تیوال یادگاری
S1 : 20:14:51
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
روی دیوار کی ، یادگاری نوشتم؟!
دیوار هیچ کس!
شب ازنیمه گذشته، دیر است!
ساعت را عقب کشیده اند ،
وقت اضافه...
باز هم نبودی،
باز هم
شهریوری دیگر تمام شد بی تو!
می ترسم جام بعدی گل طلایی داشته باشد!
من که می دانم گل خواهم خورد! وقتی حریف تو باشی!
فقط بدان جام بعدی حذفیست....




از: هیچ کس
جهان، زهره مقدم و مجتبی مهدی زاده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

‎دکتر گفته به زندگی فکر کن،
‎اما من زندگی رو خوب یادم نمیاد، انگار یه تیکه مهمش یادم رفته.
‎یادم رفته. هیشکی یادم نمیاره.
‎شبها که قبل خواب خیره می شم به سقف،
‎همش میدونم باید یه چیزی یادم بیاد،
‎یه اسم شاید، اما تو سرم فقط عکس تاریکی هست.
‎من یه چیزی، یه کسی یادم رفت.


از: حمید سلیمی
زاده ی شهریور!
شمعِ سی و اندی
خاموش شد از بازدم آرزوها!
زادروزت شاد!

#مخاطب خاص

از: هیچ کس
تلخ بخوانی ام
یا شاد
رویای من فصل زیبای حضور توست....
.......
۲۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمی دانم چرا تمام راه های دموکراتیک جهان به زیر خاک ختم میشود ... و من نگران خدایی هستم که سالهاست در راه مانده ...
می ترسم از دیدن مسیح های مُرده ای که این روزها ، حتی صلیبی به ارث نمی برند ؛
از پاهایی که ورچیده می شوند و آهسته از یادها می روند ؛
می ترسم از باوری که هر بار ، با دیدنِ تقسیم منصفانه ی درد میان کودکان ، از کفم می رود ...
من می ترسم از پیراهنی که بوی تو را ندهد .
فردا را ببین... اعدامی ِ دیگری در راه است ...صبحدم ، پیش از طلوع دستانِ ما ... پاهایش بی خیالِ جاذبه ، در هوا تاب خواهد خورد... و اینجا ،جایی حوالیِ همین زمین است.

از: خود
ما پادشاه را کشتیم، سعی کردیم دنیا را تغییر بدهیم. حالا تنها چیزی که گیرمان آمده، یک پادشاه جدید است که از قبلی بهتر نیست.
اینجا سرزمینی ست که برای آزادی جنگیدیم ولی حالا برای نان می جنگیم.
نکته ی عدالت این است که:
"همه وقتی برابر می شوند که مُرده اند."



#بینوایان

از: ویکتور هوگو
تاآنجا دوست ات دارم که مرزهای نازک عنکبوتی ام از هم نگسلند
مرزهایی که گاهی از تو هم باید به آنجا بگریزم
بگذار با مداد یک خط بکشم
اصلا با انگشت روی هوا
و فکر کنم این سو، سمت امن من است
عجیب احساس میکنم که اتفاق در انتظار افتادن است
و احمقانه احساس میکنم که مرزهای من مرا نامریی میکنند
سر همین خط سلام، سر همین خط بدرود...

از: خود
یادمه هروقت با پسرا دعوام میشد، تنها نگرانی مامان این بود که جاییم نزنن که بعدها نتونم بچه دار شم!
یه بار که سر یه چیز خیلی بیخود دعوامون شده بود، با این که خونه بود، اصلا نیومد ببینه چه خبره. حسابی که کتک خوردم و خونین و مالین شدم، اومد گفت: حقت بود!
درد این جمله از درد تمام کتک هایی که خورده بودم بیشتر بود...
همونجا بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت بچه دار نشم و یه بدبختِ از همه جا بی خبر رو به این دنیا نیارم که هرقدر زدن توی سرش صدام درنیاد و یهو پیدام بشه بهش بگم:" حقت بود" !
میگن : بخشیدم، فراموش کردم... کی میدونه که ما هر روز داریم با دردامون زندگی میکنیم و اصلا بخشش و فراموشی یعنی چی؟ من که بعد ۱۰ ۱۵ سال بازم که یادش می افتم، دردم میگیره....

از: خود
با سلام و احترام
شانستون رو در مسابقه کانون پرورش فکری امتحان کنید
شرایطش رو در سایت زیر جستجو کنید

مسابقه قصه گویی
http://www.kanoonfest.ir
۰۲ شهریور
منظورم اون نبود ، متاسفانه به دلایلی پاکش کردم
۱۰ شهریور
خوندمش احسان جان...
منم خیلی از نوشته هامو پاک کردم و این حس رو چقدر می فهمم..
فرصتی که از دست میره... :-(
۱۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت.
کاش میشد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم ، روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید.
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد ..


از: ...
ای کاش
دیده و دل ها
همه آبی بود
مثل دریا
بسان رویا
ای کاش
شب از دامنش
ستاره ها را
چون قاصدکان پیامبر
نوید ... دیدن ادامه » روزانه ایی نو می ساخت
و بر چشم دل های تیره می‌ افشاند
تا آدمیان
دمی گرم را
بر جان شان می نوشیدند
و قصه های ما هم
آفتابی می شد
چرا که
همراهی دل و قلم
آفرینش غزل است
که سبز است
چون بهار

#ناهید_حدادی
۲۷ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای مرگ ، به خود غره مشو
شاید کسانی تو را هولناک و عظیم بدانند
اما به واقع اینطور نیستی !!
بعد از خوابی کوتاه تا ابد بیدارماندگانیم
و دیگر خبری از مرگ نخواهد بود
زیرا اوست که می میرد !

DEATH be not proud, though some have called thee
Mighty and dreadfull, for, thou art not so
One short sleepe past, wee wake eternally,
And death shall be no more death, thou shalt die.

Jone Donne
ترجمه : سیمین زرگران

از: Jone Donne
مجتبی مهدی زاده، نیلوفر ثانی و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فراموشی ، آزادی ست .
این جمله را هر روز به خودم که کشان کشان ، خودش را حوالی زندگی می چرخاند ، میگویم و دو وجب آنطرف تر ، باز ، پاهایم به گذشته سُر می خورد ... هر کسی ، روزی ، از چیزی خواهد گریخت بی آنکه بداند همچون جنینی در بطن روزگار ، با بند نافی بدان متصل است ؛ تا اتفاق بیفتد .
حالا خوب میدانم هر انسانی ، روزی اتفاق خواهد افتاد ، بی رویا ، بی سایه ، حوالی همین زمین ...
حکایت ِ همان جوخه اعدامی ست که در دوسوی هفت تیرش ، یک نفر ایستاده است ؛ آرامش گرگ و میش آسمان را برهم میزند و آن یک نفر اتفاق می افتد ؛ بی رویا ، بی ...

با اینهمه فردا روز دیگری ست ؛
شاید کسی بیاید ،
نام مرا بداند
و
نشانیِ تو را .


از: خود
آدمها
در خیال شان با یکدیگر حرف می زنند
کافه میرند و چای می نوشند
شعر میخوانند و شاعر می شوند
و از تمام درد های شان،فارغ می شوند

در سالن سینما
کنار هم می نشینند
تمام سنگ فرش های
خاطره ... دیدن ادامه » انگیز خیابان ها را
آهسته و آرام،با هم قدم می زنند

آدمها
شب ها درد و دل های زیادی می کنند
حتما حس خوبی دارد
که حرف می زنند و خیال شان
خوب خوب گوش می دهد
خوب خوب

آخر،تمام مردمان فراموش کار شهر
روزی آنقدر مجنون خوبی بودند
که امروز
نقاب را به صورت دارند و با خیال شان
لحظه های شان را زندگی می کنند.
#مجتبی
۰۷ مرداد
ممنون از متون زیبا و همراهی دوستان
۰۷ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
‏پرسید چگونه ای؟
گفت: چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک برتخته ای بمانند؟
گفتند: صعب باشد.
گفت: حال من هم چنین است.

از: تذکرة الاولیا عطار نیشابوری

"من صبح که پا می‌شم، دلم می‌خواد کسی باهام حرف نزنه. می‌خوام از خونه که میرم بیرون، کسی منتظرم نباشه که برگردم. دل کسی واسم تنگ نشه. کسی منو نخواد. می‌خوام تنها باشم!"



از: فیلم کنعان
مزن بر دل ز نوک ِ غمزه تیرم
که پیش ِ چشمِ بیمارت بمیرم
نصاب ِ حسن در حد ِ کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
قدح پر کن که من در دولت ِ عشق
جوانبخت ِ جهانم گر چه پیرم
چنان پر شد فضای ِ سینه از دوست
که فکر ِ خویش گم شد از ضمیرم
مبادا جز حساب ِ مطرب و می
اگر حرفی کشد کلک ِ دبیرم
درین غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر ِ مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای ِ مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به ... دیدن ادامه » سیب ِ بوستان و شهد و شیرم
قراری بسته ام با می فروشان
که روز ِ غم بجز ساغر نگیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می‌آید صفیرم
چو حافظ گنج ِ او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم

#حافظ به سعی سایه

پ.ن : این غزلی بود که امروز وقتی دیوان حافظ ِ بزرگ را گشودم ، روشنایی ِ روز را برایم دو چندان کرد .
سایه در پایان ِ مقدمه بر دیوان ِ حافظ می نویسد :
" هر ناسازی و بی اندامی که در این ارائه باشد ، به مدد راهیان مقام شناس که هم اکنون در کارند یا پس از این خواهند بود ، بر طرف خواهد شد . اگر هم نشود باکی نیست . در شعر حافظ خاصیتی ست که گاه بی دلالت ِ مستقیم ِ لفظ ، خواننده را به معانی دلخواه می رساند و شاید سحر ِ کلام همین است . "

از: #حافظ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب سی و پنجم... نور.

تاریکی، تنها چیزیه که هست. نه به معنی بدش، نه به معنی غمگینش... بدون هیچ وزن و برچسبی، به معنی ذاتیش.
هستی یک تاریکی فراگیره، یک سکوت مطلق. زنجیره‌های درهم‌تنیده‌ای از علت و معلول که بی‌امان و کور، حلقه به حلقه تا همیشه پیش می‌رن... دریایی از ارتعاش‌های ناخودآگاه که درونش شناورن... بدون مقصد... بی نشانی از ساحل...
این وسط، من چی هستم؟ «من» یعنی چه چیزی؟ نقطه‌ای که می‌دونه که هست و در تناقض با همه چیز می‌تونه نخستین حلقه زنجیره‌های تازه باشه... این چگونه ممکن شده؟
تاریکی تنها چیزی نیست که هست... در ژرفای این دریای تاریکی یک روشنایی هست، ماهی که در عمق این شب می‌تابه... خودآگاهی.
خودآگاهی بزرگ‌ترین معجزه این هستیه... نوری که نقطه‌ای رو برای پارو زدن نشون می‌ده... اونجا که پاسخ همه پرسش‌هاست... جایی که همه به هم می‌رسیم... ساحل... ... دیدن ادامه » «من».

از: عقاب
احسان (صابر ابر): میدونی از این همه بدبختی چجوری خلاص میشیم مامان؟
یه شب یه شام ِ درست حسابی بپزی بخوریم، بعد سرِ فرصت همهٔ درزای درو پنجره هارو ببندیم، یکیمون شیر گازو باز کنه، بریم بخوابیم؛ صُب نشده همهٔ درد سرامون پریده..


#دیالوگ_ماندگار



از: اینجا بدون من / بهرام توکلی
شب بیست و هشتم... سفر.

می‌دونی؟ دنیای ما و همه قوانینش انگار با «سفر» گره خورده. از پایین ترین سطح تا بالاترینش...
سفر الکترون‌ها دور هسته، به اتم‌های دیگه... سفر زمین دور خورشید، کهکشان... باد، رودخانه‌ها... پرنده‌ها، پرستوها... انگار فضا-زمان نا گزیر از تنیدگی سفر بوده و بدون اون به «هست» نمی‌رسید.
می‌دونی؟ انگار فقط ما آدما نیستیم که باید به جاده بزنیم... برای یافتن کسی، پیداکردن چیزی که گم کردیم و نمی‌دونیم کِی، کجا و حتی چی... برای یادآوری تکه دیگری از حقیقت... فقط ما آدما نیستیم... انگار هر ذره جهان از سفر آغاز شده... هستی هم گمشده‌ای داره که از ازل در جستجو، هست شده، برای برگشتن به لایه آرامش...
می‌دونی؟ گاهی فکر می‌کنم، ما ناگزیر از بی‌قراری هستیم، چون در میانه یک سفر وارد شدیم... ما، نسیم، پرنده‌ها، کهکشان، اتم‌ها و همه ذرات جهان همسفریم... ... دیدن ادامه » نه برای رفتن... در سفر بازگشت.

از: عقاب
آدمیزاد چقدر باید برود تا به خودش برسد ؟! کسی چه می داند ، شاید مشت مشت خودش را در راه ریخته تا روزی برگردد .
چقدر باید خودش را میان دو زانو ضجه بزند تا به خودش عادت کند؟! چرا عادت نمی کنیم ؟
آدمیزاد آبستن تاوان های پس نداده است ؛ بدهکار کوچه های قدم نزده ...
همیشه یک نفر هست که آدم او را به چای های ننوشیده و پینه های بسته نشده ی دستانش ، بدهکار باشد .


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بهش میگی: "آروم باش عزیزم، توی زندگی هرکس ممکنه پیش بیاد!"
نگاه میکنه و میون اشک و بغض میگه:" چطوری آروم باشم؟ آره حرف زدن آسونه، راحت می شه گفت: فراموش کن،غصه نخور! تو که نکشیدی نمی دونی چی میگم! کاش هیچ وقت برای هیچ کس پیش نیاد..."
و تو فکر میکنی اون موقع که این اتفاق برای خودت افتاده بود در چه حالی بودی؟ و نگاه میکنی به کسی که حالا توو موقعیت توئه اون زماناست و بهت میگه:" نمی فهمی دارم راجع به چی حرف میزنم..."
توی سکوت زل میزنی بهش و بعد لب باز میکنی که:" آره عزیزم، تو راست میگی، من نمی دونم دارم راجع به چی صحبت میکنم..."

از: خود
چه حس آشنایی
مث روزایی که توی چشمایِ قاصدکِ توی آیینه زل میزنم و میدونه که میدونم و بازم میگه نمیدونی!
حرفایی که توی ناز و ادایِ پلک های آدما درست اون لحظه که خیره میشن به امتدادِ افق پنهونه و هیشکی نمیشنوه جز سکوتِ ممتدِ خیال!
۲۲ اردیبهشت
رهاجان فکر میکنم این موقعیت در زندگی خیلی از ماها اتفاق افتاده، اما وقتی بادقت به قضایا نگاه میکنیم میبینم با وجود این که بسیاری از اتفاقات جنبه مشترک دارند ولی همیشه موقعیت ها منحصر به فرد و خاص هستن. یعنی در واقع کسی که ادعا میکنه "کسی درد منو نمیفهمه" ... دیدن ادامه » پر بیراه هم نمیگه...
۲۳ اردیبهشت
شایدم شکل دردکشیدن آدما باهم فرق داره یا مثلا بعضی آدما فکر‌میکنن تنها کسایی هستن که دردی رو تحمل میکنن..
۲۶ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جایی میان اندیشه‌های نابهنگام دچار شک و تردید شد. جایی فراسوی هر اندیشه‌ای.جایی شبیه یک حباب، تهی از ارزش‌هایش. همان هنگام بود که از اندیشه‌هایش لحظه‌ای دست کشید تا زندگی جدیدی را شروع کند. لحظه‌ای بود که دیگر نمی‌خواست همیشه همان آدم قبلی بماند. می‌خواست تغییر کند و تجربه‌ها و عقاید نو را زیست کند.

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی که تمامِ سلول های
قلبت عاشِق میشود
دیگر دستوری از مغز نمیگیرند
که چه کاری انجام بدهند ؟
یاانجام ندهند؟
هر ثانیه خونی که پُمپاژ
میشود پر است از عشق
دلتنگی ، نگرانی...
و خدا نکند روزی
این سلول بدونِ"عشق"
کار کنند دیگر چیزی
ازآدم نمی ماند،
جز "دردیِ عمیق" ...

از: مژگان_بوربور