تیوال یادگاری
S3 : 16:51:16
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
شبه... آسمون یه نقاشی بزرگ از تنیدگی ابرهاست...
ماه هنوز همون چراغ همیشه است که نور ملایمش، نوازشه برای ما سرگردون‌های شب‌بیدار...
همون مهربان قدیمی که لبخندش ما رو زنده نگه داشته، و به پیدا کردن راه امیدوار...

ماه هنور همون دریچه چاهیه که توش افتادیم. خاطره روز، دروازه خروج از اینجا.

توی خیالم ماه اومده پیشم و روبروم نشسته! ... شبیه ما شده... دست و پا داره... سر و صورت داره... چشماش... چشماش عجیبن... چشماش خیلی عجیبن...
وقتی نگاه می‌کنه جای نگاهش روت می‌مونه... حک می‌شه... وقتی می‌خنده... رد خنده‌هاش توی یادت جا می‌ندازه... منحنی گونه‌هاش گمت می‌کنه... مثل نقشه رازآلود یه گنج قدیمی...

ماه سپید، می‌دونی چند ساله منتظرتم؟ چند ساله زیر مهتابت می‌شینم و از دور نگاهت می‌کنم و اشک می‌ریزم؟

نگاهم می‌کنه... با آرامش و حوصله گوش می‌ده... اون صورت آسمونی وقتی لبخند می‌زنه، دنیا بهار می‌شه... صدای نفس‌هاش رو از لا به لای سکوت شب گوش می‌دم... بدون اینکه بفهمه سعی می‌کنم عطر نفسش رو توی هوا بو کنم و ازش نفس بکشم...

ماه تو می‌دونی چقدر درد کشیدیم؟ می‌دونی چند ساله ته این شب اسیریم... ما فکر می‌کردیم زندگی همینه... همین تاریکیه... اما تو تابیدی، تو روز رو یادمون آوردی... تو با مهتابت ما رو مجنون کردی... سرگردون کردی...

نگاهش ... دیدن ادامه » می‌کنم، اشک‌هام سرازیر می‌شه... نگاهم می‌کنه...

با آرامش و محبت گوش می‌ده... لبخند می‌زنه! وای... لبخندش... لبخندش دنیا رو بهاری می‌کنه... شکل چشماش رو نمی‌شه فهمید، هر چقدر هم نگاه کنی متوجه نمیشی چه شکلیه... چطوری می‌شه نقاشیش کرد... یه رازی توی حالت چشماش هست... توی خط‌های گونه‌هاش هست... مثل نقشه یه گنج قدیمی که قرن‌هاست همه دنبالش گم شدن...

از: عقاب
⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩
ماه هنور همون دریچه چاهیه که توش افتادیم
خاطره روز،
دروازه خروج از اینجا
۵ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ذهن انسان جایگاه خویش است، و در درون خود میتواند از جهنم، بهشت بسازد و از بهشت، جهنم ....

از: John Milton
دقیقن با همین باور تونست هم به اون ثروت افسانه ای دست پیدا کنه و هم نویسنده و شاعر قدرتمند و تاثیرگذاری باشه که تن به خیلی ایده ها و باورهای رایجِ زمانه ش نده
یاد این بخش از امثال سلیمان افتادم : از میوه ی دهان خود سیر خواهی شد ، چرا که موت و حیات در قدرتِ ... دیدن ادامه » زبان است ..
۱۷ آبان
جناب بامداد دعاگو هستیم و ارادتمند
۵ روز پیش، جمعه
سارا بانو
ارادتمند
۵ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی یهویی این به ذهنم رسید که چرا من تا 11 12 سالگی سعی می کردم نشون بدم که کارتون دوست دارم و با صدای بلند هم اتفاقا کارتون میدیدم. یادم میاد اولین نماز جماعتی رو که توی مدرسه خوندم، اولین باری که علی رغم میلم مجبور شدم روسری سر کنم _و خیلی هم دست و پاگیر بود و نمی تونستم بازی کنم_ و اولین تغییرات بدنیم که داشت اتفاق می افتاد چقدر بد بود... و چقدر سعی کردم که اتفاق نیفتن ولی افتادن... چقدر خجالت می کشیدم(از فیزیک درحال تغییرم) و تا چندوقت زجر و عذاب پریود شدن رو و دردهای بی امانش رو تحمل کردم و به کسی نگفتم چمه و هی با آب سرد خودمو سابیدم... گام های بعدی دعواها و بحث و درگیری ها سر حجاب بود (که من دیگه 11 سالم شده و باید مانتوی بلند و گشاد(!) بپوشم وگرنه حق ندارم از در خونه بیرون برم) و ممنوعیت دوچرخه سواری که عاشقش بودم و ممنوعیت گشتن با دخترایی که توی 13 سالگی ... دیدن ادامه » پسربازی میکردن و ممنوعیت تنها از خونه دور شدن( باید برادرم که ازم 2سال کوچکتر بود همراهم می اومد) و هزار هزار ممنوعیت دیگه .... بعد می فهمم چرا تمام دوران بعد از کودکیم آرزو می کردم که دختر نمی بودم... که من چرا مثل برادرهام پسر نشدم؟!
چقدر همه ی اینا از من دوره الان... چقدر ولی جنگیدم و توسری (به معنای واقعی کلمه برای هرباری که روسریم عقب رفت) خوردم ... به عقب نگاه می کنم و می بینم جهالت با من و خانواده ی من چه کرد... بعد به مامان میگم می دونی چی آدما رو موفق و خوش بخت می کنه؟ اول جغرافیایی که توش به دنیا میان و دوم خانواده!


از: خود
با بیش و کمی قابل اغماض، تجربه ای مشترک از تمامی دختران مرز و بوممان را بیان کردی، ولی مژده که تو انقدر توانمندی که میتوانی بار دیگر مجسمه جسمت را بسازی و از نفس مسیحاییت در آن بدمی و جان تازه ای بگیری، که ما هریک دوبار متولد میشویم: بار اول از مادر و بار ... دیدن ادامه » دیگر از خود. و ما هریک دوبار رها میشویم: بار اول از فشار زهدان و بار دوم از قید افکار مسموم
۱۶ آبان
ممنون سعید عزیز
۵ روز پیش، جمعه
متاسفانه @محمدلهاک
۵ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به همین سادگی ، آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد .
نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید . همین جوری دو نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ، می خواهد پر بکشد .


از: سال بلوا- عباس معروفی
چه متن زیبایی انتخاب کردین خانم بنی هاشمی، حالمون خوب شد.
عشق، این زیبای ستودنی، این پادشاه نشسته بر اورنگ دل.
یک پلک زدن میان ما تا عشق است...
از تمام رمز و رازهای این جهان، جز همین سه حرف(عشق) چیز دیگری سرم نمیشود. من سرم نمیشود ولی راستی دلم که میشود.
۱۶ آبان
ممنون از همراهیتون جناب رستمی
۱۶ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمهای محبوب و به به ، کم ندارم توو زندگیم .. آدمای قندی که چنان شگفت انگیزن که مثل جزیره های توو قصه ها میتونی یه عمر تک و تنها توشون زندگی کنی .
یکی از آبنباتی ترینِ اونها عمو شلبیه .. هرچقدر میخوای باهاش عشق کن . مگه تموم میشه لعنتی ؟ :)

با هم شعر پرنده ی سحر خیز رو بخونیم .. با آواز ؛ با صدای بلند ؛ با یه عالم حالِ خوب

ببین، اگر پرنده‌ای، پرنده‌ای سحرخیز باش،
و کرمی برای صبحانه‌ات شکار کن.
اگر پرنده‌ای، سحرخیز‌ترین پرنده باش –
اما اگر کرمی، تا دیروقت بخواب.

Oh, if you’re a bird, be an early bird
And catch the worm for your breakfast plate.
If you’re a bird, be an early early bird--
But if you’re a worm, sleep late



از: من و عمو شلبی :)
... این کلمات اما قواره من نمی شوند
من در پی نشانه خوانی هر حرف مبهمی، کوچه به کوچه این شهر را گشته ام

زمان لنگری بود از شن
که از دهانه تنگ آن مخروط دانه دانه ریخت
و ذهن را از خاطره و دهان را از کلمه تهی کرد
پابند من شد

من خسته ام و این خانه راه نمی رود
من خسته ام و شعرهای من از این پنجره بیرون نمی روند
من خسته ام و دست های من پیغمبران سرشکسته تقدیرند ...

از: خود
و اما دست ها ...
این موجودات نجیب ...

دست ها را جدی بگیرید ؛ حتی جدی تر از چشمها ...

آدم ها قبل از اینکه با پاهایشان بروند ، در دستهایشان بدرود را گفته اند .

دستها خورشید آدمی اند ، طلوع و غروب میکنند ؛ در تاریخ همیشه پیش از لب ها ، دستها بهم رسیده اند .

حالا خوب خاطرم هست ؛
من هم وقتی خودم را به زیر بغل زدم ، پاهایم را ورچیدم و آهسته از یاد ِ دستانتان رفتم ، آب از آب ِ چشمانتان تکان نخورد ...

از: خود
یک بار طعم عشق را چشیده ام
قلبم را تند کرد
بدنم را دیوانه
حواسم را به هم ریخت
و رفت ...



از: هالینا پوشویاتوسکا
عشق اتفاق سنگینی ست
وقتی می افتد
یک نفر برای برداشتنش کافی نیست
۱۶ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چندین ساله که بعد از بیدار شدن از خواب اولین کار بعد از دوش گرفتن و قبل از ورزش صبحگاهی ، همینه : تکرار جملات تاکیدی
با جملات تاکیدی اولین بار توسط اسکاول شین آشنا شدم و بعدها با کاترین پاندر و .. ادامه پیدا کرد ..
از حدود 7 8 سال پیش میشه که روو آوردم به کتابهای انگیزشی و روانشناسیِ نوین ( به قول یک عده روانشناسیِ بازاری :d )
مهم نیست دیگران به چه اسم صداش میکنن . و اساسن مهم نیست باورِ دیگران نسبت به این آموزه ها و کتابها چیه . یا چه نتایجی براشون داشته . چون من که در زندگیشون نبودم و نمیدونم چه کردن :)
مهم برام اینه که اینها در زندگیِ من عمل کردن و ثمراتِ نیکوی این کتابها برام معجزه آسا و شگفت انگیز بود .

خواستم چندتایی از این جملاتِ روزانه م رو که البته متعلق به پاندر و اسکاول شینِ نازنینه اینجا بنویسم . شاید پاکش نکردم و موند یادگاری :)
و ضمنش اینرو هم شهادت بدم که امروز زندگی و تمام داشته هامو مدیونِ اسکاول شین ، پاندر ، هیکس ، راندا برن و ... هستم که همگی از یک چیز اما با بیانها و لحنهای مختلف صحبت کردن :) و اون قانون جذب بود :)
همین


اکنون چیز های پوسیده و اوضاع و شرایط کهنه و روابط فرسوده را رها میکنم اکنون نظم الهی بر جهانم استقرار می یابد و پایدار می مانم


خداوند منشا همه موهبتهاست و همه انسان ها و اوضاع زندگی و جامعه وسیله ای برای رساندن موهبت های الهی به سوی من هستند

من ... دیدن ادامه » در تمام قسمت‌های زندگی‌ام دارای وفور و فراوانی هستم.

من پذیرای تمامی نعمت‌های جهان هستم.

من سزاوار چیزهای عالی‌ای هستم که برایم اتفاق می‌افتد.

من تمامی چیزهایی که نیاز امروزم هستند را دارم.

من می‌گذارم خداوند فراوانی را برای من در تمامی سطوح مهیا کند.

هرچیزی که نیاز دارم، امروز وارد زندگی ام می‌شود.

عشق . موانع به ظاهر محال را ذوب می کند و از سر راه برمی دارد . محبت . غیرممکن را ممکن می سازد

من به خدا چشم میدوزم و هدایت او را می طلبم و توانگر می شوم

من از نظم الهی سرشارم و موزون و مقتدر طرح الهی زندگی ام را به سرانجام میرسانم

خدای درون من هم اکنون مرا از هر چیز و هر کس که دیگر جزئی از طرح الهی زندگیم نیست می رهاند

خدای درونم هم اکنون طرح الهی زندگی ام را آشکار و شکوفا می سازد

من عاشق زندگی هستم و زندگی عاشق من است . امروز خودم را به تمام خوشیهای پیش روو میسپارم .

قدرت کامیابی بخش خدا یکایک ثانیه های امروزم را برکت می دهد تا هم اکنون و همین جا به عالیترین ثمرات نیکو برسم

آمین :)




بعدن نوشت :
گفتم کتابهایی که دوسشون داشتم و با اونها معجزات و شگفتیهای زندگیم شروع شد رو بنویسم که باشه اینجا :) ( چون این پست رو هم پاک نخواهم کرد )

اول چهار اثر از فلورانس اسکاول شین بود که یادمه با خوندنش شوکه شدم . و شک نسبت به تمام اعمال و رفتار و گفتاری که تا اون روز داشتم شکل گرفت . بصورت امتحانی خواستم اونچه میگه رو تست کنم ببینم چی میشه ؛ و شد :)
بعد از اون قانون شفا از کاترین پاندر بود که به شکل عجیبی همه چی رو تحت کنترل خودش درآورد و منو با یه زندگی متفاوت آشنا کرد .
و بعد مجموعه کتابهای راندا برن ( مجموعه راز ) مثل قدرت ِراز ، راز ، قانون سپاسگزاری و ... که هنوزم وقتی میخونمشون و به یادشون میفتم خدا رو شکر میکنم که فرصت آشناییم رو با این مفاهیم فراهم کرد . خودِ این آشنایی بزرگترین موهبت زندگیم بود .
به طور قاطع بعد از این مرحله بود که اتفاقهای مثبت و معجزات ، پی در پی وارد زندگیم شد و خدا رو شکر تا امروز ادامه داره ..

و بعد هم کتابهای کامیابی و دوازده ستون موفقیت از تونی رابینز و ....
دیگه هر چی میومد میبلعیدم و میبلعم همچنان .. از ولش گرفته تا تریسی و لس براون و ...
و اینها همچنان ادامه داره تا اینروزها که عاشقِ یک نفرِ جدید شدم و اون جول اوستینه . مردِ نازنین و زیبایی که کلامش معجزه ست :)


از: خود
من هم یه مدت به صورت پراکنده گاهی این ها رو دنبال میکردم سرشار از انرژی و شور زندگی میشدم؛ ولی هیچ کدوم و هیچ کتابی رو کامل نخوندم وقتی بعد یه مدت همه چی دست به دست همه میداد که منو از زندگی بندازه من تسلیم میشدم
چند هفته اس داشتم به این فکر میکردم که چجوری ... دیدن ادامه » به اون شور و امید زندگی برسم اما سرنخ رو پیدا نکردم
الان که این نوشته شما رو خوندم گفتم شاید شما بتونید راهنماییم کنید؛
البته اگه مایل باشید... :)
۰۷ آبان
من پست گذاشتم
درباره مطلب جدید که گذاشتید اونجا جواب میدم اگه امکان داره اونجا ادامه بدیم و دیگه مزاحم دیگران نشیم
۱۲ آبان
چشم ، حتمن :)
۱۵ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من...بعد از هزار سال تمام حتی

باز روزی مرده ام به خانه باز خواهد گشت

تو از این تنبوره زنان توی کوچه نترس

نمی گذارم شب های ساکت پاییزی

از هول و ولای لرزان باد بترسی...!

هر کجا که باشم

باز کفن بر شانه از اشتباه مرگ می گذرم

می آیم مشق های عقب مانده تو را می نویسم

پتوی ... دیدن ادامه » چهار خانه خودم را تا زیر چانه ات بالا می کشم

وبعد...یک طوری پرده را کنار می زنم

که باد از شمارش مردگان بی گورش

نفهمد که یکی را کم دارد!


از: سید علی صالحی عزیز ما
عجب انتخاب زیبایی!
ممنون
۰۹ مهر
عجیبه از جناب صالحی اینهمه ایرادِ زبانی در شعرشون
کاش یه کم بیشتر حوصله به خرج بدن برای نوشتن
۰۹ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روی دیوار کی ، یادگاری نوشتم؟!
دیوار هیچ کس!
شب ازنیمه گذشته، دیر است!
ساعت را عقب کشیده اند ،
وقت اضافه...
باز هم نبودی،
باز هم
شهریوری دیگر تمام شد بی تو!
می ترسم جام بعدی گل طلایی داشته باشد!
من که می دانم گل خواهم خورد! وقتی حریف تو باشی!
فقط بدان جام بعدی حذفیست....




از: هیچ کس
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

‎دکتر گفته به زندگی فکر کن،
‎اما من زندگی رو خوب یادم نمیاد، انگار یه تیکه مهمش یادم رفته.
‎یادم رفته. هیشکی یادم نمیاره.
‎شبها که قبل خواب خیره می شم به سقف،
‎همش میدونم باید یه چیزی یادم بیاد،
‎یه اسم شاید، اما تو سرم فقط عکس تاریکی هست.
‎من یه چیزی، یه کسی یادم رفت.


از: حمید سلیمی
زاده ی شهریور!
شمعِ سی و اندی
خاموش شد از بازدم آرزوها!
زادروزت شاد!

#مخاطب خاص

از: هیچ کس
تلخ بخوانی ام
یا شاد
رویای من فصل زیبای حضور توست....
.......
۲۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمی دانم چرا تمام راه های دموکراتیک جهان به زیر خاک ختم میشود ... و من نگران خدایی هستم که سالهاست در راه مانده ...
می ترسم از دیدن مسیح های مُرده ای که این روزها ، حتی صلیبی به ارث نمی برند ؛
از پاهایی که ورچیده می شوند و آهسته از یادها می روند ؛
می ترسم از باوری که هر بار ، با دیدنِ تقسیم منصفانه ی درد میان کودکان ، از کفم می رود ...
من می ترسم از پیراهنی که بوی تو را ندهد .
فردا را ببین... اعدامی ِ دیگری در راه است ...صبحدم ، پیش از طلوع دستانِ ما ... پاهایش بی خیالِ جاذبه ، در هوا تاب خواهد خورد... و اینجا ،جایی حوالیِ همین زمین است.

از: خود
ما پادشاه را کشتیم، سعی کردیم دنیا را تغییر بدهیم. حالا تنها چیزی که گیرمان آمده، یک پادشاه جدید است که از قبلی بهتر نیست.
اینجا سرزمینی ست که برای آزادی جنگیدیم ولی حالا برای نان می جنگیم.
نکته ی عدالت این است که:
"همه وقتی برابر می شوند که مُرده اند."



#بینوایان

از: ویکتور هوگو
تاآنجا دوست ات دارم که مرزهای نازک عنکبوتی ام از هم نگسلند
مرزهایی که گاهی از تو هم باید به آنجا بگریزم
بگذار با مداد یک خط بکشم
اصلا با انگشت روی هوا
و فکر کنم این سو، سمت امن من است
عجیب احساس میکنم که اتفاق در انتظار افتادن است
و احمقانه احساس میکنم که مرزهای من مرا نامریی میکنند
سر همین خط سلام، سر همین خط بدرود...

از: خود
یادمه هروقت با پسرا دعوام میشد، تنها نگرانی مامان این بود که جاییم نزنن که بعدها نتونم بچه دار شم!
یه بار که سر یه چیز خیلی بیخود دعوامون شده بود، با این که خونه بود، اصلا نیومد ببینه چه خبره. حسابی که کتک خوردم و خونین و مالین شدم، اومد گفت: حقت بود!
درد این جمله از درد تمام کتک هایی که خورده بودم بیشتر بود...
همونجا بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت بچه دار نشم و یه بدبختِ از همه جا بی خبر رو به این دنیا نیارم که هرقدر زدن توی سرش صدام درنیاد و یهو پیدام بشه بهش بگم:" حقت بود" !
میگن : بخشیدم، فراموش کردم... کی میدونه که ما هر روز داریم با دردامون زندگی میکنیم و اصلا بخشش و فراموشی یعنی چی؟ من که بعد ۱۰ ۱۵ سال بازم که یادش می افتم، دردم میگیره....

از: خود
با سلام و احترام
شانستون رو در مسابقه کانون پرورش فکری امتحان کنید
شرایطش رو در سایت زیر جستجو کنید

مسابقه قصه گویی
http://www.kanoonfest.ir
۰۲ شهریور
منظورم اون نبود ، متاسفانه به دلایلی پاکش کردم
۱۰ شهریور
خوندمش احسان جان...
منم خیلی از نوشته هامو پاک کردم و این حس رو چقدر می فهمم..
فرصتی که از دست میره... :-(
۱۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت.
کاش میشد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم ، روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید.
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد ..


از: ...
ای کاش
دیده و دل ها
همه آبی بود
مثل دریا
بسان رویا
ای کاش
شب از دامنش
ستاره ها را
چون قاصدکان پیامبر
نوید ... دیدن ادامه » روزانه ایی نو می ساخت
و بر چشم دل های تیره می‌ افشاند
تا آدمیان
دمی گرم را
بر جان شان می نوشیدند
و قصه های ما هم
آفتابی می شد
چرا که
همراهی دل و قلم
آفرینش غزل است
که سبز است
چون بهار

#ناهید_حدادی
۲۷ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای مرگ ، به خود غره مشو
شاید کسانی تو را هولناک و عظیم بدانند
اما به واقع اینطور نیستی !!
بعد از خوابی کوتاه تا ابد بیدارماندگانیم
و دیگر خبری از مرگ نخواهد بود
زیرا اوست که می میرد !

DEATH be not proud, though some have called thee
Mighty and dreadfull, for, thou art not so
One short sleepe past, wee wake eternally,
And death shall be no more death, thou shalt die.

Jone Donne
ترجمه : سیمین زرگران

از: Jone Donne
مجتبی مهدی زاده، نیلوفر ثانی و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فراموشی ، آزادی ست .
این جمله را هر روز به خودم که کشان کشان ، خودش را حوالی زندگی می چرخاند ، میگویم و دو وجب آنطرف تر ، باز ، پاهایم به گذشته سُر می خورد ... هر کسی ، روزی ، از چیزی خواهد گریخت بی آنکه بداند همچون جنینی در بطن روزگار ، با بند نافی بدان متصل است ؛ تا اتفاق بیفتد .
حالا خوب میدانم هر انسانی ، روزی اتفاق خواهد افتاد ، بی رویا ، بی سایه ، حوالی همین زمین ...
حکایت ِ همان جوخه اعدامی ست که در دوسوی هفت تیرش ، یک نفر ایستاده است ؛ آرامش گرگ و میش آسمان را برهم میزند و آن یک نفر اتفاق می افتد ؛ بی رویا ، بی ...

با اینهمه فردا روز دیگری ست ؛
شاید کسی بیاید ،
نام مرا بداند
و
نشانیِ تو را .


از: خود
آدمها
در خیال شان با یکدیگر حرف می زنند
کافه میرند و چای می نوشند
شعر میخوانند و شاعر می شوند
و از تمام درد های شان،فارغ می شوند

در سالن سینما
کنار هم می نشینند
تمام سنگ فرش های
خاطره ... دیدن ادامه » انگیز خیابان ها را
آهسته و آرام،با هم قدم می زنند

آدمها
شب ها درد و دل های زیادی می کنند
حتما حس خوبی دارد
که حرف می زنند و خیال شان
خوب خوب گوش می دهد
خوب خوب

آخر،تمام مردمان فراموش کار شهر
روزی آنقدر مجنون خوبی بودند
که امروز
نقاب را به صورت دارند و با خیال شان
لحظه های شان را زندگی می کنند.
#مجتبی
۰۷ مرداد
ممنون از متون زیبا و همراهی دوستان
۰۷ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید