کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال نمایش این یک پیپ نیست
S3 : 23:23:02 | com/org
امکان خرید پایان یافته
  ۱۷ تا ۲۷ دی ۱۳۹۶
  ۱۹:۰۰
  ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه
 بها: ۳۰,۰۰۰ تومان


* خواندن نظرات اجرای پیشین این نمایش *

شبکه‌های اجتماعی تئاتر مستقل تهران: اینستاگرام

مکان

ضلع شرقی چهارراه ولیعصر (تئاترشهر)، خیابان رازی، نبش کوچه زندوکیل، پلاک ۵۰ (خیابان حافظ، خیابان نوفل‌لوشاتو، خیابان رازی، نبش کوچه زندوکیل، پلاک ۵۰)
تلفن:  ۶۶۹۷۹۷۴۱

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
امکان تمدید این نمایش نیست؟
سلام و درود
خلاقانه، متفاوت و غافلگیرکننده بود. موقع رورانس یه "وایسیم؟ بریم؟ یه راهنمایی بکن اقلن" خاصی تو نگاه همه بود. دکور فوق العاده ... چه قدر برای همه چیز فکر شده بود .آفرین.
اول نمایش یاد "ذهن زیبا" و وسطاش یاد "دیگران" افتادم ولی نمایش راه دیگه ای رو پیش گرفته بود.
... فکرم پیش جان موند. بقیه بی خیال بودند ولی اون داشت خل می شد ... چه خوب که این بودن در عین نبودن به فیلم و نمایش محدود میشه :|
بروشور هم بامزه است و گرافیک خوبی داره... به ریز مشخصات بازیگرها درج شده. (55کیلو با اون استخون بندی درشت و استایلِ پُر؟!)
سو استفاده از عدم آگاهی مخاطبان و جعل اثر هنری نه تنها توهین به تماشاچی که توهین به اصل هنر است.
آقای محمد مساوات با تکیه بر سینمای لینچ و کپی فرم روایی فیلم‌های او به همراه مخلوط عجیب و نچسبی از قطعه جان کیج موفق به تولید اثری جعلی شده که به علت عدم آگاهی بسیاری از تماشاگران محترم از اصل این شکل از روایت، نظر آنها را جلب کرده است.
به دوستان عزیز پیشنهاد می‌کنم قبل از دیدن این تاتر که مدیا را هم اشتباه انتخاب کرده است نگاهی به فیلم‌های لینچ بیاندازند.
حالا همه که مثل شما فیلم خارجی نگاه نمی‌کنن!من اصلاً اسم این آدمایی که گفتید رو هم نشنیدم.بالآخره آدم معمولیا هم تفریح می‌خوان خانوم.میشه یک مقداری هم آرام‌تر نقد نوشت.
۲۷ دی ۱۳۹۶
به قطع هر اثری میتونه موافق یا مخالف داشته باشه و هر دو نظر هم قابل قبوله ، فقط من با دلایل شما مخالفم
1 به نظرم شباهت این کار با کارهای دیوید لینچ تازه اگه واقعا شباهتی باشه تو اینه که بیننده با دیدن هر دوکار میتونه اصلن هیچی نفهمه یا کلی تفسیر گوناگون داشته باشه !
2 این جعل احتمالی رو هم من حداقل نمیتونم بفهمم ، ای یک پیپ نیست از اسمش گرفته تا تمام لحظاتش میخواد تمام دیده ها و تصورات حتی قطعی بیننده رو به بازی بگیره و در این راستا از این کاتالیزور ها هم استفاده کرده جعل اینه که ایشون بخواد اینها رو بنام خودش معرفی کنه که اینطور نبوده و من بی اطلاع هم با چند سرچ ساده گوگلی منبع رو پیدا کردم و تازه زکاوت مساوات رو ... دیدن ادامه ›› تحسین کردم
این اشتباه مدیا رو هم توضیح بدید ممنون میشم
البته بی شک شما میتونید حتی از این کار بخاطر همون بازی ای که با باورهای بیننده میکنه متنفر باشید ولی این بخاطر بی آگاهی بقیه از فرم و محتوا و جعلی بودن و توهین به اصل هنر بودن و ... اینها نیست
پاینده باشید .
۲۸ دی ۱۳۹۶
نکاتی که میخواستم بنویسم رو آقای بولو نوشته بودن.
این مدل که شما به آثار و کلا هر کاری توجه میکنید، همه باید کپی و سواستفاده از عدم آگاهی افراد باشه.
مثلا تعدادی از فیلم های ۲۰۱۷ رو میشه کپی از ایده های black mirror دونست و ....
۲۸ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
شماها چتون شده آخه! چرا همه نمایش ها رو به 27 ختم میکنید! خب وقتی میزنید 30 دی آدم برنامه ریزی میکنه! ای بابا....:|||
قصد زجر دادن شما رو دارن:))
۲۷ دی ۱۳۹۶
آره منم همین الان دیدم 30ام رو ظاهرا برداشتن.
یعنی چی آخه...من جشنواره رو هم نتونستم بخرم
همیاری لطفا پاسخگو باش
۲۸ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
بالاخره تونستم این نمایش رو ببینم...
چون هر دفعه یه مشکلی برام پیش میومد و نمیشد که برم ببینم....
دکور نمایش عالی بود...اولش گیج شده بودم که چرا هر کی از هر دری میره از یه در دیگه در میاد !!!
بعد فهمیدم هر نقش دوتا بازیگر داره و هیجانش بیشتر شد برام...
ریتم کار خوب بود و این نوع دوبله و به نوعی صداگذاری ، اولش اعصابمو خورد کرد ولی بعدش انگار عادت کردم به شنیدن زیرصدای خارجی!!!
فقط متوجه نشدم، اون آقایی که آخر نمایش رفت تو آشپزخونه پلیس بود؟ یا کی؟
سپاس از همه عوامل نمایش....
دیدن این نمایش به جد پیشنهاد میشود. مثل کار قبلی ، چقدر ایده و طراحی صحنه و موضوع جذاب آخه !!
و چقدر خوب به هدف رسونده بود این کنکاش بین رابطه و علت دیدن و ندیدن ها را...
که همه باعث میشه در پایان رورانس از صندلی نتونی بلند شی و فکر کنی به حل نشده هایی مثل اینکه شخصی که دست و لباس ماریا رو میکشید و یا ماریا موهای اونو شونه میکرد (به نظر نمیاومد مادر داستان باشه)، آیا شخصیت جدیدی بود که حتی اسمش هم در نمایش گفته نشد ؟ و غیره ...
اما
کاش فرکانس صداهای زبان (من درآوردی) اصلی زیر صداهای دوبله کمتر ادا میشد تا تمرکز تشخیص دیالوگها برایمان خسته کننده نباشه، به اندازه کافی چشمها از خواندن فونت کمرنگ زیرنویسها ناخودآگاه اذیت میشد.


درابتدا وقتی دکور را دیدم این دکور خاص و عالی که شبیه آکواریوم بود که شاید خانه های ما هم اکواریوم باشد. بسیار شگفت زده و مسرور شدم. آن کاغذ دیواری ها خاص و قدیمی و سرد ما رو به گذشته میبرد و آن چراغ دیواری های قدیمی و ان عکس ها. ما رو می برد به فیلم های هالیودی قدیمی ترسناک مثل جن گیر و ...
مرا به یاد بازی مکس پین انداخت فضای دیوارها چون با فضای اتاق ها ان بازی یکسان بود. دیوارهایی که شاهد چه جنایت هایی بوده اند. جان و جیم فقط یه نقطه مشترک داشتن ان هم ندیدن مادر بود. در بقیه موارد خود را به ندیدن زده بودند. کروات زدن شخصیت ها و دوبله کار به ما القا میکرد که داریم یه فیلم هالیودی یا غربی را می بینیم. زیرنویس داشتن کار یه خلاقیت بود در حد بمب اتم. همچنین دوبله کار. فقط یه لحظه اشتباه کافی بود که این تئاتر خراب شود. که نشد البته مشخص بود چقدر تمرین کرده بودند. حسادت جان به جیم در عشق ورزی به ماریا و تیغ زدن صورت جیم یه لحظه به ذهن تداعی میکرد که جان رگ جیم را با تیغ میزند. و این لحظات بسیار نفس گیر بود. و نفس ها را درسینه حبس میکرد. بعد گلوله خوردن جیم. نمایش زمان و خاموش بودن صحنه برای چهار دقیقه تماشاگر را متوجه گذشت سریع زمانشان میکرد و عمری که دارن از دست میدهند و نوعی انها را دچار عذاب وجدان میکرد از وقت 4 دقیقه ای که کارگردان کار از انها گرفته. بنظرم کارگردان میخواست قدرت خود را به رخ تماشاگران بکشد و بگوید انقدر کار من خوب است که شما حاضرید من 4 دقیقه از عمرتان را در تاریکی بگیرم و شما در سکوت به دقیقه شمار زیر نویس خیره شوید و شاهد از دست رفتن عمرتان باشید. ما دو بازیگر هم داشتیم که در ذهن تماشاگران دیده میشدند پلیس و مادر. ندیدن نشانه نبودن نیست. اما دیدن نشانه بودن است . صحنه ای که دو شخصیت جان با هم درگیر شدند صحنه بسیار زیبایی بود از درگیری درونی جان. ما چیزهای که میخوایم رو می بیتیم و چیزهای ک رو نمیخوایم نمی بینیم. مسئله فقط خواستن است. و دوست داشتن. دوست داشتن باعث ندیدن ها و دیدن ها میشود. همانطور تنفر و بی تفاوتی .
آیا ما هستیم یا نیستیم ؟
فوق العاده عالی بود و بسیار تمرین کرده بودند . این نمایش مرا به یاد Inception نولان انداخت از لحاظ طراحی و اجرا
با ندیدن این تئاتر چیزی را از دست میدهید که در تئاترهای دیگر "نیست"
کدام تئاتر من که چیزی نمی بینم :)
۲۲ دی ۱۳۹۶
من دیشب دوباره این کار رو دیدم و حس رضایت از خویشتن عجیبی دارم
۲۳ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
#مقاله
#حضور_و_غیاب_آگاهی
قسمت اول


بازخوانی آرای #ژاک_لکان به بهانهٔ تماشای تئاتر #این_یک_پیپ_نیست سیدمحمّد مساوات

تئاتر «این یک پیپ نیست» در فضای یک خانه اتفاق می‌افتد. از همان ابتدای نمایش، مسئله‌ای خود را نمایان می‌کند. جان با مادرش گفت‌وگوهای تلفنی دارد درحالی‌که ... دیدن ادامه ›› از نظر جیم، مادر آنها سال‌های سال است که آنها را ترک کرده است و خبری از او نیست و از طرف دیگر جیم حضور ماریا را درک می‌کند درحالی‌که جان می‌گوید ماریا سال گذشته در یک سانحه هوایی درگذشته است. بنابراین تماشاگر نمایش از ابتدا وارد فضای تعلیق می‌شود. اگر جیم ماریا را می‌دید و جان او را نمی‌دید، تماشاگر به این نتیجه می‌رسید که جیم دچار توهم (Hallucination) است و چون نتوانسته با مرگ ماریا کنار بیاید، دچار مکانیسم دفاعی «انکار» (Danial) شده و با حضور خیالی او خود را تسکین می‌دهد، ولی از آنجا که همین داستان بین جان و مادر در جریان است، تماشاگر نمی‌تواند به سرعت درباره توهم و واقعیت تصمیم بگیرد؛ ابتدا تماشاگر علاقه‌مند و کنجکاو می‌شود، ولی به‌تدریج «وامی‌دهد» و به تسلیم می‌رسد، تسلیمی نه از سر رضایت بلکه از سر ناامیدی و درماندگی و این همان چیزی است که کارگردان می‌خواهد.

ژاک لاکان و «ساحت نمادین»

اگر بخواهم با عینک روان‌شناسی تئاتر «این یک پیپ نیست» را توضیح بدهم، هیچ عینکی بهتر از عینک ژاک لاکان روان‌پزشک و روان‌کاو فرانسوی نیست. ژاک لاکان راجع به سه ساحت «واقعیت»، «خیال» و «نمادین» صحبت می‌کند. هنگامی که من صدای کسی را در تلفن می‌شنوم و کورتکس شنوایی اولیه مغز من این پیام صوتی را ادراک (percept) می‌کند، من در ساحت واقعیت قرار دارم. ولی در کسری از ثانیه مغز من از صدای گوینده به تصویری از چهره او می‌رسد، یعنی بدون اینکه او را ببینم، تصویر چهره او را «متصور» می‌شوم و اینجاست که از ساحت واقعیت (Real) به ساحت «خیال» (imagination) ورود می‌کنم. اگر قرار بود ذهن ما فقط از همین دو ساحت تشکیل شود، ما هرگز راجع‌ به هیچ‌چیز به «اجماع»
(common sense)
نمی‌رسیدیم و زندگی بین فردی ما شبیه به رابطه عجیب‌وغریب جیم و جان می‌شد. اگر جهان این‌گونه ‌بود، ذهن ما همان حالی را پیدا می‌کرد که تماشاگر در نیمه دوم تئاتر «این یک پیپ نیست» پیدا می‌کند؛ کلافه، خسته و ناامید!

پس این همه «اجماع» و توافق بین‌الاذهانی از کجا نشئت می‌گیرد؟ از «زبان» که همان ساحت نمادین است. کارگردان برای اینکه نقش زبان را در ادراک واقعیت به نمایش بگذارد، از ایده خلاقی بهره برده است، ما هم‌زمان نمایش را به دو زبان می‌شنویم. کارگردان سعی دارد تماشاگر را به این آگاهی برساند که به جای تکیه بر آنچه می‌بیند و حتی به جای شنیدن آنچه به گوش او می‌رسد، بر «سیستم زبانی» یا «ساحت نمادین» متکی است.

واژه نابودی شیء است!

ژاک لاکان با گفتن این عبارت که «واژه نابودی شیء است» به ما یادآور می‌شود که «زبان» بین ما و واقعیت فیزیکی فاصله ایجاد می‌کند، چنان که «هست و نیست» بیش از اینکه تحت تأثیر یافته‌های مستقیم سیستم عصبی ما قرار داشته باشند، تحت تأثیر چارچوب‌های زبانی قرار دارند.

تماشاگر تئاتر «این یک پیپ نیست» با خواندن نوشته‌هایی که بر صحنه «پروجکت» می‌شود، با حضور [کسی که حضور ندارد] مواجه می‌شود و اتفاقاتی را حین نمایش باور می‌کند که هرگز آنها را نمی‌بیند (مثل در استخرپریدن ماریا، قتل جیم به‌دست جان و قتل پدر جان به‌دست ماریا!). خواندن نوشته ‌هایی که توسط پروژکتور بر صحنه نمایش می‌افتد به «خاصیت خود ارجاعی زبان» اشاره دارد، «زبان» خود به جای واقعیت می‌نشیند و به جای روایت واقعیت، واقعیت جدیدی را خلق می‌کند. 

دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک

#این_یک_پیپ_نیست؟ هست؟ .....
نمایشی در #نقد دنیای امروز، در #نقد سیاست، در #نقد فرهنگ، در #نقد روابط اجتماعی، در #نقد انسانیت و ...
آیا واقعا آن چیزی که می بینیم وجود دارد یا آن چیزی که نمی بینیم؟ یا آن چیزی که دوست داریم ببینیم و یا؟؟؟؟...
چه کسی می تواند به این سوالات پاسخ قطعی دهد؟
ما در هر لحظه در حال رنگ عوض کردن هستیم، من انسانی هستم که الان در راهرو هستم، متفاوت از انسانی که چند لحظه پیش در اتاق بودم.
این جهان سرشار از رنگ عوض کردن ها، بودن ها و نبودن ها، دیدن ها و ندیدن ها، فهمیدن ها و نفهمیدن ها است.
وقتی که باید چیزی را ببینیم، نمی بینیم و وقتی نباید چیزی را ببینیم میبینیم.
این نمایش به دنبال به وجود آمدن یک طوفان ذهنی درذهن تماشگر است، طوفانی که ... دیدن ادامه ›› لحظه به لحظه بر سرعت آن افزوده می شود و تا جایی پیش می رود که ویران می کند، هرآنچه در ذهن مخاطب است.
در بعضی صحنه ها، بازیگران فارسی حرف میزنند و صدای زیر متن آنها مثلا فرانسوی است و این #شک را در ذهن تماشاگر به وجود می آورد که شاید این کاراکترها از اول هم فارسی حرف می زدند و من در اشتباه بودم.
در آخر هم ما نفهمیدیم که آیا قتلی اتفاق افتاده یا خیر؟
در طراحی صحنه ما با یک شیشه بین تماشاگران و بازیگران مواجهیم، و این شیشه می‌تواند بیانگر این مفهوم باشد که ما هم نباید مطمئن باشیم که داریم #تئاتر می‌بینیم و شاید #تئاتر دیدن ما هم یک توهم است و فکر می‌کنیم که داریم #تئاتر می بینیم. چرا که #تئاتر تجربه ی زنده ی زندگی کردن روی صحنه است بدون هیچ حائلی، ولی این شیشه در تماشاگر #شک دیدن یا ندیدن #تئاتر ایجاد می کند، شکی که در پایان با عدم حضور بازیگران روی صحنه به اوج خود می رسد.
همه ی این ها در راستای طوفان ذهنی مد نظر کارگردان است، تماشاگر در پایان نمایش با ویرانه ای در ذهن خود مواجه می شود.
و ویرانه ای که او می بایست از نو بسازد. #شک می کند به هر آنچه تا به حال دیده و شاید فکر می کرده که دیده است، و باید بیندیشد به چیزهایی که ندیده ولی شاید وجود داشته اند.جمله ی معروفی وجود دارد که می گوید: تو همان آدم ده سال پیشی؟
ولی این نمایش به ما می گوید که تو همان آدم چند ثانیه پیش هم نیستی.
حالا این سوال پیش می آید که آیا واقعا باید به دنبال این باشیم که همه چیز را باید آنطور که هست بفهمیم و ببینیم؟
پاسخ قطعا این است: خیر
چون در اینصورت محکوم به مرگی، چرا که شخصیت پلیس که کم کم داشت همه چیز را می فهمید محکوم به مرگ و نیستی بود.
تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که دنبال آدم هایی بگردیم که با آنها مشترکات بیشتری در دیدن ها ندیدن ها داشته باشیم تا بتوانیم همدیگر را تحمل کنیم. در غیر اینصورت آرامش بهم میخورد.
ماریا این را فهمیده بود که چیزی را که بقیه نمی‌بینند بهتر است راجع به او با آنها صحبت نکند، چون آنها نمی‌توانند مامی را ببینند و صحبت درباره مامی با بچه ها آیا بجز تخریب روحی آنها و حلقه زدن اشک در چشمان آنها فایده ی دیگری دارد؟
«بخصوص در دنیای امروز، کمی امتحان کنیم نفهمیدن ها و ندیدن ها و ندانستن ها را شاید بیشتر به آرامش برسیم.»
چرا که در این نمایش آرامش از جایی بهم خورد که تلاش برای فهمیدن شروع شد.
خیلی جالب بود ، درود برشما
۲۰ دی ۱۳۹۶
عجب نقد عالی و محشری
۲۲ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
پرفکتو تئاترو اوروالوخا ، ماتس ماهباتسوپرولتو آل تایمو ، دایرکتوکو فانتاستو ، براوو آل ماتستروخا پراولتاسونخل
واوا موزیکو ، واوا دکورلو ، آل اینورتورلو پرفکتا
4.33 تایما سایلنتو اینترستورلو خوالکا
این بیننده ی کار لبخند رضایتمندی بر لب دارد و سعی میکند واژگانی با فحوای نوشتاری کار تایپ کند ، ایده بازیها متن و کارگردانی برای وی بسیار جذاب بوده و از تعلیق و نوآوری به وجد آمده و کودک درونش مشغول شیطنت است ، کودکی که فقط خود او آن را میبیند و بس !!
سلام
(آن شخص که نیست) دارد لبخند می زند به کودک درونتان و شما هم آنی نیستید که کودک درونش در حال شیطنت است!. :)
۲۰ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آیا این یک پیپ است؟
علی اتحاد
خبر آنلاین


نسبت واقعیت با حقیقت چیست؟ آیا امر حقیقی جُستنی است؟ آیا می‌توان روایتی فارغ از رأی راوی پیش کشید؟ آیا واقعیت در زمینِ حقیقت می‌روید؟ آیا می‌توان در کلاف هزار گره واقعیت راهی به سوی حقیقت جُست؟ این‌ها همه پرسش‌هایی‌ است که نمایش تازه‌ محمد مساوات پیش می‌کشد. بگذارید کمی عقب برویم و کمی بیشتر بدیهیات را مرور کنیم. از طبقات تقلید افلاطونی، از صندلی مثالی به آن صندلی که نجار می‌سازد تا صندلی نقاشی که هنرمند ...
نه ... نه آنقدر عقب!

بگذارید از La Trahison des images یا همان «خیانت تصاویر» یا آن طور که اغلب مردم می‌شناسند از نقاشی «این یک پیپ نیست» اثر رنه ... دیدن ادامه ›› مگریت آغاز کنیم. سورئالیست نابغه‌ بلژیکی تصویری ساده خلق کرده است با امکان خوانش بی‌ اندازه. تصویر یک پیپ با عبارتی ساده که به خط سر مشق‌های مدارس قدیم زیر آن نوشته شده؛ Ceci n'est pas une pipe. از خودش اگر می‌پرسیدید می‌گفت: «راست‌اش را گفتم. این پیپ را نمی‌شود پر کرد؛ می‌شود؟!» همین گزاره ساده، همین نقض غرض اما دری می‌گشاید که دهه‌ها گفتگو درباره‌ امر واقع و اثر هنری را در پی داشته است. گفتگوهایی که الگوهای محافظه‌کارانه‌ «جهان هنر» را بر هم می‌زند. هر چند مگریت آثار بسیار متهورانه‌تر هم داشته اما «این یک پیپ نیست» آرام آرام ارزش نمادین به دست می‌آورد. مگریت درباره‌ رابطه‌ میان نوشتار و عنوان و آثارش می‌گوید: «عناوین چنان گزیده شده‌اند تا جلودارِ نقل نقاشی‌هایم به گستره‌ آشنایی شوند که خودکاریِ اندیشه هر روزه با استناد به آن از سردرگمی می‌گریزد.» این چنین است که ارزش نمادین کار مگریت پدید می‌آید. با زدودن هر قسم آشنایی به سادگی دستگاه ادراکی ما به بازی گرفته می‌شود؛ دستگاه ادراکی‌ که وابستگی صرف به تعاملات زبانی دارد. بس است ... باز می‌گردیم.

نمایش تازه‌ محمد مساوات با عنوان عین به عین کار مگریت «این یک پیپ نیست» با این اثر نقاشانه دغدغه‌هایی مشابه دارد. مساوات مستقیما به سراغ زبان می‌رود. نه تنها در سطح فلسفی که به شکل کارکردی. در نخستین مواجهه با اثر چیزی که جلب توجه می‌کند زبانِ ساختگی کار است (ساختگی به این معنا که این زبان به جز در صحنه‌ تئاتر «این یک پیپ نیست» در هیچ اقلیمی کارآیی ندارد.) دال‌های تهی زبانی به کار رفته در کار مساوات هر مسیر ممکن به سوی مدلولی شناخته شده‌ را مسدود می‌کنند. با این حال روی گفتگوهای طراحی شده با زبان ناموجود، صدای گوینده‌هایی شنیده می‌شود که گفتگوها را دوبله/اجرا می‌کنند. چرا باید میان دوبله و اجرا خط تمایز گذاشت؟ شیوه‌ اجرایی مخاطب را به یاد دوبله‌های قدیمی روس یا برنامه‌های کم خرج دوبله شده‌ به فارسی می‌اندازد. همان شیوه‌ دوبلاژ که در آن صدای اصلی فیلم یا برنامه تلویزیونی به صورت زیر صدا شنیده می‌شود و دوبلورها با کمترین توانایی بازیگری و با بدترین شیوه‌ ممکن تنها متن ترجمه شده را می‌خوانند. با وجود کاربست عین به عین شیوه‌ یاد شده اما باید به خاطر آورد که زبان گفتگوهای «این یک پیپ نیست» حاوی بی‌شمار دالِ بی مدلول است. حال چگونه می‌توان زبانی ناموجود دال‌هایی بی سر انجام را ترجمه کرد؟ اینطور است که جایگاه صداهای زمینه‌ نمایش بدل به دوبله/اجرا می‌شود. مخاطب بی صدای همراهی کننده چیزی دست‌گیرش نخواهد شد. از این‌ها که بگذریم ابزار دیگری هم در کار است. نوشتار میان صحنه. به شکلی متناوب و در جای جای اثر جملاتی در میانه‌ صحنه تابانده می‌شود. این جمله‌ها گاه متن گفتگو، گاه شرح صحنه و گاه اعلان گذشت زمان‌ است. تا این جای کار می‌توان «این یک پیپ نیست» را مطالعه‌ای زبانی (در معنای فلسفی‌اش) دانست. با این همه کار پا از این فراتر می‌گذارد. با ورود شخصیت زن - که به باور یکی از شخصیت‌ها وجود خارجی نداشته! صدای او به وضوح شنیده می‌شود و به جای همراهی شدن با دوبله/اجرا، دیالوگ‌های فارسی او روی دیوار تابانده می‌شود. این هم تجربه‌ آشنای دیگریست؛ تجربه‌ خواندن زیرنویس. عناصر سبک شناختی دیگری هم در کارند که هر لحظه به کار ضمیمه می‌شوند و معادلات زبانی را پیچیده‌تر می‌کنند. برای مثال پس از آن که دو شخصیت اصلی مرد در حال گفتگو درباره‌ بودن یا نبودن شخصیت زن هستند. وقتی یکی به دیگری نشان می‌دهد که زن را از پشت پنجره می‌بیند که درون استخر پریده و پس از آن ناپدید شده و بعد دیگری پرده را کنار می‌زند و می‌گوید که «از پشت این پنجره .... ؟» یعنی که از این جا چیزی دیده نمی‌شود، درست در این لحظه به سنت سینما و نمایش‌های ژانر وحشت لایت موتیف موسیقایی هراسناکی پخش می‌شود. حالا مخاطب مطمئن است که پا به ژانر وحشت گذاشته است. با این حال حتی همین دال‌ هم بدل به دالی تهی می‌شود.

چرا که در صحنه‌ بعد یکی از شخصیت‌های مرد زنی را که حالا دیده نمی‌شود نجات می‌دهد و در آغوش می‌گیرد و به اتاق خواب می‌برد (خنده‌ حضار). درست همین رفتار با عناصر شناخته شده‌ درام‌های سایکودلیک می‌شود. بدین معنا که چیزی در اختیار مخاطب قرار می‌گیرد و سپس از کاربرد معمول‌اش خارج می‌شود.


مثال‌هایی از این دست در کار بسیارند؛ به کجا می‌خواهی برسی؟!

«این یک پیپ نیست» هیچ صخره‌ نجاتی باقی نمی‌گذارد. هر لحظه که مخاطب روی واقعیتی ملموس پا سفت می‌کند؛ باید توقع آن را داشته باشد که به زودی زیر پایش خالی خواهد شد. این نا به جایی پیش از هر چیز در طراحی صحنه به چشم می‌آید. بی راه نیست اگر ادعا کنیم که طراحی صحنه‌ «این یک پیپ نیست» شخصیت محوری و شماره‌ یک اثر است. نشیمن، آشپزخانه، توالت/حمام، اتاق خواب و راهرو، مجموعه‌ پنج فضای این اثرند که با حائل‌هایی شفاف جهان ما را از جهان اثر جدا می‌شوند. شکل چیدمان این پنج فضا هم درست از نا به جایی عمومی دستگاه زبانی کار بهره می‌برد. به شکلی که با ورود و خروج‌های عادی، از اتاقی به اتاق دیگر پرش مکانی رخ می‌دهد. البته برای حل منطقی این مشکل محمد مساوات از چهار بازیگر مرد در نقش دو شخصیت اصلی استفاده کرده تا اجرای این پرش‌های مکانی شدنی شود. به وضوح پس از این تصمیم - تکثیر شخصیت در دو بازیگر- است که ایده‌ تغییر لباس و مسئله‌ تغییرات ناگهانی لباس شخصیت، پا به درام می گذارد.

به قصه بازگردیم

در ادامه‌ نابه جایی‌ها پای پلیسی به نمایش باز می‌شود که این بار شخصیت‌های اصلی او را می‌بینند و مخاطبان نه. او گره اصلی را ایجاد می‌کند. گرهی که اساسا گشودنی نیست . چرا که او به دنبال قاتلِ قتلی می شود که مقتول‌اش را حتی خودش نمی‌بیند. در ادامه مادرِ دو مرد اصلی درام هم به قصه اضافه می‌شود. مادری که این بار پلیس و زن او را می‌بینند و مخاطبان و دو مرد نه. «این یک پیپ نیست» چیستی زبان و کارکردهایش را به تصویر می‌کشد. به مخاطبان‌اش یادآوری می‌کند که به شکلی تمام و کمال و نه تنها در سطح نمادین که در گستره‌ عمومی - همه‌ ما - برساخته‌ زبان‌ایم. به یاد داشته باشید که این جا وقتی از «زبان» گفتگو می‌کنیم مقصود تمام اشکال زبانی‌ است و نه تنها زبان به مثابه ابزار گفت و شنود.

سر انجام

شما چیزی نخوانده‌اید که قابل جمع بندی باشد.

باز هم سرانجام

آن چه در بخش «سرانجام»‌ خواندید درست همان روشی‌ است که پایه‌های «این یک پیپ نیست» بر آن استوار شده است. مساوات این بازی را تا حد نهایه ادامه می‌دهد. برای مثال وقتی در میان نویس صحنه با عباراتی که زمان را پیش می‌برد مواجه می‌شویم - دو دقیقه‌ بعد یا ده دقیقه‌ بعد - به ناگهان به عبارت «چهار دقیقه و سی و سه ثانیه» بر می‌خوریم که پس از نوشته شدنش زمان سنج معکوس کارش را آغاز می‌کند. حالا مخاطبان باید درست همین اندازه زمان را در سکوت و تاریکی و خیره به زمان سنج منتظر بمانند. باید دانست که این تنها یک تقطیع زمانیست که دراماتیک نشده و با زمان حقیقی پیش می‌رود و یا اثر مشهور «جان کیج‌» است که به صورت نسخه‌ شنیداری و بدون پیانو اجرا می‌شود؟ «این یک پیپ نیست» بر پایه‌ همین بازی دال‌های شناور و تهی طراحی شده است. و جز لرزاندن پایه‌های واقعیت، تاکید بر اهمیت نقطه‌ نگاه بیننده، کمرنگ کردن نقش فاعلی/مفعولی مخاطب و تلاش برای ساختن شمایی کریستالی به جای شمایی سه بعدی (آن چنان که عادت به دیدارش داریم) چیزی در سر ندارد. این همه کم است؟

http://www.khabaronline.ir/detail/732128/culture/theater
سلام
سپاس برای این نوشته ی دلنشین و کامل و در عین حال انگیزاننده برای تماشای این اثر پرجذبه!
۲۰ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
این نمایش رو حتما ببینید. من اجرای چند ماه پیش رو دیدم و می تونم بگم به جرات از معدود آثاریه که این روزا ارزش دیدن رو داره و با مفهومی فلسفی کار می کنه که به نوبه خودش خیلی مهمه
خیلی نمایش خوبی.... این بار برای بار سوم میخوام بیام و ببینم