تیوال علی عبداللهی | دیوار
S3 : 17:46:38
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
"شهنامه چه می‌گفت"

این دفتر دانایی، این طرفه ره‌آورد،
الهام خدایی‌ست که "فردوسی توسی"
از جان و دل آن را بپذیرفت،
با جان و دل خویش، بیامیخت،
بیاراست، بپرورد؛
دَه قرن است که در پهنه‌ی گیتی
میدان شکوهش را،
کس نیست هماورد!

دَه قرن ِ ازین پیش
آیا چه کسی دید که این مَرد
با آتش پنهانش
با طبع خروشانش
سی ... دیدن ادامه » سال، شب و روز، چه ها گفت؟ چه ها کرد؟

امروز، هنوز ار پس دَه قرن که این مُلک
در دایره‌ی دوران سرگشته‌ست،
آیا چه کسی داند سی سال در آن عهد
بر این هنری مرد سخنور چه گذشته ست؟

انگیزه اش از گفتن شهنامه چه بوده ست؟
سیمای اساطیری ِ ایران کهن را
آن روز چرا گَرد ز رخسار زدوده ست؟
سی سال برای چه، برای که سروده ست؟

می‌دید وطن را که سراپا همه درد است...
می‌دید که خون در رگ مردم،
افسرده و سرد است!
آتشکده‌ها خالی خاموش
آزادی در بند
لبخند فراموش!
بیگانه نشسته‌ست بر اورنگ
از ریشه دگرگون شده فرهنگ...
می‌گفت که: - هنگام نبرد است -
با تیغ سخن، روی بدان میدان آورد...

سی سال به پیکار، بر آن پیمان، پیمود
جان بر سر ِ پیکارش فرسود و نیاسود
وجدانش بیدار،
ایمانش روشن،
جان مایه‌ی شعرش همه ایرانی و ایران،
طومار نسب‌نامه‌ی گردان و دلیران،
نظمی که پی افکند،
کاخی که بنا کرد!

شهنامه به ایران و به ایرانی می‌گفت:
- یک رو شما در تن‌تان گوهر جان بود!
یک روز شما بر سرتان، تاج کیان بود!
وان پرچم‌تان، رایت مهر و خرد و داد،
افراشته بر بام جهان بود!

شهنامه به آن مردم خودباخته می‌گفت:
بار دگر آنگونه توانمند، توان بود!

این دفتر دانایی،
این طرفه ره‌آورد
الهام خدایی
فرمان اهوراست؛
روح وطن ماست که فردوسی توسی
با جان و دل خویش بیامیخت، بیاراست، بپرورد؛
آنگاه چنین نغز و دل افروز و دلاویز
در پیش نگاه همه آفاق بگسترد!

تا صبح تابناک اهورایی
فریدون مشیری

*حیف بود این همه سیبل شدیم به خاطر فردوسی و تقدس و غیره، ازش تو روز بزرگداشت‌ش چیزی نگیم :)) اونم همچین گوهری از یه شاعر گوهرتر*
آقا شما تیرید و کمان آرش نفرمایید سیبل ⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩
۲۷ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه آقای تورنتون وایلدر که نمایشنامه بسیار جالب و متفاوتی هم هست، به نظرم متن اصلی این کار نیست..یعنی تغییرات کوچک متعددی توی متن ایجاد شده
حالا چرا اقتباس یا برداشت یا چیزی مشابه اینها برای متن این کار عنوان نشده دلیلش رو نمی‌دونم.

از قضا از معدود نمایشنامه‌های به روز شده‌ای هست که تغییراتش توی ذوق نمی‌زنه
تنا تنا...؟؟ :(
۲۱ اردیبهشت
راحت باشید راحت باشید :))

آقا فرزاد جان :) :*
۲۲ اردیبهشت
بروید نقد مرا بخوانید شاید در این شبها مورد آمرزش الهی قرار گرفتید
((دو زار)) ثوابم برای ما نوشتند ان شاالله
۲۳ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عه!! چرا این نمایشو ما خریدیم ارزون شد؟؟ :)
یعنی الان همون سانس رو، کسی بخره کمتر پول می‌ده :)))
ببین چقدر دستمون سبکه!!
۱۷ اردیبهشت
یه قرار بزارید بریم دلار بخریم ببینیم چی میشه
۱۷ اردیبهشت
مملکت رو به رشد می‌ره رویا خانم :))

سلام و ممنون از همیاری :)
۱۸ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کارهای آقای مدیری همیشه از یه کیفیت حداقلی بسیار بالایی برخودارن و این کار هم از این قاعده مستثنی نیست
پروداکشن بسیار قوی و سطح بالاس..کارگردانی‌های دقیق آقای مدیری و این متفاوت بودن هر کار نسبت به کارهای قبل، بسیار نکات مثبتیه
همکاری دوباره آقای مدیری با آقای قاسم‌خانی هم می‌تونه کار جذابی رو شکل بده..که البته در ادامه بهتر مشخص می‌شه

اما واقعا داستان این کار به طرز عجیب و غریبی کپی ه، یعنی واقعا حتی شغل معلم شیمی بودن رو هم نمی‌شد عوض کرد؟؟ حالا نمی‌دونم در ادامه چطوری داستان رو روایت کنن و جلو برن ولی در حد یک قسمت به طرز تو ذوق زننده‌ای داستان رو از بهترین نمونه خارجی موجود بین سریالا برداشتن..نمی‌دونم، امیدوارم در ادامه دور بشن از این ایده اصلی که حتی پیش‌داستان شخصیت اصلی هم به طور کامل یکی هست!
اتفاقا من هم دیشب قسمت اولش رو دیدم. خیلی اهل خریدن سریال های شبکه نمایش خانگی نیستم ولی این رو به اعتبار همکاری مدیری و قاسمخانی خریدم. و حق با شماست. تا اینجا مشابهت ها با اون سریال معروف خارجی خیلی زیاده . دبیر شیمی دبیرستان که علی رغم استعدادش بی پوله ... دیدن ادامه » و درگیر خرج زندگی. و اونجا شاگرد سابق و اینجا شاگرد ردی و رفوزه شده که احتمالا قراره پیشنهاد وسوسه انگیزی به معلمش بده. به قول شما امیدواریم قسمتهای بعدی خط داستان فاصله بگیره از اون سریال. البته سابقه کپی کردن آقای قاسمخانی کم نبوده. منتها این کار رو انقدر تمیز و خوب انجام میده که انگار آدم می بخشش!!! حالا اگر زبانم لال این کپی کاری ادامه پیدا کنه، امیدوارم به سیاق خانم میلانی در توجیه اش نگه که این داستان بهش الهام شده بوده!!!
۱۴ اردیبهشت
سخته :)
فشار میاد بهشون :)
۱۸ اردیبهشت
:)
۱۸ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این املای غلط انگلیسی تراس رو درست کنید توی بنر!
جالبه کنار صفحه درسته املاش!!

دیگه خدایی اینا رو رعایت کنید..
کجاش غلطه علی جان ؟ نفهمیدم من ؟!
۱۲ اردیبهشت
چند روزی هست درست شده آقا فرزاد جان :)
۱۶ اردیبهشت
ایولز :)
۱۶ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!
اکسیر من! نه این که مرا شعرِ تازه نیست
من از تو می‌نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعرِ من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیهِ غزل‌های من شود
چیزی شبیه عطر حضورِ شما کم است
گاهی تو را کنارِ خود احساس می‌کنم
اما چقدر دل‌خوشی خواب‌ها کم است
خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است!

محمدعلی بهمنی
---------------------------
لذتِ از شما نوشتن، در کلام نیاید
الان یه لحظه دلم خواست مادر یه دختر نوجوان بودم و میبردمش ببینه این کارو اما خب نه مادرم نه دختر دارم:))))
۱۱ اردیبهشت
ممنون از شما.دلم یه تئاتر ناب میخواد
۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای یه تئاتر ناب کمی بیشتر باید صبر کنید نرگس خانوم ، خبرایی به گوش میرسه ولی هیچ کدوم هنوز به مرحله یقین نرسیدن :)
۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همیاری جان

با فنی‌های تیوال یه صحبتی بفرمایید، چرا نمره این نمایش اینطوری کار می‌کنه؟؟ من می‌زنم 5، میانگینش از وقتی می‌زنم 3 یا 4 کمتر می‌شه!!

چه وضع میانگین گرفتنه؟!!
داستان پیامک زدن طرفدارای تراکتورم نیست به خدا، فقط خودم دارم نمره می‌دم، تعداد ثابته :)
:)
۱۱ اردیبهشت
فکر کن من ارشاد شم نیم درصد
۱۲ اردیبهشت
درود بر شما
مشکل درواقع از عقب بودن نمایش امتیاز پس از فشردن دکمه نسبت به وضعیت واقعی ثبت شده در پایگاه داده بود. (امتیاز واقعی اشتباه نبوده و با بارگذاری دوباره صفخه نمایان می‌شد) این مشکل نمایشی هم ریشه یابی و حل شد. سپاس از آگاهی رسانی شما.
۳ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هار 2

تشابه این نمایش با نمایش هار، از مضمون و تم اصلی کار، تا بازیگرها، تقریبا بی‌استیج بودن، موسیقی خوب و مهیج، مشاورهای کار و حتی سالن اجرا حداقل برای بنده خیلی مشخص بود. نمی‌گم این موضوع قطعا نکته منفی‌ای بود ولی یکم می‌تونست به کار در جاهایی ضربه بزنه.
جای‌جای نمایش اثرات آقای پوریانی‌فر دیده می‌شد و حتی بدون بروشور و اطلاعات صفحه هم مشخص بود که ایشون دست‌اندرکار مستقیم هستند.

اما شاید علی‌رغم موضوع و دغدغه خوبی که کار داشت، طراحی و کارگردانی آقای ساعتچی به وضوح سطح پایین‌تری از همین موارد در هار داشت و شاید نیاز به کار بیشتری روی ایده‌هایی که به ذهنشون برای این دو اجرا رسیده بود، دارند. کاملا پتانسیل در کار وجود داشت و حس می‌شد.

---------
یه سؤالم دارم که نمی‌دونم این دیالوگا توی خود متن بود یا اضافات بازیگر توسط کارگردان بود ... دیدن ادامه » یا چی؟! چون به نظر بنده اصلا به این حد و مقدار نیازی بش نبود! باز وارد اینکه این همه فحش و حرف‌های رکیک آیا واقعا نیازه نمی‌شم چون ممکنه مجددا وارد بحث "شما بیرون یه جوری هستید سر نمایشا چیزی دیگه رو می‌خواید یا ادا درمیارید" یا تقدس و این حرفا بشیم :)
اما به نظر بنده، فارغ از درست و غلط بودن این مقوله، این حجم از فحش و غیره علی‌رغم اینکه یه جاهایی حتما باید در کار وجود می‌داشت و تأیید کننده حرف نمایش بود، اما در عمده بخشای کار، کار رو از ریتم می‌نداخت و این یه مشکل جدی بود..چون حرف‌های دیگه به حاشیه می‌رفت و افسار کار از دست مخاطب خارج می‌شد.
به لحاظ روانشناسی هم اگر تیکه‌های میانی کار لازم بود، تا سطح اضطراب شخصیت‌ها و مخاطب رو پایین بیاره، اما بازم به نظرم میزانش زیاد بود و از مسیر خارج می‌شد.
علی جان، این دیالوگهای متن بود و هیچ بداهه ای در کار نبود
۰۹ اردیبهشت
مرسی مریم خانم، تقریبا مطمین بودم ولی گفتم باز بپرسم :)
۰۹ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اینکه کسی یک روزه در تیوال اکانت ساخته یا یک ماه یا روز راه‌اندازی تیوال، منطقا نباید نکته مهمی باشد و مهم‌تر اینکه به هیچ وجه مدت زمان عضویت نباید مانع نظر دادن کسی باشد، اما در عین حال به دلیل استفاده نادرست بعضی کاربران، به واسطه اینکه نظرشان را صرفا برای یک کار خاص و به شکل ناموزونی عنوان می‌کنند شاید مهم شود.
حال ممکن است بپرسند (یا ایراد بگیرند) استفاده درست و نادرست را چه کسی مشخص می‌کند؟ یا اینکه اصلا کاربر مختار است اکانت بسازد و فقط برای یک کار نظر بدهد، چه کسی حق این را دارد که این کار را تقبیح کند؟
هیچکدام این‌ها شاید در عین مهم بودن، مهم نباشد ولی به صورت عرف و هنجار (این را دیگر نه من مشخص می‌کنم نه کسی دیگر، جمع و اتفاق نظر عموم مشخص می‌کند که چه شیوه کاری به نتیجه بهتری برای عموم منتج می‌شود) وقتی در تیوال عضو می‌شویم و برای ... دیدن ادامه » کاری نظر می‌دهیم، باید نسبت به نظراتمان و امتیازهایمان مسئول باشیم، باز هم به صورت عرف و هنجار نه اجبار فرد خاصی!
حال اگر مسئول نیستیم و نمی‌خواهیم با نظرمان به کسی کمک کنیم، صرفا یا برای خودمان می‌نویسیم که تخلیه روحی و عاطفی شویم یا می‌خواهیم جایی که می‌توانیم دیده شویم و تأثیر بگذاریم یا کمبودهایمان را جبران کنیم یا هر دلیل دیگر، این هم باز موضوعی شخصیست و برمی‌گردد به ارزش‌های شخصی هر فرد و میزان مسئولیت‌پذیری اجتماعی ولو در مقیاس یک سایت کوچک (یا حتی بزرگ).

اما به گمانم از منظر مقایسه عادلانه و کمک‌کننده به اجتماع تیوال، برای انتخاب نمایش‌های برتر یا ملاک تصمیم‌گیری برای دیدن نمایشی خاص، بهتر است این موضوعِ مدت زمان عضویت را در نظرات کاربران دخیل کرد..و گمان نمی‌کنم کسی به این سیستم تأثیرگذاری بتواند اعتراضی کند، چون میزان تأثیرگذار بودن رأی هر فرد، باید با مسئولیت پذیری فرد نسبت به اجتماع رابطه مستقیم داشته باشد [اینکه این سازوکار در انتخابات خاصی رعایت می‌شود یا نمی‌شود موضوع بحث نیست، چون به نظر می‌رسد منطقا کسی که در هیچ زمانی نسبت به اجتماع احساس مسئولیتی نمی‌کند چرا باید در یک روز خاص به ناگاه مثل بقیه تأثیرگذار باشد؟! پس دلیلی نمی‌شود آنچه هست درست باشد، گرچه اکنون مسئله هم درستی یا نادرستی سیستم حاضر نیست.]

حال به فرضِ مهم بودن و منطقی بودن توضیحات فوق، اگر در یک تعریف کاملا ریاضی، با وجود سیستم نمره‌دهی حاضر، نمره هر کاربر در تعداد روز عضویت آن کاربر ضرب شده و میانگین وزن‌دار نمره هر نمایش با توجه به میزان عضویت هر کاربر لحاظ شود، شاید نتیجه عادلانه‌تر و کاراتری برای اجتماع تیوال به دست آید.
[در صورت واضح نبودن مدل محاسبه نمره هر کار، فرمول محاسبه میانگین وزن‌دار رو در کامنت‌ها میارم :دی]
کسانی که با محیط تیوال آشنایی دارند(خصوصا کسانی که پیشتر فریب این اسپم ها را خورده اند) تشخیص این اسپم ها از نظرات واقعی براشون راحته...یه فاکتور همین زمان عضویت فرد در تیواله...فاکتور دیگری که من چک می کنم نمایش های امتیاز داده شده اون فرد هست که این اسپم ... دیدن ادامه » ها یا به نمایشی امتیاز ندادند یا صرفا به نمایشهای خودشون امتیاز دادند...این اسپم ها تک اسمند...اکانتشان تصویر ندارد...نظراتی که دادند بی وجهه یعنی یه سری جمله مثل عالی بود شاهکار بود بهترین تئاتری که در عمرم دیدم اصلا قابلیت بررسی عقلی نداره...

اگرچه انجام این کارها از سوی عوامل اجرایی نمایش مصداق کلاه برداری است اما برخی دوستان تیوالی هم هر نظری رو جزو این اسپم ها می دانند و خلاصه تازه عضو شدن فرد رو گوشزد می کنند که به نظرم این هم کار معقولی نیست
۲۵ فروردین
جناب عبداللهی نازنین ارادت
تمام فرمایشاتتون کاملا درست هست ، همانطور که خیلی از ما هم به کرات به سایت محترم تیوال پیشنهاد دادیم و راهکارهای مختلف هم ارائه دادیم ولی موضوع اینجاست که تیوال بنا به هر دلیلی که هست نمیخواد و برنامه ای نداره که این موضوعات ... دیدن ادامه » را کنترل کنه وگرنه به راحتی معضل اکانت های فیک و ساماندهی آنها قابل کنترل هست،دقیقا مثل دولت محترم که هیچ برنامه ای برای کنترل بازار ارز و سکه نداشت و الان این شده حال و روز اجتماعمون ، در مورد تیوال هم دقیقا همینه تا زمانی که خود تیوال نخواد هیچ اتفاق مثبتی در اینجا نمیفته متاسفانه ، خود بنده که به شدت پیگیر تیوال و کاربرانش بودم ، الان اصن ترجیح میدم که نقدی ننویسم چون بنویسم هم میدونم که به سرعت لابلای کامنت های فیک گم خواهد شد . فقط روزی یکبار میام برای اینکه حرص هم نخورم به سرعت از کنار اکانت هایی که نمیشناسم عبور میکنم و مطالب دوستان و نازنینان تیوالی چون شما و دوستان دیگر را میخوانم و میروم.چون وقتی میشود پیشنهاد و راهکار ارائه کرد که گوش شنوایی وجود داشته باشد.
۲۸ فروردین
کاملا موافقم و درست می‌فرمایید آقای رزمجوی عزیزم :)

منم دقیقا همین رویه شما رو پیش گرفتم :)
خیلی مخلصیم
۲۸ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم شاید ما درک خاصی از کمدی نداریم..و روی یه سری نکات و افراد و مفاهیم حساسیت داریم :(
برای اینکه فردوسی تو ذهنم خراب نشه، زودتر از موعد ذهنم را از هرچه دیدم و شنیدم تخلیه کردم..
در این حد ؟؟؟؟
۲۴ فروردین
نه بابا علی آقا.چون نظراتت برام مهمه گفتم.شاید برم یکم روحیه م بهتر شه.ده بیست دقیقه ی اولم با علم به این نگاه میکنم که قراره خوب پیش بره
۳۱ فروردین
قربان شما، لطف دارید :)
امیداورم اگر رفتید حسااابی حالتونو به خوبی عوض کنه و لذت ببرید :)
۳۱ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای *زونا*

دل دریاست و مغز کتابخانه اسرار..
در کنجی تاریک از دلم، موجودی زندگی می‌کند که توصیفش از جعبه‌سیاه سرهایتان بیرون است. شاید چیزی شبیه هیولای دوست‌داشتنی در "به شکل آب"!
هر آنچه لطافت و صداقت در جهان، بی‌سرانجام است، در او جای گرفته..ارتباطش با مغزم به اجبار قطع شده و چنان در آن کنجِ تاریک کز کرده و بی‌پناه می‌نماید، انگار غم‌انگیزترین مرثیه‌های دنیا را در خود جای داده است.
ترسیده، حق دارد..
کم‌کم عشوه‌های ملیحش چشمک‌زنان راه بین دل و مغز را باز کرده، انگار در نگاهش اسیدی‌ترین محلول دنیاست..در جای‌جای دلم نور به وفور دیده می‌شود اما آنچه فضا را تاریک و تاریک‌تر کرده است، ترس است!
نه ترس از چیزی که ترسناک است، ترسی خودساخته که دل را سرگرم کند و مغز را مشغول پاکسازی!
پاکسازی خاطرات تلخی که به دیواره مغز چون رنگ پاشیده و ... دیدن ادامه » چنان شَره می‌کند انگار زمان، داوری سخت‌گیر برای اتمام بوم نقاشیِ ترس است..
هیولا مردد و نگران است..دریای دل را درمی‌نوردد به امید نوری که سرانجامش روشناییست. نوری که گرمابخش دل باشد و آرامش را از مغزِ بی‌پناهم به غنیمت آورده باشد..
جدالشان ادامه‌دار است و من، بی‌اثرترین دخیلِ ماجرا!
چراغ را خاموش می‌کنم تا در خلوتِ وجودم، بی‌دغدغه بجنگند و تنها مارشِ میدان نبرد، صدای بارانِ اشک بر پهنه دریا باشد!
علی جان منتظرم درمورد مانیکور هم قلم زیبات رو بخونم ..
۲۳ فروردین
قربان شما لطف دارید :)
۲۴ فروردین
خوابگردها عالی بود
۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عکسِ من
برعکسِ من
فارغ زِ هر
درد و غم است
"دوستت می‌دارم بی‌آنکه بخواهمت"



سالگَشتگی‌ست این
که به خود درپیچی ابروار
بِغُرّی بی‌آنکه بباری؟



سالگشتگی‌ست این
که بخواهی‌اش
بی‌اینکه بفشاری‌اش؟



سالگشتگی‌ست ... دیدن ادامه » این؟
خواستن‌اش
تمنایِ هر رگ
بی‌آنکه در میان باشد
خواهشی حتی؟



نهایتِ عاشقی‌ست این؟
آن وعده‌ی دیدارِ در فراسوی پیکرها؟

<احمد شاملو>
-------------------------------------------------
سالگشتگی‌ست این
که نمایش تمام شود
و نتوانی کوهستانی را سخت در آغوش کشی
گزینه ی دوست دارم خیلی کمه برای این نوشته...
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
عزیزمی بامداد جان :*
همیشه ایشالا به کیف و حال خوش باشی :)
۲۷ اسفند ۱۳۹۷
انکار نمایش نامه از روی این شعر نوشته شده !
دست مریزاااااااااااااااااد ❤️
۲۷ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب بود
رفتیم بام خانه‌ی هنرمندان
گفتیم بام خانه‌ی هنرمندان، همانطور که اسمش گویاست، باید غرق در خیال باشد..خانه‌شان پر از آثار هنری‌ست، اما آنجا که خیالشان میان ستاره‌ها دودو می‌زند، بی‌شک بام آنجاست
اندکی به خیال خام خودمان از آسمان خیره شدیم، گفتیم نکند امشب از آن آسمان‌های خشمگین نصیبمان شود که چهره در هم کشیده و نخواهد حتی یک ستاره به دامان چشمانمان بریزد؟
رفتیم داخل تاریک‌خانه
گفتیم بی‌ستاره خارج شویم، روا نیست..خودمان از تاریک‌خانه یک چیزی پیدا می‌کنیم و همراهمان می‌بریم
بک کتاب قصه رنگارنگ دادند دست ذهنمان..اما تاریک بود و جز سیاهی و سپیدی چیزی دیده نمی‌شد..گفتیم نکند این کتاب مصور از اول هم بی‌رنگ بوده و زمانمان که تمام شود باید با یک دفتر نقاشی که فقط تعدادی طرح و نقش بی‌رنگ دارد از تاریک‌خانه خارج شویم؟
رفتیم دنبال قلم‌مو
گفتیم هر چه نداریم هنوز ذوق کودکی اندکی قریحه در ما به یادگار گذاشته، که مثل کودکی‌ها برویم دفتر رنگ‌آمیزی خود را برداریم و هر چه رنگ در ذهن داریم بریزیم در دل و جان همه‌ی آن طرح و نقش‌ها
طرح کتاب قصه، طرح جالب اما هول‌انگیزی بود..سیاه و سپیدی‌اش دلمان را ریش می‌کرد..شروع کردیم خیال‌بافی و نگذاشتیم بام خانه هنرمندان ما را مسحور خود کند..هر آنچه خیال بود آنجا پرسه می‌زد، مثل فرشته‌های بالدار قصه‌های سرزمین‌های خیالی..قلم‌مو به دست، یک رنگ از بال این فرشته و رنگی دیگر از بال فرشته‌ای دیگر، امانت گرفتیم و رفتیم که کتاب قصه مصورمان از بی‌رنگی رنجور نشود
رفتیم داخل اتاقک‌های بی‌روح قصه
گفتیم نکند زمان تمام شود و اتاقکی بی‌جان و رنگ بماند؟ رنگ از قلم‌موها می‌چکید..اتاقک اول را با عجله رنگ‌آمیزی کردیم، رفتیم سراغ اتاقک بعدی..در اتاقک‌ها مجال گشت و گذار نبود، فقط دیوانه‌وار رنگ به دیوارها می‌زدیم و به سرعت نوبت خاطره‌بازی در اتاقک بعدی فرا می‌رسید..خاطره‌بازی که نه، خاطرات قطاری رد می‌شدند، رنگشان به دیوار ذهن سرازیر می‌شد و فرشته‌ی بالداری آن رنگ را سراسیمه به قلم‌مو می‌ریخت و از مهلکه‌ی بی‌رنگ اتاقک می‌گریخت..صدای بال زدن فرشته‌ها، جیرینگ جیرینگ..صدای سوت قطار خاطرات، هوووووووو هوووووو..زمان به سرعت می‌گذشت..مجالی نمانده بود..دلمان به دیوار رنگی اتاقک‌ها خراشیده و زخم‌رنگی بر آن از هر اتاقک می‌ماند..قلم‌موها را انداختیم..زمان برای تمام کردن کتاب قصه در همین لحظه سر از پا نمی‌شناخت..زخم‌رنگ‌ها از دیوار دل چکه می‌کردند درونمان
رفتیم دنبال در خروجی تاریک‌خانه
گفتیم نکند این اتاقک‌ها هزارتویی بی‌پایان باشد؟ باید هر چه سریع‌تر در خروجی را پیدا کنیم..نمی‌شود در خیال رفت و رنگ‌آمیزی‌اش کرد، اما در خاطرات رنگی گیر افتاد..دوان دوان به دنبال در بودیم، نوری بی‌جان در امتداد دیدمان چشمک می‌زد..اثری از فرشته‌های بالدار نبود..صدای قطار از ما دور می‌شد و دیگر صدایی به گوش نمی‌رسید..به نور نزدیک و نزدیک‌تر شدیم..دستمان تا در، چشم‌به‌هم‌زدنی فاصله داشت..
ناگهان، چراغ‌ها روشن شد..نزدیک در بودیم..برگشتیم پشت سرمان را نگاه کنیم..اثری از اتاقک‌ها و فرشته‌های بالدار و قطاری نبود

زمان ... دیدن ادامه » خیال‌پردازی تمام شده بود و بام خانه‌ی هنرمندان امشب در عین خشمگینی بی‌سخاوت نبود
سرزمین‌های خیالی، چیزی دورتر از بام خانه‌ی هنرمندان نبودند
می‌شد بر افق آسمان دیدشان، ولو محو و تاریک...
جیرینگ..
به به رفیق خوبمون و قلم زیباش ...
۲۳ اسفند ۱۳۹۷
من هم به شدت مشتاق دیدارتون هستم علی آقای عزیز .
(از این استیکر ها که توی چشماش قلبه)
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
از همون استیکرا برای خودت :)
۲۶ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به سیل صبح‌خواهان راه بستند
هزاران سینه و سر را شکستند
ولی مردم‌ گرفته دست در دست
ز چنگ دیو مردم‌خوار، رَستند

شب‌نورد- اصلان اصلانیان
چاووش 2
علی کو کجا کی ؟ چطوری این متن زیبا رو به فیلم ربط دادی؟
۲۹ بهمن ۱۳۹۷
شعرو قبول کن حالا از ما همینطوری :)) از بس قشنگه
بیشتر مصرع دومش رو که سر و سینه شکسته شد تو فیلم، خوبه؟ :))
۲۹ بهمن ۱۳۹۷
قشنگی شعر رو خیلی قبول میکنم
۲۹ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"وقتی با زبان خطرناک بنزین روی کشور چکیده باشد، فقط یک جرقه کافی است"

سال ۱۹۹۹، به‌عنوان دانشجوی رشته‌ی حقوق، در دادگاه بین‌المللی رسیدگی به جنایات جنگی در یوگسلاوی سابق کار می‌کردم. با دیدن و شنیدن آن جنایات از خودم پرسیدم که چگونه می‌شود که در مثلاً شهری آزاد و چندفرهنگی مثل سارایوو یک‌دفعه بخش‌هایی از جمعیت به جان هم می‌افتند و چنان جنایتی رقم می‌خورد.

راستش این‌گونه نیست که انسان‌هایی که سالیان سال در همسایگی هم زندگی کرده‌اند، صبح بلند شوند و یک‌باره تصمیم بگیرند با هم وارد جنگ و خصومت شوند یا همدیگر را قتل‌عام کنند. قبلاً باید چیزی زیر پوست این جامعه اتفاق افتاده باشد که چنین تغییرات دیدگاهی و رفتاری را به دنبال بیاورد. در مجموع، این‌که گفتمان عمومی در این تغییر و تحولات منفی چه نقشی بازی می‌کند، برای من همیشه قابل‌تأمل بوده است.

زمانی که شما که با واژگان و زبان خود گروهی از انسان‌ها را به‌عنوان خطری مهلک و نافی یا محدودسازِ موجودیت جسمی و فرهنگی خود تصویر و تلقی می‌کنید، به این سو سوق می‌یابید که دفاع با قهر و خشونت در برابر آن‌ها هم مشروعیت و ضرورت دارد. چنین زبانی (توصیفی که شما از طرف مقابل می‌کنید) در خود شما و دور و بر شما برانگیزاننده‌ی ترس و تشدید‌کننده‌ی آن است. این احساس (ترس) که موجودیت تو (جسمی و فرهنگی و زبانی و…) در خطر است، قوی‌تر از نفرت است، از همین روست که من برای تحقیقم عنوان زبان خطرناک را برگزیده‌ام و نه زبان نفرت‌زا. بسیاری از احساسِ‌نفرت‌ها کاملاً بی‌خطرند، زیرا به بروز خشونتی منجر نمی‌شوند. من می‌توانم هزاران صفت و حرف تهدید‌آمیز و اهانت‌بار به شما بزنم، ولی باز هم مطمئن باشم که شما دست به خشونت نخواهید شد.

برای آن‌که واژه‌ها به خشونت تبدیل شوند به دو عامل نیاز است: واژگان و حرف‌هایی که تحریک‌آمیز باشند و جماعتی که این واژه‌ها و حرف‌ها حساس‌شان کند و به حرکت درآورد. چرا مثلاً هواداران ترامپ این‌قدر برای پیام‌های خارجی‌ستیزانه‌ی رئیس‌جمهور مستعدند؟ زیرا ترس دارند؛ ترس از وضعیت اقتصادی خود، از این‌که جامعه و تکنولوژی به‌سرعت پیش بروند و آن‌ها نتوانند بر این قطار سوار بمانند یا سوار شوند. آن‌ها فکر می‌کنند که اِلیتِ سیاسی و فرهنگی جامعه‌شان هر کاری را که از دستش بربیاید برای مهاجران می‌کند، ولی برای آن‌ها (بومیان آمریکا) نمی‌کند. این فکر و تصور، معجونی خطرناک از ترس و خشم است.

این سودمند است که بتوانیم زبان را به عنوان یک طیف یا سیستمی درجه‌بندی‌شده تلقی کنیم و احتمال این‌ را که زبان و لحن (نوع واژگان و فرمول‌بندی‌ها) رقم‌زننده‌ی خشونت باشد، بین بسیار کم و بسیار زیاد تصور کنیم. مشکل این است که وقتی یک زبان کم‌خطرناک مقبولیت اجتماعی پیدا کند، بعداً استفاده از زبانی که خطر بیشتری داشته باشد هم طبیعی می‌شود. به‌عبارتی، ما در کاربرد سطوح مختلف زبان‌ها و لحن‌های خطرناک با مهره‌های دومینو سرکار داریم که یکی که افتاد، بعدی‌ها هم می‌افتند. حرف‌های یکی از شاهدان دادگاه جنایات رواندا هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود؛ بحث بر سر رادیو قمه یا RTLM بود که قوم توتسی را به‌عنوان دشمن و خطری عظیم برای هوتی‌ها معرفی می‌کرد و عملاً زمینه را برای تشدید نفرت در هوتی‌ها و سوق دادن آن‌ها به کشتار توتسی‌ها فراهم می‌کرد. متهمان دو تن از مدیران رادیو بودند. شاهدی که در دادگاه بود می‌گفت که این دو نفر گاماس گاماس به چکاندن بنزین بر روی کشور مشغول بودند، تا روزی که بالأخره جرقه‌ای در کار آمد و شعله درگرفت. به عبارتی، زمانی که بنزین پخش شد، فقط به یک جرقه نیاز دارد…

درسی که از این ماجرا می‌توان گرفت این است که نباید صبر کرد و نشست و نگاه کرد تا بنزین روی کل کشور پاشیده شود. آن هنگام دیر است و متوقف‌کردن خشونت هم دشوار. در واقع باید مواظب بود که اصولاً بنزینی نچکد یا چکیدن آن متوقف شود.

در عصر اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، گفت‌وگو البته دشوارتر شده، چرا که اینترنت به آن‌هایی که حرف‌های دهشتناک و بی‌محابا می‌زنند هم میکروفن داده است. ولی خب، هنوز هم اکثریت مردم در فیسبوک و توئیتر، ادب و نزاکت و معیارهای انسانی را رعایت می‌کنند. و باید در نظر هم داشت که صدا و شلوغ‌کاری نفرت‌پراکنان و پرخاشجویان بیشتر از تأثیر واقعی آن‌ها بازتاب پیدا می‌کند. این به روزنامه‌خوانی می‌ماند. وقتی مردم در روزنامه‌ها درباره‌ی یک قتل می‌خوانند، متوجه نیستند که به این خاطر قتل خبر شده که یک استثناست و نه قاعده.

از ... دیدن ادامه » یک سو اینترنت سبب شده که اراجیف و سخنان نفرت‌انگیز و اهانت و زبان‌ خطرناک امکان اشاعه‌ی گسترده‌تر و سریع‌تری بیابد، ولی از طرف دیگر شانس ما برای نشان دادن واکنش و حساسیت به‌موقع در برابر آن‌ها هم گسترده‌تر از گذشته است. البته حذف و دیلیت‌کردن حرف‌ها و مواضع و بیان‌های نفرت‌انگیز و خطرناک تنها گزینه نیست و کافی هم نیست. اول این‌که ما نمی‌توانیم به‌سرعت هر حرف و سخن و فیلم و موضعی در این راستا را حذف کنیم، حتا اگر کنسرن‌های اینترنتی به سرعت هم قادر به تشخیص چنین محتواهایی باشند. دوم این‌که خطر ضربه‌خوردنِ آزادی بیان هم در این چارچوب زیاد است.

راستش با این‌که به توان و ظرفیت زبان برای برانگیختن خشم و خشونت باور دارم، ولی به شدت به لزوم آزادی بیان هم معتقدم. زمانی که انسان ابزار صلح‌آمیزی برای بیان ترس و نگرانی‌های خود نداشته باشد، معمولاً دست به خشونت می‌شود. البته من مخالف حذف بسیاری از اظهارات نفرت‌انگیز و تحریک‌آمیز و خطرناک نیستم، ولی این به‌تنهایی کافی نیست، چراکه نظر و ذهنیت انسان‌ها را عوض نمی‌کند و از تلاش برای اشاعه‌ی حرف‌ها و فکرهای یادشده بازنمی‌دارد. به عبارت دیگر، زمانی که یک وان حمام سرریز می‌شود باید تلاش کرد که آب کمتری وارد آن شود نه این‌که دائم مشغول تخلیه‌ی آن شد، چون این کار تا ابد به جایی نمی‌رسد… باید یک جامعه‌ی حسّاس و نقّاد ایجاد کرد تا هم خود به سوی نفرت‌اانگیزی و پرخاشگری نغلتد و هم غیرپایبندان به روال‌ها و هنجارها را با نقد و واکنش و آموزش خود به جایی برساند که در ادامه‌ی رویه‌ی خود تجدیدنظر کنند…

ما با توئیتر به توافق رسیده‌ایم که خبری را به شمار بزرگی از کاربران بفرستد که در آن گفته می‌شود اکثریت کاربران توئیتر روال‌ها و هنجارهای گفت‌وگو را رعایت می‌کنند. پیام این است: این یک هنجار اجتماعی است که در توئیتر رفتاری مناسب و شایسته داشته باشید. الگوی ما تبلیغاتی بوده که در یک هتل زنجیره‌ای شده و روی کارت‌هایی در اتاق‌های این هتل نوشته‌اند که ۸۵ درصد مهمانان هتل به‌عنوان اقدامی محیط‌زیستی از حوله‌ی خود بیشتر از یک بار استفاده می‌کنند و تأثیر آن در سوق دادن مهمانان به رعایت چنین رفتاری واقعاً هم زیاد بوده است. جالب این‌که افراد گروهی که به چنین رعایتی پایبند شده‌اند، اصلاً همدیگر را ندیده‌اند، ولی خود را به‌طور ذهنی در میان گروهی حس می‌کنند که به یک معیار عمومی درست پایبند است.

شوخ‌طبعی و هجو حربه‌ای قوی در برابر نفرت‌پراکنی و پرخاشجویی‌ و ستیزه‌گرایی است. راستش هنوز ما در گروه‌مان تحقیق کافی و جامعی در این باره نکرده‌ایم، ولی می‌توانم مثالی بزنم. ابوبکر البغدادی، سرکرده‌ی داعش، سه سال پیش مسلمانان را فراخواند تا به خلافت او بپیوندند. یک فعال مدنی فلسطینی به نام ایاد البغدادی حساب خود در توئیتر را «نه اون بغدادی» نام گذاشت و موجی از تمسخر و هجو علیه فراخوان ابوبکر البغدادی تا حد اسقاط‌کردن و استهزای کامل پیام او به راه انداخت…

از: سوزان بنش
درود..‌نیاز جامعه ی ما ، و بلکه همه ی جوامع گفت ِ گوی ِ سازنده و کار ساز است . متاسفانه همین طور که در متن ِ بالا آمده ، برخی افراد و یا نهاد ها از آن گریزان هستند . سال ها قبل یکی از اندیش مندان گفت : با پیشرفت ِ تکنولوژی فکر بشر هم پیچیده می شود ، و می توان ... دیدن ادامه » امیدوار بود که از راه های مسالمت آمیز به تغییر برسیم .....‌ هر چند الان دنیا در خشونت و جنگ دارد دست و پا می زند و انسان ها لِه می شوند ..ولی ، امید را نباید از دست داد ..‌‌به امید ِ گفت ِ گوی ِ سازنده و کارساز در سرتاسر ِ حهان ِ هستی .‌‌‌‌‌...
۲۷ بهمن ۱۳۹۷
جناب عبدالهی عزیز و بزرگوار درود بر شما
سپاس از اینکه این مطلب را با ما به اشتراک گذاشتید،بسیار قابل تأمل بود...
۲۷ بهمن ۱۳۹۷
درود و احترامات فراوان خدمت آقای بایزیدی عزیزم
خواهش می‌کنم
۲۹ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روی دیوار دلم سایه‌ای از قامت توست
(برای شیرین یزدان‌بخش، لامصبی دوست‌داشتنی)

گاه عشق است به دل گاه به دل بیزاری
گاه خوشحالی و گاهی غم عالم داری

زندگی چیست به جز خاطره‌ای فرسوده
زندگی چیست به جز حادثه‌ای تکراری

دست می‌شویم از این عشق که من مجبورم
چشم می‌پوشی از این مهر که تو ناچاری

گله‌ای نیست به تنهایی‌ام عادت کردم
به غزل گریه نوشتن به شب و بیداری

روی ... دیدن ادامه » دیوار دلم سایه‌ای از قامت توست
مثل تنهایی من قدّ بلندی داری

#تکتم حسینی


قرار نیست به این کوچه نوبهار بیاید
قرار نیست اگرهایمان به کار بیاید

قرار نیست کمی اتفاق ِ خوب بیفتد
که پشت پنجره‌ی بسته‌مان بهار بیاید

قرار نیست که پایان ِ قصه تلخ نباشد
میان ... دیدن ادامه » سفره‌ی‌مان غیرِ زهرمار بیاید

قرار نیست که فردای نارسیده‌ی روشن
برای دیدن این قوم ِ سوگوار بیاید

قرار نیست که خوشبختی ِ تلف شده‌ی ما
پس از تحمل ِ یک عمر انتظار بیاید

دعا کنیم که این شهر، بی پرنده نماند
دعا کنیم زمستان ِ شوم زنده نماند

دعا کنیم که هرشاخه شکلِ دار نگیرد
دوباره کوچه‌ی‌مان بوی انفجار نگیرد

دعا کنیم که آینده بی فروغ نباشد
دعا کنیم دعاهایمان دروغ نباشد...

#حامد_ابراهیم_پور
۲۵ بهمن ۱۳۹۷
سپهر دوست داشتنی !
۱۰ اسفند ۱۳۹۷
ارادت
۱۱ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محسن امیریوسفی عزیز

از اینکه 19 ساعت دیرتر از اولین سانس اکران فیلمت اومدم و نقشِ افکارت رو روی پرده دیدم، عذرخواهم
اندیشه و پایبندی به مسیرت ارزشمندترین نکته عالم ه برای من
به اندازه 6 سال انتظار برای اکرانِ تلاش‌هات، حس توی فیلمته!
دیدار با تمام آشغال‌های دوست‌داشتنی‌ت لذتبخش و دردناکه توأمان!

به قول خودت، همه اتفاقات تلخ رو فراموش می‌کنیم و فکر می‌کنیم این فیلم همین امروز ساخته شده!
اما تصویرِ تو خیلی وقته در ذهن و دل ما نقش بسته!

همیشه پاینده و موفق باشی
چه رنجی به تو رفت برادر جان آن زمان که میساختی و چه خون و دلها که میشود آیا روزی رسد و فرزند دردت را با هم شریک شویم؟!
خدا رو شکر رسید آن روز هر چند دیر , ولی سرانجام صبرت تریاقی شد که با جانننمان چشیدیم ......
زهر بود درد بود اما همچو شیرینت به کام ما تلخ کامان ... دیدن ادامه » شهد عسل بود ......
دوست داشتم زیر متن عزیز دوست داشتنی چون شما اینو بنویسم.......
سپهر هم که کولاک کرده البته دست مریزاد برادر.......
۲۵ بهمن ۱۳۹۷
ای جانم به متن و درد دل زیبات
همچین که زیر پست‌ها برام می‌نویسی قند تو دلم آب می‌شه :) عزیزی حامی جان

سپهر کولااااک ه کلااا
۲۶ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ذلیل و بیچاره‌تر از من نیست در کوی تو
خمیده شد پشت من از غم چون ابروی تو
---------------------------------------------------
بنفشه‌ای "روح‌انگیز"
فیلمی به غایت بی‌ادعا، دقیق، صادقانه، تمیز و رنگارنگ
آشنا به ساختار کلاسیک با موضوعی جذاب، جسورانه، همراه‌کننده و درگیرکننده
دقت در جای‌جای این فیلم موج می‌زند..کارگردانی تا حدی تمیز و اندازه است که حضورش را در نقاط کلیدی به عنوان عنصر خالق احساس نمی‌کنید، بلکه گمان بر "من این اتفاقات را می‌بینم، پس هستند" می‌برید
متن پر از نگاشت‌های دقیق، درخواست‌کننده جای‌گذاری‌های کلاسیک مورد نیاز است
فیلم به مانند رودی در جریان، زلال و پراحساس است، چون نسیمی که در گذر روزها تو را نوازش می‌کند، تو را در کام می‌گیرد و تو را از خودت زده می‌کند
بازی‌هایی باورپذیر، صادقانه، دلچسب..فاطمه همان فاطمه است، پر"شکوه" و پر"شکوفه"، سعید خوشبخت است، اما بیشتر از آن که سعید باشد "رضا"ست، و رضای راضی به شرایط، در قامتی "فریدون"ی، بزرگ و تأثیرگذار
و مهدی همان قدر هدایت‌شده که "قاسم"، قسم‌خورده خانه امن‌اش
متن جسورانه فیلم، مثلثی را ترسیم می‌کند که از همان تیتراژ به درستی و دقت شروع به گسترش می‌کند
آغازی با عظمت و وسعت و عمق
دوربین فرهاد صبا به مدد نوای هنرمندانه موسیقی پیمان یزدانیان، آسمانی شروع می‌کند..به زحمت تا انتها بتوانید فرکانس‌های پیمان یزدانیان را از سر و مغز و گوش خود بشویید
چشم‌اندازها خبر از یک انتخاب دقیق لوکیشن می‌دهد..شاید تا انتها نتوانید مکان دقیق فیلم را حدس بزنید اما کاملا در آن محله زندگی می‌کنید و اشارت‌ها همه دقیق و پرجزئیات است، از سردر آسایشگاه بگیر، تا پارک سر کوچه، تا بازار روز، تا کوچه‌ای که رضا در آن با موتورش در حال حرکت است، تا گردشِ خارج از مسئولیت دونفری کنار کانال (یا رود)، تا جاده‌های خاطره‌انگیز ابتدای فیلم
تدوین ... دیدن ادامه » استادانه بهرام دهقانی، کم از تجربه‌های دیگر این استاد تدوین گرانقدر ندارد..دقیق، در بزنگاه‎‌ها نه سریع که ریتم فیلم را به ژانر دیگری ببرد و نه کند که فیلم را از رمق بیاندازد
حیاط خانه شوکو، و دقیقا شوکو، نه رضا و شوکو، خودش برای خودش دنیاییست..موسیقی در صحنه‌های هواییِ دوربین روی حیاط، کم نمی‌گذارد و هر روایتی بخواهید بی‌پرده با شما در میان می‌گذارد..سکانس‌های شلوغ حیاط، با بازیگوشی‌های اندازه، رنگارنگ و خاطره‌انگیز جلوه می‌کند
هیچ رفت و آمدی به خانه، بدون بازگشت و گسترشِ کاراکترهای سه رأس مثلث رها نمی‌شود
دیالوگ‌ها در فضایی خاطره‌انگیز، به مثابه جملات یک کودک شوخ و شنگ در دفترچه خاطراتش، در عین روایت‌گری کودک‌مآبانه هستند

سینمای کلاسیک یعنی همین، یعنی فریدون و رضا و شوکو، با آشناترین اتفاقات روزمره شخصیتشان گسترش می‌یابد و به طور کامل دوران گذار شخصیت‌ها طی می‌شود:
شوکو با هدف‌های هم‌نوع‌دوستانه جلو می‌رود و در این مسیر، عشقش به انتخاب گذشته‌اش را در عین وفاداری به انتخاب متأخر رو می‌کند..در این مسیر، فضای خاطره‌بازی ترسیم‌شده، امکان بروز رفتاری این گفته قدیمی را به شخصیت کلیدی داستان می‌دهد: "که هیچ چیز عشق اول نمی‌شود" یا "هر چیزی قدیمی‌اش یه چیز دیگه‌اس"
دیالوگ‌های شوکو، در سکانس انار پوست کندن در کنار دختر همسایه، هر کدام پازلی به ما می‌دهد که در دستمان نگه داریم برای تکمیل در کلیدی‌ترین نقاط ابهام نسبت به روابط خانوادگی شوکو با بچه‌های فریدون و پیام‌های صوتی دختر بر روی تلفن خانه به هنگام فرار..
رنگارنگ بودن فیلم در لباس‌های شوکو نیز رعایت شده، و تا قبل از تماس تلفنی بحران‌ساز، بافتنی‌های بنفش به تن دارد و در لحظه تماس، به ناگاه مشکی!

رضا، حسود و با غیرت شروع می‌کند، شوکو و خواسته‌هایش برایش مهم هستند، در نوسان بین ناراحت شدن، غیرت، حسودی و همگام شدن، همدردی، نوع‌دوستی است، و در آخر از هر آنچه بر رقیبش گذشته است ناراحت و غمگین است، حال آنکه خوش‌خوشانه به نبودِ یک رقیب در زندگی فردایش چشمکی می‌زند
دیالوگ‌های رضا با بازی فوق‌العاده سعید آقاخانی، دقت را در تک‌تک لحظات فریاد می‌زند: [سکانس کارگاه نجاری‌اش] (تو که گفتی با نئوپان کار نمی‌کنی..آدم از غیرت که بیفته با بدتر از نئوپانشم کار می‌کنه) ورود بازی شخصیتی در کلام را ببینید و بگذارید کنار سکانس بازگشتی در نیمه دوم فیلم که به همان کارگاه باز می‌گردند اما این بار به خواسته رضا و رضا تختی برای فریدون ساخته..اما با چی؟؟ با نئوپان!! بازی با غیرت و نئوپان و شخصیت‌سازی در اوج دقت قرار دارد..حتی در سکانس ابتدایی شوکو بیرون از کارگاه و از پنجره جمله کوبنده (از درون و محتوایی کوبنده) خود را روانه رضا می‌کند که "رضا مگه قرار ما این نبود؟ و خودت مگه رضایت ندادی؟" اما در انتها هر دو در داخل کارگاه حضور دارند!...رضا همیشه رضایت می‌دهد اما بعد پشیمان و درگیر است با بازی‌های فکری‌اش..

فریدون! فریدون بی‌رمق، دل‌شکسته و بی‌اعتنا شروع می‌کند..کم‌کم محبتِ بی‌توقع و خالصانه شوکو و تلاشِ بی‌چشم‌داشتِ رضا او را آرام آرام به آغوش گرم زندگی برمی‌گرداند، آن‌قدر آرام که آرامش‌اش دل بیننده را با حلاوت به لرزه درمی‌آورد..سکانسِ بارانی در ایوان، درخشان ظاهر می‌شود، درخشان روایت می‌شود، درخشان حرف دارد و. درخشان تکنیک..آمد و رفتِ رضا به ایوان، صندلی‌ها (حتی انتخاب صندلی‌ها)، بازی‌های کنترل‌شده و بدون هیجان اضافی، کلاهی که برای فریدون می‌آورد در مقابل پیراهنی که برای رضا می‌آورد، ... این سکانس، دنیای حرف است
استاد بودن فریدون در تخته در مقابل بی‌مهارتی رضا، تنها شکست رخ داده در تخته برای فریدون در مقابل شوکو، بازی‌های تاس همگی به غایت عمیق در شکل‌گیری روابط این مثلث نفوذ کرده‌اند..دیدن این‌ها انتخاب مخاطبست اما جای‌گذاری آن‌ها توسط کارگردان و متن، اصلا انتخابی و اتفاقی نیست
بازی و گشتن‌های گاه و بی‌گاه فریدون در چمدان و نامه‌هایی که لای هر کدام چیزی می‌گذارد، بسیار ظریف تحول محاطب را شروع کرده‌اند
تاس‌های فریدون در ابتدا جفت شش شروع می‌کنند و در بحرانی‌ترین شرایط جفت یک!
علاقه وافر او به بنفشه آفریقایی باید فراتر از یک علاقه باشد که به خرید شوکو برای او و انتخاب ثریا به عنوان وارث اموالش دوخته شود..ساسپندرهای شلوار او نیز منقش به بنفشه بودند

نمای بسته میز دونفره طبقه بالا، از آن کلاسیک‌های بی بدیل! در سکانسی بسته‌ی دو صندلیِ خالی را در بزنگاه آشوب‌ناک فیلم می‌گیرد، در سکانسِ فردای آزاد شدن شوکو، تابلوی میان رضا و شوکو طبیعتیست آرام و دل‌انگیز (در خیال رضا)، اما گریز آنی شوکو و حرکت به داخل اتاقی دیگر با پس‌زمینه تابلویی از یک موج خروش‌ناک دریا!
و در آخر سکانس‌های بازگشتی نمای تمام‌قدِ خانه! کلاسیک‌تر از همه کلاسیک‌های فیلم! اگر اشتباه نکنم هفت بار این نما تکرار می‌شود، هر بار روایت‌کننده‌تر از بار قبل!
در هر قاب، با ظرافتی چشم‌نواز و موسیقایی، هر گوشه داستان را به اقتضا روایت می‌کند..یک بار، ایوان بالا در تصرف رضای تنها..یک بار، چراغ‌ها خاموش..یک بار، قاسم چراغ انباریِ سابق را روشن می‌کند که خالی از اسباب شده است...یک بار، فریدون در تلاطم در اتاق پایین و قاب‌بندی‌های چشم‌نوازِ مشابه دیگر

اگر سکانس پایان‌بندی فیلم با حوصله‌تر ساخته می‌شد، یک کلاسیکِ بی‌نقص را در سینمای ایران به یادگار می‌گذاشت کما اینکه اکنون هم این فیلم، یک کلاسیک تمام‌عیار است
دقت، عنصر جدانشدنی این فیلم..بازی‌ها، مسحور کننده [به چشم نیامدنِ بازی‌ها به خاطر عدم شلوغ‌بازی‌های سینمایی طبیعیست]
[دو نکته بسیار مهم این فیلم را از سایر فیلم‌های ایرانی جدا می‌کند که یکی از این دو آفت اخیرا بلای جان عمده فیلم‌های ایرانی شده: شوخی‌های کلامی ظریف و به اندازه که در خنده گرفتن خودزنی نمی‌کند اما بسیار دلچسب و شیرین است و دومی تلاش برای بدبخت‌نمایی مفرط که اصرار در غم‌انگیز کردن یا تأثیر احساسی در مخاطب دارد که یا گریه بگیرد یا با احساسی کردن نابجا ایرادها را بپوشاند..جالب اینکه این فیلم هر دوی این زمینه‌ها را شامل نمی‌شد اما به هیچکدام از این گرداب‌ها گرفتار نیامد]
خدا رو شکر که یه فیلم راضی کننده دیدی
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
#زنان_علیه_زنان :))))))))
۲۵ بهمن ۱۳۹۷
بیا خودم می‌برمت حدیث جان، اینور آهااا حالا یکم اونورتر بری دست چپ، آفرییین عمو جون..همایون جان دم در تحویلت می‌گیره..فقط مواظب باش نفرستتت بالا جایی بجاش یه چیزی بخونی ببری بگیری بیاری..رفتی بالا بگو دوچ ندالم باشه؟

آخ کییییف کردمااا :))
سپهر جان یدونس، ... دیدن ادامه » دوتا بود که هیئت می‌زدیم :) بنفشه حیف نیس زیر پای مسخره‌بازش سبز شه؟؟
۲۵ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(با تأخیر)
نمایش، نمایش خوبی بود، طراحی مناسبی داشت، نورها و فضای دلچسبی داشت، دکور موجز و گیرایی داشت..اشارات مناسب و به اندازه و درگیرکننده‌ای به آثار کافکا داشت، البته بدون سر در گم کردن..طراحی شخصیت‌ها و نوع نقش و بازیشون دلنشین بود و همینطور تکه آثار و نوشته‌هایی که روی دیوار بود
موسیقی که به غایت زیبا بود، و البته انتخاب موسیقی از آقا پرایزنر که آثارش گویای هنرش هست، به شدت روی کار نشسته بود و به کار میومد
بازی نوید نوروزی که واقعا تمااااام انرژی و حس و توانشو گذاشته بود خیلییی خوب بود، اما نمی‌دونم چرا انتقال احساسش به بنده دچار مشکل بود..یعنی میرسعید یا اسماعیل گرجی یا مهدخت مولایی بازی می‌کردن جدای از توان بازیگری [و مثلا بازی بدن اسماعیل گرجی]، اون احساس در تمامیت و کمال به من منتقل می‌شد اما اینجا یه چیزی کم بود برای من، که صرفا ... دیدن ادامه » فقط احساس من بود..واقعا خسته نباشید جانانه به نوید نوروزی عزیز که تمامش رو گذاشت و آخر اجرا نای ایستادن هم نداشت.
متأسفم واقعا متأسفم که باید اینو بنویسم، اما نمی‌شه این موضوع رو نادیده گرفت: به شدت به شدت بازی خانم‌های این نمایش، بد، بی‌دقت، ناکافی، شلخته، بی‌نظم و به مثابه از سر باز کردن میومد..گمان نمی‌کنم بدتر از این بازی‌ها دیده باشم یا شاید خیلی باید فکر کنم که بازی به این بدی و بی‌دقتی یادم بیاد از افراد دیگه‌ای..صداها دیگه از بد هم بدتر بود..دلیل این انتخاب آقای صادقی رو واقعا متوجه نمی‌شم!
وجود نوید نوروزی کنار اون‌ها دیگه واقعا میزان تو ذوق زدن رو چندین برابر کرده بود متأسفانه :(
بازیگری که مواظب نیست چشم‌ها و نگاه‌هاش جایی که باید باشه و بقیه جاهارو دید نزنه در طول اجرا، وقتی می‌شینه و پامی‌شه لباساشو درست نکنه و موهاشو هم به همچنین، واقعا چی بهش یاد دادن من یکی جدا نمی‌دونم!
خیلی متأسف شدم یه اجرایی که می‌تونست خیلیییی خوب باشه، این بازی‌ها تقریبا پتانسیل‌هاشو به حاشیه بردن :(
آقای عبداللهی عزیز این اجرا برای من یکی از عجایبی بود که در کارگردانی دیدم .. با آن اسم بزرگ و تجربه های بسیار ، به نظر می رسید جناب دکترصادقی در ملاطفت به شاگردانشان بسیار سعه صدر به خرج دادند ... ایرادات و نواقص بسیاری به چشم میخورد که اساسا از ذهن مخاطب ... دیدن ادامه » آن نام بزرگ را محو می کرد.
حجم بزرگی از فریادهای کنترل نشده ، در محضر یکی از ظریف ترین نویسندگان جهان، خراش هایی بود بی مرهم که نمی توانستم هیج جوری با دردش کنار بیایم
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
وااااای حتی تصورشم دردناکه ...
شاید سر تمرین های اولیه اجرا بودید : )) میدونم عصبانی هستید مزاح من رو ببخشید دوستان :)
۲۳ بهمن ۱۳۹۷
مینا خانم اتفاقا اصن عصبانی نیسم :) خواهش می‌کنم
والا صد رحمت به تمرین..بعدم این اجرا یه ماه و نیمی هست داره اجرا می‌ره و اینا کماکان در وضعیت نابهنجاری به سر می‌برن!! تازه تو جشنواره‌ام هستن خدا به دور :))
۲۴ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید