تیوال تئاتر | اخبار | یادداشت پروفسور عبدالرحمن نجل‌رحیم - مغزپژوه، برای نمایش «جمعه‌کُشی»
S3 : 14:48:34
نمایش جمعه‌کُشی | یادداشت پروفسور عبدالرحمن نجل‌رحیم - مغزپژوه، برای نمایش «جمعه‌کُشی» | عکس

به یادم ندارم در یک هفته به دو تئاتر متفاوت رفته باشم. هیچ‌وقت هم نشده بود پس از تماشای دو تئاترِ پشت‌سرهم، این‌قدر به فکر تنهایی مزمن بشر عصر معاصر افتاده باشم، یا بیش‌تر از پیش تئاتر را شیوه‌ی مناسبی برای دست‌یابی به آگاهی از مخاطرات و مصائب تنهایی در دنیای مسموم امروز و التیامی برای آن یافته باشم. جان کاسیاپو، استاد دانشگاه شیکاگو، پدر مغزپژوهی اجتماعی امروز که متأسفانه دو سال پیش از دنیا رفت، برای این‌که بگوید مغزِ انسان، بالقوه اجتماعی کار می‌کند، ۲۱ سال پژوهش خود را به بررسی صدماتِ مغز انسان‌های در معرض احساس تنهایی مزمن، اختصاص داد. او نشان داد که چگونه مغزِ انسان، در طولِ احساسِ تنهایی مزمن، پژمرده می‌شود و توانِ خلاقانه خود را از دست می‌دهد، بدن در مقابلِ مشکلاتِ زندگی، بی‌دفاع می‌ماند و موجبِ مرگ زودرس می‌شود.
او نشان داد که در کشور آمریکا، در عصرِ اینترنت و انواع و اقسام شبکه‌های اجتماعی دوست‌یاب، از هر چهار نفر، یک نفر به بلای تنهایی مبتلا هستند. 
«هر کسی یا شب می‌میرد یا روز، من شبانه‌روز»، کاری از سجاد افشاریان، تئاتر اولی بود که هفته‌ی گذشته به دیدنش دعوت شدم.
به‌نظرم می‌رسد «تنهایی» مضمون محوری نمایشی چهل‌تکه، کولاژواره و کمی شلوغ افشاریان باشد. به‌عنوان مخاطبِ عامیِ تئاتر،  سه‌اپیزودی را که نویسنده و کارگردان، خودش بازی می‌کند، بسیار موفق‌تر از بخش‌های دیگر نمایش دریافتم. او در این بخش‌ها تئاتری به مراتب دلچسب‌تر، صمیمی‌تر و اصیل‌تر، البته نه لزوماً مدرن‌تر ارائه می‌دهد. فاصله‌ی جهنم تا بهشت سجاد افشاریان، همان فاصله‌ی احساس تنها بودن و نبودن است؛ همان‌طوری که کاسیاپو می‌گوید این بهشت پیدا نمی‌شود مگر اعتماد دوجانبه با دیگری پیدا شده باشد؛ همان اتفاق مهمی که می‌بایست در مغزِ هر انسان اجتماعی به‌‌وقوع بپیوندد. اما در نظمِ جدید جهانی، گویا این خصوصیت مهم جامعه‌ی انسانی، حکمِ اکسیری کمیاب را پیدا کرده است.
افشاریان در این کار تلاش بسیاری به خرج می‌دهد تا مخاطبِ تئاتر خود را هر چه بیش‌تر درگیرِ نمایش روی صحنه کند و به کنشِ متقابل وادارد.
شاید تئاتر خصوصی شهرزاد، محل اجرای تئاتر که دو سال قبل در محل زایشگاه امید بنا شده است، محل بامسمایی برای آفریدنِ تحرک و امید در دلِ مخاطبان تئاتر نیز باشد. 
در شب تماشای تئاتر دوم، نم‌نم باران پاییزی می‌بارید، با رسیدن به ضلع جنوبی پارک شهر و خیابان بهشت، عطر خوشِ گیاهانِ داخلِ پارک، وعده‌ی بهشت در پیوندی تئاتری را می‌داد. دیدن دوباره‌ی تماشاخانه‌ی سنگلج و روبنایی با کاشی‌های منقوش، اثر سیما کوبان، سال‌های دور را تداعی می‌کند. سال‌های دهه‌ی ۴۰، نمایش «چوب به‌دست‌های ورزیل» (سال ۱۳۴۴)، «آی با‌کلاه، آی بی‌کلاه» (سال ۱۳۴۶) به کارگردانی جعفر والی، «دیکته و زاویه» (سال ۱۳۴۷) کار داوود رشیدی، نمایش‌نامه‌هایی از غلامحسین ساعدی (گوهر مراد)، زمانی که من مخاطبِ حیران‌مانده، دانشجوی پزشکی بودم.
در آن سال‌ها، اسماعیل خلج  تجربه‌ی تئاترِ قهوه‌خانه‌ای خود را در کارگاه نمایش شروع کرده بود. اما حالا پس از بیش از چهل‌وچندسال، به دیدنِ نمایش «جمعه‌کُشی» او دعوت شده‌ام که در سال ۱۳۵۲ به سبکِ نمایش‌های قهوه‌خانه‌ای نوشته است. اصرار خلج در اجرای دوباره این نمایش‌نامه در این ایام، پس از گذشتِ سال‌ها بدون دلیل نمی‌تواند باشد.
بروز دردِ تنهایی به‌صورت ملال‌های روز جمعه در قهوه‌خانه، گویا فرقی ماهوی با تنهایی مزمن امروزین نداشته باشد.
اسماعیل خلج در جمعه‌کُشی، تنهایی و دلتنگی‌ها و ملال‌ها و بازتابِ طبقاتی اجتماعی آن را در احساسِ خوردن انواع غذاهای متداول در میان اقشار جامعه (دیزی، چلوکباب و ...) بازمی‌نمایاند؛ همان‌طوری‌که کاسیاپو می‌گوید احساس تنهایی برای مغزهای ما انسان‌ها مانند گرسنگی برای بدن است؛ احساسی مفید است تا بدانیم که تا چه حد به دیگری نیاز داریم.
همان‌طوری که غذاخوردن پیچیده و به امری اجتماعی، فرهنگی تبدیل می‌شود، تنهایی نیز موضوعی پیچیده و وابسته به مسائلِ فرهنگی و اجتماعی است.
بروز تئاتریِ احساسِ تنهایی مزمن و زهردار را می‌توان در هق‌هقِ واقعی گریه‌های اسماعیل خلج در انتهای نمایش شاهد بود؛ وقتی که او از احساس تنهایی مزمن خود در کنار دیگران می‌گوید؛ زمانی که دیگری نمی‌تواند حسِ اعتمادِ دوجانبه‌ای را در او برانگیزاند و التیامی بر درد کهنه‌ی تنهایی‌اش باشد. اشک‌های واقعی خلج ۷۴ ساله روی صحنه، حاکی از صداقت او برای بازگوییِ دردِ تنهایی حاصل از بی‌اعتمادی فلج‌کننده و عمیق است. کاتارسیس در نمایش تراژیک، نوعی هم‌کوکی مغزی بین نمایش‌گر و تماشاگر و راهی برای دست‌یابی به لایه‌های پنهانِ احساسِ تنهایی مزمن و جست‌وجوی نوعی التیام از طریق شراکت آن با دیگری است.
حال در دورانی زندگی می‌کنیم که احساسِ تنهایی ناشی از بی‌اعتمادی، چنان تا اعماقِ مغزِ آدمیان رسوخ کرده که حتی موجب جدایی و سوءتفاهم مابین آن‌ها و آن‌چه در مغزِ خود ساخته‌اند نیز می‌شود و آن‌ها مجبورند در جهنمِ تنهاییِ خود، رها و هم‌چنان منفصل از دیگری باشند، تا گوش‌به‌فرمان‌تر و مطیع‌تر عمل کنند.
اما باید به تئاتر امیدوار باشیم، هنری آفریده‌ی دست انسان، که خود پادزهری در مقابلِ احساسِ تنهایی فرسایشی متناقض با بقای انسانِ دارایِ مغز اجتماعی است.

درباره نمایش جمعه‌کُشی
۰۶ آبان ۱۳۹۸