تیوال نمایش پروانه الجزایری
S2 : 22:46:52
اگه فرصت داشته باشین یکیو برگردونین به دنیا، کیو بر می‌گردونین؟
  ۲۵ اردیبهشت تا ۰۴ تیر
  ۲۰:۳۰
  ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه
 بها: ۴۰,۰۰۰ تومان

: پیام لاریان
: سعید حسنلو
: (به ترتیب ورود) امیراحمد قزوینی، گلنوش قهرمانی، مهسا ایرجپور، محمد علیمحمدی، فرانک کلانتر، افشین زمانی، مجتبی پیرزاده
: هادی حجازی فر

: آناهیتا افشار
: سعید حسنلو
: سمانه احمدی مطلق
: آزاده بخشی
: علی مست علی
: مریم برادران
: آرمین فرقانی
: محمدرضا جعفری
: علی زندیه، محمد نوحی، محمدرضا جعفری
: امیر قالیچی
: مهدی خان احمدی
: مریم رودبارانی

- برنده تندیس بهترین نمایشنامه از سی و پنجمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر

زندگی مث تئاتره. اینو همیشه بابام می گفت.
شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش پروانه الجزایری / عکاس: سارا ثقفی

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» نمایشی برآمده از اجتماع یا روایتی گسسته از جهان خطی

» تغییر ساعت اجرای نمایش «پروانه الجزایری" به مدت سه روز صورت می گیرد

» سعید حسنلو با«پروانه الجزایری»می آید/ نمایشنامه برگزیده جشنواره تئاتر فجر در سالن هامون

ویدیوهای وابسته

آواهای وابسته

مکان

خیابان فلسطین، پایین تر از خیابان انقلاب، پلاک ۲۹۲/۱
تلفن:  ۶۶۱۷۶۸۲۵


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نگاهی روایت‌شناسانه به سه نمایش «شهر ما»، «پروانه الجزایری» و «میدان نبرد، پیکر زن»

روایت‌های انتقادی در برابر تئاتر‌های خنثی

سید حسین رسولی

این روزها سه نمایش «شهر ما» به کارگردانی محمد حسن معجونی، «پروانه الجزایری» سعید حسنلو و «میدان نبرد، پیکر زن» الهام یوسفی به ترتیب در تماشاخانه ایرانشهر، تئاتر هامون و عمارت نوفل‌لوشاتو روی صحنه هستند. این سه نمایش نسبت به بسیاری از اجراهای حاضر کیفیت بالاتری دارند و دو نمایش «شهر ما» و «پروانه الجزایری» تا این وقت از سال ۱۳۹۸ مورد توجه نگارنده قرار گرفتند و به راحتی می‌شود پشت این آثار ایستاد.
بازی با روایت

«پروانه الجزایری» به نویسندگی پیام لاریان و کارگردانی سعید حسنلو به خوبی دغدغه روایت دارد. اما این روایت به قول لئون تروتسکی تبدیل به «ماشین توخالی» نشده است؛ بلکه به شکل اکملی به ... دیدن ادامه » مسائل اجتماعی و سیاسی در دلالت‌های ضمنی می‌پردازد. لاریان نویسنده هوشمند و دغدغه‌مندی است که توانسته به خوبی فضای اجتماعی امروز ایران را در نمایشنامه‌ فرمالیستی خود جای دهد. این کار آسان و راحتی نیست. تجربه و زحمت می‌خواهد. شلومیت ریمون-کنان در کتاب «روایت داستانی: بوطیقای معاصر» به مسائل مهمی پرداخته است. او یکی از عناصر اساسی روایت را زمان می‌داند. البته زمان در کنار شخصیت‌پردازی و کانونگی‌شدگی به خوبی می‌تواند «روایتگری» را نمایش بدهد. سیمور چتمن می‌نویسد: «مولف مستتر»، بر خلاف راوی حرفی برای گفتن ندارد. از او یا بهتر است بگوییم آن، هیچ صدایی به گویش نمی‌رسد؛ در واقع، هیچ ابزار مستقیم ارتباطی در اختیار ندارد. در سکوت، از طریق طرحی کلی، با دهانی باز و با تمام قوایی که برای اطلاع‌رسانی به ما برگزیه، ما را هدایت می‌کند». ریمون-کنان هم می‌گوید: «به گفته چتمن، هر متن یک مولف و خواننده مستتر دارد. اما راوی ورایت‌شنو اختیاری است». سپس او نقد می‌کند و می‌نویسد: «اگر مولف مستتر فقط یک برساخت باشد...از او هیچ صدایی به گوش نمی‌رسد». در نمایش «پروانه الجزایری» شاهد روایت چند دوست و رفیق هستیم که در خانه‌ای دور هم جمع شده‌اند. حوادث این دورهمی به یکباره تکرار می‌شود. گویی همه چیز به اول بازمی‌گردد. راوی یک نویسنده است. او می‌گوید که می‌خواهد چه کاری انجام بدهد. داستان به جایی می‌رسد که «بابک» (شخصیت محوری) مانند یک پروانه الجزایری از گله خود جدا می‌شود و تن به آغوش مرگ می‌سپارد. راوی هم در پایان می‌گوید ای کاش جور دیگری می‌شد. سپس نمایش دوباره شروع می‌شود و این بار بابک زنده شده است. این کاری که لاریان می‌کند در روایت‌های سینمایی دیده می‌شود. در واقع، راوی لاریان به شدت منتقد شرایط موجود است. سعید حسنلو هم در کارگردانی توانسته به خوبی این شرایط را درک کند. باید شیوه کاری لاریان را به نوعی «بازی با روایت» بنامیم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساقی سلیمانی
منتقد سینما تئاتر و ادبیات


پروانه های الجزایری در تهران چه می گویند ...
درست همزمان با دیده شدن پروانه های بسیاری در تهران ، نمایشی با نام پروانه های الجزایری به روی صحنه ی تئاتر باران سابق رفت ، سعید حسنلو که بیشتر و پیشتر نامش را به عنوان طراح صحنه ای موفق در سینما و تئاتر شنیده بودیم و سالهای گذشته جوایز بسیاری را از آن خود کرد این نمایش را کارگردانی می کند و می توان گفت در مقام کارگردانی هم تا حد زیادی موفق عمل کرده است و شناخت درستی از ظرفیت ها ی متن و زیر متن اثر بدست آورده و با انتخاب و چینش درستی از بازیگران کار قابل قبولی را ارائه کرده است . طراحی صحنه ای هوشمندانه که با چند اتفاق به ظاهر کوچک در صحنه تمام گسست های زمانی و مکانی را به هم ربط می دهد ، از گریم ها و طراحی لباس های آنچنانی خبری نیست چون البته متن این را نمی طلبد، ... دیدن ادامه » اما بازیگردانی و چفت و بست شدن تکرار های موجود در متن حاصل یک کار تیمی موفق به چشم می آید ، این نمایش از نظر زبانی در آن قطبی قرار گرفته که آن را زبان معیار و امروزی می شماریم و از تکلف های زبان آرکائیک به دور است ، همان بخشی که به سینما نزدیک می شود . اما درباره ی این متن و نوع اجرای آن می توان گفت متنی به شدت ترجمه پذیر است ، حال چرا می گویم ترجمه پذیر ؟ یا چرا فقط کافی نیست بگوییم متنی ساده نیست و باید زیر متن های آن را مورد توجه قرار داد ؟ پاسخ این است که زیر متن راوی و نویسنده قابل تغییر در زمان و مکان است همانطور که نمایش همین حالت را داشت ، زمان و مکان در آن بدون دشواری و با حرکتی نرم بین لولاهای یک در ساده در میان صحنه عوض می شد ، همین خاصیت را متن این نمایش در خود داشت که مخاطب بتواند در هر بخش چندین ترجمه به دست بیاورد و چندین خوانش متفاوت در متن را تجربه کند و براستی از آن جمله نمایش ها بود که می توان چند بار به تماشای آن نشست و هر بار خوانشی متفاوت داشت و یا از زاویه ی دید تازه ای نمایش را دید ، خاصیت دیگری از این نمایش برای من مسجل شد که اگر بار دیگر به تماشای آن نشستم مثلا روی صندلی دیگری از سالن اگر بنشینم بی شک با فضایی کاملا متفاوت از دفعه ی قبل روبرو خواهم شد و انگار اجرای تازه ای را می بینم ، این خاصیت را متن این نمایش در تمام اجزای آن بسط داده است . فضای برزخی و تکرارهای برزخی زندگی که می تواند لبخند ها را تبدیل به اشک ها کند و برعکس ، می تواند مرگ و زندگی را به بازی بگیرد و غیر قابل تفکیک کند ، می تواند حتی زمان را و مفهوم لحظه را تغییر بدهد ، چیزی که تا آخر نمایش هم مشخص نمی شود فرق حقیقت و واقعیت ، فرق بین بازی و زندگی ، فرق بین گذشته و حال و در عین حال دلهره و اضطراب از ناشناخته ها و نادیده هایی در آینده ... درست مثل داستان پروانه ی الجزایری که نمی شود فهمید اگر آنجا روی یک دیوار ثابت است زنده است یا دقمرگ شده ، یک سرنوشت عجیب که گریبان تک تک بازیگران و مخاطبان این اثر را هم گرفته است... بعد از دیدن این نمایش دوباره جمله ی تاریخی نسل ما از فیلم هامون به شکلی برجسته در ذهن مخاطبان نقش می بندد ، تنها چیزی که قطعیت دارد ، اصل عدم قطعیت است . مخاطب مجبور نیست حتما با یکی از این چند شخصیت همذات پنداری کند بلکه انگار هر شخصیت از این نمایش زاویه ای از یک انسان را به نمایش می گذارد و همین باعث می شود در طول این اجرا با تک تک شخصیت ها بتوان ارتباط برقرار کرد . هیچ چیز این نمایش آن چیزی نیست که در ابتدا برداشت می شود و در عین حال می تواند همان برداشت نخست هم درست باشد جذابیت این نمایش در همین تعلیق بین واقعیت و حقیقت است ، حتی برعکس خیلی از نمایش هایی که راوی و روایتی که پخش و گاهی به گوش می رسد قرار است سرنوشتی را تعیین کند در اینجا راوی هم یک نقش دارد مثل بازیگران و مخاطبان و حرف هایش قرار نیست قطعیتی را تحمیل کند . دیدن این نمایش را برای کسانی که دوست دارند کشف کنند توصیه می کنم .
ساقی سلیمانی
منتقد سینما تئاتر و ادبیات
نقد احسان زیور عالم بر نمایش «پروانه الجزایری»

چرخش زمان بر لنگه در
لاریان در «پروانه الجزایری» شانس آن را می‌یابد تا زمان را درهم‌بریزد و از آن مفهومی ساختگی بیافریند، مفهومی که از دل برداشت‌های متعدد سینمایی می‌آید.





می‌شود زمان را بازگرداند؟ این پرسشی است که شاید بشر از زمان پا نهادنش به کره خاکی بدان اندیشده است. برای او زمان امری غیرقابل کنترل بوده و هست. زمان چیزی است که نمی‌تواند آن را متوقف کرد و بشر با میل به جاودانگیش، همواره آرزو داشته زمان را دستکاری کند. نخستین مستند سفر در زمان را می‌توانیم در مهاباراتا خواند. رایواتا کاکودمی کسی است که به بهشت سفر می‌کند تا برهما را ملاقات کند و زمان بازگشت در شگفت می‌ماند که سالیان زیادی سپری شده است.



در جهان داستان‌های علمی - تخیلی نیز اولین ماجرا را لویس سباستین مرسیه در 1770 رقم زد، رمان «سال 2440، رویایی تا به امروز» اولین جایی که سفر زمان در آن مطرح می‌شود. ساموئل مدن نیز در 1733 مجموعه نامه‌هایی با عنوان «خاطرات قرن بیستم» می‌نگارد که در آن شرایط سیاسی و فرهنگی 1997 و 1998 مطرح می‌شود.

هر ... دیدن ادامه » چه در تاریخ پیش رفته‌ایم مفهوم زمان برای بشر انتزاعی‌تر و انتزاعی‌تر شده است. هر چند ادبیات و هنر خود را درگیر جهان‌های موازی، کرم‌چاله، دروازه‌های زمان و ... می‌کند، در سوی دیگر زمان به مضمونی فلسفی بدل می‌شود که می‌تواند اخلاق بشر را به چالش بکشد. می‌تواند از امیال او پرده بردارد و او را نسبت به آنچه هست آگاه‌تر کند. زمان بدل به بستری می‌شود که در آن حقیقت نمودار می‌شود. زمان در چنین شرایطی به فضایی برای کاوش انسان می‌شود، از چیزی که هست تا چیزی که دوست دارد شود. جهان ادبیات و سینما و تئاتر مملو است از بازی‌های زمانی، بازی‌هایی که در آن قهرمانان دراماتیک در طول زمان - به جای مکان - سفر می‌کنند و شرایط رویاگونه‌ای رقم می‌زنند. آنان خاطرات را مرور می‌کنند و به تصویر می‌کشند. آنان جهان سپری شده را احیا می‌کنند و جهان پیش‌رو را پیش‌بینی می‌کنند.

حال تصور کنید چند دوست که قرار است به زودی از هم جدا شوند، در یک ویلای دور از تهران گرد هم می‌آیند و با موضوع «پروانه الجزایری» گفتگویی میان دو عضو کاملاً متفاوت شکل می‌گیرد. یکی در حال رفتن از ایرانو جمع دوستانه است (فواد) و دیگری به تازگی به این جمع پیوسته است (نینا). هر چند مشخص نیست استعاره «پروانه الجزایری» را پیام لاریان از کجا عاریه گرفته است؛ اما این تمثیل بدل به واقعیت نمایش می‌شود، واقعیتی که وابسته به زمان است. پروانه‌ای برای مرگ از دسته خود جدا می‌شود، روی دیوار به تنهای آرام می‌گیرد و می‌میرد، بدون آنکه نشانی از مرگ از خود بروز دهد. پروانه زمان را به چنگ می‌آورد و مرگ و زندگی - به عنوان مفاهیم برآمده از زمان - را در هم می‌آمیزد.

در نمایش «پروانه الجزایری» نوشته پیام لاریان - که این روزها سعید حسنلو آن را روی صحنه کارگردانی می‌کند - داستان پسری است که چون پروانه الجزایری از جمع جدا می‌شود و در آرامشی در مرگ فرو می‌رود. وضعیت شکل گرفته به یک نقطه عطف بدل می‌شود و نمایش را به دو بخش تقسیم می‌کند، زمانی پیش از مرگ و زمان پس از مرگ. به عبارتی این زمان است که به کنشگر نمایش بدل می‌شود. زمان جو آرام و دوستانه را وارد بحران می‌کند و این بحران می‌تواند به فروپاشی تمامی شخصیت‌ها منجر شود. رازها فاش می‌شود و مخفی‌کاری‌ها برملا می‌شود. زبان‌ها گشوده می‌شود و اعتراض‌ها به یکدیگر جایگزین شوخی‌ها می‌شود. زمان چون آنتاگونیست زندگی را دگرگون می‌کند.

زمان خود را در قالب گذشته و آینده بروز می‌دهد. فارغ از زمان حال که دوستی از دست رفته است، گذشته یک دختر و حضورش در یک کلیپ اعتراضی - سیاسی به بحران بدل می‌شود و آینده دیگری که قرار است ایران را ترک کند، دستخوش تغییر می‌شود. این دو شخصیت همان دو فردی هستند که نمایش با آنان آغاز می‌شود و با آنان خاتمه می‌یابد. دو فردی که گفتگوی معروف «پروانه الجزایری» را می‌آغازند. آنان کسانی هستند که دروازه بُعدهای زمانی را گشوده‌اند و بیش از هر کس دیگری در این ابعاد زمان‌محور گرفتار شده‌اند. یکی درباره آینده دچار استیصال شده است و دیگری از گذشته خود رنج می‌برد. زمان در شکل غیر از حالش آزاردهنده و رنج و محنت به همراه دارد. در عوض، پروانه رها شده و در مرگ فرورفته از حال خویش لذت می‌برد. پسرک خوابیده در اتاق (بابک) که می‌گویند در گذشته بابت از دست دادن دختری رنجور شده است، اکنون آرام‌ترین شخصیت داستان می‌شود.

در داستان این نقطه حال که همان مرگ است، یک نقطه عطف است و این نقطه عطف در نمایش نیز نمود پیدا می‌کند. حسنلو در طراحی صحنه از یک در دو لنگه خاص استفاده کرده است. دری که هم از نسبت به خود باز می‌شود و هم نسبت به قاب. این در به مثابه کرم‌چاله‌ای می‌ماند که با باز شدن هر لنگه‌اش می‌تواتد به بُعد دیگری متصل شود. هر چند این ابعاد عموماً بخشی از ویلای خارج از شهر است؛ اما در چیدمان پدید آمده زمان مدام به هم می‌ریزد. این آشفتگی زمانی نیز از دل در به وجود می‌آید. در حکم همان نقطه عطف را دارد. همه اتفاق‌های در چرخش در رخ می‌دهد. در همچون زمان کنشگر می‌شود. در به شخصیتی دراماتیک بدل می‌شود. هر باز و بسته شدنش می‌تواند اتفاقی را رقم زند و این اتفاق ناشی از گذر زمان است. در فاصله میان گذشته و آینده است.

ساختار نمایشنامه روی این وجه زمان/در می‌چرخد. ابتدا بخشی از نمایش را می‌بینیم و چند دقیقه همان لحظه را در آن سوی در تماشا می‌کنیم. پس زمان قرار است در نمایش به تسخیر در آید و به آن مفهومی که در ابتدای متن بدان اشاره شد، نزدیک شود. جایی که بشر تصمیم می‌گیرد زمان را به عنوان یک مضمون به چالش بکشد و آن را برای جاودانگیش به چنگ آورد. پیام لاریان تصمیمی برای ساختن یک ماشین زمان ندارد. او نمی‌خواهد فضا را وارد تخیلی از جنس Marvel (شگفت‌انگیز) کند. او به دنبال نوع انتزاع است برای درهم‌کوفتن زمان. چیزی شبیه همان راکوردهای سینمایی که می‌تواند رویداد را تکرار کند و این تکرار – به عنوان برداشت‌های سینمایی – ما را به بهترین تصویر ممکن رهنمون کند.

اما انتزاع لاریان با نوعی یأس همراه است. او برخلاف قهرمان «بازگشت به آینده» نمی‌تواند زمان را شکست دهد یا همانند کوپر در «بین‌ستاره‌ای» حداقل پس از تجربه یک کرم‌چاله، به آینده‌ای که می‌توانسته دیده باشد، امیدوار باشد. شخصیت‌های «پروانه الجزایری» امیدی به زمان ندارند؛ مگر آنکه در حال به پایان می‌رسیدند.

سعید حسنلو به کمک بازیگرانش توانسته‌اند این یأس را بازآفرینی کنند. جنس بازی‌ها از یک شادابی ابتدایی به یک فرسایش روانی بدل می‌شود. به نظر می‌رسد شخصیت‌ها به دنبال به پایان رسیدن، به خودآزاری درونی می‌رسند. آنان با عبور از حال (لحظه مرگ بابک) به فروپاشی می‌رسند. دگرگون می‌شوند و تصویری تازه از خود نشان می‌دهند. فواد که شوخ‌طبع جمع است ناگهان بدل به یک موجود بی‌احساس می‌شود یا نرگس باردار تبدیل به نرگس متوهم می‌شود. این وضعیت دوگانه تنها در جنس بازی پدیدار می‌شود. بازی‌هایی که می‌تواند حتی شمایل‌شکن باشد. نینا با ظاهری معصومانه در برابر خشونت‌های دوست‌پسرش موجودی مظلوم به حساب می‌آید؛ اما با چرخش زمانی او خاکستری می‌شود. او نیمچه هیولای درونش را نشان می‌دهد. شاید در برهه‌هایی آتش‌افروزی هم کند و دوست‌پسرش اکنون در موقعیتی متفاوت قرار می‌گیرد.

پیام لاریان در «پروانه الجزایری» جهانی برساخته پدید می‌آورد و این برساختگی در نمایش نیز نمودار می‌شود. شکل دکوری که می‌توانست ساده و معمولی باشد. دکوری که می‌توانست به رئالیستی‌ترین شکل ممکن ظهور کند؛ اما به یک انتزاع بصری بدل می‌شود تا برساختگی جهان لاریان را تحویلمان دهد. شاید ما هم در این برساختگی با زمان دست به گریبان شده‌ایم؛ هر چند گذر زمان را ادراک می‌کنیم. ما برای نمایش شروع و پایانی می‌یابیم و این موجب می‌شود آنچه روی صحنه تجربه می‌شود را صرفاً ببینیم، نه آنکه لمس کنیم.

انتهای پیام/
farid mirtaheri این را خواند
کاوه علیزاده و گلبرگ کامروز(گافکا) این را دوست دارند
۱۲ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشت امیر پوریا بر نمایش"پروانه الجزایری"

دومین #تئاتر لازم به معرفی که بعد از این تعطیلی ها عزم به تماشایش کنید: #پروانه_الجزایری که باز بر اساس متن تالیفی یک #نمایشنامه_نویس ایرانی معاصر شکل گرفته و در بازی با زمان #روایت و عنصر #تکرار ، از آن کارهایی ست که واژهٔ «معاصر» در توصیف شان نه فقط اشاره به شوخی ها و روابط شخصیت های جوان، بلکه به معنای نسبت داشتن با #سینما و #داستان های این دهه ها و بازی های روایی آنهاست. پیچیدگی اش نه به قصد مرعوب کردن تماشاگر، بلکه بابت ترسیم موقعیت روانی و انسانی و عاطفی عجیبی ست که در درام پدید می آید. این از آن پیچیدگی های لذت‌بخش برای تماشاگر اهل کشف است. /// پی نوشت یک: سه نفر از #بازیگران این #نمایش را در فیلم ها و نقش های قابل اعتنایی در #سینمای_ایران به جا می آورید : #امیراحمد_قزوینی (عکس اول به اتفاق #گلنوش_قهرمانی) ... دیدن ادامه » در فیلم #جاندار نقش داماد خانواده (شوهر #باران_کوثری) را داشت و در #ماجرای_نیمروز_دو #رد_خون نقش مهم ترین زندانی یا مخبر را. صاحب عکس دوم یعنی #مجتبی_پیرزاده با نقش های مهمی در #فروشنده و #غلامرضا_تختی به یاد مانده (بدیهی ست که سریال را اسم نمی برم) و البته منتظر کار درخشان اش در نقش یک افغان در #رونا_مادر_عظیم (با نام ایرانی #شکستن_همزمان_بیست _استخوان) باشید؛ هرچند نقش مهم ترش برای من پدر روناست! در عکس سوم هم #محمد_علیمحمدی (به اتفاق #فرانک_کلانتر) دیده می شود که در #متری_شیش_و_نیم شغل معطر ارائهٔ خدمات مخابراتی در بازداشتگاه را داشت و در #جاندار نقش متهم اصلی را.///پی نوشت دو: همین متن را پارسال هم گروه دیگری روی صحنه بردند که متاسفانه ندیده ام/// پی نوشت سه: در #تماشاخانه_هامون (همان #تئاتر_باران که می شناسید) اجرا می شود. ساعت نُه و نیم شب
#پیام_لاریان #سعید_حسنلو #هادی_حجازی_فر

#امیر_پوریا
بهروز جباری این را خواند
کاوه علیزاده و farid mirtaheri این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ایستاده بر آستانه ها
به بهانه اجرای نمایش «پروانه الجزایری »درسالن هامون
روزنامه شرق-محمد حسن خدایی

این البته از طنز ماجراست که آدمهای نمایش »پروانه
الجزایری« در مقابل صدای راوی یا همان نمایشنامهنویس
که در جایگاه تماشاگران نشسته، در تمنا و تقالی ساختن
فیلمی باشند به نام «پروانه الجزایری» و تک گویی های
بیانیه وار جناب نویسنده یا راوی را در باب رابطه همیشه
مساله دار «زندگی و تئاتر» از اولویت بیندازند. آنان تکنیک
تکرار یا همان راکورد گرفتن که از سینما می آید را همچون
امکانی الهیاتی به کار میبندند تا بشود صحنه ها را از نو
تمرین و تصحیح و کاستیها را برطرف کرد. از این باب
روایت پیام لاریان در مقام
نمایشنامه نویس و سعید
حسنلو ... دیدن ادامه » در جایگاه کارگردان،
اشاره بر مهابت زندگی واقعی
نسبت با تئاتر دارد. تئاتر به
مثابه بازنمایی زندگی و از
قضا امکان تکرار و از نو روایت
کردن گذشته است. اجرا
تذکار میدهد که چگونه روایت و بازنمایی زندگی روزمره،
توان آن را دارد که از نو «امر برگشتناپذیر»را با تکنیک
تکرار، بار دیگر بازسازی کرده و پایانی خوش رقم زند. ظاهر
شدن بابک در انتهای روایت، جایی که نورپردازی، صحنه را
به تمامی روشن میکند و بر تئاتربوده گی اجرا تاکید، آن هم
بعد از مرگی نابهنگام، همان رقم زدن پایان خوش است و
ترس از مواجهه با امر واقعی.
از یک منظر طبقاتی، میتوان آدمهایی را به تماشا نشست
که در دور شدن از هیاهوی تهران بزرگ، در میانه زمستان
سخت «جیرود»، به آن به اصطالح طبیعت بکر، پناه برده
و در تالش هستند تا با شب نشینی و مهمانی خداحافظی،
همچون فیگوری مرکزنشین و البته سرخوش طبقه
متوسطی، رنج زمانه را تاب آورند و جدا شدنها و مهاجرت
کردن هایشان را امری عادی جلوه دهند. حتی توافق
جمعی در کنار آمدن با حاملگی غیرواقعی شخصیت نرگس
با بازی مهسا ایرج پور، نشان از منفعت جمعی و البته دروغین
در حفظ این فضای گمراه کننده است. اما تا ابد نمیتوان با
دروغ مصلحتی روزگار گذراند و بلاخره سروکله واقعیت
ویرانگر پیدا خواهد شد: مرگ بابک و متهم شدن نینا در
ماجراجویی مشکلساز در بلوار میرداماد به سال هشتاد و
هشت را به یاد آوریم. از این باب با اجرایی طرف هستیم که
با وجدان معذب بر این نکته اعتراف میکند که توان روبهرو
شدن با مصیبت زمانه را ندارد و ترجیح میدهد از زندگی
واقعی، بار دیگر به دنیای تئاتر
پناه برده و گذشته را از نو
روایت کند.
صحنه چنان طراحی شده که
همه چیز در مقابل دیدگان
تماشاگران اتفاق بیفتد. دری
که در میانه، همچون فضای
آستانهای درون و بیرون را از
هم جدا کرده و مدام باز و بسته میشود. پروانه الجزایری را
میتوان پرتکرارترین نمایش این سالها دانست در ورود و
خروج شخصیتها. نکتهای که به هر حال میتواند تداوم
حسانی تماشاگران را مخدوش کرده و تنش هر دم فزاینده
اجرا را انتقال دهد. در ابتدا دیالوگها همچون همهمه ای
ادا میشود تا چندان شنیده نشود. یک هیاهوی جمعی که
نشان از خوشباشی کمابیش غیرواقعی آدمها و تمهیدی
زیباشناسانه در فضاسازی فریبنده آغازین دارد که در ادامه به
نوعی از خشونت جمعی و کرخت شدن در مواجهه با فاجعه
منتهی خواهد شد. اجرای ایستاده بر فضای آستانهها و با
قرائت مانیفستی در باب رابطه تئاتر و زندگی، تالش دارد
قدم گذاشتن بر دوزخ را به تعویق اندازد. چه خیال عبثی!