کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال نمایش یازده جریحهٔ روح
S3 : 06:47:06 | com/org
خرید بلیت
۵۰,۰۰۰ تومان
٪۵۰ تخفیف
٪۳۰ تخفیف
تخفیف دانشجویی
بر اساس یازده داستان کوتاه مجموعهٔ «سه قطره خون» اثر جاودان صادق هدایت
  ۰۳ تا ۲۰ تیر
  ۲۱:۰۰
  ۲ ساعت و ۴۰ دقیقه
 بها: ۵۰,۰۰۰ تومان

» بر اساس یازده داستان کوتاه مجموعهٔ «سه قطره خون» اثر جاودان صادق هدایت
» نمایش با آنتراکت ۱۵ دقیقه ای در میانه ی نمایش به روی صحنه خواهد رفت.

یادداشت کارگردان:
سالها پیش بود، ١٣٩٢، که عمیقاً به داستان کوتاه "مردی که نفسش را کشت" فکر می کردم که می بایست آن را به اجرای تئاتر درآورم. آن موقع اما به تمامیِ داستانهای "سه قطره خون" فکر  نمیکردم. چندین سال گذشت تا کارهای دیگری به سرانجام رسد: "آه شهلا این گاوی که جلوم داره راه میره اسمش داوده" ، "عشق سالهای وبا"، "هیپولیت" و "ترس و لرز". برای اجرای هیپولیت به دعوت فستیوال تئاتر زوگرافو ،آتن بودم و سپس سفری کوتاه به پاریس داشتم و آنجا به قبرستان پرلاشز رفتم، جایی که صادق هدایت و غلامحسین ساعدی برای ابد آرمیده اند. بر  مزار هدایت ساعتی نشستم و به ایران فکر می کردم. آنجا بود که به هدایت گفتم من با سه کار تو کار دارم؛ اولین آن مجموعه ی "سه قطره خون" است، هر یازده داستان کوتاهش. دومین و سومین آن هم بماند تا بعد. همانجا بود، بر سر همان مزار، که تصمیم گرفتم تمام یازده داستان"سه قطره خون" را به نمایش دراورم. آن را یک رسالتی در زندگیم دانستم. پایم که به تهران رسید، یعنی شهریور ١٣٩٦ نوشتنش را آغاز کردم و آبان  هم تمریناتش را. سه سال است روز و شبم را تسخیر کرده. در این میان اما هیپولیت در "تئاتر مستقل تهران" و سپس در فستیوال تئاتر برگامو در ایتالیا به اجرا درآمد تا پرستاری و مراقبت از "یازده جریحه روح" در این فواصلِ توقف و از سر گیری تمرینها همچون فشار تمنایِ انگشتهای زیبا و لطیفِ کودک بر تن مادر باشد؛ که مادرم رهایم نکن!. و حال در "تئاتر مستقل تهران" با افتخار زیباترین لحظهء زندگیم را از پس بیش از بیست سال کار تئاتر، با بازیگران توانا و خوبم، به همراه ایشان که چه سختکوش و مصمم بودند، که جانبخش یازده جریحهء روح اند، در حضور تماشاگران عزیز  برای همیشه به یادبود، ثبت خواهیم کرد.

شبکه‌های اجتماعی تئاتر مستقل تهران: اینستاگرام

اخبار

›› ‎صادق هدایت در «یازده جریحهٔ روح»

مکان

ضلع شرقی چهارراه ولیعصر (تئاترشهر)، خیابان رازی، نبش کوچه زندوکیل، پلاک ۵۰ (خیابان حافظ، خیابان نوفل‌لوشاتو، خیابان رازی، نبش کوچه زندوکیل، پلاک ۵۰)
تلفن:  ۶۶۹۷۹۷۴۱

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نمایش یازده جریحه روح ،نمایشی بود که 4بار به مدت سه ساعت به تماشا نشستم و در تمام لحظاتش غرق شدم و جریحه های روحم را حس کردم ،چهار بار به تماشا نشستم و یکبار هم نمیتوانستم چشمم را از صحنه به جای دیگری مشغول کنم. آن همه رنگ ،آن همه دیزاین ،آن همه فیگور اجازه این را نمیداد ک چشممان به جای دیگری مشغول شود ،همچنین بازی بازیگرانی که در طول اجرا به نظر نمیرسید که انسانند و معنای خستگی را درک میکنند بازیگرانی که سخت کوش و پرتلاش هستند و بدنشان به مانند خمیر در دستان نقششان شکل میگیرد.گاهی فکر میکردم که شاید یکی از تئاترهای پینا باوش یا گروتفسکی را در یک کشورخارجی میبینم و بعدتر در داستان مردی که نفسش را کشت حس کردم به تماشای اثری از فونتریر نشسته ام و چقدر دوس دارم که سریعتر در یک سایتی از آن تحلیلی بخوانم.چقدر تمامی این آشفتگی های منظم زیبا بودند.
اپیزود اول مارا با موزیک به یک دنیای مالیخولیایی، به درون یک تیمارستان می اندازد و دائم از خود می پرسیم که چه خبر است؟ آیا احمد همان سیاوش نیست؟ آیا سیاوش همان عباس تارزن نیست ؟!آیا عباس تارزن همان ناظم نیست ؟!دورتا دور صحنه قبر آدم های مختلف است ،ایا قبر همان اشباحی نیست ک حالا برخاسته اند و با صدای ارام صحبت میکنند و دیالوگ می گویند؟نازی و رخساره و صغری سلطان و تمامی زن ها ایا یک نفر نیستند به نمود های مختلف؟! البته این از پیچیدگی های کار صادق خان هدایت و صد البته آغشتگی به سبک مخصوص آقای امینی است.در گرداب لحظه ای را میبینیم که خبر مرگ بهرام میرزا به همایون می رسد و خود همایون اورا به داخل کفن می کند ،در واقع هربار که در ذهن مرگ کسی را تصور میکنیم ،همین کار همایون را انجام می دهیم و در این لحظه تصوری را می بینیم که به منصه بروز و ظهور رسیده و مو بر بدن راست میکند؛ مانند خنده های خشک و زننده پیرمرد غوزی در بوف کور .پیرزنان هم در گرداب و هم در لاله نماد کهنگی ،تحجر و تعصب هستند، تعصب هایی که از طریق فرهنگ در نا خودآگاه رخنه میکنند و مانع از انتخاب آزاد انسانها میشود،در گرداب پیرزنان می گویند:چاره ای نداشت جز اینکه برود در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشودو در لاله می گویند: خداداد دیگر چاره ای نداشت مگر اینکه خودش را بکشد.در اپیزود داش آکل در واقع این حرف مردم است که داش آکل را میکشد و وقتی داش آکل را میکشند با نعره داشی یاد کشتن گاو(نماد: خدای شهر )می افتیم .و مرجان که زیر توری نازکی خوابیده و در حال تکان خوردن وشاید اغواگریست ،درذهن داش آکل است و آن توری همان چیزیست ک با آن مرجان را پنهان نگه داشته ،اما تور هیچ گاه نگهدارنده و پوشاننده و پرده خوبی ... دیدن ادامه ›› نیست .و در پایان اپیزود از خود سوال می پرسیم که آیا داشی نفسش را کشت؟!یا نفسش، اورا کشت؟!آیا او انتخاب کرد که از عشق مرجان بمیرد؟
در آیینه شکسته ما در دل یک عاشقانه فرانسوی قرار میگیریم.رنگ های قرمزگل و پالتو ،قرار عاشقانه و کافه میبینیم و درپایان که اهنگ ادیث پیاف پخش میشود تازه متوجه میشویم که تا الان تمام دیالوگ ها با زبان فارسی گفته شده نه فرانسوی.تا پایان این داستان دنبال چیز مرموزی گشته میشود ودر اخر اودت میگوید این شوم بودن از آیینه شکسته نشات میگیرد،ولی در سرتا سر نمایش به نظر میرسد که این چیز مرموز همان عشق است چون در یازده اپیزود ما عشق و روابط زن و مرد را داریم که ماجراها پشت آن شکل میگیرید پس شاید این عشق است که مرموز است جمشید.....
در طلب آمرزش فکرهای صادق هدایت راجع به دین،جاهلیت و انسانیت کاملا مستقیم و بی پرده زده شده و مرده ها زنده میشوند و ازکفن بیرون می آیند و اعتراف میکنند .یک آن تماشاچی از خود می پرسد که امروز روز پنجاه هزار سال نیست ؟!آیا روی تک تک این صندلی ها خدایانی در حال قضاوت وجود ندارند؟!
در اپیزود لاله باز هم پیرزن ها تکرار میشوند و مردی که نفس و شهوتش افسار اورا به دست گرفته و به این سو وآن سو می برد و راویان داستان جن ها و شیاطین هستند.
نور آبی در صورتک ها و لباس های خاکستری که همان سردی روح منوچهر را نشان می دهد و تکرار و وسواس و اضطرابی که از ترس خیانت به جان منوچهر افتاده بود در سلول به سلول صحنه به خوبی مشاهده میشد .چنگال اپیزود مورد علاقه من که در آن عشق، مرگ ،تشویش ،اضطراب و عقده در هم امیخته و باعث میشود که من هربار این اپیزود را میبینم ضربان قلبم بالا برود و دستم را نا خودآگاه روی سینه ام بگذارم که مبادا قلبم بیرون بجهد.دور تا دور خانه ای را میبینیم که مرده ،روح ندارد ،خانه ای که چشم ندارد و به یغما رفته .زن کشی ،تعصب،سنت،خون و خون ریختن ارث هایی هستندازپدر به پسر رسیده .نقاط اشتراک بین پدر و پسر زیاد است مثل همان خوی وحشگیری که در سید احمد خفته و در سید جعفر به خوبی دیده میشود،زمانی که کف صحنه باهم زوزه میکشند زمانی ک گلاویز میشوند وحشت و دلهره اور است .سنتی ک از پدر به پسر رسیده اورا در تنگنا قرار می دهد و انتخاب تکرار برای او رغم می زند.
اپیزود مردی ک نفسش را کشت اپیزودی است ک جای حرف بسیار دارد و اندیشه های تلفیقی فرزاد امینی و هدایت در این اپیزود به اوج خود میرسد ،این اپیزود کلید تمامی سر های اپیزود هاست .ما در این اپیزود شاهد در آمیختگی شدید فلسفه اگزیستانسیال با تمامی اجزا و شخصیت های داستان هستیم.حتی برای تماشاچی هم سوال پیش می آورد حالا که روی این صندلی نشسته ام آیا هستم؟!ایا خودم انتخاب کرده ام که اینجا باشم؟! حالا که اینجا هستم چه کنم؟!....و حتی بعداز اجرا هم فکر اورا به خودش و داستان ها مشغول میکند.میزانسن زیبا و عامدانه ای که کارگردان برای میرزا حسینعلی در نظر گرفته بود. دور شدن تدریجی او با اضطراب از معلمش و رفتن به سمت زن گرجی.شاید نقطه اشتراک زن گرجی و میرزا حسینعلی همان تاریکی روحشان است ک زن گرجی آن راپشت رنگ قرمز کفشش پنهان میکرده.((آن مستطیل زیبای هستی نمیدانم شاید نیستی ))همان رختخوابی که سالها میرزا حسینعلی از ان استفاده نمیکرده ورفتن به آن یک جور معنای مرگ را میدهد.(اینکه من چیزی را از قلم می اندازم یا معنایش را درک نمیکنم میتواند از کم سوادی شخص من باشد نه اینکه چیزی وجود ندارد یا اینکه کاری بی سبب در صحنه انجام شده)
اپیزود محلل زنگ تفریح کار و یک استراحت به مخاطب میدهد واورا برای فاجعه بعد اماده میکند .محلل روی لبهای تماشاگران زهر خندی تولید میکند که نتیجه نگاه انتقادی هدایت از دین و فرهنگ های رایج غلط است.
در اپیزود آخر ،گجسته دژ با قدرت و انرژی کاررا به پایان می رساند و آکسسوار و میزانسن بسیار چشم نوازی دارد . داستان گجسته دژچقدر به حال و هوای این روز هایمان نزدیک است ،و چقدر خشتون ها داریم که حتی وجدان خشتونی که از آدامیزادی خارج شده بود را ندارند.صدا زدن اسامی واقعی بازیگران در وسط کار از مسخ آنها در برابر شخصیت های داستان جلوگیری می کرد وهر لحظه به بازیگر یادآوری میکرد که تو بازیگری و این نقش توست. این سیلی هربار که بازیگران لباس ها را عوض می کردند،به تماشاچی هم میخورد که آن ها بازیگرانند و تو تماشاچی هستی و تمامی اینها نمایش است.با اینهمه که تو میدانی، باز هم نمیشود که در مردن داش آکل احساس غم نکنی،در صورتک ها با آن اهنگی که یکی از بازیگران می خواند گریه نکنی و با ربابه خفه نشوی. آنقدر این نمایش روحمان را به این طرف و ان طرف می کشید که در پایان از خود می پرسیم شاید این نمایش خواب ها و کابوس های میرزا حسینعلی بوده یا به قول میلاد تیموریان نوشته های احمد است ک حالا قلم و کاغذ به دستش افتاده و چه چیزها که نوشته ....
4بار امدم بازهم خواهم آمد.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
خرید بلیت سانس‌های تازه این نمایش به کارگردانی فرزاد امینی روزهای جمعه ۶ ، شنبه ۷ و یکشنبه ۸ تیرماه امروز شنبه ساعت ۱۲ آغاز خواهد شد.
خرید بلیت این نمایش به کارگردانی فرزاد امینی و با بازی (به ترتیب حروف الفبا) مهدی بازدار، نازنین زهرا برومند، محمد پسندیده کار و ... با تخفیف سه روز نخست، امروز (یکشنبه ۲۵ خرداد) ساعت ۱۲ آغاز خواهد شد.
پویا فلاح این را خواند
علی ابراهیم و مریم شریعتی این را دوست دارند
چرا همه ی صندلی ها قابل خرید هستند؟ رعایت فاصله؟؟؟
haniyeh maaah
نمایش یازده جریحه روح ،نمایشی بود ک 4بار به مدت سه ساعت به تماشا نشستم و در تمام لحظاتش غرق شدم و جریحه های روحم را حس کردم ،چهار بار به تماشا نشستم و یکبار هم نمیتوانستم چشمم را از صحنه به ...
درود بر شما
برای بهتر دیده شدن نظرتان، مطلب خود را به صورت دیوارنوشته تازه پای برگه آن نمایش بنویسید.
۲ روز پیش، یکشنبه
به زعم من آشپز هنرمند نیست و صرف خوشمزه آشپزی کردن هنر نیست مگر اینکه آشپز، غذایی متفاوت و خوشاید را با همان مواد یا همان غذا را با همان مواد اما با طعم و عطر و شکلی متفاوت آماده و سرو کند.

صادق هدایت هنرمند بزرگی بود که غذاهای جدید، چاشنی های جدید و مزه های جدید را به ادبیات ایران اضافه کرد.
یازده جریحه روح فرزاد امینی همان غذاییست که شصت سال پیش صادق هدایت هنرمندانه به انتشار در آورد. اما این بار با چاشنی ها و افزودنی های مختص فرزاد امینی.

فرزاد امینی امضای خودش را پای تک تک ورقه های سه قطره خون به یادگار گذاشته و من هر بار که سه قطره خون را بخوانم روحم ... دیدن ادامه ›› یازده جریحه ی خود را به یاد خواهد آورد... یازده جریحه، با طعمی متفاوت و بوی تند مرگ.
چاشنی هایی که فرزاد امینی به کار هدایت اضافه کرده بود، همین ها بود. فرازمینی نبود و فکر میکنم شاید در کار ترس و لرز هم دیده بودمشان. آنجا که آدمی قربانی میشد و اینجا که آدمها قربانی میشدند. آنجا قربانیِ ترس و اینجا قربانیِ خرافه.

از نظر ریتم کار یک دست بود و با وجود اینکه سه ساعت نمایش روی صحنه دیدیم اما یکی دو تپق ریز که از دهان بازیگران بیرون زد چیزی نبود که در قبال اینهمه کار بدنی سنگین و دم و بازدم های سنگین و دیالوگ های سنگین و لحن های سنگین به چشم بیاید و خللی به کار وارد کند.

یازده جریحه ی روح به لحاظ تکنیک نگارش نمایشنامه هم خاص بود و هم اصولی و کلی درس برای من داشت. به عنوان مثال اگر نمک های اپیزود محلل نبود تحمل سنگینی این نمایش برای واقعی ترین و تئاتری ترین مخاطب تئاتر هم سنگین میشد.
شوک های یکهویی که فکر میکنم یکی از امضاهای آقای امینی باشد هم نکته ی قابل ذکری بود.
برای فهم کامل این نمایش، باید سه قطره خون را چند بار خواند و این نمایش را چند بار دید و اپیزود مردی که نفسش کشت را چندین بار بیشتر دید. نه ببخشید، باز هم قول درک کامل نمایش را به شما نمیدهم اما آنچه که هست این است که، دوباره تکرار‌میکنم: سه قطره خون را حتما خوانده باشید، اگر میتوانید این نمایش را چند بار ببینید و اگر میتوانید هر بار به اپیزود مردی که نفسش کشت با دقت بیشتری نگاه کنید.

راستی کار بازیگران که تا این حد خوب از پس کار بر آمدند هم واقعا ستودنی است چرا که حتی یک اپیزود از این نمایش هم برای بازی پر است از چالش. از کار بدنی سنگین و طولانی گرفته تا حفظ میزانسن ها و وزن صحنه و دیالوگ های طولانی و تکرارها و دم و بازدم ها و تغییر لحن ها و ادای کلمات با الحان مختلف و حفظ ارزش اکسسوار که اهمیت آن لا اقل در کار امینی کم از خود بازیگر نیست و غیره و غیره...
همچنین کار پشت صحنه هم بی نظیر است که این مجموعه تا این حد موفق عمل کرده اند، پس همگی دست مریزاد.

دیدن نمایش یازده جریحه ی روح شاید برای مخاطب غیر هنری سنگین باشد که هست، اما مسلما برای کسی که میداند چالش تکرار نشدنی ای است. برای دانا ترین دانایان هم چیزهای زیادی برای گفتن دارد. اگر خود را تئاتری میدانید این کار بی نظیر را از دست ندهید و اگر خود را باهوش میدانید این کار را اصلا از دست ندهید.
۲۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید