تیوال نمایش زندگی در تیاتر
S3 : 20:01:47
  ۰۵ تا ۲۵ آذر ۱۳۹۷
  ۲۱:۰۰
  ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه
 بها: ۴۰,۰۰۰ تومان

: دیوید ممت
: داریوش مودبیان
: محمد برهمنی
: میرسعید مولویان، ایمان صیادبرهانی
: نوید محمدزاده

: روح اله زندی فرد

توجه: در صورت استفاده از تخفیف دانشجویی، لطفا حتما کارت دانشجویی معتبر خود را در هنگام ورود به سالن همراه داشته باشید. در صورت نداشتن کارت دانشجویی معتبر، مابقی بهای بلیت توسط گیشه دریافت خواهد شد.

مکان

تهران، ضلع شرقی چهار راه ولیعصر (تئاتر شهر)، خیابان رازی، نبش کوچه زند وکیل پلاک ۵۰
تلفن:  ۶۶۹۷۹۷۴۱

گزارش تصویری تیوال از نمایش زندگی در تیاتر / عکاس: پریچهر ژیان

... دیدن همه عکس ها »

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
هرروز وسایلتو برمیداری میاری اینجا زیپشو میکشی میزاری رو میز،دوباره برمیداری زیپشو میکشی میبری خونه.باز میاریش زیپشو میکشی میزاری رو میز،دوباره برمیداری زیپشو میکشی میبری خونه.
...........................................
رابرت:وقتی باهات حرف میزنم بهم نگاه کن،میتونی؟
.......................................
رابرت:اینجا کار توچیه،کار تو‌چیه جان؟بازیگری
پس برو رو اون صحنه کوفتی کارتو انجام بده.میتونی؟
.......................................
رابرت:جان تو یبار بگی حقیقت من شروع میکنم به دیالوگ گفتن!
....................................
جانی:آآآها،هههههه،این ۱/۲ نیست،یک چهارمه!
....................................
جانی:شلاقی
رابرت:مزخرررررف
.......................
رابرت:سه ساعت پشت اون میز گریم کوفتی چه غلطی میکنی؟هان
.............................
رابرت:اون ... دیدن ادامه » حرومزاده باید یاد بگیره قبل اینکه بیاد تو در بزنه،اینجا اتاق منو توعه!
.................................
رابرت:هی جانی این فقط یه شوخی بود.خودت ازم خواستی.سه بار ازت پرسیدم
...................................
رابرت:زبان به دندان بگیر،تو هم!
جانی:توهم.
..............................................
رابرت:میتونی کمتر کار کنی؟بلدی؟بلدی کمتر کار کنی؟
.................................
رابرت:مزخرفترین شکل وایستادن روی کشتیه!
یه عالمع قلبِ سرخ
۰۲ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سخنم را باور بدار.
نورِ لرزانِ مهتاب
نورِ مهتاب لرزان میشه؟
نه
هوووووو تو آب میفته
مزخرف
تصویر سازیای مزخرف
الهه جان هنوز از زندگی در تاتر مینویسی
۰۶ دی ۱۳۹۷
رویاااا :)))))
هنوز
۰۶ دی ۱۳۹۷
کارت درسته دختر:))
۰۶ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جانی: جان ....به در خواهیم برد؟
رابرت: جان........ به در خواهیم برد؟
جانی: بله دیگه.جان ویرگول به در خواهیم برد؟
رابرت: تو کل متن و خط زدی بعد یه ویرگول نمیتونی خط بزنی؟ جان........ به در خواهیم برد؟ مثل اینکه من برگردم بگم منتقدا........ ِی حروم....زاده
جانی:همیشه با این روش پیدا میشه،یدیقه وایسا!(جانی بروی زمین میخزد)
.......................................................
جانی:شیش،هفت،هشت؟
........................................
رابرت:(درنقش وکیل)عین هم نه،عین هم نه!عین هم نه
............................................................................................
رابرت:تهیه کننده های فیلم حرومزاده ترین آدمایین که ممکنه ببینی!
...............................................................................................
جانی:چجوری یه حرومزاده میفهمه که هست؟رابرت:هیچی پدرش زنگ میزنه میگه من پدرت نیستم
..................................................................................................
عظیییم است پسرکم،بسیااااااار عظیم است پسرکم!
........................................................
جانی رو به رابرت: وووووواه چه شلوار قشنگی،وووووواه کتاااب،وووواه قدم!
.................................................................
رابرت:من پدر توام،تو پسر منی؟نه.
جفت ... دیدن ادامه » پسرکم ها رو خط بزن.
...............................................................
جانی:رابرت من با یه سنجاق قفلی میتونم شلوارتو درست کنم،میییییخخخخوای؟
وقتی رسیدیم خونه خییلی خسته بودیم مجبور بودیم مغزامونو دربیاریم بندازیم تو آب سررد ..
که صااف شن ، تمیز شن ..
نمیخوایم بپذیریم که تموم شده :)))))
۲۸ آذر ۱۳۹۷
خانوم امیری اگه بزارن بعضی عزیزان نمیپره :)
۲۹ آذر ۱۳۹۷
خانوم عزیزالدین ، ظاهرا باید اسپاتیفای رو راه بندازم
۲۹ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پناه بر خدا جانی
تو یه بازیگری ، درسته؟
التماس کن‌ جانی
زوزه بکش
کلاسیک
کلاسیک
:)))
▼▼▼▼▼▼▼▼▼ ▼▼▼▼▼▼▼▼
https://www.darlinghursttheatre.com/whats-on/a-life-in-the-theatre

http://www.playbill.com/video/highlights-from-a-life-in-the-theatre-com-223340
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
ارادتمندِ مرغ دریایی.
۲۸ آذر ۱۳۹۷
♥♥♥♥♥
۲۸ آذر ۱۳۹۷
آره... اون مرغ دریائیه عالیه اون وسط ♥
۲۸ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گفتگوی تیوال با میر سعید مولویان و ایمان صیاد برهانی درباره ی زندگی در تئاتر سال ۹۳
https://www.tiwall.com/podcasts/interview-zendegidarteatr
به بهانه ی خاطره بازی
این گفتگوی تیوال، چهار سال و اندیه که توی لیست موزیکای گوشیم سیوه
و هر از گاهی گوش میدم :)
۰۲ دی ۱۳۹۷
آقای هنزکی
از همین تریبون دوباره ازتون تشکر میکنم برای دادن آدرس اون ویدیو...
۰۲ دی ۱۳۹۷
خانوم نوری ارادت
خودمم سیر نمیشم از دیدنش
۰۲ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گذراست، گذرا...
میگذره...
https://playvk.com/en/song/Jack+White/Love+Is+Blindness
گوش کنید و لذت ببرید و زندگی در تاتر را مجسم کنید...
به به!
۲۷ آذر ۱۳۹۷
مرسی لینک خوبیه // ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که این ترانه ،soundtrack فیلم the great gatsby از باز لورمان هست
۲۷ آذر ۱۳۹۷
خانم امیری عزیز...
آقا رضا مرسی که گفتین بله یکی از ترک های فیلم گتسبی بزرگ هست
وقتی موقع زندگی در تاتر شنیدم لذت بردم
۲۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خوب الان چیکار کنیم ؟ زندگی در تئاتر تموم شده و تازه از تموم شدنش فقط یک روز گذشته همین الان که دارم تایپ میکنم دارم آهنگ ها رو گوش میکنم و یاد جمله ها و بازی ها و اکت و لحن رابرت و جان میفتم . یاد اینکه دیشب همه چیز چه قدر قشنگ بود از کیک اختتامیه و بغض میر سعید و ایمان برای اجرای آخر و تشویق خیلی خوب تماشاگر ها و صحبت های زیبای میر سعید مولویان عزیز که با شنیدن حرف هاش خوش حال شدیم و حتی وجود دختر 2 ساله مجتبی پیر زاده که به عنوان کوچکترین فرد تو سالن نمایش رو همراهی کرد ما که ذره ای صدا هم نشنیدیم و حتی در آخر ایمان صیاد برهانی گفت مخاطب تئاتر یعنی این تو این سن و از نظر من چه قدر قشنگ که بچه ها از این سن با بهترین تئاتر ها آشنا شن . از تماشاگر های خوبی که دیشب باهم تو خارج از ظرفیت بودیم هم ممنون . در کل امیدوارم تو سری جدید زندگی در تئاتر این قدر اجرا ... دیدن ادامه » برین که همه همه همه تئاتر دوست ها به دفعات درخشیدنتون رو ببینن و کیف کنن و زندگی کنن.
با اینکه موج زندگی درتئاتر منو با خودش برد و لاجرم مسحور جادوی میر سعید مولویان و ایمان صیاد برهانی شدم و مرعوب و میخکوب هنرنماییشون و ده روزه که این داستان دست از سرم بر نمیداره و شب روز تو تیوالم ببینم کی چی میگه و الانم دو تا ویدیوی کوتاه از ایمان پیدا ... دیدن ادامه » کردم تو اینیستا که باهاشون کیف میکنم ، ولی فکر میکنم بعضی وقتا شیرینی یه سری چیزا به خاطر کوتاه بودنشونه که باقی میمونه ، حکایت اون مثل معروفه که میگه قشنگی و جذابیت عشق به نرسیدنشه ...
۲۷ آذر ۱۳۹۷
خانم اسلامی جواب دادن love is blindness / jack white
۲۷ آذر ۱۳۹۷
:))))))))
اتفاق بامزه ای بود:))))
۲۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حالا که به سلامتی این اجرا تموم شد
قصد دارم از الان برای بازاجرای بعد
یه کمپین راه بندازم

"کمپین حمایت از اجرای سال 93"

با همون حال و هوا، همون حس ها، همون فضاسازی ها، همون دیالوگ ها، همون غم عزیز گسترده در فضا ، همون روح جاری در لحظه ها....

*************
پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود
مهرورزیّ تو با ما شهره ی آفاق بود

حسن مهرویان عالم گرچه دل میبرد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

سایه ... دیدن ادامه » ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود


به به .. چه ایده خوبی برای دوستان شب های بهاری تکرار نشدنی سال 1393 :))) ..
۲۶ آذر ۱۳۹۷
ارادتمندم جناب فرزاد خان عزیز،راستی من جرأت نمیکنم پستهای آقای بولو رو لایک کنم،بیزحمت اگه دیدینش بگید که دایه،دوتا پست آخریتون رو دوست داشت،ممنون میشم ازتون
حدیث خانم عزیز پوزش که وقت پست شما رو گرفتیم
۲۷ آذر ۱۳۹۷
آقا رضا که بسی فلاور هستش و پشت ستاره ی حلبی ش قلبی از طلا داره :))) بکوب لایک رو آقا ! بکوب ... !

حدیث خانم شرمنده پشت در خونه شوما اومدیم بازی ، ما رفتیم دیگه خودافظظظظظظ :)))
۲۸ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیر شد!
میخواستم همون شبی که اجرا رو دیدم درباره ش بنویسم ولی چون خسته بودم، ترسیدم نتونم حق مطلبو ادا کنم. فرداش هم بعد از 3 ساعت خواب، از صبح تا عصر رفتم بازار و بعد هم تمرین؛ دیگه جونی برام نمونده بود. الان بالاخره دارم مینویسم!...
من بیشتر خاطره مینویسم و حسم رو. دنبال نقد و اینا نگردین :)
و ببخشید طولانی شد. بعد از چند سال دارم دوباره اینجا مینویسم، بهم حق بدین پرحرفی کنم :))
*
قبل از تئاتر:
اولین بار این کار رو توی جشنواره فجر دیدم. عاشقش شدم (مگه راه دیگه ای هم هست؟!) و بعد اجرای عمومش رو دیدم. وقتی توی سالن شهرزاد اجرا شد، نرفتم. خیلی سعی کردم تا موفق شدم نرم. آخه این هر تئاتری نیست؛ تاثیری که روم میذاره انقدر زیاده و دو دفعه ی قبل انقدر حالمو تا روزها (و شاید هفته ها) عوض کرده بود که فکر میکردم دیگه طاقتشو ندارم؛ لااقل نه توی اون دوران. ولی این بار که فهمیدم داره اجرا میره، میخواستم برم. انقدر شرایطم نسبت به دو دفعه ی قبل عوض شده بود که میدونستم این دفعه یه تاثیر دیگه ای روم میذاره. هی خواستم برم و نشد، خواستم برم و نشد تا نهایتا تصمیم گرفتم شنبه واسه ساعت 7 برم گیشه و امیدوار باشم بلیط خارج از ظرفیت گیرم بیاد.
روز قبلش تولد یکی از دوستام بود و قرار شد با یکی دیگه از دوستامون بریم کافه. اونا یه دوست مشترک دارن که تا حالا ندیده بودم. گفتن اونم بگیم بیاد؟ گفتم آره، چرا که نه؟ گفتن اشکان بچه باحالیه و زود باهاش جور میشی...راست میگفتن :)) تا حالا انقدر سریع با یه نفر جور نشده بودم. آخه وقتی یکی Doctor Who میبینه، قهرمان مورد علاقه ش آیرونمن ئه و (اینو داشته باشید!!) طرفدار سریال Life on Mars ئه، چطور میشه باهاش رفیق نشد؟!
حرف شد از اولین باری که دوستامو برده بودم یه تئاتر خوب ببینن ("فردا" رو یادتون هست؟ چقدر کار خوبی بود!!!)، اشکان گفت "من تا حالا نرفتم تئاتر." "فردا دارم میرم. میای؟" "فردا؟ تئاتره خوبه؟" "عالیه! سومین باره که میخوام برم ببینم." "ایول، باشه." و به همین راحتی، قرار شد زندگی در تئاتر، بشه اولین تئاتری که اشکان میبینه. و خودمونیم، عجب شروعی! انگار اولین فوتبالی که میبینی، فینال جام جهانی باشه! :)))
شنبه بیرون بودم و ساعت از 6 گذشته بود که رسیدم تئاتر مستقل. کسی پشت گیشه نبود ولی یه کاغذ چسبونده بودن اونجا "بلیط خارج از ظرفیت زندگی در تئاتر تمام شد."!! توی دلم خالی شد. نه!! نگو که نمیتونم ببینمش. اون بچه هم الان تو راهه! خلاصه همچنان داشتم اونجا میچرخیدم و فکر میکردم چقدر احتمال داره که با التماس کردن به مسئول گیشه، راضیش کنم که دوتا بلیط بهمون بده، که مسئولش اومد. یه آقای دیگه که اونجا بود پرسید بلیط خارج از ظرفیت دارید؟ خانومه خیلی راحت گفت "واسه سانس 7؟ بله" :| فهمیدم اون کاغذه واسه سانس قبل بوده و یادشون رفته بردارن! ولی یه سکته زدما!!
بلیطا رو که گرفتم، خواستم برم دستشویی، پر بود. وایستادم بیرون که یه خانوم دیگه ای هم اومد. بهش گفتم چقدر شالت بهت میاد. خوشحال شد و تشکر کرد ولی خب راست میگفتم؛ خوشگل شده بود. گفت آدمای مهربون این روزا کم پیدا میشن و یه کم از اینکه بقیه توی مترو و اینا چقدر بی اعصابن گفت. قبول دارم ولی همینه که ارزش مهربون بودن رو بیشتر میکنه و خب اگه میتونی با بقیه مهربون باشی، چرا نباشی؟ یه آبنبات بهش دادم و دوست شدیم؛ در حدی که وقتی اشکان اومد، فکر کرد این خانومه (اسمش آیدا بود) دوست قدیمیمه و کلی تعجب کرد وقتی فهمید تازه باهاش آشنا شدم.
*
خودِ تئاتر:
چی بگم آخه؟ چطوری بگم؟ من نویسنده م (یعنی لیسانس ادبیات نمایشی دارم) واسه همین خیلی خوب میدونم که بعضی چیزا رو با کلمه ها نمیشه گفت؛ بعضی چیزا رو فقط باید حس کرد.
راستش 5 ساله دارم سعی میکنم تصمیم بگیرم که محبوب ترین تئاترم "زندگی در تئاتر"ه یا "بالاخره این زندگی مال کیه؟" و هنوز نتونستم تصمیم بگیرم. جفتشون رو با تمام وجود دوست دارم ولی شاید فرقشون اینه که "بالاخره این زندگی مال کیه؟" رو همیشه همونطوری دوست دارم؛ مثل کسی که در نگاه اول عاشقش میشی و بعد از سالها هردفعه نگاهش میکنی انگار هنوز همون نگاه اوله؛ عشقت همونقدر تازه و دست نخورده ست. ولی من هردفعه این "زندگی در تئاتر" لامصب رو میبینم حسم فرق کرده؛ اندازه ش نه ها! شکلش!
فکر ... دیدن ادامه » میکنم واسه موضوعشه. آخه هرچقدر هم این کار رو دوست داشته باشید و باهاش ارتباط بگیرید بازم ما تئاتریا یه لذتی از این کار میبریم که بقیه نمیبرن! و واسه همینه که هردفعه حسم بهش عوض میشه، چون خودم توی اون مدت عوض شدم! جام توی دنیای تئاتر عوض شده.
مثلا اون تیکه که بیشتر متن رو حذف میکنن، من با اینکه میخندم ولی همیشه هم حرص میخورم. آخه به همین راحتی حذف نکن اون متنو! اون نویسنده ی بدبخت پدرش دراومده تا اون متنو نوشته و بارها بازنویسی کرده. پشت هر ویرگولش یه دلیلی هست...یعنی در صورت آرمانیش، باید باشه!
ولی این دفعه با بُعد بازیگریش هم ارتباط میگرفتم. آخه چند وقته دارم کلاس بازیگری میرم و با اینکه به نظر خودم اصلا بازیگر نیستم، ظاهرا همه اجراهامو خیلی دوست دارن (البته بازم فکر میکنم بیشتر نویسندگیمه که داره نجاتم میده چون متنامو خودم مینویسم). مثلا وقتی رابرت به جانی گفت "امروز روی صحنه درخشان بودی" یه لحظه واقعا و با تمام وجود حس جانی رو درک کردم چون این دقیقا همون جمله ایه که استادمون جلسه ی پیش به من گفت و باعث شد تا سه روز هی یادم بیفته و مثل دیوونه ها نیشم تا بناگوشم باز بشه.
اینکه وقتی میخوای بری رو صحنه و یهو بند دلت پاره میشه و فکر میکنی قراره بری گند بزنی، یعنی چی.
اینکه تا یک ثانیه قبل از رفتن رو صحنه یه حسی داری و وقتی پاتو گذاشتی اونور، کلا باید یه حس دیگه رو اجرا کنی، یعنی چی.
و...و فکر کن اگه چند وقت دیگه توی یه مرحله ی دیگه ای از زندگی در تئاتر باشم و دوباره "زندگی در تئاتر" رو ببینم، اون موقع چه احساسی دارم؟
این از اون عشقاست که با نگاه اول شروع میشه ولی در طول زمان هی تغییر میکنه و شکلش عوض میشه ولی نه شدتش. دارم زندگی در تئاتر رو میگم...و "زندگی در تئاتر" رو.
از خودِ کار تعریف نمیکنم چون تکراری میشه. آخه مگه به چند روش میشه درباره فوق العاده بودن "زندگی در تئاتر"، دیوید ممتش، محمد برهمنیش، ایمان صیاد برهانیش و میرسعید مولویانش حرف زد؟!
فقط اینو بدونید که یه جایی انقدر خندیدم که صورتم درد گرفته بود و چند دقیقه بعد داشتم شر شر اشک میریختم.
قبل از اجرا به اشکان گفتم "من همیشه سر این کار احساساتی میشم" گفت "عیب نداره. من نگاهت نمیکنم." خندیدم. "نگام کن. از گریه کردن خجالت نمیکشم." نمیدونم اصلا چرا باید از بروز احساساتت خجالت بکشی؟ چرا نمیشه راحت بخندی و راحت گریه کنی یا با یه آدم غریبه مهربون باشی؟! آدما عجیبن!
*
بعد از تئاتر:
دوست داشتم بمونم و عوامل کار رو ببینم و بهشون خسته نباشید بگم (این قسمت مورد علاقمه!) ولی دیر شده بود و باید میرفتم. موقع بیرون رفتن، توی شلوغی، دوتا از خانوما داشتن دعوا میکردن سر اینکه یکیشون موقع اجرا، خیلی بلند میخندید. این قضیه منم یه کم اذیت کرد ولی انقدر حسم خوب بود که اصلا نمیخواستم اجازه بدم هیچ چیزی منو از روی ابرا بیاره پایین. :)) همزمان با یه خانوم دیگه به در رسیدیم و من وایستادم و با لبخند بهش اشاره کردم که اون رد بشه. وقتی رفت بیرون برگشت، لبخند زد و گفت "خیلی خوبی. دمت گرم" ولی من فقط یه کار عادی کردم؛ شاید توی اون اوضاع که دو نفر داشتن دعوا میکردن، بیشتر از اونی که باید، به چشم اومد.
اومدیم با اشکان از خیابون رد بشیم، گفت "این ماشینای حرومزاده هم که هی رد میشن"...فهمیدم بعله، تئاتره تاثیر خودشو گذاشته! :))))
خیلی درباره ی تئاتر حرف نزدیم (دوست داشتم بذارم اول توی ذهنش ته نشین بشه) ولی ظاهرا خیلی خوشش اومده بود و اونم به جمع تئاتر بینا اضافه شد! :)
*
به نظر من "زندگی در تئاتر" مثل یه لواشکِ ترشه. اگه یه بار خورده باشیش، با شنیدن اسمش هم دهنت آب میفته و دلت میخواد.
وقتی میذاریش توی دهنت، همه ی وجودت درگیرش میشه و انقدر روت تاثیر میذاره که حتی شاید ضعف کنی
ولی تا کسی از دستت نگیرتش و نگه بسه، نمیتونی جلوی خودت رو بگیری و دوست داری انقدر بخوری تا بمیری.
یه جور اعتیاده ولی مضر نیست. هرچند وقت یه بار تفریحی یه کم میندازی بالا و باعث میشه بعد از اون طعم همه چیز عوض بشه.

ممنونم از محمد برهمنی، ایمان صیاد برهانی و میرسعید مولویان واسه این...زندگیشون، که بارها رو زندگیم تاثیر گذاشته :)
فقط کاش فیلم تئاتر این کار هم موجود بود. آقا، ما هردفعه شما اجرا برید میام ولی خب یهو دیدی، شبی، نصفه شبی آدم "زندگی در تئاتر" لازم شد! شاید یکی آرزوش بود روز تولدش رو با دیدن اجرای شما جشن بگیره! اصن نامردا، شاید زن حامله بین طرفداراتون بود و یهو ویار کرد! چشم بچه ش سبز بشه، شما پاسخگویید؟! من دارم حقیقت را میگویم! باور بدار! :)))

اما سوال اصلی اینجاست:
ما بدون "زندگی در تئاتر"، جان، به در، خواهیم، برد؟

پی نوشت: پنجشنبه اجرای پایانی کلاس بازیگریمه. برام دعا کنید گند نزنم :")
راستی آقای برهمنی، من یه ایده ی خیلی جالب واسه یه تئاتر دارم که برای هرکسی گفتم خوشش اومده (از جمله استادهام) ولی موضوعش جوریه که یه کارگردان قدر لازم داره که بتونه خوب از کار درش بیاره. اگه یه روزی در چند سال آینده، وقتشو داشتین، خوشحال میشم یه قهوه مهمون ... دیدن ادامه » من باشید و درباره ش حرف بزنیم. خدا رو چه دیدی، شاید بدتون نیومد :)
۲۶ آذر ۱۳۹۷
ممنون جناب بابک. دم خودتون گرم :)


نفیسه جان، این فقط نظر من بود و فکر نمیکنم واقعا کسی عملیش کنه :)) و کاملا نظرت رو درک میکنم و حتی ته دلم باهات موافقم؛ فقط...دلم براشون تنگ میشه خب! :")
۲۷ آذر ۱۳۹۷
:)))))))))
اتفاقا منم میخواستم تو کامنتم تاکید کنم که این نظر شخصیمه و ممکنه فیلمش واقعا منتشر بشه با توجه به استقبال مخاطب...
ایشالا به زودی اجرای بعدی :)
۲۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جانی:پشتم صافه؟رابرت:نهههههههههه،نیست
..........................................................................................................
جانی:مث چی؟مث چی؟عین دوتا مرد باهم حرف بزنیم؟عین دوتا مرد؟
ساااااارا
.......................................................................................................................................
اندام؟اندام؟البته عن دام
........................................................................................................
رابرت:میگفتن یارو مث هنرپیشه ها خودشو سه تیغ کرده
........................................................................................................
رابرت:جان،امیدوارم هیچوقت خط نخوری
........................................................................................................
جان: عصبانی نشو رابرت!
رابرت: من عصبانی نیستم، فقط دارم یکم به سلامت روح و جسمم لطمه می زنم!
........................................................................................................
؛رابرت،میشه از برس تو استفاده کنم؟
؛البته ... دیدن ادامه » البته
........................................................................................................
جانی:میشه بهت دست بزنم؟مرسی
........................................................................................................
رابرت:برا رفتن به یه کافه نیاز نیست قرارتو تو دفترچه کوفتیت یادداشت کنی
........................................................................................................
رابرت:من هیچ توجهی به اون زنیکه هرزه نمیکنم،اینگار دارم با دیوار حرف میزنم
جانی:آخه چطور؟مگه پارتنرتون نیست؟
رابرت:مونولوگ،کاراکتر شئ
........................................................................................................
رابرت:جانی،هیچوقت صداقتو با ضعف اشتباه نگیر
........................................................................................................
رابرت:من اینجا رو منتقدای مادر به خطا در نظر گرفتم
.......................................................................................................
جانی:تو داری چکار میکنی؟حوله یه وسیله شخخخصیه،میتونی بری از رختشورخونه بیاری.حرومزاده!خدافظ پدربزرگ
(رابرت با بغض و‌مستاصل رفتنش را میبیند)
.......................................................................................................
متن رو پرت نکن زمین!
درسته همش رو خط زدیم...ولی این دلیل نمیشه پرتش کنی!
........................................................................................................
بازیگری زهری ست شیرین کام 
تمرین روی صحنه ی خالی 
بدون تماشاچی 
اما سرشار از زندگی 
سرشار از ناب بودن 
سرشار از جوونی 
سرشار از عشق 
........................................................................................................

رابرت : باید یک چیزی بهت بگم .
جان : خب ، بگو
رابرت : درباره ی تئاتره ،، این یکی از وجوه شگفت آوره تئاتره ،، و اون ، جان ، یک نوع طی طریقه که خیلی شبیه خود زندگیه...
جان : خب ، اون چیه ؟؟
رابرت : ساده ست ، اون توی ذات تئاتره ،، مثل زندگی _ البته تئاتر بخشی از زندگیه ... نه ؟؟ می فهمی چی دارم می گم ؟؟ همان طور که توی یک مغازه بزرگ وقتی رو که آدم صرف می کنه نمی تونه از زندگی خودش جدا کنه ... چون بالاخره اون بخشی از زندگیشه،،، این موضوع روی صحنه ی تئاتر هم مصداق پیدا می کنه ، مدت زمانی که تو روی صحنه ی تئاتر هستی ، بخشی از زندگی توئه، تئاتر زندگیته جان! زندگیمونه!
........................................................................................................
جیلیان به تو گفته من پدر بچه حرومزاده توووووووام(با تمسخر کلمه را کش میدهد)
........................................................................................................
رابرت:ازم درخواست کن،زوزه بکش
.......................................................................................................
یچیزی جلو سگ پرت کنی دم تکون میده،دم تکون میده،اما این زنیکه هرزه فقط وایمیسه نگاه میکنه.دور شدم نگاه کرد،بغل کردم نگاه کرد.ماچش کردم نگاه کرد
........................................................................................................
بیا جانی بیا،آآآآ نگاه کن،نگاه کن،این عینک دیگه برا توعه،آه آه برا تو شد.ولی دیگه سراغ اون میز نرو
........................................................................................................
جانی:رابرت،فقط به من بگو صفحه چننننده؟؟؟
........................................................................................................
جانی:خب بهش فکر نکن!
رابرت:چرا به ذهن خودم نیومد جانی
........................................................................................................
من تو هم رو میگم توام دیگه توهم نداشته باش،باشه؟
........................................................................................................
رابرت:تو نمیتونی ساکتم کنی و منو مفت بخری!تو بمن نگفتی ساکت شو.گفتی خفه شو
........................................................................................................
جانی:زیبایی چیزیه که آدم باید درونش داشته باشه.اما اینا دارن با تئاتر کاسبی میکنن
........................................................................................................
امتیاز جوونی تو تنها نقطه ضعف توعه!
........................................................................................................
رابرت:یه نسل بذر میکاره نسل بعدی رو پرورش میده 
اما قضیه اینجاست 
نسل بعدی از اعمال نسل گذشته س که تاثیر میگیره نه از موعظه هاشون
........................................................................................................
حواسم بهت هست جانی،حواسم بهت هست
........................................................................................................
جانی:هاهاهاهاهاها،(دلبرانه و کودکانه میخندد در حالیکه دستمال مرطوب را با ذوق میکشد)
........................................................................................................
رابرت:تشکر لازم نیست جانی،اگر اینطور نبود بهت نمیگفتم
........................................................................................................
تکونش بده،محکم،محکم،مث دختر بچه ها نه.سریعتر.مث گردو پر مغز،بیرونش سفت و محکم
........................................................................................................
رابرت:جوونها در تئاتر پیشرو نمایش در آینده ان،شعار مزخرف خودم
........................................................................................................
جانی:
خواب میبینم...خواب میبینم تو یه مکعب شیشه ای معلق تو هوا زندانی ام.
آدمای زیادی پایین این مکعب جمع شدن دارن منو تماشا میکنن.
مادرا منو با انگشت به بچه های کوچیکشون نشون میدن و در گوش بچه هاشون یه چیزی میگن،که من نمیفهمم چیه.
خواب میبینم دارم از یه کوه خیلی بلند سقوط میکنم انگار بال دارم.
یه پرنده افسانه ای منو رو هوا میقاپه و برای خوراک بچه هاش میبره.
از چشمام شروع میکنن،حتما چشمای خوشمزه ای دارم.
خواب میبینم تو یه بیمارستان روانی بستری شدم....بالاخره
به صورتم دست میکشم ولی صورت ندارم..انگار یه خمیر سفید تمام صورتمو پوشونده.
خواب میبینم تو یه خیابون خیلی شلوغ دارم راه میرم ولی لختم...لختِ لخت‌‌‌...
وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم مجبور بودیم مغزامونو در بیاریم بندازیم تو آب سرد...که صاف شن...تمییز شن...
ولی وقتی دوباره رفتیم سراغشون به جز یه مشت حجم سفت و سرد و پیر دیگه چیزی نبودن
........................................................................................................
مگه من نظرتو خواستم،نظر من نداریم جان،نظر من نه
........................................................................................................
به دنیای نمایش خوش اومدی!
........................................................................................................
گردنمم بزنی من اینو رو صحنه نمیگم،باور بدار
.......................................................................................................
ببین جان تو یه کاری داری که باید انجام بدی 
تو این کار باید از شعورت کمک بگیری
برای تحمل سختیاشم باید معرفتت و به کار بندازی و درکتو از اینکه چی درسته چی غلط
باید احساس همدردی داشته باشی 
ضوابط اخلاقی و بشناسی
مقررات حرفه ای رو بشناسی














آخ که چه قدر دلم تنگ شد با اینکه از دیشب که دیدم تا الان خیلی هم نگذشته ولی خیلی دلتنگم . مهسا جان مرسی که با نوشتنت باعث شدی که تجسم کنم که رابرت و جان همین الان دارن باهم حرف میزنن و ما باز داریم نگاهشون میکنیم و زندگی میکنیم.
۲۶ آذر ۱۳۹۷
در مورد سارا میتونم توضیح بدم دوستان چون هر شب میگفتمش:(
۰۱ دی ۱۳۹۷
بگید جانی عزیز.
حدس اولم:وکیل ترنس M To F بوده
حدس دومم:اینکه منظور این بود تو مرد نبودی که با دوستت همچین کاری کردی چه برسه به اینکه بشینیم عین دوتا مرد حرف بزنیم
۰۱ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بازیگری زهری ست شیرین کام
تمرین روی صحنه ی خالی
بدون تماشاچی
اما سرشار از زندگی
سرشار از ناب بودن
سرشار از جوونی
سرشار از عشق
ادامه بده جان
به به
۲۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"این لیست، یک یادمان است! برای 2 ساعت از بهترین ساعات عمر ما.."
.
تحت وب:
https://open.spotify.com/user/niaa3ne9hmgdpsxf1tv9qp1mt/playlist/7hgGEcpwErjoLAZJnKB2xf?si=i0h1zVKQQzqT4-C16U1V9Q
.
تحت app (لینک رو داخل نوار search خود برنامه spotify کپی کنین):
spotify:user:niaa3ne9hmgdpsxf1tv9qp1mt:playlist:7hgGEcpwErjoLAZJnKB2xf
.
این ها لینک Playlist موزیک های نمایش "زندگی در تئاتر" در Spotify هستن.
.
خیلی مرسی از سهیل سهیلی سرشت (واسه انتخاب های خوبش)
و باز خیلیییییی مرسی از میر سعید و ایمان و محمد (واسه این همه تداعی لذت بخش، موقع شنیدن این لیست)
.
@نفیسه نوری
.
نفیسه جان
این هم لیست کامل و درست درمون!
به درخواست خود خودت *-
۲۶ آذر ۱۳۹۷
ممنونم.خوب دقت نکردم.بنظرت آهنگ دیگه ای مونده؟
۲۷ آذر ۱۳۹۷
@مهسا اسلامی
خواهش میکنم
ممکنه.. من فکر میکنم تو اجرایی که خودم دیدم، همینا بود.. مگه این که چیز دیگه ای تو اجراهای دیگه بوده باشه
امیدوارم هرکی چیز دیگه ای میدونه، بگه اضافه کنم به لیستا
*-:
۲۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
یعنی فوق العاده بود. حالمون رو خوب کردید و روزمون رو ساختید. به قدری دیشب بهم چسبید این تئاتر که نگو. آخه چه قدر یه بازیگر می تونه خوب باشه. چه قدر می تونه انعطاف و تمرکز احساسی و شکلی داشته باشه. واقعاً ممنون
برای پنجمین بار امشب به تماشای این شاهکار که برای من بهترین اجرای جهانه نشستم،سعی کردم تک تک لحظه ها و صحنه ها رو ببلعم و حفظ کنم توی وجودم و برای همیشه حکش کنم،زندگی در تئاتر همیشه شماره یک لیست بهترین نمایش هایی که دیدم میمونه و موندگاره،امشبم مثل دفعه های پیش بدجوری حال دلمو خوب و خوش کرد و اینو مدیون کارگردانی بی نقص محمد برهمنی و البته بازی های درخشان جناب مولویان و صیاد برهانی هستم،برای من تمومی نداره این نمایش هر چند امشب آخرین شب اجراش بود،امیدوارم هزار باره باز هم اجرا بشه و باز هم به تماشاشون بشینم و بازهم با تمام وجودم بهشون افتخار کنم و در آخر با چشمانی اشک آلود تشویقشون کنم،خسته نباشید جانانه میگم به تمام عوامل این کار فوق العاده حرفه ای و عالی،درخشان تر از پیش باشید و بمانید و بمانید و بمانید که جان به جانم اضافه کردید
چه قدر خوب نوشتی صدف عزیزم. بله زندگی در تئاتر همیشه شماره یک لیست بهترین نمایش هایی که منم دیدم می مونه و برای منم همیشه موندگاره
۲۶ آذر ۱۳۹۷
ای جانم به همه عاشقان سینه چاک زندگی در تئاتر
۲۶ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک چند به کودکی باستاد شدیم / یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید / از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
.
و تمام شد...
..
،
با اجازه همه تیم نمایش زندگی در تئاتر
حالا که اجرا تموم شد،
لیست موزیکای این نمایش رو میزارم
برای کسایی مثل خودم، که شاید شنیدن این موزیک ها کمی از دلتنگیشون کم کنه..
،
،
1- Out on a limb - by Lunatic Soul
2- The Storm before the Calm - by Anathema
3- Kanata - by Mono
4- ... دیدن ادامه » Love is Blindness - by Jack White
5- Bermuda Highway - by My Morning Jacket
6- The Fallen Angel - by Galasphere 347
7- Ice - by Camel

مورد ۶ رو از Marillion ممنونم که هم اسمشو پیدا کرد و هم لینکشو گذاشت.
مورد 7 رو از مهسا اسلامی متشکرم که یادآوری کرد.
در ضمن اگر کسی واسه پیدا کردن آهنگا مشکل داشت، یه لینک ارتباطی بده براش بفرستم..
۲۶ آذر ۱۳۹۷
@غزل عزیز الدین

خواهش میکنم غزل جان عزیز *-:
گوارای گوش و روح و خاطرتون باشه..
(-:
۲۶ آذر ۱۳۹۷
شما عزیز دلی نیروانا جووووونم
۲۶ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید