تیوال یادگاری
T1 : 13:52:12
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

... دیدن ادامه »

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند...

از: علیرضا بدیع
۵ روز پیش، سه‌شنبه
عباس الهی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من با هزار درد غم انگیز، آشنام!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اندورن خانه ام ابر است و بیرون آفتاب...
اندرون خانه ام ابر است بیرون آفتاب
باز کن در را و بر این خلوت تارم بتاب
۰۸ شهریور
می نویسم داستان این هوا با آب و تاب
:-)
۲۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سی و شش سال پیش در چنین روزی از خاستگاه افلاکی بر این سرای خاکی هبوط افتاد و اما:

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک خبر گیر و سخن باز رسان

آنکه بودی وطنش دیدۀ حافظ یا رب
به مرادش ز غریبی به وطن باز رسان

http://up44.ir/previews/86cfd033cdb5571ad0b4f17d21d380d6.jpg

از: حافظ شیرازی
امیر هوشنگ صدری این را دوست دارد
مبارک بادت این روز و همه روز#
۰۴ شهریور
محبت داری امیر هوشنگ عزیز. سپاس گزارم. درودها.
۰۴ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زن با هزار امید سوار قطار شده تا بیاد به " سوییت واتر". سوییت واتر؟ هه... به هرکس که میگه می خنده...تو بیابون به این خشکی..سوییت واتر؟... قطار می رسه. زن به غایت زیباست. از اون زنها که انگار خداوند گه گداری در هر زمان تعداد محدودی از اونها رو خلق می کنه. یه نمای بسته از لبخند زن برای بیرون پریدن از قطار. اینجا یه دنیای دیگست. خارج از تحقیر و درد و لذت و تن فروشی نیو اورلئان. صدای زمینه صدای جمعیت و قطار و حرکت و شور...مثل یه کارناوال خوشحال... زن پیاده میشه.چشمهاش میچرخه دنبال آدمی که منتظرشه. با ناز و عشوه قدم می زنه بین جمعیت. کم کم لبخند محوتر میشه. انگار کسی نیامده. صداها تندتر و شلوغی بیشتر به گوش می خوره.. پس کجاست اون دنیای زیبایی که مرد در بستر شهر برایش تصویر کرده بود؟ زن جلوی در ایستگاه می ایسته . دورنما یک ساعت دیواری ه که چشمهای زن بهش می خوره. ساعت, ... دیدن ادامه » زمان...کسی نیومده و انگار از همه چیز قرار نا امید بشه. موسیقی عجیب و غریب...موسیقی جاودانه " مورنیکونه " شروع میشه... بغض راه گلو رو می بنده... تنهایی آروم آروم مثل سایه داره گسترده میشه.ایستگاه خلوت شده و حالا فقط صدای بادی میاد که داره می پیچه لای موهای زن..بادی که در عین تنهایی وحشتناک, زن رو هم زیباتر کرده.
حالا وقت قدرت نمایی استاد " لئونه" فرا رسیده. دوربین با " کلودیو کاردیناله" زیبا تراولینگ می کنه تا تو دفتر ایستگاه, پشت پنجره می ایسته, انگار قرار نیست وارد حریم تنهایی زن بشه. صحبت کوتاهی با رییس ایستگاه. انگار آدرس رو پرسیده. از در مقابل میره بیرون و حالا دوربین آروم آروم کرین میکنه به آسمون تا زن رو از اون ور دیوار دنبال کنه. انگار این ایستگاه دروازه ورود به دنیای جدیده. فیلم تازه آغاز شده. شخصیبتها یکی یکی به این دنیای لعنتی و مخوف وارد شدن. تمام افراد خانواده ی مرد, همون مرد عاشق پیشه رویایی اهل سوییت واتر قتل عام شدن.. زن داره آروم آروم وارد مهلکه میشه... و این موسیقی انگار مرثیه ای برای این مرد, رویاش, عشقش و سوییت واتره....

بی تردید شنیدن موسیقی و دیدن اون سکانس یک واجب غایی تو زندگی ماست رفقا:
http://mp3.pm/song/9428193/Ennio_Moriccone_-_Once_upon_a_time_in_the_west/
و این سکانس رو در دقیقه 24 این فایل تماشا کنید... اصلا چرا از دقیقه 24؟ روح تازه ای با دیدن " روزی روزگاری در غرب" به دنیای فیلم بینی وارد کنیم... اگه یه زمانی شد و دوست داشتیم در مورد خیلی از سکانساش میشه حرف زد. میشه از نبرد آخر گفت... اون دوئل جادویی چارلز برانسون و هنری فاندا... از اون سازدهنی که دنیایی بود برای خودش و زندگی من رو ویران کرد لامصب...
http://www.aparat.com/v/bOflv

پی نوشت: فیلم دوست داشتنی "شعله" یک وسترن هندی و ادای دینی عجیب به روزی روزگاری در غربه... یکی از فیلمهای دوست داشتنی تمام زندگی من.
پی نوشت: جادوی تصویری "روزی روزگاری در غرب" که با قدرت در میان 5 فیلم برتر زندگی من نشسته,به خاطر جنبه های فرهنگی، تاریخی و زیباشناختی خود، در سال ۲۰۰۹ مورد توجه قرار گرفت و با ثبت آن توسط کتابخانه کنگره ایالات متحده، در فهرست فیلم های دارای ثبت ملی، مقرر گردید که این فیلم، برای همیشه و همه زمانها، مورد حفظ و مراقبت قرار گیرد.
بامداد و رها باصفا این را دوست دارند
وجدی که در نوشته هات هست شوق انگیز و یگانه ست نوبادی عزیز ..
هر بار و هر جا نوشته هات رو میخونم پر از هیجان و انگیزه و عشق میشم . این ستودنی و ستایش انگیزه
در روزگاری که مردم و نویسنده ها و ... در نومیدی و تاریکی و افسردگی به سر میبرن و شوربختانه حال خرابشون ... دیدن ادامه » رو نشرش هم میدن ، کاش چون توی شگفت انگیزی بیشتر بود اطرافمون

درود بهت
و زندگیت سرشار از شگفتی باد دوست من
۲۸ مرداد
منم دوست داشتم اما گزینه نداشت :-)
۱۵ شهریور
همین که لذت بردید از این چند دقیقه که گذاشتید برای خوندن مطلب...
خود این مهم و قابل افتخار

متشکرم...
۱۹ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
_تا به حال شده تاریکی چشمت رو بزنه؟
+نه همیشه روشنایی چشمم رو زده.
_اما برای من اتفاق افتاده. وقتی یه دفعه با اون حجم عظیم تاریکی روبه رو شدم ، ناخودآگاه چشمام رو بستم. انگار فرورفتن اون همه تاریکی یکجا به چشمام ، اذیتم کرد. دلم نمی خواد توی تاریکی قدم بزنم اما انگار چاره ای ندارم. شاید همه مون اسیرشیم و خودمون خبر نداریم!
قاصدک ، امید فرجی و مریم اسکندری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

آزادی؟
کدامین آزادی؟
آزادی، اسبی ست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش می زنند

سرزمین؟
کدامین سرزمین؟
آن سرزمینی که هر روز به غارتش می برند؟
آن دشتی که برهوتش کرده اند
یا آن کوهستانی
که صخره اش، سنگِ مُرده شور خانه شد؟

کدامین است؟
آن سنگ و آن خاک و آن چشمه و ریگی
که ... دیدن ادامه » بند و زندان زاییده است؟

نمی دانم میهن کدام است!
آزادی کدام است،
نمی دانم!

آن جویباری که در روز روشن
سرچشمه اش را غارت کردید؟
آن معشوقه ای که در خواب
چشم هایش را دزدیدید؟
آن ابری که پیش از باریدن
بارانش را به تاراج بردید؟
یا آن ماهی
که شبِ چهارده اش را ربودید؟

آزادی، اسبی ست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش می زنند

از: شیرکو بیکس
به قول دوستی : "بمان!
در همین تهران دودگرفته
که آزادی اش تنها در یک برج خلاصه می شود..."
۱۴ مرداد
آزادی واژه غریبیست در این شهر رهاجان :(
۰۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

سنگستانی:"مثل اینکه بیشتر از این چیزی بلد نیستی؟"
"مثلا اشک بریزم؟"
سنگستانی: " من خیلی وقته یه گریه درست و حسابی ندیدم"
"حالا هم نمی بینی... من گریه هام رو قبلا کردم. الان فقط فریاد برام مونده"

کلرخ کمالی میگه...
تو نگاه زیبای بیضایی به زن, تو شاهکار نوآر سگ کشی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من هیچ غمی نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب ازبین نبرده باشد .
کتاب ، عمر دوباره است .

منتسکیو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با غصه میگه: مامانش چرا مراقبش نبود؟ چقدر بعضی مادرا بی فکرن!
دهن باز میکنم که بگم: وقتی "ن" منو با خودش می برد و اذیت میکرد، تو کجا بودی؟؟ اما دلم میسوزه... دلم میسوزه و فکر میکنم تا جایی که می تونست مراقب ما بود اما خب...
فراموش میکنم!
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
" هر کدام از ما چیز با ارزشی را از دست داده ایم . فرصت های از دست رفته ، امکانات از دست رفته و احساساتی که دیگر نمی توانیم هرگز به دستشان بیاوریم . معنی زنده بودن تا حدودی همین است . اما توی سر ما ــ حداقل من فکر می کنم که آنجا ــ اتاق کوچکی هست که خاطرات را در آن ذخیره می کنیم . اتاقی مثل این کتابخانه ، قفسه بندی شده . و با توجه به عملکرد قلب مان مجبوریم هر روز کارت های فهرست جدیدی درست کنیم . ما باید هر چند وقت یک بار گرد و خاک شان را پاک کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدان های گل را عوض کنیم . به عبارت دیگر آدم همیشه با کتاب خانه ی اختصاصی خودش زندگی می کند. "

کافکا در ساحل
هاروکی موراکامی
آسیه و پروانه عزیزی
کتابهای خاک خورده اون ته کارتن... وقتی درشون میاری بوی عجیبی میدن, بوی خاطرات و کاغذ و بوی همراهی ...
بوی دوران شکل گرفتن شخصیتمون...
مرور دوباره شون...حال آدم رو خوب می کنه...
۱۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
#مصدق
البته خداییش عشق بیهوده نیستاااا :)
مسئله اینجاس که عشق رو محدود و محصور کردن به آدما اشتباش ..
مثلن میشه عاشق غروب بود ، آسمونه غروب با طیف رنگی شگفت انگیزش .. زرد ، طلایی ، زرد مفرغی ، نارنجی به همراه ابرهای خامه ای و آبیه بلوبری .. معرکه نیست ؟ عاشقش که بشی دیگه هر غروب خودتو به بلندترین نقطه ی اطرافت میرسونی و از اونجا به خورشید زل میزنی .. حدودن بیست دقیقه طول میکشه اما همین برای یه عمر عاشقی کفایت میکنه ..
یا طلوع خورشید ...
الان سالهاست این کارمه .. زل زدن به خورشید به آسمون به ابرها :)) آدما رو میخوام چیکار وقتی دنیا انقدر هیجان انگیز و معرکه س

واقنی میشه عاشق خیلی چیزها بود . خیلی چیزها که خیلی خیلی اصیلن .. نه مثل آدما که یه روز خوبن یه روز بی حال . یه روز با ادبن یه روز عصبانی و خلاصه این مودی بودنشون عجیب روو اعصابه :))
ولی بارون همیشه خوشگله . غروب همیشه رازآلوده ، درختها همیشه قشنگن ، پنجره ها همیشه یه عالم قصه دارن و نسیم ، ابر ، عروسک ، موسیقی ، آب ، پفک کرانچی ، بستنی قیفی با پنجتا توپ رنگی ، لباسای مارک اجق وجقه فان ، اسکیتبرد ، چای سبز ، اسپرسو و .. میترسم کلافه شی وگرنه ساعتها میتونم از معشوقه هام برات بنویسم :))
واقنی یه عالم عشق وجود داره رها
بیخیاله ... دیدن ادامه » آدما..

۱۳ تیر
نظر شاعر بوده دیگه :-)
به قول این مجله ها : چاپ این نوشته به معنی تایید حرفهای وی نیست :-)
میرقصم بامداد ؛-)
۱۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفتن را از که بیاموزم
که در صدایم مدفون نباشد
ما لبان جسدی را دوخته ایم
که صدسال پیش از عصر پوسیدگی مرگ
با فریادی که در خاکستر هیچ نعشی نمی گنجید
بر اسکلت خود گریسته بود
تنها مرگ است که از مردن نمی ترسد
بامداد و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

رسم روزگار است ؛
آب هم که از آسیاب ِ چشمانتان افتاده باشد ، باز دست تنها می ماند پاهایتان بین اینهمه رفت و آمدِ دیروزها ... پس یادتان باشد غصه هایتان را لای چیزی بپیچید که از اینور ، آنورش پیدا نباشد ... یعنی پس ندهد به احوالتان ...

از: خود
زنگ زده میگه: "چرا نگفتی دو روزه خونه تنهایی؟می اومدیم پیشت!" تو دلم میگم:"وای نه تو رو خدا اصلا حوصله ندارم" اما به زبون می گم:" عزیزم نمی خواستم مزاحمت بشم" پامیشه میاد و میگه بیا بریم فلان مهمونی!!! ای خدا نههههه نمیخوام بیام وااای... میگه فقط دوساعته، خوش میگذره! با کلی تاخیر میاد. میری، بهت بدمیگذره، اونم نه دوساعت ، که نزدیک پنج ساعت!!!!
به التماس ازش میخوای پاشه که برید. پامیشه. مجبوری سرتکون بدی و ادای آدم خوشحالا رو دربیاری.
میاد خونه و میمونه و نمیره... به اصرار میگه بیا خونه ما بمون. کم کم اشکت درمیاد ولی بازم مجبوری تحمل کنی، تا دلش نشکنه.
میگی : نه عادت ندارم و اینا... و بهونه پشت بهونه و تعارف پشت تعارف که چرا نمیام خونت.
این روابط فامیلی هم گاهی نه، خیلی وقتا رنج و عذابه.
نوبادی ، امیر هوشنگ صدری ، بامداد ، مرتضی کلانی و امید فرجی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست میدارم
بخاطر اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
بخاطر لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت...

پل الوار
به به الوار جااااان
چرا انقد آخه حالشون خوبه این کلمات ؟

تو را به جای همه ی زنهایی که نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه ی روزهایی که نزیسته ام دوست دارم
بخاطر برفی که آب میشود . بخاطر نخستین گلها
بخاطر جانواران پاکی که از انسان نمیترسند
بخاطر دوست داشتن تو را دوست دارم


تا ... دیدن ادامه » اینجاش توو خاطرم مونده بود :))

۰۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دستمو توی موهام میکنم و وقتی بیرون میارم، چند تار بین انگشتام باقی می مونه. اولین فکری که به ذهنم می رسه:" من یه مریضی مهلک گرفتم و همین روزا می میرم!" و ادامه میدم:" باید برم پولهامو بردازم برم سفر! همه ی آدمای زندگیم رو ببوسم و بگم چه قدر دوستشون دارم.. باید... بایا یه کم زندگی کنم ، قبل از اینکه از این مریضی بمیرم..."
از مرگ نمی ترسم نه... مگه از به دنیا اومدن ترسیدیم که از مرگ...؟" کلیپس رو برمیدارم و موهای بلندمو با زحمت توش جا میدم و یه جوری می بندمش که دیگه با سرانگشتای کسی درگیر نشه...حتا خودم!
پامو میخارونم و انقد حواسم پرته که نمی فهمم پوستش رو خراش دادم و داره خون میاد. فکر میکنم:" سرطان پوست گرفتم! لابد تا چند روز دیگه شبیه این آدمای سرتا پا سوخته میشم و دیگه نمیشه نگام کرد. یعنی اون چه فکری میکنه؟ یعنی خدا داره تقاص چی رو ازم میگیره؟" ... دیدن ادامه » صداش توو گوشم طنین میندازه:" تو عرضه ی هیچ کاری رو نداری، حتا عرضه ی غذا خوردن! اگه عرضه داشتی این وضعت نبود... مثل اسکلت شدی ،هرروزم داری وزن کم میکنی، معلومه که موهات میریزه!"
واژه ی "عرضه" چرخ می خوره توی ذهنم، هی رژه میره و من فکر میکنم: این عرضه چیه که من ندارم؟چرا ندارم؟ عرضه ی درس دُرُست و حسابی خوندن(چون انسانی وهنر که رشته نیستن)، عرضه ی شوهرکردن(نمی دونن چه غلطی میکنم که همه پسرا رو فراری میدم)، عرضه ی زندگی کردن و حالا هم که عرضه ی غذا خوردن!
دیگه حس بیزاری از این جور حرف زدنا سراغم نمیاد. آخه من قراره همین روزا از یه بیماری مهلک یا سرطان پوست یا هرچیز دیگه ای که خیلی کشنده اس و زودی آدمو از پا درمیاره،بمیرم! پس لازم نیست نگران چیزی باشم؛ بهتره در آرامش و با خیال راحت بمیرم تا اینکه به این چیزا اهمیت بدم. فقط امیدوارم کسی روی سنگ قبرم ننویسه: "این بشر حتا عرضه ی درست مُردنم نداشت!"
نوبادی ، R.G ، امیر هوشنگ صدری ، یاسمن... و مریم اسکندری این را امتیاز داده‌اند
امیدوارم که این فقط یه داستانه کوتاهه خوب بوده باشه و هیچ ردی و نشونی در واقعیت نیابی و نبینی و نداشته باشی ازش
خصوصن نیشها و کنایه های دیگران به راوی که کلی رفت روو اعصابم :))
۰۳ تیر
باهات موافقم رها .
پروازو پریدن فراسوی فهم و نظر و ایده و حدس اینو اون ، یعنی زندگی :)
ما قرار نیس طبق حدس و گمان یکی دیگه زندگی کنیم . حالا که قرار بر اشتباه کردنه ، هیچی قشنگ تر از این نیست من اشتباهات اورجیناله خودمو داشته باشم.اشتباه کنم اما به سبک و حدس خودم
والاع ؛)
میدونی ؟ اینکه دیگران چی میگن اصلن اهمیت نداره . اون چیزی که مهمه برداشت ما از خودمونه . اگه با خودمون ، رویاهامون و ایده هامون حال میکنیم . چه باک ؟ بذار کل دنیا بگه اشتباه میکنی . جوابشون فقط یه لبخنده و این جمله که :
من با آنچه دیگران ارزش میپندارند ، ارزیابی نخواهم شد :)

یکی از قشنگیای زندگی اینه که هر تئوریی میتونه کااااملن غلط باشه و حتا بعدترها احمقانه و مضحک جلوه کنه . حالا صادر کننده ی این تئوری که از نیوتون گنده تر نیس . امروزه بچه های فیزیک نظری به نظریات نیوتون قاه قاه میخندن .. یا ارسطو و منطق ابلهانه ش :))
حالا اینا گنده های تاریخن . فک کن ؟؟
همیشه ... دیدن ادامه » وقتی یکی خیلی محکم حرف میزنه و رای و قانون و ایدئولوژی از خودش در میکنه خندم میگیره ..
به قول دکارت هر چیزی که احتمالن درسته ، خب احتمالن اشتباس .. کل قوانین بر همین استواره :))

آره برقص رها ..
زندگی خوشگلتر و کشف کردنی تر از اونه که بخوایم بابت قوانینی که آدما وضع کردن متوقف شیم .
میدونی از کجا از به بعد تابلوهای راهنمایی رانندگی به تعلیق میرن و ابهتشونو و کارکردشونو از دس میدن ؟
از وقتی که بر فرازشون پرواز کنی ...
آره :)
بپر رها .. بر فراز تمام قوانین و قاعده ها و نظر و حرف خودساخته ی آدما پرواز کن ..

به قول ویل دورانت بشر با تمام طول و درازیش از اون اولی تا آخریش ، در کتاب آفرینش ، سطری بیش نیست .

پس بیخیال این یه سطر شو و باقی کتاب رو ورق بزن ، دوستم :)
یه عالم رویا .. یه عالم کشف و عشق



۰۳ تیر
:-))
این به ذهنم رسید: مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت ... دیدن ادامه » که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
۰۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
 نمی دانم
پشت شیشه ها، زیر برگان درختان
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند به سوی من؟

و نمی دانم کنارم زیر ابر آتشین نور
کیست می خندد چو مستان در سکوت شب به سوی من؟
کیست می گرید چو مجنون در پناه عشق سوی من؟

و نمی دانم ز روی دیده ام گه رام و نآرام
کیست می رقصد به سوی این دل آرام، نا آرام؟

 
مغز من کوهی است،
این آواز
جوشش ... دیدن ادامه » یک جویبار سرد از ژرفای تاریکی است

برف این آواز،
ذره ذره می نشیند بر بلند شاخه های پیکرم آرام
شاخساران درخت پیکرم از برف،
میوه هایش برف،
چون زمستان های دورِ کودکی، دنیای من، رویای من، پر برف

 
من نمی دانم چه دستی گاهوارِ عشق ما را می تکاند
و نمی دانم که این ناقوس های مهر را در شب،
کیست سوی بازوان و دستهایم می نوازد؟
کیست از اعماق تاریکی به سوی صبحگاه نور می آید؟

 
پشت شیشه، زیر برگان درختان،
من نمی دانم،
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند سوی من؟



از: رضا براهنی
بامداد ، رها باصفا و نوبادی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ، یکیش همین دردی که میاد صاف خودشو فرو میکنه توو جیگر آدم ، همینی که نه بغض داره نه اشک و ناله ... همینی که فقط میسوزونه مغز استخونتو ...همینی که پارچ پارچ هم آب بخوری باز شعله هاش از مغزت میزنه بیرون ؛ همین دردی که میاد سراغ تک تک آدمای این شهر وقتی یکی هفت تیرشو توو سر اون یکی خالی میکنه .
آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ، از پس این فکر که مثل خوره به جون اعصابش میفته که چطوری یکی میتونه هفت تیرشو توو سر اون یکی خالی کنه ؟! چی میشه یعنی ؟ اون گلوله ای که میاد و توو قلب یه شهر میشینه اگه اختیار داشت حتما خودشو یه جایی گم و گور میکرد تا مسبب نباشه .
آره آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ، یکیشم همین " افکارِ اونی که می تونه هفت تیرشو توو سر یکی دیگه خالی کنه " ؛ آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ...

از: خود
وحید هوبخت ، عباس الهی ، شروین دهقان شرق ، مجتبی حیدری ، رها باصفا و مُنا طاهری این را دوست دارند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست نداشت من بیام اینجا. همیشه می گفت :بمون درس ات رو تموم کن، حیفه. گفتم:حیف از اون زمانیه که ما می تونیم کنار هم باشیم و نباشیم.

- فیلم ویلایی ها
این فیلم خون به جگر ما کرد ! تعلیق صحنه های آمدن هایس و باز کردن نامه ها دق میداد آدمو !
۱۰ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید