تیوال نمایش بی تابستان
S3 : 00:44:55
  ۱۴ مرداد تا ۰۱ شهریور ۱۳۹۷
  ۱۹:۰۰ و ۲۱:۳۰
  ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه
 بها: ۴۰,۰۰۰ و ۳۰,۰۰۰ تومان

: امیررضا کوهستانی
: لیلی رشیدی، سعید چنگیزیان، مونا احمدی

: محمدرضا حسین زاده
: شهریار حاتمی
: شیما میرحمیدی
: Xavier Lauwers
: آنکیدو دارش
: داود صدری، علی شیرخدایی
: محمد خاکساری، رضا مصطفی پور
: بهارک خاوری
: جواد باقری
: روح الله زندی فرد

اجرا شده در:
- بخش اصلی هفتاد و دومین دوره ی فستیوال آوینیون، فرانسه
- فستیوال دلاکولین تورینو، ایتالیا
- فستیوال هنر بروکسل، بلژیک

یک ناظم یک نقاش یک مادر یک کودک یک مدرسه. نه ماه. سه فصل، بی‌تابستان.

بخش اصلی: ۴۰.۰۰۰ تومان
بیرون از ظرفیت: ‌۳۰،۰۰۰ تومان
سبک:
درام
شهر:
تهران

اخبار وابسته

» نشست و گفتگو با تماشاگران، پیرامون نمایش «بی تابستان» با حضور امیررضا کوهستانی

» «بی تابستان» اجرای عمومی خود را آغاز کرد

مکان

خیابان طالقانی، خیابان شهید موسوی شمالی، جنب خانه هنرمندان، تماشاخانه ایران‌شهر
تلفن:  ۸۸۸۱۴۱۱۵_۸۸۸۱۴۱۱۶


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
بی تابستان؛ مرثیه ای برای نسل های بی کودکی
روزنامه شرق- 29 مرداد 97

«تو به هیچ‌کس تعلق نداری. نه به مملکت و دولت. نه به من. تنها به خودت تعلق داری»
(نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی)

نمایش "بی تابستان" به کارگردانی و نویسندگی " امیررضا کوهستانی"، بعد از چند اجرای بین المللی و به خصوص حضور در جشنواره تئاتر " آوینیون" فرانسه، این روزها در سالن استاد سمندریان تماشاخانه ایرانشهر، به روی صحنه رفته است.نمایشی لطیف و دقیق که موضوع بسیار مهم، حساس و تازه ای را در دل متن کم هیاهو و ظریف خود به اجرا درآورده است.در خلاصه کار این جمله آورده شده است: یک ناظم یک نقاش یک مادر یک کودک یک مدرسه. نه ماه. سه فصل، بی‌تابستان.
نمایش از سه بازیگر که پردازنده ی سه کاراکتر ناظم، نقاش(معلم) و مادر هستند، بهره می برد اما در تار و پود نمایش، دو ... دیدن ادامه » کاراکتر دیگر هم حضور دارند؛کودک(تیبا) و پدر کودک.عدم حضور این دو کاراکتر به معنای عدم تاثیرشان در سرنوشت دیگر شخصیت ها نبوده و بر حلقه ی مفقوده ی روابط انسانی دلالت دارد."کوهستانی" با ظرافت، پازل میان شخصیت ها را در بطن متن ساده اما قابل تامل خود گنجانده است.از فساد ساختاری در سیستم آموزشی کشور به خصوص در مقطع حساس ابتدایی و عدم وجود قوانین و سیاست گذاری صحیح آموزشی، که پوسته ی رویی انتقادات نمایش است اگر گذر کنیم، با نمایی وهمناک تر از تقابل نسل ها و بی هویتی آنها در سایه ی دیوار کهنه و رنگ و رو رفته شعارزدگی فرهنگی و فرهنگ شعاری روبرو می شویم.جایی که زوج در حال جدایی ناظم(با بازی لیلی رشیدی) و معلم( با بازی سعید چنگیزیان) که نماد هوشمندانه ی نظم و قانون مداری(ناظم) و شورو شوق و خلاقیت(معلم) هستند، در افقی تیره از زندگی مشترکشان، در انحصار دیوارهای شعار زده، مشغول نصب دوربین مداربسته ای هستند که بی احساس و مسئولیت محور، به تماشای اضمحلال نقش سازنده ی آنها در جامعه بنشیند.ترکیبی که اگر با برنامه و همت لازم به عمل درآید، فصل مشترک آن، جز پویایی و رشد اجتماعی نخواهد بود.اما در نبود این پویایی و رشد، هرچقدر دیوارها، شعاری رنگ آمیزی شوند تاثیری در بهبود فرهنگ جامعه ایجاد نکرده و هر شعار، تصویر بعدی را تحت تاثیر گذاشته و قدرت تمرکز بر حرف جدید را هم از بین می برد.در چنین فضایی که حتی در محیط تربیتی کودکان، اجازه بازی کردن آنها با چرخ و فلک داخل مدرسه سلب شده و ابزار بازی و بروز شادی کودکانه، قفل و زنجیر می شود، یک تصویر سازی متفاوت بر دیوار مدرسه که فضایی شاد، خانوادگی و امیدوارکننده را روی دیوار شعارزده ترسیم می کند کافی است تا انبار احساسات متراکم شده ی کودکی معصوم در چارچوبی ناهنجار مشتعل شده و بزرگسالان، که خود قربانی دیوارنویسی های سال های گذشته اند را در درک نادرست خود از هویتشان غرق گرداند.معلم سرخورده که به دنبال فرار از محیطی است که دیگر ذوق هنری اش در آن فواران نمی کند، در سایه نقاشی های دیواری خود، آخرین تلاش برآمده از نگاه احساسی اش به بنیان خانواده را تصویر سازی می کند و در برخورد با شاگردانش به کنشی نامتعارف اما هیجان انگیز دست می زند که زمینه ساز سو برداشت های متداول در جامعه ای است که هر روزش پر شده از سو استفاده های منحرفان جنسی.از سوی دیگر ناظم، که تحت فشارهای افکار عمومی به دنبال راهی مصلحت آمیز، محافظه کارانه و نجات بخش می باشد، به عرف واگرای جامعه تن داده و در برابر محکومیت همسر خود به عنوان نزدیکترین انسان زندگی اش، به توجیه عملکرد خویش می پردازد.حال که عنصر زندگی مشترک در حال واپاشی با سرعتی سرسام آور است تنها راه برون رفت از بحران جدایی، نوید به دنیا آمدن نوزادی می باشد که معلم سال ها در انتظار آن بوده و ناظم با توجه به موقعیت شغلی خود از پذیرش آن سر باز می زند.خط دیگری بر رنگین کمان موضوعات پیچیده ی متن اضافه شده و سرنوشت کودک متولد نشده در هاله ای از ابهام ماندن یا مهاجرت، خط خطی می شود.حال به جرات می توان آن مدرسه ابتدایی که دیوارهای آن پوشیده از صدها شعار بی مصرف و عمل نشده است را تصویری نمادی از جامعه ی چند دهه ی اخیر ایران دانست. مدرسه ای که چرخ و فلک اش رنجیر شده، میل پرچمش بدون پرچم است(پرچم= هویت ملی) و در گذر فصل ها فقط دیوارهای خسته ی آن با سلیقه های مختلف رنگ می شود.فروش این مدرسه برای تبدیل شدن آن به مرکز تجاری، فارغ از برداشت عینی که نویسنده به بیننده منتقل کرده و منطبق با واقعیت های جامعه است، پیشگویی از آینده ی تیره ی جامعه ای است که برنامه ای برای تربیت کودکان خود ندارد.کودکانی که در نبود عرصه برای بروز کودکی شان تبدیل به برزگسالانی می شوند که کودکی نکرده اند.خلل و حفره ای عمیق در هویت اجتماعی که کودکانش هر روز بیشتر دوست دارند بزرگ باشند و برزگسالانش بیشتر از همیشه کودک شده اند!
در بعدی دیگر، مادری تنها در نمایش تصویر سازی می گردد که "زود بچه دار شده" و در جستجوی کودکی گم شده خودش از درک خواسته های بزرگسالانه ی فرزندش(تیبا) عاجز است.عدم حضور پدر کودک در جای جای نمایش و همینطور محو بودن تصویر ساخته شده از پدر در نقاشی دیواری، به خوبی بحران نگاه مخرب اجتماعی به پدر، به عنوان گرداننده ی چرخ اقتصادی خانواده را هدف قرار داده و عدم انسجام خانوادگی به خصوص در بحران های خانوادگی را گوشزد می کند.مادری که وقتی در صحنه ی زیبای پایانی نمایش در تصویر دخترش ادغام شده و از زبان او صحبت می کند و چرخ و فلک را می گرداند، بیش از پیش تکرار نسل ها را در دل حیات این مدرسه برجسته کرده و به بیننده هشدار می دهد که قصه عنوان شده در نمایش معطوف به یک نسل نیست.همانطور که ناظم هم در ابتدای نمایش ذکر می کند، او هم در همین مدرسه درس خوانده و بزرگ شده است. نه ماه همراهی با کاراکترها که یک سال تحصیلی را شروع و به پایان می رساند و از قضا با نه ماه بارداری انسان برابری می کند و همنهشت می شود، هرچند با پیشبرد داستان و فعل و انفعالات کاراکترها همراه است، ولی بی تابستان به پایان می رسد.به شخصه وقتی به دوران کودکی ام فکر می کنم یاد تابستان می افتم و گردش روزگاری بدون تابستان یعنی انسانی بدون کودکی.اما در ورای همه فضاهای تیره و تلخ تصویر سازی شده نمایش، " کوهستانی" کارش را با امید به آینده به پایان می رساند. امیدی که از جمله ی "فالاچی" نشات می گیرد. امید به آینده ای که در آن بالاخره کودک در چرخ و فلک می نشیند و بدون کمک ناظم و معلم که تسلیم اراده ی او شده اند و دستانشان را بالا برده اند، خودش آن را می چرخاند، شعر می خواند و از چرخش روزگار لذت می برد.


بسیار عالی
۰۲ شهریور ۱۳۹۷
ممنون از نقد خوبتون
۰۶ شهریور ۱۳۹۷
متشکرم خانم مریم گرامی
۰۷ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اثر بد، بد است، اثر بد تحسین‌شده‌ی زیر سایه‌ی اسم کارگردان و جشنواره آوینیون بدتر!
در ابتدا یادآور می‌شوم که بسیار پیش آمده که سلیقه‌‌مان به نمایشی نخورد و دوستش نداشته‌باشیم، در آن‌جا دلیلی برای عصبانیت نیست. در این متن فقط بحث سلیقه و دوست نداشتن نیست، بحث فرم بد و ادعای بسیار است!
پس به جای گفتن کلیات عالی بودن نمایش و تحسین قلم جادویی آقای کوهستانی، بیایید بی‌واسطه و با جزییات با متن و اجرا مواجه شویم تا ببینم چه دیده‌ایم! از شخصیت‌ها و روابط‌شان شروع کنیم. یک مرد نقاش داریم، یک خانم ناظم، مادر برتیبا و خود برتیبا.
۱. مرد نقاش گویا بیکار شده، همسرش پیشنهاد داده که در مدرسه ساعتی به بچه‌ها نقاشی درس دهد و روی دیوار‌های مدرسه‌ را نقاشی هنری بکشد. ماجرای دیوار نوشته‌ها چپیست؟ قرار است از دو جمله‌‌ی نصفه و یک نقاشی ناتمام یک خانواده‌ی ... دیدن ادامه » سه نفره و چالش‌های مرد و زن بر سرآن، چه مطلب مهمی را بفهمیم؟نقد سیاست‌های شعارزده‌ و متکثر نظام آموزشی و پرورشی؟ دیواره‌های پوسیده‌ی تربیت نسلی که هر کس به سلیقه‌ی خودش روی آن یادگاری می‌نویسد؟ این‌ها نمادهای شاعرانه‌ و حرف‌های بزرگ قشنگی‌است ، اما نمایش این‌ها را ابدا نمی سازد!
۲. از اولین گقت و گوهای مرد و زن می‌فهمیم که مشکلی بین آن‌هاست. چه مشکلی؟ چیزی که تا پایان هم نمی‌فهمیم. زن به او اشاره های نستبا صریحی راجع به بارداری می‌دهد، مرد می‌گوید بچه نمی‌خواهد و می‌رود. چند ماه دیگر زن باردار است و مرد برمی‌گردد. این اصلا چرا رفت و مهم‌تر از آن‌ چه چیزی باعث شد برگردد؟ بچه؟ این را که زن تلویحا قبل از رفتن به او گفته بود. دلش به حال زن باردارش سوخته؟ پس مسایلی اساسی که با هم داشتند که باعث شد مرد بگوید : ( می‌خوام جایی برم که تو نباشی) چه می‌شود؟
۳. مرد، معلم محبوب بچه‌هاست و دوستش دارند. یک‌بار چند بچه را قلمدوش گرفته و موجب شکایت والدین شده. اشاراتی به ارتباط ویژه‌ی او با برتیبا هم می‌شود. چیزی که قرار است ستون فقرات داستان باشد، اما جز چند روایتی که از زبان شخصیت‌ها می‌شنویم و مقداری حدس و گمان از کیفیت این رابطه که سرانجام به جواب مشخصی هم نمیرسند، چیزی از آن می‌دانیم. ظن سوء استفاده‌ی جنسی در ما تقویت می‌شود اما گواه مؤیدی در این باره نداریم. گمان دیگر خیال‌بافی‌های کودکانه‌ی دختر است با اولین مردی که –غیر از پدر- در زندگی اش دیده. این ظن محکمتری‌است که البته صریحا تأیید نمی‌شود. خب نویسنده می‌خواسته با این قصه‌ی بی‌پایان چه کند؟ به طور مثال آسیب شناسی کند که چرا ناظم، خلاف مقررات معلم مرد آورده برای دخترها که دخترها عاشقش بشوند؟ دانش‌آموزان دختری که در رفت و آمد های خانوادگی، مردان مهربان بسیاری را می‌بینند که به آن‌ها محبت خالصانه دارند، چرا باید عاشق یک معلم تقریبا چهل ساله‌ی بی‌مو که فقط هفته‌ای دوساعت با او کلاس دارند شوند؟ او می‌خواهد با این پیرنگ دور از منطق چه مسأله‌ای را نشانه برود و چه به گوید؟ استخدام مربی مرد خلاف قانون؟ محبت و توجه ناکافی والدین در خانه؟ رفتار کنترل نشده‌ی معلم مرد در ارتباط با بچه‌ها؟ اولی که آن‌قدر مسأله مهمی نیست که بخواهیم به عنوان مسأله‌ی اساسی متن بشناسیمش. در مورد رفتار والدین و معلم در نمایش چه داریم؟ از خانه‌ی برتیبا چه می‌شنویم؟ مادر بیش از نیمی از نمایش روی صحنه و در گفت و گو با نقاش و ناظم است، اما ما درباره‌ی کیفیت رابطه‌ی والدین با برتیبا که می‌تواند باعث این مسأله باشد تقریبا هیچ نمی‌دانیم جز این که شهریور ماه به دریافت شهریه معترض است و آبان ماه پول پرداخت شهریه را ندارند، دی ماه برای اتهام زنی به مرد می‌آید و اریبهشت ماه ملتمسانه می‌خواهد که مرد دخترش را ببیند! در مورد معلم جز ماجرای قلم‌دوش کردن بچه‌ها و یک‌بار گریه سر کلاس و چند نقاشی‌های دیواری ناتمام و نافرجام چه می‌دانیم؟ جز انکارهای صریح مرد و کشمکش مصنوعی با مادر برتیبا هیچ! ستون فقرات قصه‌ی بی‌تابستان، اصلا شروع نمی‌شود که به بخواهد تمام شود!
۴. این که نویسنده، داستانش را در ۹ ماه روایت کرده و برای هر کدام اسمی گذاشته و با اشاره به سه‌ماه تعطیلی، اسمش نمایش را گذاشته بی‌تابستان، ایده‌ی خوبی‌ است، اما در این‌جا ابتر و بی‌معنی است. قرار است هر ماه نماد یک مرحله باشند و به پیش‌برد روایت داستان کمک کنند؟ قبل از مهر. مسأله‌ی ثبت نام است و خطابه‌ای طولانی درباره‌ی قانون عدم پرداخت شهریه به مدارس دولتی و پول‌هایی که برخلاف قانون و به اسم کمک از والدین گرفته می‌شود و رقابت نابرابر دانش آموزان در نظام آموزشی کشور می‌شنویم، کاملا رو و عیان بدون ذره‌ای نمایشی کردن آن.
مهر سال تحصیلی آغاز می‌شود، آبان والدین برتیبا پول ندارند، آذر دیوار را سفید می‌کنند و دی هوا آلوده و مدرسه تعطیل است و در زمستان دختر عاشق می‌شود و اولین برف می‌بارد تا این که در اردیبهشت دختر دارد می‌میرد و بیمار است و نزدیک امتحانات. خرداد مرد و زن و مادر روی چرخ و فلک نشسته‌اند و مرد درخواست همراهی و دیدار با دختر در مسافرت تابستان‌شان را رد می‌کند.
چه پیش‌رفت و نظم و منطقی در این روایت‌ نه ماهه هست؟ شخصیت‌ها و روابطشان در این نه ماه چه قدر برای ما پرورده می‌شوند؟ چه تغییر معناداری در این نه ماه تدریجا می‌بینیم؟ منظورم از تغییر، آمدن زمین به آسمان نیست. منظورم تغییرات کوچک معنادار در دنیای کوچک همین سه چهار نفر داستان است. دریغ از یک تغییر معنادار! اگر این نه ماه می‌شد شش ماه چه ضربه‌ای به روایت می‌خورد؟هیچی!!
۵. اما مسأله‌ی استفاده از تکنیک و ابزار. برخورد کارگردان با ابزارها و تکنیک‌های متعددی که در این نمایش از آن استفاده کرده، [در مقام تمثیل و فهماندن منظورم‌] یادآور کودکی است که برایش اسباب بازی جدید خریده‌اند و به طریق آزمایشی دارد با آن بازی می‌کند. این دستگاه‌های باران و برف و دورساز و این ویدیو موشن‌ها‌ی چشم‌نواز چه کمکی به روایت می‌کنند؟ اگر نبودند چه می‌شد؟ اگر جای باران پاییز و برف زمستان و آلودگی اواخر پاییز، مخاطب تخیل این‌ها را می‌کرد، آیا ضربه مهمی به ساختار اثر می‌خورد؟ به نظرم نه. آن ویدیو موشن‌های دیوار مدرسه در خدمت روایت است اما چنانچه در شماره‌ی یک گفتم، معنا نمی‌سازد، پس ابتر خواهد بود. آن دوربین و پروژکتور دو سه جا استفاده می‌شوند: در کشمکش های مرد و مادر و مهم تر از همه در صحنه‌ی پایانی سه نفر روی جرخ و فلک. در این صحنه‌های کشمکش، به نظرم چیز اضافه‌ای به تنش مصتوعی میان این دو اضافه نمی‌کنند. اما در صحنه‌ی چرخ و فلک یک صحنه‌ی عجیب داریم: مادر دارد روی چرخ فلک با مرد و زن صحبت می‌کند که به یک‌باره پروژکتور تصویر برتیبا را به ما نشان می‌دهد و از این پس مادر ایفاگر نقش برتیبا می‌شود و دیالوگ می‌گوید و دختر در فیلم لب می‌زند! بعد تصویر ضبط شده‌ی این سه نفر را با لباس دیگر به ما نشان می‌دهد و نمایش تمام می‌شود! این‌ها یعنی چه؟ این‌ها دارای یک معنا در داستان است یا قرار است صرفا شاهد استفاده‌ از این ابزار در طول نمایش بوده باشیم؟ مادر چرا به یک‌باره ایفاگر نقش دختر می‌شود؟ چه توجیه و منطق روایی‌ای دارد؟ برای من تماشاگر این تصور را به وجود آورد که مادر به مرد احساس مشابه دخترش را دارد و او هم عاشق اوست! حدسی که به نظرم بی‌ربط است اما خود کارگردان مصرانه به ما می‌دهد. آن نمای آخر پروژکتور چه معنایی دارد؟ نمی‌دانم! آن گل رها شده روی چرخ و فلک خالی چیست؟ نمادی از عشق سرکوب‌شده‌ی لگدمال شده؟!‌ بگذریم!

اگر دوست داران نمایش پاسخ/مطلبی بر این نکاتی که عرض کردم دارند با گوش شنوا پذیرا هستم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جدا از داستان نمایش که برای من از جذابیت کافی برخوردار نبود اجرای تقریبا بدون تاخیر و آرامش و سکوتی که در سالن حکمفرما بود شب خوبی را برای ما رقم زد بهترین نمایش هم برای من اگر با همهمه تماشاگران و نور موبایل و صدای گریه بچه همراه باشه یک کابوس تمام عیار هست.از دید یک آماتور نورپردازی و دکور عالی و بازی بازیگران تحسین برانگیز بود.
و پاک کن صورت های مسئله را، هرچند که نمی توانی!

مدرسه ای که قرار نیست تغییر کند، از سال جنگ تا سال صلح، تنها به تغییر دیوارنوشته هایش بسنده می کند. گویا آن کس که باید تصمیم بگیرد یادش رفته است که کودک امروز، مادر فرداست. بچه ها هستند، در تمام لحظات و تمام تصمیمات و تمام دوراهی های بزرگ ترها. هرچند به خیالمان از تصمیمان حذفشان کرده باشیم. گرچه این مدرسه در تابستان است که تعطیل می شود ولیکن قرار نیست کاری در تابستان سامان بگیرد. ماه های پر از حادثه در بیخ گوش کودکانمان می گذرند و این است که از ازل بر دیوار این مدرسه حک شده است : "آنچه بیش از همه واضح"! آری چیزی واضح تر از چرخش ناگزیر چرخ و فلکی نیست که به قفل های الکن ما می خندد! می خندد به مایی که کمر به حذف گذشته و حافظۀ تاریخی مان بسته ایم. طرح های نو می زنیم بر روی طرح های نیمه پاک شدۀ پیشین و هربار ... دیدن ادامه » دیواری چرک تر به معرض دید کودکانمان می گذاریم. رنگ های آبکی مان نه قدرت تغییر گذشته و نه رویای پوچ آینده را دارند. تصویر خانواده ای را بر دیوار حک می کنیم که پدر آن در دیوار قبلی با شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" لمس دستان کودکش را از دست داده است. پدری که در نقاشی ها نیز صورتش پنهان است در زیر رنگین کمانی که رویایی آسمانی داشت. پدری که هیچ وقت نبود تا پدرهای آینده نیز نبودن را یاد بگیرند و امروز اثری از آنها در حیاط مدرسۀ کودکانشان نبینیم. پدری که در نمایش نیست، اصلی ترین رل نمایش است! او که همسرش آمده تا کودکشان را ثبت نام کند. همسری که دلش با نقاش قصه گره ای پنهان می خورد که خود عیان است از نبودن های مرد زندگی اش و به آن هنگام که مادری پنهانی عاشقی کند، فرزندش آن راز را آشکارا هویدا خواهد کرد! چرا که فرزندش به وضوح عاشقی می کند، چرا که آن دو یکی اند در دل تاریخ و سرزمینی که مدرسه اش قرار نیست تغییر کند و چه مفلسانه به چرخ و فلک خویش قفل میزند. وقتی دخترهای کوچکمان زودتر از اصول هایمان بزرگ شوند و به قولی "همه شان این قصه ها را بلدند" و هرچند "نه در غالب خودشان بلکه در غالب دیگران تعریفش کنند"، هیچ فرقی نمی کند، حبس آنها بی فایده است. آنها عاشق می شوند مثل مادرهایشان حتی اگر حضور هر مردی را از حیاط این مدرسه دریغ کنی، باز آن دختر کوچک عاشق تنها مردی می شود که تصویرش بر دیوار پر از گذشتۀ این مدرسه حک شده است. با تصویرهای روی دیوارها چه کنیم؟ با مرزهای در هم شکسته تکنولوژی و "دی کاپریوها" چه کنیم؟! مادری که دلش در خفا بلرزد به راستی که باید منتظر زلزلۀ آشکار دخترش باشد! این "کاری" است که از "همه" می گذرد و چهره ای که قرار است انعکاسش بر این دیوار بیوفتد، بی شک بر واژۀ "همکاری" جای خوش میکند. دیوار مدرسه های امروز، انعکاس مادرها و پدرهای دیروز است. پس بیش از همه واضح است که دختری که در نهایت براین چرخ و فلک سوار می شود، صدایی جز صدای مادرش نخواهد داشت! او زود بزرگ شده است و یا زود عیان شده است. او امروز در این مدرسه عیان می کند آنچه را که بزرگ ترهایش دیروز در همین مدرسه یاد گرفتند که پنهانش کنند! بزرگ ترهایی که سرانجام به جبر این چرخ و فلک تن می دهند، دست هایشان را به نشان تسلیم بلند می کنند تا با گذشته ای که پاک نمی شود و کودکی در رحم دریابند که پایان این راه را مقصدی نیست جز درهم شکستن قفل های این چرخ وفلک، تسلیم و سازش وچرخش دیوانه وار فرزند امروز...