تیوال نمایش فرایند
S3 : 03:39:29
براساس رمان “محاکمه”، “قصر”، “مسخ”، مجموعه‌ی “داستان‌های کوتاه کافکا” و رمان “تجاوز قانونی” کوبو آبه
  ۲۹ مرداد تا ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
  ۲۱:۰۰
  ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه
 بها: ۲۵,۰۰۰ تومان

: امیر ابراهیم زاده، علی کرسی زر
: علی کرسی زر
: امیر ابراهیم زاده
: (به ترتیب ورود) سپهر طهرانچی، مریم زارعی، مهرنوش حاجی خانی، بهراد سلاح ورزی، مازیار سیدین، دنیا دایمی، سعید کرمی، کیمیا کاوند

: پوریا سمندری
: علی کرسی زر
: سپهر سا
: امیر ابراهیم زاده
: پادینا کیانی
: صبا پیریایی
: رضا چاوشی
: میلاد فداکار
: رومینا داوری
: رها محمدی
: طه رضاییان، تینا جعفری

برگزیده‌ی بیست‌ویکمین جشنواره‌ی بین‌المللی تیاتر دانشگاهی ایران

“کا“ کارمند ارشد بانک بعد از ورود خانواده‌ای ناشناس به خانه‌اش تلاش می‌کند با کمک قانون، حقوق خود را به دست بیاورد...

گزارش تصویری تیوال از نمایش فرایند / عکاس:‌ رضا جاویدی

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» تئاتر دانشگاهی باید بتواند آورده تازه ای را به تئاتر حرفه ای اضافه کند

ویدیوهای وابسته

آواهای وابسته

مکان

خیابان انقلاب، ابتدای خیابان شانزده آذر، شماره شانزده، جنب کلینیک دانشگاه تهران، مرکز تئاتر مولوی
تلفن:  ۶۶۴۱۹۸۵۰


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اولا بابت بازی های درخشان همه بازیگران، انتخاب صحیح بازیگران هر نقش بخصوص نقش اول، نمایشنامه نویسی بسیار عالی بومی شده که معلوم است روی آن فکر شده و علی الخصوص بابت دغدغه مندی دانشجویی در راه صحیح اش تبریک می گویم. ما عادت کردیم که این گونه دغدغه ها و مطالبات و واگویی ها را از زبان هنرمندان درجه یک کشور بشنویم اما این گروه با اجرای خود آن هم در داخل دانشگاه تهران نوید بخش اثر مثبتی است که دانشگاه میخواهد بر جامعه به سهم خود بگذارد.
با عدم وجود روشنفکران به روز در جامعه فعلی و فقدان مطالعه در بین آحاد مردم، فهمیدن این نکته که یکی از مشکلات کشور قوانین بد هستند و با بروزرسانی و مدرن کردن قوانین می توان بر بسیاری از مشکلات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و ... کشور غلبه کرد کار هر کسی نیست. قوانین از ایدئولوژی ها و مکاتب قدرت گرفته سر بر می آورند و بر تمام ... دیدن ادامه » سطوح زندگی تک تک آحاد جامعه تاثیر می گذارند. قوانین بد همان مصداق تجاوز قانونی است که کشور را به سمت قهقرا می برند. در صحنه آخر میبینیم که عرف را هم با تاثیرگذاری قدرت تغییر می دهند در حالی که مردم پذیرفته اند که این تجاوز آشکار را پس نزنند و با آن همراه شوند، در حالی که پس از مدتی حتی زور قدرت هم بالای سرشان نباشد. همان دری که حریم شخصی فرد و جامعه، دری به سوی آزادی و استقلال او و همیشه همراه اوست را دست آخر از مرد می گیرند و او مانند مردمی که در کشور خود به سبب قوانین بد زندانی شده اند، زندانی می شود. گفتنی ها بسیار است اما تضاد هویت بر اثر کارکردهای قدرت به خوبی در این نمایشنامه تمیز، آشکار شده است.

پرده ی آخر اجرا خلاصه ای از کل نمایش هست

تو پرده اول وقتی کا برای اولین بار در رو باز می کنه زنی رو که جلوی در ایستاده نمی بینه سرش رو بیرون میاره دو طرف رو می بینه کسی نیست ( درحالی که زن درست در مقابلش ایستاده و کا به خاطر صدای در زدن در رو باز کرده )
دفعه ی دوم که در رو باز می کنه زن رو می بینه و ...
وقتی تجاوزی قرار رخ بده اول نشونه هاش میاد اون صدای در زدن نشانه ابتدایی برای قصد تجاوز هست ولی چون برای کا این باور وجود نداره پس به روند زندگیش ادامه می ده

تو صحنه قبل از پرده آخر دختر به کا می گه بریم خونه امشب ضیافت داریم

وقتی وارد خونه می شن برخلاف همیشه کا غذا رو نمیاره
مادر ظرف های خالی رو میاره کاغذها رو روی سرشون می کشن و کا هم این کار رو انجام می ده ( کا به مرحله ای رسیده که از متجاوزین تقلید می کنه شاید بشه اینجوری گفت به خودش حتی تجاوز می کنه )

اما موسیقی پرده آخر ( منظورم ضرب گرفتن روی ظرف هاست )
اول به طور نامنظم ضربه می زنن و حجم صدا کمه و آزاردهنده نیست کم کم حجم و شدت ضربات بیشتر می شه و بعد در اوج چند لحظه سکوت
بعد از سکوت ضربات ریتم دار می شه
مثلا ... دیدن ادامه » مادر یک دو می زنه
پدر یک یک
و همین طور پسر و دختر
و کا هم ریتم می گیره
تا اوج و این بار در اوج مادر کم کم ریتمش رو تغییر می ده و بعد حذف می شه بعد پدر و ..
ولی کا کماکان با همون ریتم ادامه می ده

تفسیرمن نمی دونم چقدر درسته
ضرباهنگ اولیه نامنظم بود مثل اومدن ابتدایی همسایه ها به خونه کا تا نقطه اوج که کا متوجه شد تو چه وضعیتی گیر کرده
تو اوج به یک ثبات رسید ( کا قبول کرد که باید این شیوه رو تحمل کنه و ادامه بده ( هم شکایت کنه هم با متجاوزین زندگی کنه ) )
بعد از اون هر کدوم چه متجاوزین چه کا با ریتم مناسب خودشون کارشون رو پیش می بردن
ریتم کا کندتر بود و متجاوزین سریع تر ( گرو گذاشتن خونه از دست دادن شغل و دختر همسایه و...
در آخر متجاوزین وقتی مطمئن می شن کا تبدیل شده به برده ای که دیگه سودی هم براشون نداره کا رو در زندان وطنش تنها می گذارند
عالی بود سپهر..
۱۷ شهریور ۱۳۹۷
ممنون از همگی
۱۸ شهریور ۱۳۹۷
مرسی سپهر ساده و خلاصه اما کامل و دقیق
۲۳ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در ادامۀ آثاری که طی دو هفتۀ اخیر - بواسطۀ عقب‌ماندنِ چندماهه از برنامۀ ماهیانۀ شخصی‌ام در زمینۀ تماشای تئاتر - بصورت مسلسل‌وار به تماشایشان می‌نشینم، دیشب (جمعه - 16 / شهریور / 97) این تئاتر را دیدم .

« جایی برای پیرمردها نیست (No country for old men) »

در مدیریت « فرآیند » را - در تئوری و اجرا - بعنوان یک‌مجموعه‌فعالیتِ بهم‌پیوسته و مراحلی زنجیره‌وار از یک عملیات تعریف می‌کنیم که انجام هر مرحله، منوط به انجام‌شدنِ مرحلۀ قبلیست! از زاویۀ نگاه بنده، محور اصلی این نمایش « ضرورت تغییر » بود: " اگر واقعیت رو انکار کنی، شکست می‌خوری؛ اگر بپذیری، تغییر می‌کنی "! البته - از زاویۀ تعابیرِ مدیریتی - یقیناً منظور از تغییر « بهبود » است؛ وگرنه هر تغییری مفید نیست !
این نمایش، روایتِ یک کارمند ارشد بانک با چهره‌ای سرد و خالی از احساس است که بمانندِ یک ماشینِ ... دیدن ادامه » تک‌وظیفه‌ای در خط مونتاژ یک واحد تولیدی، در محل کارش نقش یک « ماشین امضا »ی پُرکار با وظیفه‌ای تکراری را بازی می‌کند! مدیر مافوقش هم - باحتمال زیاد، نه بواسطۀ مهارت و توانایی خاص که بواسطۀ پُرکار و احتمالاً کم‌حرف‌بودن (کم‌دردسربودن) - عنوان شغلی جذابی را به وی هبه کرده تا کار بیشتری از وی بکشد و البته هندوانه هم زیر بغلش می‌گذارد (" اگر « کا » نباشه، کارای اداره پیش نمی‌ره " !). اما « کا » که نامش هم تا حدودی تداعی‌کنندۀ شمارۀ مدلِ یک دستگاه مکانیکیست، چون خود را همگام با تغییرات ارتقا نداده و مهارت‌های جدید و متنوعی کسب نکرده، صرفاً بواسطۀ یک مرخصی چندروزه، توسط همین مدیر کنار گذاشته می‌شود: " آبدارچی که یحتمل خود را با تغییر وفق داده، می‌شود کارمند ارشد بانک و جایگاه شغلیِ وی به « کا »ی راکد می‌رسد " !
« کا » این روند ایستا را بنحو دیگری در خانه خود هم دارد: یک رباتِ انسان‌نما ... به سبک و سیاقِ ربات‌های حمل کالا در انبار شرکت آمازون‌دات‌کام ... با مسیر حرکتِ خطی برای رسیدن از هر نقطه از خانه به نقطه‌ای دیگر! ... در حالی که راه‌های کوتاه‌تر و بهره‌ورتری هم برای این رسیدن‌ها وجود دارد که با خلاقیت، انعطاف و پذیرش تغییر می‌توان یافت. این روند ایستا، آنقدر « کا » را دچار خشک‌مغزی و عدم خلاقیت کرده که حتی با دیدن هر تغییری در چیدمان خانه‌اش، بهم می‌ریزد و مثل گربه‌ای که سبیل‌ها (موهای حسی) آن کَنده‌شده‌باشد، تعادلش را از دست می‌دهد (بنظرم خانه، نوعی نماد از « دنیا و محیط پیرامونی » بود)؛ این در حالیست که سیستم و چیدمان جدید، در واقع، برون‌دادِ همان اجزای تشکیل‌دهندۀ نظام سابق هستند که فقط جای لوازم و تجهیزات - بنا به ضرورتِ تغییر - عوض شده (چنانکه دخترِ خانوادۀ تغییر، با استعاره‌ای از - اگر اشتباه نکنم - تابلوهای ترسیم‌شده از قاضی کل می‌گوید: " کلیتش همونه! ولی در جزئیات با هم فرق دارن ") .
تغییر از یک نظام قدیمی به یک نظام جدید، بمعنای بی‌نظمی و گسیختگی امور نیست، بلکه هر سیستمی که متناسب با تغییراتِ محیط پیرامونی ارتقا و انطباق می‌یابد، باز دروناً نظم نوینی را همگام با این تغییر بهمراه می‌آورد (بیاد بیاورید لحظاتی را که مادرِ خانوادۀ تغییر به « کا » معترض می‌شود که نظم و چیدمان جدید را بهم‌نریزد). « کا » با نگاه راکد و خطی که بر ابعاد محدودِ ذهنی و شخصیتی سایه انداخته، آشفتگی‌های اخیر زندگیش را ناشی از بازکردن در می‌داند (بقول کتاب « از خوب به عالی » که کتابی مدیریتی – بیزنسی است، بجای نگاه کردن در آینه و مقصردانستن خود، از پنجره به بیرون نگاه و دیگران را مقصر معرفی می‌کند)؛ اما تغییر در نمی‌زند و چندان هم تابع بازبودن یا نبودنِ در نیست؛ اگر باز نکنی، در را می‌شکند و زمانی که حواست نیست، در خانه‌ات سَرَک می‌کشد! تغییر راه خودش را می‌رود؛ قرار نیست تغییر، خود را با « کا »ها وفق دهد، بلکه باید انطباقی بالعکس اتفاق بیفتد! حتی مدتی بعد اینکه « کا » آشفته و درمانده از حضور (خانوادۀ) تغییر به محکمه شکایت می‌کند، می‌فهمد که وکیل، همان عامل تغییر را مسئول پرونده کرده و چه‌بسا « قاضی کل » هم مؤافق با تغییر است. عدم همراهی با تغییر باعث می‌شود که « کا »های ظاهراً باعتمادبنفس و قاطع، بعد از مدتی این اعتمادبنفس کاذب را از دست بدهند (بصورت نمادین): بجای آن مدل « عصاقورت‌داده‌راه‌رفتن » قوزکرده و با زانوهایی خمیده راه بروند، صدایشان بلرزد، لکنت بگیرند، جرأت اعتراض نداشته باشند ... و حتی سر میز غذا در مِلک خودشان، بجای صندلی، روی چهارپایه و جایگاهی پایین‌تر از تغییر بنشینند و بصورتی تحقیرآمیز، ته‌مانده‌غذایی به ایشان داده شود. جالب است که « کا » حتی در سارختارهای (چیدمان‌های) جدید و ارتقایافته هم، همان رفتارهای متداول در سیستم‌های قدیمی را نشان می‌دهد: " حرکتی خطی از هر نقطه‌ای به نقطۀ دیگر " ... مثل مباشری که فقط ابزار کارش عوض شده و کامیپوتر بجای چرتکه در اختیارش گذاشته‌اند؛ اما باز رویه‌های بوروکراتیک قدیمی را دنبال می‌کند !
یکی از قابل تأمل‌ترین نکات در انتهای اثر وجود داشت: « کا » بدون هیچ دلیل موجهی، به تقلید از تغییر، پاکتی را روی سر می‌کشد و کورکورانه از تغییر تقلید می‌کند (مُدپرستان بخوانند!) و حتی هنگامی که خانوادۀ تغییر، وی را با فعالیتی عبث که " ساییدن لبۀ قاشق روی بشقاب فلزی " است، سرگرم و سپس وی را ترک می‌کنند، او بعد از انقضای دورۀ این تغییر هم، کماکان همان عادت و رفتارِ بی‌منطقِ " ساییدن لبۀ قاشق روی بشقاب فلزی " را انجام می‌دهد، بدون اینکه بیندیشد چرا این کار را انجام می‌دهد؟ ... و چرا به انجام آن ادامه می‌دهد؟ شاید نمادی از اینکه گاهاً تغییر هم، رفتارهای عبثی را بفرد تحمیل می‌کند و نباید با « پاکتی‌در سرکشیده » و کورکورانه، هرچه را که تغییر ایجاب می‌کند، دنبال کرد (همانطور که پیشتر نوشتم: قطعاً منظور از تغییر « بهبود » است؛ وگرنه هر تغییری مفید نیست!)؛ در ضمن، باید آگاه بود که دورۀ هر تغییری هم با فرارسیدن موج تغییر بعدی به پایان می‌رسد و نباید به پارادایم‌های هیچ تغییری عادت کرد !
در میان شش تئاتری که از ابتدای سال 97 تابحال دیده‌ام (البته هفتمی هم در راه است!) ... و حتی در بین قریب به سی نمایشی که طی شش - هفت سال اخیر تماشا کرده‌ام، « فرآیند » یکی از فراموش‌نشدنی‌هاست! برای بنده‌ای که بی‌اندازه و بطرز غیر قابل توصیفی عاشق و شیفتۀ زمینۀ تخصصی و شغلی‌ام هستم، شاید علت این جذابیت، اشارۀ نمادین به مقولاتی مثل: نگرش خطی و بوروکراتیک به زندگی کاری یا زندگی شخصی، آثارِ عدم « مدیریت تغییر » و مانند این‌ها بود! شاید! نمی‌دانم !
از نقش‌آفرینیِ بسیار مسلط و هوشمندانۀ بازیگران این نمایش، نمی‌شود براحتی گذشت؛ قابل تقدیر و تحسین بودند. خوشبختانه امشب هم با تماشاگرانی متین همراه بودیم (نمی‌دانم مخاطبان آثاری چون « زهرماری » زمانی را برای تماشای این‌تیپ از تئاترها هم اختصاص می‌دهند؟! ... یا فقط الکی‌خوش و سرخوشند !) .
تماشای توأم با نگاهی کاربردی و همراه با تعمقِ این تئاتر را به تحصیلکردگان و صاحب‌تجربه‌های امورمدیریتی و بیزنسی اکیداً توصیه می‌کنم ... البته نه به مدیرانِ اتفاقی و بیزنس‌من‌های تجربی! چرا که بضرس قاطع، غالباً با محتوای این نمایش، سرسری و صرفاً تفریح‌گونه برخورد می‌کنند و امیدی به بهبودشان نیست !

امیدوارم در آیندۀ نزدیک، تماشاگر آثار قابل تأمل‌تر و کاربردی‌تری از این گروه جوان و مستعد باشم .
همه ما یک کای درونی داریم کایی که فکر می کنه آزاده ولی نه از عدالت نه آزادی فردی و نه عشق نصیبی داره.سه مقوله ای که بیش از همه کاریکاتورشان ترسیم شده قاضی و وکیلی که هیچوقت دیده نشده.ازادی فردی حتی تا چارچوب در خانه هم در حد نیمبند نیست.عشق به دختر همسایه که به سرعت رنگ می بازه.نهایتا تسلیم شدن عاجزانه چنانکه ما با شرایط رو به افول امروز رفتار می کنیم هرچه سرنیزه ها بیشتر به سمت ما می آیند بیشتر در سه کنج دیوار فرو می رویم و این تنها واکنشمان است.
بازیها عالی کم نقص بی تپق و متن بدون جملات قصار که گاها در برخی نمایش ها مصنوعی توی دهان بازیگر گذاشته می شوند به خوبی کمدی تلخ و سیاه موقعیت رو توصیف می کنه.
درود بر شما

اتفاقا یکی از مزیت های نمایش «فرآیند» شاید این باشه که به مخاطب فرصت و امکان میده نه فقط از سطح اشارات مستقیم متن، بلکه به دفعات و از زوایای باز و متنوع قرار گرفتن خودش «در موقعیت کا» رو محک بزنه ...
۱۷ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«رنج هستی»

اول - متن «فرآیند» برخاسته از اندیشه و جهان بینی «کافکا» است، جهانی مالامال از رنج، دلهره و رخوت. ویژگی هایی که عمدتاً در نگاه «اگزیستانسیالیسم» به انسان با آن رو به رو هستیم. به نظر می رسد این موضوع از آشنایی «کافکا» با آرای «کی یر کگور» برخاسته باشد.

تقدم «وجود» بر «ماهیت» (یا «هستی» بر «چیستی») هسته تفکر «اگزیستانسیالیسم» است. ژان پل سارتر - از مهم ترین نماینده های این مکتب فکری - در «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» می نویسد: «در مکتب اگزیستانسیالیسم، تعریف ناپذیری بشر بدان سبب است که بشر نخست هیچ نیست. سپس چیزی می شود، یعنی چنین و چنان می گردد و چنان می شود که خویشتن را آن چنان می سازد... بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود می سازد».

موضوعی که در «اگزیستانسیالیسم» بسیار برجسته است، «محکومیت» انسان به «آزادی» است. انسان به طور مستمر در حال انتخاب است و آزادانه می تواند برگزیند. از همین رو سارتر «ماهیت» انسان را نتیجه انتخاب های خویش می داند و می گوید انسان آن چیزی است که خود آن را می سازد. اما رنج از آنجا به انسان تحمیل می شود که این اختیار، خود اجباری است. انسان ناگزیر از آزادی است، حتی اگر بخواهد که انتخاب نکند، باز هم خود انتخاب کرده است که انتخاب نکند و این مسئولیتِ ناگزیر، موجب دلهره ای عمیق در او می شود.

جلال الدین مولوی نیز در مثنوی می گوید:
«ای خداوند کریم بردبار / ده امانم زین دو شاخه ی اختیار
جذب یک راه صراط المستقیم / به ز دو راهه ی تردد ای کریم
زین دو ره گرچه همه مقصد تویی / لیک خود جان کندن آمد این دویی
زین دو ره گرچه به جز عزم تو نیست / لیک هرگز رزم چون بزم تو نیست
این تردد هست در دل چون وغا / کاین بود به یا که آن حالت مرا
در تردد می زند بر همدگر / خوف و امید بهی در کر و فر
زین ... دیدن ادامه » تردد عاقبتمان خیر باد / ای خدا مر جان ما را کن تو شاد»
«جلال الدین همایی» در «مولوی چه می گوید» در شرح این ابیات می نویسد: «مولوی از دست این اختیار نیم بند و به قول خودش دو شاخه اختیار یعنی دو راهه های شک و تردید و هول و هراس، دو دلی و وسواس که بشر را در اعمال و افعال خود زجر می دهد نالیده و به خداوند کریم پناه برده است که او را از شر این اختیار نجات دهد. یعنی روح او را باده ای از خمخانه غیب بچشاند و وی را به عالم بی اختیاری جنون و مستی عشق الهی بکشاند. منظور مولوی این است که از حالت اختیار به مقام جذبه و حالت بی خودی و بی اختیاری برسد که دیگر تکلیف از او ساقط شود، یعنی چندان عشق در وی بجوشد که وی را به عالم مستی و دیوانگی بکشاند».

دوم - «کا» انسانی مالامال از رنج و دلهره تصویر می شود و این موضوع حتی در شرایط جسمانی او نیز نمود پیدا می کند. او به محض اینکه صدای در را می شنود، رو بر می گرداند و در حالت انتخاب قرار می گیرد، انتخابی بین باز کردن یا نکردن در. او تصمیم می گیرد در را باز کند. انتخاب بعدی، دادن یا ندادن تخم مرغ به خانم همسایه است و ... «کا» سراسر در موقعیت انتخاب است. حتی اینکه در را به روی مرد همسایه باز نمی کند و او به حریم «کا» تجاوز می کند نیز به اعتقاد من زاییده انتخاب های قبلی اوست. به همین ترتیب اگر دختر همسایه با مرد همسایه همخواب می شود، اگر شغلش را از دست می دهد، اگر وکیل به پرونده اش رسیدگی نمی کند و ... همه حاصل انتخاب های خود «کا» است. رنج «کا» از انتخاب ها و آزادی خود اوست.

به گمانم جزئی از نمایش که نقشی کلیدی در بیان این مفهوم دارد، «در» است. «در» نمادی است برای «اختیار» کا و دقیقاً نقطه انتخاب و تردید او. «کا» همواره «در» را به دوش می کشد. «در» همان تخته سنگ سیزیف است و همان «بار هستی» کوندرا. «در» تمام رنج های انسان است، رنج هایی که خود برای خود ساخته و ناگزیر است همواره آن را به دوش بکشد. حالت دردناک «کا» هنگام حمل «در» همان درد جاودانه انسان است در برخورد با هستی.

نقطه پایان نمایش ظاهراً مرگ «کا» است. هنگامی که او قطره ای شده از دریا و فردی از جامعه، جامعه ای که از آن بیزار بود و سعی می کرد از آن به انزوای خوی پناه ببرد. «کا» غرق در یأس و رخوت همچنان ظرف ها را به هم می کوبد، در حالی که همسایه ها در را با خود می برند. انسان تنها با مرگ است که از آزادی رها می شود.

سوم - عمیقاً برای این گروه دانشجویی پر از پتانسیل آرزوی موفقیت و پیشرفت دارم.
قبل از پرداختن به نمایش فرایند، خالی از لطف نیست نگاهی اجمالی داشته باشیم به رمانهایی که تیم اجرا، اشاره کرده اند که نمایش بر اساس آنها ساخته شده است.(محاکمه،قصر،مسخ،مجموعه داستان های کافکا،تجاوز قانونی)
«محاکمه» اثر فرانتس کافکا،در باره ی شخصیتی به نام« جوزف کا »است که به جرمی محکوم می‌شود که خودش خبر ندارد و ماهیت جرم هیچ وقت معلوم نمی شود،جوزف کا توسط حاکمی (قاضی) محکوم و مجازات می شود که هیچگاه در صحنه حضور ندارد و دسترسی به او امکان پذیر نیست.
«کا» یک روز صبح که از خواب برمی خیزید ، به جرم جنایتی که هرگز مرتکب نشده و از آن بی خبر است،دستگیر می شود.علیرغم اینکه او متهم و بازداشت است ولی اجازه دارد مثل هر روز به سر کارش برود و به کارهای روزمره مشغول شود.عمویش که در شهر دیگری ست،موضوع را می‌فهمد و کا را به وکیلی معرفی میکند،ولی وکیل در جریان ... دیدن ادامه » رسیدگی به پرونده به کندی عمل کرده و از کا میخواهد تسلیم سرنوشت شود و جرمش را بپذیرد.کا که از روند پیگیری پرونده اش توسط وکیل رضایت ندارد،او را عزل میکند و خود پیگیر دادگاه و اتهامش می‌شود،در ادامه تمام راه ها و تلاش های او برای اثبات بی گناهیش بی نتیجه می ماند،و بالاخره به این باور می‌رسد که راهی وجود ندارد و باید تسلیم عدالت و حکم دادگاه شود.رمان پایانی تراژیک دارد،دو مرد کا را با خود به بیرون شهر می‌برند و چاقویی را در قلب او فرو می‌کنند.
«قصر»،طولانی ترین اثر کافکا ست.داستان مردی به نام« کا»،که در شبی برفی وارد دهکده ای می شود که قصری بزرگ در آن قرار دارد،قصری که ظاهراً «کا» را برای مساحی فراخوانده است.«کا» به مهمان خانه ای می‌رود تا شب را در آنجا بماند ولی افرادی که در مهمان خانه حضور دارند می خواهند او را برانند چون معتقدند هر کس وارد دهکده شود و بماند باید از قصر اجازه گرفته باشد،«کا» به آنها می‌گوید خود قصر او را برای مساحی فراخوانده است،و این موضوع پس از تماس با قصر،تایید می شود.بعد از آن «کا» می‌کوشد وارد قصر شود و ظاهراً مشغول به کار شود ولی موفق نمی‌شود و تا پایان داستان تمام تلاش های او برای ورود به قصر بی نتیجه می ماند.در روزهای اول ورودش به دهکده،«کا» شیفته ی «فریدا»،دختری که در مهمان خانه دیده است می شود و با او ارتباط برقرار می‌کند.او متوجه می شود که «فریدا»،معشوقه ی «کلام» است،کلام رییس دیوان عالی قصر است و «کا» تلاش می‌کند که او را ملاقات کند و پیامش را به او برساند و بتواند به این طریق وارد قصر شود ولی موفق نمی شود،تمام تلاش های او برای ملاقات سران قصر و پیدا کردن راهی برای ورود به قصر بی نتیجه می ماند،مردم دهکده به او می گویند که ملاقات با «کلام» و ورود به قصر غیر ممکن است و امری نشدنی ست ولی «کا» نمی‌پذیرد.در طول داستان «کا» با افراد زیادی برخورد و صحبت می کند و هر کدام از این افراد سعی دارند او را با دهکده،مردمانش، تاریخچه اش،قصر،باورها و عقاید مردم آشنا کنند،اما «کا» همواره با آنها اختلاف و مشاجره دارد و عقایدشان را بی منطق می داند.در آخر که تلاش های «کا» به نتیجه ای نمی رسد،انگار خود او هم شبیه اهالی دهکده شده است ،با همان باورها و اعتقادات نسبت به قصر.این رمان به شدت نمادین است،قصر مظهر جایی ست دست نیافتنی که رسیدن به آن ممکن نیست،حتی در انتخاب نام رمان هم ابهام به کار رفته است،قصر(Das schloss) در زبان آلمانی به معنی قفل هم می باشد.
«مسخ »داستان کوتاهی از فرانتس کافکا ست و از مهمترین آثار ادبیات فانتزی قرن بیستم می باشد.داستان, شخصیتی به نام «گرگور زامزا» را به تصویر می کشد،که یک روز صبح از خواب آشفته ای برمی خیزد و می‌بیند که به حشره ای بزرگ تبدیل شده است،گرگور به دنبال چرایی و دلیل این اتفاق نیست و فقط تلاش می‌کند خود را با وضعیت جدید سازگار کند،او نگران شغلش است،شغلی که از آن متنفر است(بازاریابی در تجارتخانه) ولی برای گذران زندگی و پرداخت قرض های خانواده مجبور به انجام آن است.او امیدوار است با پولی که در می آورد بتواند خواهرش را به هنرستان موسیقی بفرستد.مادرش از بیرون اتاق او را صدا می‌کند و یادآوری می‌کند که باید سریعتر سر کارش برود،گرگور سعی می‌کند جواب بدهد ولی متوجه می شود که صدایش هم تغییر کرده است،با زحمت زیاد سعی می‌کند از تخت پایین بیاید, تأخیر گرگور برای رفتن به سر کار نه تنها باعث تعجب اعضاء خانواده است بلکه حتی باعث می شود شخصی از تجارتخانه (پیشکار)نیز به منزل او آمده و علت تأخیر او را جویا شود.گرگور شرایط و وضعیت ناخوشایندی که برایش پیش آمده است را پذیرفته است و می‌خواهد هر طور شده به این وضعیت و این سیمای جدید عادت کند و مثل سابق به انجام کارهای روزمره مشغول شود،بعد از اصرار های خانواده و پیشکار برای باز کردن در اتاق،گرگور به سختی در را باز می‌کند ولی با دیدن قیافه ی ترسناک او،هر یک به گوشه ای فرار می‌کنند،مادرش از حال می رود،سپس پدر تصمیم میگیرد گرگور را هر طور شده به اتاقش بازگرداند.پدر و مادر گرگور با این تغییر وضعیت و قیافه ی گرگور نمی توانند کنار بیایند و ترجیح می دهند او در اتاقش بماند و با آنها رو در رو نشود،ولی خواهرش«گرت» تا حدودی با این وضعیت گرگور کنار می آید و وظیفه ی غذا دادن و نظافت اتاقش را بر عهده می گیرد،اوایل برایش شیر و نان می برد ولی وقتی می بیند گرگور به خوردن آن تمایلی نشان نمی دهد متوجه می شود عادات غذایی او هم تغییر کرده است و این بار برای او غذاها(سبزی های) مانده و نیمه فاسد می آورد که گرگور با اشتیاق آنها را می خورد.او به مسخ شدن خود عادت کرده است و گویی از آن رضایت دارد،بالا رفتن از دیوار و سقف به سرگرمی اش تبدیل می شود،ساعتها زیر تخت و مبل اتاق می ماند و از نور و روشنایی دوری می‌کند،شرایط مالی خانواده هر روز بدتر می‌شود و اعضای خانواده مجبور هستند کار کنند و اتاق‌های خانه را اجاره دهند،خواهرش«گرت» دیگر کمتر وقت می کند به گرگور سر بزند...بعدها اعضای خانواده اجازه می‌دهند در اتاق گرگور تا نیمه باز باشد تا او بتواند خانواده اش را ببیند،در یکی از همان شبها که اعضای خانواده مشغول صحبت هستند و گرگور هم آنها را می‌بیند،گرت به پدر و مادرش می گوید که تحمل این وضعیت امکان پذیر نیست و باید از دست گرگور (به دلیل ناهنجاری ها و مشکلاتی که پیش می آورد) خلاص شوند.گرگور با شنیدن این حرفها،خود را سربار می‌داند،و از آنجا که مدتی غذا هم نخورده است،همان شب از شدت غم و غصه می میرد.
آثار کافکا سرشار از مفاهیم و مضامینی هنرمندانه است که ناشی از نبوغ اوست،تفسیرهای زیادی از هر کدام از آثارش شده است که در اینجا مجالی برای پرداخت به آن نیست.
«تجاوز قانونی» اثری ست از «کوبو آبه»نویسنده و نمایش نامه نویس ژاپنی ،که به کافکای ژاپن معروف است.این مجموعه شامل شش داستان است که یکی از مهمترین داستان های کتاب،تجاوز قانونی می باشد و نام کتاب هم برگرفته از آن است،داستان به ماجرای مردی(راوی) می‌پردازد که نیمه شب،خانواده ای پر جمعیت به زور و خشونت وارد خانه اش می‌شوند و قصد غصب کردن خانه و زندگی اش را دارند و به پشتوانه ی آرای اکثریت (اعضای خانواده)،ادعای اجرای دموکراسی دارند.راوی (شخصیت اصلی) اعتراض می‌کند ولی پدر خانواده ضمن دفاع از دموکراسی،راوی را متهم به فاشیسم می‌کند؛(تو یه فاشیست کثیفی,وقتی میبینی نظر جمع مطابق میلت نیست،خشونت رو سرلوحه ی رفتارت قرار میدی و سعی در تغییر آرای اکثریت داری).راوی مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد و بیهوش می‌شود،صبح از خانه بیرون می‌رود،نزد مالک ساختمان می رود ولی مالک که فکر می‌کند راوی قصد طفره رفتن از اجاره را دارد به او می‌گوید برایش مهم نیست چند نفر در خانه زندگی می کنند و چه کسی اجاره را میدهد،راوی به اداره ی پلیس می‌رود،اما بروکراسی حاکم بر آنجا مدعی می‌شود هر روز با صدها مورد مشابه برخورد می‌کنند و بهتر است با کسانی که خانه اش را غصب کرده اند کنار بیاید،راوی برای کمک نزد وکیل می‌رود ولی دفتر کار او هم اشغال شده است و کاری از دست وکیل ساخته نیست.راوی در نهایت استیصال و درماندگی،همسایگان خود را که نمادی از اجتماع هستند به یاری می خواند تا از کسانی که خانه اش را غصب کرده اند و زندگی و آینده اش را تهدید می‌کنند،خلاص شود ولی توفیقی حاصل نمی‌شود و کسی نمی‌تواند به او کمکی بکند.خانواده ی متجاوز،مطابق میل و نظر خود قانون گذاری می‌کنند و تمام کارها و امور مربوط به خانه را با رای اکثریت (اعضای خانواده ی خودشان) به پیش می برند.راوی که از کمک پلیس،وکیل،همسایه ها و...نا امید شده است،در نهایت خود در برابر متجاوزان تنها می ماند و با رنج و محنت و درماندگی به زندگی خود پایان می‌دهد.
نمایش «فرایند» را میتوان تا حد زیادی متأثر از رمان تجاوز قانونی(کوبو آبه) و محاکمه (کافکا) دانست،ماجرای غصب خانه ای توسط یک خانواده که وقتی با اعتراض صاحب خانه«کا» مواجه می‌شوند،خود را گناهکار نمی دانند و ادعا میکنند دموکراسی را اجرا کرده اند و آقای «کا»باید این وضعیت را قبول کند و به شرایط جدید عادت کند چون طبق نظر اکثریت (اعضای خانواده) است،و این همان دموکراسی مضحکی ست که کوبو آبه در رمان تجاوز قانونی به آن اشاره می‌کند،خانواده ی متجاوز با گفتن این جمله که خودت در را برایمان باز کردی،به نوعی عمل تجاوز خود را توجیه کرده و بار گناه را به گردن«کا» می اندازند و در حقیقت خود او را گناهکار می دانند و اعتراضش را نمی پذیرند،در نهایت میبینم،«کا» حتی از کمک پلیس و وکیل هم ناامید می‌شود و تمام راهها و تلاش هایش برای رهایی از این وضعیت بغرنج بی نتیجه می ماند.در نمایش فرایند نمادهایی را می‌بینیم که کافکا هنرمندانه آن را در آثار خود به تصویر می‌کشد (قاضی که در صحنه حضور ندارد و غیر قابل دسترسی ست،وکیلی که از دور بر اجرای عدالت نظارت می‌کند...).در این نمایش همه چیز به قاعده رعایت شده است،کارگردانی خوب است و بازی ها روان و قابل قبول،طراحی صحنه خلاقانه و موسیقی متناسب با فضای نمایش است. فرایند نمایشی قابل احترام است و شایسته ی تقدیر.
عالی بود، ممنون
۱۳ شهریور ۱۳۹۷
مطلب جامع شما واقعاً جای تشکر داشت.
۲۱ شهریور ۱۳۹۷
درود جناب آقای امیر عزیز،سپاس بخاطر لطفتون و وقتی که برای خوندن این مطلب گذاشتین.
۲۱ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب این کار رو دیدم و به نظرم بسیار کار قابل احترامی بود ،اول از همه این که واقعا متن بسیار خوب و روان نوشته شده بود و واقعا اتفاق خوب این بود که بعد از مدت ها من یه تاتر و یه متن ایرانی دیدم که از پیچش و آشفتگی ذهن نویسنده ی جوان (که به نظر من کاملا حقم دارن انقدر ذهن آشفته ای داشته باشن دانشجو های تاترمون به دلایل مشخص !) سربلند بیرون اومده بود و با یک فیلتر قوی و بسیار تمیز و یک دست و خوش ریتم شده بود ، البته میگم بسیار تمیز و خوش ریتم دلیلم این هستش که ما همه آشفتگی و کلافه گی و حتی بعضی مواقع نافهم بودن متن های کافگا رو میدونیم ولی خوشبختانه این اجرا و خصوصا این متن بسیار کار مخاطب رو در درک درست روند داستان هموار کرده بود.... بخش بعدی که بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار برای من خوشایند بود و شاید دلیل اصلی نوشتن این متن هم بود ساده بودن همه فهم بودن ... دیدن ادامه » و پرهیز از یاوه گویی ، منم منم ، من بلدم ، منو ببین من باسوادم ، من کتاب زیاد خوندم و من یه خفن مدرن دادایستم بود !!!!! :دی !!!! که متاسفانه جدیدا توی تاتری های دانشجو و تازه (4،5 سال !!!)فارق التحصیل شده!!!! موج میزنه و معمولا شاهد کلاغی هستیم که میخواد ادای عقاب در بیاره!! در هر صورت این بخش بسیار برای من لذت بخش بود و حتی استفاده از المان های ساده و همه فهم بارها لبخند رو به لب من آورد ...از این حرفها گذشته مورد بعدی که بسیار من رو مجذوب خودش کرد در ابتدای نمایش و نور ها بود که به نظر من از عمق سالن بزرگ مولوی (که به نظر بسیاری از کارگردانها نقص سالن هست و خیلی از اجراها در قسمت وسط سالن فقط اتفاق میفته) به بهترین شکل استفاده شده بود و با فاگ نوری و خط های نوری شروع بسیار خوب و تصویر دل چسبی رو برای شروع کار نمایش داد و همون اول به قولی مشت اول و زد :دی و من با خودم همون موقع گفتم این کار باید خوب باشه ... یک نگته ی خوب دیگه که خیلی به نظرم جالب و هوشمندانه بود فاصله گذاریه کار بود که در دل خود کار بود کاملا ما رو از نمایش جدا نکرد ! بعد همه ی اون تلخی ها حضور عجیب منشی در اولین صحنه ی خظورش واقعا خستگیه طولانی بودن کار رو کم کرد !! (خیلی دوست دارم دلیل حرفمو شرح بدم ولی میترسم خیلی دیگه کارشونو لو بدم :دی ) خوب از اونجا که دوست ندارم یه متن تبلیغاتی نوشته باشم و میخوام صادق باشم مثل همه کارها بعضی المان ها هم من رو آزار داد واقعا ، اولین نکته ای که باعث رنجش من شد زیاد بودن طول موسیقی ها بود ! دقت کنید نمیگم موسیقی بد بود میگم بعضی جاها طولانی میشد ....!مثلا فرکانس بمی که باید خیلی زود تر ما رو از توهم شروع نمایش به داستان روزمرگی پرت میکرد و تنهامون میذاشت !! که متاسفانه انقدر باهامون اومد که شنیده شد و فضایی که ساخته بودو شست و برد !!!(توضیح بیشتر رو لازم نمیدونم چون فکر میکنم کار رو لو میده!! :دی نه این که تا اینجا لو نداده مثلا :دی) نکته ی بعدی انتقادم به شخص کارگردانان جوانمون هستش که هیچ وقت لباس رو جدی نگرفتن و نمیگیرن !! لباس ها نمیگم بد بود ولی کار واقعا توقع من رو بسیار بسیار بالا برده بود و با جدیت میگم که حیف این فضای یک پارچه و منظم ! رنگهای لباس ها همراهی نمیکرد و ... !!! خیلی جاها فضا ی کم رنگ و رنگ و رو رفته ی تصویر ذهنی من رو خراب میکرد و ریتم احساسی متن رو میشکست ( مشخصا رنگ شارپ زرد تو تصویری که من دوست داشتم قاضی رنگی رو فقط رنگی ببینم !!!) !! البته شاید این سلیقه ی من باشه نمیدونم ! و نکته ی بعدی ( پرانتز رو باز کنم به من مخاطب که کار خوبی دیدم ،، این که دکور گرونه و آی و داد ربطی نداره و دوست ندارم قبول کنم ) دکور کثیف اجرا شده بود، تمام !! البته از نرم بودن چرخ های دکور بسیار لذت بردم چون متاسفانه تو تاتر های بزرگ ما هم گویا صدای چرخ که رو اعصاب مخاطبه و فضارو نابود میکنه مهم نیست ! ولی از حق نگذریم دکور و مخصوصا درب بسیار ایده ی جذابی بود !! در پایان ببخشید زیاد نوشتم و من نویسنده ی به شدت بدی هستم :دی و تا به حال توی این سالها متنی رو داخل تیوال ننوشتم ولی این کار بعد از مدت ها یه شور عجیبی در من زنده کرد که حیف دیدم اگر شما رو دعوت نکنم به دیدن این کار ، تکرار میکنم دعوت! چون این کار کمرش به نظرم صاف بود و غرور داشت و نیازی به حمایت کسی نداشت !!!! سپاس که متن رو خوندید و امیدوارم که ... نمیدونم ، دمتون گرم که ارزش میذارید.
با بخش های زیادی از نوشته تون موافقم. اینکه ایده "در" خیلی جذاب بود و اینکه کاش روی طراحی لباس بیشتر فکر میشد. ولی به نظرم موسیقی طولانی دلیلش این بود که اون رخوت و اعصاب خوردی که به کا تحمیل میشد، به ما هم سرایت کنه. انگار داشت یه نیهیلیسم رو بهمون ... دیدن ادامه » القاء میکرد. بهرحال کار خوبیه و امیدوارم ازش حمایت بشه
۰۳ شهریور ۱۳۹۷
خیلی خیلی ممنونم بابت متنی که نوشتی . به شدت خوب نوشتی و خوشحالم کردی :)
۰۳ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به سینه ات خورد چند زخم عمیق دشمن
ولی تو نیافتادی ای سرو
تو ایستاده می میری
درون تو ترانه های خنجر و خون است
دست به همت بلند خودت بگذار
بام برف نشسته را دوباره بهاری کن



به صورتت خورد چند نسیم نو درخت
ولی تو نیافتادی ای سرو
تو ایستاده نشستی
درون تو ترانه های باد و برگ است
دست به همت بلند خودت بگذار
بام برف نشسته را دوباره پارو کن