تیوال تئاتر | اخبار | یادداشت دکتر مریم هاشمی، دستیار روان‌پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران براى نمایش «آبی مایل به صورتی»
S3 : 16:26:15
نمایش آبی مایل به صورتی | یادداشت دکتر مریم هاشمی، دستیار روان‌پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران براى نمایش «آبی مایل به صورتی» | عکس

نه ساله بودم.سوم دبستان.
در مدرسه مان دخترى بود که با همه‌ى ما فرق داشت.بازى هایش، حرف هایش، خنده هایش، جمله با ما فرق داشت. ما موهاى‌مان راخرگوشى مى بستیم و جامدادى هاى پارچه‌اى‌مان را گلدوزى مى کردیم. فاطمه اما، همیشه موهایش تیفوسى بود! و تنها هنرش نقش زدن اسب هاى سیاهى بود که روى تک تک دفترهایش خودنمایى مى کرد! سرسره‌ى حیاط مدرسه را برعکس بالا مى رفت. خاله بازى را نمى دانست. علاقه اى نشان نمى داد، نه به بازى هاى ما، نه به رنگ صورتى کیف و کفش مان. ما هم که این همه تفاوت آزارمان مى داد، تا مى توانستیم از او و دنیایش فاصله مى گرفتیم، آنقدر دور مى شدیم که از نشستن در کلاس درس بر روى یک نیمکت با فاطمه واهمه داشتیم!

یک روز فاطمه نیامد.صندلى اش خالى شد. هیچ ردى از وسایلش در کلاس نبود. فرداى آن روز هم نیامد، فرداها آمدند و فاطمه بازهم نیامد... گفتند فاطمه از مدرسه ما رفته. کجا؟مدرسه دیگر. هیچ یک از ما دلتنگش نشدیم! سراغى از احوالش نگرفتیم. انگار خیلى وقت بود منتظر رفتنش بودیم...

بعدها باخبر شدیم که فاطمه با هویت على به یک مدرسه‌ى پسرانه رفته بود. فاطمه، على شده بود! خندیدیم، خنده دار بود. یک دختر به مدرسه پسرانه برود؟!...

سال ها گذشت و سرنوشت مرا کشاند به سوى پیشه اى که بسیار فاطمه‌ها و على‌ها در برابر دیدگانم نشستند و هر یک روایتگر داستان آفرینش خود شدند!
از نام هاى جدیدشان گفتند که با ظرافت هر چه تمام تر از فهرست بلندبالاى اسم هاى امروزى گل چین کرده بودند!
از زخم هاى عریان تیغ جراحى بر جسم بى‌تاب‌شان و گذاشتن اعضایى که عشق و حسرتشان بود و برداشتن آن ها که کابوس و نفرتشان بود!
از خانواده هاى دیگر نداشته شان، از اجاق آرزوهایشان که کور کور بود!از امیدشان که دور دور بود!
پاى قصه‌ى هر کدام که مى نشستى، نمى دانستى به حال که باید افسوس بخورى! او؟ خانواده اش؟ سرزمینت؟ مردمانش؟ یا خودت که مجبورى این همه را ببینى و ببینى و ببینى...
زنى آبستن مى شود. اولین پرسش هر یک از ما، یک خط کشى ساده است: دختر است یا پسر؟
و جان مى دهد آن پزشک به پرسش بى جان ما، آنجا که با لبخندى هرچه گشاده تر مى گوید: چه پسر کاکل زرى اى !عجب دختر موطلایى اى!
و چه بسیار پدرهاى دخترهاى مو طلایى و مادرهاى پسرهاى کاکل زرى که با شنیدن همین یک جمله در هم مى روند، آهى مى کشند و سر به زیر مى اندازند یا باز مى شوند، مى شکفند و غرق در این شادى، مى دوند به سوى خیابان ها و مغازه ها، ویترین‌هایى که پر است از آبى و صورتى! زرق و برق.

منبع: روزنامه شرق

درباره نمایش آبی مایل به صورتی
۲۳ خرداد ۱۳۹۸