تیوال مستند درخت زندگی
S3 : 13:43:38
: هومن بابانوروزی
: بابک احمدپور، احمد احمد پور و خدابخش دفاعی
: سهیلا فرهادیانی
: هومن بابانوروزی
: حسام حسین پور
: رضا تاری وردی
: مهرداد دادگری
: مهرشاد ملکوتی
: افشین گودرزی
: پویان آقابابایی
: هومن بابانوروزی
: سهیلا فرهادیانی
: هدی بابانوروزی
: استودیو کلوزآپ فیلم
بابک و احمد احمدپور دو برادرند که حالا بعد از سی سال از تجربه بازی در فیلم خانه دوست کجاست؟ ساخته عباس کیارستمی سخن می گویند. تجربه بازیگری در سینما در دوران کودکی چالش بزرگی در زندگی آنهاست و مشکلات روحی، روانی و شغلی زیادی را به گفته خودشان در این سی سال به همراه داشته است.

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
درود بر هومن بابانورزی، مستند ساز خوب میهنم و برادران احمدپور
در ایران ما، مستندسازی، عشق می خواهد و سپس سرمایه ای که سرمایه گذارش، چندان نگاهی به بازگشت سرمایه اش نداشته باشد. هومن بابانوروزی عزیز، قطعا هم عشق داشته و هم سرمایه لازم را به دست آورده است. ایده ی کارش چشمگیر است: نزدیک شدن به زندگی و بازی برادران احمدپور در فیلم "خانه دوست کجاست". تا اینجا به او درود می فرستم.
و سپس می ایستم به خاطر ضعف بزرگی که در فیلم می بینم: عدم تحقق ایده در طول فیلم. بازسازی خاطرات صحنه های فیلم برداری خانه دوست کجاست، بیشتر حس نوستالژیک بیننده را تامین می کند تا نزدیک شدن به زندگی برادران احمدپور. مصاحبه هایی که با برادران احمدپور و پدر و مادر آنها انجام می شود، "کمی" ما را به شخصیت و زندگی آنها نزدیک می کند، اما پرسش ها و پاسخ ها و تک گویی ها، همه در ... دیدن ادامه » سطح می مانند و هیچ کدام به عمق نفوذ نمی کنند. تمام آن چه که در این مصاحبه ها می شنویم، همان هاست که قبلا در مجلات خوانده ایم، حتی کم تراز آن چه که از پیش می دانیم. دلیل کم کاری کارگردان در مقام پژوهشگر چیست؟ رعایت حریم شخصی زندگی افراد؟ بسته بودن شخصیت برادران احمدپور؟ نداشتن جسارت یا انگیزه لازم برای شکافتن شخصیت برادران احمدپور؟
به باور شخصی من، هیچ کدام! نبود فیلم نامه ی فکر شده به عدم تحقق ایده می انجامد. وقتی شما هیچ "طرح" از پیش آماده ای نداشته باشید، بابک احمدپور را از محل کارش می ربایید، به روستا می برید، صحنه های فیلم کیارستمی را بازسازی می کنید، مصاحبه می گیرید، خاطره می شنوید و دست آخر از او می خواهید که مسیر پیاده روی تپه معروف را به همان شکلی که در فیلم رفته، برود: کسل کننده ترین سکانس بی رمق فیلم – که از تماشای آن، چیزی دست گیرمان نمی شود!
کارگردان تن به هیچ چالشی نمی دهد و حتی در تدوین مصاحبه ها، محافظه کارانه عمل می کند، طوری که همه ی حرف ها با هم جور دربیاید و جای تردیدی نماند. نقاط چالشی که می توانستند مایه درام فیلم شوند، کم نبودند که متاسفانه از آنها چشم پوشی می کند و یا گذرا و سطحی می گذرد: صحبت های برادر بابک راجع به حق و حقوق بابک در مصاحبه ها و زندگی پس از کیارستمی که بسیار چالشی تر از صحبت های خود بابک هستند و اگر کارگردان وارد گفتگو با او می شد، چه بسا نقاط کشف نشده ای را می توانست بیابد؛ نقاط اشتراک و اختلاف بین دو برادر را پیدا کند و با دست گذاشتن روی این نقاط، آن دو را به جای انفعال در مقابل دوربین و تایید خاموش یکدیگر، به گفتگویی سه جانبه با خود بکشاند تا از دل این گفتگو، فیلم را زنده کند و جهت های تازه ای کشف کند.
ترس و محافظه کاری کارگردان نه تنها در مصاحبه ها، بلکه در بازسازی خاطرات هم نمود پیدا می کند. سکانس وارد شدن معلم مدرسه که در تعامل با بابک و کارگردان می توانست سکانس درخشان فیلم شود و حتی لحظه ای که بابک با حرف نشنوی از کارگردان و عصبیت لحظه ایش در اصرار به حقانیت خود در نحوه ی وارد شدن به کلاس درس، استارت درام فیلم را می زند، با خونسردی و بی تفاوتی کارگردان از دست می رود. دقیقا فرق عباس کیارستمی در مقام نخبه فیلم سازی و بازی گرفتن از نابازیگر، کشف همین لحظات ناب است: وقتی کیارستمی تعمدا و با طرحی از پیش آماده، در فیلم داستانی، با پاره کردن عکسی، گریه بچه نابازیگر را استادانه در اثر هنری خود می گیرد، بابانوروزی بدون هیچ طرحی در فیلم مستند، وقتی خود نابازیگر - بابک پنجاه سال دیگر هم که بگذرد، بی تردید، همچنان نابازیگر است - آماده ی وارد شدن به کنش و واکنش و از خلال آن، بازنمایی درونش است و به زبان بی زبانی به کارگردان می گوید: بیا مرا کشف کن! بیا و این لحظه ی درخشان را که من شروع کرده ام و باقیش را نمی دانم، تو با هنر و فن کارگردانی خود، بگیر و ادامه بده تا از دل آن، مستندی زنده راجع به من، بازیگر نابازیگر از دست رفته ی کیارستمی، بسازی؛ آن لحظه ی طلایی و تکرار نشدنی را فرو می گذارد و با خنده ای سرد از آن می گذرد و پس از آن، برای پیش گیری از هر تنش احتمالی بین مثلث خودش، بابک و معلم (و چه پیش گیری کوته نظرانه ای!) در کلاسی در بسته، به مصاحبه ای کم جان با جملات شعاری، با معلم می نشیند و بابک را حذف می کند!
نکته های خیلی ساده و شاید کم اهمیتی که کارگردان از قلم انداخته، تغییر تدریجی "نحوه ی پوشش، منش و رفتار، تن صحبت کردن و جمله سازی" بابک در طول فیلم هستند.
اما مایه های مهم تری که می توانست به زنده شدن "درخت زندگی" کمک کند، زندگی شخصی بابک است، ازدواج و طلاقش، اعتیاد و ترکش، اشتغال و بیکاریش و از همه ی اینها بهتر: نسبت و نوع رابطه ی برادران احمدپور با عباس کیارستمی پس از خانه دوست کجاست. چرا بازی برای عباس کیارستمی و شهرت پس از آن، مایه ی موفقیت و خوشبختی هیچ کدام از برادران نمی شود که هیچ، از شکست و بدبختی آنها نمی کاهد؟ چرا به اعتیاد روی می آورند؟ چرا بابک وقتی با سفارش کیارستمی، کارمند بانک می شود، قدردان این محبت نمی شود و کارش را از دست می دهد؟ نوع رابطه ی این دو و بالاخص بابک، با کیارستمی اگر "پدر- فرزندی" هم نبوده – که ما نمی دانیم بوده یا نه و در فیلم هم مشخص نمی شود- دست کم، رابطه ای حامیانه و انسان دوستانه بوده است. پس در لحظات سخت زندگی، مثل بیکاری، جدایی از همسر و یا تلاش برای رهایی از اعتیاد، نسبت کیارستمی با این دو چطور تعریف شده است؟
اینها پرسش های بی پاسخ فیلم هستند. فیلمی که در سطح می ماند و از نفوذ به لایه های شخصیتی قهرمان خود باز می ماند. البته هیچ انتظاری نیست که تمام جنبه ها و جزییات واکاوی شود. حتی لازم نیست کارگردان به همه ی پرسش ها پاسخ دهد. کافی است به جای خاطره سازی و مصاحبه گری بی هدف، تنها یک پرسش از پرسش های بالا را پی می گرفت، طرحی برایش می ریخت و برحسب نوع پیش رفت کار در عمل، فیلم نامه ی از پیش نوشته یا ننوشته اش را باز می نوشت، تغییر می داد و اثری ماندگار خلق می کرد.
با این همه، با این حال، من مستند "درخت زندگی" را دوست دارم و به سازنده اش قلبا احترام می گذارم، چرا که هم عشق داشته و هم سرمایه لازم را برای مستند سازی به دست آورده است.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید