تیوال نمایش زندگی در تیاتر
S3 : 10:25:35
  ۰۵ تا ۲۵ آذر ۱۳۹۷
  ۲۱:۰۰
  ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه
 بها: ۴۰,۰۰۰ تومان

: دیوید ممت
: داریوش مودبیان
: محمد برهمنی
: میرسعید مولویان، ایمان صیادبرهانی
: نوید محمدزاده

: روح اله زندی فرد

توجه: در صورت استفاده از تخفیف دانشجویی، لطفا حتما کارت دانشجویی معتبر خود را در هنگام ورود به سالن همراه داشته باشید. در صورت نداشتن کارت دانشجویی معتبر، مابقی بهای بلیت توسط گیشه دریافت خواهد شد.

گزارش تصویری تیوال از نمایش زندگی در تیاتر / عکاس: پریچهر ژیان

... دیدن همه عکس ها »

مکان

تهران، ضلع شرقی چهار راه ولیعصر (تئاتر شهر)، خیابان رازی، نبش کوچه زند وکیل پلاک ۵۰
تلفن:  ۶۶۹۷۹۷۴۱


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
خواب میبینم تو یه مکعب شیشه ای معلق تو هوا زندانیم.آدمای زیادی دور این مکعب جمع شدن برای دیدن من.مادرا من و با انگشت به بچه هاشون نشون میدن و در گوش بچه هاشون یه چیز میگن که من نمیفهمم.
خواب میبینم.
خواب میبینم از یه کوه خیلی بلند دارم سقوط میکنم.یه پرنده افسانه ای من و رو هوا میقاپه و برای خوراک بچه هاش میبره.از چشمام شروع میکنن،حتما چشمای خوشمزه ای دارم.
خواب میبینم.
خواب میبینم توی مدرسه ام،یه پسر خیلی کوچیک.با بچه های بزرگتر از خودم دعوام میشه،اونا همه دندونام و خرد میکنن.
خواب میبینم.
خواب میبینم تو یه بیمارستان روانی بستری ام.تو یه اتاقی که دیوارای ابری داره.به صورتم دست میکشم ولی صورت ندارم،انگار یه خمیر سفید همه صورتم و پوشونده.
خواب میبینم.
خواب میبینم کف یه اقیانوس خیلی عمیق و تاریک دارم شنا میکنم،انگار آبشش دارم.یه نهنگ خیلی بزرگ ... دیدن ادامه » به سمتم میاد،من و پشتش سوار میکنه...


دلم براشون تنگ شده...
هه بنظر من! بنظر من نه ، مزخرف نگو
بنظر منی وجود نداره
من نظر تو رو خواستم؟ جانی
دوست دارم جانی
۱۳ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هرروز وسایلتو برمیداری میاری اینجا زیپشو میکشی میزاری رو میز،دوباره برمیداری زیپشو میکشی میبری خونه.باز میاریش زیپشو میکشی میزاری رو میز،دوباره برمیداری زیپشو میکشی میبری خونه.
...........................................
رابرت:وقتی باهات حرف میزنم بهم نگاه کن،میتونی؟
.......................................
رابرت:اینجا کار توچیه،کار تو‌چیه جان؟بازیگری
پس برو رو اون صحنه کوفتی کارتو انجام بده.میتونی؟
.......................................
رابرت:جان تو یبار بگی حقیقت من شروع میکنم به دیالوگ گفتن!
....................................
جانی:آآآها،هههههه،این ۱/۲ نیست،یک چهارمه!
....................................
جانی:شلاقی
رابرت:مزخرررررف
.......................
رابرت:سه ساعت پشت اون میز گریم کوفتی چه غلطی میکنی؟هان
.............................
رابرت:اون ... دیدن ادامه » حرومزاده باید یاد بگیره قبل اینکه بیاد تو در بزنه،اینجا اتاق منو توعه!
.................................
رابرت:هی جانی این فقط یه شوخی بود.خودت ازم خواستی.سه بار ازت پرسیدم
...................................
رابرت:زبان به دندان بگیر،تو هم!
جانی:توهم.
..............................................
رابرت:میتونی کمتر کار کنی؟بلدی؟بلدی کمتر کار کنی؟
.................................
رابرت:مزخرفترین شکل وایستادن روی کشتیه!
یه عالمع قلبِ سرخ
۰۲ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سخنم را باور بدار.
نورِ لرزانِ مهتاب
نورِ مهتاب لرزان میشه؟
نه
هوووووو تو آب میفته
مزخرف
تصویر سازیای مزخرف
الهه جان هنوز از زندگی در تاتر مینویسی
۰۶ دی ۱۳۹۷
رویاااا :)))))
هنوز
۰۶ دی ۱۳۹۷
کارت درسته دختر:))
۰۶ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عجیبه که این زنیکه حق داره زندگی بکنه
نه تنها زندگی کنه بلکه رو صحنه ی تئاتر جولان هم بده
تازه برا گه کاریاش پولم بگیره
یادش به خیر کلاس درسی بود برای خودش...
۰۷ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جانی: جان ....به در خواهیم برد؟
رابرت: جان........ به در خواهیم برد؟
جانی: بله دیگه.جان ویرگول به در خواهیم برد؟
رابرت: تو کل متن و خط زدی بعد یه ویرگول نمیتونی خط بزنی؟ جان........ به در خواهیم برد؟ مثل اینکه من برگردم بگم منتقدا........ ِی حروم....زاده
جانی:همیشه با این روش پیدا میشه،یدیقه وایسا!(جانی بروی زمین میخزد)
.......................................................
جانی:شیش،هفت،هشت؟
........................................
رابرت:(درنقش وکیل)عین هم نه،عین هم نه!عین هم نه
............................................................................................
رابرت:تهیه کننده های فیلم حرومزاده ترین آدمایین که ممکنه ببینی!
...............................................................................................
جانی:چجوری یه حرومزاده میفهمه که هست؟رابرت:هیچی پدرش زنگ میزنه میگه من پدرت نیستم
..................................................................................................
عظیییم است پسرکم،بسیااااااار عظیم است پسرکم!
........................................................
جانی رو به رابرت: وووووواه چه شلوار قشنگی،وووووواه کتاااب،وووواه قدم!
.................................................................
رابرت:من پدر توام،تو پسر منی؟نه.
جفت ... دیدن ادامه » پسرکم ها رو خط بزن.
...............................................................
جانی:رابرت من با یه سنجاق قفلی میتونم شلوارتو درست کنم،میییییخخخخوای؟
بالاخره هر چیزی یه آغازی داره
بعد پیش میره تا به یک میانه می رسه
و در نهایت پایان
درست مثلِ یک نمایش
درست مثلِ یه نمایشِ کوفتی
ولی تا وقتی که تک تک اون صحنه های لعنتی ، اشک ها و لبخندها و اون دیالوگای کوفتی تو سرمون داره زنگ میزنه این یعنی تموم نشده
۳۰ آذر ۱۳۹۷
امید به خدا :)))
۳۰ آذر ۱۳۹۷
آخ اخ آخ حالمون رو خوب میکنی با این دیالوگ ها. خدا حفظت کنه :)
۳۰ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی رسیدیم خونه خییلی خسته بودیم مجبور بودیم مغزامونو دربیاریم بندازیم تو آب سررد ..
که صااف شن ، تمیز شن ..
نمیخوایم بپذیریم که تموم شده :)))))
۲۸ آذر ۱۳۹۷
خانوم امیری اگه بزارن بعضی عزیزان نمیپره :)
۲۹ آذر ۱۳۹۷
خانوم عزیزالدین ، ظاهرا باید اسپاتیفای رو راه بندازم
۲۹ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پناه بر خدا جانی
تو یه بازیگری ، درسته؟
التماس کن‌ جانی
زوزه بکش
کلاسیک
کلاسیک
:)))
گذراست، گذرا...
میگذره...
جانی:پشتم صافه؟رابرت:نهههههههههه،نیست
..........................................................................................................
جانی:مث چی؟مث چی؟عین دوتا مرد باهم حرف بزنیم؟عین دوتا مرد؟
ساااااارا
.......................................................................................................................................
اندام؟اندام؟البته عن دام
........................................................................................................
رابرت:میگفتن یارو مث هنرپیشه ها خودشو سه تیغ کرده
........................................................................................................
رابرت:جان،امیدوارم هیچوقت خط نخوری
........................................................................................................
جان: عصبانی نشو رابرت!
رابرت: من عصبانی نیستم، فقط دارم یکم به سلامت روح و جسمم لطمه می زنم!
........................................................................................................
؛رابرت،میشه از برس تو استفاده کنم؟
؛البته ... دیدن ادامه » البته
........................................................................................................
جانی:میشه بهت دست بزنم؟مرسی
........................................................................................................
رابرت:برا رفتن به یه کافه نیاز نیست قرارتو تو دفترچه کوفتیت یادداشت کنی
........................................................................................................
رابرت:من هیچ توجهی به اون زنیکه هرزه نمیکنم،اینگار دارم با دیوار حرف میزنم
جانی:آخه چطور؟مگه پارتنرتون نیست؟
رابرت:مونولوگ،کاراکتر شئ
........................................................................................................
رابرت:جانی،هیچوقت صداقتو با ضعف اشتباه نگیر
........................................................................................................
رابرت:من اینجا رو منتقدای مادر به خطا در نظر گرفتم
.......................................................................................................
جانی:تو داری چکار میکنی؟حوله یه وسیله شخخخصیه،میتونی بری از رختشورخونه بیاری.حرومزاده!خدافظ پدربزرگ
(رابرت با بغض و‌مستاصل رفتنش را میبیند)
.......................................................................................................
متن رو پرت نکن زمین!
درسته همش رو خط زدیم...ولی این دلیل نمیشه پرتش کنی!
........................................................................................................
بازیگری زهری ست شیرین کام 
تمرین روی صحنه ی خالی 
بدون تماشاچی 
اما سرشار از زندگی 
سرشار از ناب بودن 
سرشار از جوونی 
سرشار از عشق 
........................................................................................................

رابرت : باید یک چیزی بهت بگم .
جان : خب ، بگو
رابرت : درباره ی تئاتره ،، این یکی از وجوه شگفت آوره تئاتره ،، و اون ، جان ، یک نوع طی طریقه که خیلی شبیه خود زندگیه...
جان : خب ، اون چیه ؟؟
رابرت : ساده ست ، اون توی ذات تئاتره ،، مثل زندگی _ البته تئاتر بخشی از زندگیه ... نه ؟؟ می فهمی چی دارم می گم ؟؟ همان طور که توی یک مغازه بزرگ وقتی رو که آدم صرف می کنه نمی تونه از زندگی خودش جدا کنه ... چون بالاخره اون بخشی از زندگیشه،،، این موضوع روی صحنه ی تئاتر هم مصداق پیدا می کنه ، مدت زمانی که تو روی صحنه ی تئاتر هستی ، بخشی از زندگی توئه، تئاتر زندگیته جان! زندگیمونه!
........................................................................................................
جیلیان به تو گفته من پدر بچه حرومزاده توووووووام(با تمسخر کلمه را کش میدهد)
........................................................................................................
رابرت:ازم درخواست کن،زوزه بکش
.......................................................................................................
یچیزی جلو سگ پرت کنی دم تکون میده،دم تکون میده،اما این زنیکه هرزه فقط وایمیسه نگاه میکنه.دور شدم نگاه کرد،بغل کردم نگاه کرد.ماچش کردم نگاه کرد
........................................................................................................
بیا جانی بیا،آآآآ نگاه کن،نگاه کن،این عینک دیگه برا توعه،آه آه برا تو شد.ولی دیگه سراغ اون میز نرو
........................................................................................................
جانی:رابرت،فقط به من بگو صفحه چننننده؟؟؟
........................................................................................................
جانی:خب بهش فکر نکن!
رابرت:چرا به ذهن خودم نیومد جانی
........................................................................................................
من تو هم رو میگم توام دیگه توهم نداشته باش،باشه؟
........................................................................................................
رابرت:تو نمیتونی ساکتم کنی و منو مفت بخری!تو بمن نگفتی ساکت شو.گفتی خفه شو
........................................................................................................
جانی:زیبایی چیزیه که آدم باید درونش داشته باشه.اما اینا دارن با تئاتر کاسبی میکنن
........................................................................................................
امتیاز جوونی تو تنها نقطه ضعف توعه!
........................................................................................................
رابرت:یه نسل بذر میکاره نسل بعدی رو پرورش میده 
اما قضیه اینجاست 
نسل بعدی از اعمال نسل گذشته س که تاثیر میگیره نه از موعظه هاشون
........................................................................................................
حواسم بهت هست جانی،حواسم بهت هست
........................................................................................................
جانی:هاهاهاهاهاها،(دلبرانه و کودکانه میخندد در حالیکه دستمال مرطوب را با ذوق میکشد)
........................................................................................................
رابرت:تشکر لازم نیست جانی،اگر اینطور نبود بهت نمیگفتم
........................................................................................................
تکونش بده،محکم،محکم،مث دختر بچه ها نه.سریعتر.مث گردو پر مغز،بیرونش سفت و محکم
........................................................................................................
رابرت:جوونها در تئاتر پیشرو نمایش در آینده ان،شعار مزخرف خودم
........................................................................................................
جانی:
خواب میبینم...خواب میبینم تو یه مکعب شیشه ای معلق تو هوا زندانی ام.
آدمای زیادی پایین این مکعب جمع شدن دارن منو تماشا میکنن.
مادرا منو با انگشت به بچه های کوچیکشون نشون میدن و در گوش بچه هاشون یه چیزی میگن،که من نمیفهمم چیه.
خواب میبینم دارم از یه کوه خیلی بلند سقوط میکنم انگار بال دارم.
یه پرنده افسانه ای منو رو هوا میقاپه و برای خوراک بچه هاش میبره.
از چشمام شروع میکنن،حتما چشمای خوشمزه ای دارم.
خواب میبینم تو یه بیمارستان روانی بستری شدم....بالاخره
به صورتم دست میکشم ولی صورت ندارم..انگار یه خمیر سفید تمام صورتمو پوشونده.
خواب میبینم تو یه خیابون خیلی شلوغ دارم راه میرم ولی لختم...لختِ لخت‌‌‌...
وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم مجبور بودیم مغزامونو در بیاریم بندازیم تو آب سرد...که صاف شن...تمییز شن...
ولی وقتی دوباره رفتیم سراغشون به جز یه مشت حجم سفت و سرد و پیر دیگه چیزی نبودن
........................................................................................................
مگه من نظرتو خواستم،نظر من نداریم جان،نظر من نه
........................................................................................................
به دنیای نمایش خوش اومدی!
........................................................................................................
گردنمم بزنی من اینو رو صحنه نمیگم،باور بدار
.......................................................................................................
ببین جان تو یه کاری داری که باید انجام بدی 
تو این کار باید از شعورت کمک بگیری
برای تحمل سختیاشم باید معرفتت و به کار بندازی و درکتو از اینکه چی درسته چی غلط
باید احساس همدردی داشته باشی 
ضوابط اخلاقی و بشناسی
مقررات حرفه ای رو بشناسی














آخ که چه قدر دلم تنگ شد با اینکه از دیشب که دیدم تا الان خیلی هم نگذشته ولی خیلی دلتنگم . مهسا جان مرسی که با نوشتنت باعث شدی که تجسم کنم که رابرت و جان همین الان دارن باهم حرف میزنن و ما باز داریم نگاهشون میکنیم و زندگی میکنیم.
۲۶ آذر ۱۳۹۷
در مورد سارا میتونم توضیح بدم دوستان چون هر شب میگفتمش:(
۰۱ دی ۱۳۹۷
بگید جانی عزیز.
حدس اولم:وکیل ترنس M To F بوده
حدس دومم:اینکه منظور این بود تو مرد نبودی که با دوستت همچین کاری کردی چه برسه به اینکه بشینیم عین دوتا مرد حرف بزنیم
۰۱ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بازیگری زهری ست شیرین کام
تمرین روی صحنه ی خالی
بدون تماشاچی
اما سرشار از زندگی
سرشار از ناب بودن
سرشار از جوونی
سرشار از عشق
ادامه بده جان
به به
۲۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جانی: ما باید برگردیم..
رابرت: ها... دیگه تموم شد جانی..
جانی: ما ماهونی رو جا گذاشتیم..
رابرت: هی.. هی.. ما الان اینجاییم..
[جان به صحنه خالی جنگ نگاه میکند]
رابرت: به من نگاه کن جانی... تموم شد..
.
[جان ناباورانه به تصویر خود در آینه نگاه میکند]
.
جانی می خندد..
جانی گریه می کند..
ماهونی
):
۲۵ آذر ۱۳۹۷
من می میرم واسه این صحنه ای که گفتی
جان گریه میکند
جان میخندد
۲۵ آذر ۱۳۹۷
منم همینطور..
دیشب تا دَم دَمای مُردن هم رفتم... D-
اشکهای جان.. کشنده است...
۲۵ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متنو زمین ننداز جانی! متنو زمین ننداز! درسته ما کلشو خط زدیم، ولی دلیل نمیشه بندازیمش زمین.


در اخر زمین که انداخته نشد هیچ , همه متن حرومزاده اش هم بدون یک خط خوردگی اجرا شد :)
۲۴ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خواب میبینم...خواب میبینم تو یه مکعب شیشه ای معلق تو هوا زندانی ام.
آدمای زیادی پایین این مکعب جمع شدن دارن منو تماشا میکنن.
مادرا منو با انگشت به بچه های کوچیکشون نشون میدن و در گوش بچه هاشون یه چیزی میگن،که من نمیفهمم چیه.
خواب میبینم دارم از یه کوه خیلی بلند سقوط میکنم انگار بال دارم.
یه پرنده افسانه ای منو رو هوا میقاپه و برای خوراک بچه هاش میبره.
از چشمام شروع میکنن،حتما چشمای خوشمزه ای دارم.
خواب میبینم تو یه بیمارستان روانی بستری شدم....بالاخره
به صورتم دست میکشم ولی صورت ندارم..انگار یه خمیر سفید تمام صورتمو پوشونده.
خواب میبینم تو یه خیابون خیلی شلوغ دارم راه میرم ولی لختم...لختِ لخت‌‌‌...
وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم مجبور بودیم مغزامونو در بیاریم بندازیم تو آب سرد...که صاف شن...تمییز شن...
ولی وقتی دوباره رفتیم سراغشون به جز یه مشت ... دیدن ادامه » حجم سفت و سرد و پیر دیگه چیزی نبودن...آه
همه چیزای خوب مالِ آدمایِ خوبه جانی
به من هیچی نمیرسه
به "من" نباید باشه؟ (استیکر تفکر عمیق)
:)))))
۲۴ آذر ۱۳۹۷
:)))))))))))))

+کاش برای یکشنبه بود بلیتت میدیدیم همدیگه رو...
۲۴ آذر ۱۳۹۷
نفیسه توهم ایمیلت را بده
۲۴ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پناه بر خدا :))
میر سعید مولویان :
به تعدادِ عزیزانِ خارج از ظرفیت و صندلی ها
ببخشید
ببخشید
ببخشید
ببخشید
ببخشید
ببخشید
............