تیوال نمایش زن ها بوی سرب می دهند!
S3 : 17:13:01
  ۲۰ مرداد تا ۰۱ شهریور ۱۳۹۲
  ۱۷:۰۰
  ۵۰ دقیقه
 بها: ۷,۰۰۰ تومان

: محمد امین چیت گران
: ندا مقصودی

: حمیدرضا آذرنگ
: رکسانا قهقرایی
: مهدی آشنا
: محمد محمودی
: مجید خاقانی
: حمید حیدر‍پور
: رکسانا قهقرایی


+ تلفن رزرو بلیت: ۰۹۳۹۵۶۰۱۰۱۷

جنگ بود. صدای خمپاره و توپ و تفنگ از هر سو شنیده می شد. جنگ را دوست نمی داشت. منتظر کسی بود که رفته. که شاید هیچ گاه برنگردد. می خواست صدای کسی را بشنود که لحن اش بوی سرب نمی دهد. میان هجوم صداهایی که گوش هایش را به سخره گرفته بود، احساسش را جایی جا گذاشت. لا به لای آدم های بی خبری که درک شان نمی کرد. منتظر بر سر راهی نشست که هیچ عابری از آن رد نمی شد.

لیلا پشت به همه حادثه ها، چشم انتظار حادثه ای بود که خودش هم وقوع آن را بعید می دانست. لحظه ای که رفتن مساوی نیامدن است. لحظه ای که چند سال طول می کشد. لیلا تمام زنانگی اش را در لکنت شعر تعریف کرد. برای صدای آشنایی که او را خطاب قرار می داد، گریست. لیلا منتظر بود. لیلا، یگانه شخصیت نمایش "زن ها بوی سرب می دهند!" نه که یک زن بلکه نماینده زنانی است که یادشان رفته جنگ، جنگ است. خراب می کند. می سوزاند.

لیلا مساوی زنانی است که نبودن عزیزانشان را با صلح معامله می کنند. آن ها را به بودن پیشکش می کنند. لیلا همان زنی است که شاید شبیه همین همسایه مان باشد. شاید شبیه مادرمان که وقتی خاطرات کودکی اش را برایمان تعریف می کند، می خندد اما آه می کشد. نه اصلا چرا مثال بزنیم؟! لیلا خودش است. می خواستم خودش هم باشد. خودش را تعریف کند. کودکی اش را...عاشقانه اش را اعتراف کند.

نمی خواهم از جنگ بگوید و نمی گوید. جنگ تنها جغرافیایی است که انتظار را به معنای واقعی خود نزدیک تر می کند. بلکه هم آن را محقق ...

گزارش تصویری تیوال از زن ها بوی سرب می دهند! / عکاس: مهدی آشنا

... دیدن همه عکس ها »

آواهای وابسته

مکان

تقاطع خیابان انقلاب و ولی‌عصر، مجموعه فرهنگی و هنری تئاترشهر
تلفن:  ۶۶۴۶۰۵۹۲-۴


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
سلام

سلام کردن در اول این نوشته شاید برایم آسان ترین کاری بود که بعد از گذشت سه روز می توانستم انجام دهم .
سه روز صبر کردم که شاید آتشفشان احساساتم کمی فروکش کند و بعدش سعی کنم بنویسم .
"زن ها بوی سرب می دهند!" تمام شد . مانند همه نمایش ها . این نوشته تشکر و سپاسی است از همه دوستان و عزیزانی که همراهی ام کردند . باعث شدند من حرفم را بزنم ، دغدغه ام را بگویم . سپاس از همه آن هایی که از سر لطف و خیرخواهی نقد نوشتند و در طول مدت اجرا ، هر شب یکی از کارهایم این بود که نقدها را بخوانم و یاد بگیرم .
سپاس از ندا مقصودی که با تمام بزرگواری اش به خامی و بی تجربگی من اعتماد کرد .
سپاس از حمیدرضا آذرنگ که او بود تئاتر را برایم جذاب کرد و باعث شد وحشیانه تئاتر ببینم و عاشقش بشوم . سال ٨٦ اولین نمایشی که دیدم ، "خیال روی خطوط موازی" او بود و افتخارم این بود و هست که در اولین ... دیدن ادامه » کارم شاهد حضور این بزرگ مرد بودم .
سپاس از مهدی آشنا ، محمد محمودی ، حمید حیدرپور ، مجید خاقانی ، رکسانا قهقرایی که با همه نواقص کنارم ایستادند .
تشکر و سپاس کوچکترین کاری است که می توانم در قبال همه لطف ها و اخم های همگی شما که باعث شکلگیری گوشه ای از زندگی ام بودید ، انجام دهم .

والسلام !

نویسنده و کارگردان نمایش
سلاماقای چیت گران عزیزمن ازدیدن نمایشتون واقعن لذت بردم .به امیدنمایشهای دیگه تون هستم
۲۳ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از همه ی شما دوستانی که این نمایش رو دیدید و صادقانه نظر دادید ممنونم .. ندا
اولین بار بود که اومدم و با دقت همه ی نظراتتون رو خوندم و واقعا خوشحال شدم و کلی انرژی گرفتم که امروز آخرین اجرام رو با کلی خاطره ی خوب تمام کنم .. ممنون
۰۱ شهریور ۱۳۹۲
ندای عزیز از اینکه به نظرات توجه میکنید سپاس ، برای شما روزهایی در اوج رو آرزو میکنم چرا که شایستگی اش رو دارین به واقع :)
۰۱ شهریور ۱۳۹۲
تشکر از بازی خوب و باورپذیر و اثرگذار شما و توجهی که به نظرات مخاطبان دارید.....
۰۲ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش رو پنجشنبه تماشا کردم.

به اعتقاد من آقای چیت گران در نمایش نامه به شرح وقایع بسنده کردن و اثری از هدف یا پیامی معین برای انتقال استنباط نمی شد.

در کارگردانی صحنه بندی به طرز ظالمانه ای ضعیف و سطحی بود. فضاسازی یکی از ضعف های مهم این نمایش بود. به نظر من محل نمایش (کافه چهارسو) و نبود طراحی صحنه برای نمایشی با سبک جنگی باورناپذیر و دوگانگی آفرین (paradoxical) بود. در چینش صندلی ها و میزهای محل استقرار تماشاگران به دامنه دید توجه نشده بود و بخش هایی از نمایش (بسته به محل استقرار) در نقطه کور قرار داشتن. جای بسی تأسف است که از موسیقی و نورپردازی غفلت شده بود که می تونستن در فضاسازی کمک شایانی بکنن.

خانم مقصودی با بازی باورپذیر، پخته و پرتلاش و ارتباط مسلط با تماشاگران به تنهایی کاستی های بسیار این نمایش رو پوشش دادن و این نمایش رو به سطح قابل ... دیدن ادامه » تحمل و حتی قابل قبول ارتقاء دادن.
جناب مصوری
ممنون از تقد و نظرتان
۲۶ مرداد ۱۳۹۲
سرکار خانم قهقرایی،

پیگیری نزدیک و مستمر بازخورد تماشاگران و احترام به عقاید آن ها توسط سرکار عالی قابل تقدیره.
۲۷ مرداد ۱۳۹۲
با سپاس از خانم قهقرایی که قطعاً نظرات منتشر شده در این سایت را به اطلاع کارگردان محترم می رسانندو با امید به اینکه روزی این احترام به مخاطب و شنیدن آرائ و نظرات همه مخاطبین، چه مثبت و چه منفی، در سرلوحه کار همه هنرمندان عزیز قرار بگیره.
۲۷ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زخمِ جبر و ستارگان بی دنباله
زخمِ فرزندِ لیلا
شب نتوانستم درست و حسابی بخوابم و صبح ، با هزار نوع درد بیدار شدم.در آینه نگاهی به مُرده ی متحرک انداختم و شانزده ساعتِ عبثِ دیگر را که با یه قرص شروع و با سیگار لبه پنجره تمام می شد را آغاز کردم. در لیوانِ پر از آب داغی ، کیسه ای انداختم و آب بی رنگ ، آهسته آهسته رنگ قرمز را به خود گرفت ، در تمام مولکول هایش نفوذ کرد و یک دست شد. سری به تیوال زدم و داشتم در سایت پرسه می زدم که چشمانم شکاری کرد و دید که یکی از دوستان دعوت نامه ای را برای تئاتر «زن ها بوی سرب می دهند» در سایت به اشتراک گذاشته . از اسمِ نمایش خوشم آمد و لایکش کردم.طبق یک عادت همیشگی داستان نمایش را خواستم حدس بزنم و با خود گفتم که این نمایش درباره چه چیز می تواند باشد؟ واژه زن و سرب در لا به لای مخزن دانشِ اجتماعیم چرخید و در اثر امتزاج با عقده ... دیدن ادامه » هایم ، ترکیبِ دم دستی و به تازگی مُد شده ی زنانِ آهن پرست به ذهنم رسید.بر خلافِ قسمتی از ذهنم که هشدار به کلیشه ای بودنِ این ایده می داد ؛ قسمت دیگر مشتاقانه داشت چهار نعل می تاخت و داستان سرایی می کرد.
لابد نمایشی ست درباره زن هایی که تجمل پرستند و اصولا مرد را کسی می دانند که صبح تا شب برای آن ها سگ دو بزند و شب با یک لبخند مصنوعی روی لب و نایلون های میوه در دست ، تلو تلو خوران به خانه بیاید. کنار آن ها بنشیند و وانمود می کند که به چرند بافی های زنانه شان گوش می دهد. در نهایت همان مرد پس از چند سال از خودش و زندگیش و زنش متنفر می شود. نقشه می ریزد و بمب ساعتی را به خودش می بندد و طی یک عملیات انتحاری زن و خانه و خودش را به ورطه ویرانی و نابودی می کشاند.نمایشی تراژیک با مضمونِ نابودی خانواده در روزمرگی که...............
زخمِ قرن
نمایش تمام شد ، لیلا چادر سیاهش را بر رویش انداخته ، صدای اندوهگین آرشه ی مَنینِن در کافه می چرخد و ناگهان به قلب من می رسد و تیر می کشد. تیر در مویرگ و شاهرگ های بدنم جاری و به مغزم می رسد و منفجر می شود و هر تکه ام بر روی یک دهه از این قرن می افتد. تکه ای بر نسل کشی ارامنه ، تکه ای بر مرگِ نه میلیون اکراینی بر اثر گرسنگی ، تکه ای بر صورت های تو رفته ی دو میلیون انسان در لنینگراد و دفترچه خاطرات تانیای یازده ساله ، تکه ای بر حمله دهشتناکِ اتمی به هیروشیما ، تکه ای بر کشتار مسلمانانِ صرب و میانمار ، تکه ای بر بمباران شیمیاییِ‌ حلبچه و سردشت ، تکه ای بر اعطای جایزه صلح نوبل به نماینده جنگ در دنیا و امروز تکه ای بر زخم های لیلا که خود یک قرن نیاز دارد تا التیام یابد. از سالن خارج شدم.به آسمان نگاهی انداختم ، به دنبال ستاره دنباله داری بودم ، تا چشمانم را ببندم و آرزو کنم که که قرن ها پیش به دنیا می آمدم اما هنوز شب نشده بود.
جبر
الان به خودتان می گویید که این سیاه نمایی ها به چه در می خورد ، شاید هم می گویید این حرف ها اساسن چه ربطی به این نمایش دارد. و یا اصلن برایتان مهم نیست ، چیزی نمی گویید. ولی حال که ستاره ی دنباله داری نیست و آسمان پر شده از ستارگان بی دنباله ، بگذارید بگویم که ما تا چشمانمان را باز کردیم ، دیدیم ، پدر و مادرمان خره خره ی همدیگر را دارند می جوند.سرب داغ را در پاچه هایشان ریختند و با بچه ای چند ماهه لنگان لنگان از غرب جنگ زده و آواره ، به تهران مهاجرت می کنند. تا آنجایی که یادمان مانده ، وقتی بچه بودیم ، همش جنگ بود و فقر و کوپن و موشک باران و صدای آژیر و زمستان 66 و خون و ویرانی و سرود و یقه اسکی و خاک و دود و قتل های زنجیره ای.نوجوان هم که شدیم ، دل خوش به پوسترهایی شدیم که از چه و سیگار برگش ، از جان لنون و یوکویش به دیوارِ اتاق هایمان زدیم و با "قهرمان طبقه کارگر" روی "تخت صلح" عشق بازی کردیم. شب ها هم مسحورِ زخمه های گیتار گیلمور می شدیم ، شعرهای ضد میلیتاریسم و فحش های واترز به سیاست های تاچر را گوش می دادیم و با پارتیتورهایشان نخ پشت نخ سیگاری می کشیدیم. دوره جوانی هم بدبختانه سوء نیت سارتری در دامنمان افتاد و به جاده خاکی زدیم و پیمان خاکسار دیوانه دلمان را با خود برد. بعدش افسردگی و بوکوفسکی و بطالت و جنون و کندی تول و آنارشیسم و فایت کلاب خوانی در تهران.
در یک جبر تاریخی ، همینطور می شویم ، می شویم ، می شویم و می شویم. در نهایت اگر شانس چشمکی به ما زند ، پیری و سستی به سراغمان می آید و روی یک صندلی چوبی متحرک با سگ و یا گربه ای در دست ؛ ایست قلبی به سراغمان می آید و می میریم.


1. دستمریزاد رفیق.

2. تلخی برادر من، تلخ، مثل یک قهوه بی شیر و شکر. همانقدر هم لذت بخش و دوستداشتنی، و همانقدر هم داغ و تازه کننده البته.

* در خصوص پاره اول: داستانکی دارد حضرت ماکس فریش با نام "داستان ایزیدور"، خواندن دارد، به همین سوی چراغ خواندن دارد.

* در باب پاره دوم: حالا حرفی نمی‌آید. فقط قبطه می‌خورم به حس‌ات (یا شاید هم حسادت می‌کنم؟).

* درباره پاره سوم: روراست، زندگی ما را روایت کردی یا سرگذشت خودت را؟ انگار که قصه زندگی ما دهه 60ها با لنون عجین شده است و گیلمور و واترز، و ایضا" با کامو و کافکا و سارتر. انگار مسیر زندگی ما همه از تونلی یکسان می‌گذشت که همچون تونل وحشت در شادی‌های کودکانه‌مان ناچار و پراضطراب می‌گذشتیم از آن و در هر لحظه از مسیرِ تونل کسی از جایی سر بر می‌آورد و نهیبمان می‌زد و تکانمان می‌داد و می‌ترساند و می‌رقصاند و می‌جوشاند و می‌ماند و می‌ماند. و ما هم-همچنان سوار در مسیر-هی می‌رفتیم و می‌رفتیم بدون اینکه فراموش کنیم یا پشت سر بگذاریم، تونل تمام شده بود ولی این قطار انگار سر ایستادن نداشت. هنوز و همچنان در مسیری دایره‌وار دودکشان می‌رفت و ما هم مسافری بی‌وطن بودیم گویا، محتوم به سفری مدام و طی طریق تونل‌هایی کهنه و فروریخته، گیرم این‌بار باهمسفرانی دگر و نهیب‌زنندگانی دگر. مقصد کجاست؟ شاید همان صندلی متحرک چوبی...قرار گرفته یا بی‌قرار، و رفتن و آمدن، رفتن و آمدن، تا این‌بار ایستادن و خفتن شاید در محفظی کوچک، ساخته بر قامتمان... بازی بی‌رحم حادثه را باش رفیق: این‌بار هم انگار چوبی...

* ... دیدن ادامه » همینجور من باب خود-مهم-پنداری: پیمان خاکسار را بابت مثله کردن "عامه پسند" نخواهم بخشید. هرچقدر هم که تقصیر بر گردن تیغ سانسور و هرقدر هم که کارش در معرفی بوکوفسکی درخور ستایش و تقدیر.

3. دوست دارم بنویسم اینجا که چقدر لذت بردم از خواندنت. بی تعارف.

4. باش. به همین سادگی.
۲۵ مرداد ۱۳۹۲
دوست عزیز ممنون از نقد و نظرتان
۲۶ مرداد ۱۳۹۲
خانم نجاتی به راستی که لطف شما گردن آویز ماست.
خانم قهقرایی خواهش می کنم.
۲۶ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام .می خوام یک شنبه هفته ی آینده برم کار رو ببینم.به رزرو تلفنیش اطمینانی هست ؟ یا مثلا اگه نیم ساعت زودتر اونجا باشم بلیت گیر میاد ؟ دوستان اگه میشه لطفا راهنمایی کنید :)
رکسانا قهقرایی این را دوست دارد
هم می تونید رزرو تلفنی انجام بدید و هم از گیشه تهیه کنید
۲۱ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از فردا اجرای مجدد ما شروع میشه.
با شیوه اجرایی جدید ...

لازم به ذکر هست که در طول مدت اجرا ، از روزهای یکشنبه تا چهارشنبه برای تمامی دانشجویان عزیز بلیط نیم بها عرضه می گردد

منتظر حضورتان هستیم
باسلام.چرا امکان خرید بلیت اینترنتی از سایت تئاتر شهر برای این نمایش نیست؟
۲۰ مرداد ۱۳۹۲
مهسای عزیز، من به همراه دوستان رفتم.دوستم اقدام به رزور تلفنی کرده بود در نتیجه با نیمساعت جلوتر از شروع نمایش موفق به دریافت بلیط شدیم.طبق فرمایش خانم قهقرایی ، فروش اینترنتی در سایت تئاتر نت آغاز شده.
۲۶ مرداد ۱۳۹۲
ممنون از راهنماییت بیتای عزیزم
۲۶ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجرای مجدد نمایش "زن ها بوی سرب می دهند!"
از یکشنبه ، ٢٠ مرداد

منتظرتان هستیم
این نمایش در آخرین شب اجرا (البته بصورت موقت- امیدوارم)، با قدردانی ویژه از مادربزرگ گرامی محمد امین چیت گران، کارگردان جوان زن ها بوی سرب می دهند!، به حمیدرضا آذرنگ تقدیم شد.
خواب دزده. عمر آدمارو می دزده.



------------------------------------------------
(این دیالوگ خوب بصورت ناخودآگاه منو یاد این بیت از حافظ انداخت:
به هرزه، بی می و معشوق، عمر می‌گذرد
بطالتم بس! از امروز کار خواهم کرد.)
بنابر دلایلی که مقصرش خودمم، صلاحیت نظر دادن در مورد این تئاتر رو در خودم نمیبینم. بنابراین بسیار امیدوارم بعد از رمضان هم این نمایش اجرا بره تا مجددا به تماشاش برم و صلاحیت نوشتن نظرم رو پیدا کنم.
۲۰ تیر ۱۳۹۲
بهرنگ 1دونه ای!:);)
۲۰ تیر ۱۳۹۲
ارادت علیرضا جان!
۲۰ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دوستان زیادی این نمایشو دیدن و در موردش نوشتن...
من فقط بگم که نگاه نافذ لیلا و چشمان تر و لرزیدن صورتش هنوز جلوی چشم هامه. و این یعنی که چقدر عمیق و با حس بازی میکرد و چقدر خوب مفاهیم مورد نظر نویسنده رو به ظرافت اجرا کرد، مفاهیمی مثل بیم و امید و انتظار و غم و عشق و تنهایی و اضطراب رو.

این نمایشو دوست داشتم، از وقتی اسمشو شنیدم دوست داشتم زودتر ببینمش. پیش خودم میگفتم مردها بوی سرب میدهند نه زنها ! زنها بوی صلح میدهند! الانم که نمایشو دیدم فکر میکنم منظور نویسنده همین بوده! شخصن داستانهایی که به حواشی جنگ می پردازه و از نگاه زن روایت میشه رو خیلی دوست دارم. حواشی ای که از متن قوی تر و تاثیر گذارتر هستن اگه خوب روایت بشن. که در زنها بوی سرب می دهند این اتفاق می افته.

دیشب آخرین اجرای این نمایش (پایان موقت البته) بود. دوست دارم در اجرای دوبار نور فقط ... دیدن ادامه » روی بازیگر بیفته، و تماشاچی ها در سایه باشن. اینجوری تاثیر کار دوچندان میشه. امیدوارم توی کافه چهارسو این امکان پذیر باشه!

و به امید موفقیتهای بعدی آقای چیتگران عزیز :)


شما ... تا حالا کسی رو کشتی؟
تا حالا کسی سر لوله تفنگ رو روی پیشونی شما گذاشته؟
یا شما... تفنگ رو... روی پیشونی کسی گذاشتی؟...

تا حالا شده فکر کنی زنها ...کجای جنگ بودن؟ جز خون و خونریزیو ..مرگ و قطع شدن دست و پا ..چیزه دیگه ای دیده بودی؟ میدونی انتظار.. درد داره؟ اصلاً تا حالا شده منتظره کسی باشی که برگرده؟ ولی بدونی دیگه بر نمیگرده؟ بدونی امروز چند شنبه است...ساعت چنده..ولی نخوای قبول کنی زمان گذشته؟ یا مثلا تا حالا شده ترس رو حس کنی ... بدونی تنهایی...ولی صاف صاف را بری بگی نه من قوی ام؟!...

من تا حالا دقت نکرده بودم زنها بوی سرب میدند...
حالا میتونم بگم زنها بوی سرب میدن...لیلایی رو میبینم که ناخواسته تو فضای جنگه... دوست داره لیلا باشه.. زن باشه..ولی جبر یه چیزه دیگه میگه...میگه باید عزیزتو بفرستی بره...بره یه جایی که معلوم نیست برمیگرده یا نه...

آره زنها بوی ... دیدن ادامه » سرب میدند...
متن قصه شما رو حتماً میکِشه...فلاش بکای توی کارو دوست داشتم... فراز و فرودارو...لهجه خرمشهریه لیلارو..اونجا که یهو تهرانی میشه...بدون لهجه حرف میزنه!!! شما قطعاً خسته نمیشی وقتی داری قصه لیلارو میشنوی...لیلا رو دوست داشتم..اجراشو..ترس و انتظار و وحشت و غمو تو چشاش دیدم..باهاش همراه شدم..خندیدم..خندۀ بغض دار.. گریه کردم..درد کشیدم...وقتی از سالن اومدم بیرون به لیلا فکر میکردم ..به لیلاهایی که همونجا موندن..به لیلاهایی که تو زمان گیر کردن..دارن درد میکشن...
آخر کار با صدای آذرنگ عزیز تموم میشه..(کسی که باعث شد من وحشیانه تئاتر بببینم!! ) پایانی که بیشتر ترس و انتظارو تو ذهن من حک کرد...

شاید یه کم دیر باشه..امروز آخرین اجرای زنها بوی سرب میدهندِ...اگه دوس دارین لیلا رو از نزدیک ببینین ..اجرای آخرو از دست ندین...شاید فردا جنگ شد..من و تو ام شدیم لیلا...کی میدونه...؟!
شاید فردا جنگ شد.. من و تو ام شدیم لیلا ... کی میدونه...؟!
هیچ چیز بیشتری ندارم بگم! راجب این کار چند بار نظر دادم! نمایش رو 2 بار دیدم و اگه میشد روز پایانیش حتما میومدم چون احساس می کنم امروز اشک لیلا و لیلاها در خواهد امد!
و فضا فضایی خاصی خواهد بود!
۱۸ تیر ۱۳۹۲
زیبا بود خانم ارسطو...همنشینی آواها و موسیقی جاری توی نام لیلا همیشه برای من حسی از سنگینی است و وقار...و چه به قامت نمایش نشسته این اسم
۱۸ تیر ۱۳۹۲
@رعنا جان باشه حالا که تو گفتی چشم :)
۱۹ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش "زن ها بوی سرب می دهند!" تا سه شنبه ١٨ تیرماه تمدید شد !
نمایش بعد از ماه رمضان اجرایش را از سر می گیرد . . .
نمایش، "زن ها بوی سرب می دهند!" در هشتمین اجرای خود، میزبان تعدادی از بازیگران تئاتر، تلویزیون و سینما بود. خسرو شهراز، اصغر همت، بهروز شعیبی، علی سرابی، لیندا کیانی، افروز فروزنده و نوید محمدزاده در اجرای ویژه این نمایش که به هنرمندان، خبرنگاران، عکاسان و اصحاب رسانه اختصاص یافت، تماشاگر "زن ها بوی سرب می دهند!" بودند.
روح الله جعفری، سیروس همتی، مرضیه صدرایی، هاله مشتاقی نیا، امید سهرابی، امیررضا طلاچیان و برخی دیگر از هنرمندان نیز در روزهای گذشته این اثر نمایشی را تماشا کردند.


http://www.yjc.ir/fa/news/4443667/%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86
بسیار عالی!
انصافا فکر نمی کردم این قدر خوب باشه!!! بازی ندا مقصودی هم خیلی خوب بود.

معمولا نمایش های مونولوگی به خاطر یکنواختی متن و بازیِ باریگر تماشاگر کمتری رو جذب میکنند مگه اینکه بازیگرش معروف باشه.

نمایش مونولوگ مخاطبش کمه و چون تماشاگر باید فقط به یه نفر گوش بده متن باید طوری باشه که حوصله تماشاگر سر نره مثله برداشتن دیوار چهارم، یا عوض کردن فضای متن از شادی به غم، از ترس به آرامش، عشق و نفرت... که این توی "زن ها بوی سرب می دهند!" خیلی خوب رعایت شده بود.

اینکه بازیگر با تماشاگر حرف میزد و منتظر جواب آن ها بود خیلی بود چون به تماشاگر یه تلنگری میزد. اما به نظرم جالب تر میشد که اگه جواب های تماشاگر در روند ادامه خط داستان و فضای کلی نمایش تأثیر گذار بود. یعنی مثلا حتی میشد دو جور پایان برای داستان نمایش داشته باشیم!

نکته دیگه هم این که به ... دیدن ادامه » نظرم اگر نور در جایگاه تماشاگران کم و تمرکز آن بروی بازیگر می بود فضای بهتری برای نمایش ایجاد میکرد. البته نمیدونم در کافه چهاهرسو این امکان وجود داره یا نه.

در آخر به تمامی عوامل مخصوصا کارگردان که کار اولش هم بود تبریک میگم و اینکه "زن ها بوی سرب می دهند!" واقعا ارزش یکبار دیدن را دارد چون یک مونولوگ دلپذیر و خوبیه که اصلا خسته کننده نیست.
جناب ولی از اینکه نظر و نقدتان را با ما در میان گذاشتید ممنونیم
۰۹ تیر ۱۳۹۲
ممنون و خسته نباشید به شما و محمد امین عزیز! :)
۰۹ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان !

قصد داشتم تا انتهای نمایش سکوت کنم و از دور شاهد نقدهایتان باشم تا خدای ناکرده این تصور پیش نیاید که خودم را به نظرات دوستان می چسبانم .
اما وقتی نقدهایتان را خواندم یا هر روز چهره شمایی را می بینم که بعد از انتهای کار با لبخند یا اخم هایتان به من اعتماد به نفس می دهید ٬ نتوانستم قدردان این همه محبت و لطف همه شماهایی که چند سالی است می شناسمتان نباشم .

همین بس که دست بوس همه شماهایی هستم که می آیید و می بینید و نه به من ٬ بلکه به تئاتر این مملکت جان می دهید . . .


محمد امین چیت گران
نویسنده و کارگردان نمایش زن ها بوی سرب می دهند !
درود بر شما محمد امین خانِ چیت گران

آقا ما نمایشِ شمارو دوست داشتیم و صادقانه نظرمونو گفتیم فقط.
با آرزوی موفقیت شما هم در این اجرا و هم در اجراهای آینده تان. موفق باشین
۰۶ تیر ۱۳۹۲
موفق باشین همیشه.
۰۶ تیر ۱۳۹۲
به امید موفقیت هر چه بیشتر
۰۶ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی از آنچه که باید گفته می شد توسط دیگر دوستان گفته شد، ولی مایلم به نکاتی دیگر نیز اشاره کنم:

این گونه نظرم را مطرح می کنم که اخیراً سعی می کنم بسیار به اجزای مختلف یک نمایش دقت بیش تری کنم، متن و کارگردانی در قالب بازی بازیگران و ترکیب این عوامل وحدت یافته با طراحی صحنه و لباس به طور ویژه، که به نظرم به فضاسازی موفق یا نا موفق حال و هوای داستان و نمایش در ذهن تماشاگر منجر می گردد.
با تماشای این نمایش این موضوع تا حد بالایی برایم آشکار گردید که می توان در کافه تریای چهارسوی تئاتر شهر (که محدودیت های زیادی برای ایجاد حال و هوای نمایش مخصوصاً این نمایش به همراه دارد، گرچه برای این نمایش محیطی بهترین انتخاب به نظر می رسد) نشست و لیوان های ردیف شده و منظم کنار هم نشسته ی روی میز کافه را دید ولی همزمان آواره گی (یا آوارگی) و درماندگی لیلا را نیز باور ... دیدن ادامه » کرد و با او همراه شد و آجرهای از هم گسیخته ی خانه های ویران شده را تجسم کرد و بالعکس می توان در سالن اجرایی حضور داشت که قابلیت های فضاسازی آزادانه تری دارد، ولی به دلیل بی توجهی گروه نمایش نمی توان با فضا و حال و هوای نمایش ارتباط برقرار کرد و با نمایش همراه گردید. (البته باید بگویم که انتخاب بستر جنگ را به دلیل آشنایی ذهن تماشاگر، استفاده ی هوشمندانه ای برای این نمایش محیطی و بیان روایتی عاشقانه و دور زدن محدودیت های موجود می دانم و نه سوء استفاده)
خلاصه بگویم، من در این اجرا هوشمندی کارگردان (والبته نویسنده) خیلی جوان نمایش (فارغ از شناخت کمی که از او دارم و دوست همتیوالی نازنینمان است) را به عنوان یک تماشاگر تقریباً تازه کار حس کردم و انتخاب بستر جنگ را برای به تصویر کشیدن انتظار لیلا و هم چنین طراحی صحنه و لباس خوب و مناسب (استفاده به جا از لباس جنگی و کوله پشتی و کلاه و البته ضبط صوت) و البته استفاده ی خلاقانه از سیگار را با تفاوت قائل شدن در بازی لیلا در دو صحنه ی مختلف را تحسین نموده و ارج می نهم و به او تبریک می گویم.
به نظرم کارگردان به خوبی می دانسته چه نوشته، می دانسته چه می خواهد و به خوبی از بازیگرش بازی گرفته و انصافاً باید گفت که خانم ندا مقصودی هم به زیبایی لیلا را برایمان موجودیت بخشیده است و همچنین از حضور غیر قابل انکار حمیدرضا آذرنگ هم نمی توان غافل شد که پایانی حساب شده را برای این نمایش رقم می زند.
شاید در این نمایش کاستی هایی هم وجود داشته باشد، ولی تماشایش حداقل در من حس خوبی ایجاد کرد.
و ممنون که خوندین.
جای من خالی!;)
۰۵ تیر ۱۳۹۲
جناب خورشیدی از نقد و نظر شما سپاسگزاریم
۰۵ تیر ۱۳۹۲
@ رکسانا قهقهرایی: ممنون از شما و گروه خوبتون و زحماتتون. موفق باشین
۰۶ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بوی باروت ، عطر سرب

و این بار زنانگی جنگ ! مونولوگی که خسته کننده نبود و می شد با آن همراه شد و از بازی مسلط خانم مقصودی لذت برد و صد البته لذت بخش تر از آن بازی حمیدرضا آذرنگ بود که تنها صدایش آن هم حدود دو دقیقه شنیده می شد اما در حدود همین دو دقیقه آذرنگ تنها با صدایش بازی ظریف و حساب شده و بی نقصی را ارائه کرد .
"زن ها بوی سرب می دهند" بر خلاف آثار معمول دفاع مقدس ابدا عبوس نبود بلکه جنگ را بازیگوشانه از دیدگاه دختری بازیگوش روایت می کرد وحتی در دقایق پایانی که اتفاقی تکان دهنده روایت می شد هنوز همان بازیگوشی وجود داشت .
چیزی که بیش از هر چیزی در این نمایش احساس میشد سادگی(البته با بار مثبت) بود .همه چیز اعم از نمایشنامه ،بازی ها ،محیط اجرا و ...ساده بود . این نمایش نه برای شاهکار شدن آمده بود و نه دیدن آن خالی از لطف بود .
بوی باروت ، عطر سرب ..
چه عنوان خوبی!! :)
۰۵ تیر ۱۳۹۲
ممنون از توجه و لطفتان خانم جمالی .
۰۵ تیر ۱۳۹۲
قابل دار نبود خانم قهقرایی حقیقت محض بود .
ضمنا جا دارد به شما و تیمتان یک "خسته نباشید "نا قابل عرض کنم .
۰۵ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خببببببببببببب و اما زنها بوی سرب میدهند !

داستان داستان تازه ای نبود داستانی که از این دست زیاد رفته و زیاد دیده ایم و زیاد شنیده ایم اما ... چند نکته ظریف وجود داره :
-این درد ملموسه و اگه خوب بهش پرداخته بشه میشه هزار تا داستان دیگه هم ازش ساخت طوری که هر هزارتاشم با لذت دیده بشه
-زحمت فراوانی کشیده شده بود برای نگارش و اجرای نمایش به سبکی که تماشاچی از یکنواختی یک مونولوگ خسته نشه خمیازه نکشه و حواسش پرت نشه و الحق که توفیق زیادی هم داشت .

خانم مقصودی فراز و فرود صداها رو طوری تنظیم کرده بودن و طوری گاه به گاه مخاطب را هم بازی میدادن که هر دقیقه ای ذهن آدم تازه و متوجه میموند .

و اما هنر نویسنده که مونولوگ ها را با تغییر موضوع های ناگهانی تنوع میداد بازیگوشی قشنگی بود .

موسیقی پایانی خوب بود و صدای آقای آذرنگ که بازی صدایی دلنشینی ازشون شنیدیم ... دیدن ادامه »

فضای اجرا خوب بود جمع و جور و مناسب - به قولی بچه ها انگ - همین نمایش بود .

در کل دیدن این کار به تمامی عزیزان به شدت توصیه میشه به شددددت هااااااااا !!!
خانم موسوی از نقدتان ممنونیم !

سپاس !
۰۵ تیر ۱۳۹۲
جناب بخشی استوار خوشحالمان می کنید اگر نقد و نظرتان را برایمان بنویسید
۰۵ تیر ۱۳۹۲
خانم رکسانای عزیز من در حد انتقاد نیستم باور کنید شما خیلی به من لطف دارید و من سپاسگذارم.
۰۶ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام به همگی دوستان. :)

آدمها نمی مانند..
میروند..
و میان برگ برگ صفحات خاطرات زندگیشون میان دفترچه خاطرات ذهن باقی می مانند..

بشخصه خودم بعضی وقتها قبل ازینکه بسراغ مرور برگ برگ صفحات خاطراتم برم ناخودآگاه یاد تاریخ وقوعِ شون میآفتم ..
و از خودم می پرسم:
امروز چند شنبس؟!..
یا چندمه ماهه؟!..

* راستی آقا..
خانم..
ببخشید.. امروز چندمه ماه؟!!
چند شنبس؟!
اصلا ... دیدن ادامه » شما تا حالا کسی رو کشتین؟
-------------------------------
دیدنِ این اجرا هم یه جورایی برگی از خاطرات شد و روزشم سه شمبه ی مورخ 28 خرداد بود..
یه اجرای مونولوگ تلخ تراژدیک با چاشنیه طنزی ساده با روایتگیری ای بسیار صمیمانه و دوست داشتنی..در یک فضای آرام و ساده ی دوست داشتنی.. انسانهایی دوست داشتنی... و از زبان بازیگری دوست داشتنی خانم «ندا مقصودی» عزیز.
میشه گفت این اولین بار بود که بر خلاف عادت همیشِگیم که یه تئاتری رو به نیت پخته تر شدنش ترجیحاً اجراهای میانیه رو به آخراش رو میرفتم میدیدم.. و با اینکه هیچوقت هم به ژانر دفاع مقدس علاقه ای نداشتم ولی به صراحت میتونم بگم تو همون اولین روزِ این اجرا بسی ملذوذ شدم از تماشایش.. و جداً بدون کمترین عیب و نقض بود..( البته بجز چندتا تپق جزئی که اتفاقا زیاد بچشم نمیومد چون از لحظ حس و احوالات و نوع بیانی بسیار با موضوع هماهنگی داشت.) مستفیض شدم از قدرت بیان و اجرای خوبِ خانم مقصودی و همینطور قدرت قلم زیبای جناب آقای چیت گران عزیز در نگارش نمایشنامه ی زیباشون.
تو فضای دنج صمیمانه ی کافه چهارسو ذهنم غرق در خاطرات لیلا.. همسو و همپا و همسفر سوار بر برگ برگ دفترچه ی خاطراتش میان فضای گرم و شرجیه نخلستان ها و کوچه های گرم و سوزان خرمشهر ماجراجویانه پرواز میکرد.. و یه جاهایی هم فضای کافه چهار سو رو با دیوارهای تاریکش هم همشکل با فضای داستان شبیه به یه دخمه یا اردوگاه جنگی تصور میکردم..( الحق که لویکیشن خیلی خوبی انتخاب شده بود).. و درکل باید بگم که این اجرا به این دلایل دیگر هم جای بسی تبریک فراوان داره : اجرای مونولوگی که در واقع اولین اجرای محیطی - مونولوگ که تو تاریخ سوابق و فعالیتهای تئاتریه مجموعه ی تئاترشهر توسط بازیگر خانم اجرا میشه.... و اولین تجربه ی کارگردانیه جناب آقای کارگردان آقای چیت گران عزیز (از دوستان خوب همدیواری و همتیوالیمون) و همینطور اولین تجربه ی اجرای مونولوگ خانم مقصودی که جدا ًمن به ایشون هم بسیار بسیار تبریک میگم. :)

متن داستان و نمایشنامه گیراست و داستان بصورت روایت مدارانه با پایانی غیرمنتظره روایت میشه.. بنظرم خانم مقصودی خیلی خوب تونست در نقش لیلا دختری معصوم و مبارزِ جسور و شوخ طبع جنوبی با لهجه ی شیرین گرم خوزستانی حس گرمای هوای شرجیه نخلستانهای خرمشهر و اطرافش رو با بوی رطبهای رسیده و نارسیده با طعم گسشون تو مشامِ ذهن مخاطب اون حس رو تجسم و تداعی کنه ...
قصه ای از دلِ پر غصه ی دختری که روح قناری وارانه اش رو میان برگ برگ خاطرات کودکیش گم کرده... ذهنی مشوش و درونی پر از اشتیاق و التهاب.. کندکاو و جستجوش در پی یافتن قناری ای سرگشتته... دلهره ها و دلواپسیهای خانواده... دلهره از کشتن و چشم انتظار حادثه ای تلخ و ناخواسته .. با ذهنی مالامال از آمیختگیه شوری بالغانه با هیجانی کودک درون مدارانه ذهن بیننده و مخاطبش رو هم قدم به قدم و دوان دوان میان کوچه پس کوچه های دفتر خاطراتش همراه میکنه..
یا گاهی سوار بر ماشین آقا ظفر ...
و یا هیجانات و رقص آوازهای پشت ماشین وانت.. میان قربون صدقه های مادر...
.. یا مرده بازی های بچه ها و همسالان در کوچه پس کوچه های محل میان خروارها خاکروبه..
(جداً نوع بیان لفظ و تبحرِ خانم مقصودی در تصویرسازیه حالات و لحن های کودکان از زبان دوستان روزگار کودکیه لیلا .. و اون توصیفِ مرده بازی و خاک کردنها واقعا بسی شنیدنی و ستودنی بود..:) و ذهن هر مخاطب شنونده ای رو هم میان تپه های خاکیه خاکروبه ها خاک میکرد. )
و در نهایت ترس از دست دادن عشقی دیرینه... و این رو دررو شدن خواسته یا ناخواسته با رویدادی ناخواسته..
...و سیاوش همان قناریه سرگشته و عشق دیرینه ی دوران کودکیه لیلا ی سرگشته
او بی آنکه که بداند قناری اش میان غزل ترین اشتباه زندگی اش سربریده میشود..
..و چه بسا لیلاها یا سیاوشهایی که نمانده اند.. و رفته اند...
همچو همان آن قناری ها که میان غـــــــــزل ترین اشتباه زندگیشان سربریده شدند.
----------------------------------------------------------.
برام سؤاله...
واقعاً آدمها چرا نمی مانند؟!!!! :|
اصلا آدمها چرا میروند؟!!! :|

جداً تا حالا شما کسی رو کشتین؟!!.. .!
خب البته که نه.. فقط توی بچگی اداشو در میاوردیم که همدیگه رو خاک کنیم..

راستی گفتید امروز چند شنبس؟؟!!
----------------------------------------------------------
*بخشی از دیالوگ نمایشنامه.
امروز قرار بود برم اجرا رو ببینم که به خاطر مشغله های کاری بی محل(!) از قرار جا موندم!:-| شما هم که با نوشته هاتون مهارت بدیعی در قلقلک دادن و وسوسه کردن و دل سوزوندن دارید!:)) مرسی از نقد [مثل همیشه] لطیف و با احساستون. حتما در روزهای آینده به تماشاش مینشینم.
۰۴ تیر ۱۳۹۲
@بهرنگ: قلقلک!!! :)) ممنون آقا بهرنگ از الطاف همیشگیت نسبت به نوشته هام:) چه حیف! امیدوارم زودتر قسمتت بشه بری ببینی کارو.
مشغله های کاری بی محل رو هم خیلی خوب اومدی;) موافقم چون منم دچارش شدم کم و بیش :| :))

@ ضیاء الدین صفویان: مرسی زیادتا از شما آقا ضیائ عزیز.. خیلی خوشحالم که دوباره تو تیوال میبینمتون.. کم سعادتی از ماست و دلمون واسه خودتون قلمتون هنرتون و عکسهای خیلی خوبتون تنگ شده بود.:)
چخوف!!!! :| :))) آخه من کجا چخوف کجاااا؟!!!!:| من که حتی یه تار سیبیلِ مرحوم چخوف هم نمیشم!! :| :))). پر لطفی میفرمایید جناب . شما همیشه محبت داری. ممنونم. :) شات اسپرسو کافه چهارسو هم گوارای وجودتون.. مانا باشید ;)

@ رکسانا قهقرایی : منم از شما ممنونم رکسانا جان.:). افتخار بزرگی بود آشنایی با شما جداً مرسی از همه زحماتت.. و خیلی خوشحالم که اینجا همتیوالیمون هستی رکسانای نازنین. :)
از آقای چیت گران عزیز.. خانم مقصودی عزیز.. آقای حمیدرضا آذرنگ نازنین..و کمپلت گروه خوبتون صمیمانه تشکر میکنم. نخسته باشید.. بیصبرانه منتظر کار بعدیتون هستم.;)

@ ... دیدن ادامه » حمید خورشیدی: جناب خورشیدی خیلی مرسی از شما.. خوشحالم که نمایشو دیدین و حسم رو درک میکنین.:) بقول خودتون دمتون گرم;)

@فرناز نوروزی: خواهش میکنم و مرسی فرناز جان.. چشات عالی میبینه:)
۰۵ تیر ۱۳۹۲
@ فرزانه: مرسی که تو هم هستی محمدی ;)
@ علیرضا معصومی: بازم ممنون از شما آقای معصومی. چقدر دوست داشتم کامنتتون رو!! حسی بود..:) پیوند نان و پنیر رو هم خیلی خوب اومدید :)) اون تفنگ رو پیشونیتون ایکاش آقا ضیاء اونجا بودو با دوربینش شکار لحظه ها میکرد.;) شمام برقرار ... دیدن ادامه » باشی همچنین.
@ میثم خان خوئینی: جا داره من مجدداً از شما تشکر کنم که دگرباره افتخاری نصیب نمودید پای پست بنده نظر محترمتون رو ارائه دادید. نظر لطف شماس ولی من بازم معتقدم که این نوشته های حاصل از روح روان داغون بنده در مقابل آن قدرت قلم سبک نگارش وزّین شما در حد یک نقطه هم نیست..:| :))
مرسی که پست بنده رو منوّر فرمودید.
ویوا همتیوالی. ویوا همه تون.
۰۵ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روز چهارشنبه ٬ پنجم تیرماه

زن ها بوی سرب می دهند ! میزبان هنرمندان ٬ خبرنگاران و عکاسان می باشد . . .