با گذشتِ دهها هزارسال از پا گرفتنِ بشریت، آدم کمابیش همان کارهای گذشته را میکند. هنوز میخورد و میخوابد و به فکر شکار است و تکثیرِ خودش. گیرم جای تیرکمانِ سنگی را موشکِ قارهپیما گرفته باشد! یکی از دیرپاترینِ اینکارها، قصهگویی است. اجدادمان هر شب دورِ آتش جمع میشدند و قصه میگفتند و حتماً قصه را هم یک جایِ هیجان انگیزی ناتمام میگذاشتند تا قبیله شبِ بعد هم با همان اشتیاق دورِ آتش بنشینند. تا حدودی رازِ ماندگاریِ قصه در این است که مغزِ آدمیزاد هم جهان را داستانی درک میکند و اجزای سیستمش شبیهِ پیچ و مهرههای قصه است. قصه در هر دورهای به تناسبِ تکنولوژیهای جمعی، در یک گونه مسلطتر از سایرین دنبال میشود. مثلاً تئاتر گونهی مسلطِ قصهگوییِ پس از رنسانس است. رمان گونهی مسلطِ قرونِ هجده، نوزده. سینما قرنِ بیستم را فتح میکند و به زعمِ من زمانهی ما، دورانِ تسلطِ سریال است. در این دوره ما ابتدا مرور میکنیم از کجا و با چه عوامل و دلایلی سریال به این سروری رسید. در ادامه فیلمنامهی سریال را زیرِ میکروسکوپ میبریم تا بفهمیم چه چیزی هست و چه چیزهایی نیست و بعد به دستورالعملی اجرایی میرسیم که چهطور میشود