تیوال نمایش پروانه الجزایری
S3 : 22:08:20
اگه فرصت داشته باشین یکیو برگردونین به دنیا، کیو بر می‌گردونین؟
  ۲۵ اردیبهشت تا ۰۴ تیر
  ۲۰:۳۰
  ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه
 بها: ۴۰,۰۰۰ تومان

: پیام لاریان
: سعید حسنلو
: (به ترتیب ورود) امیراحمد قزوینی، گلنوش قهرمانی، مهسا ایرجپور، محمد علیمحمدی، فرانک کلانتر، افشین زمانی، مجتبی پیرزاده
: هادی حجازی فر

: آناهیتا افشار
: سعید حسنلو
: سمانه احمدی مطلق
: آزاده بخشی
: علی مست علی
: مریم برادران
: آرمین فرقانی
: محمدرضا جعفری
: علی زندیه، محمد نوحی، محمدرضا جعفری
: امیر قالیچی
: مهدی خان احمدی
: مریم رودبارانی

- برنده تندیس بهترین نمایشنامه از سی و پنجمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر

زندگی مث تئاتره. اینو همیشه بابام می گفت.
شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش پروانه الجزایری / عکاس: سارا ثقفی

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» نمایشی برآمده از اجتماع یا روایتی گسسته از جهان خطی

» تغییر ساعت اجرای نمایش «پروانه الجزایری" به مدت سه روز صورت می گیرد

» سعید حسنلو با«پروانه الجزایری»می آید/ نمایشنامه برگزیده جشنواره تئاتر فجر در سالن هامون

ویدیوهای وابسته

آواهای وابسته

مکان

خیابان فلسطین، پایین تر از خیابان انقلاب، پلاک ۲۹۲/۱
تلفن:  ۶۶۱۷۶۸۲۵


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نگاهی روایت‌شناسانه به سه نمایش «شهر ما»، «پروانه الجزایری» و «میدان نبرد، پیکر زن»

روایت‌های انتقادی در برابر تئاتر‌های خنثی

سید حسین رسولی

این روزها سه نمایش «شهر ما» به کارگردانی محمد حسن معجونی، «پروانه الجزایری» سعید حسنلو و «میدان نبرد، پیکر زن» الهام یوسفی به ترتیب در تماشاخانه ایرانشهر، تئاتر هامون و عمارت نوفل‌لوشاتو روی صحنه هستند. این سه نمایش نسبت به بسیاری از اجراهای حاضر کیفیت بالاتری دارند و دو نمایش «شهر ما» و «پروانه الجزایری» تا این وقت از سال ۱۳۹۸ مورد توجه نگارنده قرار گرفتند و به راحتی می‌شود پشت این آثار ایستاد.
بازی با روایت

«پروانه الجزایری» به نویسندگی پیام لاریان و کارگردانی سعید حسنلو به خوبی دغدغه روایت دارد. اما این روایت به قول لئون تروتسکی تبدیل به «ماشین توخالی» نشده است؛ بلکه به شکل اکملی به ... دیدن ادامه » مسائل اجتماعی و سیاسی در دلالت‌های ضمنی می‌پردازد. لاریان نویسنده هوشمند و دغدغه‌مندی است که توانسته به خوبی فضای اجتماعی امروز ایران را در نمایشنامه‌ فرمالیستی خود جای دهد. این کار آسان و راحتی نیست. تجربه و زحمت می‌خواهد. شلومیت ریمون-کنان در کتاب «روایت داستانی: بوطیقای معاصر» به مسائل مهمی پرداخته است. او یکی از عناصر اساسی روایت را زمان می‌داند. البته زمان در کنار شخصیت‌پردازی و کانونگی‌شدگی به خوبی می‌تواند «روایتگری» را نمایش بدهد. سیمور چتمن می‌نویسد: «مولف مستتر»، بر خلاف راوی حرفی برای گفتن ندارد. از او یا بهتر است بگوییم آن، هیچ صدایی به گویش نمی‌رسد؛ در واقع، هیچ ابزار مستقیم ارتباطی در اختیار ندارد. در سکوت، از طریق طرحی کلی، با دهانی باز و با تمام قوایی که برای اطلاع‌رسانی به ما برگزیه، ما را هدایت می‌کند». ریمون-کنان هم می‌گوید: «به گفته چتمن، هر متن یک مولف و خواننده مستتر دارد. اما راوی ورایت‌شنو اختیاری است». سپس او نقد می‌کند و می‌نویسد: «اگر مولف مستتر فقط یک برساخت باشد...از او هیچ صدایی به گوش نمی‌رسد». در نمایش «پروانه الجزایری» شاهد روایت چند دوست و رفیق هستیم که در خانه‌ای دور هم جمع شده‌اند. حوادث این دورهمی به یکباره تکرار می‌شود. گویی همه چیز به اول بازمی‌گردد. راوی یک نویسنده است. او می‌گوید که می‌خواهد چه کاری انجام بدهد. داستان به جایی می‌رسد که «بابک» (شخصیت محوری) مانند یک پروانه الجزایری از گله خود جدا می‌شود و تن به آغوش مرگ می‌سپارد. راوی هم در پایان می‌گوید ای کاش جور دیگری می‌شد. سپس نمایش دوباره شروع می‌شود و این بار بابک زنده شده است. این کاری که لاریان می‌کند در روایت‌های سینمایی دیده می‌شود. در واقع، راوی لاریان به شدت منتقد شرایط موجود است. سعید حسنلو هم در کارگردانی توانسته به خوبی این شرایط را درک کند. باید شیوه کاری لاریان را به نوعی «بازی با روایت» بنامیم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زیاد بلد نیستم حرف بزنم یا حتی تعریف کنم
خیلی خوب بود...همین
نیلوفر ثانی این را خواند
حمیدرضا مرادی، علی نوروزی و NetHunter این را دوست دارند
مرتضی عزیز سپاس از حضورتون
و باور کنید تعریف صادقانه تون کلی انرژی داشت
۱۸ خرداد
زنده باشین خانم رودبارانی
۱۸ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پریشب این نمایش رو دیدم
قبل از اینکه نظرم رو در مورد کار بگم دو تا سوال برام پیش اومده که ممنون میشم اگه کسی میدونه جواب بده :)
1-یه جا بابک( افشین زمانی) توی اتاق بود و نازنین (که میگفتن دوس دختر سابقشه) بهش زنگ زد ولی یه جور با نازنین حرف زد که انگار نازنین دوست دختر قبلی آرش (مجتبی پیرزاده) بوده و دوستاش الکی به دوس دختر آرش (نینا یا همون گلنوش قهرمانی خودمون!) گفتن نازنین دوس دختر قبلی بابک بوده!
..کسی متوجه شد اینجای داستان رو؟
2- یه جا نینا(گلنوش قهرمانی) با بابک( افشین زمانی) تو اتاق بود و بهش گفت : "صدامو شنیدی موقع حرف زدن ؟" و بابک گفت:" نه! وقتی داشتی با تلفنت حرف میزدی من خواب بودم!" .درصورتیکه اون صحنه هیچوقت اتفاق نیفتاده بود چون بابک تو خواب فوت کرده بود و نمیتونسته بعدش دیالوگی داشته باشه!این قسمت مفهومش چی بود؟آینده بوده؟اتفاقات ... دیدن ادامه » محتمل موازی بوده؟!چی بود جریان؟
تازه تو همون قسمت بابک به نینا جریان بارداری فیک رو هم میگه!اگه اون سکانس قبلی (اتاق )وجود نداشته پس صحنه بعدیش هم که نینا رفت به آرش (مجتبی پیرزاده) و فواد (امیراحمد قزوینی) در مورد خبر داشتنش از فیک بودن بارداری گفت هم وجود نداشته!!
گیج شدم :|
گلبرگ عزیز، نکته اول رو متوجه نشدم. فکر نمیکنم این منظور تو نمایش بود. ولی نکته دوم همون جهان موازیه. و احتمالا در مورد اثر پروانه ایه. که ممکنه یه واقعه به وجود بیاد یا نه.
۱۴ خرداد
مفهومش این بود که زندگی مثل تئاتر نیست... تئاتر رو میشه تکرار کرد، زندگی رو نه
۱۹ خرداد
درسته ممنون مفهوم کلیش دقیقا همینه که می فرمایید
من حس کردم دی کد کردن هر صحنه هم میتونه یه سری حرف داشته باشه..
۱۹ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد احسان زیور عالم بر نمایش «پروانه الجزایری»

چرخش زمان بر لنگه در
لاریان در «پروانه الجزایری» شانس آن را می‌یابد تا زمان را درهم‌بریزد و از آن مفهومی ساختگی بیافریند، مفهومی که از دل برداشت‌های متعدد سینمایی می‌آید.





می‌شود زمان را بازگرداند؟ این پرسشی است که شاید بشر از زمان پا نهادنش به کره خاکی بدان اندیشده است. برای او زمان امری غیرقابل کنترل بوده و هست. زمان چیزی است که نمی‌تواند آن را متوقف کرد و بشر با میل به جاودانگیش، همواره آرزو داشته زمان را دستکاری کند. نخستین مستند سفر در زمان را می‌توانیم در مهاباراتا خواند. رایواتا کاکودمی کسی است که به بهشت سفر می‌کند تا برهما را ملاقات کند و زمان بازگشت در شگفت می‌ماند که سالیان زیادی سپری شده است.



در جهان داستان‌های علمی - تخیلی نیز اولین ماجرا را لویس سباستین مرسیه در 1770 رقم زد، رمان «سال 2440، رویایی تا به امروز» اولین جایی که سفر زمان در آن مطرح می‌شود. ساموئل مدن نیز در 1733 مجموعه نامه‌هایی با عنوان «خاطرات قرن بیستم» می‌نگارد که در آن شرایط سیاسی و فرهنگی 1997 و 1998 مطرح می‌شود.

هر ... دیدن ادامه » چه در تاریخ پیش رفته‌ایم مفهوم زمان برای بشر انتزاعی‌تر و انتزاعی‌تر شده است. هر چند ادبیات و هنر خود را درگیر جهان‌های موازی، کرم‌چاله، دروازه‌های زمان و ... می‌کند، در سوی دیگر زمان به مضمونی فلسفی بدل می‌شود که می‌تواند اخلاق بشر را به چالش بکشد. می‌تواند از امیال او پرده بردارد و او را نسبت به آنچه هست آگاه‌تر کند. زمان بدل به بستری می‌شود که در آن حقیقت نمودار می‌شود. زمان در چنین شرایطی به فضایی برای کاوش انسان می‌شود، از چیزی که هست تا چیزی که دوست دارد شود. جهان ادبیات و سینما و تئاتر مملو است از بازی‌های زمانی، بازی‌هایی که در آن قهرمانان دراماتیک در طول زمان - به جای مکان - سفر می‌کنند و شرایط رویاگونه‌ای رقم می‌زنند. آنان خاطرات را مرور می‌کنند و به تصویر می‌کشند. آنان جهان سپری شده را احیا می‌کنند و جهان پیش‌رو را پیش‌بینی می‌کنند.

حال تصور کنید چند دوست که قرار است به زودی از هم جدا شوند، در یک ویلای دور از تهران گرد هم می‌آیند و با موضوع «پروانه الجزایری» گفتگویی میان دو عضو کاملاً متفاوت شکل می‌گیرد. یکی در حال رفتن از ایرانو جمع دوستانه است (فواد) و دیگری به تازگی به این جمع پیوسته است (نینا). هر چند مشخص نیست استعاره «پروانه الجزایری» را پیام لاریان از کجا عاریه گرفته است؛ اما این تمثیل بدل به واقعیت نمایش می‌شود، واقعیتی که وابسته به زمان است. پروانه‌ای برای مرگ از دسته خود جدا می‌شود، روی دیوار به تنهای آرام می‌گیرد و می‌میرد، بدون آنکه نشانی از مرگ از خود بروز دهد. پروانه زمان را به چنگ می‌آورد و مرگ و زندگی - به عنوان مفاهیم برآمده از زمان - را در هم می‌آمیزد.

در نمایش «پروانه الجزایری» نوشته پیام لاریان - که این روزها سعید حسنلو آن را روی صحنه کارگردانی می‌کند - داستان پسری است که چون پروانه الجزایری از جمع جدا می‌شود و در آرامشی در مرگ فرو می‌رود. وضعیت شکل گرفته به یک نقطه عطف بدل می‌شود و نمایش را به دو بخش تقسیم می‌کند، زمانی پیش از مرگ و زمان پس از مرگ. به عبارتی این زمان است که به کنشگر نمایش بدل می‌شود. زمان جو آرام و دوستانه را وارد بحران می‌کند و این بحران می‌تواند به فروپاشی تمامی شخصیت‌ها منجر شود. رازها فاش می‌شود و مخفی‌کاری‌ها برملا می‌شود. زبان‌ها گشوده می‌شود و اعتراض‌ها به یکدیگر جایگزین شوخی‌ها می‌شود. زمان چون آنتاگونیست زندگی را دگرگون می‌کند.

زمان خود را در قالب گذشته و آینده بروز می‌دهد. فارغ از زمان حال که دوستی از دست رفته است، گذشته یک دختر و حضورش در یک کلیپ اعتراضی - سیاسی به بحران بدل می‌شود و آینده دیگری که قرار است ایران را ترک کند، دستخوش تغییر می‌شود. این دو شخصیت همان دو فردی هستند که نمایش با آنان آغاز می‌شود و با آنان خاتمه می‌یابد. دو فردی که گفتگوی معروف «پروانه الجزایری» را می‌آغازند. آنان کسانی هستند که دروازه بُعدهای زمانی را گشوده‌اند و بیش از هر کس دیگری در این ابعاد زمان‌محور گرفتار شده‌اند. یکی درباره آینده دچار استیصال شده است و دیگری از گذشته خود رنج می‌برد. زمان در شکل غیر از حالش آزاردهنده و رنج و محنت به همراه دارد. در عوض، پروانه رها شده و در مرگ فرورفته از حال خویش لذت می‌برد. پسرک خوابیده در اتاق (بابک) که می‌گویند در گذشته بابت از دست دادن دختری رنجور شده است، اکنون آرام‌ترین شخصیت داستان می‌شود.

در داستان این نقطه حال که همان مرگ است، یک نقطه عطف است و این نقطه عطف در نمایش نیز نمود پیدا می‌کند. حسنلو در طراحی صحنه از یک در دو لنگه خاص استفاده کرده است. دری که هم از نسبت به خود باز می‌شود و هم نسبت به قاب. این در به مثابه کرم‌چاله‌ای می‌ماند که با باز شدن هر لنگه‌اش می‌تواتد به بُعد دیگری متصل شود. هر چند این ابعاد عموماً بخشی از ویلای خارج از شهر است؛ اما در چیدمان پدید آمده زمان مدام به هم می‌ریزد. این آشفتگی زمانی نیز از دل در به وجود می‌آید. در حکم همان نقطه عطف را دارد. همه اتفاق‌های در چرخش در رخ می‌دهد. در همچون زمان کنشگر می‌شود. در به شخصیتی دراماتیک بدل می‌شود. هر باز و بسته شدنش می‌تواند اتفاقی را رقم زند و این اتفاق ناشی از گذر زمان است. در فاصله میان گذشته و آینده است.

ساختار نمایشنامه روی این وجه زمان/در می‌چرخد. ابتدا بخشی از نمایش را می‌بینیم و چند دقیقه همان لحظه را در آن سوی در تماشا می‌کنیم. پس زمان قرار است در نمایش به تسخیر در آید و به آن مفهومی که در ابتدای متن بدان اشاره شد، نزدیک شود. جایی که بشر تصمیم می‌گیرد زمان را به عنوان یک مضمون به چالش بکشد و آن را برای جاودانگیش به چنگ آورد. پیام لاریان تصمیمی برای ساختن یک ماشین زمان ندارد. او نمی‌خواهد فضا را وارد تخیلی از جنس Marvel (شگفت‌انگیز) کند. او به دنبال نوع انتزاع است برای درهم‌کوفتن زمان. چیزی شبیه همان راکوردهای سینمایی که می‌تواند رویداد را تکرار کند و این تکرار – به عنوان برداشت‌های سینمایی – ما را به بهترین تصویر ممکن رهنمون کند.

اما انتزاع لاریان با نوعی یأس همراه است. او برخلاف قهرمان «بازگشت به آینده» نمی‌تواند زمان را شکست دهد یا همانند کوپر در «بین‌ستاره‌ای» حداقل پس از تجربه یک کرم‌چاله، به آینده‌ای که می‌توانسته دیده باشد، امیدوار باشد. شخصیت‌های «پروانه الجزایری» امیدی به زمان ندارند؛ مگر آنکه در حال به پایان می‌رسیدند.

سعید حسنلو به کمک بازیگرانش توانسته‌اند این یأس را بازآفرینی کنند. جنس بازی‌ها از یک شادابی ابتدایی به یک فرسایش روانی بدل می‌شود. به نظر می‌رسد شخصیت‌ها به دنبال به پایان رسیدن، به خودآزاری درونی می‌رسند. آنان با عبور از حال (لحظه مرگ بابک) به فروپاشی می‌رسند. دگرگون می‌شوند و تصویری تازه از خود نشان می‌دهند. فواد که شوخ‌طبع جمع است ناگهان بدل به یک موجود بی‌احساس می‌شود یا نرگس باردار تبدیل به نرگس متوهم می‌شود. این وضعیت دوگانه تنها در جنس بازی پدیدار می‌شود. بازی‌هایی که می‌تواند حتی شمایل‌شکن باشد. نینا با ظاهری معصومانه در برابر خشونت‌های دوست‌پسرش موجودی مظلوم به حساب می‌آید؛ اما با چرخش زمانی او خاکستری می‌شود. او نیمچه هیولای درونش را نشان می‌دهد. شاید در برهه‌هایی آتش‌افروزی هم کند و دوست‌پسرش اکنون در موقعیتی متفاوت قرار می‌گیرد.

پیام لاریان در «پروانه الجزایری» جهانی برساخته پدید می‌آورد و این برساختگی در نمایش نیز نمودار می‌شود. شکل دکوری که می‌توانست ساده و معمولی باشد. دکوری که می‌توانست به رئالیستی‌ترین شکل ممکن ظهور کند؛ اما به یک انتزاع بصری بدل می‌شود تا برساختگی جهان لاریان را تحویلمان دهد. شاید ما هم در این برساختگی با زمان دست به گریبان شده‌ایم؛ هر چند گذر زمان را ادراک می‌کنیم. ما برای نمایش شروع و پایانی می‌یابیم و این موجب می‌شود آنچه روی صحنه تجربه می‌شود را صرفاً ببینیم، نه آنکه لمس کنیم.

انتهای پیام/
farid mirtaheri این را خواند
کاوه علیزاده و گلبرگ کامروز(گافکا) این را دوست دارند
۱۲ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و خداوندی که می نویسد....
همیشه بر این باورم لذتی که در هنر نویسندگی هست در هیچ هنر دیگری نیست. هر کاری هنری که تولید می شود محکوم به یک ساختار و هویت ثابت است که در آن هنرمند تلاش می کند همه ی آنچه را که در ذهن خود دارد در قالب آن اثر هنری تولید کرده و عرضه نماید. مثلا قطعه ای بسازد یا تابلویی خلق کند ،مجسمه ای قلم بزند و.. در همه ی این موارد، خلق کردن و آفرینش نقطه مشترک است. در همه ی این ها ، حس اینکه شما در جایگاه خداوندگار آن اثر بنشینید و اثری را خلق کنید بسیار زیبا و لذت بخش است و اما در نوشتن و هنر نویسندگی این لذت مضاعف است. به نظرم من تنها در نوشتن است که شما دقیقا می توانید نقش خداوندگار را با تمام وجود و در تمام ابعاد آن تجربه کنید و همین امر باعث می شود نویسنده، قدرتی را همانند خداوند حس کند که در اختیار هیچ موجود دیگری نیست. نویسنده می تواند ... دیدن ادامه » بیافریند، می تواند در همان لحظه جان آفریده شده را بگیرد، می تواند پشیمان شود و دوباره به وی جان دهد و می تواند همانند خداوند، به اشارتی، معجزه ای رقم بزند که مخاطب برای وقوع اش دعا می کند! می تواند در زمان سفر کند و از جایی به جای دیگر برود، می تواند الان در خانه ای میان روستاهای شمال ایران باشد و در همان لحظه از دورترین شهر های نیویورک سر برارد. می تواند بدون اینکه اجازه بگیرد و بدون اینکه قفلی را باز کند، وارد هر خانه ای شود و جزئیات آن خانه را خط به خط به روی کاغذ بیاورد. می تواند در ان واحد، زلزله ای بوجود بیاورد که در آن هزاران نفر بمیرند و از لابه لای آوار کودکی چند ماه زنده بیرون بیاید یا نیاید و.... این حس را قطعا فقط دو نفر در جهان تجربه خواهند کرد. یکی خدا و دیگری نویسنده! حال اگر همین حس خداوندگاری با ظرفیت های هنر تئاتر به هم آمیخته شود نتیجه اش عجیب جذاب و لذت بخش خواهد گردید.
پروانه الجزایری تئاتر خوش ساختی است که با نمایشنامه زیبا ما را در گره های هزار توی زمان و مکان سیال می کند و در هجوم تکرار های بی امان ، از یک سو، تجربه شیرین نوشتن و نویسندگی را با مخاطبش به اشتراک میگذارد و از سوی دیگر با روایت واقعیتی تلخ، چهره نمناک و کریه مرگ را با همه ی بی رحمی هایش روبروی چشمانمان عیان می سازد. مرگی که هیچ گریزی از آن نیست و نویسنده با عقب کشیدن زمان و درهم گسیختن مکان ،تلاش می کند بین تکرار های مکرر سکانس ها، آن را عقب براند، کش بدهد، مخفی کند، بپوشاند تا شاید جایی خدا به رحم بیاید و از این بازی محتوم دست بردارد. شاید خدا در این هزار توی پیچ در پیچ از خاطرش برود و مرگ اتفاق نیوفتد و افسوس و صد و افسوس که زندگی مانند تئاتر نیست و بسیار بی رحم تر از تئاتر است.
نمایشنامه با تکنیک های خوب و دکور ساده و بی نظیرش ما را همراه خودمی برد جایی میان خیال و واقعیت. بازیگرانی که آنقدر در دستان نویسنده به عنوان خالق اثر، و خداوندگار واقعی، دست به دست می شوند و عقب و جلو کشیده می شوند که خودشان هم پس از اندی نمی فهمند مرز بین واقعیت و خیال کجاست و حالا دارند کجای ذهن نویسنده و خدا نقش بازی می کنند. دیالوگ های خوب و گاهی اوقات بی نظیر، بازی های صمیمی و واقعی و دکور مینی مالیستی نمایش شما را پرت می کند در زمانی که نیست،در مکانی که نیست. در بین بازیگرانی که نیستند ،که گذشته اند که تلاش می کنند حالشان را با بازآفرینی گذشته بهتر کنند اما افسوس که نمی شود که نمی شود که نمی شود!
در نمایش پروانه الجزایری شما با یک فضای ساده و یک دکور کاملا ساده روبرو هستید. یک نمای داخلی که با هوشیاری و دکور بندی خلاقانه (که بسیار در خدمت متن است)، چندین لوکیشن را همراه با ذهنیت خلاق نویسنده اثر تجربه می کنید. استفاده از دری که از دو سمت چپ و راست باز میشود و در قسمت های پایانی نیز تبدیل می شود به در سوم و فضای بین دو اتاق، از نقاط قوت نمایش است. به نحوی که این نمایش را بدون چنین دکوری به هیچ وجه نمی توانید تصور بکنید. "در" که مانند درِ مغزِ نویسنده، سیال است و بین مکان و حتی زمان باز و بسته می شود، ما را در دالان های ذهن نویسنده به حرکت در می آورد و نماهای مختلف اتفاق را به روی مان بازگشایی می کند. شما در یک لانگ شات بی آنکه نیاز باشد روی سقف خانه نشسته باشید، از بالا درون خانه را می بینید و اتفاق های اتاق های مختلف را یکی یکی به تماشا می نشینید. درِ قرار گرفته وسط صحنه ی نمایش، شاه کلید اتفاق هاست و تنها نقطه ای است که نویسنده به شما اجازه می دهد با ورود و خروج تان در داخل آن ، بین زمان و مکان چرخ بزنید و قطعات مختلف این پازل را ببینید. پازلی که خیلی پیچیده نیست. درست مانند مرگ که گاهی ریحان می چیند،گاهی ودکا می نوشد،گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد و همه می دانیم که ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است! اما با همه ی این تفاسیر، دوست داریم زمان برگردد، صحنه عوض شود، داستان دوباره و صد باره تکرار شود تا پرده آخر شکلی دیگر رقم بخورد و دریغ که عوض می شود اما باز صدای راوی نمایش، درون گوش مان طنین انداز می گردد که زندگی اصلا مثل تئاتر نیست! زندگی خیلی بی رحم تر از تئاتره....
به راستی اگر مرگ اینچنین نزدیک است و اینگونه در سایه نشسته است و به ما می نگرد چرا اینهمه در حق هم ستم روا می داریم، چرا با اینکه می دانیم ناگهان چقدر زود دیر می شود اینگونه همدیگر را قضاووت می کنیم، به هم ظلم می کنیم، دل هم را بدرد می آوریم، خودمان را و دیگران را ناراحت می کنیم. چه کسی از ثانیه بعدش آگاه است؟ چه کسی می داند حالا که آرام سر روی بالش می گذارد آیا همانقدر آرام به خواب ابدی فرو میرود یا اینکه دوباره سر از خواب بلند می کند و روبروی آینه می ایستد و بار دیگرخودش را ورنداز می کند؟ به راستی چرا ریه های لذت که پر اکسیژن مرگ است ما را به خود نمی آورد و نهیب مان نمی زند تا در حسرت باز گرداندن ثانیه های که با هیچ تلاشی باز نمی گردند تا ابدیت عذاب وجدان نگیریم.
پروانه الجزایری به عقیده من تئاتری است که خوب نوشته شده است، خوب کارگردانی می شود خوب بازی می شود ، خوب پیام خود را به مخاطب منتقل می کند و هم خوب در طول نمایش ، بیننده را در تعلیق نگه میدارد. هرچند مثل هر کار دیگری می توانست بهتر باشد، اما در بین نوشته های ایرانی به نظر من کاری ماندگار و در خور ستایش است که بی آنکه دچار شعار زده گی شود دغدغه ای مهم را به شیوه ای دوست داشتنی روی سن می برد. همانقدر که شما را می خنداند همانقدر هم دلهره در جانتان می افکند و همانقدر اشک در چشمانتان جاری میسازد. به راستی اگر در جایگاه خدای قصه بودیم، دلمان می خواست چه کسی را به زندگی برگردانیم؟ دلمان می خواست کجای داستان زندگی را جور دیگر رقم بزنیم؟
"دوست‌ دارم" رو فشردم برای خود نوشته‌ات... ایشالا دوستان بفشارند هم برای نوشته و هم برای اجرا.
۰۴ خرداد
کاوه عزیز
سپاس از حضورتان و درج یادداشت زیباتون
۰۵ خرداد
ممنون خانم رودبارانی گرامی
موفق باشید.
۰۷ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تئاتر با طعم اگزیستانسیالیسم: یادداشتی درباره‌ی نمایش «پروانه‌ی الجزایری»

نویسنده: سید ساجد متولیان

اجراهای نمایش پروانه‌ی الجزایری، نوشته‌ی پیام لاریان به کارگردانی سعید حسنلو به تازگی در تئاتر هامون، شروع شده است. داستان یک‌خطی نمایش بسیار آشناست؛ چند جوان که دوست یکدیگرند شبی را در خانه‌ای ویلایی خارج از شهر می‌گذرانند که برای یکی از آن‌ها اتفاقی می‌افتد. اگر با خواندن جمله‌ی قبلی، فکر می‌کنید این هم «درباره‌ی الی» دیگری است، بدانید که سخت در اشتباهید. شاید این دو اثر در ظاهر شباهت‌هایی با یکدیگر داشته باشند، اما جنس حرف‌هایشان متفاوت است.
بازگویی (Narration) آغازین نمایش (با صدای آناهیتا افشار)، بن‌مایه‌ی داستان نمایش را آشکار می‌کند: «زندگی مثل تئاتر می‌مونه، اینو همیشه بابام می‌گفت» و جمله‌های بعدی که دوباره به جمله‌ی آغازین وصل می‌شوند و تکرار و تکرار.... در واقع این خودِ «تکرار» است که در طول نمایش بارها تکرار می‌شود. نویسنده‌ی نمایش با ظرافت خاصی اتفاقاتی را که در طول نمایش رخ می‌دهند، بارها تکرار کرده و هر بار جزئیاتی را تغییر داده است. تکراری که نه تنها فرم بلکه محتوای نمایش را هم شکل داده است. سرنخ درک این تکرار در شعار تبلیغاتی نمایش آمده است: «اگه فرصت داشته باشین یکیو برگردونین به دنیا، کیو بر می‌گردونین؟». برای فهم بهتر بن‌مایه‌ی نمایش، می‌توانیم از دیدگاه‌های که‌یرکگور، نیچه و کامو سه فیلسوف اگزیستانسیالیست کمک بگیریم که هر کدام درباره‌ی یکی از جنبه‌های تکرار سخن گفته‌اند که در داستان نمایش پروانه‌ی الجزایری با آن‌ها رو‌به‌رو می‌شویم.

سورن که‌یرکگور (۱۸۵۵-۱۸۱۳) فیلسوف دانمارکی که او را از پایه‌گذاران فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم می‌دانند، در کتاب خود «تکرار» به این جنبه از وضعیت وجودی انسان می‌پردازد. از دیدگاه که‌یرکگور: «تکرار عبارت است از خاطره‌ی وارونه، یعنی به‌یادآوردنِ معکوس، حرکتی روبه‌جلو، تولید چیزی نو و نه بازتولید چیزی قدیمی. از این لحاظ، تکرار فقط یکی از وجوه تولید یا ظهور امر نو نیست، بلکه امر نو فقط و فقط از طریق تکرار پدیدار می‌شود»[۱]. رابرت فرگوسن در کتاب «درس‌های که‌یرکگور برای زندگی» می‌گوید: «که‌یرکگور در این کتاب از ما می‌خواهد تا واکنش خود را به نوع بس متفاوتی از تجربه‌ی‌ خوشبختی در نظر آوریم؛ خاطره‌‌ی حال خوش زمان‌های سپری‌شده، زمانی که گمان می‌کنیم می‌دانیم چرا احساس خوشبختی کرده‌ایم و دانسته تلاش می‌کنیم با بازآفریدن اوضاع آن موقعیت سابق، دوباره به آن خوشبختی و شادکامی دست یابیم. غالباً از آن روی دست به چنین تلاشی می‌زنیم که از اوضاع کنونی زندگی خویش خرسند نیستیم و احساس ناراحتی می‌کنیم. به شغل دلخواه‌مان نرسیده‌ایم؛ زندگی زناشویی رضایت‌بخشی نداریم؛ خرج و دخل‌مان با هم نمی‌خواند؛ رفته‌رفته پا به سن می‌گذاریم و وضع سلامت‌مان هم تعریفی ندارد – شاید هم از آن روی که از بابت کار خاصی که در گذشته کرده‌ایم یا از بابت رفتار بدمان با کسی ناراحتیم یا عذاب وجدان داریم یا احساس گناه می‌کنیم، و دلمان می‌خواهد به گذشته برگردیم و با خود می‌گوییم ای کاش می‌شد گذشته را تغییر داد. که‌یرکگور در تمام عمرش با این فکر عذاب‌آور دست به گریبان بود که در حق نامزد جوانش رِگینه اُلسن جفا کرده است، و تقلاهایش به او بینشِ بسیار ژرفی درباره‌‌ی پوچ بودنِ این پندار بخشید که به گذشته برگشتن می‌تواند برای هر آدمی گزینه‌ای واقعی باشد» [۲]. در طول نمایش می‌بینیم که شخصیت‌های داستان حال خوب خود را بارها و بارها در قالب دیالوگ‌هایی یکسان بیان می‌کنند، اما وقتی با تجربه‌ی فقدان مواجه می‌شوند، از فرط استیصال تصمیم می‌گیرند از طریق همان راهبرد تکرار، حال خوب گذشته و واقعیت دلخواهشان را بازآفرینی کنند. این واکنشی است که بسیاری از افراد در مواجهه با بحران‌های زندگی و پس از اخراج شدن از بهشتی که در آن به سر می‌بردند، از خود نشان می‌دهند، اما آنها نیز در نهایت همانند شخصیت‌های داستان در می‌یابند که راه به جایی نخواهند برد. مصداق بارز این جنبه از تکرار در نمایش، شخصیت نرگس است که تصور می‌کند از طریق دامن زدن به توهم حاملگی می‌تواند فرزندی را که در گذشته از دست داده است، دوباره به زندگی بازگرداند.

دومین جنبه از تکرار که در طول نمایش آن را مشاهده می‌کنیم، نسبت آن با مرگ است. انسان از گذشته تا به امروز، همواره با این پرسش غامض مواجه بوده است که: «اگر پایان همه چیز مرگ است، پس دیگر زیستن چه سودی دارد؟» فریدریش نیچه (۱۹۰۰-۱۸۴۴) فیلسوف آلمانی از طریقی آزمونی ذهنی به این سؤال پاسخ می‌دهد. او در کتاب حکمت شادان اینچنین می‌گوید: ‌«خیال کن روزی یا شبی، عفریتی سینه‌خیز به خلوت تنهایی‌ات راه می‌جست و می‌گفت: «باید این زندگی را به همین شکل که اکنون داری و تاکنون داشته‌ای بارها وبارها بیرون از حد شمار تکرار کنی؛ به قسمی که هیچ چیز نویی در آن روی ندهد و هر درد و هر شاد و هر آه و تمام چیزهای بس کوچک و بزرگ زندگی‌ات باز به سراغت آید، همه چیز به همان ترتیب و توالی که تاکنون از سر گذرانده‌ای – و به همین شکل، این عنکبوت و این مهتاب لای شاخه‌ی درختان و به همین شکل، این لحظه و خود من. ساعت شنی ابدی حیات بارها و بارها سروته خواهد شد – و تو همراه با آن، توی ای ذره‌ی غبار!» - آیا خود را بر زمین نمی‌کوفتی و دندان‌قروچه نمی‌کردی و بر آن عفریت که این سخنان را با تو گفت لعن‌ونفرین نمی‌فرستادی؟ یا شاید در وجود خویش لحظه‌ای هولناک را تجربه کرده باشی که در آن می‌توانستی در پاسخ عفریت بگویی: «تو به راستی از خدایانی و من هرگز خدایی‌تر از این سخن نشنیده بودم!» اگر این فکر بر تو چیره می‌شد تو را، چنان که اکنون هستی، زیروزبر می‌کرد و ای‌بسا درهم می‌شکست. پرسش اصلی هماره این است: «آیا این را بارها و بارها، بیرون از حد شمار می‌خواهی؟» این پرسش به شکل سنگین‌تری بار بر دوش تمام اعمالت می‌نشیند. چقدر باید نسبت به خودت و زندگی‌ات نظر مساعد داشته باشی که آرزویی بزرگ‌تر از این قاطع‌ترین مُهر و نشان تأیید ابدی در دلت نباشد؟» [۳]. نیچه این مفهوم را «تکرار ابدی» یا «بازگشت جاودانه» نامید و از طریق آن می‌خواست دیدگاه خود در مورد آری‌گویی به زندگی را شرح دهد. به زبان ساده، نیچه معتقد بود اگر این زندگی تنها چیزی است که ما در اختیار داریم و در پایان با امری قطعی به نام مرگ مواجه می‌شویم، زمانی واقعاً قدر زندگی را خواهیم دانست که فرض کنیم این زندگی قرار است ضربدر در ابدیت شود. یعنی اگر بدانیم هر لحظه از زندگی قرار است بارها و بارها تکرار شود، به جای آنکه با آن سرسری و از روی تسامح برخورد کنیم، اشتیاق می‌یابیم آن زیستنی را خلق کنیم که همچون شاهکاری هنری از دیدنش لذت می‌بریم. نیچه باور داشت، انسان باید آنچنان شیره‌ی زندگی را بمکد و زندگی را به تمام بِزی‌اَد که در پایان، جانش را همچون زمین سوخته‌ای به مرگ تحویل دهد. در دنیایی زندگی می‌کنیم که به ما گفته شده است، ورزش برای سلامتی خوب است و باعث طول عمر می‌شود، اما روزی در خبرها می‌شنویم ورزشکار جوانی در خواب، بدون هیچ عارضه قبلی دچار ایست قلبی شد و جان سپرد. اگر مرگ اینچنین ناگهانی به سراغ خودمان و اطرافیانمان می‌آید، آیا نباید به خود بیاییم و از خودفریبی، هدر دادن زندگی و درگیری‌های بیهوده با دیگران دست برداریم؟ این همان سؤالی است که شخصیت‌های داستان نمایش در پایان با آن مواجه می‌شوند و در بازگویی پایانی نمایش هم به زبانی دیگر تکرار می‌شود: «زندگی مثل تئاتر نیست، خیلی گندتره...».

سومین جنبه از تکرار در داستان نمایش که می‌توان از فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم برای درکش کمک گرفت، ماهیت ابزورد تکرار است. ابزورد را در فارسی «پوچ» و «محال» ترجمه کرده‌اند که هر دو بار معنایی منفی دارند و ترجمه‌ی دقیقی محسوب نمی‌شوند. آلبر کامو نویسنده و فیلسوف فرانسوی (۱۹۶۰-۱۹۱۳) در کتاب «اسطوره‌ی سیزیف» با کمک گرفتن از این اسطوره‌ی یونانی، مفهوم ابزورد را شرح می‌دهد. از دیدگاه کامو، ابزورد بیان‌کننده‌ی وضعیت متناقض انسان در دنیای امروزی است. ابزورد یعنی تلاش نافرجام انسان برای یافتن پاسخ سؤالاتش در دنیایی که اصولاً فاقد پاسخ و نسبت به انسان، بی‌اعتناست. انسان تنها گونه‌ی زنده در این سیاره است که دغدغه یافتن معنای زندگی‌اش را دارد و می‌خواهد از راز خلقت سردرآورد، اما نمی‌تواند با استفاده از ابزارهایی که در اختیار دارد، پاسخ‌هایی اطمینان‌بخش برای سؤالاتش بیابد. کامو در «اسطوره‌ی سیزیف» وضعیت انسان امروزی در جهان را به وضعیت سیزیف تشبیه می‌کند. در اسطوره‌های یونانی، سیزیف انسانی است که به دلیل اینکه بارها از دستور خدایان سرپیچی کرده و حتی آن‌ها را به استهزا گرفته است، محکوم می‌شود به این‌که تا پایان عمر تخته سنگی را از دامنه کوهی به سمت قله بالا ببرد اما همین که سیزیف به نزدیکی قله می‌رسد، سنگ از دستش رها می‌شود و او دوباره باید این کار را تا ابد تکرار کند. این همان جنبه‌ی ابزورد تکرار است که خودش را در زندگی انسان نشان می‌دهد. مصطفی ملکیان در کتاب «تاریخ فلسفه‌ی غرب» در این باره می‌گوید: «آلبر کامو می‌گوید این افسانه بیان حال ما آدمیان است. فرق عمده ما با دیگر موجودات این جهان در آن است که سایر حیوانات با مجموعه‌ای از نیازها و خواسته‌ها به دنیا می‌آیند و ساخت جهان طبیعت هم به گونه‌ای است که موافق نیازهای آن‌هاست و بنابراین، حیوانات به نیازها و خواسته‌های خود می‌رسند. اما انسان تنها موجودی است که مشی طبیعت در جهت خلاف خواسته‌های اوست. انسان‌ها محکومند که همواره برای ارضای نیازها و خواسته‌های خود تلاش کنند و هیچگاه هم این خواسته‌ها و نیازها ارضا نشود. ما مثل سیزیف، کاری مخالف مشی جهان انجام می‌دهیم و محکوم به شکست هستیم. پس فرق عمده‌ی ما با بقیه‌ی موجودات این است که بقیه موجودات در جهان غریب نیستند اما ما در جهان غریب هستیم؛ به این معنا که جهان نسبت به خواسته‌های ما روی خوش نشان نمی‌دهد. از سوی دیگر، کامو معتقد است که شرف انسان هم به همین است که دست به انجام کارهایی می‌زند که در حین انجام، محکوم به شکست هستند. سیزیف هم این معنا را می‌دانست. او هم می‌داند که فردا صبح هم مثل روزهای دیگر است ولی دست برنمی‌دارد. شرف انسان به این است که دست به انجام کارهایی می‌زند که می‌داند به مقصود نمی‌رسد...کامو می‌گوید: شرف انسان به این است که در تمام زندگی کارهایی می‌کند که وصول به هدف را انتظار ندارد، ولی با این حال از این کارها دست برنمی‌دارد... انسان تا وقتی انسان است که تصمیم به انجام دادن کارهای نشدنی می‌گیرد» [۴]. این جنبه از تکرار، در دیالوگ‌ها کمتر خودش را نشان می‌دهد و بیشتر می‌توانیم آن را از کلیت داستان نمایش دریابیم. شخصیت‌های نمایش دل می‌بندند اما می‌دانند روزی دلشان می‌شکند (مانند دل بستن مهرگان به فواد). مهاجرت می‌کنند اما می‌دانند در نهایت آنجا هم جای آنها نیست (مانند مهاجرت فواد به آلبانی). با یکدیگر دوست می‌شوند اما می‌دانند این دوستی‌ها هم خیلی پایدار نیست (مانند دوستی نینا و بابک). پس با این حساب، آیا نباید دیگر به کسی دل بست، مهاجرت کرد یا با کسی دوست شد؟ آیا نباید دیگر زندگی کرد؟ نه، شرف قهرمانان داستان به این است که می‌دانند نمی‌رسند اما باز هم پای در سفر می‌گذارند.

نقطه‌ی قوت نمایش پروانه‌ی الجزایری، علاوه بر داستان جذابش، بازی‌های بازیگران است که صیقل‌خورده و هماهنگ است. بازگویی‌هایی که بین پرده‌ها انجام می‌شود نیز به درک موقعیت و پیشبرد داستان کمک کرده است. روند کلی نمایش که با طنازی بازیگران و شلیک‌ خنده‌های تماشاگران شروع و در میانه‌ی نمایش با سکوت و شاید در انتها با قطرات اشکی همراه می‌شود، بازنمایی زیبایی از زندگی‌ای است که کمدی و تراژدی در آن با یکدیگر درآمیخته‌اند. امیدوارم تماشاچیان علاقه‌مند به تئاتر، فرصت دیدن این نمایش دیدنی را از دست ندهند.

مراجع:
[۱] ... دیدن ادامه » صالح نجفی: تکرار شکست، خاطره‌ی وارونه‌ی رهایی، متن سخنرانی در سمینار «فلسفه و سیاست»، روزنامه‌ی شرق شماره ۲۷۴۷، ۲۰ آذر ۱۳۹۵، صفحه ۸.
[۲] درس‌های کی‌یرکگور برای زندگی، نوشته‌ی رابرت فرگوسن، ترجمه‌ی صالح نجفی، نشر هنوز، چاپ اول، ۱۳۹۷.
[۳] درس‌های نیچه برای زندگی، نوشته‌ی جان آرمسترانگ، ترجمه‌ی صالح نجفی، نشر هنوز، چاپ اول، ۱۳۹۵.
[۴] تاریخ فلسفه‌ی غرب، نوشته‌ی مصطفی ملکیان، دفتر همکاری‌های حوزه و دانشگاه، ۱۳۷۷ (دریافت شده از سایت اینترنتی صدانت).
جناب متولیان عزیز
از یاداشت تان بسیار لذت بردم. بسیار شوا و دوست داشتنی توضیح دادید و دوست دارم حتما این نمایش را ببینم. ممنون از اینکه ما را در تجربه خودتان شریک کردید.
موفق باشید و سپاس
۰۱ خرداد
نوشته شما بسیار دقیق و عمیق و سودمند بود و لذت دیدن نمایش رو برام دو چندان کرد. ممنونم.
۰۱ خرداد
با تشکر از جناب متولیان، امید است که یادداشت معطوف به اجرا باشد. البته شرح نقطه نظرات فیلسوفان، کمک به فهم ما از جهان خواهد کرد، اما نکته‌ای که می‌توان به این فرم یادداشت‌ها داشت، همان فقدان آشکار کردن ایده‌های اجرائی به میانجی امر فرمال است. به هر ... دیدن ادامه » حال مهمترین مداخلات، فرم اجرائی و نسبت آن را با ایده‌های مفهومی را برمی‌رسد.
۰۹ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ایستاده بر آستانه ها
به بهانه اجرای نمایش «پروانه الجزایری »درسالن هامون
روزنامه شرق-محمد حسن خدایی

این البته از طنز ماجراست که آدمهای نمایش »پروانه
الجزایری« در مقابل صدای راوی یا همان نمایشنامهنویس
که در جایگاه تماشاگران نشسته، در تمنا و تقالی ساختن
فیلمی باشند به نام «پروانه الجزایری» و تک گویی های
بیانیه وار جناب نویسنده یا راوی را در باب رابطه همیشه
مساله دار «زندگی و تئاتر» از اولویت بیندازند. آنان تکنیک
تکرار یا همان راکورد گرفتن که از سینما می آید را همچون
امکانی الهیاتی به کار میبندند تا بشود صحنه ها را از نو
تمرین و تصحیح و کاستیها را برطرف کرد. از این باب
روایت پیام لاریان در مقام
نمایشنامه نویس و سعید
حسنلو ... دیدن ادامه » در جایگاه کارگردان،
اشاره بر مهابت زندگی واقعی
نسبت با تئاتر دارد. تئاتر به
مثابه بازنمایی زندگی و از
قضا امکان تکرار و از نو روایت
کردن گذشته است. اجرا
تذکار میدهد که چگونه روایت و بازنمایی زندگی روزمره،
توان آن را دارد که از نو «امر برگشتناپذیر»را با تکنیک
تکرار، بار دیگر بازسازی کرده و پایانی خوش رقم زند. ظاهر
شدن بابک در انتهای روایت، جایی که نورپردازی، صحنه را
به تمامی روشن میکند و بر تئاتربوده گی اجرا تاکید، آن هم
بعد از مرگی نابهنگام، همان رقم زدن پایان خوش است و
ترس از مواجهه با امر واقعی.
از یک منظر طبقاتی، میتوان آدمهایی را به تماشا نشست
که در دور شدن از هیاهوی تهران بزرگ، در میانه زمستان
سخت «جیرود»، به آن به اصطالح طبیعت بکر، پناه برده
و در تالش هستند تا با شب نشینی و مهمانی خداحافظی،
همچون فیگوری مرکزنشین و البته سرخوش طبقه
متوسطی، رنج زمانه را تاب آورند و جدا شدنها و مهاجرت
کردن هایشان را امری عادی جلوه دهند. حتی توافق
جمعی در کنار آمدن با حاملگی غیرواقعی شخصیت نرگس
با بازی مهسا ایرج پور، نشان از منفعت جمعی و البته دروغین
در حفظ این فضای گمراه کننده است. اما تا ابد نمیتوان با
دروغ مصلحتی روزگار گذراند و بلاخره سروکله واقعیت
ویرانگر پیدا خواهد شد: مرگ بابک و متهم شدن نینا در
ماجراجویی مشکلساز در بلوار میرداماد به سال هشتاد و
هشت را به یاد آوریم. از این باب با اجرایی طرف هستیم که
با وجدان معذب بر این نکته اعتراف میکند که توان روبهرو
شدن با مصیبت زمانه را ندارد و ترجیح میدهد از زندگی
واقعی، بار دیگر به دنیای تئاتر
پناه برده و گذشته را از نو
روایت کند.
صحنه چنان طراحی شده که
همه چیز در مقابل دیدگان
تماشاگران اتفاق بیفتد. دری
که در میانه، همچون فضای
آستانهای درون و بیرون را از
هم جدا کرده و مدام باز و بسته میشود. پروانه الجزایری را
میتوان پرتکرارترین نمایش این سالها دانست در ورود و
خروج شخصیتها. نکتهای که به هر حال میتواند تداوم
حسانی تماشاگران را مخدوش کرده و تنش هر دم فزاینده
اجرا را انتقال دهد. در ابتدا دیالوگها همچون همهمه ای
ادا میشود تا چندان شنیده نشود. یک هیاهوی جمعی که
نشان از خوشباشی کمابیش غیرواقعی آدمها و تمهیدی
زیباشناسانه در فضاسازی فریبنده آغازین دارد که در ادامه به
نوعی از خشونت جمعی و کرخت شدن در مواجهه با فاجعه
منتهی خواهد شد. اجرای ایستاده بر فضای آستانهها و با
قرائت مانیفستی در باب رابطه تئاتر و زندگی، تالش دارد
قدم گذاشتن بر دوزخ را به تعویق اندازد. چه خیال عبثی!
نمایش را در شب دوم ، دیدیم و برای من هم یاداور جای خالی سلوچ بود از دولت ابادی هم شخصیت بابک از لحظه ای که اومد بسیار بسیار عمیق بود. بازیها اینقدر یه جاهایی رئال بود انگار که نمایش نبود... دوست دارم باز گار رو ببینم و از بازی درخشان اقای محمد علی و بقیه عزیزان لذت ببرم کاری که از ثانیه های اولش درگیر میشی و طنز بجا رو بازیگرای خوبش با بازی خوب دراوردند.
تکرارهایی که میشه در انتقال مفهوم و جذابیت نقش داشت.

توهم بارداری رو چقدر زیبا نشون داده بود ... چیزی که من تا حالا تو هیچ داستان، فیلم یا نمایشی ندیده بودم. یکی از دوستان خودم این مشکل را داشت و خیلی اطرافیانش درگیر بودند
سالن باران رو هم از اون حالت دخمه که توهین بود به مخاطب دراوردند و لذت دیدن رو دوچندان کرده.
حیف که صحنه کوچک بود
کاش در سالنی مثل ناظر زاده بازی می شد و اون حالت دو اتاق در می اومد
یک ... دیدن ادامه » جای کار هم اول گفتند چه شب سردی! بعد در صحنه بعد مهرداد گفت داره شب میشه! کاش اصلاح کنند
صدای سالن هم کیفیت خوبی نداشت
الهه عزیز
سپاس از حضورتان
و ممنون از این دقت تان در تماشای پروانه های الجزایری
۳۱ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید