تیوال | niloofar.Lotus درباره نمایش زندگی در تیاتر: دیر شد! میخواستم همون شبی که اجرا رو دیدم درباره ش
S3 : 09:00:35
niloofar.Lotus
درباره نمایش زندگی در تیاتر i
دیر شد!
میخواستم همون شبی که اجرا رو دیدم درباره ش بنویسم ولی چون خسته بودم، ترسیدم نتونم حق مطلبو ادا کنم. فرداش هم بعد از 3 ساعت خواب، از صبح تا عصر رفتم بازار و بعد هم تمرین؛ دیگه جونی برام نمونده بود. الان بالاخره دارم مینویسم!...
من بیشتر خاطره مینویسم و حسم رو. دنبال نقد و اینا نگردین :)
و ببخشید طولانی شد. بعد از چند سال دارم دوباره اینجا مینویسم، بهم حق بدین پرحرفی کنم :))
*
قبل از تئاتر:
اولین بار این کار رو توی جشنواره فجر دیدم. عاشقش شدم (مگه راه دیگه ای هم هست؟!) و بعد اجرای عمومش رو دیدم. وقتی توی سالن شهرزاد اجرا شد، نرفتم. خیلی سعی کردم تا موفق شدم نرم. آخه این هر تئاتری نیست؛ تاثیری که روم میذاره انقدر زیاده و دو دفعه ی قبل انقدر حالمو تا روزها (و شاید هفته ها) عوض کرده بود که فکر میکردم دیگه طاقتشو ندارم؛ لااقل نه توی اون دوران. ولی این بار که فهمیدم داره اجرا میره، میخواستم برم. انقدر شرایطم نسبت به دو دفعه ی قبل عوض شده بود که میدونستم این دفعه یه تاثیر دیگه ای روم میذاره. هی خواستم برم و نشد، خواستم برم و نشد تا نهایتا تصمیم گرفتم شنبه واسه ساعت 7 برم گیشه و امیدوار باشم بلیط خارج از ظرفیت گیرم بیاد.
روز قبلش تولد یکی از دوستام بود و قرار شد با یکی دیگه از دوستامون بریم کافه. اونا یه دوست مشترک دارن که تا حالا ندیده بودم. گفتن اونم بگیم بیاد؟ گفتم آره، چرا که نه؟ گفتن اشکان بچه باحالیه و زود باهاش جور میشی...راست میگفتن :)) تا حالا انقدر سریع با یه نفر جور نشده بودم. آخه وقتی یکی Doctor Who میبینه، قهرمان مورد علاقه ش آیرونمن ئه و (اینو داشته باشید!!) طرفدار سریال Life on Mars ئه، چطور میشه باهاش رفیق نشد؟!
حرف شد از اولین باری که دوستامو برده بودم یه تئاتر خوب ببینن ("فردا" رو یادتون هست؟ چقدر کار خوبی بود!!!)، اشکان گفت "من تا حالا نرفتم تئاتر." "فردا دارم میرم. میای؟" "فردا؟ تئاتره خوبه؟" "عالیه! سومین باره که میخوام برم ببینم." "ایول، باشه." و به همین راحتی، قرار شد زندگی در تئاتر، بشه اولین تئاتری که اشکان میبینه. و خودمونیم، عجب شروعی! انگار اولین فوتبالی که میبینی، فینال جام جهانی باشه! :)))
شنبه بیرون بودم و ساعت از 6 گذشته بود که رسیدم تئاتر مستقل. کسی پشت گیشه نبود ولی یه کاغذ چسبونده بودن اونجا "بلیط خارج از ظرفیت زندگی در تئاتر تمام شد."!! توی دلم خالی شد. نه!! نگو که نمیتونم ببینمش. اون بچه هم الان تو راهه! خلاصه همچنان داشتم اونجا میچرخیدم و فکر میکردم چقدر احتمال داره که با التماس کردن به مسئول گیشه، راضیش کنم که دوتا بلیط بهمون بده، که مسئولش اومد. یه آقای دیگه که اونجا بود پرسید بلیط خارج از ظرفیت دارید؟ خانومه خیلی راحت گفت "واسه سانس 7؟ بله" :| فهمیدم اون کاغذه واسه سانس قبل بوده و یادشون رفته بردارن! ولی یه سکته زدما!!
بلیطا رو که گرفتم، خواستم برم دستشویی، پر بود. وایستادم بیرون که یه خانوم دیگه ای هم اومد. بهش گفتم چقدر شالت بهت میاد. خوشحال شد و تشکر کرد ولی خب راست میگفتم؛ خوشگل شده بود. گفت آدمای مهربون این روزا کم پیدا میشن و یه کم از اینکه بقیه توی مترو و اینا چقدر بی اعصابن گفت. قبول دارم ولی همینه که ارزش مهربون بودن رو بیشتر میکنه و خب اگه میتونی با بقیه مهربون باشی، چرا نباشی؟ یه آبنبات بهش دادم و دوست شدیم؛ در حدی که وقتی اشکان اومد، فکر کرد این خانومه (اسمش آیدا بود) دوست قدیمیمه و کلی تعجب کرد وقتی فهمید تازه باهاش آشنا شدم.
*
خودِ تئاتر:
چی بگم آخه؟ چطوری بگم؟ من نویسنده م (یعنی لیسانس ادبیات نمایشی دارم) واسه همین خیلی خوب میدونم که بعضی چیزا رو با کلمه ها نمیشه گفت؛ بعضی چیزا رو فقط باید حس کرد.
راستش 5 ساله دارم سعی میکنم تصمیم بگیرم که محبوب ترین تئاترم "زندگی در تئاتر"ه یا "بالاخره این زندگی مال کیه؟" و هنوز نتونستم تصمیم بگیرم. جفتشون رو با تمام وجود دوست دارم ولی شاید فرقشون اینه که "بالاخره این زندگی مال کیه؟" رو همیشه همونطوری دوست دارم؛ مثل کسی که در نگاه اول عاشقش میشی و بعد از سالها هردفعه نگاهش میکنی انگار هنوز همون نگاه اوله؛ عشقت همونقدر تازه و دست نخورده ست. ولی من هردفعه این "زندگی در تئاتر" لامصب رو میبینم حسم فرق کرده؛ اندازه ش نه ها! شکلش!
فکر ... دیدن ادامه » میکنم واسه موضوعشه. آخه هرچقدر هم این کار رو دوست داشته باشید و باهاش ارتباط بگیرید بازم ما تئاتریا یه لذتی از این کار میبریم که بقیه نمیبرن! و واسه همینه که هردفعه حسم بهش عوض میشه، چون خودم توی اون مدت عوض شدم! جام توی دنیای تئاتر عوض شده.
مثلا اون تیکه که بیشتر متن رو حذف میکنن، من با اینکه میخندم ولی همیشه هم حرص میخورم. آخه به همین راحتی حذف نکن اون متنو! اون نویسنده ی بدبخت پدرش دراومده تا اون متنو نوشته و بارها بازنویسی کرده. پشت هر ویرگولش یه دلیلی هست...یعنی در صورت آرمانیش، باید باشه!
ولی این دفعه با بُعد بازیگریش هم ارتباط میگرفتم. آخه چند وقته دارم کلاس بازیگری میرم و با اینکه به نظر خودم اصلا بازیگر نیستم، ظاهرا همه اجراهامو خیلی دوست دارن (البته بازم فکر میکنم بیشتر نویسندگیمه که داره نجاتم میده چون متنامو خودم مینویسم). مثلا وقتی رابرت به جانی گفت "امروز روی صحنه درخشان بودی" یه لحظه واقعا و با تمام وجود حس جانی رو درک کردم چون این دقیقا همون جمله ایه که استادمون جلسه ی پیش به من گفت و باعث شد تا سه روز هی یادم بیفته و مثل دیوونه ها نیشم تا بناگوشم باز بشه.
اینکه وقتی میخوای بری رو صحنه و یهو بند دلت پاره میشه و فکر میکنی قراره بری گند بزنی، یعنی چی.
اینکه تا یک ثانیه قبل از رفتن رو صحنه یه حسی داری و وقتی پاتو گذاشتی اونور، کلا باید یه حس دیگه رو اجرا کنی، یعنی چی.
و...و فکر کن اگه چند وقت دیگه توی یه مرحله ی دیگه ای از زندگی در تئاتر باشم و دوباره "زندگی در تئاتر" رو ببینم، اون موقع چه احساسی دارم؟
این از اون عشقاست که با نگاه اول شروع میشه ولی در طول زمان هی تغییر میکنه و شکلش عوض میشه ولی نه شدتش. دارم زندگی در تئاتر رو میگم...و "زندگی در تئاتر" رو.
از خودِ کار تعریف نمیکنم چون تکراری میشه. آخه مگه به چند روش میشه درباره فوق العاده بودن "زندگی در تئاتر"، دیوید ممتش، محمد برهمنیش، ایمان صیاد برهانیش و میرسعید مولویانش حرف زد؟!
فقط اینو بدونید که یه جایی انقدر خندیدم که صورتم درد گرفته بود و چند دقیقه بعد داشتم شر شر اشک میریختم.
قبل از اجرا به اشکان گفتم "من همیشه سر این کار احساساتی میشم" گفت "عیب نداره. من نگاهت نمیکنم." خندیدم. "نگام کن. از گریه کردن خجالت نمیکشم." نمیدونم اصلا چرا باید از بروز احساساتت خجالت بکشی؟ چرا نمیشه راحت بخندی و راحت گریه کنی یا با یه آدم غریبه مهربون باشی؟! آدما عجیبن!
*
بعد از تئاتر:
دوست داشتم بمونم و عوامل کار رو ببینم و بهشون خسته نباشید بگم (این قسمت مورد علاقمه!) ولی دیر شده بود و باید میرفتم. موقع بیرون رفتن، توی شلوغی، دوتا از خانوما داشتن دعوا میکردن سر اینکه یکیشون موقع اجرا، خیلی بلند میخندید. این قضیه منم یه کم اذیت کرد ولی انقدر حسم خوب بود که اصلا نمیخواستم اجازه بدم هیچ چیزی منو از روی ابرا بیاره پایین. :)) همزمان با یه خانوم دیگه به در رسیدیم و من وایستادم و با لبخند بهش اشاره کردم که اون رد بشه. وقتی رفت بیرون برگشت، لبخند زد و گفت "خیلی خوبی. دمت گرم" ولی من فقط یه کار عادی کردم؛ شاید توی اون اوضاع که دو نفر داشتن دعوا میکردن، بیشتر از اونی که باید، به چشم اومد.
اومدیم با اشکان از خیابون رد بشیم، گفت "این ماشینای حرومزاده هم که هی رد میشن"...فهمیدم بعله، تئاتره تاثیر خودشو گذاشته! :))))
خیلی درباره ی تئاتر حرف نزدیم (دوست داشتم بذارم اول توی ذهنش ته نشین بشه) ولی ظاهرا خیلی خوشش اومده بود و اونم به جمع تئاتر بینا اضافه شد! :)
*
به نظر من "زندگی در تئاتر" مثل یه لواشکِ ترشه. اگه یه بار خورده باشیش، با شنیدن اسمش هم دهنت آب میفته و دلت میخواد.
وقتی میذاریش توی دهنت، همه ی وجودت درگیرش میشه و انقدر روت تاثیر میذاره که حتی شاید ضعف کنی
ولی تا کسی از دستت نگیرتش و نگه بسه، نمیتونی جلوی خودت رو بگیری و دوست داری انقدر بخوری تا بمیری.
یه جور اعتیاده ولی مضر نیست. هرچند وقت یه بار تفریحی یه کم میندازی بالا و باعث میشه بعد از اون طعم همه چیز عوض بشه.

ممنونم از محمد برهمنی، ایمان صیاد برهانی و میرسعید مولویان واسه این...زندگیشون، که بارها رو زندگیم تاثیر گذاشته :)
فقط کاش فیلم تئاتر این کار هم موجود بود. آقا، ما هردفعه شما اجرا برید میام ولی خب یهو دیدی، شبی، نصفه شبی آدم "زندگی در تئاتر" لازم شد! شاید یکی آرزوش بود روز تولدش رو با دیدن اجرای شما جشن بگیره! اصن نامردا، شاید زن حامله بین طرفداراتون بود و یهو ویار کرد! چشم بچه ش سبز بشه، شما پاسخگویید؟! من دارم حقیقت را میگویم! باور بدار! :)))

اما سوال اصلی اینجاست:
ما بدون "زندگی در تئاتر"، جان، به در، خواهیم، برد؟

پی نوشت: پنجشنبه اجرای پایانی کلاس بازیگریمه. برام دعا کنید گند نزنم :")
راستی آقای برهمنی، من یه ایده ی خیلی جالب واسه یه تئاتر دارم که برای هرکسی گفتم خوشش اومده (از جمله استادهام) ولی موضوعش جوریه که یه کارگردان قدر لازم داره که بتونه خوب از کار درش بیاره. اگه یه روزی در چند سال آینده، وقتشو داشتین، خوشحال میشم یه قهوه مهمون ... دیدن ادامه » من باشید و درباره ش حرف بزنیم. خدا رو چه دیدی، شاید بدتون نیومد :)
۲۶ آذر ۱۳۹۷
ممنون جناب بابک. دم خودتون گرم :)


نفیسه جان، این فقط نظر من بود و فکر نمیکنم واقعا کسی عملیش کنه :)) و کاملا نظرت رو درک میکنم و حتی ته دلم باهات موافقم؛ فقط...دلم براشون تنگ میشه خب! :")
۲۷ آذر ۱۳۹۷
:)))))))))
اتفاقا منم میخواستم تو کامنتم تاکید کنم که این نظر شخصیمه و ممکنه فیلمش واقعا منتشر بشه با توجه به استقبال مخاطب...
ایشالا به زودی اجرای بعدی :)
۲۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید