تیوال نمایش ترانه های قدیمی
S2 : 12:29:32
امکان خرید پایان یافته
  ۱۲ تا ۳۱ شهریور ۱۳۹۲
  ۲۰:۰۰
  ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه
 بها: ۲۵,۰۰۰ تومان

: محمد رحمانیان
: علی عمرانی، مهتاب نصیرپور، حبیب رضایی، افشین هاشمی، علی سرابی، اشکان خطیبی، بهاره مشیری، معصومه رحمانی،‌ سحر دولتشاهی

: فردین خلعتبری
: علی زند وکیل

خلاصه نمایش: "ترانه‌های قدیمی" از تعدادی قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران و مردم این شهر تشکیل شده که به نوعی تیاتر موزیکال با بهره‌‌گیری از ترانه‌های قدیمی ایرانی محسوب می‌شود و پاساژ‌های نمایشی وصل کننده قطعات اثر به یکدیگر هستند.

 اقدسیه، بعد از چهارراه آجودانیه، کوچه نیلوفر، پلاک 3

گزارش تصویری تیوال از نمایش ترانه های قدیمی / عکاس: علیرضا قدیری

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» گزارشی از زمزمه‌ی «ترانه‌های قدیمی» رحمانیان بر صحنه‌ی تئاتر

آواهای وابسته

مکان

اقدسیه (موحد دانش)، بعد از چهارراه آجودانیه، دومین کوچه سمت چپ، کوچه نیلوفر، پلاک ۳، سالن همایش دیپلماتیک اکو


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
در روز 21 خرداد فیلم-تئاتر ترانه های قدیمی در سینما قلهک تهران اکران خیریه خواهد شد!
حتما میرم حمید جان اگه بیای خوش حال میشم ببینمت
۱۱ خرداد ۱۳۹۳
ممنون آقای عظیمی ساعتشم اگه لطف کنید بگید ممنون میشم
۱۲ خرداد ۱۳۹۳
اطلاعات کامل و مینطور خرید اینترنتی بلیت در سایت cinematicket.org هستش
ساعت اکران 18:30
۱۲ خرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من آدرس فروشگاه بتهون رو می خوام . سایتش رو نتونستم پیدا کنم.
niloofar.Lotus و امین میرزاباقری این را خواندند
۱۳ اسفند ۱۳۹۲
تا چند روز دیگه توی شهرکتاب ها و خانه هنرمندان هم موجود خواهد بود.
البته بتهوون لطف و صفای دیگری دارد:-)
۱۳ اسفند ۱۳۹۲
من همین امروز دی وی دی کار رو خریدم. متاسفانه خیلی وقته در انتظار راه اندازی سایت بتهوون هستیم ولی هنوز در دست احداثه. آدرس هم همون آدرسیه که خانم جمالی فرمودند.
۱۴ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سی دی نمایش اومده ها
دیروز در مرکز موسیقی بتهوون مشاهده گردید
کیفیتش عالی نیست، رضایت بخشه
به هیچ عنوان جایگزین خود نمایش نیست
ولی صرفا جهت یادآوری خاطرات این نمایش خاطره انگیز، خوب بلکه عالیه
گروه همیاری عزیز؛ به نظرم به فکر فروش سی دی این نمایش باش، مثل نمایش "چاله" که خوبم بازخورد داشت.
نمی دونم علیرضاجان، چند وقتی میشه اون سمت نرفتم، دیشب رفتم بتهوون چون خیلی بهم نزدیکه اونجا دیدم
۱۲ اسفند ۱۳۹۲
آقای اروین با شما بد جور موافقم. هم یرما هم سنگ ها در جیب هایش و هم مرد بالشتی.
۲۳ اسفند ۱۳۹۲
دقیقا آقای نصیری!!!
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب اول این نمایش هر دو اجرا را دیدم و با احترام به همه ی دوستان، به نظرم اصلا کار خاصی نبود و در مقایسه با سایر کارهای جناب رحمانیان واقعا ضعیف بود. فقط سه نکته ی خوب داشت:

۱. بازی استادانه مهتاب نصیرپور
۲.پیانوی مجلسی سامان احتشامی
۳.بازی تحسین برانگیز افشین هاشمی

علی عمرانی هم که اصلا نبود انگار!
محمود زهره وند این را خواند
رضا مدّاح و ف شاملو این را دوست دارند
نظر شما متین!!ولی ما هم بسی لذت بردیم...
۲۵ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اعتراف می کنم هر چند روز یک بار اینجا میام و با خوندن نوشته ها ، نقدها ، بیان احساسات ها و دیالوگ های ماندگار نوشته شده توسط دوستان تلاشی برای رفع دلتنگیم می کنم ...
این است اثر ماندگار و بلند مدت یک تئاتر خوب در روان های بشری.
۱۳ مهر ۱۳۹۲
ممنون مهسا جان از توجه و محبتتون ، همونطور که آقای عمرانی گفتن، این تاثیر یک تئاتر خوب بر روح و روان ماست
۱۴ مهر ۱۳۹۲
پگاه جان، منم دقیقا همین کارو میکنم هر چند روز یک بار اینجا میام ...
۱۵ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان عزیز کسی می تونه نام همه آهنگ های اجرا شده این نمایش و نام خواننده های اصلی رو بگه ؟ ممنون میشم راهنمایی کنید :)
دوست عزیز بارها قبلا گفته شده همین صفحه رو بگردی پیدا میکنی
۰۸ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Asheghe tak take dialoughaa va baazihashunam....yeki az behtarin theatrhaye zendegim bud
Daste taktakeshun dard nakone
mehrnoosh amiri، جواد دوزنده و manimoon این را خواندند
پویا تیموری، مریم آقاجانی و وحید عمرانی این را دوست دارند
ستاره خانم فارسی بنویسید، راحتتر خونده میشه.
ممنون از شما
۰۵ مهر ۱۳۹۲
ممنون ستاره خانم
۰۶ مهر ۱۳۹۲
فارسی :)
۰۶ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آب می‌زنیم تو رگ و ادای مستارو درمیاریم واسه جماعتی که هرشب میان دور میدون واسه تماشا...
[یکی از کم‌نظیرترین و تأثیرگذارترین مونولوگ‌های این نمایش بود به نظرم که از ته دل "حبیب رضایی" بیرون میومد و نه از زبون "بدیع‌الزمان"]

حالا استاد، جناب آقای رحمانیان
شما بگو...
چطوری این شبارو سر کنیم بی‌مستی...؟
به به آقا کرج آبادی
آقا فعال باش ما دوستت داریم. :)
۱۵ تیر ۱۳۹۳
شما فعال باش، من قول میدم مشتریای پر و پا قرصی برای کافه‌تون جمع کنم
:)
۱۷ تیر ۱۳۹۳
کافه تعطیل...
۲۱ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آقای من، خانم من،
همشون اولش می‌گن یک غمی تو این هوا هست که آدم دلش می‌خواد آواز بخونه
- زندگی خوب است که گیری دلبری نکو
بعدش می‌گن یک غمی تو این هوا هست که آدم دلش می‌خواد عاشق بشه
- خنده‌اش عشق است و روح است و جان است
ولی هیچ‌کدوم راستش رو نمیگن، راستش اینه که یک غمی تو این هوا هست که آدم دلش می‌خواد بمیره
چقدر حالم خوب نیست امشب، چقدر حال هیچ‌کدوم از ما خوب نیست امشب ...

[وارتان(علی سرابی) - نمایش ترانه های قدیمی/ محمد رحمانیان]

یکشنبه 31 شهریور، آخرین روز تابستان مصادف بود با آخرین شب اجرای نمایش ترانه های قدیمی محمد رحمانیان، نمایشی به غایت دوست داشتنی. در ابتدا و پیش از شروع نمایش، کاستی های سالن، بی نظمی حاصل از فقدان شماره صندلی برای بلیت ها و ازدحام جمعیت تماشاگرانی که حدود 5، 6 ردیف هم تا اواسط صحنه اجرا (سن) روی زمین نشسته بودند و ... دیدن ادامه » تاخیر 15 دقیقه ای برای شروع اجرا همه را آزرده کرده بود. اما در پایان کسی حتی ذره ای از این مسائل را به یاد نداشت. چند روز پیش روایتی را از یکی از تماشگران این نمایش (آقای حاج حسام) در تیوال خوانده بودم، که در ابتدا به نظرم ناملموس و غریب می آمد:
" یه آقایی تقریبا 50 ساله امشب قبل از اجرا با یکی دعواش شد خلاصه شروع کرد به جار کشیدن و اینکه به طرف گفت بعدش بیرون وایسا تا بهت حالی کنم اینقدر قاطی بود که تا مسئول سالن در ملا عام تهدید به اخراجش نکرد ساکت نشد. بعد اجرا شروع شد من هر چند دقیقه یک بار این آقا را مد نظر داشتم. تو اجرا اول هنوز عصبی به نظر میرسید همون قدر عصبی که علی عمرانی از نیومدن رفیقش سر قرار به نظر می رسید و اواخرش بازم مثل علی عمرانی فراموشی گرفته بود و یادش نمی اومد همین آقایی که بغلش نشسته تا چند دقیقه پیش قصد کشتنش رو داشت. بعد که خواننده شروع به آواز خوندن کرد دیدیم داره خودشو تکون تکون میده ولی نه طوری که بغلیش متوجه بشه خیلی ریز. تو اجرا دوم که خانوم نصیر پور اومد دیدم همونجایی که ایشون از خاطرات بر باد رفته اش یاد می کرد آروم یه دستمال از جیبش در آورد و گوشه چشمشو پاک کرد! تا نمایش علی سرابی که دیگه بگیر برو تا آخرش! آخرش یعنی زمانیکه خانوم دولتشاهی از آزادی بعد از طلاقش میگفت طوری که انگار گارد گرفته باشه زنشو زیر چشمی می پایید تا واکنش اونو بسنجه! وقتی افشین هاشمی شراره رو میخوند هرچند معلوم بود نمیتونه یه اندازه ترانه های قدیمی همراهی کنه اما همونطوری که این بار بدون خویشتن داری از خنده رو نفری که تا چند دقیقه بعد باهاش قرار دعوا گذاشته بود ولو شده بود بلند داد می زد شراره! و حتی به حبیب یادآوری می کرد که آبه! یادم نره که بگم آخرش کسی که اول از همه داد زد رحمانیان، که باعث شد اشکان خطیبی دستشو بگیره بیاردش وسط همین ایشون بود. قبل از خروج از سالن نفر بغل دستیشو بوس کرد و البته من دیگه نفهمیدم بهم چی گفتن اما فهمیدم یه نمایش خوب از یک هنرمند خوب مثل رحمانیان با یک انسان (که شما باید بگید بد یا خوب) چی کار میکنه!"،
اما پس از تماشای این نمایش، آن فضا و آن اتفاق کاملا برایم ملموس گردید. این کار آنقدر گیرا بود که مخاطب، با لحظه لحظه آن زندگی می کرد. گذشته از بازی های فوق العاده ی بازیگران علی الخصوص حبیب رضایی و اشکان خطیبی و شاهکار علی سرابی در اجرای نقش وارتان، به نظرم ستاره این نمایش، علی زند وکیل، خواننده جوانی بود که چنان با عشق و احساس آواز می خواند که روح آدمی را جلا می بخشید.
کاش در پایان می توانستیم به وارتان بگوییم که چقدر امشب حالمان خوب شده است...
موافقم... نوازنده و خواننده هنرمند، از جذابیتهای خاص اون شب بودند، واقعا همه چیز اون تاتر، از عمق دل بود که اینقدر به دل همه نشست.
۰۲ مهر ۱۳۹۲
واااااااااااقعا متاسفم که این نمایش رو از دست دادم.
آرزو دارم واقعا یک بار بازی آقای عمرانی،آقای هاشمی و خانم نصیرپور رو زنده بببینم.اما متاسفانه قسمت نشد.
و در کنار همه ی اینا صدای بسیار بسیار زیبا و لطیف آقای زندوکیلی که هر لحظش شنیدنش واسه آدم تازگی ... دیدن ادامه » داره.تو آموزشگاهی ک ایشون تدریس میکنن من هنرجو هستم و در طول روزهای نمایش واقعا زحمتشون و اهمیتی که - با وجود حجم بسیار زیاد کلاساشون بخاطر تدریس 3 ساز و همینطور آواز - به این اجرا میدادن رو میدیدم.واقعا انسان بزرگواری هستن.
۰۴ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
در مورد نمایش ترانه های قدیمی هیچ حرفی نیست جز اینکه عالی بود و از آقای رحمانیان جز این هم انتظار نمی رفت مثل همیشه عالی.
مرسی آقای رحمانیان
مرسی از تمام کسانی که زحمت کشیدند.
حس و حال خیلی خوبی که توی فضا موج می زد.خیلی وقت بود یادم رفته بود که خودم هم هستم.
با اینکه 3 روز گذشته ولی هربار که یادم میوفته بی اختیار اشک تو چشمام حلقه میزنه.چقدر یک کار می تونه تاثیر گذار باشه.چقدر دلم می خواد دوباره که نه چند باره این کارو ببینم واقعا ارزش داره و لذت
خیلی خیلی خوشحالم از این که تونستم این کارو ببینم.
به امید اجراهای دوباره از آقای رحمانیان.
انگار یه تیکه از وجود هممون اونجا جا مونده...توی اون سالن...لابلای بازیگرا...تماشاگرا...
۰۲ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به بهانه ترانه های قدیمی با صدای بی نضیر جناب زند وکیل

بوی غم تمام سالن رو پر کرده بود و همش سعی می کردم که اشک رو نگه دارم ...با یه بغض قدیمی که هر صحنه که اجرا می شد گلو رو بیشتر فشار می داد....با صدای نوستالژی ترانه هایی که اونقدر باهاشون خاطره دارم که می تونم کتاب بنویسم....بازی بسیار زیبا و هماهنگی بین همه بازیگرها ....بوی عطر نفس همه بازیگرها پیچیده بود تو سالن و اونقدر نزدیک بودن که میشد حسشون کرد ...
برای تعریف از این نمایش واژه ای پیدا نمی کنم
باید حسش کرد و فقط دید ...نه یک بار که بارها دید
واقعا در اون 2 ساعت زمان متوقف شد و من رفتم به سالهای دور ...جوری که بوی هوای اون روزها هم به مشامم میرسید.....
کاش می تونستم یه بار دیگه ببینم ....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی خوب است که گیری دلبری نکو
تا فروشی هر دو جهان بر یک تار مو

خنده‌اش عشق است و روح است و جان است
رویش آمیز هر دو جهان است

چون نگاهش یکسو روی ماهش بر او
تاب سنبل بوی گل دارد این گیسو

یک نگاه یار من می‌برد صبر و قرار من
کند شکار دل و جان من مثال شیر نر

دیدم چشم مست یار روی مهوش نگار
با خود برده دل و دینم نموده چنینم …
با صدای استاد "علیرضا قربانی" هم بسیار شنیدنی و دلنشینه به نظرم، بویژه تغییر لحن خیلی خیلی نرم و روح نوازش وقتی به اینجاش میرسه که:
یک نگاه یار من...
۰۲ مهر ۱۳۹۲
موافقم باهاتون...امروز از صبح دائما این شعرو با خودم زمزمه میکردم.
۰۲ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی بود... عالی.
خیلی جلوی خودم رو می گرفتم که همراه آقای زند وکیل ترانه ها رو زمزمه نکنم...
و این آقا... چه صدایی، چه صدایی!

از ته دلم حال خوشی دارم، گرچه "چقدر حال هممون خوب نیست"
|نمایشی کوتاه در یک پرده|

شخصیت‌ها: پسر (جوان، 25-30 ساله، با ظاهری معمولی)-مرد (جا افتاده، با سر و وضعی ساده و چهره‌ای خسته ولی مهربان)

صحنه: پارکینگ یک مجتمع مسکونی که تمیز و مرتب شده. دیوارها سفید سفید. در سه طرف سالن ردیف‌های خالی صندلی تماشاگران قرار گرفته‌اند. در مرکز سالن به جز طرح مبهم اندام یک پیانو در گوشه سمت راست صحنه و یک چارپایه کهنه در سمت چپ که با نور موضعی کم مشخص شده‌اند، چیز دیگری دیده نمی‌شود.

[صدای پا. مردی ازسمت راست صحنه و از پشت پیانو وارد می‌شود]

[نور می‌آید]

[در گوشه سمت چپ صحنه، زیر یکی از ستون‌ها، پسری با کیفی زیر سرش دراز کشیده (یا شاید به خواب رفته). مرد با تعجب پسر را می‌بیند و به سمتش می‌رود]

مرد: پسر جان!
پسر: ...
مرد: آهای با توام پسر جان!
پسر: ... دیدن ادامه » ...
مرد: (بر روی پسر خم شده و آرام تکانش می‌دهد) پاشو عزیزم، پاشو

[پسر آرام چشم‌هایش را باز می‌کند. گیج و منگ نگاهی به مرد و بعد به اطرافش می‌اندازد]

پسر: (هنوز کمی گیج) چیه؟ چی شده؟
مرد: اینجا چیکار می‌کنی عزیزم؟

[پسر نیم‌خیز شده و با اشاره دست مرد می‌نشیند. هشیارتر. مرد همچنان ایستاده می‌ماند]

پسر: (ناامیدانه و مغموم) تموم شد؟
مرد: چی؟!
پسر: نمایش دیگه
مرد: کدوم نمایش؟
پسر: نمایش آقای رحمانیان، ترانه‌های قدیمی
مرد: آهان! اون که خیلی وقته تموم شده پسرم، دیشب آخرین اجراش بود
پسر: (بهت زده) آخرین اجرا؟ مگه می‌شه؟ چطور آخه؟!
مرد: چطور نداره عزیزم، تئاتره دیگه، یه زمانی شروع میشه و یه وقتی هم تموم میشه. اینجا چیکار می‌کنی؟
پسر: خوابم برده بود
مرد: اینو که خودمم دیدم، چرا اینجا گرفتی خوابیدی پسرم؟
پسر: اینجا خوابیدم که امشب اولین نفری باشم که توی صف وامیسته. آخه 3 بار اومدم و هر بار جام افتضاح بوده، یا پشت ستون بودم یا زیر نورافکن یا پشت بلندقدترین آدم روی زمین
مرد: عجب!
پسر: (سرخورده و ناراحت) ولی آخه این که تازه شروع شده بود، یه ماهم از شروعش نگذشته هنوز
مرد: اجازه تمدید ندادن بهش. به هر حال اینجوریه دیگه. تا همینجا هم که اجرا رفت کلی حرف و حدیث داشت
پسر: آقا شما نمایشو دیدین خودتون؟
مرد: آره، چطور مگه؟
پسر: (مکث طولانی-به روبرو خیره می‌شود) هیچی، آخه من نتونستم خوب نمایشو ببینم آقا... (کمی بغض می‌کند)، نتونستم. توی دلم موند که واسه یه بارم که شده یه جای خوب بشینم و با خیال راحت، بدون نور مزاحم نورافکن، بدون حجم مزخرف ستون و بدون گردن کشیدن از روی سر این و اون نمایشو تماشا کنم. توی دلم موند که یه دل سیر به علی آقا زل بزنم و نگاه کنم که چطور وقتی با همه بدنش داشت رو ویلچر می‌لرزید مدام تکرار می‌کرد: «من رتروگرد و آنتوگرد دارم مومن، تو چرا یادت رفته...یادت رفته...یادت رفته...»؛ که ببینم وقتی سلطان می‌گفت «ولی گور پدر دل ما، دل تو خوش...» دقیقا کجای صحنه رو نگاه می‌کرد؛ که وقتی وارطان نشسته بود و میگفت «چقدر امشب حال هممون خوب نیست...» بعدش به من اشاره می‌کرد یا نه؛ آقا توی دلم موند که بدونم وقتی شقایق توی ترمینال از غم تنهاییاش گوله گوله اشک می‌ریخت به کدوم طرف نیمکت خم شده بود؛ که وقتی ناصر خالی‌بند یا بغض می‌گفت: «ولی تنهایی که حال نمیده...تنهایی هیچی حال نمیده...» اشک اول از کدوم گوشه چشمش جاری می‌شد؛ یا وقتی آقا بدیع دلش واسه زنش، دوقلوها، واسه گلی تنگ شده بود بازم از مستیِ آبِ تهِ بطریش تلو تلو می‌خورد یا نه؛ آقا من دلم می‌خواست می‌تونستم دلتنگی رو ته چشمای فخری ببینم وقتی با حسرت می‌گفت «با هر خطت یه خط افتاد رو چهره ام و با هر حرفت یه بغض نشست تو گلوم...»؛ دلم می‌خواست می‌دیدم که وقتی گلی با همه‌ی حسرت و غمای دنیا تو صداش می‌گفت «آخ مصیب نمیدونی چقدر دلم معجزه می‌خواد...»، مصیب هم دلش معجزه می‌خواست؟ سازشو بازم کوک می‌کرد؟ بازم از ته دلش قهقهه می‌زد؟...ولی، ولی نتونستم...توی دلم موند آقا، توی دلم موند...

[بغض بی‌صدا می‌شکند. پسر نرم نرمک اشک می‌ریزد]

[بغض در نگاه مرد]

[دست مرد در فاصله چند سانتیمتری شانه‌های پسر در هوا مردد است. پسر متوجه نمی‌شود. دست می‌افتد؛ بدون تماس با شانه]

پسر: (با صدایی لرزان) حالا از اون همه اومدنا و دیدنا فقط یه دل پرِ درد واسم مونده و یه حسرت عمیق، که چرا تا حالا نتونستم محمد رحمانیانو از نزدیک ببینم و بهش بگم که چقدر خوبه که هست، که چرا هر بار از بغض گلی و اشک ناصر، سهم من فقط گوشه ستون بود و پس گردن این و اون...

[مرد همچنان مردد است. سکوت.]

[پسر آهسته از جا بلند شده، کیفش را روی دوشش می‌اندازد و سنگین و پاکشان از مرد دور می‌شود]

مرد: (با صدایی خفه) کجا میری؟

[پسر ادامه می‌دهد. انگار صدا را نشنیده است]

پسر: (که حالا به نیمه راه رسیده، آرام به سمت مرد می‌چرخد) راستی...
مرد: (با صدایی که به سختی شنیده می‌شود) جانم؟
پسر: (کمی مکث می‌کند) هیچی...
مرد:..
پسر: میگم میشه اگه آقای رحمانیان رو دیدین از طرف من یه چیزی بهش بگین؟
مرد: حتما
پسر: بهش بگین...بهش بگین (با خودش کلنجار می‌رود)، بگین مرسی که اومدین آقای رحمانیان (مکث کوتاه) همین
مرد: (باز هم آهسته) همین؟
پسر: (قاطع) آره.
مرد:...

[پسر آرام آرام دور می‌شود و سر راه دستی بر شستی‌های پیانو می‌کشد. نت‌هایی درهم و برهم، بدون ریتم ولی خوش‌آهنگ شنیده می‌شود]

[مرد-هنوز ایستاده-دور شدن پسر را نگاه می‌کند. پسر از سمت راست صحنه خارج می‌شود]

[مرد چند دقیقه همانجا می‌ایستد و به مسیر رفته‌ی پسر خیره می‌ماند. بعد چارپایه را آرام جلو می‌کشد، می‌نشیند، و با طمأنینه از جیبش قلم و دفترچه‌ای بیرون می‌آورد. همزمان با بیرون آوردن دفترچه، کاغذی چاپی که اینجا و آنجا رویش را با ماژیک هایلایت کرده‌اند از جیبش بیرون می‌افتد. مرد آرام خم شده، نگاهی خسته و دل‌زده به کاغذ و بعد به ساعتش می‌اندازد، دستی به ریش‌های سفید انبوهش می‌کشد، کاغذ را دوباره در جیب پیراهن سیاهش می‌گذارد. قبل از اینکه شروع به نوشتن کند سری بالا می‌آورد و سرتاسر تالار را با نگاهی سراسر حسرت و خاطره می‌پیماید. 21 شب. قطره اشکی، یا لمحه‌ای لبخند. شاید. حالا آرام آرام-در حالی که آهسته آنچه می‌نویسد را می‌خواند- در صفحات انتهایی دفترچه شروع به نوشتن جملات زیر می‌کند.:]

«ترانه‌های قدیمی-پرده نهم: تالار شمس...شخصیت‌ها: پسر (جوان، 25-30 ساله،...)»...

[نور می‌رود]




عالی بود
۰۱ مهر ۱۳۹۲
فخری گفت : و با هر حرفت یه بغض نشست تو گلوم

من اما با هر کلمه ات ،بغض گلو نشسته ام رها شد

بنویس و از غم واژه ام کم کن ...
۰۲ تیر ۱۳۹۳
مهربانی می‌کنی مونا جان:)
۰۲ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
توان خندیدن به وسعت دل
توان گریستن از سویدای جان (1)

این است هنر "ترانه‌های قدیمی"

بسیار لذت بردیم
پایدار باشند آقای محمد رحمانیان و گروه دوست داشتنی ایشان


پ.ن.(1): با ارادت به احمد شاملو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
میخواستم بدونم اجرا تمدید شد؟
شادی امامی، رضا ندایی و عاطفه این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از بهترین کارایی بود که توی این چند سال دیدم،به امید کارای بعدی این گروه.
کاش اجرای این نمایش تمدید بشه، یعنی نمیشه؟؟؟؟؟؟
کسی هست جواب این سوال رو به من بده؟
جواد دوزنده و آذر کیخایی این را خواندند
نیما رأفت و afm این را دوست دارند
درود بر شما
احتمال این اتفاق در این زمان بسیار اندک است.
۳۱ شهریور ۱۳۹۲
چه حیف...
سپاس از پاسخ شما
۳۱ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و یک سورپرایز ویژه برای دوستداران ترانه های "ترانه های قدیمی"

"ســـــاری گـــــلـــــیـــــن"

بی کلام: با نوازندگی مست کننده استاد "حسین علیزاده"
ترکی: ایلقار مورادوف
ارمنی: جیوان گاسپارین
فارسی: افسانه رسایی

از آلبوم به تماشای آبهای سپید


یعنی هرکسی گوش نده نصف عمرش بر فناست، آقای علیزاده جوری "شورانگیز" میزنه که مرده رو از قبر بیرون میکشه بخدا...

http://s4.picofile.com/file/7767584943/sari_galin_2fandownload_ir.zip.html
ای داد و امااااااااان ، دوست گرامی سپاااااس
۳۱ شهریور ۱۳۹۲
:)) واقعاً خیلی جالب شد که این پیشوند "میرزا" نام مستعار شماس!! :))) منم همینجوری یهویی اومد تو ذهنم چون دیدم خیلی با اسم و فامیلیتون تطابق و همنشینی داره و ترکیب خوبی تو لفظ گفتاری داره.
من خیلی مشتاق شدم دلنوشته هاتون رو تو تیوال بخونم جناب میرزا غلامرضا ... دیدن ادامه » خان شایسته فر عزیز ;) منتظریما..
۰۱ مهر ۱۳۹۲
:)))))
کم کم باید شما یه میرزابنویس استخدام کنی وقتی می‌خوای منو مخاطب حرفات قرار بدی اول اسم منو بنویسه بعدا شما بیای پیغامتو بگی.
;)
دیگه "جناب میرزا غلامرضا خان شایسته فر" نه دیگه، همون "میرزا"ی خالی کافیه

چشم، دیگه پائیز شروع شد و فصل اینجور نوشته‌ها ... دیدن ادامه » شروع شد...
;)
۰۱ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
توضیح درباره حذف یک نوشته ام از اینجا
------------------------------------------------
دیشب متنی در همین جا (در بخش گفت و گوی همین تئاتر) نوشتم که دقایقی پیش حذفش کردم.
از حدودا 8 سال پیش (که ارکات آمد و تجربه اولین عضویت در شبکه های اجتماعی برایم کلید خورد) تا به حال حاضر، اگر اشتباه نکنم این چهارمین نوشته بود که پاکش کردم. هنوز هم دلچرکینم از این حذف چرا که از اساس مخالف حذف حرف هایی هستم که بزنم و بعد ردش را پاک کنم.
دیشب هم متنی نوشتم برای گفت و گو درباره همین تئاتر و انتشارش دادم؛ متنی کوتاه و ساده (از شما چه پنهان ابتدا نقد بلندبالایی با شرح دلایلم برای تک تک اجزا نوشتم، مثل همانی که برای ننه دلاور نوشته بودم، و حتی جزئی تر که دیدم انتشارش احتمالا با حاشیه همراه خواهد شد و متن خواهد سوخت و لذا به همان نوشته کوتاه و ساده قناعت کردم). صبح نگاهکی کردم و بعد هم عصر بود ... دیدن ادامه » که به خانه آمدم و دیدم شماری کامنت پای آن است و احساس کردم بیشتر این نوشته بدل به حاشیه ای فارغ از متن گفت و گو شده است که حتی باعث ورود گروه همیاری هم شده بود که همینجا از آن دوستان هم تشکر می کنم.
این همه توضیح دادم که ضمن سپاس از همه رفقای بزرگواری که آن نوشته کوتاه را مورد خوانش قرار داده و پای آن نظر گذاشته بودند، عذر تقصیر بخواهم از بابت حذف کلی متن و امید که عذر تقصیر مرا پذیرا باشند.

ارادت قبلی و قلبی به همه رفقا
صابر

*. پی نوشت:
بسیار زیاد باید گفت و گو را با هم تمرین کنیم. برای گفتگو هم باید شرایط امکان و تحقق گفتگو را فراهم کرد؛ شاید باید دست به کار قرائت هزاران باره ی هابرماس زد! شاید!

آقاصابر گرامی نکنین اینکارا رو حذف نکنین..این اخلاق خودسانسوری چیه اینجابعضیاپیداکردن..
۳۰ شهریور ۱۳۹۲
بعد از خواندن نامه رحمانیان یاد این پست افتادم باز :دی
۱۸ شهریور ۱۳۹۳
درود بر صابر عزیز خیلی خوشحالم که دوباره اسمتو تو تیوال میبینم.:)) صابر جان اتفاقن منم در خلال این موج جریاناتی که از بعد از نامه‌ی رحمانیان پیش اومده همش یاد تک تک حرفای تو افتادم ))).
۱۸ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید