تیوال | مریم عظیمی درباره مونولوگ یک خاطره، یک مونولوگ، یک فریاد و یک نیایش: مامانم وقتی سیزده سالش بود برادر بیست و سه ساله اش
S3 : 03:29:52
مامانم وقتی سیزده سالش بود برادر بیست و سه ساله اش دیگه نذاشت بره مدرسه چون به نظرش محیط دبیرستان فاسد بود و تعصبش اجازه نمیداد که خواهرش اونطور جایی درس بخونه. مامانم سالهای بین ترک مدرسه تا ازدواج با پدرم رو تو خونه بود و کارهای مغازه خیاطی پدربزرگم رو انجام میداد. وقتی مامان بیست و دو ساله ام با بابام ازدواج کرد تا کلاس ششم ابتدایی درس خونده بود. یکسال بعد از ازدواجشون داداش بزرگم به دنیا اومد. نمیدونم چقدر براشون سخت بوده وقتی فهمیدن اولین فرزندشون معلول و مبتلا به سندرم داون هست. مامانم که عاشق تحصیل بود یک سال بعد از تولد داداشم شروع کرد به درس خوندن تو خونه به صورت غیر حضوری که انگار اون موقع ها بهش میگفتن سیستم متفرقه. هفت سال بعد مامانم دانشگاه قبول شد. تو این فاصله انقلاب شده بود، من و داداش کوچیکم به دنیا اومده بودیم و بابام محل خدمتش ... دیدن ادامه » عوض شده بود ولی انگار مامانم مصمم تر از اون بود که هیچ کدوم از این بالا پایین های زندگی مانعش بشه برای انجام کاری که عاشقش بود.
الان من سی و سه سالمه و تازه چند ماهه که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. مامانمم احتمالا چند ماه دیگه از تز دکتراش دفاع میکنه و به یکی دیگه از چیزایی که تو زندگی براش ارزش داشته میرسه.
بعد از نوشتن این چند خط رفتم پیش مامان و بعد از چک کردن درستی چیزهایی که در موردش نوشتم ازش پرسیدم مامان چیزی هست که بخوای اضافه کنم؟
فکر کنم با مرور خاطراتش یه کم غمگین شده بود و شایدم عصبانی. عصبانی از کسانی که مانعش شده بودن. مانع کارهایی که تو زندگی دلش میخواسته انجام بده و اینکه برای انجام هرکدوم از اون ها متحمل چه رنج و زحمتی شده. چیزی نمیگه ولی من و خودش و همه ما زن ها میدونیم که چقدر از این تلاش ها فقط برای این بوده که از چهارچوب تعریف شده «دختر، همسر و مادر» خارج بشه و به این دنیای زن ستیز ثابت کنه که حقی از زندگی داره و برای گرفتن حقش می ایسته.
موفق باشی مریم جان
۲۴ دی ۱۳۹۴
کارهای آقای خامنه ای معرکه هستند، مونولوگ ها بیشتر -)
۱۰ بهمن ۱۳۹۴
لطف دارید یگانه عزیز :-)
۱۰ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید