تیوال تئاتر | اخبار | یادداشت رضا میرمعنوی بر نمایش "جمعه‌کُشی"، نوشته و کار اسماعیل خلج
S3 : 00:43:22
نمایش جمعه‌کُشی | یادداشت رضا میرمعنوی بر نمایش

ریچارد بولسلافسکی، کارگردان سرشناس لهستانی-آمریکایی معتقد است که به دو دلیل می‌ارزد که انسان عمر شریفش را صرف هنر بکند:

۱. رویای تکامل
۲. رویای ابدیت

اسماعیل خلج در طول زندگی پُر برکتش، تلاش دارد آن‌چه که می‌بیند و می‌فهمد، در آثارش ثبت و ضبط کند و به‌قول "آندره بازن"، نظریه‌پرداز سینمای موج نوی فرانسه: "سینما (بخوانید هنر و در این‌جا تئاتر) یعنی عینیت بخشیدن به زمان".

اسماعیل خلج نیز در تمامِ عمرِ گُهربارش اراده داشت تا زمانه‌ی خود را به صحنه بکشاند، تا به "رویای تکامل" دست پیدا کند.

اکنون او انسان بزرگی است که صادقانه و مخلصانه زوایای پنهان هستی و آدم‌ها را در آثارش نشان می‌دهد و گام‌های موثری برای رسیدن به "رویای ابدیت" بر داشته است.

نمایش جمعه‌کُشی نیز از آن دسته نمایش‌هایی است که غربت آدم‌ها را در تلاطم زندگی پر پیچ و خم، به صحنه می‌کشاند و جمعه‌ای (زندگی و زمانه‌ای) و انسان‌هایی را واگویه می‌کند که به‌شدت "تنها" هستند ...

شخصیتِ آقای احمدی، به‌شدت مرا به یادِ "صغرا دلاکِ" خلج انداخت.
دو انسانی که از روستا به تهران می‌آیند تا بلکه کاری، قوتی، آرامشی بیابند و باقی عمر را به راحتی زندگی کنند.
صغرا دلاک: "من دیگه نمی‌تونم دووم بیارم. مگه من آدم نیستم؟ منم دلم می‌خواد راحت زندگی کنم ... این‌همه زن تو این دنیاست، کدوم‌شون مثلِ من آن‌قدر بدبختند" ...
"صغرا دلاک" در جست‌وجوی خویشتن خویش است، از طریق ضمیر ناخودآگاه‌اش، ... درست مثلِ "آقای احمدی" که در واقع خودش را در سراشیبی زندگی گم کرده و دلخوش به یک آدرسِ جعلی، تلاش دارد تا راهی، نشانی از خویشتن پیدا کند.

آقای احمدی: "دلم گرفته. تو این شهر غریبم. تو شهر خودم جایی ندارم. یک گلیم ندارم. یک روانداز ندارم. گلیمم زمینِ و رواندازم آسمون. من چی داشتم تو زندگی، یه پنکه برقی نداشتم که یه نسیمی بزنه" ...
تنهایی و غربت شخصیت‌های خلج، تنهایی و غربت آدم‌هایی است که راستی و درستی پیشه می‌کنند و خواهان زندگی آرام و پاک هستند، غافل از این‌که روزگار غریبی است.
آدم‌های نمایشیِ خلج و بازیگاه‌اش به‌شدت واقعی است و علی‌رغم اختلافات فردی در قصه، مهربانی و عطوفت، آن‌ها را به‌هم پیوند می‌زند.
در جمعه‌ای که دلتنگی‌ها به اوج می‌رسد: جمعه‌ها برای من یک ساله. صبح‌اش بهاره. ظهرش تابستون. عصرش پاییز. غروبش زمستون.

حیفم آمد از مونولوگ طولانی آقای احمدی و تابلوی نوشیدن عصرگاهی چیزی گفته نشود.
به‌نظر من این تابلو یک شاهکار هنری است. یک شاهکار بازیگری است که خلج به‌تنهایی آن‌را خلق کرده است.
به‌اعتقاد من که سال‌ها دود چراغ خوردم و کنج حجره‌های نمور در کتاب‌ها گشتم و عمرم را به تعلیم و تعلم در حوزه‌ی بازیگری صرف کردم، این تابلو یک مضمون و کارگاه آموزشی است در تربیت حس و خلاقیت در تکنیک بازیگری.

جوانان عاشق این رشته باید بارها این صحنه را تماشا کنند تا به رمز و رازِ آن پی ببرند و انصافاً خلج در نگارش و بازی این صحنه، سنگ تمام گذاشت.

به گروه بازیگران مستعد جمعه‌کُشی و استاد گرانقدر جناب اسماعیل خلج تبریک می‌گویم و منتظر کارهای تازه‌ی ایشان می‌مانم.

 باقی بقایتان
دکتر رضا میرمعنوی

درباره نمایش جمعه‌کُشی
۱۷ مهر ۱۳۹۸