تیوال نمایش نمایشنامه‌خوانی یک دقیقه سکوت ...
S2 : 19:58:01
  شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
  ۱۸:۰۰
  ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه
 بها: ۱۵,۰۰۰ تومان

: محمد یعقوبی
: آیدا کیخایی
: (به ترتیب حروف الفبا): فهیمه امن‌زاده، آریا توسلی،‌ معصومه رحمانی، علی سرابی، تینو صالحی، باران کوثری، نوید محمدزاده

: محمد قدس
: رها جهانشاهی
: سامان پورسلیمانی
: نوشین جعفری

بهای بلیت این نمایشنامه‌خوانی که با اهداف خیریه برگزار می شود به شیوه زیر است:
- ردیف ۱ و ۲ و بخش میانی تا ردیف ۶ با بهای ۱۵.۰۰۰ تومان
- بخش‌های کناری و ردیف ۷ به بعد با بهای ۱۰.۰۰۰ تومان

خرید اینترنتی بلیت: تیوال
(عواید حاصل از فروش بلیت این نمایش به مؤسسه خیریه "یاوری سبز" اهدا می‌شود)

کاری از گروه تیاتر "این روزها"

** خبر مهم: این نمایشنامه خوانی به دلیل مشکلاتی در فرهنگسرای ارسباران به فرهنگسرای نیاوران جا به جا شد. با همه خریداران تماس گرفته خواهد شد. **

گزارش تصویری تیوال از نمایش‌نامه‌خوانی یک دقیقه سکوت... / عکاس: آرزو بختیاری

... دیدن همه عکس ها »

مکان

خیابان پاسداران، بعد از سه راه اقدسیه، روبروی پارک نیاوران، خیابان فرهنگسرا
تلفن:  ۲۲۲۸۷۰۸۱-۲، ۲۲۲۹۹۷۳۰


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
پس از یک دقیقه سکوت

ایستادیم و یک دقیقه ،یک روز یا چند روز سکوت کردیم و اندیشیدیم،

در همسایگی مزار احمد شاملو در امامزاده طاهر کرج، دو نویسنده خفته اند،همانها که علی سرابی در خوانش قسمتهایی از متن به کشته شدن آنها بدون ذکر نام اشاره کرد(محمد مختاری و جعفر پوینده) ،

مهمترین حسن این نمایشنامه خوانی ارجمند(که هزار درود و سپاس شایسته اوست) برای من یکی لااقل این بود که دوباره بعد از ماهی و سالی سراغ یکی از آن دو نفر و مرور آثار و اندیشه ها و پرسشهایشان رفتم و شروع کردم به خواندن دوباره ی کتاب ((تمرین مدارا)) نوشته محمد مختاری و در باب فرهنگ ،ذهنیت انتقادی ، مدارا ، سانسور، پرسشگری ، شبان رمگی فرهنگی ، نوگرایی و....

از قضا فایل پی دی اف این کتاب نایاب در آرشیوم موجود بود،

دوستانی که علاقمند به مطالعه و کنکاش بیشتر در این مقولات هستند و مایل به دریافت بدون فیلتر این کتاب هستند می توانند پایین این متن ایمیل خود را بنویسند یا به آدرس زیر یک ایمیل خالی بفرستند تا کتاب را برایشان میل کنم:
homayoun279@yahoo.com


با امید به اینکه سال نو ، سال گشایش راهها ، دلها ، دستها ، و دربهای بسته باشد،

و ... دیدن ادامه » همه روشن تر از خورشید و سبزتر از بهار باشیم


ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید
بالی بگشاییم و بسوی تو بیاییم (فریدون مشیری)

نوروز مبارک
به امیدش...
سالِ نویتان شاد و سبز باد
۲۸ اسفند ۱۳۹۲
سلام و عرض ادب
من براتون ایمیل فرستادم . ممنون مى شم براى من هم بفرستید
۲۶ مرداد ۱۳۹۷
درود خانم بذرافشان، تمرین مدارا یکی دو سال هست که تجدید چاپ شده و در دسترس همگان هست خوشبختانه، اون نسخه پی دی اف مال وقتی بود که منتشر نمی شد، با خریدنش به صاحب اثر و خانواده شون احترام بگذاریم، ممنون از توجهتون، سبز و آفتابی باشید
۱۰ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیالوگهای علی سرابی وقتی اومد رو به روی ما نشست و، گفت و گفت و گفت:

سهراب: هفته ی پیش دو نویسنده به قتل رسیدند هر دوشون جزو 134 نویسنده ای بودند که نامه ای برای آزادی بیان نوشتند. من هم یکی از امضاکننده های اون نامه ام و شاید یکی از این روزها من هم کشته بشم. دیگه نه می تونم بنویسم و نه می تونم بخونم. فقط می تونم حرف بزنم. جرات ندارم از خونه برم بیرون و اگه زنگ خونه به صدا دربیاد، نمی رم در رو باز کنم. همسر و بچه م رو فرستادم شهرستان، خونه ی پدر و مادرم. راستش می ترسیدم اگه همسر وبچه م این جا باشند، بلایی سرشون بیاد.

من الان در شرایطی زندگی م ی کنم که از یک ساعت دیگه ی خودم می ترسم. در زندگیم نه مرتکب قتل شده ام. نه مال کسی رو دزدید ه ام. نه سر کسی کلاه گذاشته ام و نه تقلبی کرده ام. من به خاطر نوشتن تهدید به قتل شده ام. مدام آدم های ناشناس به این جا تلفن می زنند و من رو به مرگ تهدید میکنند. با خودم فکر می کنم چرا جواب این تلفنهای تهدید رو با معذرت خواهی نمی دم یا چرا فرار نمیکنم؟ بدون شک علتش این نیست که از مرگ نمی ترسم. من هم آدمی هستم مثل همه.

من هم آدمی هستم با تمام ترس ها و اضطراب ها و خجالت نمی کشم که بگم می ترسم. نمی خوام دروغ بگم.نمی خوام شعار بدهم. واقعیت اینئه که تحت هیچ عنوان دل م نمی خواد بمیرم.زندگی رو دوست دارم. همسرم وبچه م رو دوست دارم. من آروزهای زیادی دارم.
.
.
.
راستش من به آدم هایی که صد سال بعد به دنیا می آن حسودی میکنم. من مطمئنم صد سال بعد دیگه آدم ها وضع شون خوب ئه. دست کم وضع شون از ما بهتر ئه. من به گذشته فکر م یکنم و می بینم وضع ما از گذشته بهتر ئه، گرچه وضع مطلوبی نیست، اما از گذشته بهتر ئه. با خودم می گم حتما کسایی که صد سال بعد به دنیا می آن خیلی باید وضع خوبی داشته باشن.
.
.
.
من چشم انداز دردناک کشورم رو می بینم و نمی تونم خونسرد باشم: فقر، رشد وحشتناک جمعیت، از بین رفتن منابع ملی و از بین رفتن امکانات تولید داخلی، سیل مهاجرت جوان ها به خارج از کشور. من این ها رو می بینم و یه ملت خواب زده رو که مدام دارند بهش می گن اگه مشکلی وجود داره فقط در نتیجه ی توطئه ی کشورهای حسود خارجی ئه و همه دنیا دارند به ما غبطه می خورند و می خوان ما رو بچاپن و همه ی این کشورها هم این قدر غرق در فسادن که به زودی نابود م یشن و فقط ما می مونیم چون فقط ما خوبیم. من ایمان دارم که ما مایه شرم نسل های آینده مون هستیم
.
.
.
آرزو ... دیدن ادامه » داشتم روزی رو ببینم که می شه راحت نوشت. می شه راحت حرف زد. دل م می خواست روزی رو
ببینم که هیچ کس به خاطر عقیده ش کشته نم یشه. من ایمان دارم روزی م یرسه که آدم ها از دیدن این فیلم که نویسند های می گه به خاطر نوشته هاش تهدید به مرگ شده تعجب می کنن. من ایمان دارم روزی می رسه که آدمها میتونن هر چی می خوان بنویسن و دست کم به خاطر نوشته هاشون تهدید به مرگ نمیشن.




"من ایمان دارم که ما مایه شرم نسل های آینده مون هستیم"

اینو که گفت ذیگه نفسهام بالا نمی یومد

ممنون اقای حیدری که وقت گذاشتید و نوشتید.
۲۷ اسفند ۱۳۹۲
ممنون آقای حیدری!!!
زحمتتون شد. این همهههههه!!!!
متشکرم :)
۲۷ اسفند ۱۳۹۲
خوب بود... :)
۲۸ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان "خداحافظ تا نمی دانم چه وقت" آنجایی به اوج میرسد که شیوایی که از خوابهای طولانی اش رنج می برد و از ترس خواب طولانی،شب قبل از سفر نمیخواهد بخوابد ؛ در آخر آرزوی خوابی طولانی دارد...آنقدر طولانی تا همه چیز خوب شه...تا روزی که ارزش بیدار شدن داشته باشه...
که با قتل نویسنده این روز هیچ گاه تصویر نمی گردد!

کاش خوابمان روزی سر برسد تا مایه ی شرم نسل های آینده مان نباشیم!
:(
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

خداحافظ تا نمیدانم چه وقت که با زبان آفتاب به هم نگاه کنیم،

خداحافظ تا آواز،
تا شراب و شادکامی،

تا نخورده مستانی با عشق دستادست،

خداحافظ تا زیباترین درود به پایان دوباره ها ،


چه خوش است اندازه ی یک مژه خواب
ما را که ترانه هامان لای لای شبانه های بیخوابی بود

و بیداریمان، توهماتی گنگ در خم و پیچ سفری بی فانوس

صد ... دیدن ادامه » سال گذشته ست

و تو را می بینم
که خیالهای دور من- خیال یک دریچه ی باز تا رویا،
خیال مهتاب و یک پنجره رو به آبشار موسیقی و ساز ،
خیال بی خیالی ِ حنجره ای رویینه تن از اندوه - همه لحظه لحظه های عمر توست،

آری تو را می بینم ، مبهوت موزه ای پر از دشنه و داس،
تو را که زیرزمین خانه ات پر از کتابهاییست که همه فصلهایش برف باریده
و قلمهایی کبود و سرخ، خفته در کنار هم...

بیا با همان غبارآلود ِ بغض کرده، با همان قلم

یک دقیقه سکوت کن
به یاد ترانه هایی که ناشکفته خاکستر شدند ،
و رودهایی که دریا نشده خشکیدند،

در یادمان دارکوبی بی درخت ،در غروبِ جنگل سکوت...!

از :خود

24اسفند 1493خورشیدی

با حالی عجیب که ....
همه فصل‌هایش برف باریده

عالی
۲۶ اسفند ۱۳۹۲
رضا: مرسی رضای عزیز

یاسمن: ممنون ، نظر لطف شماست
۲۶ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ببخشید برای این نمایش 2 تا پست می زارم ولی حیفه که گفته نشه

آخرای نمایش؛ اون لحظه ای که علی سرابی صندلی رو از ته صحنه آورد و نشست روبه روی ما و شروع کرد به خوندن دیالوگهاش ؛ هر جمله اش ،نه هر کلمه اش مثله مشت سنگین می خورد تو صورتم

آخراش دیگه نفسم بالا نمی یومد
من شاهد هم دارم ;) آریو نازنین کنار من نشسته بود آخر نمایش فکر کنم از طرف من یه کم اذیت شد
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
:) نه آقا این حرفا چیه، خودتون بلیط خریدید خودتون تشریف اوردید و خودتون ثبت و ضبط فرمودید. برخوردارنمودن بنده از حق اب و گل لطف شماست.
سال شاد و سبزی پیش رویتان باد...
۲۸ اسفند ۱۳۹۲
خواهش می‌کنم خانم پارسایی
تولدت مبارک بازم
:))
۲۸ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شیوا: من می‌رم بخوابم جیمی. دعا کن باز هم خوابم ببره تا سال‌ها بعد. خدا کنه این‌قدر بخوابم بخوابم بخوابم تا یه روز بیدار شم ببینم تو حالت خوب خوبه. شیدا و شهرام برگشتن اینجا. برم خیابون ببینم آدما دیگه غمگین و اخمو نیستن. ببینم همه لبخند می‌زنن و از اینکه زنده‌ان خوشحالن. از این‌که اینجا به دنیا اومده‌ان و اینجا زندگی می‌کنن خوشحالن. خدا کنه خوابم ببره. خدا کنه روزی بیدار شم که ارزش بیدار شدن داشته باشه.
این قسمتش عالی بود. واقعیت این روزای بیشتر ما
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
آخ که چقدر خوب یادت مونده شایسته فر جان ، مرسی
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
آخه آخراش بود واسه همینن یادم مونده!
;)

حافظه م خوبه ولی ریا نشه، اینو از رو نمایشنامه کپی پیست کردم
:)
۲۶ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا فقط یک روز اجرا!!؟
لطفا اجرای مجدد رو اطلاع رسانی کنید
سلام
برای سال آینده برنامه ریزی شده ، امیدواریم بتوانیم اجراهای بیشتری داشته باشیم
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
عالیه...لطفا اطلاع رسانی کنید
۰۶ فروردین ۱۳۹۳
اقای قدس سلام

هنوز زمان اجرای مجدد" نمایشنامه‌خوانی یک دقیقه سکوت " فرا نرسیده!؟

بی صبرانه منتظر اجرا هستم !
۳۱ خرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روی بلیط من این جمله نوشته شده بود:
"او عاشق دوچرخه سواریست،پس وقتی می افتد نگران نباش،نمی میرد" ولی اگه مرد چی؟؟؟!!!اگه دیگه خونه بر نگشت چی؟؟؟!!! درست مثله همه ی اون 134 نفری که فقط و تنها فقط به جرم "نوشتن" یه روز صبح از خونه بیرون رفتن و دیگه بر نگشتن
تو یه سایه بودی هم قد خواب نیم روز من
تو یه سایه بودی تو ظهر داغ تن سوز من

وقتی از سالن بیرون اومدم احساس یخ زدگی می کردم
از تو یخ زده بودم
انگار همه رویای جوونیم به سرعت برق و باد مثله یه فیلم از جلو چشمام رد شدن

نه تو آسمون نه رو زمینیم.
انگار که خوابیم کابوس می بینیم.

بانو عظیمی ،بینهایت خوشحال شدم از اینکه شما رو زیارت کردم
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
دوستان عزیزم به روی چشم . تمام تلاشمون می کنیم برای اینکه بتونیم نوشتن در تاریکی را نمایشنامه خوانی کنیم .
۲۶ اسفند ۱۳۹۲
چه خبر خوبی جناب قدس. درود و سپاس بی پایان از شما. مشتاقانه به انتظار اون روز هستم.
۲۶ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نه گریه‌ای نه خنده‌ای
که سر کشم به پای تو پیاله‌ای
.
فقط و فقط بهت
نقبی عمیق به دغدغه‌های نوجوانی‌های پیچیده‌ام، "چرا"های پی‌در‌پی، پرسش‌های بی‌پاسخ از روزگار

خوانش بسیار بسیار دلنشین این نمایشنامه خوب، که دست کمی از اجرا نداشت، در یک شب سرد و کمی عجیب‌تر از سایر شب‌های زمستان امسال، در گوشه‌ای از شهر هنوز رنگین از خون همان نویسنده‌ها، خیلی به دلم نشست، هنوز درگیرم، که آیا میشود روزی چشم باز کرد و دید کسی بخاطر نوشتن، حرف زدن، و حتی فکر کردن تهدید نمی‌شود...؟!
.
پ.ن: علی سرابی،‌ با توام، انقدر خوب نباش، می‌گیرم می‌زنمت بخدا
کسالتی داشتم مختصر علیرضاجان، الحمدلله داره برطرف می‌شه
:)
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
مرضیه خانم سلام
امیدواریم سال اینده بتوانیم این نمایشنامه خوانی را مجددن اجرا کنیم .
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
وای من اصن فکر نمیکردم همش ب این خوبی اجرا بشه چون نمایشنامه هم خونده بودم با خودم میگقتم چجور میخوان تلفن زنگ خوردنا رو در بیارن و... ولی با تعریف های خوب شما و یاسمن عزیز تصور کردنش خیلی سخت نیس
خوش ب سعادتون
امید ک سال دیگه اجرا بشه و دیدنش نصیب ما هم ... دیدن ادامه » بشه خیلی ممنون اقای قدس :)
۲۶ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه خوانی که خود به مثابه یک اجرا ی تام بود .
خوانشی زیبا توسط بازیگرانی که بخوبی در انتقال مفاهیم و احساسشان که از درونمایه ی متن برگرفته شده بود ، به مخاطبانشان بسیار موفق عمل کردند. سپاس
لحظاتی خنده بر لبمان نشاندند ، لحظاتی همراهشان گریستیم و در پایان با ذهنی در گیر شده ، سالن را ترک کردیم .
از آن دست شبهای فراموش نشدنی و بیاد ماندنی . بسیارعالی بود .
معصومه ی رحمانی عزیز چقدر خوانش و اجرایت را دوست داشتم . فوق العاده بود ی مثل سایر اجراهایت .
و همه و همه ی گروه که با خوانش و بازی خوبشان ، شبی خاطره انگیز را برایمان رقم زدند.
و با سپاس از آقای یعقوبی عزیز و خانم کیخایی نازنین .
و آقای محمد قدس گرامی که زحمات بسیاری به واسطه ی پاره ای از مشکلات و این جابه جایی بر دوش کشیدند .
به همه ی شما نازنینان خسته نباشید می گویم . مانا باشید. ... دیدن ادامه »
سلام
درود بر شما خانم حدادی عزیز
ممنون از لطفتون و ممنون از اینکه در همه نمایشها ما را همراهی می کنید.
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
سلام
با سپاس از شما جناب آقای قدس عزیز که با کلی زحمت و تلاش موفق به برگزاری این نمایشنامه خوانی فوق العاده زیبا شدید.
منتظر اجرای مجدد آن هستیم . موفق باشید.

آقای محمد یعقوبی واقعا" نویسنده ی فوق العاده ایست . هر وقت اجرایی از ایشان می بینم ، مثل اینست که با تمام سلولهایم حسش می کنم . با من می ماند ، خیلی ذهنم رو درگیر می کند . و جالب ست که فراموشش نمی کنم ، بر خلاف بعضی از کارهایی که به محض ترک سالن ، همانجا می ماند .
"یک دقیقه سکوت " مرا وادار به سکوتی بیش از ساعتها کرد . دوستش داشتم . گذشت زمان را نفهمیدم و دوست نداشتم تمام شود ، دوست نداشتم سالن را ترک کنم . می خواستم با تاریخ سرزمینم به جلو و عقب بروم و همینطور مرور کنم . مرورکنم .
می خواستم همزمان که شیوا می خوابد من هم بخوابم ، ولی بعد از بیدار شدن ، ببینم همه چیز روبراه ست . حال همه خوب ست .

آقای یعقوبی عزیز چه کردید با ما که هنوز هم نتوانستم از حال وهوای این نمایش بیرون بیایم . نتوانستم ، نمی توانم .
... دیدن ادامه »
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه جالبی بود البته با نمایشنامه خوانی خوب کمی اولش که اون خانم که منشی سردبیر بود کلن اروم حرف میزد که خیلی خوشم نیومد اما بقیه خیلی خوب بودن به خصوص اون خانمی که کلن خواب اصحاب کهف میرفت .. :دی
این درون حیوان شناسیم چیز عمیقیه هااا :))) ولی طرف عجب نوسانی داشت فاجعه بووود..:))))
محمد قدس و نیلوفر ثانی این را خواندند
niloofar.Lotus، سارا تهرانی، sara safari، مرضیه، Marillion و شاهین نصیری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پسر نوجوونی که توی پارک نیاوران با دوستش بازی می کرد
نمی دونست کجا بنویسه که:
به دو تا آدم بزرگ که داشتن شوخی می کردن
نزدیک شدم
یه هو یه تیکه کیک بزرگ خورد توی صورتم :)

اون پسره..
:'( ...

۲۵ اسفند ۱۳۹۲
در مورد پسر فال فروش از خانوم ها مخصوصا خانم شاداب نظر سنجی کنید فکر کنم اون ها معتقد باشن که پسره هم بد جوری کیک حقش بود :)

راجع به گروه اجرایی هم کیک فقط حق کارگردان عزیز بود :)
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
ای بابا ! پس حیف شد نبودما :)
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"یک دقیقه سکوت" رو دوست داشتم
ایده جالب
بازیای خوب
خصوصاً نوید محمدزاده
که با هر اجرا بیش تر دارم عاشقش می شم
فقط بعضی جاها
خصوصاً توی قسمتای مربوط به هستی و نویسنده
ریتم کار می افتاد
می تونست یه کوچولو کم تر مستقیم حرف بزنه
یه چیز دیگه م بگم:
نوید محمدزاده عالیه
خوشحالم دو ساعتی قبل از نمایش دیدمش و باهاش یه کوچولو حرف زدم
و خوشحالم که "رضا درمیشیان" هم توی سالن بود.

manimoon..
پس اونجا بودین که دیر رسیدین!!!!!!
۲۶ اسفند ۱۳۹۲
تو فرهنگسرا داشتین با نوید صحبت میکردین که به تولد من دیر رسیدین!!!
۲۶ اسفند ۱۳۹۲
من کی دیر رسیدم؟
من 29 دیقه داشتم دنبالتون می گشتم ;)

manimoon..
۲۷ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بنده این نمایش را امشب دیدم و بسیار لذت بردم .

1- 19 ساله هستم : برای من ، که نوجوانی ام در سالهای اصلاحات شروع شد و تازه 19 ساله بودم که سال 80 این نمایش روی صحنه رفته بود ، درک صحیحی از ارزش "رئالیزم" در آن سالها امکانپذیر نبود . آن روزها فکر میکردیم "مدرنیته" دوای درد جامعه ماست و مدرنیته را در "اولین نمایشگاه هنر معاصر" در موزه هنرهای معاصر (سال 80) دیده بودم و مبهوت آن بودم . فکر میکردم انتزاع ، آوانگاردیسم افراطی ، نوگرایی ابژکتیو و ... مدرنیته است و ما درد مدرنیته داریم ! تا سالها وقتی اسم هنر رئال را میشنیدم تنم مورمور میشد و روشنفکری سیاست زده ام کهیر میزد !
من تاریخ را تمام شده میدیدم و راه رفته را بی بازگشت . هرگز نیازی به فکر کردن به "امروز ، اینجا" نمیدیدم و مطمئن بودم گذشته های تاریک هرگز برنمیگردد.
من (ما؟) در آن روزگار درکی از واقعیت نداشتیم ...
... دیدن ادامه »
2- نمایش "یک دقیقه سکوت" در آن سالها روی صحنه رفت . یکی از دوستانم دیده بود و برای ما تعریف میکرد "شعاری بود و تاریخ مصرف دار!" اما ما میخواستیم نمایش "مدرن!" ببینیم ، فیلم انتزاعی ببینیم و شعر نو بخوانیم . من تصمیم گرفتم وقتم را برای چنین نمایش "رئال"ی تلف نکنم و به جایش سمفونی ارکستر چوبهای رضا قاسمی را (که بعنوان وبلاگ نویس میشناختم و اولین کتابش بود که در ایران مجوز نشر میگرفت) تمام کنم !!!
من کاکتوس رادی ، یک دقیقه سکوت یعقوبی ، چیستای چیستا یثربی ، ... را شعاری و تاریخ مصرف دار میدانستم و نمیپسندیدم!

3- 27 ساله هستم : سال 88 اجرای محدود این نمایش را در سالن کوچک تالار مولوی به تماشا نشستم . در این سالها هنر ، جامعه و تفکر در ما به انتزاع کشیده شده است . هر قدر نتوانستیم از زندگی حرف بزنیم ، هر قدر نتوانستیم از دردهایمان در تئاترهامان بگوییم ، همانقدر از انتزاع گفتیم و فرم دیدیم . کم کم یادمان رفته بود که هنر باید دغدغه داشته باشد . هنر وقتی ستایش انگیز است که حسی از من ، درکی از ما و حرفی از دل این مردم اینجایی را فریاد بزند. امروز میفهمم که این همان "رئالیزم" است ، همان که رادی بود ، همان که رحمانیان است ، همان که بیضایی ، کوهستانی ، نادری ، ... میخواستند بگویند ولی نتوانستند. همان که "حقیقت واقعیت" را برایمان برملا میکند...

4- امروز 31 ساله هستم . با خود فکر میکنم که ما به این میزان از رئالیزم شدیدا نیازمندیم . انتزاع بس است ، زندگی ، جامعه و امید خودم را در "رئالیزم" جستجو میکنم ، چه در هنر ، چه در جامعه ، و چه در سیاست .
من امروز بیش از هر زمان دیگر ، صدای آرمانها و ارزشها را در رئالیزم ، در واقعیت زندگی جستجو میکنم ...
این بحث ایدئولوژیک قضیه است ولی اگه بخوایم به خود مقوله ی تئاتر نگاه کنیم. هنر تئاتر ما داره از این رئالیزم مضمون زده ی بوی نا گرفته تا سر حد مرگ رنج می بره
شاید در جامعه و سیاست و... بشه امید خودمون رو در رئالیزم جست و جو کنیم ولی در هنر به هیچ وجه
نمی گم ... دیدن ادامه » نباید باشه، چون اصلن به "نباید باشه " ی هیچ چیزی معتقد نیستم و همه چیز باید باشه ولی گذاری باید (چه بخوایم چه نخوایم) در هنر ما طی بشه که این گذار طی که نشده هیچ، شروعم نشده. و هر چی پیش از این بوده (به جز معدودی کارگردانان) نه خود تجربه گرایی و عصیان هنری که تنها ژست و ادایی از این به قول شما پست مدرنیسم است.
۲۴ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خوانشِ بسیـــار زیبا وُ گرمُ احساس غَلَیان کُن ، از نمایشنامه ای که شاید بعضی از حرفهاش برای خیلی از ما ، دردِ اون ته تهای دل بود که گفتنی نیست ، یعنی ، ... بعضی حرف ها کلاً برای گفتن نیست ...
اما گاهی ؛ لذت بخشه برای شنیدن ...
شبِ خیــــــلی قشنگُ به یاد موندنیُ پیاده رو طلبی بود ، هم خندیدیمُ ، هم بغض کردیم ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دستهایم را در باغچه می کارم ،
سبز خواهم شد ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سهراب:
*ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻲﻛﻨﻢ ﺗﻮ ﻫﻴﭻﻭﻗﺖ ﻛﺎﺭﻱ ﺭﻭ ﻧﺬﺍﺭ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﻌﺪ. ﻧﮕﻮ ﻣﻲ ﺫﺍﺭﻳﺶ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻪ
ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﺌﻨﺎﻳﻲ. ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﻩﺍﻱ ﺧﻮﺩﺵ ﻳﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﺌﻨﺎﻳﻲ ﺋﻪ ﻋﺰﻳﺰﻡ.
*ﻣﻦ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻣﺎﻳﻪ ﺷﺮﻡ ﻧﺴﻞ ﻫﺎﻱ ﺁﻳﻨﺪﻩﻣﻮﻥ ﻫﺴﺘﻴﻢ!

هستی:
*ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺧﻮﺩﻛﺸﻲ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ(با شکوه ترین!) ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺩﻥ ﺋﻪ!

جیمی:
*ﺧـﺐ ﻛﺮﮔﺪﻥ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﻌﺮﻭفه ﺑﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﻛﻠﻔﺘﻲ not only ﺍﺯ ﺷـﺎﺥ ﺯﺩﻥ ﺑـز ﻧﺎﺭﺍﺣـﺖ
ﻧﻤﻲﺷﺪ، but also ﺧﻮﺵﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﻣﻲﺷﺪ!

ﺷﻴﺮﻳﻦ:
*ﺧﻴﻠﻲ ﺯﻭﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﺁﺩﻡ ﺑﻤﻴﺮﻩ ﻭ ﻳﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﻌﺪ ﺻﻠﺢ ﺑﺸﻪ.

================================
خوشحالم ... دیدن ادامه » نمایشنامه ای را که خیلی دوست می داشتم و نتونسته بودم اجرایش را ببینم،امروز خوانش شد و باز هم از متن خوبش لذت بردم:)

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلى خوب و عالى بود..خسته نباشید به همه و آقایان یعقوبى و قدس..
manimoon و وحید هوبخت این را خواندند
niloofar.Lotus و سارا تهرانی این را دوست دارند
درود بر شما که همیشه همراه ما هستید
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی بود وبه یاد ماندنی خصوصا موضوع برای نسل های سوخته دهه پنجاه و شصت کاملا ملموس بود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آنها عشق را کشته اند

و مردانی را که عشق می باختند.

آنها ترانه را کشته اند

و کسانی را که ترانه می خواندند.



آری، آنها هر چه را که در زمین محبوب

لازم بوده است کشته اند

اما نه گل کوچکی را

که ... دیدن ادامه » هنوز نشکفته است.



خسوس لوپس پاچه کو
تموم شد اومدید؟ :)
۲۴ اسفند ۱۳۹۲
جالبه .. من جوری مینویسم که پر رمز و راز میشه :) جناب سیمایی امروز خیلی سرتون شلوغ بود و کمتر خدمت شما رسیدیم :)

و اما نوشته بالایی من خطاب به نویسنده بحث خانم مونا بود و خودشون حتما میدونند من به چه علت آن را نوشتم :)
۲۴ اسفند ۱۳۹۲
این چه حرفیه خدمت از ماست.. خوشحال شدیم از دیدارتون... :)
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بلیط می خواهم.
mehdi.mandaliof@yahoo.com
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید