تیوال نمایش باغ آلبالو
S3 : 12:41:05
  ۱۸ فروردین تا ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲
  ۱۹:۳۰
  ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه
 بها: ۲۰,۰۰۰ تومان

: آنتوان چخوف
: حسن معجونی
: هما روستا، سعید چنگیزیان، رضا بهبودی، هوتن شکیبا، لیلی رشیدی، داریوش موفق

: ویشکا آسایش

آدرس محل اجرا : خیابان طالقانی، خیابان شهید موسوی شمالی، ضلع جنوبی باغ هنر جنب خانه هنرمندان  
پیش فروش اینترنتی در سایت تماشاخانه ایرانشهر: www.tamashakhaneh.ir

مادام رانوسکایا بعد از پنج سال دوری از وطن به خانه و باغ پدری اش باز میگردد و می فهمد که باغ آلبالویشان قرار است بخاطر بدهی بانکی به حراج گذاشته شود
شهر:
تهران

مکان

خیابان طالقانی، خیابان شهید موسوی شمالی، جنب خانه هنرمندان، تماشاخانه ایران‌شهر
تلفن:  ۸۸۸۱۴۱۱۵_۸۸۸۱۴۱۱۶

آواهای وابسته


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
ان قد نمردم تا خانوم برگشت. حالا دیگه اگه بمیرم هم فایده ای نداره.
اون قدر نمردم که خانوم برگشتن. حالا اگه بمیرمم دیگه مهم نیست! :)
۰۱ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مانند 3-4 اجرای دیگری که بتازگی دیدم . بسیار معمولی بود .
انگاری کسی مجبور کرده که این همه بازیگر و عوامل جمع بشن و یک کار معمولی ارائه کنن .

زیاد داریم اینطوری . معجونی جان شما چرا ..
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اولین باری هست که گزینه دوست نداشتم رو انتخاب میکنم!
این حسن معجونی هنوز همون حسن معجونی "به خاطر یک مشت روبل" هست؟
معمولی
معمولی
معمولی
معمولی
معمولی
معمولی
...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش هیچ بویی از فرهنگ ایرانی نبرده است و ای کاش این همه هزینه و امکانات سالن صرف چنین کار بی مصرفی شده است، البته این عزیزان سال هاست تیشه به ریشه نمایش‌های ایرانی می‌زنند
با عرض سلام و ادب و ضمن خوشآمد گویی به تیوال.:)
..و با احترام فراوان به نظر محترمِ شما... و بازم با احترام فراوانتر به اصالت نمایش های ایرانی.. این نمایش مذکور قرار هم نبوده که از فرهنگ ایرانی بویی ببره.. چون با توجه به اینکه نمایشنامَش از آثارِ پر مصرف و ماندگارِ ... دیدن ادامه » مرحوم آنتوان چخوفِ خانِ روسی زاده میباشد پس فکر میکنم همه ی بوها رو هم از فرهنگ روسیه برده باشد.:)
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲
البته فقط یه جاهاییش از لحاظِ یه مقدار ایرانیزه شدن چرا اتفاقاً بوی ایرانی میده شدیــد.:).. ولی خب بازم همچنان حفظ اصالت شده و به قدرت بازیگرای خوبِ روس شناسی مثل خانم روستا بوی خوشِ موسکو و سن بازیِلو سن پطرزبورگ ...و مقداری هم بوی پاریس میده.:)
راستی آقای ... دیدن ادامه » محراب محمدزاده!... صدای " تیشه! " از اجرا حذف شده بود.
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲
رعنا:)))) خیلی خوب بود:)) دقیقاً می خواستم همین هایی رو بگم که گفتی!:) چخوف کجایی که باغ آلبالوت بوی خیابونای شمرون رو نمیده!!!!:))
۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شخصا انتظار بیشتری داشتم
فلسفه نمایشنامه را خیلی پسندیدم اما نمایش خیلی افت داشت و باعث می شد مجذوب اجرا نباشی
در کل بازیگرانی خیلی خوب و اجرایی متوسط
بسیار موافقم
من هم فکر می کردم نسبت به تعاریفی که ازش شنیده بودم باید کار جالب تری باشه ولی به جز هما روستای عزیز که مثل همیشه خوب بود بقیه متوسط بودند
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هرچند توقع بیشتری داشتم از این گروه ولی کلا خوشمان آمد...مرسی و خسته نباشید
ماشا اله آقای دانش هیچ تئاتری رو رد نمی کنند!
من خیلی با آثار چخوف مانوس نیستم و فکر می کنم برای لذت بردن بیشتر از آثار ایشان باید نه اینکه متن رو خواند بلکه با شخصیت وجودی چخوف آشنا شد
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲
علیرضا...این مدحه یا ذم؟یا مدح شبیه به ذم؟...ضمنا از 18 تاتر روی صحنه من فقط 7 تا رو دیدم!
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" فیرس " درون و ناگهان بی خاصیت میشوم


در سبک شناسی آثار چخوف اصولی ساختاری چندی حاکم اند که معجونی در پیاده سازی آنها در یک مورد موفق عمل کرده و در یک مورد ناموفق. مورد موفق مربوط به پرسناژ بوده که در این خصوص رعایت در امانت حفظ شده و شخصیت ها هویت خود را از چخوف گرفته اند، نه از معجونی( مورد نافی این مطلب در تماشاخانه ایرانشهر بسیار رویت شده است!! )
اما مورد ناموفق این اجرا، فضای صحنه ای نمایش هست. گویی که تماشاگر همچنان باید منتظر " ایوانفی " باشد تا برای لحظه ای چند خودی نشان دهد. سن سفید ، پله هایی که هرگز دیده نمی شود ( و مدام در حال پیمودن هستند ) و کاناپه منجمد وجه تشابه فضای هر دو نمایش است. آیا لازم بود معجونی اقتباس تا این حد تکراری از خود داشته باشد ؟ و چرا از رویت شدن باغ آلبالو هیچ خبری نیست ؟ با این تفاسیر این فضا قابلیت هر اسمی را برای نام ... دیدن ادامه » گذاری داشت مثل باغ سیب . فضای نمایش با توجه به شیبی که برای آن در نظر گرفته شده نقش کارکردی نمایشنامه و اجرا را همان ابتدا فاش میسازد : " انسان های در حال سقوط " . در این قاب های ساخته شده و به قولی تصویر پردازی شهودی کمترین الهامی از طبیعت به عنوان پس زمینه نشده و فضای تکراری تماشاگر بیگانه با چخوف را خسته میکند. تماشاگر آشنا با نمایشنامه در انتهای نمایش انتظار شنیدن صدای اره برقی و قطع شدن درختان را دارد. توقعی که با ماهیت نمایشنامه همخوانی کامل دارد و آن ریزش همزمان درختان باغ به همراه سقوط انسان ها.
معجونی توانست در دو ساعت اجرا، انسان های تن پرور و عاقبت نیندیشی را به خوبی نمایش دهد که برایشان نباید هیچ گونه حس ترحمی قائل شویم و این یعنی هماهنگی کامل با تم چخوف و شاید ریتم کند نمایش هم بازگو کننده فرصت هایی باشند که همیشه در گذر زمان هیچ انگاشته میشوند به شرط آنکه دچار بیانیه ابزوردی نشود.
سپاس فراوان به هما روستا که استادانه به نقش مادام رانوسکی جان داد . و صدایی که مرا به کودکی هایم برد در حال تماشای "پرنده کوچک خوشبختی "
خانم هما روستا چون به زبان و ادبیات روسی کاملاً مسلط هستن و نمایشنامه های ارجینال چخوف رو هم کاملاً مو به مو تسلط کامل دارن ایشون برای همین خیلی خوب تونست نقشِ مادام رانوسکی در قالب خاص خودش خیلی خوب و دقیق اجرا کنه.

در مورد "پرنده کوچک خوشبختی" هم بازی ... دیدن ادامه » و صداشون واقعاً بدون شک یکی از باارزشترین آواهای نوستالژیک شیرین همه ماهاست. :)
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲
بله ... کاملا وفادار به متن روسی
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خسته نباشید میگم به گروه، اجرای زیبایی بود.لذت بردم.

در نظرات خوندم دوستان احساس نارضایتی کردند از حذف قسمت هایی از نمایشنامه اصلی که چخوف نازنین نوشته بود. لازم به ذکر هست که در اجراهای این نمایشنامه در خود روسیه هنگامی که خود آقای چخوف در قید حیات بودند هم تغییراتی اتخاذ شده بود و البته نارضایتی ایشون رو دربر داشت. در این اجرا هم این اتفاق افتاد و به نظرم به مفاهیم اصلی داستان لطمه نزد از قبیل: فروپاشی نظام طبقاتی، بی کفایتی طبقه اشراف و جسور بودن خرده بورژوزی ها،طعنه های زیراکانه به نظام سیاسی دوران خودش و....ضمنا بنا به نظر منتقد معروف آقای فرنسیس فرگوسن این نمایشنامه یک تئاتر-شعر رنج از تغییر هست. شخصیت ها بنا به تاریخ فردی خودشون به این تغییر(فروش باغ آلبالو) واکنش نشون میدن خواه اقتصادی، احساسی و یا فرهنگی باشه. چخوف با هوشیاری به تغییرات ... دیدن ادامه » زمان نگاه میکرد و من تیزبینی ایشون رو ستایش میکنم.

من این اجرا رو به دوستداران تئاتر پیشنهاد میکنم.
من این تئاتر رو دوست داشتم
بنظرم اگه دوستان میگن که میخکوب نشدند یا حوصلشون سررفته (حسی که منم داشتم خصوصا اوایل اجرا) دقیقا هدف این نمایشنامه تامین شده
چون باغ آلبالو دقیقا داره رخوت آدمایی رو نشون میده که فقط لازمه در سطح خیلی کوچیکی اراده کنند تا وضعیتشون تغییر کنه
بعضی جاها فقط کافیه دهنشون رو باز کنن و یه کلمه حرف بزنن
اما به جاش با یه رخوت غیر قابل توضیح دائم روی یه مبل میشینن و از گذشته ها حرف میزنن یا حرفای سطحی و بی کاربرد میزنن و نگران دماسنج اتاقن!
بنظرم اون رخوتی که تو کل نمایشنامه هست، این که آدم عصبانی میشه که اینا چرا "هیچ کاری نمیکنن" حسی بود که خیلی خوب به آدم منتقل میشد
چیزی که میشه گفت اینه که یه اجرای قابل قبول با بازی های خوب که چندان یکدست هم نیست. منتهی آدم تو قرن 21 از چنین متنی انتظار یه اجرای امروزی رو داره اگه مثه من با چنین تفکری میخواهید این نمایش رو ببینید به نظرم به نمایشنامه اش با یه ترجمه خوب مثلن همون ترجمه معروف سیمین دانشور اکتفا کنید.
نمیدونم شاید ایوانف کوهستانی توقع مارو خیلی بالا برده هرچند که بازم میگم این یک اجرای آبرومنده.
به جد بهترین واژه در وصفِ نمایش همان "آبرومنده" ... البته با لبخندی کمرنگ بر لب و ترسی در چشمان ...
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کار خوبی بود/خوشحالم که هنوز تو این فضای غبار گرفته میشه از این دست کارها دید... همون چراغ زنبوریست که نباید بزاریم خاموش بشه.
قبلا از ترکیب معجونی و چخوف، خواستگاری و خرس را دیده بودم و بسیار هم لذت برده بودم و اصلا همین دلیل باعث شد به دیدن این نمایش بروم...
اما با دیدن این نمایش تعجب کردم !!... تعجب کردم از اینکه چرا معجونی اینقدر به همه جای متن، حتی به ریزترین اتفاق ها نیز وفادار مانده بود ؟!
یادم هست که خواستگاری و خرس به شدت ایرانی شده بود و همین کار باعث باور پذیر کردن طنز موجود در آن برای همه بود اما در باغ آلبالو... واقعا نمی فهمم ؟!...
درست چند روز قبل از اجرا نمایشنامه را خواندم و کلی ذوق کرده بودم که بعد از چند سال میخواهم از همان جنس کار های معجونی-چخوفی ببینم،... اما نه... اینطور نشد !!...
معجونی به طرز عجیبی هیچ کاری در نمایشنامه نکرده بود و همین وفاداری بی موقع به اضافه ی بازی های بعضا ضعیف همه ی ذوقم را از بین برد!
وقتی شما فضای یک نمایشنامه ی خارجی را برای پسند مخاطبان ... دیدن ادامه » خود تغییر می دهید درست است که به ظاهر از شما خرده میگیرند که چرا توی متن دست برده اید اما این فرصت را به خود داده اید که تماشاچی ایرانی را که ممکن است با فضای آن بیگانه باشد، به اجرای خود نزدیک کنید... ( مثال همان خواستگاری و خرس )
اما وقتی میخواهید دقیقا همان نمایشنامه را جزء به جزء اجرا کنید پس باید فضای موجود در نمایشنامه را برای مخاطب "عام" خود هم جا بیندازید که همه ی مان می دانیم معمولا در ایران اینگونه نمی شود !!... خصوصا در مورد نمایشنامه های طنز !

نمایشنامه را بخوانید و این کار را هم ببینید بعد خودتان قضاوت کنید که از کدام بیشتر لذت می برید ؟...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بازی ها عالی و ریتم کار خوب بود....
انتظار شگفتی و خلق چیزی تازه از متن یا یه چیز عجیب غریب رو نداشتم و به همین دلیل لذت بردم :)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من یک تعریف شخصی دارم (شاید برای شما هم این تعریف وجود داشته باشد) آن هم فرق بین "تئاتر" و "نمایش" است. تئاتر برای مخاطب یک کشف و درگیری فکری می آورد. یعنی در طول دیدن اثر، یک نقطه از تئاتر هست که مخاطب را انگار از روی صندلی بلند می کند. یک کشف، تجربه یا نقطه ی اوج. هر چیزی که اسمش را بگذارید، آن لحظه باعث می شود مخاطب به نوعی ارضای فکری/هنری/بصری شود. اما نمایش اثری است که صرفاً یک تعداد بازیگر می آیند روی صحنه و دیالوگ هایشان را می گویند و می روند. هیچ کشفی برای مخاطب اتفاق نمی افتد. مخاطب مسخ نمی شود. وقتی هم از سالن تئاتر بیرون می آید هیچ متریالی از چیزی که دیده در ذهنش وجود ندارد که تا چند ساعت به اش فکر کند، درگیرش شود، رمز گشایی اش کند. و باغ آلبالو از دیدگاه من کاملاً یک "نمایش" بود!
کسل کننده بود. حتی برای من که اصل نمایشنامه را سالها پیش خوانده ام ... دیدن ادامه » و چیزی از آن یادم نمانده، داستان و شیوه ی روایت این نمایش اصلاً گیرا نبود چون خوانش خلاقانه ای از متن اصلی صورت نگرفته بود. بدون اغراق فکر می کنم اگر در خانه می نشستم و باغ آلبالوی چخوف را می خواندم خیلی تجربه ی بهتری داشتم!
طراحی لباس ها خوب بود و با بافت اثر همخوانی داشت به جز چند مورد. مثلاً وقتی یاشا با لباس مدرن و امروزی، موهای سیخ سیخی، و در کل ظاهر تیپیکال یک قشر خاص از پسرهای الان تهران وارد صحنه شد، من شوکه شدم! به نظرم استایل او نه با خود نمایش نه با متن چخوف هیچ تناسبی نداشت!
یکی از بهترین اتفاقات نمایش حضور بند موسقی میگرن بود، که اجرا و لباسشان بی نقص بود. اما به نظرم کارگردان می خواسته از فوق العاده بودن این گروه استفاده کند و نمایشش را نجات دهد. انگار به زور می خواسته آنها را در معرض دید تماشاگر قرار دهد. وقتی این گروه در گنجه نشسته بود و موزیک می زد، و همزمان بازیگران دیالوگ می گفتند من دلم می خواست بازیگران حرف نزنند و فقط صدای موسقی شنیده شود. جر و بحث بازیگران نویزی بود روی یک اثر هنری اوریژینال.
یکی از بدترین چیزهایی که به این نمایش ضربه می زند، مزه پرانی های سیاسی و اجتماعی ست که در متن وارد شده تا آن را ایرانیزه کند. این جملات سطح کار را بسیار پایین آورده و در حد یک نمایش عامه پسند سبک می کند. مثلاً: "تو خارج همه ی خیابونا تمیزه، همه خوشحالن، تو خارج وقتی یه دختر پسر باهم حرف بزنن هیشکی نگاشون نمی کنه..." یا "جای من اینجا نیست (باید برم خارج)" یا "کو اون فرهنگسراها و کتابخونه ها که مسؤلین قول داده بودن بسازن؟"
متاسفانه بقیه ی دیالوگ ها در ذهنم نمانده اما تعدادشان خیلی زیاد بود و اتفاقاً در اکثر مواقع باعث خنده ی تماشاگران می شد. اما آیا باغ آلبالو یک اثر کمدی یا انتقادی است؟ به نظر می رسد گروه دراماتورژی یک سری جمله و شعار کلیشه ای داشته که می خواسته در یک متن نمایشی بگنجاند و برایش هم فرقی نمی کرده این اثر باغ آلبالوی چخوف باشد یا هر اثر دیگری.
بازی ها یک دست نبود. بعضی ها واقعاً خوب بودند. بعضی ها هم مصنوعی بازی می کردند و انگار در حال تمرین تئاترند نه روی صحنه.
با وجود تمام این حرف ها، به نظرم تک تک اعضای این گروه در تخصص خودشان جزء بهترین ها و دوست داشتنی ترین ها هستد و من هنوز هم خیلی دوستشان دارم و امیدوارم کار بعدیشان قوی تر و پخته تر باشد.
نیوشا جان کاملا با نظرت موافقم ... یه کار کسل کننده ای بود که متاسفانه هیچ خلاقیتی نداشت ...
۲۹ فروردین ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام به همگی دوستان.:)

--> مقدمه:

راستشو بخواین باغ آلبالو از زمان کودکیام تا به امروز بیشتر برای من یه حس خوشِ نوستالژیک تراژدیکِ ترشِ شیرین با طعم آلبالو رو بهمراه داشته همیشه.. یه حسی که بیشتر برام یادآور خاطرات دوران کودکیام بوده... بهتره واضح تر بگم درواقع مهمترین دلیلی که در الویت اول (البته باتوجه به کارنامه ی پربار معجونی و گروهِ لیو تو الویت دوم ) منو مشتاق میکرد و انگیزه داد تا برم نمایش باغ آلبالوی معجونی رو ببینم درواقع بهانه ای بیش نبود جز یادآوری و تداعی اون حس و احوالاتِ ذهنم و این حس تشابه حبّ و دوست داشتن اعضای خانواده ای نسبت به باغ آلبالوشون. .. حس روزگار کودکی و آغازِ نوجوانیم و خاطرات درختهای آلبالوی حیاطِ خانه ما :)... و بدین جهت لازم دونستم تا پدر نازنینم رو هم یکی بخاطر علاقه وافرِ ایشون به نوشته های جناب مرحوم آنتوان چخوف خان روسی و دوم در جهت مشارکت در این حس و احوالات شریف نوستالژیکمون ایشون رو با خودم همراه و همپا کنم برای دیدن این تئاتر.
دوستان قصدم این نیست که خاطره یا داستان تعریف کنم ... مختصر توضیحات توصیفاتی خدمتتون عرض میکنم اندر بابِ این نوستالژی بودن این ماجرای باغ آلبالو به روایت بنده و دلایل مربوطه اش.

--> فـرعِ مطلب

سالیان پیش تو خانه ای در یکی از شهرهای شمال غرب ایران زیبا ( تقریباً نزدیک گوش راستِ گربه ی نقشه ) که ایام کودکی تا آغازینِ نوجوانیم رو اونجا گذروندم تو همسایگی ما باغ کوچک نقلی ای هم روبروی حیاط خانه ی ما زندگی میکرد همراه با 6 عدد نهال آلبالو که بچه هاش بودند.. و این من بودم و پنجره اتاقم که سالها نظاره گر رشد و بالندگی این 6 درخت آلبالویی بودم که همپای خودم رشد میکردند و به بلوغ میرسیدند. ظهرهای گرم تابستان کنار پنجره اتاقم محو تماشای زیبایی خلقت خدا در آفرینش و بارورشدن اون 6 درخت آلبالو و درخشش برگهای سبز زیبا و رسیدن آلبالوهای قرمز شفافشون که زیر نور آفتاب مثل جواهر میدرخشیدند میشدم. گهگاهی هم زیر سایه درختها میرفتم و حین چیدن و خوردن آلبالوهای ترش شیرین مشغول تماشای کرم های سبز چاق چله روی برگها که با هیجان و سرعت خاصی همراه با نازو عشوه کرشمه مشغول قِر دادن و تنیدن و تاباندن تار بدور خودشون بودن میشدم..:) یه احساس تعصب و وابستگی خاص شدیدی هم به این درختای آلبالو داشتم.. یادمه ظهرهای چله ی تابستان که بچه های کوچه و محل مخفیانه وارد حیاط خانه مان میشدند بقصد چیدن آلبالوها از درختها پنهانی بالا میرفتند من و برادرم با تیرکمانِ دست سازش حسابشون رو میرسیدیم.. :| :)) ... همون سالها بود که با کتاب باغ آلبالوی چخوف که تو قفسه کتابهای پدرم دیدم آشنا شدم و طبق تعاریف ایشون از مختصر ماجرای محتوای کتابِ مذکور بسیـــار برام جالب بود همین اندک تطابق و تشابه داستان باغ آلبالوی جناب آنتوان خان چخوف با داستان روزگار ما و 6 درخت آلبالوی حیاط خانه ما و وابستگی شدیدمون به این درختهای آلبالو همانند وابستگی مادام رانوسکی و اهالی خانه به باغ آلبالوشون تو نمایشنامه ی جناب چخوف !!..:| تو همون عالم کودکیم به خیال خودم تصور میکردم شاید روزی روزگاری جناب آنتوان لابد تو اون شهر ( شهر جلفای آذربایجان مرز رود ارس و شوروی سابق) یا گذری داشته یا هم محل یا در همسایگی ما بوده و نشسته درمورد آلبالوهای حیاط خانه ما داستان پردازی کرده ..:|.. :)). برام جالب بود.
و دقیقاً هیچوقت هم یادم نمیره .. 11-12 سالم بود.. روزی که اثاث کشی داشتیم و قصد بازگشت به تهران (تقریباً دو سه سال بعد از پایانِ بمباران و خین و خینریزی و الوانِ وضعیتها و سپس آرامش تهران) چه تراژدی دردناکی بود وداع با خاطرات خوش کودکی های من و برادرم از اون خانه و شهرِ آرام و همه خاطرات خوب کودکیمون و مهمتر از همه وداع با آن درختان زیبای آلبالوی حیاط خانه... که هیچوقت فراموششون نمیکنم... واقعاً دلم تنگ میشد برای صدای دارکوبی که گهگاهی شبانگاه میومد تا صبح طلوع آفتاب مسلسل وارانه و ریپیت ضربه میزد به تنه درختهای معصوم آلبالو. ( تشبیه میکنم با صدای تبر در باغ آلبالوی چخوف).. هنوز هم صدا تصویر اون دارکوب تو گوش و ذهنمه...

... اصلاً نمیدونم واقعاً که چرا و برای چی اینها رو اینجا گفتم!!؟!!..:| یا چرا دارم میگم.!؟.:|.. اینا اصلاً چه ربطی به نمایشِ معجونی دارن؟!! نمیدونم :|..:|.
بقول مرحوم شادروان جان لنونِ خدابیامرز که تو آهنگ imagine میگفت ..you may say im a draemer ممکنه شمام با خودتون بگید که حتماً من یه خیال پردازم ..و یا توهم زده ام.. یا شایدم جَوگیرم .. ولی هنوزم که هنوزه دلم همچنان برای اون روزها و حس دوباره دیدن اون باغ کوچکِ آلبالو بسی تنگه ..:|

--> ... دیدن ادامه » اصـل مطلب

درمورد این اجرای جناب معجونی که هفته پیش به تماشایش نشستیم چیزایی که من خیلی بیش از هر چیزی دوست داشتم ( البته سوای همون حس خوش نوستالژیکش) موسیقیِ زیباش و دکور صحنه ( البته بی توجه به مشابهت دکور با ایوانف کوهستانی و سعیَم هم بر این بوده که مقایسه ای انجام نگیره تو ذهنم ) و طراحی خوبِ لباسها، انسجام هارمونی عناصر همراه با القای مستقیم آرامششون به مخاطب و تطبیق خوبِ رنگهای اُکرِ ملایم صحنه و کنتراست خوب ترکیببندیشون در کنار ژرفای رنگ قرمزِ مرکزِ صحنه در اپیزودهای میانی به بعد و رنگ آبی لاجوردیِ اپیزودهای اول و دوم این اجرا... . همچنین تصویرِ سایه هایی از شاخه های درخت که در حالت ضدنور رو سقف بالای دکور که مثل پنجره طراحی شده بود رو واقعاً دوست داشتم.. هرازگاهی دلم میخواست شل و ولو ریلکس بشم رو صندلیم و کسل وارانه فقط سقف رو نگاه کنم..:|.. به یاد اون روزهایی که از پشت پرده پنجره اتاقم ضد نور سایه ی درختای آلبالو رو تماشا میکردم. :)
درمورد بازیها هم بازی همه بازیگرا یک طرف.. بازی خوب و بینظیر با صدای گرم و دلنشین بانو هما روستای عزیز هم یک طرف. از بازیهای آقایان کاظم سیاحی در نقش فریسِ پیر و رضا بهبودی (لوپاخین) هم بسی لذت فراوان بردم.. هوتن شکیبا بنظرم با اینکه همچنان بازیش رو تو نمایش "آوازخوان طاس" بهترین و قویترین اجراش تا به الان میدونم ولی در اینجا هم تا حدودی بخوبی از پس نقشش براومده.. حالا اینکه چرا بازیش شل و ول بوده این دیگه به حالت شخصیَتیه کاراکترِ یاشا مربوط میشه. :))
درکلّ آرامش این اجرا و اتفاقاً مخصوصاً متفـــــاوت بودن این اثر رو با آثار قبلی جناب معجونی دوست داشتم ولی اینکه بقول دوستان همتیوالی عزیزم (و بسیار هم نظراتشون محترم ) کار از سطح انتظارا پاینتر بوده ..من کاری به این خارج از سطح توقعات و انتظارات بودنش نسبت به گروه بکار رفته ندارم.... کلاً زیاد با مقایسه کردن در همه زمینه ها چه هنری چه غیر هنری موافق نیستم، اصلاً به نظر من نظریه ی "مقایسه " مخصوصاً در تئاتر فرایندِ خوبی نیست چون هر عنصری باید متناسب با فرمولها و اِلِمانهای خودش در قالب ساختاریه خاصّ خودش مقایسه بشه.. . و در کل تلاشم هم بر اینه که هیچ وقت سطح انتظارم در هیچ زمینه ای بالا پایین نشه رو خط افق ثابت صفر درجه بمونه.. . این اجرا رو همطراز با خط افقِ ذهنم دوست داشتم. بارِ کسالت آورِ ولرم و سردو گرمِ دلچسبی داشت و مخصوصاً برای من که حسابی مطلبید تماشای یک نمایش کسلِ آرام در یک حال هوای کسل بهاری. :)
از دید و نظر پدرِ اینجانب هم ایشون این اجرا رو فقط بیشتر بخاطر یاد و خاطره جوونیاش از مطالعه کتاب چخوف دوست داشت و نظرشون هم اینه که این نمایش رو در چند مورد بدلیل حذفیات و تغییراتش ( بازم فرایندِ نظریه ی مقایسه با اجرای باغ آلبالوی حرفه ای تر سالهای قدیم تئاتر لندن که از تلویزیون تو زمانِ شاه مرحوم پخش شد) زیاد نپسندید... ایشون میگه حالا همه این تغییرات به کنار ولی دیگه چرا جناب معجونی خان صدای تبر انتهای داستان رو که اوج تراژدیِ نمایشنامه محسوب میشد رو حذف کرده؟!! .. :|

تشکر میکنم از عوامل اجرایی این نمایش و گروه خوب لیو و با آرزوی همیشگیِ پیشرفت بیشترو بیشترو بیشتر تر تر و بهترین اجراها براشون و همچنین برای معجونی عزیز که همه جوره دوسش داریم.
.... و زیادِ زیادتا تشکر از شما دوستان عزیزم که صبر و حوصله کردید نظراتم رو خوندید.
پوزش از اینکه طولانی شد. :| :).
به به رعنا جان به این نوشتنت،من خودم با این که هنوز کار رو ندیدم اما کمی با قیاس مخالفم،واسه من مهم همون کاریه که میبینم،اینکه آیا از دیدن کار لذت بردم یا نه،حالا نظرات دوستان هم محترم،به هر حال هرکی نظر خودشو داره
از اینکه احساسات و حس نوستالیژکتو هم ... دیدن ادامه » نوشتی خیلی خوشحالم،اما فکر نمیکنی یه کوچولو بی رحمی بود زدن اون بچه ها با تیرکمون؟ ؛)
خوشحال شدم نقدتو خوندم چون فکر میکنم حسامون چون هنریه تا حدودی مثل هم دیگه است
ممنووووون
۲۷ فروردین ۱۳۹۲
آخ آخ رعنا نوشته های تو هرچقد ک طولانیه ولی خیلی خوب و لذت بخشه
از خود تئاتر بیشتر دوس داشتم :)
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
:)مرضیه‌ی عزیز مهربوونم مرسی از دیدگاه مهربوونانه‌ت نسبت به نوشته‌هام.
۰۳ خرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متاسفانه خیلی پایین تر از سطح انتظار بود...
حتی می شه گفت یه جاهایی ریتم کار به شدت کند و کسل کننده بود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر کنم بیشترین چیزی که به این اجرا ضربه زد توقع خیلی بالایی بود که همه ازش داشتن !
تبلیغات زیادی که با این همه اسم برای این کار شده بود واقعا فقط با یه کار سطحه بالا جواب داده می شد !
اجرا در کل معمولی بود ! و این تو همه سطح خودش رو نشون می داد ! حتی نمایشنامه , حس شخصی من این بود که پایان داستان اون حسی رو که باغ آلبالو باید منتقل می کرد انتقال نداد !به شدت سعی در تلطیف این حس شده بود و این اوج داستان را خیلی ملایم کرده بود !
ریتم اصلی باغ آلبالو یه ریتم صعود کننده در طول کله داستانه که این اصلا رعایت نشده بود !باید یه حسی از تراژدی وجود داشته باشه ! که به نظر می رسید بیشتر به طرف happy ending رفته بود اجرا !
چیزی که تو انتخاب بعضی از دیالوگ ها نظر منو جلب کرد برداشت دوگانه از اون ها بود ! قرار بوده که تیکه سیاسی باشن ؟ چننین حسی رو کسی داشت ؟ اگه دنبال چنین چیزی ... دیدن ادامه » بودن که خیلی ضعیف بود !
بازی ها خوب بود ولی عالی نبود ! هیچ جا به نقطه اوج نمی رسیدن
در کل اجرا نقاط ضعف کمی داشت ولی نقطه قوت خاصی هم نداشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از گروه لیو و حسن معجونی انتظار کار بهتری را داشتم. باغ آلبالو حتی با دید مهربانانه یک تئاتر کاملا متوسط است.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چند تا مورد راجع به این نمایش وجود داره که البته نظر شخصیه: به نظر من اگر نمایش نامه این اثر رو خوندین و به امید داستان این تئاتر رو انتخاب کردید خیلی امیدوار نباشید چیزی که انتظار دارید رو ببینید و شاید تا حدی توی ذوق بزنه چون نمایش تقریبا تحریف شده و با دستکاری های از نظر من بی مورد خراب شده تا جایی که اصلا حس تراژدی اصل داستان رو منتقل نمیکنه و با طنز های که توی کار گذاشته شده انتهای داستان حسی از اصل داستان برای بیننده باقی نمی مونه.
اما اگر انتظاری از اصل داستان و وفاداری به داستان رو ندارید اونوقت میشه گفت نمایش خوبیه و بازی بازیگرها به غیر از انیا دختر کوچک خیلی روان و عالیست..
در کل ارزش دیدن رو داره اما به نظر من با این تغییرات نباید این تئاتر رو با اسم باغ البالو اجرا می کردند. می شد با هر اسم دیگه ای اجرا می شد و فقط اشاره می کردند که یه اقتباس ... دیدن ادامه » از نمایش باغ البالو، بیشتر به این شبیه از نظر من
کاوه ی عزیز, یک جایی می گوییم بحث سلیقه ست و نظر شخصی که همه محق هستند به ابرازش و شنونده هم باید بهش احترام بگذاره ولو اینکه مخالفش باشه؛ مثل اینکه اثری را به حکم سلیقه دوست باشیم و یا نه. اما جایی که حقیقتی با بخشی از حقیقتی آنطور که هست بیان نمی شه و یا جور دیگه ای بیان می شه به نظرم نمی شه در برابر بی انصافی ای که صورت گرفته بی تفاوت بود. نمی دونم کِی و از چه ترجمه ای باغ آلبالو رو مطالعه کردین که حکم به تحریفِ لیو دادین ولی اگه ترجمه ی سروژ استپانیان رو خونده باشین و توالی صحنه ها و دیالوگها رو در ذهن داشته باشین چنین نظری نمی دادین ولو شخصی. همونطور که در بروشور اثر ذکر شده کار توسط چندین نفر دراماتورژی شده بر مبنای ترجمه ی استپانیان و این یعنی که تماشاگر از پیش می دونه که قرار نیست شاهد خط به خط اجرای نمایشنامه اوریجینال باشه و کارگردان و دراماتورژها بنا به ضرورت اجرا و شرایط تغییراتی در اصل داستان ایجاد کردند. اما برای یادآوری دقیق ترِ این قضیه شما رو ارجاع میدم به "مجموعه آثار چخوف- جلد هفتم" به ترجمه ی سروژ استپانیان, صفحه ی 428: باغ آلبالو, کمدی در چهار پرده. من حتی برای اینکه در پاسخم حقی رو از شما ضایع نکرده باشم جدا از متن انگلیسی که قبلاً خونده بودم, ترجمه ی اون رو امروز برای بار چندم خوندم و می تونم دقیق تر و مطمئن تر بگم که تحریفی در نمایشنامه صورت نگرفته و آنچه که به عنوان تحریف ازش یاد کردین, بخشی از خاصیت دراماتورژی اثره که حق دراماتورژ هم هست در تطبیق اثر با شرایط و ضوابط جاری و نوع لحن و اجرای بازیگرها.
با خوندن دوباره ی ترجمه می تونم بگم حذفیاتی که صورت گرفته از این قراره:
پرده ی اول: حذف پرگویی های شخصیتهای دونیاشا و لوپاخین و تغییر در توالی ورود شخصیتها که اتفاقاً با خوندن متن می شه دید چقدر در اجرا موجز و مفید هم شده بدون اینکه مضمون از دست بره.
پرده ی دوم: حذف شخصیت شارلوتا که اونقدرها هم در متن به اون پرداخت نشده و حتی از سایر شخصیتهای فرعی هم کمتر حرف می زنه- حذف شخصیت رهگذر به همون دلیل شارلوتاو حضور چند تانیه ای او تنها در یک صحنه که با حذف این دو شخصیت اتفاقی هم در پیش برد داستان نمی افته چرا که اونقدر ها که باید نقشی در القای ملال داستان ندارند( به سلیقه ی دراماتورژهای اثر البته)
پرده ی سوم: حذف رقص و شخصیتهای اضافی که تنها چند ثانیه بر صحنه حضور دارند و در اجرا به جای نشان دادن, به حضورشون اشاره می شه- حذف بازی ورق- پرت کردن کلید به سر لوپاخین در اجرا که در متن اصلی به جای کلید چوب بوده (برای واریا کلید اتفاقاً دم دست تر بود برای پرت کردن)
پرده ی چهارم: حذف "کشت خشخاش" و جایگزینی ش با "کشت یونجه"- حذف شارلوتا- صدا زدنهای آخر لوپاخین در اجرا, که جایگزین صدای آنیا شده بود (که چقدر هم خوب بود اون "کسی جا نمونه" های رضا بهبودی اون آخر و دری که می کوبه به هم و میره)- حذف صدای تبر و جایگیزینیش با ارجاع بصری به تصویر درخت آلبالو بالای سر فیرس و موسیقی خوب و ملایم میگرن در پایان.

این حذفیات و تغییراتی بود که می شد مشابهش رو در متن و اجرا دید و چیزی فراتر از اونها نبود که لازمه ی هر دراماتورژیه جدا از اینکه خوب یا بد دراماتورژی شده, ولی نمی شه انگ تحریف زد بهش که بی انصافی بزرگی در حق زحمات گروهه. اصلاً وقتی ترجمه ی استپانیان رو می خونید و نمایش رو می بینید متوجه می شید چقدر در لحن به هم شبیهند و اصلاً چقدر جمله هایی می شه پیدا کرد که همینطور بی تغییر وارد اجرا شده ان و خیلی جاها اگه جملاتی پس و پیش شده حتماً برای ادای بهتر و روان تر کلمات بوده در اجرا و یا در جهت ایجاز در دراماتورژی کوتاه تر شده ان که لازمه ی هر اجراییه.
برای نمونه یه بخش کوچیک از ترجمه رو می ذارم اینجا که شما کاوه ی عزیز و کسانی که اجرا رو دیدن خودشون قضاوت کنن:
- ... دیدن ادامه » از "مجموعه آثار چخوف- جلد هفتم: باغ آلبالو- ص 475-

لیدی آندری یونا: پتیا سر به سرش نگذارید می بینید که غمگین است.
تروفیموف: زیادی حرص و جوش می زند و سرش را در کارهایی می کند که به او ربطی ندارد. در تمام طول تابستان موی دماغ من و آنیا بود, می ترسید بین ما ماجرای عاشقانه ای پیش بیاید. آخر به او چه مربوط است؟ با وجود این من به روی او نمی آوردم. زیرا من از رذالت خیلی دورم. ما بالاتر از عشق قرار داریم!
لیدی آندری یونا: ولی من ظاهراً پایین تر از عشق قرار دارم! (با نگرانی شدید) پس لیونید کو؟ چرا نمی آید؟ فقط می خواهم بدانم ملک مان فروش رفت یا نه؟ این بدبختی آنقدر برایم باور نکردنی ست که نمی دانم چه فکر کنم... نزدیک است دیوانه شوم... نزدیک است همین الان جیغ بکشم. ممکن است دست به کار احمقانه ای بزنم. پتیا نجاتم بدهید. حرف بزنید, یک چیزی بگویید.
تروفیموف: چه فرق می کند که امروز ملک را فروخته باشند یا نه؟ فاتحه ملک خیلی وقت است خوانده شده... دیگر راه بازگشت هم وجود ندارد. بوته زار مسدودش کرده است. آرام باشید عزیزم. آدم نباید خودش را فریب بدهد, در عمرش یک بار هم که شده باید با حقیقت روبرو شود.

....

لیدی آندری یونا: این تلگرام از پاریس است. هر روز یکی از اینها را دریافت می کنم. هم دیروز هم امروز. آن مرد وحشی دوباره ناخوش شده, باز حالش خوش نیست. از من عفو می طلبد و التماسم می کند که بروم پیشش و راستش را بخواهید من باید می رفتم پاریس و مدتی در کنارش می ماندم. پتیا شما قیافه جدی به خودتان گرفته اید ولی آخر من چه می توانم بکنم. او ناخوش است, تنهاست, بدبخت است, کی را دارد که از او پرستاری کند, جلو اشتباهاتش را بگیرد و دواهایش را سروقت بدهد؟ تازه چه لزومی دارد سکوت کنم و عشقم را پنهان کنم؟ بدیهی ست که دوستش دارم, دوستش دارم... او سنگی ست بر گردنم که مرا با خود به قعر آب می برد و غرقم می کند؛ ولی من این سنگ را دوست دارم و بی آن نمی توانم زندگی کنم (دست تروفیموف را می فشارد) درباره من فکر بد نکنید پتیا, به من چیزی نگویید, هیچی...
تروفیموف: شمارا به خدا رک گویی ام را ببخشید ولی آخر او شمارا غارت کرده است!
---
امیدوارم توضیحاتم کافی بوده باشه و اینکه باز هم امیدوارم در قضاوتهامون با انصاف بیشتری بریم جلو هر چند با چیزی مخالف باشیم.
ممنون از نظرتون و وقتی که می گذارید.
۲۴ فروردین ۱۳۹۲
بله عزیزم،ولی من این جمله رو از صحبتهای خودشون نت برداشتم.
۳۱ فروردین ۱۳۹۲
تبسم عزیز ممنونم از توجه تون. نمی دونم ایشون در چه کانتِکستی این صحبت رو کردن چون پس و پیش جمله شون رو ندارم اما به هر حال مشخصه که هر شکل از دراماتورژی ذاتاً نوعی خیانت در اصلِ اثری ست که دراماتورژی بر روی اون انجام می گیره اما برای رسیدن به درکی مشترک ... دیدن ادامه » با تماشاگری که با باورها و عقاید و شرایط اجتماعی اقتصادی سیاسی متفاوتی به تماشای اون اثر نشسته ناچار از دراماتورژی هستیم. اینکه دراماتورژی از اساس نوعی خیانته اتفاقاً حرف درستیه اما گریزی ازش نیست. آقای معجونی هم در تمام اقتباس هاشون از چخوف, به دراماتورژی اثر پایبند بوده و اتفاقاً با دراماتورژیِ خوبِ گروهی اونها رو به روز کردن و تأثیری هم که رو روی مخاطب داشتند دو چندان شده. چند وقت پیش اتفاقاً داشتم اجرای خرس و خواستگاری که تله تاترش هم از شبکه چهار پخش شد رو با ترجمه استپانیان مقایسه می کردم, دیدم چقدر خوب جاهایی رو که فقط لازم بوده با حفظ چهارچوب و انتخاب کلمات معرکه, تغییر دادند که به روانی و طنزِ اجرا هم خیلی کمک کرده بود. توی دایی وانیا و مرغ دریایی هم همینطور تا همین باغ آلبالوی اخیر. خودِ معجونی هم در مصاحبه ی آخرشون با سایت ایران تاتر اشاره کردن که:

«وقتی ما یک نمایشنامه از چخوف کار می‌کنیم، فقط اسم و مبنای کار مربوط به چخوف است. یعنی متن مربوط به چخوف است و قرائت مختص ماست. من حتی اگر ادعا بکنم که این عین چخوف است، به نظر من اشتباه بزرگی مرتکب شده ام. من این را به روز برای خودم قرائت کردم.

-- پس با یک خوانش دیگر از متن روبرو هستیم. چقدر در متن تغییرات ایجاد شد؟

من متن را تغییر دادم. مثل ایوانف زیر و رو نشده، اما تغییراتی دادم. چیزهایی را حذف کردم. جابجایی هایی را در متن ایجاد کردم. بعضی دیالوگ‌ها را به روز کردم. مثلاً دیالوگ های یک مرد شامل ارجاعاتی در زمان خودش است و وقتی زمان از آن می‌گذرد، تغییر می‌کند. مطمئنم که با خیلی از آدم‌های زمان خودش شوخی کرده، صحبت هایی که در آن دوره می‌شود او را به نقد می‌کشد و خیلی چیزهای دیگر. اما چون الان دغدغه ما نیست، این نیاز وجود دارد که تغییرات انجام شود.»
۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی حرف از یه اجرای تازه از گروه لیو و حسن معجونی می شه همیشه یه شوق خوبی هست تو آدم, یه حس خوبِ از پیش تعیین شده که قراره بری و از یه نمایش خوبِ خلاق لذت ببری... پای چخوف و حسن معجونی که وسط باشه دیگه شکی نمی مونه که باید رفت و اثر رو دید چرا که همیشه ایده های خلاقانه ای توی اجراهای لیو هست که شاید توی متن اصلی فقط در حد یه کلمه یا یه جمله بهش اشاره شده باشه و همین ایده های اجرایی خلاق هم هست که کار لیو و حسن معجونی و برداشتهاش از چخوف رو منحصر به فرد می کنه.
تو نمایش باغ آلبالو با یکی از ملال انگیز ترین کارهای چخوف سرو کار داریم. ملالی که قراره نه تنها از طریق مضمون بلکه از طریق فرم هم به مخاطب القا بشه. صحبت از زوال خانواده یا طبقه ای اشرافی ست که با روی کار اومدن الکساندر سوم و اصلاحات ارضیِ پس از اون, مایملکشون به خاطر بدهی های معوقه در رهن بانکه و قراره ... دیدن ادامه » به زودی به حراج گذاشته بشه و این وسط طبق معمولِ بیشتر نمایشهای چخوف شخصیتهایی که باید کاری انجام بدن فقط حرفش رو می زنن و در عمل کاری از پیش نمی برن. طراحی صحنه ی خوب حسن معجونی به شدت در راستای همین مضمون و حال و هواست. سطح شیبداری که از اول تا آخر شخصیتها رو روی خودش نگه داشته خیلی خوب این زوال و سقوط رو القا می کنه که همراهیِ اون با رنگهای سرد و بی روحی که در طراحی دکور و مبل و لباسها به کار رفته این بی روحی و بی جانی و بی عملی رو تکمیل کرده. در حالی که باغ آلبالوی احتمالاً رنگارنگی که در اثر به اون اشاره شده به درستی در پیش روی بازیگر قرار داده شده تا به جای اینکه فرم اجرایی بگیره و کنتراستی با رنگهای صحنه داشته باشه, بیشتر در ذهن تماشاگر هر چقدر با شکوه تر تخیل بشه.
اجرا به نظرم با اینکه طولانی ست اما مخصوصاً برای تماشاگری که متن اصلی رو خونده بسیار لذت بخشه. قراره به تماشای ملال و زوال خانواده ای بشینیم که در حال فروپاشی ست و هیچ کاری نمی کنه. قراره این هیچ کاری نکردن رو روی صحنه ببینیم. برای من حسی که از دیدن نمایش داشتم درست مثل حسی بود که بعد از خوندن متن اصلی داشتم و از این نظر, این برای من به این معنیه که متن اجرای درستی داشته و دراماتورژی اثر با حذف درست صحنه ها و شخصیتهایی مثل شارلوت, در خدمت اجرای شسته رفته ای از متن بوده. این وسط, وجود شخصیتهایی مثل یاشا با بازی خوب هوتن شکیبا با مزه پرانی هاش, دونیاشا با سرزندگی و خنده هاش, پیشچیک با پرحرفی ها و تعریف تمجیدهاش از خانومِ خونه, حکم کمیک ریلیف یا لحظه های تنفسی رو دارن برای تماشاگری که داره اثری رو تماشا می کنه که روی لبه ی تراژدی در حرکته و درسته که وجودشون پیش برنده ی داستان نیست اما الزامی ست چون هر کدوم نماینده ی قشر و دسته ای هستن که تو اون برهه ی حساس و سرنوشت ساز کمکی در جهت بازپس گیری خونه نمی کنن و درگیر روزمرگی خودشون هستن, به نوعی اونها هم دچار ملال و انفعال اند. همین که اون بیرون دارن درخت آلبالو رو می بُرن و این آدمها درگیر ابراز عشق ها و برنامه چیدنهاشون برای سفر خارج و این حرفهان, نشوندهنده ی کارکرد درستشون در نمایشِ موقعیتهای ابسورد و به شدت تراژیک همه ی ما آدمها و بخصوص جوامع منفعلِ این روزهاست.
بازی هما روستا پس از سالها دوری از صحنه با اون صدای دوست داشتنی و اون طرز خاص ادای دیالوگها بسیار دوست داشتنی ست. شبی که اجرا رو می دیدم احساس کردم تو پرده ی اول کمی معذب بودن اما از پرده ی دوم به بعد خیلی راحت تر و مسلط تر نقش مادام رانوسکی رو اجرا کردن و مطمئن هستم اجرا به اجرا این قضیه بهتر هم میشه. سارا افشار با اون صورت ماتم زده و نگران و صدای رساش خیلی خودِ واریا بود جوری که انگار همون شخصیتی بود که سالها پیش موقع خوندن متن تو ذهنم داشتم. همینطور بازیگر نقش آنیای 17 ساله بر خلاف واریا, خیلی درست و به اندازه سرزندگی و شور داشت توی چهره و اجراش و داریوش موفق با اون طرز تند ادا کردن کلماتش و شعار دادنهای مدام اش خیلی خوب شده بود همون دانشجوی ابدی چخوف.
اما رضا بهبودی. نمی دونم چطور می شه صحنه ی انفجار اون همه حسرت و کینه و خشمِ چند ساله و بعدش اون بغضِ بی نظیر کنار پای مادام رانوسکی رو توصیف کرد؟ فقط می شه دیدش بی اینکه حرفی باقی بمونه. وقتِ دیدن این صحنه داشتم فکر میکردم این قدر این صحنه درست بازی و کارگردانی شده که انگار درست ترین خوانش بود از متن اصلی و شخصیت لوپاخینی که اون همه چخوف روی اجراش تعصب و وسواس داشت. وقتی متن رو کنار اجرا می ذاری می بینی اونقدر حرص خوردنها و دلسوزی ها و التماس کردنها و مهربونی کردن ها و دشمنی کردنهای این شخصیت با بازیِ همیشه دوست داشتنیِ رضا بهبودی خوب دراومده که فقط می شه کیف کرد از دیدنش روی صحنه. ضمن اینکه طراحی لباس این شخصیت با اون سر و وضع بازاری و خطهای اتوی شلوارِ براقش اینقدر درسته که انگار توی متن هم همین بوده و جز این نبوده!
برای موسیقی هم گروه میگرن به نظرم انتخاب خیلی خوبی بود. همیشه عاشق خلاقیت و تازگی این گروه دوست داشتنی بودم و شبِ اجرا وقتِ شنیدن ترانه ی محبوبم, "مادام باترکرای" از سارا بیگدلی شاملو اونقدر سورپریز شدم که یه کم طول کشید تا سعی کنم به جای گوش دادن به اون آهنگ و ترانه ی معرکه صدای بازیگرای روی صحنه رو بشنوم!:)) دیگه اینکه, صدای تبر با کنتراباس خیلی خوب در اومده بود و البته موسیقی پایانی هم خیلی به اندازه و دلنشین بود روی اون تصویر درخت آلبالو. اصلاً اون تصویر آخر یکی از تغییر های خلاقانه ای بود که حسن معجونی با تیزهوشی تو پایان نمایش داده بود که به جای اون صدای تبر معروفِ آحر نمایشنامه با یه تصویر تاثیر گذار تمومش کرده بود و این رو خیلی دوست داشتم.
در مورد شباهت با ایوانف که بهش اشاره شده, نظر من اینه که صرف استفاده از کاناپه وسط صحنه نمی شه دوتا کار رو یه شکل دونست. شباهت این دوکار اولاً در ذاتشون هست که خب نویسنده ی دو اثر یکی ست هر چند با دو دراماتورژی متفاوت به هر حال چخوف المانهایی داره که تو هر نمایش نامه ش تکرار می شه و تنها در فرم اجرای ملال و انفعاله که دو نمایش از هم متفاوت می شن. کوهستانی بیشتر بر به روز کردن جملات و دیالوگها و وسایل ارتباطی تاکید می کنه و حسن معجونی علاوه بر استفاده از المان های امروزیِ اینجایی, سعی کرده از هرگونه ارجاع به تاریخ روسیه پرهیز کنه تا قضیه ی اصلاحات ارضی و قرض و بدهی و هیچ کاری نکردن اینجایی تر به نظر برسه و درسته که اسم روسیه آورده می شه ولی تماشاگر مدام حس می کنه ارجاعاتی که می بینه به جامعه ی خودشه و نه روسیه. شاید اگر شباهتی هم بین صحنه پردازی ایوانف و باغ آلبالو باشه بیشتر بر می گرده به سلیقه ی نزدیک دو کارگردان در استفاده ی مینی مال و حداقل از وسایل صحنه به نحوی که واقع گرایانه و باور پذیر هم باشه. غیر از این, من فکر می کنم حتی حسن معجونی در طراحی صحنه باغ آلبالو هم بیشتر موفق شده با حداقل آکسسوار صحنه ملال و سکون موجود در مضمون نمایش رو القا کنه مخصوصاً با اون ایده ی خلاق سطح شیبدار که سمبل فروپاشی ست. کاناپه یا تخت در هر دو نمایش بهترین وسیله ست برای نشستن و خوابیدن و هیچ کاری نکردن, جایی برای نمایش دادنِ رخوت, و از این نظر اگر هر دو تونسته باشن در القای این حس موفق عمل کرده باشن ایرادی به استفاده شون در هر دو کار نمی شه گرفت. ضمن اینکه بر خلاف کوهستانی, حسن معجونی بر استفاده از لباسهای نه چندان امروزی تاکید داشته که در ایوانف بر عکسِ این بود و هر دو هم برای این انتخابها دلایل خودشون رو داشتن.
برای من این نمایش اجرای درستی بود از ملال و رخوتی که چخوف در متن اش مدام با تصاویر و کلام به اون ارجاع میده. شاید خودِ اثر با وجودی که کامل ترین اثر چخوف هست و چخوف اون رو یه کمدی می دونه, اما من با استانیسلاوسکی موافق ترم در نامیدن ش به عنوان یک تراژدی و فکر میکنم نسبت به دایی وانیا که خودِ معجونی اجرای موفقی داشت ازش, لحظات شیرینِ کمتری رو در برداره در مناسبات آدمهای نمایش و همین باعث می شه ملال نمایش بیشتر از اونچه که باید بعضی تماشاگرها رو اذیت کنه. به هر حال این نمایش نسبت به همه نمایش های چخوف, ابسورد تلخ تریه و شخصیتهای فرعی ش با وجودی که حضورشون الزامیه اما پردازش کمتری دارن و نمی شه انتظار داشت در اجرا توقع همه ی تماشاگران رو برآورده کنه. کمی هم مسئله متوجه خودِ لیو هست که همیشه خلاقیت بی نظیری داشته در اجرای آثاری که انتخاب کرده و همین, توقع تماشاگرها رو بالاتر می بره. برای من اما, نمایش قابل قبول و دوست داشتنی ای بود که متن چخوف رو به درستی به اجرا در آورده بود با بازیها و موسیقی و طراحی خوب که باید دید.
احسنت عاطفه جان!!! مرسی از نقد عالــــی و بی کم و کاستت خیلی خوب و مستقیم بسادگی جزء جزء نمایش رو تحلیل کردی. براوو!
منم این کار رو 5شنبه هفته پیش همراه با پدرم که همیشه ارادت و علاقه خاصی به نوشته های چخوف داره رفتیم دیدیم و درست همانند شما از تماشای این ... دیدن ادامه » کار لذت بردیم. از بازیها گرفته تا موسیقی و چیدمان دکور و هارمونی کنتراست رنگها همه و همه ی عناصر که خیلی خوب کنار هم چینش متعادلی رو ایجاد کرده بود لذت بردیم. دقیقاً همه اون حس و حرفهام و چیزاییو که تو نظرم بود نسبت به این نمایش و دلم میخواست بنویسم و هنوز ننوشتم چون نمیدونستم چه جوری ببنویسمشون :| رو گفتی تو نقدت.:) دست مریزاد. وِل دان.

ولی از نظر پدرم (البته این نظر شخصی ایشونه) که اجرای قدیمِ باغ آلبالوی چخوف اجرای تئاترِ لندن که ظاهراً سالیانی پیش زمانِ شاه خدایبامرز از تلویزیون هم پخش شده بود بسیار بسیار اجرای قویتر و پخته تری داشته به نسبت این اجرای معجونی :| ( چی رو با چی مقایسه میکنه!! :| :))) ).
بازم مرسی از نقد مفصل و جانانَت عاطفه ی با عاطفه ی عزیز.
۲۴ فروردین ۱۳۹۲
مرسی رعنا جانم از این روحیه های مضاعفی که میدی به من:)... شدیداً منتظر رفع کسالت بهاریت و نوشته های هیمشه پر انرژی ت هستم.
قربانت:*:*:*
۲۶ فروردین ۱۳۹۲
مرسی عاطفه جان :)
۳۰ فروردین ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید