تیوال فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟
S3 : 19:00:56
: صفی یزدانیان
: لیلا حاتمی، علی مصفا، ابراهیم ضمیر، کریستف رضاعی، لی‌لی ساعدسمیعی، پیام یزدانی، زینب شعبانی، اردشیر کاظمی، آیدین بهنامی، عفت جمالی‌پور، محمد فتحی، حبیب پورسیفی، محمد دزفولی‌زاده، سیده‌نیلوفر یزدان‌پرست، سیده‌نرگس یزدان‌پرست، اِلدار اَرکاک، کتایون صابرفخر، آرمین زایرثابت
: علی مصفا
: همایون پایور
: فردین صاحب الزمانی
: پیمان جعفری
: ایرج رامین فر
: افروز بوجاریا
: جهانگیر میرشکاری، مهدی ابراهیمزاده
: کریستف رضاعی
: افشین رضایی
: صبا سیاهپوش
: امیرحسین احدزاده
 
 
 
گلی بعد از بیست سال زندگی در فرانسه یک‌باره تصمیم می‌گیرد به ایران و به زادگاهش، شهر رشت سفری کند. فرهاد در رشت به استقبالش می‌رود و می‌گوید که آشنایی قدیمی است، اما گلی اصلاً او را به یاد نمی‌آورد.
شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نشست نقد و بررسی آوای تیوال فیلم در دنیای تو ساعت چند است / عکاس: آرزو بختیاری

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نشست نقد و بررسی فیلم در دنیای تو ساعت چند است در باشگاه فیلم تهران / عکاس: سجاد احمدی مجد

... دیدن همه عکس ها »

گزارش تصویری تیوال از نشست خبری فیلم در دنیای تو ساعت چند است

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» حضور همسر و دختر زنده یاد علی حاتمی در جشنواره‌ فجر

آواهای وابسته


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
و فرهاد که سوار آن کالسکه نشد...

عشق در کودکی و در پی آن شیرین کاری ها و بازی های کودکانه برای جلب توجه دختر مورد علاقه شاید تجربه ای است که خیلی ها در کودکی و نوجوانی داشته اند فرهاد فیلم "در دنیای تو ساعت چند است؟" هم یکی از همین خیلی هاست اما آنچه که به فرهاد و عشقش به "گلی" جلوه ای منحصربه فرد می بخشد این است که فرهاد در همه ی زندگی اش و حتی در سن 40 سالگی همان خودشیرینی ها و بازی های عاشقانه را با جدیت، دقت و حوصله بیشتر پی میگیرد. زمانی که همان خیلی ها خود را گرفتار چهارچوبها و مرسومات بزرگسالانه کرده اند و محصور در روزمرگی اند. مثل آن دوستش علی یاقوتی که وقتی نه به گلی رسید و نه فاطی با تقدیرش خو گرفت و با کس دیگری ازدواج کرد و شغل پدری را ادامه داد و حتی حالا گلی را به زور به یاد می آورد.

فرهاد در کودکی و نوجوانی مثل خیلی ها به خاطر همان ... دیدن ادامه » شرم کودکانه هیچگاه نتوانسته به طور مستقیم علاقه اش را به گلی بگوید بنابراین گلی چندان متوجه این عشق نشده است اما انچه که عاشقیت فرهاد را ویژه میکند این است که او برخلاف همان خیلی ها که در بزرگسالی به ابزار مستقیم این عشق روی می آورند حتی در سن 40 سالگی هم از وارد شدن به ابن مسیر مستقیم خودداری میکند. مسیری که فرهاد انتخاب میکند برای رسیدن به عشق، مسیر صعب العبوریست و گلی را بیش از پیش از او دور میکند تا آنجایی که گلی وارد دنیایی دیگر میشود که ساعتش با دنیای فرهاد یکی نیست. اما چرا فرهاد در بودن در چنین مسیری لذت میبرد؟

در جایی از فیلم او به گلی جمله مرموزی را میگوید: "نه بی تو، نه با تو"
گویی آنچه که برای فرهاد در این عاشقیت لذت بخش است در میان "بی تو" بودن و "با تو" بودن میگذرد. در خود "مسیر" بودن برای فرهاد لذت بخش تر از حرکت نکردن و یا رسیدن به مقصد است. مسیری که فرهاد را از روزمرگی و باید و نبادها دور میکند و او را همانند کودکی همچنان غرق در تجسمات، خوابها و بازی هایی میکند که تماما رنگ گلی را دارد. تا همچنان یادش نرود که چگونه بر روی سرش بیاستد تا توجه گلی را جلب کند. یادش نرود که گلی در مدرسه در چه لیوانی آب میخورد، یادش نرود که گلی از چه آهنگی خوشش می آمد و یادش نرود که ساعت در دنیای گلی چند است. اگر او گلی را فراموش میکرد و یا حتی واقعا به گلی میرسید آیا همچنان همه اینها در ذهنش می ماند؟ آیا آن عشق خالصانه و کودکانه از تکاپو نمی افتاد و اسیر روزمرگی و عادات نمی شد؟

فرهاد نه میخواهد علی یاقوتی باشد که تن به روزمرگی کسالت بار داده نه میخواهد حمید عکاس باشد که قید زندگی را زده و خودکشی کرده و نه میخواهد مثل گلی به علت فراموش کردن خاطرات گذشته و دوربودن از خانواده عذاب وجدان بگیرد. او میخواهد همان "فرهاد دیوونه هه" باشد که حتی وقتی بعد از این همه خودشیرینی ها در کنار گلی قرار گرفته وسط میز ولو شود تا از خستگی زودتر خوابش ببرد و باز هم از کالسکه ای که در خوابهایش گلی و دوستهایش را با خود میبرد و فرهاد را جا می گذارد جا بماند و هنگامی که گلی به فرهاد میگوید: "بخواب دیوونه" گلی و ما به این درک رسیده ایم که سوار نشدن بر آن کالسکه از سوار شدن بر آن که او و دوستهایش خود را به زور در آن جا کردند، بیشتر می ارزید.
چقدر این فیلم رو دوست داشتم...
۳۰ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
1. من هم مثل آزاده جعفری در مقالۀ «این دنیای رنگارنگِ زیبا، بی‌لَک، بی‌تَرَک و بدونِ آلودگی» معتقدم، شخصیت گلی خوب پرداخت نشده؛ ما از گلی خیلی کم می‌دانیم. اینکه او چرا به فرانسه رفت و چرا بیست سال، حتی برای شرکت در مراسم دفن مادرش، به ایران نیامد و حالا چه چیزی بعد از مرگ مادرش او را به ایران کشانده (البته رسیدگی به میراث خانوادگی می‌تواند یک علت مهم باشد اما در فیلم به آن اشاره نمی‌شود). گلی خانۀ پدری را رنگ می‌کند، اما اینکه برای فروش این کار را می‌کند یا قصد دارد در آنجا بماند، چیزی به ما گفته نمی‌شود. از زندگی زناشویی او در پاریس و رابطه‌اش با همسرش هم چیزی نمی‌دانیم. از گفتگوهای تلفنی او با همسرش هم چیزی دستگیرمان نمی‌شود. درست است که فیلم روی فرهاد متمرکز است و بیشتر قصد دارد او و وفاداری‌اش به عشق را به ما نشان بدهد، اما این برای ساختن ... دیدن ادامه » یک فیلم عاشقانه، کافی نیست ـــ برای درک کامل روایت فیلم، لازم است هر دو شخصیت را به اندازۀ کافی بشناسیم. نمونۀ درخشان آن، فیلم کازابلانکا است: در کازابلانکا، ما از هر دو شخصیت زن و مرد به اندازۀ کافی آگاهی داریم، به همین دلیل، ناکامی عاشقانۀ ریک جنبه‌ای تراژیک پیدا می‌کند؛ اما در فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟، ناکامی عاشقانۀ فرهاد غمناک هست، اما تراژیک نیست.

2. حجم موسیقی کریستوف رضاعی برای این فیلم واقعاً زیاد است؛ در بسیاری از لحظه‌ها، سکوت خیلی بهتر می‌توانست حس‌وحال آدم‌ها را به ما معرفی کند.

3. عشق ناکام نجدی و حوا هم کاملا زائد است، حتی اگر بخواهد عشق فرهاد و گلی را قرینه‌سازی کند؛ در یک فیلم عاشقانه، قرار نیست همۀ عاشقان ناکام باشند.

4. حضور روح حوا (مادر گلی) در آشپزخانه، در کنار فرهاد و گلی، کمی کلیشه‌ای و تحمیلی است. اگر حوا در صحنه‌های دیگر هم در کنار فرهاد و گلی ظاهر می‌شد، این صحنه پذیرفتنی‌تر از شکل فعلی‌اش می بود.


منبع:
http://cine-eye.org/%DA%A9%D9%84%D9%88%D8%B2%D8%A2%D9%BE/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C
شاهین جان تنبلی کردم هنوز که هنوز نرفتم به تماشای این فیلم .. :))
۲۴ شهریور ۱۳۹۴
نه من نشد بیام متاسفانه. خیلی دوس داشتم فیلمو ببینم. امیدوارم مصطفی از خر شیطون بیاد پایینو یه بار که اومدم تهران دی وی دیشو بهم بده! گزم ایشالا در آینده :)
۰۸ مهر ۱۳۹۴
نازی خوبی؟! چه خبرا؟ (با عرض پوزش از بقیه ی دوستانی که آگاهی براشون میاد!)
۲۳ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این فیلم رو دوبار رفتم دیدم‌. بعد از یه مدت طولانی فاصله از سینما این اولین فیلمی بود که رفتم و دیدم. و چه قدر لذت بردم. فضای فیلم بسیار ساده و بی الایش، اما بسیار ظریف و روح نواز. موسیقی های متن فیلم از کریستوف رضاعی بسیار زیبا بودند. کاملا اون حس در هر بخش فیلم به تماشاگر می تونست منتقل بشه. بازی همه بازیگرها عالی بود. البته از نقاطی که شاید بتوان به عنوان ضعف عنوان کرد یکی ریتم کند و یکنواخت فیلم هست و دیگری تکیه بر زبان فرانسه شاید بیش از حد نیاز. البته من مادرم زبان فرانسه رو خیلی خوب بلده و از دیدن این فیلم بسیار لذت برد. به عبارتی یاد خاطرات دوران کودکیش افتاد و کتاب های اموزش زبان فرانسه که در مدرسشون می خوندن. واقعا خوشحالم که بعد از این همه مدت دوری از سینمای ایران، این فیلم رو در سینما تماشا کردم. :)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«مادر لیلا حاتمی: سی سال ممنوع‌الکارم کردند و علی را دق دادند»
زری خوشکام، که پس از ازدواجش با علی حاتمی، اغلب در محافل سینمایی زهرا حاتمی خطاب شده، پس از سال‌ها دوری از پرده نقره‌ای این‌روزها با ایفای نقش حوای فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» به‌ کارگردانی صفی یزدانیان، میهمان پرده‌های سینماست.
برای اطلاع از آخرین اخبار، همراه توییتر رادیو کوچه شوید.
https://twitter.com/koochehonl…/…/614905841691586560/photo/1
‪#‎radiokoocheh‬
بهترین چیزی که تو این فیلم من رو به خودش جلب میکرد، موسیقی فیلم بود! بسیار زیبا و لطیف! واقعا لذت بردم.
داستان فیلم هم بسیار ساده از یک عشق صحبت میکرد! خیلی راحت و ساده!
واقعا آرامش فیلم قابل ستایش بود
۰۴ تیر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"عاشقانه‌ای معطر به بوی پوستِ پرتقالِ سوخته‌یِ رویِ بخاری"

در فیلم، زمان مفهوم ندارد... اصلا زمان خاصی وجود ندارد... ترکیبی از خیال و واقعیت است...

قصه‌یِ عشقِ مردی که تمام تلاش خود را می‌کند تا از غریبه‌یِ حال برای عشقش همان آشنایِ قدیمی شود... با اینکه نمی‌داند موفق می‌شود یا نه ولی تمام تلاش خود را می‌کند... چون می‌داند برای تلاش کسی را مجازات نمی‌کنند... ولی عشقش او را به خاطر نمی‌آورد و او همچنان مصمم ادامه می‌دهد...

در نهایت عاشق با دیوونه خواندن او از طرف معشوق مى‌خندد و مى‌گوید: مى‌ارزید ...
آنچه که تمام این مدت، منتظر شنیدنش از طرف معشوق بود... چون او را در کودکی به همین نام صدا میزد... ما نیز با او موافقیم... به راستی مى‌ارزید...

پ.ن: این روزها حال فرهاد را دارم... فرهای که عشق ورزیدن به گلی‌اش برایش ارزش داست تا رسیدن به او... فرهادی که علی جانِ مصفا، به زیبایی او را به تصویر کشید... در دنیای من ساعت خوابیده است... روی 19:20 مانده است!!!

یادِ فرهادِ شیدا (فیلم شیدا؛ کارگردان: کمال تبریزی) افتادم:

فرهاد: خیلی بی انصافیه...
شیدا: چی شده؟
فرهاد: ... دیدن ادامه » اصلا چرا باید انقدر چشمای من بسته باشه؟
شیدا: چشمات وقتی خوب می شن که بسته باشن... مطمئن باش بهار نارنج همین جا میمونه تا چشمای شما رو باز کنن...
فرهاد: قول میده؟
صدای فرهاد: آن هنگام که عطر بهار نارنج در آن کلام مقدس پیچید، من تو را از پشتِ چشمانِ بسته‌ام دیدم ... خوبی‌های تو را و لطفِ تو را ... بهار نارنج را به نسیم بسپار و اگر خواسته‌ام را خواستی، کتاب را به نشانِ عهدی میان ما با خود ببر... وگرنه بماند...

من اصلا نتوسنتم باهاش ارتباط برقرار کنم ، درکش کنم ، یه داستان عاشقانه ! که بیشتر تخلیلی بنظر میومد نکته جالبش باخبر بودن همه اهالی شهر ازون عشق بجز گلی بود ؟! البته به اضافه تصاویر زیبا و موزیک گوش نواز و چند تا جمله عاشقانه !!؟ همین
خیلی خیلی دیدنی و شنیدنی بود.
mona.a
صدای خودشه
اسم من...
گلوی گلی...

واااااای که چقققققققدر این فیلمو دوست داشتم.چقدر همه این حسا آشنا و قابل لمس بود.حتما حتما یه بار دیگه هم میرم ببینم.خیلی عالی بود.همه چیز عالی
mona.a
اینم بگم که من فیلمو تو سینما آزادی دیدم.بعد از فیلم که داشتم از پله ها پایین میومدم یه آقایی پشت سرم بود که داشت به دوستش میگفت: شاید اصلا گلی برنگشته بوده.شاید تمام اینا تصورات فرهاد بوده که خبر داشته گلی کجا میره و چیکار میکنه.شاید برای همین میگه تا ... دیدن ادامه » اسبا نیومدن باید بخوابم.
فکر میکنم اینجوری هم میشه به داستان نگاه کرد
۲۱ خرداد ۱۳۹۴
فرهاد تو تصوراتش همیشه میدید که یه درشکه با اسب میاد و گلی سوارش میشه و میره...
۲۲ خرداد ۱۳۹۴
چه آدم با حالی
۲۳ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
تا آنجایی که گُلی و مردی که ماشین قدیمیشان را برایش آورده زیر باران در ماشین مینشینند و گلی و ما آن آهنگ گیلکی با ملودی غربی را برای اولین بار میشنویم، فیلم برایم معمولی بود ولی بعد یکهو قوت گرفت و هر چه پیش رفت بیشتر دوستش داشتم و با آن احساس نزدیکی کردم و میدانیم دقیقا پایان فیلم هست که قضاوتمان در مورد کلیت یک فیلم را شکل میدهد.
از دیدن زهرا حاتمی ذوق کردم، بازی علی مصفا را خیلی پسندیدم و لیلا حاتمی نازنین هم که همیشه خوب است.
علی مصفا به زیبایی آدمی را تصویر کرد که خود عشق ورزیدن برایش اصالت پیدا کرده بود و نه وصال محبوب.
بقیه موارد را سایر دوستان اشاره کردند مثل موسیقی متناسب کریستف رضاعی، پیوند زیبای رشت و پاریس و حال و هوایی شاعرانه و خیال انگیز.
فیلم را در سینما سپیده دیدم، وقتی از سینما بیرون آمدم بر خلاف هوای بارانی فیلم، آسمان ... دیدن ادامه » کاملا آفتابی بود، اما آفتابی گرمابخش به روح نوازی ترنم باران.
این فیلم در شرایط امروز سینمای ایران اثری مغتنم از گروهی خوش فکر و خوش قریحه است که امیدوارم همگی سلامت، مستدام و پاینده باشند.
دقیقا باهات موافقم چون یکی از سکانس هایی که دوست داشتم همون نشستن تو شورلت و پخش آن موسیقی بود.
۱۸ تیر ۱۳۹۴
انشاءالله موفق باشی.
۱۹ تیر ۱۳۹۴
سپاسگزارم
۱۹ تیر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به راحتی می تونم بگم دوستش داشتم... ولی یه دوست داشتن عجیب...
دقیقا واسه من مثه دوست داشتن یک آهنگ فرانسوی بود...خیلی جاهای یک آهنگ فرانسوی رو متوجه نمیشی...ولی با همه وجودت لذت می بری ازش و می دونی که دقیقا هر تیکه باید همونطور خونده می شده...
آره...یک قسمتهایی از فیلم رو متوجه نشدم...یک قسمتهایی گیج شدم...
حتی تا اخر فیلم هم نفهمیدم فرهاد زنده بود؟! روح بود؟! اون جمله "ارزشش رو داشت" یعنی چی؟...
ولی با کمال تعجب لذت بردم از فیلم... بدون هیچ حس "خب که چی؟" که اخیرا انتهای بعضی از فیلمها بهم دست میده...
به عنوان یک رشتی...واقعا تشکر می کنم واسه نشون دادن این حال و هوای لذت بخش از شهر رشت و اطرافش....بافت قدیمی رشت که شاید خیلی از ما نسل جدید رشت فراموشش کردیم و چقد آهنگهای گیلکی لذت بخش بود...
ممنون از این فیلم...
منم خیلی این فیلم رو دوست داشتم.برداشتی که از آخرش داشتم این بود که فرهاد زنده بود و در سکانس آخر با توجه به دیالوگ(نه با تو، نه بی تو)مرد.و لحظه آخر گفت ارزشش رو داشت ،یعنی این همه که همه میگفتن دیوونست حتی گلی دیوونه صداش می کرد و هیچ وقت بهش نرسید و در ... دیدن ادامه » پایان مرد؛گفت که همه اینها ارزش دوست داشتنتو داشت.
۲۰ خرداد ۱۳۹۴
راستش ترجیح می دم فکر کنم که اگه فرهاد کل فیلم زنده بوده، اخرش فقط بخوابه تا اینکه بمیره!...اینطوری کل حس فیلم خراب میشه واسه آدم!! :-))
۲۳ خرداد ۱۳۹۴
به نظر من یه کلمه ای رو گلی در پایان فیلم به کار برد که کمتر کسی به اون توجه کرد یا اینکه کمتر کسی اونو در کامنت ها بیان کرده و اونم اینه که گفت دیوونهه ، زمانی که فرهاد پیش مادر گلی بود اعلام کرد که اونا ( گلی و رفقاش ) بهش می گفتن دیوونهه ، یعنی اینکه گلی ... دیدن ادامه » یادش اومد این کیه و فرهاد هم بخاطر همین مسئله که به هدفش رسیده ، گفت ارزشش رود داشت .
۲۴ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی خوب بود //پر از حس خوب ...
فیلمی با جذابیت های بصری جذاب و موسیقی زیبا ولی با ریتمی کند. این فیلم را در مسافرت و سالن کاملا خالی سینمای کاشان دیدم. کلا سینمای این مملکت تعطیل شده ها !! سینما اکران خصوصی کرد برای ما سه نفر فقط !!
شهرستانها که به جای خود، ما در سینمای اریکه تهران، روز سه شنبه که بلیت هم نیم بهاست و در ساعت 9 شب که برای این روزهای گرم ساعت خوبی محسوب میشود به تماشای این فیلم رفتیم و متاسفانه اینقدر خلوت بود که مسئول سالن گفتن کاری به شماره ردیف و صندلی نداشته باشین، ... دیدن ادامه » هرجا دوست دارین بشینین!
همینقدر که کاشان عزیز هنوز سینما دارد باید خدارو شکر کرد، شنیده ام بسیاری از شهرهای بزرگ کشور حتی یک سالن سینما هم ندارند، نه اینکه از اساس نداشته باشن، به علت استقبال زیاد یکی یکی تعطیل شدن!!!
۱۶ خرداد ۱۳۹۴
پوریای عزیز؛
من حدود پنج سال دوره ی لیسانس رو تو دانشگاه کاشان گذروندم. طبق شناختی که از اونجا دارم، رابطه ی شلوغی سالن های سینما با تعداد فیلمهای کمدی روی پرده رابطه ای مستقیم بود و متاسفانه هر چه کمدیها سخیفتر، جمعیت بیشتر... به لطف دانشجویان زیادی ... دیدن ادامه » که شهر کاشان داشت، فیلمهای دیگه هم تو سینما دیده میشدن و مدتی روی پرده میموندن...
یادمه بهار 88 که اخراجیها و وقتی همه خوابیم رو پرده بود، سینما کاشان دو سالن به اخراجیها اختصاص داده بود و یک سالن به وقتی همه خوابیم، اونقدر صف اخراجیها طولانی میشد که اون یکی سالن یه سانس در میون میشد... یه سانس وقتی همه خوابیم پخش میکرد یه سانس اخراجیها...
۱۶ خرداد ۱۳۹۴
خانم نسیم؛
کمتر شدن تماشاگران سینما نسبت به اواخر دهه ی هفتاد، هزار و یک دلیل داره که افت کیفیت فیلمها شاید آخرین دلیل باشه...
۱۶ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر خوبه این فیلم
چقدر حالم خوبه از دیدنش
خدا رو شکر که از این فیلمها هم هنوز ساخته میشه
در دنیای تو ساعتی وجود ندارد


خبرگزاری تسنیم:‌-احسان زیورعالم

اگر به سراغ نگاه و بازخورد مخاطبان نخستین فیلم صفی یزدانیان بروید، می‌توانید ماحصل آن را این گونه بیابید: "عاشقانه، حالتو خوب می‌کنه، شاعرانه، یه حس فوق العاده." در دنیای مجازی، به عنوان بهترین محل برای یافتن نظر مخاطب عام، تعداد مخالفان این فیلم - با توجه فروش پایین آن - بسیار اندک است و این امر دلایل بسیاری دارد که در این یادداشت بدان پرداخته می‌شود.

1- صفی یزدانیان و نسل او محصول سال‌های است که از یک سو با موجی از آثار ویم وندرس و تارکوفسکی و آنچلوپلوس به عنوان سینماگران الگو مواجه بودند و از سوی دیگر به همت مترجمان و در ادامه افرادی در فارابی، با مقوله‌ای به نام نوساختارگرایی آشنا شدند که تحت نام دیوید بوردول خودنمایی می‌کرد. فارغ التحصیلان آن دوره با تاکید بر غلبه فرم بر محتوا، گاهی به سوی افراط‌گرایی فرمی پیش رفتند و مخالفانی برای خود دست و پا کردند و برخی الگوهای فرمی را به عنوان یک اسلوب جذاب در اثر حفظ کردند.

نتیجه این جریان پس از مدتی فروکش کرد و به شکل دیگری در سینمای کوتاه ایران و در قالب سینمای تجربی تجلی پیدا کرد؛ ولی هنوز نسل آن روزها شاید دوست داشتن فیلم بسازند با ساختار آثار شانتال آکرمان گمنام یا برسون کبیر.

«در دنیای تو ساعت چنده؟» را می‌توان شمایی از آن تفکرات و تمایلات دانست؛ لیکن در قالبی امروزی. می‌توان برای فیلم صفی یزدانیان داستانی در نظر گرفت؛ اما این داستان آنچنان با داستان‌های کلاسیک قرابتی ندارد و از چیز دیگری سخن می‌گوید. در مقابل فرم‌ها برای ما آشناست. اینکه تو می‌توانی یک ساختار ABA خلق کنی، موتیف بسازی و جای با وارد کردن C، موتیف را بشکنی و این مهم در بهترین حالت باید با دوربین رخ دهد و صفی یزدانیان این تمرین مهم بوردول را به خوبی در فیلمش اجرا می‌کند.

برای مثال فیلم از فرم پن به تیلت استفاده می‌کند و جای این شیفت کردن تصویری را می‌شکند. در صحنه قبرستان از میدشات به اینسرت سپس به لانگ شات، یک برهم‌نهی در لانگ شات و یک چرخش باز در قاب لانگ شات و در نمای بعد این ساختار می‌شکند. حتی بارزترین موتیف‌ها برای مخاطب عام نیز می‌شکند تا موتیف جدیدی خلق شود و استفاده هدفمند از Zoom In است که نمایانگر سفر به زمان است؛ اما جایی است که این Zoom In نیز می‌شکند و در صحنه چای ریختن با یک پن به مادر می‌رسیم و الی آخر.

البته ... دیدن ادامه » فرم اصلی فیلم بر مبنای یک ایده اصلی است: زنی همه چیز را به یاد می‌آورد به جز یک نفر و آن شخص همه چیز را می‌داند، حتی خصوصیات زن. فیلم در راستای این تناقض و تعامد این دو پیش می‌رود و آرام آرام به توازی می‌رسد. زمانی که زن چیزی می‌داند که مرد نمی‌داند؛ پس مرد به عشق دست یافته است، چرا که دیگر تناقض حل شده است و عاشق و معشوق یکی شده‌اند. مرد می‌خوابد و فیلم تمام می‌شود. این سیر شبه انفسی بنیان فرم بصری و روایی «در دنیای تو ساعت چنده» است.

این بخشی از وجوه فرمی کار صفی یزدانیانی است که می‌شود رگه‌های علاقه به گذشته را در نقدهایش دید؛ بخصوص در یادداشتی یافت که در شماره 400 مجله فیلم، در باب «پاریس/تگزاس» وندرس نگاشته است. وی در مصاحبه با روزنامه شرق در پاسخ به این سوال که فیلم برآیند آثاری که دوست داشته جوابی توام با آری و نه می‌دهد؛ ولی دلیل مطرح شدن این مساله شباهت‌هایی است که این فیلم با «آینه» از تارکوفسکی یا حتی «پاریس/تگزاس» دارد. ولی این نگاه نوستالژیک به یک مقوله فنی - تخصصی دلیلی بر آن نیست که چرا حال مخاطب این فیلم خوب می‌شود؛ ولی مخاطب هنوز اندک است.

2- اکبر رادی، نمایشنامه‌نویس شاخص ایرانی، با آنکه بخش عمده‌ای از زندگی خود را در تهران گذراند، به شکل مستقیم همواره نوستالژی خود را از دیار خود، رشت پنهان نمی‌داشت و رشت به عنوان بافت فرهنگی اثر وی همواره تکرار شده است. با دیدن فیلم صفی یزدانیان و خواندن نمایشنامه‌های رادی - بخصوص «شب روی سنگفرش خیس» - می‌توان به شباهت‌هایی در هر دو رسید که می‌توان عامل مشترک جذب مخاطب این دو هنرمند دانست.

آثار رادی به شکل قابل توجهی به قشر خاصی از جامعه رشت می‌پردازد که می‌توان آنان را نماد شروع روشنفکری عصر پهلوی دانست و از همین روست که برخی رشت را دروازه روشنفکری ایران و شاید جایی شنیده باشم، پاریس ایران - که احتمالاً در همان اثر رادی است - می‌نامند. برای مثال در آثار رادی همه به نوعی با فرانسه و فرانسوی آشنایی دارند و در فیلم صفی یزدانیان هم همه فرانسه بلدند و حتی موسیقی انتخابی فاصله اندکی میان گیلگی و فرانسوی است.

البته شباهت اولیه اثر با کارهای رادی در انتخاب نام شخصیت‌ها - بخصوص شخصیت‌های زن است: گلین، عروس، هوا و مهمتر آنکه انتخاب نام خانوادگی ابتهاج برای شخصیت مرکزی، همان رویه‌ای است که بخشی از جامعه فرهنگی و روشنفکر رشت را از بخش روستایی جدا می‌سازد و این مساله در آثار رادی به کرات دیده می‌شود.

این مقدمه‌ای است بر چرایی خوب شدن حال مخاطب؛ ولی ادامه آن تاثیر بیشتری بر این مساله دارد. در جامعه تئاتری ایران، رادی به سبب خلق مکان - رشت - در جهان اثر خود، نسبت به دیگر نمایشنامه‌نویسان ایرانی متفاوت است. وی با درک شهر اجدادش، مدام در آثار خود آن را بازآفرینی می‌کند و حتی می‌توان رشت رادی را چیزی شبیه به یک تابلوی نقاشی دانست: یک نقاشی از رنوار.

فیلم صفی یزدانیان حول سه شخصیتی خلق می‌شود که نقاش‌اند و از قضا در خانه فرهاد اثری از تولوز لوترک نقاش پست‌امپرسیونیست با عنوان Ambassadeurs: Aristide Bruant dans son cabaret - پوستری از یک خواننده فرانسوی - روی دیوار است. تمام قاب‌ها به سمت نقاشی بودن پیش می‌رود تا فرم در خدمت ابعاد محتوا قرار گیرند و از آن فرم‌گرایی محض - که در ابتدا از آن سخن گفت - پرهیز شود. فیلم یکدستی خود را حفظ می‌کند و تابلوهایی از یک رشت عاشقانه را خلق می‌کند و تنها قرار است حالمان را خوب کند.

3- ولی سوال این است که این فیلم با حال و هوای خوب و به دور از هر گونه سیاه‌نمایی دیده نمی‌شود و جواب بسیار ساده است. همان طور که در بالا گفته شد، همچون رادی، یزدانیان سعی می‌کند در «در دنیای تو ساعت چنده» رشت را مرکز روشنفکری معرفی کند. تمایلات کارگردان به علاقه قشری از جامعه نزدیک است که کافه‌نشینی را می‌پسندد و مشتاق نشستن روی صندلی لهستانی - صندلی‌های آش‌فروشی فیلم - دارد. فیلم برای بدنه اصلی جامعه الکن و گنگ است و نمی‌تواند او را وارد این بازی نقاشانه کند.

مخاطب معمولی سینما با یک داستان سرراست مواجه نیست. فیلم عاری از هرگونه هیجان است و حتی آن را در وجود مخاطب هیجان‌پسند و مشتاق دمی خندیدن دریغ می‌دارد. فیلم برای مخاطب کافه‌نشین ملموس است، عشقی که از قالب‌های فیزیکی خود خارج شده است و از ملموسات به محسوسات می‌رسد و تبدیل به تصاویری استعاری می‌شود. و مخاطب عام با کدامین دستگاه رمزگشایی استعاره‌ها را بگشاید؟

پی‌نوشت:


1 - «در دنیای تو ساعت چنده» دارای چند خطای دکوپاژی بخصوص در سکانس صحبت گلین با آنتوان و دیدن فرهاد از پشت پنجره است که از حوصله این مطلب خارج است.


برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"در دنیای تو ساعت چند است؟" فیلمی که خیلی فراتر از انتظارات من بود و من رو به شدت به وجد آورد. خدا رو شکر که هنوز سینماگرانی مثل صفی یزدانیان در جریان سینمای ایران حضور دارند و سینمای ایران را از مرگ تدریجی نجات میدهند. سینمایی که چند سالی است (پس از اسکار گرفتن اصغر فرهادی) پر شده از فیلم های به اصطلاح اجتماعی و تقلیدهای کورکورانه از اصغر فرهادی. دیشب تو جلسه نقد و بررسی فیلم صفی یزدانیان یه جمله قشنگ گفت که خیلی باهاش حال کردم. اون گفت :به نظر من اگر کسی میخواد دردهای اجتماع و مشکلات اجتماعی مردم رو ببینه باید بره تو تاکسی نباید بره سینما.
فیلم هایی مثل در دنیای تو ... که پر از احساس و هنر و موسیقی است به سینما معنا میده و چنین فیلمهایی میتونن حال مردم رو خوب کنن.
فیلم یک داستان عاشقانه و لطیف رو در دل یک سری از ترکیبهای به جا و درست حسابی مثل ... دیدن ادامه » ترکیب سنت و مدرنیته ارایه میده ، ما تو فیلم نماهای فوق العاده زیبایی از شهر رشت و انزلی میبینیم ، مردم محلی با لهجه گیلکی و سنتی رو میبینیم و با آداب و رسوم و خوراکی هاشون آشنا میشیم ، موسیقی ای رو میشنویم که شعر و تکس محلی داره و و در عین حال با شخصیت های اصلی فیلم آشنا میشیم که افرادی هنرمند و روشنفکر هستن و با زبان فرانسوی آشنایی دارند و از تکنولوژی استفاده میکنند و موزیکی رو مشنویم که تداعی گر موسیقی فولک و سافت راک غربی هستش و ...
و هم چنین ترکیب دیگه ای که در فیلم وجود داره ترکیب خیال و واقعیت هستش. در فیلم هیچ زمان خاصی وجود نداره و ما نمیدونیم روایتهای مختلف داستان در چه سال و چه ماهی روایت میشن. و در واقع یزدانیان با استفاده از این کار و با نوشتن یک فیلمنامه غیر خطی یک فضای سیال و خیال گونه رو در فیلمش حاکم کرده. مثلا میتونم به سکانسی اشاره بکنم که فرهاد(علی مصفا) بیهوش میشه و در خواب به پاریس سفر میکنه و -گلی(لیلا حاتمی) بهش میگه:اینجا خوابته؟
- فرهاد:آره یه پاریس تو ذهنم ساختم
-گلی:اینجا چه قرنیه؟
فرهاد:نمیدونم
-گلی :تصورت از پاریس برام جالبه و ...
در واقع دو تا شخصیت اصلی فیلم تو خواب با هم حرف میزنن و این یه حس جالب رو به تماشاگر میده.و یک سری از فضاهای رمان گونه که تو فیلم وجود داره باعث میشه که آدم یه حس متفاوت رو با دیدن این اثر تجربه کنه.
یکی دیگه از نقاط قوت فیلم هم به نظرم موسیقی متن اش هست که واقعا عالیه. همون طور که در بالا اشاره کردم شعر و ترانه محلی و موسیقی سافت راک که تو فیلم جریان داره خیلی شنیدنی و زیباست و به صحنه های مختلف فیلم میاد.
و البته نقطه قوت دیگه فیلم بازی خیلی خوب بازیگران فیلم هستش و من به شخصه عاشق شخصیت فرهاد شدم و خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم.
خلاصه که این فیلم حال من یکی رو خیلی خوب کرد و حتما پیشنهاد میدم اگه تا الآن فیلم رو ندیدین برید و ببینیدش چون کار متفاوتیه و ارزش دیدن داره.
درست ترین عاشقانه ای که تا به حال تو سینمای ایران دیدم ... ریتم فیلم های اروپایی با عاشقانه ای غریب و درست
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در دنیای تو ساعت چند است . . .

(یک Amelie کچل وسط میدان شهرداری رشت!)

(این نوشتار ممکن است چیز هایی از فیلم را لو دهد! «چیز هایی که نمی دانی!»)

1. اشتباه نشود! نه آملی پولن بودن بد است نه کچل بودن نه میدان شهرداری. قصد تمسخر هم در کار نیست. فقط می خواستم از همین ابتدا ساده ترین برداشت خودم را از فیلم بیان کنم و امیدوارم کسی نرنجیده باشد.

2. از همان نما های اول کارگردان با ما قرارداد می کند که با یک فیلم نه چندان رئال سر و کار داریم. یک شهر رازی را می دانند و تو نمی دانی! صحنه ای که گیله گل در تاکسی به خیابان نگاه می کند را به یاد آورید: سرعت حرکت مردم طبیعی نیست همین طور ازدحام آن ها. هیچ چیزی در چشم گیله گل طبیعی نیست. انگار درست وسط سرزمین عجایب فرود آمده. همه شهر با فرهاد همدلی دارند و این برای گیله گل عجیب است. اولین بار نیست که از این نوع قصه ها می بینیم و می شنویم. جدای از Amelie ژان پیر ژونه، داستان خرس های پاندا . . . ویسنی یک و یا حتی شازده کوچولو هم شرایطی مشابه این داستان دارند: آدم عاقل داستان با یک فرشته یا یک جور عاشق سرخوش روبرو می شود و دست آخر پاکی ضمیر آن فرشته موجب تحول در آدم عاقل داستان می شود. فقط در Amelie محوریت با آن فرشته خوی عاشق است.

3. یک سوال: واقعا علی مصفا به درد این نقش می خورد؟ نوع دیالوگ گویی آرام و چشم های بی حالتش چقدر می تواند تصویر آدمی که روی سرش می ایستد و کار های سرخوشانه انجام می دهد را برای ما باور پذیر کند؟ آیا این که بگوییم از مصفا آشنایی زدایی شده، و این تضاد خودش حسن فیلم است، کمکی به جذاب تر شدن یا دوست داشتنی شدن فیلم کرده است؟ به نظر من نه. مصفا با تمام تلاشش از نظر من یکی از نقطه ضعف های فیلم است.

4. اما چه چیزی باعث شد «در دنیای تو ساعت چند است» را دوست نداشته باشم: فیلم همان طور که گفتم به موقعیت های فانتزی پهلو می زند. وقتی آدمی از همان لحظه اول با کلی اتفاق عجیب روبرو می شود، وقتی فرهاد و همه مردم شهر در یک راز عاشقانه شریکند، موقعیت به اندازه کافی عجیب و غریب هست. در چنین فضایی چرا باید کارگردان به سبک ساختار کلاسیک قصه گویی، گره گشایی از شخصیت ها کند؟ در مورد عکس مادر گیله گل که در پنجره انعکاس یافته بود و داستان آن قاب عکس، شاید با کمی اغماض بتوان گفت این قصه فقط به خاطر این که حال و هوای عاشقانه فیلم بیشتر شود، یا تکرار عاشقانه از مادر به دختر باعث ایجاد ریتم در فیلم شود قابل توجیه است اما در مورد این که فرهاد از کجا گیله گل را می شناسد کدام گره از حس فیلم را می گشاید؟ قصه اصلی در مورد چیست؟ این که فرهاد از کجا آمده یا این که گیله گل می خواهد به یک پالایش روحی برسد؟ در کل توضیح این قصه اساسا ساختار فیلم را خراب می کند و مساله اصلی قصه را مخدوش می کند.

5. مکان فیلم هم محل بحث است. این فیلم گرچه در شمال ساخته شده اما بیشتر بوی فرانسه می دهد. حال فیلم خوب است اما این حال خوب، اگر چه از رنگ و لعاب قاب های زیبای گیلان بهره می گیرد اما طعم فیلم بیشتر همان پنیر عشق فرانسوی است. الزام به فیلمبرداری در گیلان برای من روشن نشد. لوکیشن این فیلم کارکرد حسی دارد اما کارکرد ایجابی خیر. شاید در هر شهر سرسبز دیگری می شد به این حس و حال رسید. وقتی قرار است حس و حال فیلمت را فرهنگ فرانسوی تغذیه کند چه فرقی دارد در پاریس بسازی یا در انزلی؟

با ... دیدن ادامه » این همه «در دنیای تو ...» فیلم دغدغه مندی است. اثری است جدی که می شود در موردش حرف زد و به آن بها داد. اثری حال خوب کن که اگر با فضایش همدل شوید عاشقانه فیلم را دوست خواهید داشت. هر چه که بود این حال و هوا روی من اثر نگذاشت و باعث شد غرغر های این متن مطول بیشتر از بیان خوبی هایش باشد. امیدوارم دوستداران فیلم از من نرنجند.
مقایسه با امیلی یک مقایسه به جاست. من هم در طول مدت فیلم خیلی ذهنم به صحنه های فیلم امیلی رفت.
۰۵ خرداد ۱۳۹۴
هادی علی مصفا خودش تو یه مصاحبه گفته که ازین جور عشقا بیزاره!
۰۸ خرداد ۱۳۹۴
شاهین جان ، و باقی دوستان
درباره انتخاب فضای شمال و رشت برای این فیلم شاید بشه این مورد رو هم اضافه کرد؛
با یکی از دوستان گیلکی گپ میزدم ، بحث این فیلم و حال و هواش پیش اومد و وقتی براش فضای فیلم رو شرح دادم ، گفت این پیوند گیلکی ها و فرانسوی ها ، یا بهتره ... دیدن ادامه » بگیم علاقه و وابستگی مردم گیلان به فرانسه و فرهنگش ، قدمت دیرینه داره. بخش عمده ای اعتقاد دارن ساکنین اون خطه جدا از آریایی ها بودند و مهاجران از فرانسه به شمال ایران بافت اجتماعی اون منطقه رو شکل داده. خیلی از مهاجران سال های اخیر ایران هم از رشت به فرانسه رفتند.

درباره فیلم هم با شاهین و مصطفی تقریبا موافقم، البته من رو نیمکتم ، مصدومم ، نمیتونم بازی کنم :))
۲۱ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود
پس از دیدن فیلم دلم نمی خواست از سالن برم بیرون، دوست داشتم همونجا بشینم و به خیلی از لحظاتش فکر کنم. به حقیقت یک فیلم زیبا و پر از نشانه های ادبی و فلسفی که با ظرافت هرچه بیشتر در اکثر سکانس ها گنجانده شده بود. دقتی که کارگردان برای این مساله بکار برده بود باعث میشه که تماشگر تمام حواسش رو متمرکز کنه روی دنبال کردن این نشانه ها. بعضی هاشون رو موقع تماشا درک نکردم ولی حالا که دارم بهشون فکر می کنم میبینم که جناب آقای یزدانیان چه گلی کاشته. همه مشخصات یک فیلم خوب رو می تونید یکجا در این اثر ببیند. به شخصه عاشق اون صحنه ای هستم که "گلی" سرش از روی پنجره مغازه "فرهاد" بر میداره و دوربین، محو شدن بخار نفس "گلی"‌ رو دنبال میکنه ! بینظیر بود.
این فیلم به گونه ای ساخته شده که هم منی که یک تماشگر معمولی هستم ازش لذت ببرم و هم قطع به یقین تماشگرانی ... دیدن ادامه » که در ادبیات ، فلسفه یا روانشانسی متخصص هستند از تماشای اون دچار شعف بشن.
آرزو می کنم (‌البته حتم دارم )‌ که این فیلم جایزه های معتبر جهانی رو کسب کنه تا همه بدونند که سینمای ما چه پتانسیل بالایی داره و با کوچکترین فرصتی که بدست میاره یک شاهکار خلق میکنه.
دیدن این فیلم رو از دست ندید.

همین جا ، نزدیک آواز کولیان این شهر
نُت های باران خورده ای ، نشسته بر حباب ِ کوچ و آوارگی
روز را شب می کنند ...
و همآنجا ، دورتر از اوراد پنهان و پچ پچ ِ واژگان برهنه
صحبت باد و گیسوی نم خورده ، تار می شود ...
حالا شاید ، کبریتی خیس حتی ، معجزه ای باشد ...

درود ... میشود از تمام دلتنگی ها و غصه هایتان به آرامش ِ پلان های این فیلم پناهنده شوید . اگر دنبال ِ " اما و اگر و شاید و باید " نگردید و همراه و رها باشید از موسیقی عالی آن لذت خواهید برد و لبخندی پنهان در جان شما نقش خواهد بست ... سپاس