تیوال یادگاری
T1 : 19:11:33
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
همش می خوام یه چیزی بنویسم و بعد این آهنگ Nightwish رو بذارم که دسته جمعی گوش بدیم. و همش فکر می کنم خب از کجا شروع کنم. بعد از یک سفر طولانی به جاده ها, عبور از جنگل آلوچه های جنگلی تو ارتفاع 3500 متری کوهای سوباتان, شنیدن موسیقی و حکایت مخزنی که از انرژی طبیعت آروم آروم پر شده, حالا یه گوشه افتادم, نگاه می کنم و انگار در یک عالم خلاء حرکت کنم نرم و آرومم. پیش خودم می گم از این بنویسم که چقدر از ویولون بدم میومد. اما این آهنگ چه جادوی غمناکی از این ساز برام تصویر کرده و من چقدر مدیون تنوع موسیقی راکم برای اینکه ذات وجود هر ساز رو در دل بی نظمیش بهم نشون میده...
اما همه اینا رو هی ناقص ناقص تکرار می کنم. این آهنگ لامصب ...نه ولش کن بذار دو تا آهنگ بذارم. این آهنگهای لامصب رو هیچ جوره نمیشه بینشون انتخاب کرد که الان حس و حال و انرژیم به کدوم نزدیکتره.اما میدونم تو ... دیدن ادامه » هردو یه چیزی هست...یه حس عجیب دردناک و حسرت. یه چیزی که در عین بی نظمی لذت بخشه. در عین آنارشی متمرکزه. انگار حکایت عاشقی و ناکامیه.. چقدر قشنگه دوران نقاهت ناکامی...چقدر آدم رو قوی می کنه.. چقدر شکست می تونه خود پیروزی باشه...شکست عاشقی چقدر می تونه زیباتر و عمیق تر از خود عاشقی باشه. مثل یه نوبادی که دیوانه شده و چقدر از وقتی عاقل بوده برای خودش حداقل دوست داشتنی تره.
آهنگ اول که عاشق ترجیع بندشم اینه:
A Loner longing for
The cadence of her last breath
http://mp3.pm/song/2803808/Nightwish_-_Cadence_Of_Her_Last_Breath_Demo_Version/

و آهنگ دوم که اون ویولون سوزناک رو داره که انگار بوسه ای خونین و عاشقانه است اینه:
While Your Lips Are Still Red
http://mp3.pm/song/153176/Nightwish_-_While_Your_Lips_Are_Still_Red_OST_Eight_Below/
من هیچ غمی نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب ازبین نبرده باشد .
کتاب ، عمر دوباره است .

منتسکیو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه سری آدمها هستن که فقط نمی نوازن.. یعنی بحث صرفا تکنیک و استادی در نواختن نیست, فراتر از هر چیزی, ساز شده بخشی از وجودشون, اغراق نمی کنم در توصیفها, درست همونجوری که ما دستها و پاهامون رو تکون میدیم و برامون عادی ترین حرکت دنیاست, اونها ساز می زنن...به همین راحتی...
ما تو موسیقی راک آدمهایی مثل ریچی بلکمور, جیمی هندیکس, جف بک, اسلش, جیمی پیج, مالمستین و ... رو داریم.مسلما در سبکهای دیگه هم استادانی داریم که با ساز یکی شده باشن, سیامک آقایی رو تو سنتور شنیدم, و آثار دیگه رو...
اما وای به اون روز که انتظار نداری و اینجوری انگار گوشه رینگ افتاده باشی ... نوازنده رو زیاد نشناسی اما چنان سولویی بزنه که انصافا میگم نفس تو سینه حبس بشه, و وقتی هوا رو رها می کنی به خودت میای و میبینی آره.. تا وقتی موسیقی پایین نیومد نفست آزاد نشد....
این سولو, این آهنگ "Visionary Mountains ... دیدن ادامه » " که " مانفرد مان " زده همون سولوی بدون انتظار بود ... یک سولوی لذت بخش
http://mp3.pm/song/83680/Manfred_Mann_s_Earth_Band_-_Visionary_Mountains/
نیلوفر ثانی و شکوه حدادی این را دوست دارند
Blinded by the light
این آهنگ شاهکاره....دیدی ریتم موسیقی رو...
جادو می کنه لامصب.... معروفترین آهنگ مانفرد مان دوست داشتنیه...
ببین... چه جوری هی فضا عوض میشه...فضای موسیقی و ساز و صدای خواننده حتی...
:))))))))))))))))))
حالا یه شاهکاری در خلقت هستی وجود داره در موسیقی که منتظرم ... دیدن ادامه » سر فرصت بذارم که گوش بدیم
یکی از عجایب موسیقی جهان...یک فیلم سینمایی محض با قهرمان و ضد قهرمان خودش....
۲۷ تیر
دوست خوبمان نوبادی عزیز دراین مدت نوشته هاتون اونقدر جذابند که پیشنهادات موسیقی شما هم قابل چشم پوشی نیست و البته که نتیجه بسیار دلانگیر هم هست ...باشید و بنویسید همیشه ..
۲۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با غصه میگه: مامانش چرا مراقبش نبود؟ چقدر بعضی مادرا بی فکرن!
دهن باز میکنم که بگم: وقتی "ن" منو با خودش می برد و اذیت میکرد، تو کجا بودی؟؟ اما دلم میسوزه... دلم میسوزه و فکر میکنم تا جایی که می تونست مراقب ما بود اما خب...
فراموش میکنم!
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ناگهان زنگ می زند تلفن،ناگهان وقتِ رفتنت باشد
مرد هم گریه می کند وقتی سرِ من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش،بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی،واقعا عاشق تنت باشد

روبرویت گلوله و باتوم،پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی!!بهترین دوست،دشمنت باشد

دل به آبی آسمان بدهی،به همه عشق را نشان بدهی
بعد،در راه دوست جان بدهی...دوستت عاشق زنت باشد!

چمدانی نشسته بر دوشت،زخمهایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نامِ آزادی مقصدِ راه آهنت باشد

عشق مکثی ... دیدن ادامه » ست قبلِ بیداری...انتخابی میانِ جبر و جبر
جامِ سم توی دست لرزانت،تیغ هم روی گردنت باشد

خسته از «انقلاب»و«آزادی»،فندکی درمیاوری ...شاید
هجده«تیر»بی سرانجامی،توی سیگار «بهمنت»باشد...
...........................
سیدمهدی موسوی

یاد همه مون خوب و گرامی
آخرین سفری که قبل از پاشیده شدن گروه خوبمون رفتیم, سفری بود از سمنان به ساری. یه روز وسط هفته بهمن یهو اومد دنبالم . از اهواز رسیده بود. با دکتر نوید. که واقعا هم دکتر بود. که برای خودمون هم عجیب بود. اومد در خونه و گفت: " پایه یه سفر هستید؟ " نپرسیدیم کجا. گفت شمال. خوب بود. با هم بودن همیشه خوب بود. عصر زدیم به جاده. من و خانوم میم و بهمن و دکتر نوید. یه جاده معرکه از سمنان به کیاسر و ساری.
شب.. خیلی از نیمه شب که گذشت با هرچی که حالمون رو خوب می کرد زدیم از سمنان بیرون. رانندگی برای ما فقط شب معنا میشه. دیدن زیبایی ها هرچند بسیار بسیار لذت بخشه اما شب یه جادوی دیگه داره. یه سکوت عجیب. یه خلوتی عجیب. یه نبودن آدمهای مزاحم عجیب. نبودن اصوات مزاحم. میشه با آرامش رانندگی کرد. خلوت و تنها. موسیقی رو گوش داد و هرجا که دوست داشت ایستاد. از همون جاهایی که زمان متوقف ... دیدن ادامه » میشه. و انگار تو مرزی رو رد می کنی که اینورترش دنیای عجیب تری وجود داره. دنیای ستارگان و جادو و عشق و موسیقی و رفاقت و تنهایی
اون موقع تازه این آهنگ رو دانلود کرده بودم. روی فاز بودیم و توی جاده خلوت رانندگی می کردیم. بهمن پشت فرمون بود و من برای اینکه دنیامون رنگ دیگه ای بگیره این آهنگ رو پلی کردم.... ده دقیقه آینده سکوت بود و رانندگی و موسیقی. تموم که شد بهمن فوت بلندی کرد. گفت " علی, نفس تو سینه ام حبس شده بود". راست می گفت.... همه مون مبهوت بودیم... تاثیر جاده و شب و بقیه چیزا هرچی بود,این موسیقی یک جادوی عجیب و غریب بود. سحر می کرد... انگار با اون ناقوسهای بلند و طولانی ابتدای آهنگ داشت یه ورد می خوند زیر گوشمون. یه ورد که تو رو به دنیای عجیب و غریب تصویر هدایت می کنه....بعد دروازه ها باز میشه... یه راه ورود به خیال و ذهن .. با تمام دلهره هایی که کشف دنیاهای جدید داره... قلب می زنه و نگرانیم که چه جوری ادامه پیدا می کنه...میشه این جاده و این لحظه انتها ناپذیر باشه؟
http://mp3pn.biz/song/14808794/Archive_-_Axiom/

پریروز بهمن اومده بود تهران, دو ساعتی موند, با خانوم میم و پاژن قرمز رفتیم دنبالش... نشست پشت فرمون و رانندگی کرد, نگاهش کردیم ... دوباره یه آهنگ پلی کردم واسش....
پی نوشت: از همه جالبتر اینکه اسم آهنگ Axiom بود. یعنی منطق یا یه چیزی شبیه اینه. بی کلام. اما به جرات مرزهای باور رو جابه جا می کرد, انگار بی هیچ سنخیتی با اسم.. یا پایه ریز منطقی دنیای جدیدی که خلق کرده... لامصب می بینی؟ انگار یک فلسفه پشت این آهنگه.....

از: ...
امیر هوشنگ صدری و بامداد این را دوست دارند
مخلصیم رفیق...
ما هم البته منتظر اجرای تجربه های جدید شما هستیم
۱۸ تیر
ممنونم از توجه و لطفت نوبادی جان :)
۱۹ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"ذهن , ظرف نیست که پر شود...
آتشی ست ... که باید مشتعل شود."




از: پلوتارک- یونان باستان
ذهن است، ظرف نیست که با فکر پر شود.........یا مخزنی که با نظری بکر پر شود

گویی شراره ایست محیای سوختن..................هیزم بیار تا که بدین ذکر پر شود
.................................
احتمالا نظر جناب کافکا و شما، اینگونه بوده که بنده افتخار برگرداندنش رو به قند وزین پارسی داشتم.
:-)
درود ... دیدن ادامه » بر شما
۱۸ تیر
آقای صدری.. گل کاشتید انصافا
این شعر خیلی چسبید انصافا.... :)
۱۸ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" هر کدام از ما چیز با ارزشی را از دست داده ایم . فرصت های از دست رفته ، امکانات از دست رفته و احساساتی که دیگر نمی توانیم هرگز به دستشان بیاوریم . معنی زنده بودن تا حدودی همین است . اما توی سر ما ــ حداقل من فکر می کنم که آنجا ــ اتاق کوچکی هست که خاطرات را در آن ذخیره می کنیم . اتاقی مثل این کتابخانه ، قفسه بندی شده . و با توجه به عملکرد قلب مان مجبوریم هر روز کارت های فهرست جدیدی درست کنیم . ما باید هر چند وقت یک بار گرد و خاک شان را پاک کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدان های گل را عوض کنیم . به عبارت دیگر آدم همیشه با کتاب خانه ی اختصاصی خودش زندگی می کند. "

کافکا در ساحل
هاروکی موراکامی
آسیه و پروانه عزیزی
کتابهای خاک خورده اون ته کارتن... وقتی درشون میاری بوی عجیبی میدن, بوی خاطرات و کاغذ و بوی همراهی ...
بوی دوران شکل گرفتن شخصیتمون...
مرور دوباره شون...حال آدم رو خوب می کنه...
۱۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
I never thought I'd need so many people
خصلت عجیب جدیدم اینه: زود خسته میشم. حس می کنم انجام یکسری کارها فقط داره وقتم رو تلف می کنه و جالب اینه که اون کارها در گذشته مهمترین و مورد علاقه ترین کارهام بوده. البته که این حس دوره ایه و برای همین نمی خوام اون کارها رو ترک کنم. فیلمها یکی از اون کارهاییست که حس می کنم با زیاده گوییهاشون دارن وقتم رو تلف می کنن. کم پیش اومده فیلمی حواسم رو ازم بگیره و به این فکر نکنم که خب ای کاش میشد همزمان کار دیگه ای هم می کردم.
توی سینما که هیچ , اما تو خونه و سرکار خیالم راحتتره. فیلم رو میذارم, گوشی رو تو گوشم می کنم و شروع می کنم به کارهای دیگه ای رو انجام دادن, مثل یه چاقوی همه کاره, میشنوم و خدا رو بابت این حس زیبا شکر می کنم, میشنوم و میشنوم تا ببینم ماجراها به کجا می رسه. تو دنیای امروز هم خدا رو شکر اینقدر همه چیز به کلیشه تبدیل شده ... دیدن ادامه » که با خیال راحت میشه تصاویر رو حدس زد, اینکه بازیها تو رو به کجا می بره, اینکه هر بخش چه حسی رو القا می کنه , اینکه قراره تو این دیالوگ و موسیقی چه لوکیشنی انتخاب بشه و .... در مورد فیلمهای ایرانی که اوضاع خرابتر هم هست, مطمئنن فیلم در یک آپارتمان می گذره, حکایت چند رابطه که صد در صد کمی شیطنت و عاشقی توشون وجود داره, بحرانهای ایجاد شده و به لطف دوستان پایانی هم که وجود نداره. ( در مورد استثنا های در کل سینمای ایران و جهان مسلما حرف نمی زنم, کارگردانهایی که اسمشون وزنه, اسمشون زمان رو متوقف می کنه... )...
حالا این وسط این اتفاق دنیا رو برام جالبتر می کنه, سرم به کار خودم گرمه, صدای فیلم تو گوشمه... همه چیز قابل پیش بینی داره جلو میره, دنیا به آخر رسیده و همه در تلاشن برای زنده موندن و مبارزه, هومممم... چقدر راحت میشه تمام فیلم رو حدس زد که یکهو این آهنگ از " دیوید بوی " دوست داشتنی و عجیب و غریب میخوره تو گوشت. چی شده؟ این انتخاب تو دل این تصاویر کلیشه ای شده؟ کار متوقف میشه, حالا فقط شنیدنه... با موسیقی حال می کنی, تصویر همچنان لازم نیست اما خب خوبیش اینه که برای چند دقیقه زمان رو برات متوقف کرده, جلوی شتاب بیش از حد زندگی رو گرفته, فرصت نفس کشیدن بهت میده, یادت میندازه که میشه از چیزهایی هم لذت برد, و این امیدوار کننده است.
این آهنگ دیوید بویی این بود: Five Years و عجیب ترین جمله ترجیع بندش هم همون بود اون بالا:
http://mp3.pm/song/19616035/David_Bowie_-_Five_Years/
ممنون از دلنوشته زیبا و موسیقی زیبای که به اشتراک گذاشتید.
۱۳ تیر
خواهش می کنم نوشته ای که از دل برآید بر دل نشیند دوست گرامی..
خیلی عالی است که تجربه ها ، نوشته ها و موسیقی های پیشنهادی خوبتان را با ما به اشتراک می گذارید ..قطعا بسیاری می خوانند و گوش می دهند در قسمت نظرشان را نمی گذارند. درود بر شما
۱۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
#مصدق
البته خداییش عشق بیهوده نیستاااا :)
مسئله اینجاس که عشق رو محدود و محصور کردن به آدما اشتباش ..
مثلن میشه عاشق غروب بود ، آسمونه غروب با طیف رنگی شگفت انگیزش .. زرد ، طلایی ، زرد مفرغی ، نارنجی به همراه ابرهای خامه ای و آبیه بلوبری .. معرکه نیست ؟ عاشقش که بشی دیگه هر غروب خودتو به بلندترین نقطه ی اطرافت میرسونی و از اونجا به خورشید زل میزنی .. حدودن بیست دقیقه طول میکشه اما همین برای یه عمر عاشقی کفایت میکنه ..
یا طلوع خورشید ...
الان سالهاست این کارمه .. زل زدن به خورشید به آسمون به ابرها :)) آدما رو میخوام چیکار وقتی دنیا انقدر هیجان انگیز و معرکه س

واقنی میشه عاشق خیلی چیزها بود . خیلی چیزها که خیلی خیلی اصیلن .. نه مثل آدما که یه روز خوبن یه روز بی حال . یه روز با ادبن یه روز عصبانی و خلاصه این مودی بودنشون عجیب روو اعصابه :))
ولی بارون همیشه خوشگله . غروب همیشه رازآلوده ، درختها همیشه قشنگن ، پنجره ها همیشه یه عالم قصه دارن و نسیم ، ابر ، عروسک ، موسیقی ، آب ، پفک کرانچی ، بستنی قیفی با پنجتا توپ رنگی ، لباسای مارک اجق وجقه فان ، اسکیتبرد ، چای سبز ، اسپرسو و .. میترسم کلافه شی وگرنه ساعتها میتونم از معشوقه هام برات بنویسم :))
واقنی یه عالم عشق وجود داره رها
بیخیاله ... دیدن ادامه » آدما..

۱۳ تیر
نظر شاعر بوده دیگه :-)
به قول این مجله ها : چاپ این نوشته به معنی تایید حرفهای وی نیست :-)
میرقصم بامداد ؛-)
۱۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفتن را از که بیاموزم
که در صدایم مدفون نباشد
ما لبان جسدی را دوخته ایم
که صدسال پیش از عصر پوسیدگی مرگ
با فریادی که در خاکستر هیچ نعشی نمی گنجید
بر اسکلت خود گریسته بود
تنها مرگ است که از مردن نمی ترسد
بامداد و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

رسم روزگار است ؛
آب هم که از آسیاب ِ چشمانتان افتاده باشد ، باز دست تنها می ماند پاهایتان بین اینهمه رفت و آمدِ دیروزها ... پس یادتان باشد غصه هایتان را لای چیزی بپیچید که از اینور ، آنورش پیدا نباشد ... یعنی پس ندهد به احوالتان ...

از: خود
زنگ زده میگه: "چرا نگفتی دو روزه خونه تنهایی؟می اومدیم پیشت!" تو دلم میگم:"وای نه تو رو خدا اصلا حوصله ندارم" اما به زبون می گم:" عزیزم نمی خواستم مزاحمت بشم" پامیشه میاد و میگه بیا بریم فلان مهمونی!!! ای خدا نههههه نمیخوام بیام وااای... میگه فقط دوساعته، خوش میگذره! با کلی تاخیر میاد. میری، بهت بدمیگذره، اونم نه دوساعت ، که نزدیک پنج ساعت!!!!
به التماس ازش میخوای پاشه که برید. پامیشه. مجبوری سرتکون بدی و ادای آدم خوشحالا رو دربیاری.
میاد خونه و میمونه و نمیره... به اصرار میگه بیا خونه ما بمون. کم کم اشکت درمیاد ولی بازم مجبوری تحمل کنی، تا دلش نشکنه.
میگی : نه عادت ندارم و اینا... و بهونه پشت بهونه و تعارف پشت تعارف که چرا نمیام خونت.
این روابط فامیلی هم گاهی نه، خیلی وقتا رنج و عذابه.
نوبادی ، امیر هوشنگ صدری ، بامداد ، مرتضی کلانی و امید فرجی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست میدارم
بخاطر اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
بخاطر لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت...

پل الوار
به به الوار جااااان
چرا انقد آخه حالشون خوبه این کلمات ؟

تو را به جای همه ی زنهایی که نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه ی روزهایی که نزیسته ام دوست دارم
بخاطر برفی که آب میشود . بخاطر نخستین گلها
بخاطر جانواران پاکی که از انسان نمیترسند
بخاطر دوست داشتن تو را دوست دارم


تا ... دیدن ادامه » اینجاش توو خاطرم مونده بود :))

۰۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دستمو توی موهام میکنم و وقتی بیرون میارم، چند تار بین انگشتام باقی می مونه. اولین فکری که به ذهنم می رسه:" من یه مریضی مهلک گرفتم و همین روزا می میرم!" و ادامه میدم:" باید برم پولهامو بردازم برم سفر! همه ی آدمای زندگیم رو ببوسم و بگم چه قدر دوستشون دارم.. باید... بایا یه کم زندگی کنم ، قبل از اینکه از این مریضی بمیرم..."
از مرگ نمی ترسم نه... مگه از به دنیا اومدن ترسیدیم که از مرگ...؟" کلیپس رو برمیدارم و موهای بلندمو با زحمت توش جا میدم و یه جوری می بندمش که دیگه با سرانگشتای کسی درگیر نشه...حتا خودم!
پامو میخارونم و انقد حواسم پرته که نمی فهمم پوستش رو خراش دادم و داره خون میاد. فکر میکنم:" سرطان پوست گرفتم! لابد تا چند روز دیگه شبیه این آدمای سرتا پا سوخته میشم و دیگه نمیشه نگام کرد. یعنی اون چه فکری میکنه؟ یعنی خدا داره تقاص چی رو ازم میگیره؟" ... دیدن ادامه » صداش توو گوشم طنین میندازه:" تو عرضه ی هیچ کاری رو نداری، حتا عرضه ی غذا خوردن! اگه عرضه داشتی این وضعت نبود... مثل اسکلت شدی ،هرروزم داری وزن کم میکنی، معلومه که موهات میریزه!"
واژه ی "عرضه" چرخ می خوره توی ذهنم، هی رژه میره و من فکر میکنم: این عرضه چیه که من ندارم؟چرا ندارم؟ عرضه ی درس دُرُست و حسابی خوندن(چون انسانی وهنر که رشته نیستن)، عرضه ی شوهرکردن(نمی دونن چه غلطی میکنم که همه پسرا رو فراری میدم)، عرضه ی زندگی کردن و حالا هم که عرضه ی غذا خوردن!
دیگه حس بیزاری از این جور حرف زدنا سراغم نمیاد. آخه من قراره همین روزا از یه بیماری مهلک یا سرطان پوست یا هرچیز دیگه ای که خیلی کشنده اس و زودی آدمو از پا درمیاره،بمیرم! پس لازم نیست نگران چیزی باشم؛ بهتره در آرامش و با خیال راحت بمیرم تا اینکه به این چیزا اهمیت بدم. فقط امیدوارم کسی روی سنگ قبرم ننویسه: "این بشر حتا عرضه ی درست مُردنم نداشت!"
نوبادی ، R.G ، امیر هوشنگ صدری ، یاسمن... و مریم اسکندری این را امتیاز داده‌اند
امیدوارم که این فقط یه داستانه کوتاهه خوب بوده باشه و هیچ ردی و نشونی در واقعیت نیابی و نبینی و نداشته باشی ازش
خصوصن نیشها و کنایه های دیگران به راوی که کلی رفت روو اعصابم :))
۰۳ تیر
باهات موافقم رها .
پروازو پریدن فراسوی فهم و نظر و ایده و حدس اینو اون ، یعنی زندگی :)
ما قرار نیس طبق حدس و گمان یکی دیگه زندگی کنیم . حالا که قرار بر اشتباه کردنه ، هیچی قشنگ تر از این نیست من اشتباهات اورجیناله خودمو داشته باشم.اشتباه کنم اما به سبک و حدس خودم
والاع ؛)
میدونی ؟ اینکه دیگران چی میگن اصلن اهمیت نداره . اون چیزی که مهمه برداشت ما از خودمونه . اگه با خودمون ، رویاهامون و ایده هامون حال میکنیم . چه باک ؟ بذار کل دنیا بگه اشتباه میکنی . جوابشون فقط یه لبخنده و این جمله که :
من با آنچه دیگران ارزش میپندارند ، ارزیابی نخواهم شد :)

یکی از قشنگیای زندگی اینه که هر تئوریی میتونه کااااملن غلط باشه و حتا بعدترها احمقانه و مضحک جلوه کنه . حالا صادر کننده ی این تئوری که از نیوتون گنده تر نیس . امروزه بچه های فیزیک نظری به نظریات نیوتون قاه قاه میخندن .. یا ارسطو و منطق ابلهانه ش :))
حالا اینا گنده های تاریخن . فک کن ؟؟
همیشه ... دیدن ادامه » وقتی یکی خیلی محکم حرف میزنه و رای و قانون و ایدئولوژی از خودش در میکنه خندم میگیره ..
به قول دکارت هر چیزی که احتمالن درسته ، خب احتمالن اشتباس .. کل قوانین بر همین استواره :))

آره برقص رها ..
زندگی خوشگلتر و کشف کردنی تر از اونه که بخوایم بابت قوانینی که آدما وضع کردن متوقف شیم .
میدونی از کجا از به بعد تابلوهای راهنمایی رانندگی به تعلیق میرن و ابهتشونو و کارکردشونو از دس میدن ؟
از وقتی که بر فرازشون پرواز کنی ...
آره :)
بپر رها .. بر فراز تمام قوانین و قاعده ها و نظر و حرف خودساخته ی آدما پرواز کن ..

به قول ویل دورانت بشر با تمام طول و درازیش از اون اولی تا آخریش ، در کتاب آفرینش ، سطری بیش نیست .

پس بیخیال این یه سطر شو و باقی کتاب رو ورق بزن ، دوستم :)
یه عالم رویا .. یه عالم کشف و عشق



۰۳ تیر
:-))
این به ذهنم رسید: مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت ... دیدن ادامه » که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
۰۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
 نمی دانم
پشت شیشه ها، زیر برگان درختان
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند به سوی من؟

و نمی دانم کنارم زیر ابر آتشین نور
کیست می خندد چو مستان در سکوت شب به سوی من؟
کیست می گرید چو مجنون در پناه عشق سوی من؟

و نمی دانم ز روی دیده ام گه رام و نآرام
کیست می رقصد به سوی این دل آرام، نا آرام؟

 
مغز من کوهی است،
این آواز
جوشش ... دیدن ادامه » یک جویبار سرد از ژرفای تاریکی است

برف این آواز،
ذره ذره می نشیند بر بلند شاخه های پیکرم آرام
شاخساران درخت پیکرم از برف،
میوه هایش برف،
چون زمستان های دورِ کودکی، دنیای من، رویای من، پر برف

 
من نمی دانم چه دستی گاهوارِ عشق ما را می تکاند
و نمی دانم که این ناقوس های مهر را در شب،
کیست سوی بازوان و دستهایم می نوازد؟
کیست از اعماق تاریکی به سوی صبحگاه نور می آید؟

 
پشت شیشه، زیر برگان درختان،
من نمی دانم،
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند سوی من؟



از: رضا براهنی
بامداد ، رها باصفا و نوبادی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ، یکیش همین دردی که میاد صاف خودشو فرو میکنه توو جیگر آدم ، همینی که نه بغض داره نه اشک و ناله ... همینی که فقط میسوزونه مغز استخونتو ...همینی که پارچ پارچ هم آب بخوری باز شعله هاش از مغزت میزنه بیرون ؛ همین دردی که میاد سراغ تک تک آدمای این شهر وقتی یکی هفت تیرشو توو سر اون یکی خالی میکنه .
آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ، از پس این فکر که مثل خوره به جون اعصابش میفته که چطوری یکی میتونه هفت تیرشو توو سر اون یکی خالی کنه ؟! چی میشه یعنی ؟ اون گلوله ای که میاد و توو قلب یه شهر میشینه اگه اختیار داشت حتما خودشو یه جایی گم و گور میکرد تا مسبب نباشه .
آره آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ، یکیشم همین " افکارِ اونی که می تونه هفت تیرشو توو سر یکی دیگه خالی کنه " ؛ آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ...

از: خود
وحید هوبخت ، عباس الهی ، شروین دهقان شرق ، مجتبی حیدری ، رها باصفا و مُنا طاهری این را دوست دارند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست نداشت من بیام اینجا. همیشه می گفت :بمون درس ات رو تموم کن، حیفه. گفتم:حیف از اون زمانیه که ما می تونیم کنار هم باشیم و نباشیم.

- فیلم ویلایی ها
این فیلم خون به جگر ما کرد ! تعلیق صحنه های آمدن هایس و باز کردن نامه ها دق میداد آدمو !
۱۰ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه زمانی انقدر اینجا مطلب نوشته می شد که سهمیه بندی شده بود :) تب اش گذشت...

از: .
نوبادی این را دوست دارد
درود بر شما*
دوباره بیایید تا به از این باشیم*
۰۴ خرداد
نمی دونم چرا...
اما من برای پیدا کردن یادگاری باید برم تو پروفایلم، بعد برم تو یادگاری، از اون جا کل یادگاری ها لود میشه. اون بالا آپشن شو نداره.
برای همین خیلی وقتا رو دیوار ادبیات میذارم به جاش.
که البته میدونم جاش نیست :-)
۰۶ تیر
تو موبایل نمیتونید بیابید اما با مرورگر پی سی رو همون ادبیات که برید یادگاری هم همونجاست
۰۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای شاعری دانستن عروض کافی نیست، شرف باید داشت..
این حرف ابراهیم گلستان به شدت ابلهانه ست . یکی از همون شعارهای مارکسیستی مد روز :)
البته در اون زمان حقیقتن شعارهای مارکسیستی هوادارهای زیادی داشت و در کل مارکسیسم دل از همه ی هنرمندان در کل دنیا برده بود . نمونه اش سوررآلیستا و ...
اما دیگه این شکل شعارها ... دیدن ادامه » بسیار متکبرانه و توو خالیه

۲۸ فروردین
شاعری طبع روان می خواهد
نه معانی نه بیان می خواهد
۳۱ فروردین
سلام
خسته نباشین
امیدوارم حال فکری تون خوب باشه ؟
خوشحالم با شما آشنا شدم ، مایلم همکاری نزدیک داشته باشم
و در تعامل سازنده و درک متقابل باهم باشیم
محمد فرامرزی بابادی
نویسنده - شاعر - پژوهشگر
روانشناس - ناشر - باوردرمانگر
مسول انتشارات فراباور
مسول ... دیدن ادامه » موسسه باورهای استوار
حوزه های فعالیت
ادبی- پژوهشی - روان شناسی
03832251489
09139821382
stablebeliefs2@yahoo.com
www.stablebeliefs.parsiblog.com

۲۰ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید