تیوال نمایش کالاندولا
S3 : 23:30:19
  ۲۳ بهمن تا ۲۷ اسفند ۱۳۹۷
  ۱۵:۰۰، ۲۱:۰۰ و ۲۲:۱۵
  ۴۵ دقیقه
 بها: ۳۵,۰۰۰ تومان

: بر اساس نگارش و خلق گروهی
: احمد سلگی
: (به ترتیب حروف الفبا) سپندار اعلم، نازنین بهرامی، سارا بهاریه، حدیث بیابان‌گرد، صبا پیریایی، عباس خداقلی‌زاده، آرزو جلالی، عماد درویشی، اشکان دلاوری، ابوالفضل سلحشور، آرش رفیعی، نیلوفر شهفری، علی کارگری

: کمپانی تئاتر باران با حمایت عمارت نوفل‌لوشاتو
: متین حبیبیان
: المیرا شمشیری، احمد سلگی
: سینا سرمدی
: ابوالفضل سلحشور
: کیانا بنی‌هاشمی
: رضا بهاروند
: حمیرا افشار، نگار قرهی
: مریم رودبارانی
: رومینا داوری
: رها محمدی

یادداشت کارگردان:
اگه این همه سال داشتی تلاش می‌کردی که از ذهنت پاکش کنی و پیش خودت فک می‌کنی که موفق شدی، کالاندولا برات انتخاب مناسبی نیست.

توجه:
۱. این نمایش یک اجرای محیطی است، شماره صندلی‌ها تنها به منظور فروش بلیت است. هر سانس اجرا تنها ۱۱ تماشاگر دارد.
۲. تماشای اجرا برای افراد زیر ۱۶ سال ممنوع است.
۳. لطفا حتما حداقل پانزده دقیقه زود‌تر در عمارت نوفل‌لوشاتو حاضر باشید. در صورت تاخیر (حتی یک دقیقه)، امکان دیدن اجرا وجود ندارد و هیچ مسئولیتی بر عهده‌ی گروه نیست.
۴. در صورت رنج بردن از تنگناهراسی (کلاستروفوبیا) پیش از شروع اجرا، به خانم افشار اطلاع دهید.

» اجرای پیشین این نمایش

چند ساله که یازده سالته؟ هنوز هم فقط با چراغ روشن خوابت می‌بره؟ طبیعیه. چون هیچ وقت، هیچ چیز، از یاد هیچ کس نمی‌ره.


- از همراه داشتن فرزندان زیر ۱۶ سال خودداری نمایید.

مکان

حافظ، نوفل لوشاتو، بعد چهارراه رازی، نرسیده به خیابان ولیعصر، کوچه زیبا، پلاک ۱، عمارت نوفل‌لوشاتو
تلفن:  ۶۶۴۸۳۷۴۲

اخبار وابسته

» نمایش «کالاندولا» به کارگردانی احمد سلگی برای دومین ‌بار به صحنه می‌رود.

ویدیوهای وابسته


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
داشتم به جمله آقای سلگی که در ابتدای نمایش با چنین مضمونی گفتند: «نرید توی اون اتاقا تا تئاتر ببینید، من تئاترام رو قبلاً جای دیگه ساختم. کالاندولا یه تجربه دیگه‌ست و حرف دیگه‌ای داره.» فکر می‌کردم. راست می‌گوید، «هویت‌ پروانه‌های مرده» را قبلاً به بهترین شکل روی صحنه برده بود. ولی حقیقتاً هرچه بیشتر فکر کردم نتوانستم به مفهوم بهتری برای «کالاندولا» به جز «تئاتر» برسم. آیا تئاتر چیزی جز برای تاثیرگذاری است؟ و چه چیزی تاثیرگذارتر از «کالاندولا»؟
به جرأت کالاندولا نه‌تنها یکی از اثرگذارترین تئاترها، که یکی از موثرترین اتفاقات زندگیم نیز بود.
پایان اجرا هم از نظر من عالی بود. حداقل برای من لازم بود تا همان مسیر را مستقیم بروم به سمت خیابان و با ذهنی پر از درگیریِ نو شده.
«این یکی چیز خیلی ویژه‌ای نیست، توی شهر خودتونه...»

پی‌نوشت: با دوستان ... دیدن ادامه » که در مورد تجربه‌های مختلف این اثر صحبت می‌کردیم، متوجه شدم که روایت داستان‌های موجود در برخی از اتاق‌ها نسبت به دیگر اتاق‌ها کمی ضعیف‌تر هستند. جدا از اینکه چنین چیزی تا چه حد درست است، خوشحالم که دو داستانی که شنیدم به شکل فوق‌العاده‌ای اجرا شدند. خصوصاً داستان مربوط به «استخر» که با وجود بازی عالی بازیگرش مرا تا مرز نابودی کشاند.
خسته نباشید به آقای سلگی و تمامی بازیگران و دست‌اندر کاران کالاندولا.
رو سکوهای روبه روی در نشستیم و احمد سلگی باحالتی که برام جدید نبود شروع کرد: «سلام من احمد سلگی هستم....»
اینبار ساختمان ۱۲۲۱ی درکار نبود. اینبار ساختمونی که توش هیچ وقت هیچ چیز از یاد هیچ کس نمی رفت درکار نبود و سوالایی درکار بود که باید جواب می دادیم. سوالایی برای خیلیاش باید دست بالا می بردم و می ترسیدم از آدمی که کنارم نشسته بود. از اینکه ازم سوال کنه و مجبور شم جواب پس بدم.
مهم نیست!
من دستمو هرجا که لازم بود بالا بردم. اونموقع به اینکه بعدا ممکنه ازم بپرسه«کی تنبیه بدنی شدی؟» فکر نکردم و فقط دستمو بالا گرفتم.
سوالا و حرفا و آمار وحشتناکی که احمد سلگی بهمون داد هنوزم یادمه. ۸ ماهه که یادمه. شاید بتونم بگم تنها جمله ای بود که توی اجرای قبلی هم شنیده بودمش.
بازی شروع شد. سهم من طناب یکی مونده به آخر و نارنجی بود.
جایی که رفتم باورم نمی شد قرار بود توش اجرایی انجام بشه. درو که باز کردم سریع خواستم ببندمش که دوتا پا دیدم.
پسری که اونجا خوابیده بود رو می شناختم. هم تو اجرای قبلی که سهمم طناب زرد بود دیده بودمش هم تو اجرای ۱۳. نمیدونم شاید به خاطر همین بود که حاضر شدم سیاه ترین و بزرگترین اتفاق زندگیم رو بگم بهش.
از یه جایی اجراش متوقف شد و بهم گفت اجرای نقش این بچه ها همیشه برام سخت بوده. نمی دونم جملش همین بود یا نه. اصلا اون لحظه منی وجود نداشت که بخواد چیزی یادش بمونه. وقتی پشتشو بهم کرده بود می خواستم بمیرم. می خواستم چشمامو ببندمو فکر کنم هیچ وقت اون اتاق وجود نداشت و هیچ وقت من با اون آدم روبه رو نمی شدم. ازم پرسید اگه تو اینجا یه اتاق داشتی توش چه داستانی وجود داشت؟ هیچی نگفتمو فکر کردم که باید چیزی بگم یا نه. دوباره بهم گفت واقعا اگر مریم اینجا اتاق داشت چه شکلی بود؟ و من گفتم. اما من همه چیو نتونستم بگم. من خیلی به این سوال فکر کرده بودم ولی بازم هیچی نتونستم بگم. همه چیز دود شده بود و ذهنم پاک پاک شده بود. بغض کرده بودمو نتونستم بهش بگم من واقعا تونستم فرار کنم.
شایدم فکر می کنم که فرار کردم. وقتی همه چیو مو به مو یادمه. وقتی هنوز یادمه داشتم به کجا نگاه می کردمو چه حرفایی میزدم شاید واقعا فرار نکردم.
من از اتاق اومدم بیرون. دلم می خواست تا صبح می موندم همونجا و گریه می کردم و حرف میزدم. یا حتی می خندیدمو حرف می زدم.
من اومدم بیرونو رفتم پیش یه آدم جدید. تاحالا ندیده بودمش.
داستانی که برام تعریف کردو من تا حالا لمس نکرده بودم. جلوم گریه می کردو عق می زدو من هر لحظه از مادری که نقششو بازی می کردم بیشتر متنفر می شدم. هر لحظه می خواستم داد بزنم تمومش کن و از اون اتاق دور بشم.
باهم اومدیم پایینو رفتیم تو اتاقی که همه بودن . همه ی بازیگرا و قصه هاشونو ما.
اینبار احمد سلگی دورمون نچرخیدو حرفی نزد. همه ی حرفاشو همون اول تو هوای گرم زمستون و آخرین ساعت ۹ آخرین پنجشنبه ی سال زده بود.
آخرین ... دیدن ادامه » طناب رو انداختن و مارو به بیرون عمارت هدایت کردن و پسری که طناب دستش بود و کسی بود که طناب آبی سالن بارانو بازی کرده بود بهمون گفت ادامه ی این طناب تو شهره و تموم شد. همه چی تموم شد.
خیلی چشم چشم کردم که ببینم بازیگر طناب نارنجیو اما نبود. فقط یه نگاه ازش یادمه و دیگه ندیدمش.
ما اومدیم خونه. به هیچی فکر نکردم و خوابیدمو از اینکه حالم خوب بود خوشحال بودم.
همه چی امروز شروع شد. آخرین جمعه ی سال ۹۷.
تازه همه چی هجوم آورده به ذهنم. تازه متوجه می شم چقدر دلم می خواد با یه نفر حرف بزنم. چقد دلم می خواد برم تو اتاق طناب نارنجیو بگم من اجراتو دیدم. من کیفتو بهت می دم فقط توروخدا دیگه دندونامو نشمارو بهم نگو عمو. بذار من حرف بزنم. تازه همه چی داره سنگینی می کنه. تازه فهمیدم چقدر سخته اینکه چنین چیزیو نصفه بگی.
دختر حامله ی صحنه ی آخر راست می گفت. من هیچ وقت کالاندولا رو یادم نمی ره. نمی تونم بهش فکر نکنمو هربار که کالاندولا اجرا بشه من همه چیو به جون می خرمو می رم می بینمش.
تا یادم بیاد من تنها نبودم. تا یادم بیاد خیلی چیزارو. استرس پر از لذت و یخ زدن دستو پام وسط تابستونو.
اما حالا من آروم تر شدم. همه چیز هنوزم تو ذهنم داره میچرخه و فقط الان بیشتر از هر موقعی میدونم که هیچ آینده و هیچ "آخرینی" وجود نداره و زندگی فقط یه چرخش روبه عقبه.
حافظه هم سازه ترد و عجیبیه، قبل از نمایش تنها تصویرام از بچگیم خونه کوچه فرشید و درخت انار حیاط که هیچ وقت میوه نمیداد و من دوچرخه ام و نقاشی کشیدن تو اتاق روبروی حیاط بود و البته گربه ام که اونم تو همین حیاط بود...
حیات من انگار حول همین حیاط بود، هیچ وقت به اتاق پشتی نمی رفتم، نمیدونم از ترس زیرزمینی بود که با یه دریچه به اتاق وصل میشد یا پنجره های رو به خیابون، یا شاید چون اون اتاق جلوی در ورودی بود، شایدم من همیشه درونگرا بودم...
هرچی که بود حیاط نقطه امن و سبز زندگی من بود..
بعد از نمایش تصویرهایی رو به یاد آوردم که به کل فراموش کرده بودم...اول فک میکردم خب لابد مهم نبودن، من توانایی خوبی توی فراموش کردن دارم، هرچی رو دوس ندارم فراموش میکنم، انگار لایه های نرمی از غبارهای رنگی برن روش رو بپوشونن...
از خودم پرسیدم به همین الانت نگاه کن، مطمئنی که ... دیدن ادامه » مهم نبودن ؟!
دوس داشتم آرش اتاق زیر زمین رو بغل کنم و بگم دیگه اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه، ازین به بعد با هم نقاشی میکنیم، یه حیاط میسازم با درخت اناری که میوه بده و توی اتاق نشیمن روبروش من و تو، از صبح تا شب، تا ابد خورشید و ماه و آسمون نقاشی می کنیم...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
...I scream, no one hears me. It hurt, as a child
یادداشت کارگردان رو بدجور جدی بگیرید.

پ.ن: بازیگر اتاق "استخر"، بازی‌تون واقعاً عالی‌ بود. حیف اون‌جا جای دست زدن نبود، من از همین‌جا واستون دست می‌زنم. البته واسه همه عوامل دست می‌زنم چون که کلاً عالی بود. مرسی.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک کابوس طوسی

اول - عباس خداقلی زاده! درو که باز کردم و اومدم تو اتاق، عقربه ها سر جاشون خشکشون زده بود، شاید از سالها پیش. من سر جام خشکم زده بود، شاید از سالها پیش. تو داشتی حرف می زدی، اما من صداتو نمی شنیدم. Your lips move but I can't hear what you're saying. چشمام رو لبات می لغزید. سعی می کردم تمرکز کنم. نمیدونم چشمام می لرزیدن یا لبات. بعدش تنها چیزی که یادمه اینه که هی منو صدا می زدی، علیرضا... علیرضا... علیرضا... علیرضا...

دوم - نیلوفر شهفری! نمیدونم تا 10 شمردم یا نه. فقط یادمه اومدم تو اتاق و ازم خواستی بشینم. نشستم، رو پله ها. زل زده بودم تو چشمات. یادم نیست چی برام تعریف کردی. فقط چشماتو می دیدم که قرمز شده بود. چشمات یه بویی داشتن، یه بوی عجیب که رفته بود پشت پلکام. کم کم صورتت محو می شد. تنها چیزی که بعد از این یادم مونده اینه که از پله ها رفتیم بالا. من یه جفت گوش شده بودم که غرق موسیقی بود. انگشتای پات می لرزید یا چشمام، نمی دونم، فقط می دونم سست قدم بر می داشتی، بر می داشتم...

سوم - احمد سلگی! دروغ گفتم بهت، خوب نیستم. این همه بلا سرم آوردی که چی؟ که تهش هی به خودم بگم که میام یا نمیام که میام یا نمیام که میام یا نمیام که میام یا نمیام که میام یا نمی... آخ... آخ که یه دردی انگار می خزه زیر پوستم. یه دردی که مثل لبای عباس می لرزه و بوی چشمای نیلوفرو میده. کاش حداقل می دونستم که میام یا نمیام... خوب نیستم و خوشحالم که خوب نیستم. تئاتر برای خوب شدن نیست... باید یه کم تنها باشم...

چهارم - چشمانت را ببند
که چشمانت را به بند کشیده اند
بند بند بدن رنجورت مالامال رنج است و درد
در حصار این چهار دیوار
بی هیچ دری، بی هیچ روزنه ای
دیوارها که نزدیک می شدند و نزدیک تر
خراش ناخن هایت روی تن سرد این دیوارها
دیوارها ... دیدن ادامه » که همه آوار می شدند روی چشمانت
که همه خون می گریستند در سوگ چشمانت
چشمانت که تاریک می شدند
تاریک و تاریک تر
این شب گستاخ سراسر کابوس
این خورشید بی شرم که سر برآمدن ندارد...
تو اما همچنان دلربایی
همچون آن درخت برف پوش
چشمان تو اما روزی طلوع خواهد کرد...
آخ که یه دردی انگار می خزه زیر پوستم...

حال بد بعد از این نمایش به شدت خوبه.
۲۳ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی اول کار آقای سلگی پرسیدن کسی خاطره ای داره؟ من چیزی نگفتم، نداشتم...
آخرشم که سوال کردن، هنوزم چیزی نداشتم...
ولی دیروز بعد از چند هفته یک تابلویی تو خیابون دیدم که یاد بچگیم افتادم و بعد چندتا خاطره ی مربوط به اون تابلو یادم افتاد... و یهو مغزم رسید به خاطره ای که نباید...
خاطره ای که احتمالا مغزم طی این سالها در یک واکنش دفاعی نادیده گرفته بودش و فراموشش کرده بود...
الان هم سعی میکنم دوباره انقدر نادیده بگیرمش تا پاک بشه، یا حداقل بره زیر فرش... چون اتفاقیه که افتاده و تاثیری هست که گذاشته شده و تموم شده رفته دیگه... کاریش نمیشه کرد.
بره زیر فرش

امان از زمانی که وقت خونه تکونی میشه و مجبوری زیر فرش رو جارو کنی
دم عیدا
۱۹ اسفند ۱۳۹۷
دردهای بچگی از یاد نمی رن. شاید نهایتا زیر فرش زمان از یاد برن. اما جای گزیده شدنشون باقی میمونه.
ما بزرگ میشیم و قد میکشیم. و یه روزهایی میاد که یکباره از چیزی متنفر میشیم یا یکباره زیر گریه میزنیم. یا بی دلیل به کسی اخم میکنیم یا...
ما نمیدونیم چرا ولی ... دیدن ادامه » جای گزیده شدنشونه که باقی مونده.
کالاندولا شاید همون روز کمک کنه یک بچه بخوابه، اما ذهن ما بچه ها تا آخر عمر از دور و با اخم داره به کسانی نگاه میکنه که روزی ما رو گزیدن.
۲۰ اسفند ۱۳۹۷
آخ آخ چقدر خوب گفتید زهره جان... همینه...
۲۰ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

تئاتری که تا مدتهای طولانی با من زندگی میکنه. تو مسیر نوفل لوشاتو تا مترو حس میکردم بازیگرا وسط راه نگاهم میکنن.
شدم مادر پسری غمگین،بغض گلوم رو گرفت.و وقتی کنار دختر معصوم بعدی قرار گرفتم از اول حرف زدن مظلومانه ش اشک ریختم تا لحظه ی رسیدن به لالایی مادر.
یکی از زیبایی های این تئاتر تلفیق واقعیت و نمایش بود طوریکه برای من جداشدنی نبود.و ممنون که اجازه ی حرف زدن به متجاوز هم داده شد.

و اگر از من بپرسن میای به این دنیا یا نه،شاید یکی از ساده ترین جوابها رو بدم بخاطر پیاده روی از تجریش تا تئاتر شهر میام،حتما میام.
به قول آقای سلگی به شما حسودیم می‌شه. مسیر راه‌آهن تا تئاتر شهر سربالاییه و جون می‌ده برای امتناع از تولد.
۱۸ اسفند ۱۳۹۷
:)
دیشب بعد اجرا و شنیدن این جمله وسط اون هیاهو یادم افتاد خیلی وقته بخاطر مشغله ی کاری ولیعصر گردی نکردم.لازمه با ولیعصر آشتی کنم:)
کلا عاشق پیاده روی هستم.از غرب به مرکز...از مرکز به جنوب...از سرکار تا مترو ....اما هیچجا خیابون ولیعصر نمیشه حوالی چهارراه ... دیدن ادامه » ولیعصر و میدون و...
۱۸ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.... سرم خیلى درد میکنه .......هرچند در ابتدا نتونستم اون بچه ها رو اونجورى که باید درک کنم و ارتباط برقرار کنم......اما غَم نگاهشون .....صداهاشون.... توى ذهنم براى همیشه حَک شده.....

هَمش تو ذهنم دنبال مُقصر اتفاقاتى که دیدم ،میگردم..... اون فردى که در آخر بین ما بود به نظرم شاید خودش هم یک زمانى قربانى یک اتفاق بوده و حالا اینجورى جلوه پیدا کرده...... افرادى همانند اون آدم که زیاد هم هستن نیاز به درمان و کمک دارند ...... اونها هم ممکنه خاطرات تلخى داشته باشن ......

واقعا متاسفم .....خیلى متاسفم.....تکرار شدن خاطرات بد توى ذهن ،آدم رو ذره ذره مثل یک هیولا میخوره....

فقط میتونم بگم که کالاندولا نمایش نیست....کالاندولا خودِ خودِ واقعیتِ......

کالاندولا دَردِ یه دَرد بزرگ نمیدونم باید بگم مرسى واسه این تاتر دردناک.....چون قصّه درد هاست..... یک اجرا بى نقص .... آلان میتونم بگم که حس اون بچه ها رو عمیقاً بعد از اینکه از محیط خارج شدم دارم احساس میکنم.....

کالاندولا را هرگز فراموش نخواهم کرد.

جناب سلگى موفق باشید.

"وقتى برف مى آید یه درخت میشکنه....یه درخت زیبا میشه...""

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
1- در باب زمان بندی اجرای نمایش
در بند 3 توجه نوشته شده است :
لطفا حتما حداقل پانزده دقیقه زود‌تر در عمارت نوفل‌لوشاتو حاضر باشید. در صورت تاخیر(حتی یک دقیقه)، امکان دیدن اجرا وجود ندارد و هیچ مسئولیتی بر عهده‌ی گروه نیست.
دیشب ساعت 8:37 دقیقه حاضر شدیم . چایی را از کافه عمارت نوفل‌لوشاتو با کلی تاکید که اگر 1 دقیقه ای حاضر می شود سفارش دادم تا با احتساب خوردن بتوانم 8:44 جهت احترام به خود و توجه نوشته شده گروه نمایش در محل نمایش حاضر باشم .
نمایش 09:07 !!! دقیقه شروع شد بدون حتی یک جمله عذرخواهی ( شاید عادت کردیم - یا عادتمان دادند- به عذرخواهی نکردن به دلیل خطاهایمان) . بقول جناب سلگی عزیز این (تاخیر در اجرای نمایش+نگاههای سنگین مسئول کافه که اصرار مرا بی دلیل می دانست) نیز خاطره ای اضافه شد بر خاطرات تلخ قبل.
2-در باب نمایش
الف-بازیها خوب بودند. فضاهای ... دیدن ادامه » انتخاب شده با موضوعات بیان شده نمایش همخوانی داشتند. (سپاس)
ب-با توجه به اینکه انسانها غالبا در زندگی خود هم خاطرات سیاه دارند , هم سفید و غالبا خاکستری , پیشنهاد می کنم دو قسمتی بودن نمایش برای هر تماشاگر , صرفا سیاه نباشد تا واقعگراتر و جذابتر بتواند تماشاگر را به خود جذب کند.
ج-با توجه به توضیحات ابتدای نمایش توسط کارگردان محترم , آیا اسپرم تبدیل شده به انسان , حق انتخاب خواهد داشت؟
د- کالاندولا گیاه بومی کشور مصر و خاورمیانه است که از آن برای درمان بیماری های زیادی استفاده می شود ولی آنچه نمایش به بیننده داد خلاف این اسم است . شاید هم معانی دیگری دارد که من نمی دانم .(البته غافل نشویم از اینکه مصرف این گیاه برای خانمهای باردار مفید نیست ولی بازهم ارتباطی نمی توانم پیدا کنم)

و سوال بدون جواب من :
چرا 11 نفر؟آیا 11 تاکیدی بر مفهومی دارد؟
9 , 11 , 33, 72 اعداد مقدس فراماسون ها :))
۱۳ اسفند ۱۳۹۷
اجرای سری پیش 10 نفره بود، بعید می دونم معنای خاصی داشته باشه، شاید با توجه به اینکه توی سالن دیگه ای اجرا میشه (سری پیش باران بود), یک اتاق بیشتر در اختیارشان هست.
۱۴ اسفند ۱۳۹۷
کالاندولا جدا از معانی دیگه ای که دوستان هم گفتن یعنی "گل همیشه بهار". این گل گلیه که از بین نمیره و مصداق اینه که دردا و آسیب هایی که نشون داده شد هم برای همیشه همراه با اون بچه ها میمونه و از بین نمیره.
۲۸ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خب من چند باری قبل از این تجربه تئاترهای مشارکتی و گیم تئاتر رو داشتم که تماشاگر در معرض اجرای خصوصی قرار میگیره ، اما انصافا کالاندولا در این سبک بسیار فکر شده و محاسبه شده عمل کرد و فکر میکنم در هدف اصلیش که ایجاد تفکر عمیق تری نسبت به موضوع مورده بحثه موفق عمل کرد و واقعا آدم رو به فکر فرو می برد .
نگاه ها ، ترس ها و کابوس هایی رو که برام به نمایش در اومد رو فراموش نمیکنم .
لوکیشن هایی که انتخاب شده بود کاملا واقعی بود و به تاثیر گذاری هر چه بیشتر اثر کمک میکرد .
البته من شاهد دو داستان بودم که فکر میکنم جا داشت یک داستان دیگه برای هر بیننده اجرا میشد که به نظرم میرسه میتونست به منزله تیر خلاص باشه ، در داستان اول مخاطب داره سعی میکنه با شرایط خودش رو وفق بده و خودش رو در اون موقعیت پیدا کنه ، داستان دوم مخاطب رو به لایه های عمیق تری از ماجرا می بره ... دیدن ادامه » و تازه داره میفهمه که دنیا میتونه چه روی ترسناکی داشته باشه که این خط سیر ناقص موند به نظرم هر چند که چیزی از ارزش و تاثیر گذاری رویدادی که تا به اینجا مخاطب شاهدش بوده کم نمیشه .
نکته ی دیگری که به نظرم میرسه اینه که خلط این مبحث بسیار مهم در حوزه ی روانشانسی که منجر به شکل گیری شخصیتی افراد در آینده میشه با مبحث سندرومی که در ادامه مطرح شد کمی نا هماهنگ بود و ریتم اثر گذاری ماجراهای مشاهده شده رو تحت تاثیر قرار میداد و سوالی رو در ذهن مخاطب ایجاد میکرد که از اساس دچار ایراد هست چرا که هیچ کس به اختیار خودش پا به این دنیا نگذاشته که حالا مورد سوال قرار بگیره و شرایط تفکر براش ایجاد بشه که ببینه آیا چه تصمیم دیگری میتوانست داشته باشد !
این ماییم ، ما که در این دنیا حضور داریم و فرصت زندگی به ما داده شده ، پس برای اینکه دنیا جای بهتری برای زندگی باشه حتی برای یک نفر تلاش کنیم ، واقعیت اینه که جواب اون سوال دردی از ما دوا نخواهد کرد چون اصولا در یَد اختیار ما نبوده !
اما بخش اول اجرا کاملا کاربردیه و میتونه روی سبک زندگی افراد هم حتی تاثیر داشته باشه خصوصا افرادی که دارای فرزند هستند و بهشون نشون بده و براشون یادآوردی کنه دوران کودکی خودشون رو ، ترس هاشون و کابوس هاشون رو و اینکه کوچکترین اهمال از طرف والدین و حتی دیگر افراد اجتماع نسبت به کودکان میتونه چه عواقب وخیمی رو در پی داشته باشه .
در مجموع خیلی ممنونم و خسته نباشید میگم به آقای سلگی و تمام گروه کالاندولا ، این موضوع مهمیه که اونها دارن روایت میکنن
نگاه ها ، ترسها و کابوس هایی که برام به نمایش در اومد رو فراموش نمیکنم ...
برخلاف نظر اکثر دوستان ،کالاندولا از اون نمایش هایی است که هر چی ازش میگذره تاتیرش کمرنگ تر میشه.
زیرا تنها جذابیت نمایش که همون بداعت فرمی اونه ،جادوشو از دست میده.
بعدش تو میمونی و یه نمایشی با مضمون «هیس ،دخترها/پسرها فریاد نمیزنند»

پی نوشت:احمدسلگی کارگردان زیرکی است.با سخنرانی ای که پیش از شروع نمایش داره،فضای ذهنی تماشاگر رو میبره به سمت اصالت اثر بر مبنای تجربه زیسته مولف و همین موضوع ،نگاه های انتقادی به نمایش رو اخته میکنه.این حسن نظر دوستان در تیوال رو فقط اینجوری میشه توجیه کرد

لطفا اگر نمایش را ندیده‌اید، این نوشته را نخوانید.
چند روز گذشته با خودم کلنجار رفتم اما نتوانستم.
باید همین‌جا مینوشتم از این نمایش، که شاید گروه نوشته‌ام را بخواند.
این صفحه‌ی تیوال را فقط برای نوشتن این متن باز کردم.
خسته و گرفته به محل نمایش “عمارت نوفل‌لوشاتو” رسیدم و انتظار تئاتری کاملا معمولی را داشتم. [بلیط این نمایش اتفاقی به دستم رسیده بود.]
از همان شروع نمایش همه‌چیز عجیب بود
سهم من طناب قرمز رنگ بود...
من جمله به جمله و کلمه به کلمه اشک ریختم
من بزرگ‌ترین راز زندگیم رو به بازیگر اون اتاق گفتم!
هنوز بهت زده‌ام.

اتاق بعدی
و من که مو به تنم راست شده بود و چشم‌های تنها و غمگین بازیگرش را فراموش نمیکنم.

و صحنه‌ی خشن و در عین حال ساکن و در عین حال غم انگیز پایان..........
آقای ... دیدن ادامه » سلگی
اگر این نوشته را خواندی، بدون که انتظار من رو از تئاتر بالا بردی
و بازیگر‌های نمایشت رو فراموش نخواهم کرد.
میم.الف
کالاندولا.... کالاندولا... کالاندولا....
برای من یک لابراتوار است...
لابراتواری لذت بخش...
لذتی از جنس شناخت...
شناختی دردناک...

این نمایش من رو در دو موقعیت متفاوت و بسیار ناب قرار میده.
اول باعث میشه ببینم، بشنوم، لمس کنم و تجربه کنم که یک قربانی(میتونه هرکدوم از ما باشه) در زندگیش از یک اتفاق چه تاثیر عمیق و مخربی رو دریافت کرده. اتفاقی که شاید انجامش توسط عامل، بسیار طبیعی، موجه و درست باشه. اتفاقات ریز و درشتی که بصورت روزانه برای دیگران رقم می زنیم و از نظر خودمون کاملا طبیعی، موجه و درستند ولی تاثیری عمیق و مخرب بر اونها میذارن.

دوم من رو در مقام عامل اون اتفاق قرار میده. بدون اینکه واقعا کاری انجام داده باشم، ابعادی پنهان و خاموش از روان و هویت خودم رو می بینم. به عنوان بخشی از روان بشری. از نظر من این کار یک گروتسک هم هست. تجربه ای بی نظیر.

این دو، شرایطی برای شناخت ایجاد می کنه که هرگز نمیشه جایی تجربه ش کرد. مگر اینکه...
دست مریزاد


ایستادن ... دیدن ادامه » جلوی بازیگران کالاندولا، احساسی مشابه ایستادن جلوی یک هیتر برقی بهم میده... نوری خیره کننده و حرارتی که تا استخوان حس میشه. انرژیی که از نگاه، صورت و وجود این عزیزان ساتع میشه...
براوو...
خوندن نمایشنامه مرد بالشی از مک دونا برای من، دو تا نکته و پرسش اساسی به همراه داشت:
تجربه این دنیا به تمام اتفاقات دردناکی که در پسِ اون نهفته است، می ارزه؟
و اینکه حادثه های آزار دهنده و ترسناک دوران کودکی ، کجای زندگی ما رو در آینده هدف قرار میدن؟

تئاتر محیطی کالاندولا با ظرافتی خاص و فضاسازی‌ خلاقانه و اضافه کردن نقش واقعیِ پدر و مادر در ثبت خاطره‌های تلخ، تماشاگر رو به خوبی هر چه تمامتر درگیر نمایش میکنه، کاری که خوندن نمایشنامه مرد بالشی برای من نکرد (البته من طناب سفید رو دنبال کردم، نمیدونم در باقی رنگ ها تاثیرات پدر و مادر تا چه اندازه بوده)

چقدر عالی بود، دست مریزادِ ویژه به تمام عوامل، بخصوص کارگردان
از اینکه امسال تونستم نمایش های تن شوری و کالاندولا رو ببینم خیلی خوشحالم
#تجربه_گرانبها
دقیقا برای من هم سوال پیش اومده که سناریوی طنابها با رنگ دیگر چه بوده. من هم مثل شما طناب سفید بهم داده شد.
و در مورد سوالی که ابتدای پیامتون نوشتید، واقعا این سوال توی ذهن من هم پررنگ شده. نمی‌دونم.
۱۰ اسفند ۱۳۹۷
https://vimeo.com/133267312

برای دسترسی راحت تر.
۱۱ اسفند ۱۳۹۷
آقای یزدی به نظر بنده گروه نویسندگی با نمایش ۲،۳ اپیزود از این نمایش به هر شخص، و قرار دادن مخاطب در تجمعی از این افکار و خاطرات تلخ که در قسمت آخر نمایش اتفاق افتاد، به خوبی تونست تفکر خودش رو بر روی ذهن تماشاگرش پیاده کنه و دیدن همین سه اپیزود برای هر ... دیدن ادامه » نفر کافی بوده

خانم نوری ممنونم بابت لینکی که قرار دادید، چقدر این کلیپ حال و هوای اون قسمت از نمایش رو داشت
۱۱ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب نمایش را تماشا کردم. نمایشی متفاوت و تکان‌دهنده. متفاوت‌تر از هر نمایشی که تماشا کرده بودم. با فاصله، خیلی بهتر از نمایشهایی با مخاطب چند صد نفره و پر از چهره‌های معروف و سلبریتی. تا پیش از این تیاتر برایم صحنه نمایش بود و صندلی‌ای که یکی دو ساعت باید تحملش کنم. قرار گرفتن در صحنه و البته قرار دادن تماشاگر به عنوان بزرگترِ کودکان قربانی در نمایش، یعنی کسانی که دارند صدای کودکشان را می‌شنوند بسیار تاثیرگذار بود. شاید هیچ سخنرانی روانشناسانه و هیچ مشاوره خصوصی توسط هیچ مشاور خبره‌ای نتواند تاثیری که این نمایش روی مخاطبش می‌گذارد و تلنگری که به وی می‌زند را داشته باشد. از این منظر به نظرم می‌توان آن را در قالب شیوه نمایشها با هدف تیاتر درمانی قرار داد که البته در جریان هنری کشور، کمتر چنین اجراهایی را شاهد بوده‌ام.

تمرکز نمایش بر کودک‌آزاری ... دیدن ادامه » بود و فکر می‌کنم چقدر موضوعات مهم دیگری را نیز می‌توان در چنین فضایی به تصویر کشید و با چنین تیغ تیزی، روح مخاطب را جراحی کرد. مثال خیلی خوب آن می‌تواند مشکلات زنان در جامعه و آزارهای جنسی و روحی که در محیط کار یا زندگی هر روزه خود می‌بینند؛ باشد. در کنار این حتی می‌توان مواجهه‌های سخت روزمره را نیز به تصویر کشید. چنین به نظرم می‌رسد که تلنگری که با این شیوه اجرا می‌توان به معضلات فردی و اجتماعی زد بی‌نظیر است و البته تاثیر آن بسیار بسیار شگرف. جوری که شاید هیچ گاه از ذهنمان پاک نشود.

در مورد خود اجرا نقد چندانی ندارم. ولی به نظرم جالب می‌آمد که حضور بازیگر و تماشاگر در اتاق در بسته بدون صدای زمینه نماند. می‌شد اسپیکری در اتاق قرار داد و در پس زمینه صدای محیط یک خانه شنیده شود. صدای بازی بچه‌ها در بیرون. یا مثلا صدای برنامه‌های نوستالوژیک تلویزیون. یا حتی صدای ساده چکه آب یا زجه از درد به نشانی آسیب دیدن روح خسته آن کودکان.

به علاوه به نظرم بد نبود که نمایش به صورت تعاملی اجرا می‌شد. سناریوهایی برای بازیگر تعریف می‌شد و تماشاگر خود اقدام به تنبیه یا حرف زدن بکند. البته شاید این موضوع اجرا را دچار مشکل کند. نمی‌دانم. ولی چالشهای جالبی را می‌شود در همین راستا برای درگیر کردن بیشتر تماشاگر تعریف کرد.

نمایش تاثیر بسیار زیادی بر من گذاشت. حضور کارگردان و شروع کار با حرفهای او بسیار خوب بود. این هم شدیدا تاثیرگذار بود. حتی دیدن او در میانه نمایش یا حضور او در سکوی نمایش واقعا عالی بود. نمایش من را به اوج رساند. هنوز هم فکرم درگیر اجراهاست. چشمهای وحشت‌زده بازیگر هنوز در یادم مانده. در کنار همه این نقاط مثبت، اما یک اتفاق من را از فضای نمایش بیرون آورد و آن هم تذکر کلی کارگردان نمایش پس از پایان آن بود. تذکر به جمع که "اگر در نمایشهای دیگری با بازیگر تنها شدید اذیتش نکنید". من هنوز نمی‌توانم درک کنم چرا چنین تذکری داده شد. اگر فردی کار خطایی کرده بود بهتر بود بین او و بازیگر به صورت خصوصی مطرح شود. اگر قصد انتقال پیام خاصی از این تذکر بود که شدیدا برای بنده به شخصه که بهت‌زده نمایش را تماشا کردم، تذکری بی‌جا بود. تذکر کلی در ابتدای نمایش که نمایش اینتراکتیو نیست و تماشاگر نباید خللی در اجرا به وجود آورد کافی بود.

تماشای نمایش را به شدت توصیه می‌کنم و امیدوارم بیشتر شاهد چنین شگفتیهایی در فضای تیاتر باشیم. تماشای این نمایش به گونه‌ای انتظار من را بالا برد که فکر می‌کنم از این به بعد از اجراهای کلیشه‌ای و سنتی که باید چند ساعتی را روی صندلی بنشینم؛ لذت چندانی نبرم. از همه عوامل این نمایش تشکر می‌کنم.
سلام آقای یزدی
به نظرم لازمه اون برچسب احتمال افشا یا کاهش جذابیت رو فعال کنید برای کامنتتون.
۱۰ اسفند ۱۳۹۷
خانم نوری گرامی؛ سلام، ضمن تشکر از تذکر به جای شما. اطاعت امر شد.
۱۰ اسفند ۱۳۹۷
سلامت باشید.
بزرگوارید.
۱۰ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی نظیرید، بی نظیر

امروز برای دومین بار کار رو دیدم،
نسبت به دفعه ی پیش تغییراتی داشت که کار رو خیلی جذاب تر از قبل هم کرده بود.
هم شروع و توضیحات خود آقای سلگی هم از اتاق اول به اتاق دوم هدایت کردن، مخاطب رو با اسم خودش صدا زدن و تاثیرگذاری بالاتر و هم در پایان استفاده از گوشی موبایل و اون فرد متجاوز که بین ما قرار گرفته بود.
فقط از نظر پایان، پایان بندی نهایی بار قبل که در تماشاخانه ی باران دیدم بنظرم جذاب تر بود، همون که باز بازیگرها هرکدوم امون رو تک تک تا یه جایی همراهی می کردن و صحبت می کردن فرد به فرد باهامون تو خیابون و بعد رهامون می کردن تاثیرگذارتر بود ( به نسبت اینکه همه رو با طناب نهایی به بیرون هدایت کردن امروز) همینطور اون عکس بچه ها هم که پشت هرکدوم چیزی نوشته شده بود و تو این اجرا نبود هم جالب بود.
همگی بی نظیر بودن، به خصوص بازی ... دیدن ادامه » عالی دو عزیزی که من دیدم.
در حین اجرا بارها بغضم رو فروخوردم تا گریه ام جاری نشه،
امروز که برای بار دوم میومدم به دیدن نمایش کمی استرس داشتم، چون می دونستم محتوای کار چیه، حتا یکی دوبار خواستم نیام و بلیتم رو واگذار کنم، اما چه خوب که اومدم، مطمئنم بار بعدی هم خواهم اومد.
خلاصه که ممنون و ممنون و ممنون
و خدا قوت
همیشه بدرخشید

اسپویل اسپویل اسپویل اسپویل

و تاکید میکنم که اسپویل




مهم ترین مسئله ای که در همه ی زندگی بهش فکر میکنم بچه ها هستند. و همیشه میگم علاقه ی من به بچه ها به خاطر قشنگی و بند انگشتی بودنشون نیست. بچه ها برام مهم اند چون قراره یه روزی بزرگ بشن. و تبدیل بشن به آدم های توی خیابون.
من البته تمرکزم همیشه روی مسائل و اتفاقات عادی تر زندگی بوده. و هیچوقت اینجوری به مسائلِ شدید فکر نکرده بودم. در واقع دلم نمیخواسته فکر کنم. احتمالا باید از آقای سلگی ممنون باشم... نمیدونم.
خوشحال شدم که مسائل کمی عادی تر مثل کتک زدن و مواخذه های بی مورد هم در گزینه ها بود. چون همیشه قرار نیست یک اتفاق وحشتناک از طرف یک غریبه رخ بده تا یک بچه آسیب ببینه. خیلی اوقات همین پدر و مادر های مهربون بچه هاشون رو نابود میکنند. و چند سال بعد اونا رو به خاطر چیزی که هستند (حاصل تربیت خودشون) ... دیدن ادامه » سرزنش میکنند.


امیدوارم که حالاحالاها تمدید ادامه داشته باشه.
و با سپاس فراوان از مجموعه ی نوفل لوشاتو که با این گروه همکاری کردند.
https://vimeo.com/133267312


تماشای این انیمیشن کوتاه به شدت توصیه میشود.
مخصوصا برای کسانی که اتاق صورتی را تجربه کرده اند.
۰۳ اسفند ۱۳۹۷
یک) تاکید مضاعف بر "اسپویل" به چه دلیل است؟ مترادف پارسی ندارد عایا؟ :))
دو) به نظر بنده کتک زدن کودک و فشاری روحی به وی به هر صورتی "مسئله کمتر عادی‌تری" نیستند و قطعا جزو "مسائل شدید" طبقه‌بندی می‌شوند.
سه) بسیار موافقم با این بخش که گاهی ... دیدن ادامه » ظلم به کودکان از جانب خانواده‌های آنها پیش می‌آید. افرادی که از باب محبت و بدون عاقبت‌اندیشی و سواد عاطفی لازم بدترین ظلمها را به روح و زندگی حال و آینده کودکان خود (و دیگران) روا می‌دارند.
۱۷ اسفند ۱۳۹۷
یک : دلیل و اصرار خاصی وجود ندارد :)

دو : منظورم از عادی "رایج" بود. وگرنه فکر میکنم از متن مشخص باشه که این مسائل و اتفاقات برای بنده هم پیش پا افتاده نیستند.

سه : موافقت شدید دارم و باسپاس از نظر شما:)
۱۹ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش تاثیر ویژه ای روی من داشته. از سایر کامنتهای عزیزان هم بر میاد که هر کس تجربه منحصر به فردی داشته.
ما حتی این شانس رو نداشتیم که گروه رو تشویق کنیم. که البته جزو معماری(واژه ای به جا از آقای سوبژه) جذاب کار بود. من که دست به دامن راههای غیرمستقیم شدم.
پیشنهادی دارم که ترتیب یک دورهمی یا نشست یا... برای مخاطبان و عوامل داده بشه تا هم ما فرصت تشویق و قدردانی پیدا کنیم و هم این تجربه های جور واجور مطرح و منتقل بشه.
هم برای خودمون مفیده و شاید هم برای کالاندولاهای ۳، ۴، ۵، ۶...