تیوال تئاتر | اخبار | روزی که به کلاس نیامد
S3 : 02:01:17
نمایش آبی مایل به صورتی | روزی که به کلاس نیامد | عکس

٩ ساله بودم، سوم دبستان در مدرسه‌مان دختری بود که با همه ما فرق داشت؛ بازی‌هایش، حرف‌هایش، خنده‌هایش، به‌طور کل با ما فرق داشت. ما موهایمان را خرگوشی می‌بستیم و جامدادی‌های پارچه‌ای‌مان را گلدوزی می‌کردیم. فاطمه اما، همیشه موهایش تیفوسی بود! و تنها هنرش نقش‌زدن اسب‌های سیاهی بود که روی تک‌تک دفترهایش خودنمایی می‌کرد! سرسره حیاط مدرسه را برعکس بالا می‌رفت. خاله‌بازی را نمی‌دانست. علاقه‌ای نشان نمی‌داد، نه به بازی‌های ما، نه به رنگ صورتی کیف و کفشمان. ما هم که این‌همه تفاوت آزارمان می‌داد، تا می‌توانستیم از او و دنیایش فاصله می‌گرفتیم، آن‌قدر دور می‌شدیم که از نشستن در کلاس درس روی یک نیمکت با فاطمه واهمه داشتیم! یک روز فاطمه نیامد. صندلی‌اش خالی شد. هیچ ردی از وسایلش در کلاس نبود. فردای آن روز هم نیامد، فردا‌ها آمدند و فاطمه باز هم نیامد... گفتند فاطمه از مدرسه ما رفته. کجا؟ مدرسه دیگر. هیچ‌یک از ما دلتنگش نشدیم! سراغی از احوالش نگرفتیم. انگار خیلی‌وقت بود منتظر رفتنش بودیم... . بعدها باخبر شدیم که فاطمه با هویت علی به یک مدرسه پسرانه رفته بود. فاطمه، علی شده بود! خندیدیم، خنده‌دار بود. یک دختر به مدرسه پسرانه برود؟! ... سال‌ها گذشت و سرنوشت، من ‌را کشاند به سوی پیشه‌ای که بسیار فاطمه‌ها و علی‌ها در برابر دیدگانم نشستند و هریک روایتگر داستان آفرینش خود شدند! از نام‌های جدیدشان گفتند که با ظرافت هرچه‌تمام‌تر از فهرست بلندبالای اسم‌های امروزی گلچین کرده بودند! از زخم‌های عریان تیغ جراحی بر جسم بی‌تابشان و گذاشتن اعضایی که عشق و حسرتشان بود و برداشتن آنها که کابوس و نفرتشان بود! از خانواده‌های دیگر نداشته‌شان، از اجاق آرزوهایشان که کور کور بود! از امیدشان که دور دور بود! پای قصه هرکدام که می‌نشستی، نمی‌دانستی به حال که باید افسوس بخوری! او؟ خانواده‌اش؟ سرزمینت؟ مردمانش؟ یا خودت که مجبوری این‌همه را ببینی و ببینی و ببینی... . زنی آبستن می‌شود.

اولین پرسش هر یک از ما، یک خط‌کشی ساده است: دختر است یا پسر؟ و جان می‌دهد آن پزشک به پرسش بی‌جان ما، آنجا که با لبخندی هرچه گشاده‌تر می‌گوید: چه پسر کاکل زری‌ای! عجب دختر موطلایی‌ای! و چه بسیار پدرهای دخترهای موطلایی و مادرهای پسرهای کاکل‌زری که با شنیدن همین یک جمله در هم می‌روند، آهی می‌کشند و سر به زیر می‌اندازند یا باز می‌شوند، می‌شکفند و غرق در این شادی، می‌دوند به سوی خیابان‌ها و مغازه‌ها، ویترین‌هایی که پر است از آبی و صورتی! برای وجودی که هنوز رنگ این دنیای پرزرق‌وبرق و آدم‌های رنگ‌به‌رنگش را ندیده است. با اشتیاق وصف‌ناپذیری، زیرورو می‌کنند تمامی نام‌های خوش‌آهنگ و میمون و مبارک را! هرچه غریب‌تر، خواستنی‌تر! تا رخت عروسی و دامادی را هم در رؤیای شیرین خیالشان، بر قامت نوگل نرسیده‌شان، می‌کنند! مادری، می‌نشیند به انتظار دختری موطلایی که با آمدنش، غمخوار و مونس روزهای تنهایی‌اش شود و پدری، پسر کاکل‌زری را لحظه‌شماری می‌کند که نام نیاکان و عقبه‌اش را برای همیشه در چرخ هستی جاودانه کند. «آبی مایل به صورتی»، از آن دست تأمل‌هایی است که برهم می‌زند قاعده‌های بی‌قاعده ما را! «بیان»، چیره‌دستی است که به‌راستی به هنر بی‌درد و دغدغه دلبستگی ندارد! و در جوان‌ترین مخلوق هنری خود با شخصیت‌های جسور و استوارش، آنچنان پتکی بر بیدار خفته ما می‌کوبد که آرزو می‌کنیم کاش پیش‌تر از اینها چنین سیلی‌ای خورده بودیم. ما را از تک‌تک پله‌های تاریک صحنه‌اش بالا می‌برد و محکم بر زمینمان می‌زند تا باور کنیم که با خود چه کرده‌ایم! می‌تکاند گردوخاک نشسته بر پیکر وجدان مغفول ما را! می‌ستاند حق تمامی جان‌هایی که ریزریزشان کرده‌ایم! ماهرانه بند می‌زند آنها را! و خلق می‌کند نه یک دختر یا پسر! که یک وجود! یک حیات! یک احساس! و ما همه می‌باریم، نه به حال نیمه‌زنان و نیمه‌مردان صحنه تماشاخانه یا صحنه خلقت که از پس نگاه بی‌رحم و قضاوتگرانه خود تماشایشان کردیم که می‌باریم به حال انحراف باورهای ریزودرشتمان که عمری آنها را منحرف خواندیم! خواستیم سربه‌راهشان کنیم، بیراهه رفتیم! خواستیم از سرشان بیفتد، از چشمشان افتادیم! اینان، همه «فرزندان ما» هستند. برخاسته از «هویت یک ملت‌اند»! ترحم نمی‌خواهند، پذیرش می‌خواهند! تحمل نمی‌خواهند، تعقل می‌خواهند! «امان‌نامه» نمی‌خواهند، امنیت می‌خواهند! دیر بجنبیم، می‌روند! نه از یک شهر که از یک کشور! نه از یک کشور که از یک ملت! یک فرهنگ، یک تمدن، یک اندیشه! محو می‌شوند، آن‌چنان که گویی زاده هیچ روز و ماه و سال هیچ تقویمی نبوده‌اند! و نشانشان در هیچ خاطری، ردی از خود نگذاشته! ... من، این‌بار نه صورتی‌صورتی که پیدا می‌کنم آبی‌های نهانم را! آنجا که من ‌را می‌کشاند به سوی تردیدهایم از تمامی رنگ‌ها. آنجا که مایل می‌شوم کمی به امیر، کمی به حسین، کمی به شهرزاد و ... به مردمانی که: 
«چین پوستینشان، 
رنگ روی آستینشان، 
نام‌هایشان، 
جلد کهنه شناسنامه‌هایشان، 
درد می‌کند!».

منبع: روزنامه شرق

درباره نمایش آبی مایل به صورتی
۱۵ بهمن ۱۳۹۶