تیوال اپرای عروسکی سعدی
S3 : 02:08:42
امکان خرید پایان یافته
  ۰۶ اردیبهشت تا ۰۸ خرداد ۱۳۹۴
  ۱۹:۰۰
  ۱ ساعت و ۵۰ دقیقه
 بها: ۲۵,۰۰۰ تومان

: بهروز غریب پور

: امیر بهزاد

: بهروز غریب پور
: علی پاکدست، مریم اقبالی
: علی پاکدست
: مریم اقبالی، علی پاکدست، سینا ییلاق بیگی، هنگامه سازش
: مونا کیانی فر
: هنگامه سازش، سینا ییلاق بیگی

: علی پاکدست، مریم اقبالی، علی ابوالخیریان، مرجان احمدی، مرضیه سر مشقی، سمیه نادری، فرزانه عاقلی، نگار میر فخرایی، مریم مجیدی، الهام عابدی، هانی حسینی، سحر کاظمی، سارا اقبال، مرضیه نادری، سحر امیراقبالی، قاسم رحمتی، مینا یوسفی، مریم رحمانی، مهلا پاکدامن.

: محمد معتمدی، استاد اسحاق انور، علی زند وکیلی، روشنک کی منش، سحر محمدی، مهرداد ناصحی، حامد فقیهی، محمد فرزین ذوالقدر، علیرضا مهدی زاده، هادی فیض آبادی، جواد حنیفه، علیرضا عبدالکریمی، وحید ابوالقاسم، ابوالفضل باقریان، فرهاد خزری.

: هنگامه سازش، سینا ییلاق بیگی
: فرزانه عاقلی، نگار میرفخرایی، قاسم رحمتی، سحر امیر اقبالی، علی باروتی

: مهدی بقاییان، داوود داداشی، علی فتحعلی، فاطمه آزادی، الهام مهری، علی فتاحی، عباس امروزی، سعید حشمتی، محمد علی ترابی.
: روشنک کی منش، آناهیتا حسین زاده، شقایق صادقیان، سمیرا محسنی، هنگامه سازش، مهردادناصحی، حامد فقیهی، علیرضا عبداکریمی، بابک نصیری خواه، جواد حنیفه، بهرنگ عجم حسنی، محمدعلی ترابی

: مریم اقبالی
: مریم اقبالی، علی پاکدست، علی ابوالخیریان، هانی حسینی، قاسم رحمتی، مرضیه سرمشقی، سلما محسنی، الهام عابدی

: علی ابوالخیریان
: فرزانه عاقلی
: مونا کیانی فر
: مونا کیانی فر، سپیده قلی زاده، مرضیه نادری، سحر کاظمی، کاملیا نوحی
: هنگامه سازش
: سینا ییلاق بیگی، هنگامه سازش، فرزانه عاقلی، سحر امیر اقبالی، امیرباباییان، احمد محمدی
: نگار نادری پور، آرمین پور فهیمی
: قاسم رحمتی

: احسان نقابت
: آیرین غریب پور
: امیر محمدی
: مهلا پاکدامن
: سولماز فاتحی خامنه
: هانی حسینی

: بنیاد فرهنگی هنری رودکی
گروه تیاتر عروسکی آران
: بهروز غریب پور
: حسین سروی

هفتمین اپرای عروسکی گروه تیاتر آران پس از:

- اپرای مکبث
- اپرای رستم و سهراب
- اپرای عاشورا
- اپرای مولوی
- اپرای حافظ
اپرای لیلی و مجنون

>> دانلود بروشور اپرای عروسکی سعدی برای مطالعه و ایجاد پیش زمینه برای تماشاگران اثر

شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش اپرای عروسکی سعدی / عکاس: آزاده مشعشعی

... دیدن همه عکس ها »

آواهای وابسته

مکان

خیابان حافظ، خیابان استاد شهریار، روبروی تالار وحدت، تالار فردوسی
تلفن:  ۶۶۷۵۷۵۰۰


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
.
سعدی :
سعدیا عمر گرانمایه به پایان آمد
همچنان قصه سودای تر ا پایان نیست.

.
.
.
تمام شد
خدا قوت
بی صبرانه منتظر "خیام" از گروه منحصر به فرد "آران" هستیم.
.
.
.
ممنون از لطفتون جناب شکیبا
۰۹ خرداد ۱۳۹۴
واله و شیدا شدۀ "سعدی" ام
چشم به راه اثر بعدی ام
۱۱ خرداد ۱۳۹۴
بی صبرانه ،جناب جلالی مهربان و عزیز
۱۱ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
سعدی:

چو دشنام گویی دعا نشنوی *
به جز کشته‌ی خویشتن ندروی
به دانش سخن گوی یا دم مزن

.
.
.

*
(حکایت سلطان تکش و حفظ اسرار)

تکش با غلامان یکی راز گفت
که ... دیدن ادامه » این را نباید به کس باز گفت
به یک سالش آمد ز دل بر دهان
به یک روز شد منتشر در جهان
بفرمود جلاد را بی دریغ
که بردار سرهای اینان به تیغ
یکی زان میان گفت و زنهار خواست
مکش بندگان کاین گناه از تو خاست
تو اول نبستی که سرچشمه بود
چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟
تو پیدا مکن راز دل بر کسی
که او خود نگوید بر هر کسی
جواهر به گنجینه داران سپار
ولی راز را خویشتن پاس دار
سخن تا نگویی بر او دست هست
چو گفته شود یابد او بر تو دست
سخن دیوبندی است در چاه دل
به بالای کام و زبانش مهل
توان باز دادن ره نره دیو
ولی باز نتوان گرفتن به ریو
تو دانی که چون دیو رفت از قفس
نیاید به لا حول کس باز پس
یکی طفل برگیرد از رخش بند
نیاید به صد رستم اندر کمند
مگوی آن که گر بر ملا اوفتد
وجودی ازان در بلا اوفتد
به دهقان نادان چه خوش گفت زن:
به دانش سخن گوی یا دم مزن
مگوی آنچه طاقت نداری شنود
که جو کشته گندم نخواهی درود
چه نیکو زده‌ست این مثل برهمن
بود حرمت هر کس از خویشتن
چو دشنام گویی دعا نشنوی
بجز کشتهٔ خویشتن ندروی
مگوی و منه تا توانی قدم
از اندازه بیرون وز اندازه کم
نباید که بسیار بازی کنی
که مر قیمت خویش را بشکنی
وگر تند باشی به یک بار و تیز
جهان از تو گیرند راه گریز
نه کوتاه دستی و بیچارگی
نه زجر و تطاول به یک‌بارگی
.
.
.
.
.
.
.
.
بروشور و ترتیب صحنه های اپرا سعدی در قالب PDF

لینک دانلود:
http://tinyurl.com/o2ah6qp
.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
مست :
که عیبم کند بر تولای دوست؟
که من راضیم کشته در پای دوست
(قابل توجه جناب شوریده ، بیت بالا برگرفته از حکایت پروانه و صدق محبت او بود)
مگر این بنا خانه‌ی دوست نیست؟
وگر هست، دربان، از دوست نیست

وقتی اریای مست و مسجد را میبینید ، طراحی دکور و انتخاب نقوش اسلیمی و کاشی معرق و رنگ لاجوردی احساس خوبی که بارها تجربه کردید از دیدن یا بودن در محراب برایتان تدایی میکند.
این دکور و توجه در باب درست کردن محرابی بادقت در نقوش و انتخاب حاشیه های آن ، یک بار دیگر مرا واداشت برای دوستانی که اریا را دیدند مقداری مطلب در حد گذر در این معماری جمع کنم و در این جا بگذارم.
(چرا که حتی اگر بخواهیم خلاصه ایی از تمام نوشته ها و خوانده ها بنویسیم خودش یک کتاب میشود ، پس در حد چند خط به اشتراک میگذارم)
خواندنش لطف دیدن این بخش با طراحی خاص دکورش را دو چندان میکند.

در انتخاب المانهایی چون محراب ، منبر(انتخاب منبر در این بخش حرف زیاد دارد و تعبیرات خاص که من نگویم بهتر است فقط به اولین منبر که در قرن نه میلادی به این سبک پله ایی پیدا شده است اشاره میکنم.) و نقوش اسلیمی وکاشی معرق و حواشی محراب :

انتخاب ... دیدن ادامه » محراب برای تزرع و طلب مغفرت از جانب مست ، هر چند که در شعر اصلی * اشاره ایی به جایی جز مسجد نداشته است ، اشراف نویسنده می باشد به جایگاه محراب و انسیست که شاید تماشاگر با آن دارد.
دقت در انتخاب رنگ آبی لاجوردی و نقوش اسلیمی برای دیوار نیز از آن جمله است .
همانطور که برای همه مقدور است اگر در تاریخچه محراب جستجو کنیم ، به ارتباط و متبلور شدن این جایگاه چه از لحاظ بصری چه از لحاظ معنوی پی خواهیم برد.
اولین محراب معقر به سبک این دکور در سال 90 هجری وارد معماری اسلامی شده است پس دور از باور نیست، مسجدهای زمان سعدی محراب های معقر شکل داشته اند.(گرچه طرح اصلی این گونه محراب ها از قرن سوم به علت طراحی آن متحول میشود و سوی طراحی چون این دکور میل میکند).
استفاده از این المان در این بخش ، یادآور یگانگی و توحید خداوندیست که "مست" در پیش گاه او مغفرت میطلبد و دقیقا یکی از عناصریست که در مساجد به این تعبیر استفاده میشود.
اگر از دید معنایی این بخش به مست نگاه کنیم ، او با بت درون یا بهتر بگویم ابلیس درون که او را از معبودش دور کرده است وارد کارزار میشود و برای طلب بخشایش در محل نمود معبودش ، تزرع میکند، که دقیقا این منظور از یکی از معانی محراب که از ریشه "حرب" است (محل مبارزه با شیطان) برخواسته است.
در مورد نقوش و کاشی معرق و طرحهای اسلیمی میتوانید در حد چند خط از محیط اینترنت مطالعه کنید بنده متونی را از همین محیط برای شما به اشتراک میگذارم:
اسلیمی از لفظ اسلامی گرفته شده است این طرح از ابتکارات هنرمندان اشکانی و ساسانی است اسلیمی عبارت است از گردش ها پیچ و خم های مدور تکراری اغلب قرینه که یادآور پیچش ساقه گیاه می تواند باشد و در نقوش تزیینی ایران نقش پایه ای دارد. برای رسم اسلیمی ها هم از قوس های حلزونی استفاد می شود..



بیشتر از اسلیمی بخوانید :
http://tinyurl.com/pppemfw


نمونه نقوش اسلیمی در معماری :

http://tinyurl.com/p5p9hdw

همانطور که میدانید جایگاه رنگ در نگارگری اسلامی خاص و قابل توجه است و فقط زیبایی دیداری نمی باشد و بیشتر آن را عاملی مهم در معنویت نیز میدانند.
رنگ آبی لاجوردی این دکور (حتی به رسم ساخت امروزه محراب که طرح و اجرایش میراث وار جلو آمده است) هسته تمثیل مراقبه و مشاهده است ، بیانگر بیکرانگی اسمان آرام و تفکر برانگیز سحرگاهان صاف و صمیمی است که باعث می شود فضای داخلی مسجد آرامش و قداست خاصی داشته باشد.
لاجوردی ها و رنگ های آبی فام عمق دارند که آدمی را به بی نهایت و به جهانی خیالی و دست نیافتنی می برند ، آبی ، گستردگی و وسعت آسمان صاف را به یاد می آورد. نشانه صلح است و رنگ بی گناهی ، نور آبی ، کسانی را که بی قرارند ، آرام می کند ، آبی همواره متوجه درون است و جنبه های گوناگون روح آدمی را نشان می دهد ، در فکر و روح او داخل می شود و با روان او پیوند می خورد ، آبی معنی ایمان می دهد و اشاره ای است به فضای لایتناهی و روح. آبی سمبل جاودانگی است .
حضور رنگ لاجوردی و فیروزه ایی از دوره سلجوقیان بیشتر رواج پیدا کرد و از قرن ششم رنگهایی چون لاجوردی طرحهای تک رنگ را متحول کرد.
.
.
بخش رنگ برگرفته از نقش رنگ در معماری اسلامی از جهانشاهی میباشد.

نجم‌الدین بمات درباره رنگ آبی در معماری اسلامی، نوشته کوتاهی دارد که خواندنی است:

هر رنگ آبی از آن این دنیا نیست، القا کننده ابدیتی آرام و فوق انسانی، بلکه غیر انسانی است. کاندینسکی می‌گوید: آبی تیره، انسان را به سوی لایتناهی هدایت می‌کند و میل پاکی و عطش ماوراء الطبیعه را در انسان برمی‌انگیزد. رنگ آبی به خودی خود ماهیتی ندارد، جلوه مادی خود را از هر آنچه می‌پوشاند کسب می‌کند. او را بی منتهی است، آنجا که واقعیت به تصور خیال بدل می‌گردد. آیا رنگ پرنده سعادت نیست، پرنده آبی، دست نیافتنی و در عین حال تا این حد نزدیک؟
.
.
*
(بوستان،باب دهم در مناجات و ختم کتاب)
شنیدم که مستی ز تاب نبید
به مقصوره ی مسجدی در دوید
بنالید بر آستان کرم
که یارب به فردوس اعلی برم
موذن گریبان گرفتش که هین
سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین
چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟
نمی زیبدت ناز با روی زشت
بگفت این سخن پیر و بگریست مست
که مستم بدار از من ای خواجه دست
عجب داری از لطف پروردگار
که باشد گنهکاری امیدوار؟
تو را می نگویم که عذرم پذیر
در توبه بازست و حق دستگیر
همی شرم دارم ز لطف کریم
که خوانم گنه پیش عفوش عظیم
کسی را که پیری درآرد ز پای
چو دستش نگیری نخیزد ز جای
من آنم ز پای اندر افتاده پیر
خدایا به فضل توام دست گیر
نگویم بزرگی و جاهم ببخش
فروماندگی و گناهم ببخش
اگر یاری اندک زلل داندم
به نابخردی شهره گرداندم
تو بینا و ما خائف از یکدگر
که تو پرده پوشی و ما پرده در
برآورده مردم ز بیرون خروش
تو با بنده در پرده و پرده پوش
به نادانی ار بندگان سرکشند
خداوندگاران قلم در کشند
اگر جرم بخشی به مقدار جود
نماند گنه کاری اندر وجود
وگر خشم گیری به قدر گناه
به دوزخ فرست و ترازو مخواه
گرم دست گیری به جایی رسم
وگر بفکنی بر نگیرد کسم
که زور آورد گر تو یاری دهی؟
که گیرد چو تو رستگاری دهی؟
دو خواهند بودن به محشر فریق
ندانم کدامان دهندم طریق
عجب گر بود راهم از دست راست
که از دست من جز کژی برنخاست
دلم می دهد وقت وقت این امید
که حق شرم دارد ز موی سفید
عجب دارم ار شرم دارد ز من
که شرمم نمی آید از خویشتن
نه یوسف که چندان بلا دید و بند
چو حکمش روان گشت و قدرش بلند
گنه عفو کرد آل یعقوب را؟
که معنی بود صورت خوب را
به کردار بدشان مقید نکرد
بضاعات مزجاتشان رد نکرد
ز لطفت همین چشم داریم نیز
بر این بی بضاعت ببخش ای عزیز
کس از من سیه نامه تر دیده نیست
که هیچم فعال پسندیده نیست
جز این کاعتمادم به یاری تست
امیدم به آمرزگاری تست
بضاعت نیاوردم الا امید
خدایا ز عفوم مکن نا امید
.
.
.
.
.
.
بروشور و ترتیب صحنه های اپرا سعدی در قالب PDF

لینک دانلود:
http://tinyurl.com/o2ah6qp
.
علی عبدالرحیم، مارینا و هانی حسینی این را دوست دارند
سپاس شکیبا جان..
ولی نظر من همانست که بود..
۰۶ خرداد ۱۳۹۴
شکیبا جان امیدوارم زمانی دور یا نزدیک بتوانیم دیداری داشته باشیم در آن هنگام مجال سخن فراوان است و گمان می کنم بهتر بتوانیم بحث کنیم و منظور روشنتر و شفاف تر مشخص خواهد شد.
۰۶ خرداد ۱۳۹۴
شکیبا جان شیوه حجاری و نقاشی ساسانی محو نشد و هنر معماری بعد از اسلام زاییده معماری ساسانی ست بخصوص در زمینه قوس و طاقها چنانچه خود نیز عنوان کردید و در مسجدهای نخستین ایران مانند مسجد جامع سمنان کاملا مشخص و گویاست..
اصولا در زمان پیغمبر خط و دبیره ای ... دیدن ادامه » رسمی عربی وجود نداشته و نقل از دکتر عبدالحسن زرین کوب در بامداد اسلام انگشت شمار افرادی در حجاز کتابت می دانستند آن هم به دبیره سریانی و یا کوفی و متفاوت از نسخ و ثلث و.. می باشند.ابن مقله شیرازی واضع خط نسخ و ثلث و اصول دوازده گانه دبیره در قرن سوم می باشند که دبیره رسمی عربی و پارسی را وضع و ثبت نمود و اصولا بیشینه هنر اسلامی در واقع ایرانی ست و بیشتر پیرو تکامل و تمدن قبل از اسلام..
۰۶ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قاضی المقتدر :
فرعون‌وار لاف انالحق همی‌زنی
وانگاه قرب موسی عمرانت آرزوست؟
چون کودکان که دامن خود اسب کرده‌اند
دامن سوار کرده و میدانت آرزوست
(برگرفته از غزلیات سعدی)

قاضی المقتدر:
ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
طاقت وعظ نباشد سر سودائی را
ور نبیند، چه بود فایده بینائی را
(برگرفته از غزلیات سعدی)
.
المقتدر (نام کامل وی: أبو الفضل جعفر بن المعتضد المقتدر بالله) خلیفه عباسی در بغداد بود که در رمضان سال ۲۸۲ هجری/۸۹۳ میلادی زاده شد؛ و در سال ۹۰۸ میلادی خلافت را برعهده گرفت. برادرش ابواحمد علی مکتفی او را به خلافت پیمان داده بود. نام وی مقتدربالله به معنی «نیرومند به یاری خدا»است. او در آغاز خلافت، دوازده سال داشت؛ و بر اوضاع تسلط نداشت. او در سال ۳۲۰ هجری به دست بربر کشته شد.
به ... دیدن ادامه » فرمان ابوالفضل جعفر مقتدر، به جرم «کُفرگویی و الحاد» حکم اعدام حسین منصور حلاج صادر شد.
حلاج بر اثر فتوای ابوبکر محمد بن داوود مؤسس مذهب ظاهریه مبنی بر واجب بودن قتل او و اقامه دعوای سهل بن اسماعیل بن علی نوبختی و پیگیریهای ابوالحسن علی بن فرات وزیر شیعی مقتدر عباسی در بغداد دستگیر و نزد برخی از قضات و روحانیون معروف و سرشناس، بازجویی شد. پس از گفت و شنودهایی در آن مجلس، علما و قضات آن عصر، از جمله «قاضی ابوعمرو» فتوا به حلیت خونش داده و وی را مهدورالدم اعلام کردند. آن گاه، وی را به زندان افکنده و منتظر فرمان مقتدر عباسی ماندند. مقتدر، در پاسخ شان گفت: اگر علما، فتوا به ریختن خونش دادند، وی را به جلاد بسپارید تا هزار تازیانه بر او بزند و اگر هلاک نشد، هزار تازیانه دیگر بزند و سپس او را گردن زنند. حامد بن عباس، وی را به محمد بن عبدالصمد، رئیس شهربانی وقت سپرد تا در تاریکی شب، در کنار رود دجله و در داخل محوطه شهربانی، وی را هزار تازیانه زدند و سپس دست‌ها و پاهایش را قطع و آن‌گاه، سرش را از بدن جدا نمودند و تن بی‌جانش را در آتش سوزانیدند و خاکسترش را در دجله ریخته و سرش را پس از مدتی آویختن بر روی پل بغداد به خراسان (مرکز اصلی پیروان حلاج) فرستادند، تا درس عبرتی برای پیروانش باشد.


فرهنگ فرق اسلام، محمد جواد مشکور، آستان قدس رضوی، صفحهٔ ۱۶۳
تجارب الامم (ابن مسکویه رازی) ترجمه علی‌نقی منزوی، ج ۵، ص ۱۳۳

- ویکی
.
.
از پس مکتفی ابوالفضل جعفر بن معتضد بخلافت رسید و مقتدر لقب یافت. در این وقت سیزده ساله بود و نگفته پیداست که بر اوضاع تسلط نداشت. از پس مکتفی عبدالله پسر معتز نیز در معرض خلافت بود اما عباس بن حسن، وزیر مکتفی، مقتدر را بخلافت برداشت تا در کارها دخالت نتواند کرد و پند ابن فرات را کار بست که گفته بود تو را به خدا کسی را که خانه و دارائی و باغ و کنیز کسان را شناخته و مردم را دیده و تجربه آموخته و از کارها خبر دارد به خلافت برمدار. ابن فرات گوید: وقتی این سخن را با وزیر گفتم چند بار خواست تا مکرر کنم و هر بار به دقت شنید آنگاه پرسید: چه باید کرد؟ گفتم: چرا خلافت را به جعفر بن معتضد ندهی؟ گفت: او بچه است. گفتم: ولی پسر معتضد است این کار را بمردی که امر و نهی کند و اموال ما را شناسد و تدبیر امور داند و مستقل باشد مسپار! چرا خلافت را به کسی ندهی که همه کار را بدست تو دهد!
عباس وزیر از آن پس که خلافت را بمقتدر داد به فکر خلع وی و نصب ابن معتز افتاد و چون مقتدر خبر یافت مالی فراوان به وی داد که از فکر خلافت بگشت اما یاران ابن معتز از هدف خویش چشم نپوشیدند و ناچار مقتدر که در مقابل ایشان مقاومت نیارست کرد. در ربیع الاول 296 متواری شد و فرماندهان سپاه و قاضیان و بزرگان قوم با عبدالله بن معتز بیعت کردند و لقب او مرتضی شد و وزارت به محمد بن داود جراح داد و دیوان ها را به علی بن عیسی سپرد و قضا را به احمد بن یعقوب.
به گفته سیوطی به روز خلع مقتدر و بیعت ابن معتز محمد بن جریر طبری بکسان خود گفت: چه خبر است؟ گفتند: ابن معتز بخلافت رسید. گفت: وزیر او کیست؟ گفتند: محمد بن داود. گفت: قضا را به که داد؟ گفتند: احمد بن یعقوب، کمی بیندیشید و سربرداشت و گفت: این کار سرانجام نگیرد. گفتند: چرا؟ گفت: اینان مردمی والامقامند و روزگار وارون شده و دنیا برگشته و کارشان به اضمحلال انجامد و مدتشان دراز نشود.
ابن معتز از پس بیعت به مقتدر پیغام داد به خانه محمد بن طاهر نقل مکان کند تا او در خانه خلافت مقام گیرد، پیروان مقتدر به رهبری مونس خادم و مونس خازن به اقامتگاه خلیفه نو هجوم بردند و او با وزیر و قاضی و حاجب خویش فراری شد و آشوب در بغداد افتاد و کشتار بسیار شد و عاقبت مقتدر ابن معتز را با همه فقیهان و امرا و بزرگان که با وی دستیاری کرده بودند بگرفت و بزندان کرد و بدینسان بار دیگر خلافت بر او راست شد و ابن معتز همچنان در زندان بود تا بمرد.
وقتی خلافت مقتدر بار دیگر پایه گرفت وزارت به علی بن محمد فرات داد و او به یک روز فتنه را از بغداد برانداخت اما وزارتش نپایید، مقتدر با او بددل شد و به زندانش کرد و وزارت را به محمد بن عبیدالله داد، وی مردی بدسیرت بود که با عزل و نصب پیاپی کار دولت را آشفته کرد و مقتدر او را برداشت و علی بن عیسی را گذاشت اما وزارت علی نیز دوامی نیافت که مقتدر مردی افراطگر بود و وزیران را بهر بهانه از کار دور و به زندان می کرد زیرا سن او کم بود و کار دولت بدست زنان بود و او پیوسته بهوس های خویش سرگرم بود.
به گفته مؤلف الفخری: «دولت مقتدر آشفته بود و مادر و زن و غلامانش بر او تسلط داشتند، امور دولت به تدبیر ایشان فیصل می یافت و خلیفه به خود مشغول بود از این رو جهان ویران شد و بیت المال تهی ماند و همه جا نفاق افتاد و او را خلع کردند و باز آوردند و آنگاه بکشتند».
در واقع بیشتر امور دولت به رأی مادر خلیفه انجام می شد و او یا ندیمه اش به دلخواه خویش وزیری را عزل یا نصب می کردند. مادر خلیفه دیوان مظالم را که از معتبرترین دیوان های دولت بود به ثومال ندیمه خویش سپرد و این با توجه به رسوم آن عصر کاری حیرت انگیز بود از مداخله زنان و قر دولت رفت و مهابت آن سست شد و مردم شایسته را از کار دولت بیزار کرد.
به دوران مقتدر فتنه ها بود به سال 317 مونس خادم بشورید که خلیفه می خواست هارون بن غریب را بجای او نصب کند، آغاز مخالفت وی چنان بود که به مقتدر پیغام داد سپاهیان از اسراف درباریان و دخالتشان بکار دولت برآشفته اند و به اصرار از خلیفه خواست تا اطرافیان ناباب را براند و اموالشان را مصادره کند.
مقتدر نامه ای نوشت و همه تهمت ها را از خود و اطرافیان دور کرد، آنگاه فرماندهان سپاه بسردستگی ابوالهیجا حمدانی و نازوک ترک خلیفه را وادار کردند تا هارون بن غریب را از بغداد دور کند و او به ناچار ولایت شام و جزیره را به هارون داد و چون وی از بغداد رفت و در راه شورش سپاهیان مانعی نماند خلیفه را از خانه اش براندند و از خلافت برداشتند و با محمد بن معتضد بیعت کردند و لقب او قاهر شد.
اما خلافت قاهر و جشن ها که بپا کردند سپاهیان را خوشدل نکرد و بطلب مقرری آشوب کردند و حاجب خلیفه را بکشتند و خلیفه مخلوع را از خانه مونس بیاوردند و از نو با او بیعت کردند و اوضاع آرام شد که مقتدر مقرری سپاه را بداد و چیزی بیفزود و برای این کار هرچه جواهر و نفایس داشت به بازار داد.
این بار خلافت مقتدر سالی نکشید و مونس بر او بشورید و خلیفه کشته شد، جثه او روزها افتاده بود و عاقبت همانجا که کشته شد به گور شد. رفتار مونس و آشوب های پیاپی، عمال دولت را جری کرد و مهابت خلافت را یکسره بر باد داد.
به دوران مقتدر دانشوران بسیار پا گرفتند که از جمله محمد بن داود فقیه و ابن شریح، شیخ شافعیان و جنید شیخ صوفیان و نسائی صاحب سنن و جبائی شیخ معتزله و ابن جریر طبری مورخ و فقیه و زجاج نحوی و اخفش صغیر و ابوعوانه مؤلف صحیح و قدامة بن جعفر نویسنده معروف و ابن زکریای طبیب را نام می بریم.

- حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ج2.
.
.
.
.
.
.
بروشور و ترتیب صحنه های اپرا سعدی در قالب PDF

لینک دانلود:
http://tinyurl.com/o2ah6qp
.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

سعدی:
بتی دیدم
بتی دیدم از عاج در سو منات
مرصع چو در جاهلیت منات
.
فرو ماندم از کشف آن ما جرا
که حی ، جمادی پرستند چرا؟
.
.
سعدی در معبد سومنات : برگرفته از باب هشتم بوستان در شکر عافیت. بسیاری شک کرده اند که سعدی چنین سفر و تجربه ای را کرده باشد . اما بدلیل اینکه هیچ یک از پژوهشگران در حوزه ی تئاتر عروسکی تسلطی نداشته اند از این حقیقت آگاه نبوده اند که در مصر و هند بازی دادن بتها رواج داشته است. هرودت در قرن پنجم قبل از میلاد به بتی از ازیریس * خدای مرگ مصریان باستان اشاره می کند که برای زنده وانمود کردن او با رسنهایی او را بازی می داده اند. همچنین باز مانده های کنار رود نیل در "آنتی نو" نشان دهنده ی آنست که کاهنان بتهای مفصل دار از جنس عاج را از اتاقکی بازی می داده اند ، اما هیچ کس در اعصار گذشته ، به روشنی و دقت سعدی از این روش مردم فریبی و توسل به روشهای مکانیکی بازی دادن بتها برای ارایه ی مجعزات بتها و حیه ی کاهنان پرده بر نداشته است ، هر چند نتیجه ایی که سعدی می گیرد بسیار فراتر از این اینهاست.
(برشور اپرای سعدی)
لینک دانلود:
http://tinyurl.com/o2ah6qp
.
.
حکایت ... دیدن ادامه » سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان(باب هشتم بوستان)

بتی دیدم از عاج در سومنات
مرصع چو در جاهلیت منات
چنان صورتش بسته تمثالگر
که صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحیت کاروانها روان
به دیدار آن صورت بی روان
طمع کردن رایان چین و چگل
چو سعدی وفا زان بت سخت دل
زبان آوران رفته از هر مکان
تضرع کنان پیش آن بی زبان
فرو ماندم از کشف آن ماجرا
که حیی جمادی پرستد چرا؟
مغی را که با من سر و کار بود
نکو گوی و هم حجره و یار بود
به نرمی بپرسیدم ای برهمن
عجب دارم از کار این بقعه من
که مدهوش این ناتوان پیکرند
مقید به چاه ظلال اندرند
نه نیروی دستش، نه رفتار پای
ورش بفگنی بر نخیرد ز جای
نبینی که چشمانش از کهرباست؟
وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت
چو آتش شد از خشم و در من گرفت
مغان را خبر کرد و پیران دیر
ندیدم در آن انجمن روی خیر
فتادند گبران پازند خوان
چو سگ در من از بهر آن استخوان
چو آن را کژ پیششان راست بود
ره راست در چشمشان کژ نمود
که مرد ار چه دانا و صاحبدل است
به نزدیک بی دانشان جاهل است
فرو ماندم از چاره همچون غریق
برون از مدارا ندیدم طریق
چو بینی که جاهل به کین اندرست
سلامت به تسلیم و لین اندرست
مهین برهمن را ستودم بلند
که ای پیر تفسیر استا و زند
مرا نیز با نقش این بت خوش است
که شکلی خوش و قامتی دلکش است
بدیع آیدم صورتش در نظر
ولیکن ز معنی ندارم خبر
که سالوک این منزلم عن قریب
بد از نیک کمتر شناسد غریب
تو دانی که فرزین این رقعه ای
نصیحتگر شاه این بقعه ای
چه معنی است در صورت این صنم
که اول پرستندگانش منم
عبادت به تقلید گمراهی است
خنک رهروی را که آگاهی است
برهمن ز شادی برافروخت روی
پسندید و گفت ای پسندیده گوی
سوالت صواب است و فعلت جمیل
به منزل رسد هر که جوید دلیل
بسی چون تو گردیدم اندر سفر
بتان دیدم از خویشتن بی خبر
جز این بت که هر صبح از این جا که هست
برآرد به یزدان دادار دست
وگر خواهی امشب همین جا بباش
که فردا شود سر این بر تو فاش
شب آن جا ببودم به فرمان پیر
چو بیژن به چاه بلا در اسیر
شبی همچو روز قیامت دراز
مغان گرد من بی وضو در نماز
کشیشان هرگز نیازرده آب
بغلها چو مردار در آفتاب
مگر کرده بودم گناهی عظیم
که بردم در آن شب عذابی الیم
همه شب در این قید غم مبتلا
یکم دست بر دل، یکی بر دعا
که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس
بخواند از فضای برهمن خروس
خطیب سیه پوش شب بی خلاف
بر آهخت شمشیر روز از غلاف
فتاد آتش صبح در سوخته
به یک دم جهانی شد افروخته
تو گفتی که در خطه زنگبار
ز یک گوشه ناگه در آمد تتار
مغان تبه رای ناشسته روی
به دیر آمدند از در و دشت و کوی
کس از مرد در شهر و از زن نماند
در آن بتکده جای در زن نماند
من از غصه رنجور و از خواب مست
که ناگاه تمثال برداشت دست
به یک بار از اینها برآمد خروش
تو گفتی که دریا برآمد به جوش
چو بتخانه خالی شد از انجمن
برهمن نگه کرد خندان به من
که دانم تو را بیش مشکل نماند
حقیقت عیان گشت و باطل نماند
چو دیدم که جهل اندر او محکم است
خیال محال اندر او مدغم است
نیارستم از حق دگر هیچ گفت
که حق ز اهل باطل بباید نهفت
چو بینی زبر دست را زور دست
نه مردی بود پنجه خود شکست
زمانی به سالوس گریان شدم
که من زانچه گفتم پشیمان شدم
به گریه دل کافران کرد میل
غجب نیست سنگ ار بگردد به سیل
دویدند خدمت کنان سوی من
به عزت گرفتند بازوی من
شدم عذر گویان بر شخص عاج
به کرسی زر کوفت بر تخت ساج
بتک را یکی بوسه دادم به دست
که لعنت بر او باد و بر بت پرست
به تقلید کافر شدم روز چند
برهمن شدم در مقالات زند
چو دیدم که در دیر گشتم امین
نگنجیدم از خرمی در زمین
در دیر محکم ببستم شبی
دویدم چپ و راست چون عقربی
نگه کردم از زیر تخت و زبر
یکی پرده دیدم مکلل به زر
پس پرده مطرانی آذرپرست
مجاور سر ریسمانی به دست
به فورم در آن حل معلوم شد
چو داود کاهن بر او موم شد
که ناچار چون در کشد ریسمان
بر آرد صنم دست، فریاد خوان
برهمن شد از روی من شرمسار
که شنعت بود بخیه بر روی کار
بتازید ومن در پیش تاختم
نگونش به چاهی در انداختم
که دانستم ار زنده آن برهمن
بماند، کند سعی در خون من
پسندد که از من برآید دمار
مبادا که سرش کنم آشکار
چو از کار مفسد خبر یافتی
ز دستش برآور چو دریافتی
که گر زنده اش مانی، آن بی هنر
نخواهد تو را زندگانی دگر
وگر سر به خدمت نهد بر درت
اگر دست یابد ببرد سرت
فریبنده را پای در پی منه
چو رفتی و دیدی امانش مده
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث
که از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغایی انگیختم
رها کردم آن بوم و بگریختم
چو اندر نیستانی آتش زدی
ز شیران بپرهیز اگر بخردی
مکش بچه مار مردم گزای
چو کشتی در آن خانه دیگر مپای
چو زنبور خانه بیاشوفتی
گریز از محلت که گرم اوفتی
به چاپک تر از خود مینداز تیر
چو افتاد، دامن به دندان بگیر
در اوراق سعدی چنین پند نیست
که چون پای دیوار کندی مایست
به هند آمدم بعد از آن رستخیز
وزان جا به راه یمن تا حجیز
از آن جمله سختی که بر من گذشت
دهانم جز امروز شیرین نگشت
در اقبال و تأیید بوبکر سعد
که مادر نزاید چنو قبل و بعد
ز جور فلک دادخواه آمدم
در این سایه گسترپناه آمدم
دعاگوی این دولتم بنده وار
خدایا تو این سایه پاینده دار
که مرهم نهادم نه در خورد ریش
که در خورد انعام و اکرام خویش
کی این شکر نعمت به جای آورم
وگر پای گردد به خدمت سرم؟
فرج یافتم بعد از آن بندها
هنوزم به گوش است از آن پندها
یکی آن که هرگه که دست نیاز
برآرم به درگاه دانای راز
بیاد آید آن لعبت چینیم
کند خاک در چشم خود بینیم
بدانم که دستی که برداشتم
به نیروی خود بر نیفراشتم
نه صاحبدلان دست برمی کشند
که سر رشته از غیب درمی کشند
در خیر بازست و طاعت ولیک
نه هر کس تواناست بر فعل نیک
همین است مانع که در بارگاه
نشاید شدن جز به فرمان شاه
کلید قدر نیست در دست کس
توانای مطلق خدای است و بس
پس ای مرد پوینده بر راه راست
تو را نیست منت، خداوند راست
چو در غیب نیکو نهادت سرشت
نیاید ز خوی تو کردار زشت
ز زنبور کرد این حلاوت پدید
همان کس که در مار زهر آفرید
چو خواهد که ملک تو ویران کند
نخست از تو خلقی پریشان کند
وگر باشدش بر تو بخشایشی
رساند به خلق از تو آسایشی
تکبر مکن بر ره راستی
که دستت گرفتند و برخاستی
سخن سودمندست اگر بشنوی
به مردان رسی گر طریقت روی
مقامی بیابی گرت ره دهند
که بر خوان عزت سماطت نهند
ولیکن نباید که تنها خوری
ز درویش درمنده یاد آوری
فرستی مگر رحمتی در پیم
که بر کرده خویش واثق نیم


* ازیریس ایزد جهان زیرزمینی و زندگی پس از مرگ در اساطیر مصر باستان بود. او فرزند گب (زمین) و نوت (آسمان) بود. با خواهرش ایزیس ازدواج کرد و صاحب حوروس شد. برادرش ست (شب) او را کشت. اما زنده شد و خدای اموات گشت. ارواح قبل از اینکه بتوانند در جهان دیگر زندگی کنند، باید از برابر ازیریس بگذرند و تنها او بود که می‌توانست جاودانگی ببخشد.
هرچند مصریان می‌پنداشتند ازیریس نخستین کسی بود که تاج فراعنه را بر سر گزاشت، کیش او ظاهراً از قدیم در اعصار پیش سلسله فرمانروایان مصر وجود داشت، به ویژه با شهر عبیدوس در بخش علیای رود نیل مربوط بود. بعدها هویت او با ایزد خورشید، رع آمیخته شد و به شخصیتی به نام آمون-رع آوازه یافت.
بسیاری از اسطوره‌های مربوط به شخص ازیریس، ایزد شهریار همیشگی مرگ و باززایی، می‌توانند به عنوان واسطه‌ای جمعی پنج هزارهٔ تاریخ مصر و دورهٔ ما قبل تاریخ در مضمون تداوم از راه تغییر و به عنوان الگوهای فراگیر چرخش در هستی انسان و کیهان پنداشته شوند. برجسته‌ترین این چرخه‌ها عبارت است از حرکت روزانه خورشید در آسمان، ناپدیداری شگرفش در شامگاه و بازپیدایی دوباره‌اش در سپیده‌دمان که به همان اندازه شگرف است. این تسلسل روزانهٔ رویدادها در اندیشه اسطوره‌ای مصری‌ها، به صورت زایش همیشه مکرر، میانسالی (نقطهٔ اوج او در ظهر) و مرگ نهایی ایزد خورشید بازتاب یافت. رع برای نایل شدن به زایش مجدد در آغاز روز بعد، از جهان دیگر عبور می‌کرد، جایی که ازیریس خود را به عنوان دادور و شهریار تثبیت کرده بود.
زمانی که ارواح مردگان به جهان دیگر می‌رسیدند، با مراسم سخت قضاوت در تالار ازیریس مواجه می‌شدند. خدای قضاوت‌کننده توث بود. اگر قلب شخص مرده کمتر از یک پر وزن داشت، توث به ازیریس گزارش می‌داد که مقدس و راستکار بوده و شایستهٔ جایی در سرزمبن آرامش یا بهشت ازیریس است. اگر قلب سنگین‌تر از پر بود، روح متوفا به دست غولی به نام آمه‌مت (خورنده مردگان) که می‌گفتند پشت توث ایستاده، نابود می‌شد. گفته می‌شد که روح شایسته در آنجا از زندگی آسوده‌ای بهره‌مند است، جامهٔ کتانی سپید می‌پوشد و صندل‌های سپید به پا می‌کند و خانه شخصی و قلمرو ویژهٔ خودش را دارد.
(کتاب اساطیر جهان، سرویراستار: ویلیام داتی)


در اسطوره‌ها آمده که ازیریس در پی نیرنگ برادرش، ست، درون تابوتی دراز کشید که بلافاصله توسط ست و ملازمانش بسته و لاک‌ومهر شد و به رود نیل انداخته شد و درانتها به دریا رهسپار گردید. ایزیس غرقه در اندوه همه جا به جستجوی همسر خویش پرداخت تا سرانجام جسدش را که در بندر بیبلوس واقع در لبنان به ساحل رسیده بود و در بین درختی بزرگ گیر کرده بود، را یافت. آنگاه ست، در نبود ایزیس، که حتی قتل برادر سیرابش نکرده بود، جسد وی را به ۱۴ تکه بخش نمود و در سراسر سرزمین مصر پراکنده ساخت. پس از این واقعه ایزیس و ایزدان دیگر همچون نفتیس و آنوبیس، تصمیم گرفتند که از نو ازیریس را بازسازی کنند. ایزیس و نفتیس تمام قطعات بدن او، به غیر از نراندامه را جمع‌آوری کردند و پیروزمندانه او را به نیکی بازگرداندند. ازیریس بی‌درنگ شروع کرد به خوردن و آشامیدن، جامه تمیز پوشید و خود را با جواهر آراست و به زودی فرزندش حوروس را در تن ایزیس پدید آورد. اما او اجازه نداشت بر روی جهان زندگان بماند و برای همیشه به جهان زیرزمین فرستاده شد تا آنگاه او مقامش را به عنوان خداوندگار جهان پس از مرگ به دست آورد.
(ازیریس نوشته کاترین فیچر)
.
.
.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
مست، مستانگی شراب مادی از سرش میپرد اما حالا دیگر مست تولای دوست میشود و سماع را شروع میکند
.
بر من که صبوحی زده ام خرقه حرامست
بر من که صبوحی زده ام خرقه حرامست

ای مجلسیان
ای مجلسیان راه خرابات کدام است؟

با چون تو حریفی به چنین جای درین وقت
با چون تو حریفی به چنین جای درین وقت

گر باده خورم
گر باده خورم
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام است

غیرت ... دیدن ادامه » نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نام است
تا خلق ندانند که معشوقه چه نام است

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرامست
ای مجلسیان راه خرابات کدام است

غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت

.
.
.
.
.
.

غزل کامل:

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرامست
ای مجلسیان راه خرابات کدامست
هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند
ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست
برخیز که در سایه سروی بنشینیم
کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست
دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست
وان خال بناگوش مگر دانه دامست
با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست
با محتسب شهر بگویید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جامست
غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست
دردا که بپختیم در این سوز نهانی
وان را خبر از آتش ما نیست که خامست
سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشینی همه کامست
.
.
.
بروشور و ترتیب صحنه های اپرا سعدی در قالب PDF

لینک دانلود:
http://tinyurl.com/o2ah6qp
.
سپاس از شما جناب شکیبا بابت تمامی پستهایی که میذارین از شما بسیار یاد گرفتم .
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
سرکارخانم خمان من در اپرا با دیدن هر بخشی یا شعری از اپرا ، دنبال چرایی یا چگونگیش که رفتم و در کتاب ،اینترنت و ... جستجو کردم مطلبی گذاشتم ، مطمنا لطف آران بود که یادگرفتم.خوشحالم شما هم در این مدت همراه بودید.

سپاس
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
شیخ(طوس):
در رثای مستعصم هم سرودی به یقین؟

سعدی:
آری!
وانگاه که مرگ قحط زده در رمه فتاد
می کشت هر که یافت همی فربه و نزار
بربود گرگ مرگ،هلا کو ، هر آن کو گزیده تر
ز اهل هنر نماند کسی در آن دیار

شیخ:
آسمان را حق بود!!!

سعدی:
گر ... دیدن ادامه » خون ببارد بر زمین
در زوال ملک مستعصم...
.
.
.
.
.
.
.

یکی از دلایل اختلاف نظر در مذهب سعدی ، شعریست که پس از مرگ مستعصم به دست هلاکو ، در رثا(!)ی خلیفه عباسی بر جای گذاشته است ، که تفاوت نظر است در رثای او بودن یا زبان حال مردمان طرفدار خلفا آن روزها ، پس از قتل و غارت مغولان .



آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین
ای محمد گر قیامت می‌برآری سر ز خاک
سر برآور وین قیامت در میان خلق بین
نازنینان حرم را خون خلق بی‌دریغ
ز آستان بگذشت و ما را خون چشم از آستین
زینهار از دور گیتی، و انقلاب روزگار
در خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین
دیده بردار ای که دیدی شوکت باب‌الحرم
قیصران روم سر بر خاک و خاقانان چین
خون فرزندان عم مصطفی شد ریخته
هم بر آن خاکی که سلطانان نهادندی جبین
وه که گر بر خون آن پاکان فرود آید مگس
تا قیامت در دهانش تلخ گردد انگبین
بعد از این آسایش از دنیا نشاید چشم داشت
قیر در انگشتری ماند چو برخیزد نگین
دجله خونابست ازین پس گر نهد سر در نشیب
خاک نخلستان بطحا را کند در خون عجین
روی دریا در هم آمد زین حدیث هولناک
می‌توان دانست بر رویش ز موج افتاده چین
گریه بیهودست و بیحاصل بود شستن به آب
آدمی را حسرت از دل و اسب را داغ از سرین
نوحه لایق نیست بر خاک شهیدان زانکه هست
کمترین دولت ایشان را بهشت برترین
لیکن از روی مسلمانی و کوی مرحمت
مهربان را دل بسوزد بر فراق نازنین
باش تا فردا که بینی روز داد و رستخیز
وز لحد با زخم خون‌آلوده برخیزد دفین
بر زمین خاک قدمشان توتیای چشم بود
روز محشر خونشان گلگونهٔ حوران عین
قالب مجروح اگر در خاک و خون غلطد چه باک
روح پاک اندر جوار لطف رب‌العالمین
تکیه بر دنیا نشاید کرد و دل بر وی نهاد
کاسمان گاهی به مهرست ای برادر گه به کین
چرخ گردان بر زمین گویی دو سنگ آسیاست
در میان هر دو روز و شب دل مردم طحین
زور بازوی شجاعت برنتابد با اجل
چون قضا آمد نماند قوت رای رزین
تیغ هندی برنیاید روز پیکار از نیام
شیرمردی را که باشد مرگ پنهان در کمین
تجربت بی‌فایده است آنجا که برگردید بخت
حمله آوردن چه سود آن را که در گردید زین
کرکسانند از پی مردار دنیا جنگجوی
ای برادر گر خردمندی چو سیمرغان نشین
ملک دنیا را چه قیمت حاجت اینست از خدای
گو نگه دارد به ما بر ملک ایمان و یقین
یارب این رکن مسلمانی به امن‌آباد دار
در پناه شاه عادل پیشوای ملک و دین
خسرو صاحبقران غوث زمان بوبکر سعد
آنکه اخلاقش پسندیدست و اوصافش گزین
مصلحت بود اختیار رای روشن‌بین او
با زبردستان سخن گفتن نشاید جز به لین
لاجرم در بر و بحرش داعیان دولتند
کای هزاران آفرین بر جانت از جان آفرین
روزگارت با سعادت باد و سعدت پایدار
رایتت منصور و بختت بار و اقبالت معین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بروشور و ترتیب صحنه های اپرا سعدی در قالب PDF

لینک دانلود:
http://tinyurl.com/o2ah6qp
.
جناب گرشاسبی ، بنده یادم نرفته بود صحبت شما...
باقی آن آریا را هم در فرصتی دیگر میگذارم ....
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴
جناب شکیبا
ممنون از لطفتون
حالا با خواندن شعری که سعدی پس از حمله ی هلاکو به بغداد سروده است و استفاده ی به جا و مناسب قطعاتی از این شعر توسط جناب آقای غریب پور در ابتدای اپرا و قبل از صحنه ی مرگ حلاج و همچنین در صحنه ی مرگ سعدی، پی به این نکته ی ظریف بردم ... دیدن ادامه » که جناب آقای غریب پور سعی در نشان دادن این امر داشتند که اطرافیان حلاج و همچنین شیخ طوس، تعبیر نادرستی از سخنان این دو بزرگوار داشته اند...
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سعدیا چون بت شکستی، خود مباش
خودپرستی کمتر از اصنام نیست
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

بیزاری دوستان دمساز


تفریق میان جسم و جانست


والا گونه مردی است جناب آقای غریب پور .... بهترین کادوی تولدم را از او گرفتم ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نخست یادآور شوم اگر آریای اول که ، سعدی با همزاد سخن میگوید را متصل بر آریای دوم اجرا بدانیم ، پس خواب و رویایی تلخ است که سعدی میبیند.
.
حلاج :
گر تیغ بر کشد که محبان همی زنم
اول کسی که لاف محبت زند منم
گویند که پای دار اگرت سر دریغ نیست
گو سر قبول کن که به پایش در افکنم
امکان دیده بستنم از روی دوست نیست
اولی تر آنکه گوش نصیحت بیا گنم
گر پیر هن به در کنم از شخص نا توان
بینی که زیر جامه خیالی است یا تنم
شرط است احتمال جفاهای دشمنان
چون دل نمی دهد که دل از دوست بر کنم
.
شاید بشود گفت : حضور "لاف محبت " ، "دار" ، "سر" ، "دیده" ، "خیال" ، "تن" و باقی کلمات این غزل تدایی چند روایت از مرگ حلاج است و هوشمندی نویسنده را میرساند که داستان حلاج را با اشعار تصویر کند.

... دیدن ادامه » گر پیرهن به در کنم از شخص نا توان
بینی که زیر جامه خیالی است یا تنم
تامل در این بیت میتواند یادآور سنگسار (تازیانه زدن) حلاج باشد و نمردن او و ذکر دوباره گفتن او ...
که اگر از زبان حلاج باشد چه زیبا میگوید تن من را بی پیرهن میکنی ، با خیال و افکار چه میکنی؟
.
.
و اما
چرا حلاج!!!
مگر حلاج در زمان سعدی زیسته بود که برای وصف الحال او حکایت حلاج به تصویر کشیده شد؟!
حتی اگر در بوستان و گلستان وغزلیات و ... جستجو کنید مانند باقی شاعران متاثر از حلاج ، سعدی یک کلام شعری به نام او یا از او نیاورده است.
آن همه حکایت ، آن همه روایت های نقل شده از سعدی ، چرا حلاج!!!؟
دریغ از حکایتی که حتی سعدی یک یا چند خط نثر یا دو سه بیت نظم در وصف او نوشته باشد.
این سوالیست که در وهله ء اول به ذهن بیننده اپرا سعدی یا خواننده" فقط " اشعار سعدی میرسد .
با مقداری تامل و جستجو در زندگی شعرا ، بارها و بارها مسله مرید و مراد ، شاگرد و استاد و قلیل تر "متاثر از یکدیگر" را پیدا خواهیم کرد که سعدی نیز از این مقوله مستثنی نیست.

نه آنقدر کلمات از بر دارم ، نه در یک پست میشود ارتباط افکارو طریق حلاج را با سعدی و اشعارش ،ثابت یا حداقل نقل کرد.
پس به این بسنده میکنم ،
اینکه فردی با واسطه از شخصی تاثیر گرفته باشد ، چیزی غیر قابل انکار است ، مخصوصا اگر آن فرد غزالی باشد و شباهتهایی ما بین سوانح او و اشعار سعدی بشود پیدا کرد.(در کتاب معرفی شده از جانب ، جناب غریب پور عزیز(کرشمه عشق) با دلایل جز به جز نوشته شده است).
شباهت گلستان و بوستان و غزلیات سعدی و سوانح احمد غزالی(ف.520) و شناخت غزالی به عنوان کسی که یک کتاب(سوانح) بدیع و ابتکاری در تصوف تصنیف کرده است (مبانی فکری شعر عاشقانه – صوفیانه فارسی) خود بیانگر آن است که سعدی نیز چون غزالی ، تجلی گاه حسن معشوق را نه فقط انسان ، بلکه سراسر عالم صنع میداند و از آنجایی که احمد غزالی خود جمع آوری کننده این سیر تصوف عاشقانه است که به خصوص متاثر از حلاج می باشد. پس به تصویر کشیدن غزلیات سعدی در قالب حکایت حلاج که خود مظهر و سرآغاز این تفکر عاشقانه – صوفیانه است ، تجمیعی موجز از تفکر سعدی در این زمینه است.
در مقایسه اشعار سعدی و غزالی به آن پی میبرید در عشق انسان به خالق یا خالق به انسان ، یا انسان به انسان عاشق و معشوق نیست که باید آن را جست ، بلکه مفهوم ذات "عشق" است .
به شما پیشنهاد میکنم حتما بخش سعدی و احمد غزالی – گله از فراق (کرشمه عشق) را در این زمینه مطالعه کنید.

خالی از لطف نیست بیت معروف حلاج را که احمد غزالی عینا نقل قول کرده است و سعدی با همان مضمون از آن یاد میکند را دوباره بخوانیم.


حلاج :
أنا مَن أهوى ومَن أهوى أنا نحن روحان ِحَلَلْـنا بدنا
فـإذا أبصرتـَنی أبصرتـَهُ و إذا أبصرتـَهُ أبصرتـَنـا

(من کسی هستم که دوستش دارم و کسی که دوستش دارم منم ،ما دو روحیم که در یک بدن زندگی می کنیم.)
یا
من‌ کسی‌ هستم‌ که‌ هوای‌ او را دارم‌ ، و کسی‌ که‌ هوای‌ او را دارم‌ من‌ است‌؛ ما دو تا روح‌ می‌باشیم‌ که‌ در یک‌ بدن‌ وارد شده‌ایم‌ .
پس‌ هنگامیکه‌ تو مرا ببینی‌ او را دیده‌ای‌ ؛ و هنگامیکه‌ او را ببینی‌ ما را دیدار کرده‌ای‌ !




در سوانح احمد غزالی، صفحه پنج، شعری با همین مصرع از حلاج
شروع شده است .
أنا مَن أهوى ومَن أهوى أنا نحن روحان ِحَلَلْـنا بدنا
نحن مذکنا علی تعمد الهوی یضرب الامثال فی الناس لنا


و در کلیات سعدی صفحه 444 به این بیت بر میخوریم که

مرا و عشق ِ تو گیتی به یک شکم زاده است
دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست

.
.
.
بروشور و ترتیب صحنه های اپرا سعدی در قالب PDF

لینک دانلود:
http://tinyurl.com/o2ah6qp
.
.
زورق بانان :

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنها ر بد مکن که نکرده ست عاقلی
این پنج روزه مهلت ایام آدمی
آزار مردمان نکند جز مغفلی
دنیا مثال بحر عمیقی ست پر نهنگ
آسوده عارفان که گرفتند ساحلی


زورق بانان در اپرا بخشی از قصیده ایی که سعدی ، برای سردار مغول امیر انکیانو سروده بود را زمزمه میکنند.
.
.
در اپرا ، حضور ابن بطوطه که سفرهای او نزدیک به بیست و هفت سال به طول انجامیده بود ،حکایت از آن دارد که شعر سعدی پنجاه سال بعد از مرگش به چین رسیده بوده است ...
در ... دیدن ادامه » سفرنامه اش وقتی برخوردی با امیرالامرای چین داشته است (در راه سفر به خلیج فارس با مطربان 'وقتی' سپری میکنند) داستان این سفر به نوبه خود جالب توجه است که البته دکتر شیرین بیانی بخشی از اشعار فارسی که همراهان امیرزاده (فرزند امیرالامرای چین) می‌خواندند را بیت تحریف شده غزلیات سعدی به این مضمون میداند: تا دل به مهرت دادم در بحر فکر افتادم/ چون در نماز استادم گویی به محراب اندری
ابن بطوطه از مولوی نیز در سفرنامه خود به عناوینی یاد میکند.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ویکی :
ابن بطوطه محمد بن عبدالله بن محمد بن إبراهیم لَواتی طَنجی، ابوعبدالله، در شهر طَنجه سال ۷۰۳ ق/۱۳۰۴ م در مغرب (مراکش) به دنیا آمد و سال ۷۲۵ ه به سوی مکه عزیمت نمود و مصر، شام، حجاز، عراق، ایران، یمن، بحرین، ترکستان، میانرودان و بخشی از هند و چین، جاوه، شرق اروپا و شرق آفریقا را پیمود و سرانجام به مغرب(مراکش) نزد شاه ابی عنان از شاهان بنی مرین برگشت. سفر او ۲۷ سال به درازا کشید (۱۳۲۵-۱۳۵۲ م) و در مراکش سال ۷۷۹ ه/۱۳۷۷ م. درگذشت. ابن بطوطه تقریباً معاصر با مارکو پولو بود ولی بیش از سه برابر مارکوپولو راه پیمود. ابن بطوطه را می‌توان یکی از بزرگ ترین سیاحان تاریخ بشری محسوب کرد.
این جهانگرد معروف مراکشی که از مردمان بربر یا آمازیغی بود 4 یا5 بار به ایران سفر نمود و در تمام سفرهای شرقی خود از زبان فارسی برای ارتباط با غیرعرب ها استفاده کرد. سفرهای او در دو سوی سواحل دریای فارس(خلیج فارس کنونی) و شهرهای فارس از جمله شیراز، خوزیه (خوزستان)، تُستر (شوشتر)، تبریز و خراسان خواندنی است. سفرنامه ابن بطوطه از کتاب های باارزش جغرافیایی سده‌های میانه است. آرامگاه ابن بتوته در تپه ای مهجور مشرف به ساحل مدیترانه ای شهر تنجه(تنگه) مراکش است
.
.
آقای شکیبا باید کنار اسم شما از این علامت های مخصوص گروه اجرایی بزنند چون تبلیغات و علاقه ی شما به این کار مثال زدنی نیست.
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
جناب آقای شکیبا با سلام میشه در مورد همزاد کمی بیشتر توضیح بدین ؟ همه توضیحات رو خودم ولی معنی همزاد رو نمیدونم دقیقا چی میشه
۰۲ خرداد ۱۳۹۴
سرکار خانم میرخانی عطف به توضیحات جناب غریب پور در بروشور ،
" همزاد" چراغ راه اوست و همه نهیب های خطاب به خودش ، در بوستان و گلستان و غزلیاتش را مجسم میکند"

پس همزاد کاراکتری فرضی از جانب نویسنده اثر است که خلوتهای روحانی یا اخلاقی که با خود داشته ... دیدن ادامه » و خود را خطاب قرار میداده را با ترسیم آن در قالب یک نقش ، شکل واقعی داده است .
تفاوت دو سبک موسیقی ما بین همزاد و سعدی در جای خود قابل توجه هست .
۰۲ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیامبر عشق،سعدی شیرازی:

اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمی‌تواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه ... دیدن ادامه » شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
........................................................
کماهی:آنگونه که هست
عرض ادب جناب شوریده
شعر در اپرای سعدی بود؟
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
درود.خیر شکیبا جان.غزلی دلکش است گفتم دوستان را از حال محروم نکنم..
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنی زنده دل خفته در زیرِ گِل
به از عالمی زنده مرده دل
دلِ زنده هرگز نگردد هلاک
تنِ زنده دل گر بمیرد چه باک
...................................
بوستان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای رخِ چون آینه افروخته
الحذر از آهِ منِ سوخته
غیرتِ سلطانِ جمالت چو باز
چشمِ من از هرکه جهان دوخته
عقلِ کهن بارِ جفا می کشد
هر نفس از عشق نو آموخته
وه که بیکباره پراکنده شد
آنچه بعمری بشد اندوخته
غم بتولّای تو بخریده ام
جان بتمنّایِ تو بفروخته
در دلِ سعدی ست چراغِ غمت
مشعله ای تا ابد افروخته
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
خادم(!) :
.......من خادم این خانه ام
تو مستی و پستی و من برترم...

مرد :
نگو و نفرما
نفرما که من خادم این خانه ام
نه خادم که خود صاحب این خانه ام
بفرما تراز و میزان منم . . .

خادم(!):
نگفتم خدایم ، خادم مسجدم.

مرد :
غلام ... دیدن ادامه » خدائی و پاسبان
من با خدا، دوستم ...
خدایا مگر این خانه ی دوست نیست؟
تو دانـــی ،
تو دانــی
تو دانـــی
کس از من سیه نامه تر دیده نیست
که هیچم فعال پسندیده نیست . . .

.
.
.

.
.
.
.
بروشور و ترتیب صحنه های اپرا سعدی در قالب PDF

لینک دانلود:
http://tinyurl.com/o2ah6qp
.
.
.
از زیباترین صحنه هایی که اون کنجِ دست نیافتنیِ دل میشینه ...
ممنون از همه زحماتتون جناب شکیبا .
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
سلطان : تو بخوان ...

شاعـــــر(چاپلوس) :رنگ رخسارُ ، در ِ گوشُ ، خَطُ ، حَدُ ، قَدُ ،قامتُ ، خال لبت ای سرو پری روی ِ سَمن بر . . .
.
.
استفاده قسمتهای از بحر طویل عصمت بخارایی و ساعی شروانی ( خواجه فخرالدین هر چند در اوایل قرن نهم زیسته باشد و شروانی که در قرن یازدهم زندگی کرده است) در اپرای سعدی ، در این آریا ریتم سریع مجیز گویی را به راستی کمک کرده است که نمایان کننده مجالسی این چنین باشد، در مقابل سلاطینی چاپلوس پرور که شیرین سخنی در برابر آنها و تمجید از آنها، آنان را سرخوش و نقدشان آنان را به خشم می آورد.
انتخاب متون و اشعار از دیگر شاعران در اپراهای جناب غریب پور و گروه آران ، موضوعی مرسوم است(در آثارشان) برای فضاسازی مطلوب برای نمایش احوال شعر ِشخصیت اصلی اپرا،که به نظر بنده باعث تبلور اشعار در اجرا شده است .
از خصایص بحر طویل ،بیان هزلی از طرف شاعر است ، گاها به طور جدی تر در قالب مناظره ایی و مرثیه نیز وجود دارد که ، بحر طویل عصمت بخارایی در قالب رثایی آن بوده است و به نیکی از طرف جناب غریب پور انتخاب و خوانده شد.
.
.
"و" را در این آریا شما " ا ُ " بخوانید ، خط اول را اینگونه و باقی را با "و" نوشتم ....

شاعر(چاپلوس اول ) :
رنگ رخسارُ ، در ِ گوشُ ، خَطُ ، حَدُ ، قَدُ ،قامتُ ، خال لبت ای سرو پری روی ِ سَمن بر . . .
شفق ... دیدن ادامه » و کوکب و شام و سحر و طوبی و گلزار بهشت است و بلال و طرف سر چشمهٔ کوثر . . .
خون اشک من و خطّ و لب و طعم سخن و عارض و چشم و شکرخندهٔ شیریــــــــن
دانهٔ نار و شب تار و می روشن و قندست و گل تازه و بادام تر و فندق و شکّر
بخرامیدن و خندیدن و عیّاری و مکّاری و شوخی و شکیبائی و نازی و کرشمه
هر دم از سِحر و فریب و ستم و غارت و تاراج و دل‌آزاری و مردم‌کشی و فتنهٔ چشمت
(برگرفته از بحر طویل عصمت بخارایی)
شاعر(چاپلوس دوم ) :
آاااای .....هر دم از سِحر و فریب و ستم و غارت و تاراج و دل‌آزاری و مردم‌کشی و فتنهٔ چشمت
به بــــــــــــه ، به بــــــــــــــــــــــه ... ای حضرت سلطان . . .
ترکیب چه ترکیب عجیبیست ، جمع متضاد است ،احسنت ، احسنـــت ، احســـــــــــــــــــــــنت ...

شاعر(چاپلوس اول ) :
آفتابست آن پری رخ یا ملایک یا بشر
قامتست آن یا قیامت یا الف یا نیشکر ( از غزلیات سعدی)

شاعر ( چاپلوس دوم ) :
دهانش را زر بگیرید ، سر به ســـــــــــــــر

سلطان : ما ارباب جهانیم و تصویر خداییم . . . تو بخوان!

شاعر (چاپلوس سوم) :
رموز حرکات‌ و سکنات‌ و روش‌ رزق‌ و معاشات‌ و سلوک‌ سبق‌ علم‌ و رموزات‌ معانى‌....
ملکا !!!کارگشایا ، به‌ من‌ خسته‌ ء رنجور ترحم بنما و قلم عفو به روی ورق دفتر عصیان بکش و
ببخشای خطایم . . .
(برگرفته از بحرطویل از ساعى‌ شروانى‌)

سلطان :
مــــــــااااااااااااااااااااا.......
.
.
.
.
.
ویکی:
خواجه فخرالدین عصمت‌الله‌ از دانشمندان و شاعران اوایل عهد تیمورى است. نسب وى به جعفر بن ابیطالب میرسید اجدادش در بخارا شهرت و حرمت داشتند و مورد توجه ملوک آن دیار بودند. در بیشتر علوم عصر خود سرآمد بود در مجلس درس وى خواص و طالبان علم حضور داشتند مثل: سراج‏الدین بساطى سمرقندى، خیالى بخارى، خواجه رستم خوریانى و طاهر ابیوردى.(خواجه عصمةاللَّه) بخارى، شاعر ایرانى در عهد تیمورى است ، وى در نظم اشعار پیرو امیر خسرو دهلوى بود و مضامین و معانى او را عینا در اشعار خود نقل مى‏کرد.
خواجه فخرالدین عصمة الله فرزند مسعود بخاری از شاعران آغاز عهد تیموری‌است، وی نسبش به جعفر بن ابی‌طالب می‌رسید و نیاکانش در بخارا زندگی می‌کرده‌اند. وی تحصیلات خود را در بخارا آغاز کرد، و زبان عربی و ترکی را آموخت. او در بخشی از اشعار خود «عصمت» تخلّص می‌کرد اما تخلص اصلی‌اش نصیری بوده است؛ فخرالدین تخلص را از لقب نخستین ممدوح خود نصیرالدین خلیل تیموری گرفته است. پس از آن‌که نصیرالدین خلیل در سال ۸۱۲ معزول شد و به زندان افتاد؛ فخرالدین به سمرقند گریخت و دو سال نیز در ماوراء‌النهر گذراند. پس از آن‌که شاهرخ میرزا دستور به آزادی خلیل سلطان داد؛ فخرالدین دوباره به نزد شاهزاده بازگشت. در سال ۸۱۴، نصیرالدین خلیل شاهزاده تیموری درگذشت و فخرالدین بخاری به نزد الغ‌بیک به سمرقند رفت و مدتی به ستایش آن شاهزاده مشغول گشت. فخرالدین بخاری در سال ۸۴۰ در بخارا درگذشت.( در تاریخ وفات شاعر اطمینان نیست) دیوان اشعار فخرالدین شامل اشعاری در قالب‌های قصیده، غزل، قطعه و رباعی‌است.
.
.
بحر طویل نوعی شعر یا نثر موزون در ادبیات فارسی است. قالب بحر طویل بیشتر برای بیان سخنان طنز یا هزل کاربرد دارد. اما برخی شعرهای جدی‌تر مانند مرثیه‌ها و مُناظره‌ها نیز با قالب بحرطویل نوشته شده‌اند.
بحر طویل، شعری را گویند که از تکرار غیر محدود پایه‌های عروضی ساخته شود و در حقیقت٬یک تفنن ادبی است که گاهی شعرا در آن طبعی آزموده و به آن صورت٬مطایبات و فکاهیاتی را به نظم آورده‌اند. در تعزیه‌ها و نوحه‌سرایی‌های قدیم نیز این شیوه٬ضمن محاورات و تقریرات٬به کار رفته است. هرچند بحر طویل را با تکرار اغلب افاعیل عروضی می‌توان ساخت٬لیکن «فعلاتن» بیشتر در ساخت این نوع ادبی به کار گرفته شده است.
بحر طویل قالبی شعری است که در آن برخلاف سایر قالب‌های شعر سنتی فارسی، مصراع‌های مساوی و بیت وجود ندارد. در عوض، بحر طویل از یک یا چند قسمت با نام بند تشکیل می‌شود که در هر بند یکی از افاعیل معین عروضی به تعداد دلخواه تکرار می‌شود. هر بند به بخشهای هماهنگ که گاه مسجّع و هم قافیه هستند تقسیم شده‌است. معمولاً پایان بندها را قافیه و ردیفی که در پایان همه بندها تکرار می‌شود مشخص می‌کند.
سرودن بحر طویل از دوره صفویه به بعد مرسوم شده‌است. قدیمی ترین نمونه بحر طویل نامه‌ای است به ظاهر منثور که در کتاب "تاریخ طبرستان و رویان و مازندران" (۸۸۱ قمری) تألیف سیدظهیرالدین بن سید نصیرالدین مرعشی ضبط شده اما از نظر شکل و وزن، بحر طویل محسوب می‌شود.

قسمتی از بحرطویل ساعی شروانی :
«ابتدا مى‌کنم‌ این‌ نامة پر درد به‌ نام‌ ملک‌ قادر قیوم‌ خداوند کریمى‌ که‌ همه‌ حور و طیور و دد و دیو و سمک‌ و ببر و پلنگ‌ و ملخ‌ و شیر ژیان‌ و ملک‌ و آدم‌ و جن‌ و بقر و گبر و مسلمان‌ و همه‌ منعم‌ و درویش‌ از او یافته‌ سرچشمة ادراک‌ رموز حرکات‌ و سکنات‌ و روش‌ رزق‌ و معاشات‌ و سلوک‌ سبق‌ علم‌ و رموزات‌ معانى‌، ملکا کارگشایا به‌ من‌ خسته‌ و رنجور به‌ حق‌ شرف‌ خاک‌ ره‌ سیدکونین‌ و رسول‌ مدنى‌ و به‌ نبى‌ قرشى‌ و سبب‌ خلقت‌ افلاک‌ و نزول‌ رقم‌ آیة «لولاک‌» ترحم‌ بنما و قلم‌ عفو به‌ روی‌ ورق‌ دفتر عصیان‌ بکش‌ از عزت‌ اصحاب‌ کبار و به‌ امامان‌ و به‌ حق‌ شرف‌ آل‌ عبارا*...» (نک: محیط ، همان‌، 249-252).


بحرطویل عصمت بخارایی :
رنگ رخسار و دُر گوش و خط و خدّ و قد و عارض و خال و لبت ای سرو پری‌روی سمن‌بر
شفق و کوکب و شام و سحر و طوبی و گلزار بهشت است و بلال و طرف چشمهٔ کوثر
خال و چاهِ ذقن و خندهٔ جان‌بخش و سر و دستِ چو سیم و دهن و قامت و زلف و بر رویت
سِحر هاروت و چَه بابل و اعجاز مسیح و ید بیضا و کلیم است و
درخت و شب و آذر، عارض و قامت و خال و خط و دُرج دهن و موی تو و چشم من و جسم نحیفم
بنموده ذرّه از مهر و مه از سرو و شب از روز و گل از مشک و می از لعل و خور از شام و دُر از بحر و زر از بر
لب و دندان و رخ و زلف و بناگوش و جبین و قد و رفتار تو در نازکی و حسن و لطافت
خاک ره کرده و آتش زده آب و دُر و لعل و سمن و سنبل و خورشید و مه و سرو صنوبر
چشم و روی و بدن نازک و پیراهن والا و خوی و چهره و قد و دو لب لعل درافشان،
نرگس و لالهٔ نورسته و گلبرگ حریر است و گلاب و سمن و نیشکر و قند مکرّر
بُرده ترکان کماندار و قد و شیوهٔ رفتار و شکرخنده و گفتار و فریب حرکاتت
خوابم از چشم و قرار از دل و روح از تن و آرام و شکیبائی و تقوی و صلاح و خرد از سر
خون اشک من و خطّ و لب و طعم سخن و عارض و چشم و دهن تنگ و شکرخندهٔ شیرین
دانهٔ نار و شب تار و می روشن و قندست و گل تازه و بادام تر و فندق و شکّر
بخرامیدن و خندیدن و عیّاری و مکّاری و شوخی و شکیبائی و نازی و کرشمه
غارت‌انگیز و دل‌آزار و ستمکار و جهانسوز و جفاپیشه و بی‌رحم و مسلمان‌کش و کافر
رَوَم از سِحر و فریب و ستم و غارت و تاراج و دل‌آزاری و مردم‌کشی و فتنهٔ چشمت
هر دم آزرده و بیمار و دل‌افکار و سنان‌خورده و مجروح و جگرسوخته و عاجز و مضطر
پیش شاهی که به خیل و حشم و عدل و شکوه و روش و بخشش و دلجوئی و الطاف
شکسته شوکت و حشمت کیخسرو و جمشید و قباد و جم و دارا و فریدون و سلیمان و سکندر
بایسنقر عضدالدّوله که زیب و فر و لطف و کرم و همّت و فضل و هنر و حکمت او را
شده تاج و کمر و تخت و سپاه و حشم و مسند و پیروزی و شایستگی ملک میسّر
کرده یُمن قدم و عزّت و جاه و شرف و منظر زیبا و صفای نظر و رای ضمیرش
قصر و ایوان و سراپرده و خرگاه و سریر و خیَم و تختگه و مشعلهٔ ملک منوّر
هست ازو تازه و سرسبز و جنان‌نزهت و سیراب و برافراشته و عالی و زیبا و سرافراز
عرصه گلشن و صحن چمن و حُسن بساتین و ریاض و عَلَم و بارگه و خلعت و افسر
خرگه و روزن و سرهای خم‌آورده و دور کمر و عِقد دُر و تخت زر و حضرت رایت‌فلک و عقده رأس و قسی و دایره و منطقهٔ انجم و اوج شرف و خسرو خاور
بنده و چاکر و فرّاش سراپرده و دربان و غلام است و جنیبت‌کش و مطبخ‌چی و خادم
با صد اعزاز و تفاخر، بدرش سنجر و فغفور و کی و رستم و بهرام و جم و کسری و قیصر
کرده چاک و زده برخاک و بیفکنده و بشکسته و برّیده و آویخته و رانده و کشته
تیر و تیغش، جگر و افسر و توغ و علم و گردن و گوی سر و خیل و حشم خصم بداختر
شوکت و حشمت و دشمن‌کشی و حمله و نهب و کشش و غارت و تاراج دلیران سپاهش
چو سلیمان کرده ملک و ملک و نه فلک و ثابت و سیّاره و جنّ و بشر و دیو و دد دهر مُسَخَّر
توسنش گاهِ سکون و روش و خطوه و رفتار و سبک‌سِیری و رزم‌آوری و حمله و سرعت
همچو خاک است و چو آب است و چو نار است و چو برق است و چو کوه است و چو رعد است و چو صرصر
بس که در زلزله و خوف و هراس و قلق و شورش و ترس و الم و لرزه درآورده عدو را
صیحه و شیهه و فریاد و نفیر و شغب و نعره و افغان سران سپهت چون صف محشر
خُرد بشکسته و بُبریده و آزرده و باریده و دَرّیده و پیچیده و بستانده و بُرده
استخوان، گُرز و، گلو، تیغ و، جگر، ناوَک و، خون تیر و، سران، زهره؛ رسن، گردن و، جان، رمح و، سنان، سر
بس که افگنده بخاک از کتف، بازو و دو دست و کمر و پا و سر و قبضه و دوش، اسلحه اعدا،
تا قیامت ز زمین‌ها سپر و ناوک و شمشیر و سنان روید و خود و زره و نیزه و خنجر
ای به اوصاف و کمالات و خصال و شیم و مرحمت و موهبت و مکرمت و عدل، کمین، چاکر جاهت،
بر ملوک عرب و روم و خراسان و عراق عجم و هند و بدخشان و خُتا حاکم و سرور
عرض نه طارم و هفت اختر و شش ناحیه و وهم و خیال و هوس و فکر و تصوّر
به تمامی عرض گردان و دلیران و عبید و خدم و رایت و چتر و علم و خیل تو را تنگ و محقّر
از تَف و تربیت و پرورش و خاصیت و تابش و فیض و اثر و گرمی خورشید عطایت
داده سیل، ابر و، شجر، میوه، صدف، درّ و، زمین، سبزه و، خون، مشک و، حجر، لعل و، معادن، زر و جوهر،
بطباقست و به ردّ العجز و سجع و به ترصیع و به تخبیس و به ایهام و به تشبیه و تقابل
عصمت اندر چمن جاه و جلال و کرم و سیرت و خُلق و روش و فضل و کمال تو سخنور
دارد امیّد، کریما که ز خیل و غنم و سیم و زر و لعل و در و حرث و نعم تا دم آخر
بود از تربیت و موهبت و بخشش و انعام و عطا و کرم و جود و سخای تو توانگر
بنده و چاکر و خاک قدم و گرد ره و حلقه به گوش و سگ دربان، و غلام است دعاگو
تندی و جرم و خطا و گنه و عثرت و تقصیر و سبکساری و جرأت
که کند بنده و چاکر از ره مرحمت و مغفرت و عفو و خطاپوشی و ستّاری و فضل و کرم و بنده‌نوازی
زار و خوار و خجل و بیکس و مجروح و دل‌آزرده و بیچاره و محروم کجا رانیش از در؟
تا نشانی ز سعادت بود و دولت و مجد و شرف و سلطنت و عزّت و شاهی و خلافت
از جوانی و حیات و هنر و فضل و نشاط و طرب و عشرت و فرزند فلک مرتبه برخور
.
.
.

( مرحوم ابوالقاسم حالت نیز از معاصران مطرح در بیان بحر طویل است )

.
.
.
.
.
بروشور و ترتیب صحنه های اپرا سعدی در قالب PDF

لینک دانلود:
http://tinyurl.com/o2ah6qp
.
.
.
بسیار بهره بردیم شکیبای عزیز
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
صمیمانه سپاسگذارم. کلی دنبال این اشعار بودم. واقعا ممنون از زحمت شما
۱۱ خرداد ۱۳۹۴
خوشحالم که پیدا کردید
۱۱ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از بهترین قطعات اپرا (لحظه ی ترک دیار سعدی):

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم
خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم...


ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود
و آن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صحنه ی مرد مست داخل مسجد:

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرامست
ای مجلسیان راه خرابات کدامست
با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست
غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست
بی تردید زیباترین بخش نمایش برای من اجرای همین غزل زیبا بود که البته پیشتر تصنیفی از آن به همت پرویز مشکاتیان و آوای ایرج بسطامی ساخته شده و بسیار هم شنیدنیه ولی آنچه از این غزل توسط محمد معتمدی اجرا شد، سوزی همراهش بود که دوست دارم صدها بار شنوندش باشم ... دیدن ادامه » ولی حیف که خیلی باید منتظر موند تا دی وی دی اثر بیرون بیاد.
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
جناب آقای والی زاده
ممنون از کامنت شما
به نظرم اگر اشتباه نکنم این تصنیف در اپرا توسط آقای اسحاق انور اجرا شده بود
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
بله حق با شماست، اشتباه از من بود.
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
سعدی :
تو پریزاده ندانم ز کجا می آیی؟

همزاد :
تو خواب آلوده ای سعدی و در خوابی
مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی
.

سعدی:
گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا که همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی

همزاد ... دیدن ادامه » :
عهد نا بستن از آن به که ببندی و نپایی
تو از مایــی ....تو از مایـــی ...تو از مایـــــــــی
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
بروشور و ترتیب صحنه های اپرا سعدی در قالب PDF

لینک دانلود:
http://tinyurl.com/o2ah6qp
.
.
.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"آنکه جهان را به خاک و خون نکشد، شاه نیست، شاعر است"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید