تیوال نمایش گوشتان با من است ؟
S2 : 16:48:08
گوشتون با منه؟ اومدیم که شما را به خودتون برگردونیم ...
  ۱۱ تا ۲۵ مرداد
  ۲۲:۰۰
  ۴۰ دقیقه
 بها: ۳۵,۰۰۰ تومان

: علی شعایی، محمدرضا آزادفرد
: آرزو نبوت
: محمدرضا آزادفرد
: آرمان متین نیا

: علی شعایی
: مارال غفوریان
: امین منتظری
شخصی به کافه ای میرود و ناگهان بلند میشود و شروع به صحبت با مردم میکند ....

گزارش تصویری تیوال از نمایش گوشتان با من است ؟ / عکاس:‌سارا ثقفی

... دیدن همه عکس ها »

ویدیوهای وابسته

آواهای وابسته

مکان

خیابان نوفل‌لوشاتو، تقاطع خیابان رازی
تلفن:   ۶۶۷۶۰۵۳۰-۶۶۷۵۱۰۴۶-۶۶۷۶۳۵۶۹


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اثری آموزنده برای جوانترها و نوستالژیک برای مسن ترها، تاثیر گذار ، تلفیق خنده و گریه در یک ثانیه ، حالی خوب .... در این وانفسای تاترهای صرفا درآمدزا ، این کار و اصلا انتخاب همچین متنی برای کار کردن نشان از شعور و احساس، دانش و دغدغه مند بودن یک نویسنده و کارگردان نسبت به محیط پیرامون و جامعه را نشان میدهد ، تبریک به خانم نبوت امیدوارم کارهای بعدیشون هم با همین نوع نگاه و انتخاب پیش ببرن و البته میتونستن از یک به قولی بازیگر چهره استفاده کنن که فروششون هم بالاتر بره ولی باز همینکه از یک بازیگر توانا و حرفه ای تاتر استفاده کردن نشان دهنده درک ایشون از معنای واقعی کلمه تاتر هستش محمدرضا آزادفرد به واقع از پس این نقش سخت خوب برآمده .... زیاده گویی کردم از بس به وجد آمدم ، خسته نباشید که خستگی از ما دور کردید
آرزو نبوت و علی جباری این را دوست دارند
سپاسها سپااااااااااس
۲۴ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فقط خواستم بگم عشق کردم ، اصلا فکر نمیکردم همچین شبی رو سپری کنم بسکه تاترهای بد این مدت دیدم بی میل رفتم و نشستم اما سرشار از حس خوب به خانه برگشتم و تمام شب به حرفهایی که گفته شد فکر کردم .... خسته نباشید همگی ، این کارو لطفا حالا حالا ادامه بدین تا همه ببینن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام فقط میتونم تبریک بگم سرشار شدم از هنر ناب و خالص تاتر بی ژانگولر ، بی پزهای انتلگتوئلی ، بی پیرایه و صمیمی، از دل براومد و بر دل نشست .... اشک ریختم و خندیدم دلم پر زد برای حرفهایی که زده میشد ... دست مریزاد خانم نبوت و آقای آزادفرد ، بی نقص بود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجرایی جذاب و پر از حرف ، زمان به اندازه و مناسب که تماشاچی خسته نمیشد و نمیفهمد کی کار تموم شد، کارگردانی ، بازی و متن عالی بود .... فقط رفت و آمد عوامل سالن زیاد بود که حواس آدم رو پرت میکرد ولی در کل به شدت پیشنهادش میکنم واقعا تلنگری به ما زد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هزار راه نرفته ام
هزار خاطره ننوشته....
و اندک فرصتی.
نزدیک به خط پایان
من در خود گم شدم
گم..........
در میان موهایی که سپید شد وسیاه ماند
دیگر حتی ، حتی ! آینه ها هم خاطره جذابیتی را به یادم نمی‌آورد
دیگر حتی ، حتی ! خاطره ها هم امیدم نمیدهند
......
.
.
.
.
.
.
.
دستم ... دیدن ادامه » به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت
سلام وقت بخیر ... چرا امکان انتخاب صندلی رو حذف کردید؟!!!!!!!!!!
سلام دوست عزیز ما حذف نکردیم چون اجرا در کافه است و میزو صندلیها با فرمت کافه طوری ست عملا انتخاب بی معناست و بازیگر بین تماشاچیها حضور دارد
۱۵ مرداد
آرزو جون اسپول کردی که .............
۱۶ مرداد
متوجه عرضتون نشدم؟!!!!
۱۶ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام ما در شب افتتاحیه از گیشه بلیط خریدیم و به دیدن این نمایش رفتیم اولا خیلی شلوغ بود ولی خود خانم نبوت هماهنگ کردن و صندلی برای ما چیده شد و نشستیم دوما نریشنی پخش شد برای خانم بنایی که افتتاح کننده کار بودن که بسیار زیبا بود و اشک همه در آمد سوما خود نمایش ، کارگردانی ،بازی بازیگر و دیالوگها بسیار ما رو تحت تاثیر قرار داد، به زودی با پدرو ومادرم دوباره به دیدن نمایش خواهم رفت ممنون از کل گروه اجرا
ممنون خانم ایزدی از اینهمه مهر شما ، وظیفه من و گروهم جلب رضایت شماست خوشحالم که کارو دوست داشتین و مشتاق دیدار مجددتون هستیم
۱۴ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر چند کلمه حرف حساب تلنگر گونه میخواهید بشنوید شبها به کافه تریای شهرزاد بروید دیشب افتتاحیه بسیار خوبی هم داشت با حضور پوری بنایی
حرفایی که در شتاب مدرنتیته شدن و توسعه ناموزون، ناهمگن و نامتعادل اجتماعی سیاسی فرهنگی به فراموشی سپرده ایم و گرفتار زندگی نیستیم و دروغ می گویییم
بسیار ممنونم خانم محمدی از مهر و توجه شما خوشحالم که دوست داشتین
۱۲ مرداد
تشکر از شما خانم نبوت گرامی بله کاملا حق با شماست. ♤♤
۱۴ مرداد
خانم مینا اجرای ویژه ما روز پنجشنبه ساعت هشت هستش
۱۵ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام و احترام
هیچوقت این حرف آقای مدیری رو فراموش نمیکنم
((دیگه به درد نمیخوره این دنیا))
چند روز پیش باید به جلسه ای میرفتم از آنجا که این قرار برای بسیار مهم بود سی دقیقه زودتر برنامه ریزی کردم تا به جلسه برسم جلسه حوالی خیابان بهشتی بود ما نزدیک پارک هلال احمر بودیم که با من تماس گرفتند و با دو صد عذر خواهی گفتند جلسه با یکساعت و نیم تاخیر برگزار میشه ، از راننده اسنپ خواهش کردم من رو دم پارک پیاده کنه چون امکان برگشت و دوباره آمدنم نبود
سالها بود که به اون پارک نرفته بودم از زمان خدمت سربازی بیش از بیست و ...سال
آنروزها می‌آمدم و از امکانات کتابخانه پارک که خیلی هم عالی بود استفاده میکردم ، روزهای جوانی و بی خیالی روزهای پر شور ، روزهای رویا و آرزو
از پله های پارک بالا رفتم
همه چیز عوض شده بود جای سرویس ها حوض ها راه ها آدم ها ....
آنروزها انگار همه می آمدند اینجا تا که کتاب بخوانند
تا درس بخوانند تا درباره آمدن خاتمی حرف بزنند تا.....
اما این پارک ، پارک آن روزها نبود
روی یک نیمکت که در سایه بود کمی هم خنک تر نشستم و خیره به پارک و آدمهایش به خیال آن روزها ، سیگاری آتش زدم
یکدفعه با صدای دلنشین پیر مردی به خودم آمدم
«اینجا چیکار می‌کنی زوده بازنشست بشی »
برگشتم دیدم یک پیرمرد دوست داشتنی با موهایی به رنگ برف
آب ... دیدن ادامه » شانه کرده ، صورت اصلاح کرده و کت و شلوار چهارخانه کرم قهوه ای عینک کائوچویی فتوکرومیک عصای آبنوس قهوه ای سوخته کفش های قهوه ای واکس خورده شروع کرد به حرف زدن
از آن جنس حرفهایی که سراسرش بوی تنهایی میداد از آن حرفها که خزان ، استاد بدیع زاده را انگار میشنیدی
پیرمرد از اینهمه تنهایی آدمها گلایه میکرد از اینکه چرا ما چنین شدیم از گرانی نمی‌گفت از بی وفایی می‌گفت از سیاست حرفی نمی‌زند از اینکه همه سرشان در گوشی موبایل رفته گلایه داشت از اینکه چرا بچه ها بازی نمی‌کنند از اینکه چرا کسی سوار چرخ فلک نمیشود از اینکه چرا کسی لوبیا پلو به پارک نمی‌آورد از نداشتن فلاسک چای و زیر انداز از نبودن عشق و با هم بودن گلایه داشت پیرمرد هر چه می‌گفت من غرق تر میشدم به پارکی نگاه میکردم که روزی می آمدم و کتاب می‌خواندم و چقدر وقتی روی نیمکت هایش دراز می‌کشیدم و سیگار دود میکردم برای فردا ها چه آرزوها خیال میکردم و چه رویا ها می‌بافتم و چه سقف ها میساختم که با همان سیگارها دود شدند و به هوا رفتند یاد دوستهایم که با هم می‌آمدیم دختری که تا میدیدمش گوشهایم از خجالت قرمز میشد پیرزنی که برایم لقمه غازی می‌آورد
که یکهو با صدای تلفن به خودم آمدم ۵دقیقه مانده بود به شروع جلسه و من در پارک بودم از پیرمرد عذر خواستم و با عجله از کنارش گذشتم بی آنکه به تنهایی پیرمرد لختی فکر کنم
یا دلجویی از او کرده باشم
امشب از شروع اجرا به تنهایی پیرمردی که شاید فردا و شاید امروز من بود فکر کردم از گوشه چشمانم اشک سرخورد و بارید و هق هق شد
اجرا که تمام شد اجرایی شروع شد که تمام نمیشد

گـفتـی: « بــرو کــه پیـر شـوی » ای پــدر بیــــا
نفــریـن کـه در لبــاس دعــا کــرده‌ای ببیـن . . . !

⭐⭐⭐⭐⭐

اجرای بسیار دلنشینی بود دست مریزاد ⁦❤️⁩
به نظرم هرکسی در هر سمت با هر جنسیتی یکبار باید گوشش را به این اجرا بسپارد شاید بهتر ....

جناب لهاک بسیار ممنون از حضورتون و چقدر خوب و ساده منظور من رو از این کار روایت کردید خوشحالم که نمره قبولی رو گرفتم سپاسها
۱۲ مرداد
لهاک پیری ها 20 سال پیش سرباز بودی
:)))))))))))))))))
۱۶ مرداد
سایه خانم

من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه

چون جامه ها به وقت مصیبت سیاه کنند
من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
۱۷ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید