تیوال نمایش سمفونی کوچک سکوت
S3 : 12:28:28
امکان خرید پایان یافته
  ۰۸ دی تا ۱۱ بهمن
  ۱۸:۰۰
  ۱ ساعت
 بها: ۴۰,۰۰۰ تومان

: سینا راستگو
: (به ترتیب حروف الفبا) علی بنائی، زهرا بهروزمنش، امیر شاه علی، باران فرد، شهریار فرد، سروش کریمی نژاد، آرمان لطفی، محمد مسگری

: ایلیا نصراللهی
: محمد موسوی
: بهار خلیلی فرد
: امیر دوستی
: امین باقری
: شکیبا احدی زاده
: سروش کریمی نژاد
: محمد موحدنیا
: مجتبی عاشوری

: مجتبی عاشوری، علیرضا ناظری
: مهلا احمدی، ایمان محمدی، اشکان شهروزی

: محیا میر
: مهدی شهریاری، علی فهیم
: رضا ولی زاده(استودیو آذرنقش)
: سارا کنعانی(LOVETHEATER.IR)، معصومه مسعودی

: گروه صنعتی آرمان، آویتا دکور
: هانیه چوپانی
: مهتاب لشگری
: بهاره مرادی، سمیرا اکبریان ساروی، فرزانه میرزا بابایی

- با نگاهی به نمایشنامه "مردگان بی کفن ودفن" اثر ژان پل سارتر

این نمایش در مورد بودن است، هست شدن و نیستی. روایت انسان هایی که آزادند تا انتخاب کنند که آزاد باشند یا آزاد نباشند و گریزی از این نیست.

گزارش تصویری تیوال از نمایش سمفونی کوچک سکوت / عکاس: پریچهر ژیان

... دیدن همه عکس ها »

آواهای وابسته

مکان

حافظ، نوفل لوشاتو، بعد چهارراه رازی، نرسیده به خیابان ولیعصر، کوچه زیبا، پلاک ۱، عمارت نوفل‌لوشاتو
تلفن:  ۶۶۴۸۳۷۴۲


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
جبر و هندسه‌ی اختیار
درباره‌ی نمایش "سمفونی کوچک سکوت"

در "سمفونی کوچک سکوت" شما می‌بینید: تئاتر.
شما روی صحنه‌ی سالن شماره‌ی یک عمارت نوفل‌لوشاتو "تئاتر" را ملاقات خواهید کرد. تئاتر همان چیزیست که "فقط در مادیت بخشیدن به صحنه خلاصه می‌شود و حیات آن به درجه‌ی مادیت آن بستگی دارد" (تئاتر و همزادش، آنتونن آرتو، نسرین خطاط، 159). "نقش واقعی تئاتر این است که فضای صحنه را سرشار و زنده کند" (همان). "بدیهی است که این عمل از طریق غلیان احساسات انسانی و آفرینش موقعیت‌های پرتنش میسر است اما به شرط آنکه فقط در قالب حرکات و اشارات ملموس بیان گردد" (همان). "حتی اگر زبان گفتاری وجود داشته باشد به‌منزله‌ی ابزاریست که برای جهش و انگیزش تحرک در فضا خلق شده است. اما در مقابل گفتار، نیروی حرکات باید با چنان شدتی بر انسان تأثیر ... دیدن ادامه » گذارند که به مرتبت یک مفهوم انتزاعی حقیقی صعود کنند" (همان). "در یک کلمه خلاصه کنیم: تئاتر باید هویت عمیق مفاهیم ملموس و انتزاعی را به شیوه‌ای تجربی به بیان آورد. زیرا در کنار فرهنگی که از راه کلمات القا می‌شود، فرهنگی وجود دارد که از اشارات و حرکات سرچشمه می‌گیرد." (همان). آنچه از آرتو –نظریه‌پرداز تئاتر شقاوت- نقل شد، لزومن به انحصار این سبک به‌خصوص درنمی‌آید. بلکه ما باید حدود و ثغور واضح و محکمی داشته باشیم تا وقتی با یک متن دراماتیک روبه‌رو می‌شویم بتوانیم به‌یقین قضاوت کنیم که این متن متعلق به چه مدیومی است. بسیار دیده‌ایم که فیلم سینمایی با خصیصه‌های تئاتری ساخته می‌شود یا تئاتری بر صحنه می‌رود که باید فیلم می‌شد (بماند که گه‌گاه تئاترهایی هم می‌بینیم که -با احترام به اصالت این مدیوم‌ها- باید سخنرانی، نمایش رادیویی، شعر حجم یا پوستر می‌شدند). در آنچه از آرتو در صدر این نوشتار نقل کردم، آن خصیصه‌ی برجسته، آن حدود و ثغور واضحی که صرفن برای تئاتر است، بیان شده: "مادیت‌بخشیدن به صحنه".
آنچه در نمایش "سمفونی کوچک سکوت" می‌بینیم از حیث مادیت‌بخشیدن به صحنه همانیست که باید باشد. تمام حجم صحنه در طول اجرا در حال تنفس است. احجام و ابعاد و اشکال روی صحنه بدون استثنا در تحرک بدن‌ها و فرم مضامین دخالت دارند. شبکه‌ی استعاری قوی و معقولی بین این احجام و اشکال و گفتار نمایش برقرار شده. درخشش قابل توجه این شبکه در اشاراتیست که به معانی گفتگوها دارد و نه به الفاظ. یعنی ما با یک مثلث قدرتمند در این نمایش مواجهیم. یک ضلع آن احجام و ابعاد و اشکال است (شامل پرده، زمین مورب سلول، زمین سیاه درخشان اتاق بازجویی، ارگ، تصاویر روی پرده، ماه سرخ، خورشید نیم‌طالع در کسوف، گزارش بازجویی روی پرده و...)؛ ضلع دوم بدن بازیگران و فرم‌هایی که از این بدن‌ها می‌تراود، که هرکدامشان نشانگان خاص خود را حمل می‌کنند و این نشانگان با ضلع اول از طریق رفتارِ نقش مرتبط می‌شود؛ و ضلع سوم ناگفته‌های متن، که از طریق تأویل این ساختار هندسی-انسانی قابل‌فهم است (برای مثال زمین سلول با نواری از چراغ‌های سرخ مرزبندی شده و کاملن به شکل صفحه‌ی بازی‌های کامپیوتری اولیه درآمده و این زمین بازی با حرکات اتوماتیک و ماشین‌وار بازیگران، مفهوم ناگفته‌ی بازیچه‌بودن گروه مظلومان و محصوران و مبارزان را متبادر می‌سازد. این مفهومِ ناگفته در متن، آنجا به کار نمایش می‌آید که "نام"، شخصیت راهنما و نماینده‌ی آزادگی، نه حرکات بدنش مطابق با رسم بازی است و نه این خطوط راه او را محصور می‌کند. به‌علاوه همین خطوط به‌سادگی و وضوحِ تمام، لحظه‌ی ورود دختر به "شک" و زائل‌شدن ایمانش را برای ما ترسیم می‌کنند. دختر تنها یک‌بار از خطی نامرئی که برای ما رؤیت‌پذیر شده، عبور می کند). گفتار این نمایش در وسط چنین مثلث مستحکمی رخ می‌دهد. هر یک از این استحکامات فرمیک (شکل، بدن، معنای غیرملفوظ) علاوه بر ارتباط درونیشان با یکدیگر از خصیصه‌ی شعرگونه‌ی استعاری‌بودن هم بهره‌مندند. یعنی هر ضلعی به‌خودی‌خود نیز شبکه‌ی استعاری مناسب با ماهیتش را در اثر داراست. برای مثال شکل ماه سرخ روی پرده در شبکه‌ی استعاری این اشکال است: ماه سرخ، خورشید نیم‌طالع در کسوف، انعکاس آنها بر زمین سیاه و براق بازجویی، تمام‌شدن نیم‌دایره‌ی خورشید با انعکاسش بر زمین، کلاه سرخ سیاه‌پوست، موی سرخ مرد سرخ‌مو، لباس سرخ زن، خطوط سرخ زمین، حرکت دست‌های "نام"، شکل عینک آقای کلیشه، تشابه رنگ‌های لباس نوجوان با مرد مو بور و... این اشکال را اگر بخواهیم خلاصه کنیم، به رنگ‌های سیاه، زرد و سرخ و شکل دایره و مستطیل‌های شکسته می‌رسیم. همین هماهنگی بین بدن‌های روی صحنه هم وجود دارد که خلاصه‌ی آنها به ضربه، سقوط، تشنج و کجی می‌انجامد. معانی غیرملفوظ هم به‌شکل خلاصه به تحریف، بازی، خیره‌شدگی و البته یک میهمان ناخوانده: "معنویت"، محصور هستند. درباره‌ی این میهمان ناخوانده در معانی نمایش پس از این صحبت خواهم کرد اما -با ندیدگرفتن او- آنچه از عصاره‌ی اشکال و بدن‌ها و حرکاتشان و اصوات به جان مخاطب می‌نشیند، تجربه‌ی ترس، شکست، اضطراب و خسران و حرمان است. تمام هنر این نمایش این است که تجربه‌ی این احساسات، بدون گفتار نمایش هم ممکن بود. جا دارد با تأکید بیشتری، بر فرم‌های نمایشی اثر و دقت و زیبایی مثال‌زدنیشان پافشاری کنم. از این خوشحالم که نمی‌توانم فرم‌های اجراشده را توصیف کنم؛ چون این نشان از ذات تجربی آنها دارد و باید دیده شوند تا فهمیده شوند؛ اما صرفن برای ملموس‌کردن تجربه‌ی بصری خود برای خوانندگان نامی برای آنها برمی‌گزینم: "زیبایی‌شناسی هندسی شر". برای این نوع زیبایی‌شناسی هندسی تنها به این اشاره کنم که سارتر در هنگام اجرای نمایشش تمام شکنجه‌ها را روی صحنه برد که مشاهده‌ی آنها برای مخاطبان آن‌روز نمایش او، آنچنان مهوع بود که برخی سالن را ترک کردند و برخی با فریادکشیدن توقف نمایش را خواستند. تنها شکنجه‌ای که بر صحنه رخ نداد، تجاوز به لوسی بود. در نسخه‌ی اقتباسی آقای راستگو این صحنه اجرا می‌شود اما به سبک و زبان خود اثر و البته به همان هولناکی و شناعت. فرم‌هایی که برای این صحنه و صحنه‌ی جنگ تن‌به‌تن دو گروه انتخاب شده فرم‌هایی به‌یادماندنی، تأثیرگذار، بلیغ و عصیان‌گرند. تئاتر کار خودش را کرده است. ما نواخته می‌شویم (به هر دو معنا).
تنها افسوس نگارنده برای ساکن این دژ استوار است. گفتیم که مثلث مستحکم نمایش مرزهایی را برای متن اثر ساخته است. متن، ساکن این دژ استوار است اما علی‌رغم توقع ما، او سلحشوری تا دندان مسلح (مثل همانی که سارتر نوشته) نیست. او یک کودک نابالغ است که هنوز خیالِ بر آسمان برشدن و بر فرق خورشید نشستن در سر می‌پروراند. متن به لحاظ فلسفی عقب‌مانده است. بخشی از این عقب‌ماندگی (به هر دو معنا) به اجبار فرم است و بخش عمده، به واسطه‌ی عدم آشنایی با ماهیت اگزیستانسیالیسم.
پرده‌ی ترنسپرنت که در جایگاه فرمیک خود عالی به کار گماشته شده (مقایسه کنید با استفاده‌ی افتضاح از آن در نمایش امروز روز خوبیست برای مردن)، تغییری در طرح (پلات) نمایش را موجب شده است. بر خلاف متن سارتر که ژان سرکرده‌ی مخالفان را در سلول همراه آنها دارد و چون پلیس از اتفاقات بین آنها مطلع نیست او به‌عنوان رهبر گروه می‌تواند آزادانه با اعضا صحبت کند و عملن در این دیالوگ‌ها فلسفه‌ی نمایش شکل بگیرد، در اینجا پرده، محل نمایش جاسوسی و تحریف کلام زندانیان می‌شود و علی‌القاعده "نام" با اینکه در سلول است نمی‌تواند از "جایگاه سیاسی" خودش با دیگران وارد دیالوگ شود. سلول آنها شنود می‌شود و گفته‌هایشان روی پرده به نمایش درمی‌آید. نویسنده برای حل این معضل -یعنی به‌حرف‌آوردن "نام" بدون لودادن ماهیت او- دست به ابتکاری زده است که به شدت به جهت‌گیری فلسفی اثر لطمه می‌زند.
"نام" مانند یک سالک روحانی ناگهان در سلول حاضر می‌شود. نمی‌تواند علت حضورش را توضیح دهد همانگونه که علت غیابش هم بدون توضیح می‌ماند. او با ردایی سرخ به شکل مولویِ از گور درآمده‌ای می‌ایستد. عینکش که درتقابل زیبایی با عینک آقای کلیشه طراحی شده، در کنار آن موی پریشان و آن صدای عمیق آرام، ما را یاد رضاخوشنویس علی‌حاتمی می‌اندازد. چریک ازکارافتاده‌ی سانتیمانتال صوفی‌مسلک وهم‌ناک! این با ماهیت ژان انقلابی پارتیزان سارتر نه تنها تفاوت ماهوی دارد بلکه در تعارض ماهوی هم هست. تمام فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم به‌سمت کرامت اختیار و اراده‌ی آزاد انسان است که گاهی همان اراده و همان آزادی علیه خود او به‌کار گرفته می‌شود. اما تصوف و گرایش‌های معنویت‌خواه برخاسته از آن، نماینده‌ی جبری ازلی دربرابر هستی مقدر است که سالک در این ساختار الوهی مبتنی بر انتخاب‌شدن نه انتخاب‌کردن تنها می‌تواند نایی شود که "یار" در او بدمد. تنها و تنها همین تغییر در جایگاه ژان، تمام سویه‌های فلسفی، سیاسی و روانی اثر سارتر را منهدم کرده است. خورشید حقیقت در کسوف گرفتار است و مرد خدا عزادار انسان. درحالی‌که سارتر خورشید حقیقت را چراغ سربازخانه‌ای می‌داند که جان‌های مشتاق، این شاپرک‌های عاشق نور، در حرارت آن خواهند سوخت و این سوختن به اراده و میل انسان صورت می‌گیرد. تراژدی اینجاست که سارتر شکست را برای تمام جبهه‌ها حتمی می‌داند. تنها تفاوت اینجاست که برخی با رضایت شکست می‌خورند، برخی بدون رضایت. سوال نمایش سینا راستگو این است: انسان مهمتر است یا عقیده؟ سوالی مبرهن و به‌لحاظ فلسفی و روانی غلط. اما سوال سارتر این است: انسان عقیده‌مند مهمتر است یا انسان بدون‌عقیده؟ سوالی به غایت مشکل و لاینحل.
اگر ازین اختلال فلسفی چشم بپوشیم و مسحور خلاقیت‌های این دژ استوار فرم بمانیم، باز هم چیزهای زیادی نصیب خود کرده‌ایم. اولین آنها ملاقات با بازیگرانی‌ست که با تن‌های تپنده‌شان نفس‌کشیدن تئاتر را در این شب هول هنر ضمانت کرده‌اند. و البته نویسنده و کارگردانی که جبر و هندسه‌اش مثال‌زدنیست و حالا زنگ اختیارش نواخته می‌شود.
پ‌ن‌: ایلیای نوجوان امیدوارم بر کوه المپ تئاتر، ستیغ‌نشین باشی.
instagram.com/mim.imami | virgool.io/@mim.imami
درود خانم امامی..
بسیار مشعوف شدم که نقدتان را خواندم، حال یک
مشتری پروپا قرصی دارید به نام خودم....
و امیدوارم پیرو همین مسیر باشید...
اول : ساده نویسی تان
دوم: بازنمایی نشانه ها و المان های فرمی...
که هر قسمت از فرم چه منظوری دارد؟ یا بیان چه مطلبی
است؟
سوم: مقایسه با تئاترهای دیگر...
چهارم: ... دیدن ادامه » در اثرهای اقتباسی مقایسه با متن اصلی...
پنجم : فضا سازی و اتمسفری نمایش...
نور کم، نور زیاد، پرده، بلندی، کوتاهی، عینک...
تا اینجا نه تنها یک نقد قابل اعتنا ازتان خواندیم با یک
کلاس آموزشی هم روبرو هستیم...
چیزی که در تیوال به شدت نیازمندیم...
اگر به حوزه های بازی بپردازید، آموزنده تر و دقیق تر خواهد
بود... ، فی المثل بازی ها رضایتم را جلب نکرد به خصوص
بیان شان... ، فاقد شخصیت لازم برای یک کاراکتر بود...
یا افسر ارشد آلمانی ( که البته در این اثر جهانشمول)
هست، شخصیتی جدی با لبخندی ملیح که سعی دارد با
آرامش اعتراف بگیرد... نمونه های فوق العاده سینمایی
و سریالی مثل ارتش سری دارد و دوبله درخشان ارتش
سری... لذت یک بازجویی را گرفت....
یا شخصیت سیاهپوست که فقط قد و قواره اش به
کاماندوها می ماند .. مرد بلوند سیبیل دار از همه بهتر بود.
...............
نام تان یاد آور گلی امامی هست...
البته بطور ذهنی و شایدم حافظه ام غلط باشد در فیلم نگار
از خانم امامی نقد سینمایی یا مصاحبه با منتقدین
می خواندم...
چون بیش از یک دهه گذشته شاید اشتباه کنم...
.........
با
۰۹۳۵۴۶۰۹۲۳۷ واتس آپ دارید موضوعی را می خواهم
با شما در میان بگذارم...
سپاسگزارم.‌..
۰۳ بهمن
عزیز هستید خانم امامی..
۰۳ بهمن
فراموش کردم اضافه کنم، من از واتسپ برای مسائل شخصی و خانوادگی استفاده میکنم. در مورد مسائل حرفه ای در اینستاگرام با این آی دی در خدمتم:
www.instagram.com/mim.imami
۰۳ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
انسان نمی‌تواند مختار باشد، چون محکوم به آزادی است؛ محکوم به انتخاب‌‌هایی که پیامدها و نتایجشان در تک‌تک لحظات همراه او باقی‌ خواهد‌ماند.
نمایش نقاط قوّت زیادی داشت؛ برای مثال می‌توان به پرده‌ی میان دو ایدئولوژی متفاوت اشاره کرد. پرده‌ای که در سمتی از آن نظامی توتالیتر را شاهدیم که اعضای آن از روی ترس و شستشوی مغزی مجبور به اطاعت هستند، و در طرف دیگر افرادی را در زندان شاهدیم که گرچه به‌ظاهر زندانی هستند، امّا در حقیقت آزادی اندیشه و اختیار دارند. زندانی که به قول یکی از بازیگران فرصت خوبی است که به تمام انتخاب‌ها و اندیشه‌های خود فکر کنیم و حقیقتاً آن‌ها را بیازماییم و با ورود به آن زندان برای آن‌ها فرصتی فراهم می‌شود تا برای اوّلین بار در این مسیر، از خود بپرسند که اصالت زندگی در چیست و چه چیزی است که به آن معنا می‌بخشد؟
نوآوری‌های ... دیدن ادامه » مثبتی را شاهد بودیم، نظیر نوشته‌های پس‌زمینه و فیلم دوربین‌ها که بر پرده مذکور نمایش داده می‌شد. نواختن پیانو توسّط یکی از شکنجه‌گران نیز ابتکاری مثبت بود. نمایش از حیث موسیقی و هماهنگی حرکات فرم بازیگران با آن کامل بود. موسیقی نمایش کاملاً مطلوب بود و فضای حاکم بر داستان را به خوبی به بیننده منتقل می‌کرد. نورپردازی و دکور نمایش همانند انتخاب لباس بازیگران، عالی بود. بازیگران کاملاً با احساس و به دور از تصنّع نقش خود را بازی می‌کردند.
نمایش تکیه زیادی بر فرم و حرکت داشت و از این حیث گاهاً درک آن برای بیننده سخت می‌نمود و او را حقیقتاً به فکر وامی‌داشت(برای مثال صحنه مرگ موقرمز). کارگردان جهت خارج‌کردن نمایش از متن اصلی نمایشنامه‌ی سارتر مجبور به انجام نوآوری‌های مذکور بود و تا حدّی در اجرای هدف خود موفّق بود، امّا این ثقل و پیچیدگی ناشی از تغییر و تصرّف در نمایش در نقاطی از کار موجب گنگ‌شدن نمایش برای کسی که نمایشنامه را نخوانده‌بود می‌شد. به نظرم بهتر بود که زمان نمایش بیشتر می‌بود تا علاوه به فرم و بخش فیزیکال نمایش، عنصر روایت و دیالوگ هم حرف بیشتری برای گفتن داشته‌باشد و بتواند در تفهیم ایده به مخاطب نقش خود را ایفا کند، چرا که به نظر من فرصت لازم برای شخصیت‌پردازی عمیق در اختیار نبود و تنها لایه‌ای سطحی از شخصیت‌ها را شاهد بودیم، درحالی که پتانسیل بیشتری در بازیگران موجود بود که باید به‌کار گرفته‌می‌شد.
کمی هم در خصوص متن نمایش بگوییم: در پایان نمایش، وقتی که معشوقه‌ی "نام" تحت شکنجه دچار دگردیسی می‌شود دیگر "نام" رنگ می‌بازد و عقیده‌ی راسخ اوست که نقش می‌گیرد، و بنابر اندیشه اگزیستانسیالیسم حاکم بر داستان، تمامی اخلاق و ارزش‌ها در مواجهه با عقیده‌ی محوری فرد برای معنابخشی به زندگی شخصی‌اش رنگ می‌بازند و تنها عقیده‌ای راسخ است که می‌تواند رضایت خواهری را به مرگ برادرش برانگیزاند. زندانیان در گذر زمان دچار تغییر و تحوّل می‌شوند و از عقیده‌ای که آن را احساسی یا به تقلید انتخاب کرده‌بودند دست می‌کشند و در این بحران وجودی این امر را درمی‌یابند که انسان و جانش معنای زندگی نیستند و این عقیده و پرنسیپ اوست که به زندگی‌اش معنا می‌بخشد و پس از او باقی‌خواهدماند. و در همان حال "نام" را شاهدیم که خود در عواقب دستوراتش سهیم نیست و از طرفی جرئت آن را که خود را معرفی کند را نیز ندارد. و از این رو، زندانیان که درابتدا زیردست نام بودند و کیش شخصیتی به محوریت او بر آنان حکم می‌راند، در پایان داستان به طور کاملاً مختار از سیطره‌ی شخص خارج شده و معنای زندگی خود را به پرنسیپ و اصول خود گره می‌زنند. تکامل و دگردیسی زندانیان و در نهایت، رسیدن آن‌ها به کمال را می‌توان بدین شکل خلاصه کرد: ابتدا در انتظار و امید برای نجات هستند، امّا در خلال ناامیدی پی آن و تزلزل و شک در عقیده‌ی پیشین خود موفّق می‌شوند تا به زندگی خود معنایی حقیقی ببخشند و درمی‌یابند که تنها خود انسان و انتخاب‌های اوست که قهرمان حقیقی داستان زندگی است و قهرمان آنان خودشان می‌شوند نه آن "نام"ی که خودش چندان در عقیده‌اش استوار نیست.
در بخشی از نمایش "نام" را شاهدیم که طوری از زندانیان پرسش می‌ند که گویی آنان در انجام وظیفه کوتاهی کرده‌اند و تمام تلاش خود را نکرده‌اند! با رهبری بی‌مسئولیت مواجه هستیم که پیامدهای کار خود را نمی‌پذیرد و صرفاً به دنبال مقصّر جلوه دادن دیگران است. هرچه زندانیان در گذر نمایش تکامل می‌یابند، نقص و کاستی "نام" برایمان آشکارتر می‌شود.
تنها وقتی که انسان سایه‌ی مرگ را بر سر خود حس می‌کند است که شک و تزلزلی عمیق بر همه‌ی عقایدش سایه می‌افکند و او را به بازبینی در عقایدش سوق می‌دهد.
نظامی توتالیتر را شاهد بودیم که آزادی انسان را سرکوب می‌کرد، مگر وقتی که بخواهد او را به سوی کشتن خویشتن براند! تحریف واقعیّات در گزارشات نوشته‌شده توسّط شکنجه‌گر هم نشانه دیگری بر توتالیتر بودن این نظام داشت. آزادی در این نظام معنایی نداشت، همانطور که از خنده‌های هیستریک بازجویان مشاهده می‌شد، گویی روبات‌هایی هستند که فردیت آن‌ها ناخواسته و بدون اراده جان می‌بازد و جای خود را به اطاعتی بی‌چون‌و‌چرا می‌دهد.
انسان در اختیار خود مجبور است و موقرمز نماد فردی بود که حاضر نیست بار سنگین حاصل از اختیار خود را بپذیرد؛ چرا که در اندیشه اگزیستانسیالیسم، انسان با اختیار خود دارای مسئولیت می‌شود و باید بار اختیار خود را تحمّل کند و موقرمز حاضر به پذیرش بار سنگین مسئولیت ناشی از انتخاب نبود! او از نگاه‌کردن به خودش می‌ترسید، از این که آزادی و اختیار خود را بپذیرد واهمه داشت و بنابراین خود را کشت تا از بار سنگین آزادی طفره رود. اما آگاه به این امر نبود که انسان مادامی که از انتخاب‌کردن طفره می‌رود نیز در حال انتخاب‌کردن است!
در نهایت، رسالت ما این است که در جهانی سرشار از انتخاب‌های خاکستری، بدون تقلید و با منطق انتخاب کنیم و مسئولیت انتخاب خویش را پذیرا باشیم. همانطور که کاراکتر "سیاه" میان لو رفتن عملیات و شکست آرمانش و آلوده شدن دستانش به خون کودکی بی‌گناه، دومی را برمی‌گزیند و تک تک ثانیه‌های باقی عمرش را با فکرکردن به این انتخاب می‌گذراند و مسئولیت عمل خویش را می‌پذیرد.
سپاس
این در اثر اصلی بود یا در این اثر کشف کردید؟
۰۲ بهمن
با نظرتون موافقم، علت کشتن بچه توسط سیاه‌پوست به اندازه کافی شرح داده نشده‌بود و صرفاً از روی دیالوگ‌ها امکان پی‌بردن به آن با حدس و گمان وجود داشت و در این خصوص باید زمان نمایش افزایش می‌یافت.
و اما در خصوص «نام»، خیال باشد یا نباشد، در نمایی که زندانیان ... دیدن ادامه » را با پرسش خود متهم به کم‌کاری می‌کند(آن هم در حالی که آنان همگی به این که تمام تلاش خود را انجام داده بودند مطمئن بودند، که این امر احتمال خیالی بودنش را هم کاهش می‌دهد)، از حالت ابژه بودن فاصله گرفته و به یک سوبژه تبدیل می‌شود که دارنده ذهنیت خاص اوست. جدای از این‌ها، این امر که «نام» برای نجات آن‌ها هیچ تلاشی نکرد قابل انکار نیست و به نظرم همین امر که رهبری خود را در مقابل زیردستانش که برای آرمان واحدی تلاش می‌کنند مسئول نداند، ذهنیتی است در خور شماتت هرچند در نمایش به وضوح ظاهر نشود. علاوه بر این شاهد بودیم که «نام» -خیال یا واقعیت- صرفاً شعارگونه به آن عقاید معتقد بود و نه این که آن‌ها را با آگاهی کامل به دست آورده‌باشد و طبیعتاً عقاید شعارگونه‌اش زمانی که در معرض آزمایش قرار گیرند بسیار متزلزل خواهند بود و از این رو گفتم که اعتقاد راستینی نداشت.
۰۲ بهمن
در جایگاهی با شما موافقم...
وقتی وارد فضای سورئال می شود..
جایی که یکی از زیردستان توسط افسر کشته می شود و
سپس بر می خیزد... و در فضای بحرانی آنها تبدیل به
یک خیال دسته جمعی می شود...
در زمان حضور افسرها هیچ دیالوگ، هیچ بازجویی و حتی
حضورش حس نمی شود...
نام آرمانی هیچ تلاشی برای کشته نشدن پسر نمی کند..
حضور نام با یک تصویر کسوف مانند ظاهر می شود..
گویی ... دیدن ادامه » کسوف حقیقت خورشید را زیر خودش پنهان کرده
و یک استالکر، راهنما، جبرئیل، هدایتگر ( در اینجا نام)
ظهور می کند...
نام رهبر معنوی است و حرفهای معنوی می زند و هیچ
شباهتی به امور نظامی ندارد....
نام چه می کند؟ دو نام قلابی معرفی می شوند و باز جو
از اول همه می دانند این دو نام نیستند...
نام حتی بازجوها را در مقام برابر می داند و در دیالوگی
با دختر ، عقاید دختر را به چالش می کشد، و می گوید
بازجوها هم مثل تو به باورهایسان اعتقاد دارند...
این نام با این ویژگی ها چطور از قتل کودکی جلوگیری
نمی کند و یا از خودکشی فردی اظهار تاسف نمی کند..

کاریزمای نام و اهمیتش برای گروه زیاد هست که
دو نفر داوطلب نام شدن می شوند و نام می ایستد و
نظاره گر فدا شدن و این بار نه به خاطر هدف، بلکه به
خاطر یافتن نام بشود..‌ چرا نام ممانعت نمی کند؟
نام که از انسانیت حرف می زند...
فرض کنیم نام مخالفت کرده و نشان داده نمی شود..
چه عنصر عقیده ای در بازجویی برای این دو نفر سست
شده؟ به خصوص برای سیاهپوست.. که کودک کشی
می کند؟
قاعدتا باید بعد از بازگشت دو نام قلابی دعوایی، اختلافی،
شک به هدف و غیره نشان داده شود...
تنها چیزی که محتمل شد خیالی بودن نام در زندان است.
یا نام آبژه است...
جایی که خود نام باعث رستگاری و رهایی نیست، سخنان
نام در گذشته و تداعی اش برای زندانیان که کارگردان بر
اساس اثری سورئال جنبه فیزیکی بهش بخشیده و
تماشاگر این عینیت فیزیکی را می بیند...
و این بیانات نام است که دختر و مرد شکنجه شده و
سیاهپوست خطا کار را بالاخره با نهیب هایش تحریک
به شورش و مقابله با بازجویان وادار می کند...

اما یک مسیله لاینحل می ماند..
مانیفست نام در مورد انسانیت و عقیده چه کارکردی در
مورد حمله زندانیان به زندانبان ها می شود؟
جواب هیچ است..
اینجا تماشاچی باید حدس بزند که نام گفته: نهایتا همگی
می میرید پس بهتره شورش کنید چون آنها بالاخره شما
را می کشند...
از هر طرف نگاه می کنم یک یا چند چیز لنگ می زند..
حس کردم رابطه زیر برقرار شود کمتر به ایراد بر بخوریم..

جایی که شاید تبدیل سوبژه به آبژه داشته باشیم..
گره داستانی: دستگیری نام
آبژه: نام



۰۲ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش پاسخی برای شما نخواهد داشت اما سوالاتی اساسی از شما میکند.
من احساس های جدیدی تجربه کردم که بسیار برام جذاب بود.
بازی ها درخشان بود.
اتمسفر از لحظه اول بشدت شما رو درگیر میکنه.
متن و کارگردانی عالی.
و خیلی خوشحالم از تجربه ی تماشای این نمایش.
این نمایش رو تو روزهای اول اجراش دیدم؛
طراحی صحنه و دکور و لباس به زیبا ترین و خلاقانه ترین حالت ممکن بود، داستان و ایده‌ی نمایش بسیار با حال و روزمون همخوانی داشت و مثل کاره قبلی‌ای ( مرگ و دوشیزه ) که من از سینا راستگو دیدم نشون دهنده دغدغه‌ این کارگردان بود؛
نکته‌ای که تو این نمایش از نظر من خیلی شدید کیفیت اجرا رو برد پایین ناهماهنگی اعضا بود طوری که توی یه صحنه دو نفر نمیتونستن هماهنگ باهم روی شونه زندانی ها بزنن و برای تماشاچی آزار دهنده بود این ناهماهنگی و بعضی اوقات زمان نمایش خیلی کش میومد طوری که ادم ناخودآگاه میرفت سمت ساعتش؛
نکته بعدی جناب کلیشه بود (( مردی با قد بلند و دارای جذبه )) که در اول نمایش نشون داده میشد که مردی ترسناک و خشن هست که حتی کارکنانش هم از او میترسیدن ومطیع امر اون بودن، ولی در ادامه نمایش رفتاری از اون میدیدیم ... دیدن ادامه » که عجیب به نظر میرسید، کلیشه ترسو و دیوانه بود ولی به صورت وحشتناکی اغراق آمیز که نمیدونم اگر برای طنز بوده این اغراق کاملا کار اشتباهی بود چون در این صورت نمیشد ترس کارکنان وحتی زندانی هارو پذیرفت.
در کل نمایش پر از ایده های جالب و خلاق بود ولی ناهماهنگ و بد ریتم و خیلی کم به مناسبات فردیش دقت و رعایت شده بود.
سمفونی متوسط خاموش
(منتشر شده در سایت هنرنت)

نمایش "سمفونی کوچک سکوت" به کارگردانی سینا راستگو سالن یک عمارت نوفل لوشاتو را به دو بخش تقسیم کرده است. بخشی که در ظاهر جبارانه به نظر میرسد و تفکر نسبی ولو ماکیاولی بر آن حاکم است و بخشی دیگر که عقیده در آن جولان میدهد و اختیار از ساکنان آن دریغ شده است. تقابل حاکمیت با یکدیگر در هر دو سو، هر گونه اراده ای را از ساکنان آن گرفته است و افعال سر زده از آنها را مقلدانه جلوه میدهد. پرده حایلی که این دو بخش را از هم جدا میسازد، فاصله دو گروه را در ظلمت کسوف خورشید (خورشید ناتمام) نسبت به هم قرار داده که نور تضعیف شده ای را به اشتراک گذاشته است. نور با سایه ها و کنتراستی که ایجاد میکند، طلوع گروهی را در گرو غروب دیگری مفروض می داند.
نمایش "سمفونی کوچک سکوت" پتانسیل این را داشت که تبدیل به "سمفونی ... دیدن ادامه » بزرگ فریاد" گردد اگر هر از گاهی دچار شعار زدگی و گل درشت‌گویی نمی گردید. دیالوگ‌هایی که از زبان کارکتر "نام" جاری میشود، بیشتر از آنکه بار عارفانه و شاعرانه و خاصیت رها‌ شدگی از تعلقات خاطر کارکتر "دختر" را داشته باشد، میخواهد مانیفست‌گو باشد. در نتیجه وسیله بودن انسان نسبت به هدف‌های معین‌شده، از جایی به بعد به شکل قراردادی با حرکات فرمیک دنباله‌رو بودن، به خورد چشم‌ها و نه گوش‌های مخاطب داده میشود.
طراحی صحنه لابیرنت گونه نمایش "سمفونی کوچک سکوت" انسان‌های مسخ شده ای را تصویر کرده است که نه مدخل آنها را مشخص میکند و نه راهی که آنها را به سمت مخرج هدایت کند. انسان‌های هدف‌گرای عقیده زده، فاعل مکانیک‌وار گفتاری میشوند که آنها را هیپنوتیزم کرده که در مارش سکوت خود، سان می بینند؛ آن هم بی نظم و بی قاعده در آشوب فکری که به آن محکوم شده اند. تک تک کارکترهای محصور در این بازی هزارتو که در واقع در آن به بازی گرفته شده اند، اخلاق را از منش سیاسی خود جدا کرده و از این منظر با رهبر ارکستر تمامیت خواه چندان تفاوتی ندارند؛ خفه شدن شخصیت "پسر بچه" توسط کارکتر "سیاه" گویای این مطلب است که درست‏پیمانى قانون چه به صورت شفاهی و چه به صورت کتبی همه چیز را فدای خود میکند.
"سمفونی کوچک سکوت" به خوبی توانسته است فضاسازی‌های مربوط به دیکتاتوری فالش‌خوان را رواج دهد و نت‌هایی را که در پس نگاه خاکستری این جماعت، چه به عنوان نوشتن طالع و چه به عنوان نواختن ساز ساطع میشود، آزاردهنده نمایان سازد. صدایی که شکنجه جسمی و ذهنی (مونیتورینگ خلوت اشخاص) را به همراه داشته است، به قدری توانمند شده که تماشاگران محکوم در کنسرتی را با خود همسو کند. البته این نمایش اکسپرسیونیستی که در ذات خود اعتراض و دادخواهی را دارد، با زایش تنش ها و فضای کابوس گونه اش تا حدودی مخاطب سالن را نیز با خود همراه میکند، اما ای کاش دچار لوپ و نقطه سر خط نمیگردید؛ چون در هر تاریکخانه ای، سرگذشت همان سرنوشت میگردد و میچرخد و ... .

https://www.honarnet.com/?p=6774
جناب راقب کیانی عزیز
چه لذتبخش است خواندن نوشتاری از جنابتان..
با نظرتان موافقم و البته زیادی پر کلمه بود، یک
همچین کاری از تایپ روی پرده دیواری استفاده
می کند خیلی به کلام نیاز نداشت...
پرده شکنجه دختر توسط افسر ارشد نمونه خوب
است... و البته یاوه گویی ... دیدن ادامه » هایی افسر در یک پرده
خوب بود ودر پرده های بعدی اضافه بود...
سپاس از نقدتان، قطعا نام شریف تان وسوسه نوشته
نقدتان است...
۳۰ دی
@محمد حسن موسوی کیانی: خواهش میکنم جناب موسوی عزیز، لطف دارید. کم سعادتی از بنده بوده، امیدوارم به زودی دیدار با جنابعالی محقق شود. پاینده باشید.
۰۵ بهمن
@ جناب راقب کیانی عزیز..
بله، باعث افتخار و خوشحالی اینجانب است قطعا..
مانا باشید و نویسا...
۰۵ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مثلث شکل گرفته از "قربانی، جلاد و قهرمان" که به چرخه ی کارپمن یا خشم معروف است، به خوبی در این نمایش به تصویر کشیده شده است.
طراحی صحنه و بعد ایجاد شده، فضا رو وهم آلودتر نشان میداد. همچنین نورپردازی و ویدیو های روی پرده بی نظیر بودند.
طراحی حرکت به گونه ایست که تمام و کمال بیننده رو مجذوب میکند، به طوریکه لحظه ی پایان نمایش، گذر زمان را حس نشده میابی.
طراحی لباس با دیتیل های بسیار، خودنمایی مینمود طوریکه در طول نمایش توجه به تک تک آنها غیر ممکن به نظر میرسید.
همه ی این عوامل در کنار موسیقی که کاملاَ طراحی شده می نمود، باعث شدند تا چالش عمیقی در بطن هر فرد شکل بگیرد که:
.
.
حقیقتاَ "انسان" بالاتر است یا "عقیده"؟
ما ، انسان ، آزادیم؟ یا فکر می کنیم که آزادیم ؟
سرنوشتِ ما چی بوده؟
اگر بمیریم با افتخار مردیم ؟
این "سرنوشتِ" ما بوده که ما رو به این جا رسونده یا "انتخابِ" ما؟
امیرمسعود فدائی، امیر مسعود، فرزاد جعفریان و ژنرال این را خواندند
پویا فلاح و پارمیدا این را دوست دارند
"انتخاب" ؟!
عجب واژه غریبیست برایم...
۲۶ دی
متاسفانه جایی برای انتخاب نیست
۲۷ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اول از همه بگم که حتما اگر وقت میکنید قبل دیدن این نمایش،نمایشنامه ی "مردگان بی کفن و دفن" که اینکار اقتباسی ازش هست رو مطالعه کنید لذت کار رو براتون دو چندان میکنه
در ادامه
نمایش بسیار خوبی بود خیلی ازش لذت بردم به شخصه
همراهش گریه کردم و خندیدم
کارگردانی خوب و حساب شده که مشخص بود برای تک تک لحظه هاش وقت گذاشته شده و فکر شده بود
بازی های خوب و هماهنگ که معلوم بود خیلی زیاد تمرین شده بود و بازیگر ها بدرستی برای هر کاراکتر انتخاب شده بود
نمایشنامه قوی و داستانی جذاب که تا آخر نمایش مخاطب رو درگیر میکرد
طراحی حرکت بسیار خوب
طراحی صحنه که واقعا من رو درگیر خودش کرده بود همینطور طراحی لباس
بازی ایلیا رو دوست داشتم فقط فکر میکنم کمی بیانش میتونست قوی تر باشه چون با بازی های دیگه ای که قبلا ازش دیده بودم میدونم که بهترازین ها بلده کارشو
و.... ... دیدن ادامه » نمیدونم دیگه چی بگم بخوام خلاصه بگم واقعا خوشحالم که وقتم رو گذاشتم برای دیدن این کار و احتمالا دوباره به دیدن کار بیام و ایندفعه با دقت بیشتری کار رو ببینم چون همزمانی بعضی قسمت هاش فوکوس روی یک چیز رو سخت میکرد و گاهی از دستم در میرفت
و اینکه با هربار زمین خوردن بازیگرا وااااقعا دلم‌ میریخت پایین و دردم میگرفت و انقد مسلط اینکارو میکردن که نشون دهنده ی تمرین بسیار زیادشون بود دست مریزاد
ممنونم از نظرتون
۲۴ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

ایلیا نصراللهی را 94 در فهرست و 95 در صوراسرافیل دیدم و نامش را به‌عنوان پدیده‌ی درخشانِ آتی تئاتر به‌خاطر سپردم
چه آن وقت که خردسال بود ، در فهرست و به ویژه در صوراسرافیل بسیار حرفه‌ای، بی اشتباه و تپق و نقصی، جاافتاده نقش بازی کرد و چه اکنون که نوجوانی‌ست که صحنه را بخوبی می شناسد و اکت و حرکاتش را سنجیده و درست گزینش و اجرا می کند، همچنان این نوید را می‌دهد که از او بعد از این اجراهایی خواهیم دید که با حضورش، لذت تضمین شده‌ای را خواهیم برد.
برایش آرزوی موفقیت روزافزون بر صحنه را دارم.

"سمفونی کوچک سکوت، تطابق امروزی قابل توجهی به ویژه در اینروزهایِ ما دارد... می توان بسیار درباره‌اش نوشت و گفتگو کرد.."

بسیار ممنونم از نظراتتون
۲۴ دی
جناب راستگو اجرای شما درخور توجه و احترام ست.. به ویژه کارگردانی بارز و برجستگی های مشهودی دارد..
سپاس از توجه و حضورتون.. امیدوارم شما و گروه تون موفق باشید
۳۰ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[دست عقیده بر سر انسان معاصر تا جایی پیش می رود که به حذفش از زندگی و ورودش را به پرتگاه نیستی میسر سازد...]

آنچه که از خوانش نمایشنامه "مرده های بی کفن و دفن" سارتر بر من حاصل شد کانسپتیست از عقیده و آرمان مقدم بر انسان، و آنچه که در این اجرا شاهد بودم فقط دستاویزی ماکت وار از آن تِم است که در فضای شعاری فریاد می شود؛ و دراماتوژی بر اساس حرف روز زدن پتکیست که بدنه اثر را می شکند و به بیراهه می برد.
اثری مبتنی بر فرم و تکنیک که محتوا گویی آهن پاره ایست که بر بدنه اثر می چسبد.

سیمون دوبووار نویسنده فرانسوی در خاطراتش می نویسد: او(سارتر) چهار سال به شکنجه فکر کرده بود و در این بین به رابطه قربانی و شکنجه گر پرداخت و حین به صحنه بردن اثرش با اجتناب دو تماشاخانه معتبر فرانسه و مدیرانش مواجهه شد ولی دست آخر سیمون بریو مدیر اداره تئاتر آنتوان آن را برای اجرا پذیرفت و در شب اول اجرا حین شکنجه نقش های اصلی ، شخصیت های بورژازی و طبقه مرفه ی چون استور پاسور نمایشنامه نویس و آرون روزنامه نگار، سالن را حین اجرا ترک کردند و همهمه ها به راه افتاد تا جایی که سارتر را دچار اضطرابی شدید کرد، منتقدین بورژازی او را ملامت کردند و می گفتند که او بر کینه ای دیرینه دامن می زند و کمونیستها نیز دلخور از آنکه بازیگران قربانی را مظهر بزدلی و لو دهندگی قرار داده است ازاینرو توسط ارنبورگ نویسنده روسی به نحو زننده ای مورد عتاب قرار گرفت.
در نمایشی که در نوفل لوشاتو توسط سینا راستگو بر صحنه رفت دستکمش شاهد وام دار بودن بازی ها از آن فضای خشن بودم و تئاتری فیزیکال که بدنها را شاهدی بر مدعای سارتر دیدم.

تکنیک ویدئو پروجکشن و وال اسکرین عریض با دقت و طبیعی بود و بهره مندی از تایپ متن و نماهای بازیگران بر دیواره نمایش بر حواس مخاطب تشدید می گذاشت تا بیشتر دقت کند البته کارکرد دوربین های ٦ جهته کمی از تأثر اکتها و تمرکز می کاست و در دل فرایند تولید حس نمی نشست اما در بخش ایده های اجرایی نواختن پیانو و یا رهبری شکنجه گر بر اساس تم هدایت ارکستر و مواردی از این دست بر اساس مطرح شدن نواختن سمفونی کوچک و سپس سمفونی بزرگ سکوت چاشنی هایی بود که شروعش پرطمطراق ولی در ادامه از جذابیتش کاسته شد.

طراحی صحنه و جدا کردن فضاهای بازداشتگاه و اتاق اعتراف با دیوار شیشه ای حائل که با نور و گاهی با ویدئو جدا میشد برجسته بود و بر تولید قاب هایی اکسپرسیونیسمی تلاش می کرد و در نورپردازی از تکنیکهای سینمایی نوآر بهره میجست، هرچه که بود برایندش در حوزه تجربی جالب و تأثیر گذار بود.

قراردادهای حرکتی بر اساس تکنیک های نور قرمز رنگ و میزانسن های بخش بازداشتگاه به بازی مار و پله ای می مانست که عمقش با نورهای سفید کف در القا و بعددهی و کج صحنه بر اساس تعادل و یا عدم آن قوانینی وضع می کرد تا الگویی برای سیر فرم و تحول شخصیت ها باشد؛ هرچه در آن قسمت جذابیت و استحکامی برای نمایش می ساخت در قسمت آوانسن و بخش اتاق اعتراف شلخته و بی قاعده می ماند و مسیر چینشی ایده ها را قطع می کرد.اگرچه که جورش را موزیک و افکتهای تولید شده صوتی پر می کردند و شکاف موجود تا حدی نزدیک به نرمال جمع میشد؛

بازی ها نیازمند هماهنگی و هارمونی بیشتری به جهت خلق فرمی شناور و البته مبتنی بر فیزیک بدنی است تا خشونت مشمئز کننده را آنچه که سارتر نیز بر آن تأکید داشته پوشش دهد.
طراحی ... دیدن ادامه » لباس ها به اثر هویت و جلایی واحد می داد و گریم هم به نسبت خلق فضایی آوانگارد قابل پذیرش بود.
از گروه محترم اجرایی و کارگردان جوان و فرهیخته و مدیریت محترم سالن نوفل لوشاتو کمال تشکر را دارم و امیدوارم از شدت تعطیلی ها کاسته شود تا این عزیزان که زحمت فراوان کشیده اند کمتر دچار آسیب شوند و بیشتر اجرا بروند البته با حمایت مخاطبین محترم و قشر تئاتربین جامعه.
چرا کسانی که دستور می دهند هیچوقت در عواقب دستوراتشان سهیم نیستند...

_________

این نمایش این روزها واقعا موضوعیت داره...
خطاب به گروه اجرایی: شیطونا، از کجا می دونستید؟
سمفونی کوچک انزجار!
این نام مناسب تری بود.
بازی ها زجر آور، دیالوگ ها زجرآور، زمان بندی، گریم ها، لباس ها همه زجرآور
آقای راستگو بازیگران رو مصرف کردید. دم بازیگرا گرم ولی آقای کارگردان، آیا واقعا لازم بود اینطور بازیگران رو به زمین و زمان بکوبید؟
هر بار صدای کوبیده شدن استخوان های عزیزانم به زمین رو شنیدم، در دلم نفرینت کردم. با خودم گفتم مردک! اینها آدمند! جوانند! هر کدوم از این ضریه ها ممکنه تا آخر عمر باهاشون بمونه. اصلا بازیگرا چرا قبول کردند! نفرین بر تو...

اما چه خوب زشتیمان را نشان دادی!
چه عالی لمس کردم آنچه خواستی بگویی!
نه، نمی شد! راه دیگری نداشت که تا عمق جانم این زشتی ها رو احساس کنم.

بازیگران عزیز، عالی بودید. دست مریزاد
آقای راستگو، حرفایی که در دل زدم رو پس نمی گیرم ولی دست مریزاد

سمفونی کوچک انزجار...

چرا کسانی که دستور می دهند هیچوقت در عواقب دستوراتشان سهیم نیستند...
خرید بلیت این نمایش، به کارگردانی سینا راستگو و با بازی علی بنایی، زهرا بهروزمنش، امیر شاه علی، باران فرد و ... فردا (یکشنبه) ساعت ۱۲ آغاز خواهد شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید