی که میگذروندم شدم...
چیزی نیست!خاصیت زمانه است....
۲۴ آبان ۱۳۹۹
آرش رضایی
چیزی نیست!خاصیت زمانه است....
این زمانه ی لعنتی همه خاصیت هاش درد و رنج داره...
۲۴ آبان ۱۳۹۹
هیچوقت ، هیچکس ، هیچ‌چیزو‌فراموش نمیکنه.
۰۲ بهمن ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب بیست و یکم...

لایه‌ها حرف‌های زیادی دارن... لایه‌های الکترونی دور هسته اتم، لایه‌های زمین، لایه‌های تنه درخت، لایه‌های آگاهی... انگار همه چیز لایه‌لایه ساخته‌شده و با این الگو پیش می‌ره... حقیقت هم لایه، به لایه شناخته می‌شه و در هر مرحله یک لایه عمیق‌تر می‌شه...
انگار هیچ اتفاقی در این هستی در یک مسیر مستقیم از آغاز تا پایانش طی نمی‌شه، باید در یک سری چرخه بهش برسی... هر چرخه رو یک بار از آغاز تا پایانش طی کنی و بعد بری مرحله بعد... لایه بعد...اون وقت می‌بینی بخشی از راه رو اومدی... انگار هر رسیدن، چیدمان رسیدن‌های کوچیک‌تره...
حقیقت را برهنه و برهنگی را در حقیقت دوست دارم.
neda moridi این را خواند
محسن جوانی و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
آقا من این بخش دوم رو نمی‌فهمم!!
۳۱ شهریور ۱۳۹۹
پوریا صادقی
و ما هنر را داریم تا تلخی حقیقت ما را نکشد. فردریش نیچه
هنر هست تا از فرط واقعیت خفه نشویم...

این ترجمه ش رو خیلی دوست دارم...(و واقعا یک گزاره واقعی/ حقیقی هست...بدون شک.)
۰۱ مهر ۱۳۹۹
neda moridi
هنر هست تا از فرط واقعیت خفه نشویم... این ترجمه ش رو خیلی دوست دارم...(و واقعا یک گزاره واقعی/ حقیقی هست...بدون شک.)
زیباست.
خیلی هم واقعیه و لایه های زیرین زیادی داره.
۰۱ مهر ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب چهاردهم...

در سکوت شیرین شب از پنجره به تماشا نشستم... به آسمون نگاه می‌کنم... ابر، مهتاب و ستاره‌ها...
نقاشی با شکوه هستی... منم توی ذهنم لابه‌لای ابرها، روی منحنی‌های نور ماه شروع می‌کنم به نقاشی... ستاره‌ها رو به هم وصل می‌کنم... نقاشی رو کامل‌تر می‌کنم.
آسمون با نگاهش به ساده‌ترین زبون، پیچیده‌ترین رازها رو تعریف می‌کنه... با یه رنگ، حقیقت رو نقاشی می‌کنه... اما باید بهش چشم بدی...
باید نگاهش کنی...
گاهی به آسمون نگاه کن.
آسمون برای من جزو قشنگ ترین جلوه های طبیعت ه....
آسمون و بازی ابر ها...بازی ماه توی سی روز ماه....

آسمون تتها چیزی ه که من رو تو هر شرایطی سر ذوق میاره و اروم میکنه....


یکی از فانتزی هام اینه که یه خونه داشتم با سقف شیشه ای که شبا موقع خواب چشمم به اسمون باشه....که وقتی بارون میاد و رعد و برق میزنه باهاش چشم تو چشم بشم...که بازی بینظیر ابر و ماه و اسمون رو لحظه ای از دست ندم.

من واقعا سر به هوا ترینم...
۲۶ شهریور ۱۳۹۹
محمد عمروابادی (mohammad)
neda moridi
آسمون برای من جزو قشنگ ترین جلوه های طبیعت ه.... آسمون و بازی ابر ها...بازی ماه توی سی روز ماه.... آسمون تتها چیزی ه که من رو تو هر شرایطی سر ذوق میاره و اروم میکنه.... یکی از فانتزی ...
فانتزی خونه با سقف شیشه‌ای‌تون خیلی جذاب بود...
۲۶ شهریور ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب هفتم...

داستان از شب هفتم شروع شد. من بودم و شب. شبی که هفت بار مهمونم شده‌بود... یا بهتر بگم، میزبانم.
می‌دونه دوستش دارم... وقتی میاد دنیا جور دیگه می‌شه... دنیا تازه دنیا می‌شه... می‌گن شب وقتیه که روز نیست... اما چیزی به نام روز اصلا وجود نداره... روز فقط یه خیاله... تصویر ذهن ما از شکست نور یه ستاره کوچیک. حقیقت هستی، سراسر یه شبه. یه شب با شکوه و بزرگ... خیلی بزرگ.
دوستش دارم چون خودشه... چون تصویر نیست... چون همون چیزیه که واقعا هست، تنها چیزی که هست.

وقتی باورش کنی، عاشقش می‌شی... عاشق سکوتش. عاشق این نیستی عجیب که همه اون چیزیه که هست.
چرا گزینه خواندم نداره!!!
۱۶ شهریور ۱۳۹۹
پوریا صادقی
پس دلشوره م بی جهت نبود
اومدم بنویسم پوریا جان چشم زدی که خوشبختانه حل شد 😉
۱۷ شهریور ۱۳۹۹
حیف چه بد شد😂
۱۷ شهریور ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید