آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال Ali | دیوار
S3 : 15:09:06 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نمیدونم چه جوری بنویسم و چی بنویسم ولی خوب گیره دیگه تا ننویسم ول نمیکنه ...
مادر پدرِ گرامی ، ما بیشتر از هز چیز دیگر مسئولِ سلامت روانی و جسمانی فرزندانمون هستیم . عزیزان دل بچه سه چهار ساله رو که میفرسید کلاس موسیقی ( یا هر چیز دیگه )؛ نفرسید که موسیقدان بشه نفرستید که نمایشگاه بشه به خدا اگر به این نیت بفرستید موتزارت و جلیل شهنازم که بشه شاد نخواهد بود و از زندگی لذت نخواهد برد . به خودمون که رحم نکردیم و نکردند بیایید دست از سر این بچه ها برداریم . بذارید اگر میرن کلاس موسیقی بروند که خودشون و دنیای درون و بیرونشون بهتر بشناسند . بروند که نوعی دیگر ارتباط برقرار کردن با هستی رو بشناسند .بروند که شکوفا بشوند . بچه سه چهار ساله فقط و فقط باید غرق شادی و لذت باشه . اگر قرار چیزی یاد بگیره باید همراه با بازی باشه . اخه نکنید اینکار رو . انقدر به این بچه ها فشار نیارید که این کارو بکن اون کارو نکن ، چرا تمرین نمیکنی ؟ فلانی رو دیدی چه خوب میزنه ؟ و..‌‌. بچه نمایشکاه نیست که چپ و راست برای عمه و خاله و عمو و دایی و دوست و آشنا وادار به نمایشش میکنی .‌‌..
حداقل بزارید هفت هشت سالشون بشه بعد اینکارارو شروع کنید...
به خدا بچه ای که با شادی و لذت کاریو یاد بگیره کمی که بزرگ شه خودش میفهمه به چی علاقه داره در چی استعداد داره میره به سمتش و بزای همیشه احساس خرسندی میکنه هم از کودکیی که کرده و هم از فن و حرفه و هنر و دانشی که یاد گرفته ...
نمیدونم چه حسیه که ایرانی خارجی هم نداره ، اغلب پدر مادرا یا میخوان بچه ها برطرف کننده ی عقده های قدیمی و حسرتهای خودشون باشن ، یا ادامه دهنده ی راه و حرفه شون .
چند وقت پیش میدیدم مک گرگور بچشو برده بود باشگاه تا بچه ی دو ساله وزنه بزنه و شنا بره و مشت بزنه و ... یه چیزی شبیهِ این آرات ایرانیه . یا یه حدودن 6 ساله که مداح شده بود و کلی ناله میکردو به زور سعی میکرد گریه کنه تا بتونه احتمالن طبق سفارشِ پدر ، از مردم بیشتر گریه بگیره .
نمونه هاش خیلی زیاده . مدلِ اولیش هم الی ماشالا همه ی بچه های دهه 50 و 60 خاطره دارن احتمالن از انتخاب رشته و ورزش و ... :)
دغدغه ی خیلی خیلی مهم و درستیه ولی فکر نکنم اهمیتی برای پدر مادرا داشته باشه واقعن . اونا همونطور که اشاره کردی ، دقیقن بچه رو بعنوانِ یه نمایشگاه و یه ویترین برای پز دادن به دیگران میخوان .
سحر لیلی ئیون
من اگه دیکتاتور بودم نمیگذاشتم هیچ کس بچه دار شه تا سلامت روانش تایید نشده بود همه رو از دم سقط وای یاد داستان موسی افتادم همه پسر بچه ها رو میکشت:)))
:)))
سحر لیلی ئیون
من اگه دیکتاتور بودم نمیگذاشتم هیچ کس بچه دار شه تا سلامت روانش تایید نشده بود همه رو از دم سقط وای یاد داستان موسی افتادم همه پسر بچه ها رو میکشت:)))
:)))
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این مطلب راجع به زتدگی - فوتبال و یا سینما - فوتبال است اگر احساس می کنید وقتتان تلف می شود لطفا به خواندن ادامه ندهید .

یکی از ژانرهای سینمایی که خیلی دوست دارم ، ژانر حماسیست .به نظر من بنیادی ترین ویژگی حماسه بیان آمال و آروزهای یک ملت در طول زمان تا خلق اثر است .و این ویژگی در اثار حماسی کلاسیک چه در ادبیات و چه سینما بیشتر هویداست و از این رو حماسی های کلاسیک را بیشتر دوست دارم .
در سینما اثاری از قبیل بن هور ، ال سید ، اسپارتاکوس ، لورنس و....
فوتبال همان زندگی :
من عاشق فوتبال هستم . نه فقط به خاطر شور و هیجانش ، نه !
بلکه به نظر من فوتبالِ ساخته شده به دست بشر بیشترین شباهت را به زندگی ... دیدن ادامه ›› او دارد .
در فوتبال مثلِ زندگی زیبایی ، زشتی ، دوستی ، دشمنی ، هنر ، اقتصاد ، روانشناسی ، فیزیک ، فریب ، دروغ ، صداقت ، محبت ، سیاست ، حماقت و....را به وضوح می توان دید.
گفتم فوتبال را دوست دارم نه فقط به خاطر شور و هیجانش . بلکه چون مثلِ زندگیست . بنابراین ممکن است یک بازی را بارها و بارها ببینم و باز هم ببینم .
یکی از این بازیها که به نظر من سینمایی ترین و حماسی ترین بازی بیست سال اخیر است، بازی آلمان -آرژانتین در فینال جام جهانی ۲۰۱۴ است. یکی از ویژگی های خاصی که شاید در طول تاریخ ( تا انجایی که به خاطر می آورم ) تنها مختص این بازی باشد حماسه و حماسی بودن در حین بازیست و نه با توجه به سابقه . مثلا دو بازی آرژانتین و انگلیس در سال ۸۶ و آلمان غربی و شرقی در سال ۷۴ هم به نوعی بازیهایی حماسی بودند ولی حماسی بودن آنها وابسته به سابقه سیاسی دو کشور بود .
آلمان - آرژانتین فینال جام جهانی ۲۰۱۴
سینما -حماسه . .
آرزوی دو ملت یکی بعد از ۲۴ سال دیگری بعد از ۲۸ سال.
فقط به بخش سینمایی - حماسی این بازی می پردازم

در آن دوره آلمان ها از نظر تاکتیکی ، نظم و انضباط تیمی ، قوای جسمی و روانی و .. خیلی بهتر آرژانتین بودند و آرژانتینی هایی که می خواستند هر جور شده ، در قاره ی خودشان قهرمان شوند.

استراتژی آلمان : با توجه به اینکه آرژانتینی ها یک روز کمتر استراحت کرده و بازی قبلشان به وقت اضافه و ضربات پنالتی کشیده شده و برعکس آلمانی ها حتی نیمه دوم بازی قبل ( برزیل ) استراحت کرده بودند . از طرفی آلمانی ها بعد از یک دومی و دو سومی که در سه جام اخیر داشتند می خواستند بدون ریسک قهرمان شوند. بازی با حوصله ، بدون ریسک ، منظم .. را در پیش گرفتند تا با خسته شدنِ آرژانتینی ها ضربه آخر رو بزنند

استراتژی آرژانتین: جنگ با چنگ و دندان ، تخریب عناصر کار امد آلمان ، ضد حمله بخصوص از سمت راست آلمان و ایجاد فضا برای فورواردها ...

اتفاق یک : قبل بازی هنگام گرم کردن هافبک دفاعی خوب آلمان در این جام ( سامی خدیرا ) مصدوم می شود و آلمان ها که بازی با دو هافبک دفاعی مد نظرشون بود بازیکنی جوان ( کرامر ) که اولین بازیش را در جام انجام می داد جایگزین او کرده تا در کنار دیگر هافبک دفاعی ( اشتایگر ) بازی کند .
اتفاق دو : کرامر همان دقایق ابتدایی بازی از ناحیه سر ضربه خورده و گیج به بازی ادامه می دهد .

اتفاق سوم : بعد از حدود پانزده دقیقه کرامر به سمت داور رفته و از او می پرسد : آیا اینجا فینال جام جهانی است و من دارم در فینال بازی میکنم . داور که از غیر طبیعی بودن حال کرامر با خبر شده ، به بازیکنان آلمان اطلاع داده و مربی او را بیرون می کشد و با توجه به اینکه هافبک دفاعی دیگری ندارد تغییر تاکتیک داده و آندره شورله را به بازی می آورد و تیم با یک هافبک دفاعی به کار داده . ظاهرا استراتژی آرژانتینی ها دارد جواب می دهد .
تا اینجای کار هافبک های دفاعی آلمان بودند که اجازه نفس کشیدن به بازیکنای آرژانتین را نمی داند . حالا اشتایگر تنها مانده با این حال تمام توپها را می زند . مخصوصا مانع رسیدن توپ به مسی شده .
نیمه اول تمام می شود و در نیمه دوم به وضوح معلوم است که به آرژانتینی ها فرمان رسیده که اگر اشتایگر مصدوم بشود کار خیلی راحت می شود .
تکل ها خشن شروع به زدن می شود و درگیری ها شدید تر شده است . اما گلادیاتور ( اشتایگر ) که قبل جام هم مصدوم شده بود و به کمک دکتر مولر به سختی به جام رسیده بود ، ادامه می دهد .
بازی به وقت اضافه کشیده می شود . دو تکل خشن بر روی پای اشتاگیر می زنند و یک ضربه به سینه و یک مشت به سر او . در نهایت گلادیاتور با صورتی خونین به زمین می افتد . اما او تسلیم بشو نیست باز می گردد و می جنگد. او و هم تیمی هایش بار آرزوهای یک ملت را به دوش می کشند و وقت جا زدن نیست . بالاخره توپ به گوتسه رسیده و گل ، گل ...
تمام، آلمان قهرمان می شود .
گلادیاتورِ مصدوم شده حماسه را ساخت و بعد از این بازی هرکز آنچنان که باید سالم نشد که به اوج برگردد . ولی او حماسه ای ساخت برای همیشه ...
پ.ن : این مطلب کنارِ هم گذاشته شده ای است از چند مطلب که پیشتر نوشته ام بنابراین ممکنه حال و هوای جملات چه از لحاظ سبک نگارش و یا معنی با هم نخوره ...
امپر جان در چند پست پیشتر راجع به فیلمهایی صحبت کرد که بهش انرژی میده و یکی از اون فیلمها برای من همین بازیست ...
عمرا فک کنم کسی نصف این مطلب رو بخونه مگر کیانی ، در هر حال دیشب این بازی رو دیدم تصمیم گرفتم این پست رو بزارم
آقا منم خوندم :))
و انصافن هم کیف کردم . و ذوق فراوان برای این خاطره ی عالی . کسی که برای خداحافظیش اشکم درومد همین شواینیِ شیردل ، این گلادیاتور بود . سااالهاست طرفدار آلمانم . شاید بیش از 25 سال . و تیم باشگاهی هم طرفدار سرسختِ وردربرمنم . خلاصه که خییییییلی بهم چسبید . خیلی زیاااد . آقا بکنید از کارها باز . باور کن هیچی خوندنی تر و معرکه تر از خاطره بازی با فیلم و موزیک و ... نیست .
نقدها و حرفها و تحلیلها و ... همگی وقت گیر و بی فایده ن . خاطره بازیه که خوندنی و موندگاره چون لبریز از عاطفه و آن و طراوته . سرشار از حسها و احساساتِ مشترک .
دمت گرم واقعن . لذت بردم
خوندم ولی اصلن فوتبالی نیستم
رویا
خوندم ولی اصلن فوتبالی نیستم
خیلی لطف کردید ممنون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آگاهی همان طور که جلوی تثبیت مطلق های عقلی را می گیرد ، بر یک حقیقت - که هیچ کدام مان از آن گریزی نداریم - تاکید می کند، مرگ تعقیبمان می کند و هم زمان ما را می آفریند و پندار و رفتارمان را شکل می دهد . اگر وجودی حیات ابدی داشت احتمالا چندان از معنای حیات سوال نمی کرد ...و لابد بهشت هم برایش با زیبایی تعریف نمی شد . اگر مانند والاس استیونس عقیده داشت ، مرگ مادر زیبایی است.چه نیازی به زیبایی در حیاتی که ابدی است؟ آیا این طور نیست که در زندگی زیبایی می یابیم چون کوتاه است، که هنر می آفرینیم چون هنر بخشی از جهان خلقت نیست ، که فلسفه بافی می کنیم چون هیچ وقت نمی توانیم مطمئن باشیم که دانش مترادف با حقیقت است ؟

قسمتی از کتاب فقط روزهایی که مینویسم نوشته آرتور کریستال .
"به دلیلی یا مجموعه دلایلی ادبیات دیگر برایم اهمیت چندانی ندارد و مطمئنا زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت‌تر است...
ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف چندان هم تکان‌دهنده نباشد.اما برای کسی که لا به لای کتابها بزرگ شده،کسی که اولین دوستانش کسانی بوده‌اند که میتوانسته با آنها درباره کتابها حرف بزند و کسی که نوشتن و خواندن و درس دادنِ کتابها برایش محتوم و ناگزیر بوده،بی علاقه شدن به ادبیات دستِ کمی از دست کشیدن از عشق ندارد..عاشق بودن و بعد،عاشق نبودن عملا به معنای تغییرات بنیادینِ شخصیت * است..ما نه تنها ارتباطمان با دیگری را از دست میدهیم بلکه در رابطه با خودمان هم چیزی را گم میکنیم..به یک روایت هویت پیشینمان ،کسی که سابقا بودیم ،حالا دیگر وجود ندارد..."


این ... دیدن ادامه ›› قسمت مورد علاقه منه...یه جورایی ترس من هم هست.. اونجا که به تغییرات بنیادین* اشاره میکنه...منم همیشه با خودم میگم روزی که از سینما خسته شم،روز ترسناکیه...نه به خاطرِ ترک کردنِ یه سرگرمی..بلکه چیزی که باهاش خودم رو شناختم و کشف کردم و خیالبافی کردم،اگه یه روز از سرم بپره یعنی من کن فیکون شدم...و این تغییر دوست نداشتنی و ترسناکه....
نیلوفر
"به دلیلی یا مجموعه دلایلی ادبیات دیگر برایم اهمیت چندانی ندارد و مطمئنا زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت‌تر است... ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف چندان هم تکان‌دهنده نباشد.اما برای کسی ...
این قسمت که گفتید فکر کنم برای جستار آخره ... یکی دو صفحه بعد از این که من نوشتم هم به نوعی همون مطلبی که شما گفتی بیان میکنه دوست داشتم اینجا بنویسم این دو سه صفحه رو ولی تنبلی کردم ...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هنگام نوشتن هرگز به آنچه قبلا گفته ام نمی اندیشم .هدفم حفظ سازگاری با اظهارات نظر پیشینم در مورد یک موضوع خاص نیست . بلکه تلاشم بر آن است که خود را با حقیقت ، به گونه ای که هم اکنون خود را به من می نمایاند هماهنگ سازم . نتیجه این بوده است که همواره از حقیقتی به حقیقتی دیگر ارتقاء یافته ام .‌‌..
زمانی می رسد که فرد مقاومت ناپذیر و اثر عمل او فراگیر می شود . این حالت زمانی رخ می دهد که فرد ، خود را تا حد صفر فروکاسته باشد .

تعداد انگشت شماری از ما زندگی را انگونه که حقیفت است می بیند . اعلب ما دنیای پیرامون خود را آنگونه که هستیم ، می بینیم وبه دیگران از دریچه پسندها و ناپسندها ، پیشداوری ها ، تمایلات ، منافع و نگرانی های خود نگاه میکنیم . همین نگاه تجزیه گرای ماست که زندگی را برایمان به بخش های متکثری مثل : فرد مقابل فرد ، جامعه در برابر جامعه و ملت در برابر ملت تقسیم می کند . برای دیدن زندگی ، ان گونه که هست یعنی یک کل تجزیه ناپذیر باید تمام وابستگی خود را به قدرت ، لذت و حیثیت و منافع شخصی به دور افکنیم . در غیر این صورت نمی توانیم جز از دید شرطی شده ی فردی به زندگی نگاه کنیم ، پس جهان را نه آنگونه که هست بلکه آن گونه که امیال ما شکل می دهند خواهیم دید .

قسمتی از کتاب راه عشق داستان تحول روحی مهاتما گاندی ...
سپهر، نیلوفر و امپرسیونیست این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
حتی مارک تواین ، این احمق پشمالو می گوید : ترس از مرگ دنباله ترس از زندگی است . کسی که زندگی کاملی داشته باشد ، کاملا اماده مردن در هر زمانی است...
رویارویی با فناپذیری خویش مهم است ، زیرا همه ی ارزشهای مزخرف ، سطحی و شکننده زندگی را نابود می سازد . در حالی که بسیاری از افراد روزهای خود را در جستجوی پول یا شهرت و توجه بیشتر صرف می کنند...مرگ با سوالی دردناک تر و مهمتر در مقابل همه ما قرار می گیرد : میراث تو چیست ؟
مرگ تنها چیزی است که می توانیم با اطمینانی قاطع از آن آگاه باشیم. بنابراین باید قطب نمایی برای تصمیم گیری ها و ارزش هایمان باشد ...

ما از نطر مادی کاملا مرفه و از نظر روانی کاملا آسیب دیده و رنج کشیده ایم و در بسیاری از روشهای زندگی سطحی و محقرانه ایم . مردم همه مسئولیت ها را از خود ساب می کنند و توقع دارند اجتماع در قبال احساسات و حساسیتهایشان واکنشی نشان دهد...مردم با احساس کاذب برتری خود به دام بی حالی و رخوت می افتند ، از ترس انکه کاری ارزشمند را شروع کنند و در ان شکست بخورند
شما بزرگید .هم اکنون . چه این را بدانید چه ندانید . بزرگی شما به این نبست که شما مدرسه را یکسال زودتر تمام کردید و یا قایقی زیبا برای خود خریده اید و یا آیفون دارید . شما همین حالا بزرگید چون در قبال حقایقی قاطع و مرگی اجتناب ناپذیر ، باز هم به انتخاب می پردازید که چه چیزی مهم هست و کدام نیست ...شما انقدر خوش شانس ... دیدن ادامه ›› بوده اید که زندگی کرده باشید . شاید انرا احساس نکنید اما گاه بالای صخره ای بروید و آنجا بایستید ، شاید آنرا احساس کنید (مراد نویسنده لبه پرتگاه و رویارویی با مرگه )...
بوکافسکی نوشت : همه ما خواهیم مرد ، همه ی ما ، عجب سیرکی ! همین به تنهایی باید ما را وادار کند همدیگر را دوست بداریم ، اما این اتفاق نمی افتد . امور پست و خقیرانه زندگی ما را دچار ترس میکند . پوچی ما را می بلعد ...
بر‌ گرفته از کتاب هنر ظریف بی خیالی
وقتی این قسمت رو میخوندم ناخودآگاه یاد این شعر حافط افتادم نمیدونم ربطی داره یا نه ...

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش
که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار
ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست
به نام دوست

به بهانه ی روز حافظ

اندیشه حافظ :
یکی از وجوه برجسته حافظ ، اندیشه اوست یعنی علاوه بر اینکه حافظ از لحاظ زبان و اسلوب شعر در مقامی بسیار رفیع قرار دارد اندیشه او نیز جایگاهی خاص دارد ، به طوری که اگر تنها به اندیشه او پرداخته شود باز می توان او را از بزرگترین شخصیت های تاریخ بشر دانست و بی هیچ اغراقی او را از بزرگترین روشنفکران تاریخ دنیا به شمار اورد، روشنفکرا نی که بزرگترین ویژگی شخصیت انها ازاد اندیشی است . اری ،حافظ ما روشنفکری آزاد اندیش بود که از هر که رنگ تعلق پذبرد گریزانست واز همه رنگها فارغ :
غلام همت انم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است .
اوست که از رخ اندیشه نقاب بر می کشد و بی هیج تعصبی به اطراف خود با ... دیدن ادامه ›› چشم خرد می نگرد :
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
ولی آیا بدون هیچ دانش و پیش زمینه ای به اطراف خود نگاه و قضاوت می کند ؟! با کمی کنکاش در شعر اومیتوان فهمید که اینطور نیست ، او آزاد اندیشیست دانشمند با تاریخ آشنایی کافی دارد ادبیات گذشته را به خوبی می شناسد شاهنامه را خوانده و افسوس می خورد به از دست رفتن تخت جمشید ، بر دین و شریعت تسلطی بی نظیر دارد به طوریکه قران خوانَد به چهارده روایت، تصوف و سیر تغییر و تحول آنرا به خوبی می داند با ظرافتی مثال زدنی حلاج را می ستاید (1) ولی از صوفی حقه باز زمان خود گلایه دارد (2) ولی تنها شریعتی که برای خود برگزیده شریعتیست که در آن ، تنها گناه آزا ر غیرست و بس
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
عاشق جهان هستیست حتی حاضرست روضه رضوان را به جوی بفروشد (3) ولی انگونه که دوست دارد جهان را گذراند و پایبند قوانین خشک و سخت نباشد .

از میراث گذشتگان انچه را با خرد و عقل ساز گار می بیند برگزیده و باقی را به دور ریخته . با تمام عشقی که به دنیا و زندگی دارد در جایی که دنبا اسباب تعلق را برای او فراهم اورد به کنج قناعت بسنده کرده و زیر بار تعلق نمی رود . (4)
ستایشگر ازادگان است ، از ریا متنفر است تا انجایی خود را هم اگرچه به طنز محکوم می کند :
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
دم را غنیمت می شمارد و از ساقی می خواهد که عشرت امروز به فردا نیاندازد .(5)
از خود پرستی بیزار است و در کمال تواضع می فرماید :
حافظ افتادگی از دست مده زانکه حسود
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
با این حال خود را می شناسد و از توانایی خود اگاه است و انجا که می گوید :
صبحدم از عرش می امد سروشی عقل گفت
قدسیان گویا شعر حافظ از بر می کنند
از سر غرور نیست که غرور در او هیچ جایی ندارد و غرور کار جاهلان است .
مراد او پیر مغان است واوست که در تمام مراحل دستگیر اوست چرا که او به جای آورد و شیخ وعده داد
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
پیر مغان کیست ؟ کجاست ؟ شاید پیری آزاد اندیش ، شاید استادی فرزانه شاید هم خرد و اندیشه اوست و چه تناسبی دارد میان مغ و خرد که زرتشت پیامبر خرد است و مغ مبلغ زرتشتی !
در هر حال دانسته نیست که پیر مغان کیست کاش حافظ بود و از او نشان پیر مغان می پرسیدیم و ما هم مرید او می شدیم که ما را هم همچو حافظ زجهل برهاند (6)
ولی نه ما را به پیر مغان احتیاجی نیست که حافظ را داریم ، رندی که در مجلسی حافظ و در محفلی دردی کش است (7) .چرا که با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی .
از محتسب گریزان و شاکیست چرا که از ازادگی بویی نبرده خانه امید حافظ را بسته و او را از پیر مغان دور کرده است ولی او همچنان امیدوار است و می سراید :

بود ایا که در میکد ه ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
گاهی اوقات از عوام ناراحت است و به خاطر یک دو جرعه ای که می خورد انچنان زحمتی می کشد از مردم نادان که مپرس (8). پس قصد جلای وطن میکند ولی در اخر همان اندیشه اوست که به او یاد اوری می کند
اگرچه زنده رود اب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به
و در اخر در جایگاهی که خرد نمی تواند او را یاری کند به عشق پناه می برد که عشقت رسد به فریاد (9)
ولی ایا این پناه بردن به عشق در قاموس خردمندان بی خردی نیست ؟
نه !! بی خردی نیست چرا که همان خرد اوست که می گوید چه بر قلم صنع خطا رفته چه نه (10)
چه از پس امروز فردایی هست چه نیست (11) تو عاشق باش عاشق زندگی من در این موارد کمکی به تو نمی توانم بکنم .
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را


در اخر :
حافظ فیلسوفی ازاد اندیش بود که هرگز از اعتدال خارج نشد و انچه را که درک می کرد و می فهمید در قالب زبان زیبای خود در اوج هنر بیان میکرد و انچه را که از دایره فهم خود بیرون می دید بدون ادعا و گزافه گویی به گوشه ای می انداخت و خود را با عشق تمام در زندگی رها می کرد .




1. گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

2. صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

3. پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

4. هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

5.ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر

6.بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

7.حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

8.به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

9.عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

10.پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

11.گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
چه جامع و جذاب
کیف کردم و آموختم علی جان
کاش واقعن وقت بذاری و بنویسی بیشتر برامون . هرچند متوجه اونچه قبلن گفتی هستم اما خب انصافن خوندنت لذت بخش و مفیده
دمت گرم علی جان خیلی خوب بود
سپهر
دمت گرم علی جان خیلی خوب بود
دم شما گرم که همیشه بی هیچ تکلفی هستید . ممنون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زیباترین سکانس عاشقانه ای که دیدم ...
.
.
.
.
.
+۱۸

.
.
.


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من ... دیدن ادامه ›› آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
خدا بگم این مدرسه و حکومتو چیکار کنه ، همیشه فکر میکردم توی این شعر داره با خدا صحبت میکنه . نگو مثبت 18 بوده :))
چه خوب که نوشتی +18 . باعث شد حساس تر و زمینی تر بخونمش . و به کل تصاویرش با اونچه قبلن خونده بودمو در ذهن داشتم متفاوت شد
۲۳ شهریور
باربط و بی ربطشو نمیدونم:

زیاد شعر کلاسیک رو درک نمیکنم چرا؟ چون از روز اول این لعنتیها ازش یک غول عرفانی بزرگ دور از دسترس ساختن، یک چیزی معرفی کردند که خیلی ثقیله و منظور شعرا قطعا یک چیز دیگه در لایه دیگه و اون ته مهاشه و تو قرار نیست بفهمیش ... دیدن ادامه ›› !!!!

این دیدگاه فقط و فقط از کوچک شماردن روابط فیزیولوژیکی و ارتباطات انسانی در مقابل نگاه صرفا معنوی و عرفانیه، یعنی فرهنگ ما عشق زمینی را بگونه ای ناپاک و نالایق میدونه و بحث و شرح و گفتگو در این باب رو به رختخواب و گوشه اتاق خواب محدود میکنه و در عوض صحبت با شاهد نادیده و جن و پری و فلان رو تقدیس و موجه میدونه!!!

باور دارم روابط پست و سست و خراب اینروزهای جامعه از ندیدن عشق پدرو مادر و معلم و همسرش و زن و مرد تو کوچه خیابون ریشه گرفته، باور دارم اگر شعر حافظ و مولانا رو بابا طاهر و خیام رو در ابتدا با صورت ظاهر و شاید حقیقیش میخوندیم و شاهد بوسه عشق دختر و پسری معصوم در پارک بودیم امروز بجای این جامعه فاسد شعار زده با انسانهایی سالمتر و مهربانتر روبرو بودیم
محمد کارآمد
باربط و بی ربطشو نمیدونم: زیاد شعر کلاسیک رو درک نمیکنم چرا؟ چون از روز اول این لعنتیها ازش یک غول عرفانی بزرگ دور از دسترس ساختن، یک چیزی معرفی کردند که خیلی ثقیله و منظور شعرا قطعا یک چیز ...
ممنون از اینکه خوندی و نظر دادی محمد جان خیلی هم با ربط بود .
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هر وقت این شعر بینظیر حافظ رو که میخونم ، علاوه بر کیفی که میکنم به این فکر میکنم که این شعر می تواند در آن واحد مصداقی عالی برای تایید و یا رد نظریه مرگ موءلف باشد . هر جای این کارزاز که باشی دستت رو میگیره ...

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو ... دیدن ادامه ›› را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
حال خوبی داره پستهات علی جان . تسکین دهنده و گرم . خدا حفظت کنه رفیق
۱۶ شهریور
نیلوفر
علی جان ‌همه چی ردیفه ایشالا؟ سلامتی؟
سلام نیلوفر خانم بله خدا رو شکر
خیلی ممنون که به فکر بودی رفیق خوب ...
Ali
سلام نیلوفر خانم بله خدا رو شکر خیلی ممنون که به فکر بودی رفیق خوب ...
خدا رو شکر ...:)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یکی از مهمترین دردهای جامعه امروز ما والبته شاید اکثر جوامع از زبان دکتر فرانکل :

گاه ناکامی در معنی جویی سبب قدرت طلبی است ، که آن هم به شکل بسیار ابتدایی آن یعنی پول پرستی آشکار می شود . در پاره ای موارد جای ناکامی در معنی جویی را " لذت طلبی " اشغال می کند . به همین دلیل ناکامی وجودی گاه حرص و آز عملیات جنسی را بر می گزیند در این موارد می توان دید که چگونه کسانی که از خلاء وجودی رنج می برند ، اسیر شهوت خویشند .
نیلوفر این را خواند
محسن جوانی و امپرسیونیست این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
موقت
نمیدونم واقعا سینمایی تر از این اشعار داریم ؟

سراسر شاهنامه پر است از این دست ابیات که تو گویی در سالن سینما به تماشا نشسته ای . حتی برخی جاها صدا سازی های همراه با تصویر رو هم به خوبی درک میکنی .

​تهمتن به بند کمر برد چنگ
گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ

یکی تیر الماس پیکان چو آب
نهاده برو چار پر عقاب

کمان را بمالید رستم به چنگ
به شست اندر آورد تیر خدنگ

برو راست خم کرد و چپ کرد راست
خروش از ... دیدن ادامه ›› خم چرخ چاچی بخاست

چو سوفارش آمد به پهنای گوش
ز شاخ گوزنان برآمد خروش

چو بوسید پیکان سرانگشت اوی
گذر کرد بر مهره‌ی پشت اوی

بزد بر سر و سینه‌ی اشکبوس
سپهر آن زمان دست او داد بوس

قضا گفت گیر و قدر گفت ده
فلک گفت احسنت و مه گفت زه

کشانی هم اندر زمان جان بداد
چنان شد که گفتی ز مادر نزاد…
برو راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم چرخ چاچی بخاست

چندین سال متوالی این بیت تست کنکور بوده

یادآوری تلخ و شیرین روزگاری به شدت دور ـ نزدیک (83)

دمت گرم و هموز هم نمی‌فهمم "موقت" یعنی چی؟!
۱۱ شهریور
محسن جوانی
برو راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم چرخ چاچی بخاست چندین سال متوالی این بیت تست کنکور بوده یادآوری تلخ و شیرین روزگاری به شدت دور ـ نزدیک (83) دمت گرم و هموز هم نمی‌فهمم "موقت" ...
محسن جان بعضی مواقع مطالبی زیر پستها نوشته میشه که به نظر من بهتره پست کلا پاک شه تا اون مطالب باشه . این موقت رو برای اون مینویسم که اگر پاک شدنی بود . دوستان که نظری دادند خدایی نکرده حمل بر بی احترامی نکنند .
۱۱ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
موقت
با درود
الان علی اقا مطلبی راجع به فیلم پرواز بر فراز اشیانه فاخته ( دیوانه از قفس پرید ) نوشتند من رو یاد مطلبی انداختند ، دیدم شاید بد نباشه اینجا بنویسم .
اولین بار که این فیلم رو دیدم ( تا پارسال همون اخرین بارم هم بود ) ده ، دوازده سالم بود ( البته پیش از اون تئاترش رو در سالن اصلی تئاتر شهر دیدم و خیلی دوست داشتم ) . تا اینکه پارسال فرهنگ سرای ارسباران قرار شد فیلم رو روی پرده نشون بده و من علیرغم اینکه سینما برو نیستم دوست داشتم این فیلم را روی پرده ببینم و رفتم و دیدم . تا اینکه به سکانس اخرین فیلم رسید و اونجا که سرخپوست ماجرا به طریفی که قهرمان فیلم به باقی بیماران گفته بود فرار میکنه ، فرار کرد و رفت . در اینجا من که منتظر اون صحنه بودم و درواقع عاشق اون صحنه بودم شوکه شدم چرا که فکر میکردم سرخپوست ماجرا جنازه قهرمان فیلمو همراه خودش میبره ولی نبرده بود . بعد از دیدن فیلم با خودم فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که در واقع اون پایان بندیی بوده که من تو عالم بچکی دوست داشتم اتفاق بیوفته و نیفتاده . بازم هر چی فکز کردم دیدم به نظر خودم چقدر جالب تر میشد اگر جنازه رو با خودش میبرد و در واقع اون امیدی که سایر بیماران داشتند با برده شدن جنازه و اینکه فکر میکزدتد قهرمانشون بالاخره همونجور که قول داده بود فرار کرده بسیار پر رنگتر میشد ... حیف که اونجور که من میخواستم تموم نشد...
چقدر دوست داشتم این نوشته رو
تفاوت اونچه در بچگی از داستان ها و فیلم ها میخواستیم و نگاهی که الان به زندگی داریم واقعا جالبه

تو بچگی دلم میخواست همیشه قهرمان ها بی هیچ خط و خشی برنده شن و معشوق ها بی هیچ اما و اگری بهم برسن
یادمه آخر هری پاتر چون هری و هرمیون با هم ازدواج نکردن از کل فیلم متنفر شده بودم :)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود
یکی از ویژگی های بسیار در خور توجه شاهنامه زبان پاک و عفیف حکیم توس است . او در اوج هنرمندی ، با شکوهی که لازمه حماسه سراییست عفیف و پاک هم می سراید . مثل این چند بیتی که مربوط به بسته شدن نطفه سهراب است :
چو انباز او گشت با او به راز
ببود آن شب تیره و دیریاز

ز شبنم شد آن غنچه ی تازه پر
و یا حقه لعل ... دیدن ادامه ›› شد پر ز در

بکام صدف قطره اندر چکید
میانش یکی گوهر آمد پدید

بدانست رستم که او بر گرفت
تهمتن بدل مهرش اندر گرفت

ویا در داستان زال و رودابه انجا که میخواهد بگوید به غیر بوس و کنار اتفاقی بین آنها نمی افتد .

همی بود بوس و کنار و نبید
مگر شیر کو گور را نشکرید ...

و بسیاری جاهای دیگر .
راستش خیلی مطمئن نیستم این یک حسن باشه، خب احتمالا سانسور و شرایط اجتماعی و مذهبی بی تاثیر نبودن.
با احترام، من نمیگم مثلا dirty book طور میبود، ولی این نمونه ها برای من، سانسور، خودسانسوری، خفقان محیط و ترس ما از واژگان رو یادآوری میکنه
۱۱ مرداد
سیدمهدی
درود بر شما علی جان. عالی بود
درس پس میدم سید جان
Ali
درس پس میدم سید جان
بزرگواری شما برادر
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پیش ار ادامه باید بگم که علت آوردن تکه هایی از این کتاب اینست که به نظر من این کتاب به یکی از اساسی ترین و شاید مهمترین معضلات تاریخ معاصر ما پرداخته که علت بسیاری از مشکلات و حتی بد اخلافی ها در جامعه امروز ماست و جذابیت این کتاب انجائیست که اراری متفکران بزرگ غربی را با متون تاریخی ما مطالبقت داده و از نگاه آنها به مساله استبداد ، تاریخ خودمان را ارزیابی کرده ... شاید از حدود ۱۷ - ۱۸ سال پیش که این کتاب را خوندم بارها این کتاب رو هدیه دادم و تصمبم گرفتم هر از گاهی در تیوال هم خلاصه ای از این کتاب را بنویسم ولی باز هم پیشنهاد می کنم بخرید و بخوانید ....
ادامه
4
فصل اول توجیه حکومت استبدادی
مقابله با ... دیدن ادامه ›› هرج و مرج

سیر تحولات سیاسی در ایران تا پیش از دوران معاصر با چرخه حکومت استبدای - هرج و مرج - حکومت استبدادی ، توضیح داده شده است ....

با زوال حکومت استبدادی ، هرج و مرج در جامعه گسترش می یافت ، گسترش دامنه هرج و مرج در جامعه خلاء قدرتی ایجاد می کرد که در شرایط جامعه سنتی ایران ، فقط با استقرار حکومت متمرکز استبدادی دیگری رفع شدنی می بود ...

مردم و متفکران ایران ...در مواجه شدن با یک دوره هرج و مرج ناشی از سرنگونی یک قدرت استبدادی ، در اضطراب ناشی از هرج و مرج ، منفعلانه انتظاز ظهور مستبد دیگری را کشیده اند و یا حتی همان به اصطلاح نظم استبدادی پیش از هرج و مرج را آرزو کرده اند...

با دستاویز قرار دادنِ مقابله و مبارزه با هرج و مرج به توجیه حکومت استبدادی بپردازند....
تو جیه استبدا به بهانه تقابل با هرج و مرج :

در تاریخ ثعالبی در نقل گفتار اردشیر ساسانی آمده است :
آبادی آنجا که شاه ستم روا دارد پا نگیرد . پادشاه دادگر بهتر از باران فراگیر است .شیر شرزه بهتر از شاه ستمگر است و شاه ستمگر بهتر از آشوب مدام .

رویکردی دیگر ؛
وحدت و تضاد استبداد و هرج و مرج :
ابن طقطقی در تاریخ فخری می گوید : استبداد حاکم ، رعیت را از شر گروهی در امان ولی به یک شر گرفتار می کند.

حکومت استبدادی که گرایش غارت گرانه ای نسبت به جامعه دارد...مقرراتی را وضع می گندکه هدف از آن غارت هرچه بیشتر مردم است .آحاد مردم نیز برای ان که بتوانند غارت شدگی را تحمل کنند ، دست تطاول به یکدیگر می گشایند...

استبداد را می توان به معنی هرج و مرج متمرکز و انحصاری در نظر گرفت و هرج و مرج را به معنای اعمال استبداد هر یک از اعضای جامعه بر دیگری و این یعنی استبداد فراگیر...

مونتسکیو در کتاب روح القوانین می گوید :
در این حکومت نمی توان اقتدارات را تعدیل کرد، اقتدار کوچکترین ماءمور کمتر از اقتدا ر شخص حاکم مستبد نیست ...

مونتسکیو در این گفته نتیجه میگیرد که حکم به اصطلاح قانونی که بروز اراده ی خوکامانه ی سرور مستبد است به علت شخصی و خاص بودن ، از سوی دیگران قابل درک نیست . ونیز چون تلاش برای لاپوشانی این شخصی شدگی ِقانون صروری می دارد که حکم ، راز پردازی و ابهام آلود شود ، هر یک از رعایای حاکم ، این حکم مبهم را مطابق ادراک شخصی خود ، دریافته و به عمل در می آورد . این به خودی خود به معنی هرج و مرج است ..

استبداد به معنی هرج و مرج انحصاری و متمرکز است و هرج و مرج به معنی استبداد همه بر همه ...

حکومت استبدادی در شرایطی که قدرت انحصاری متمرکز را در اختیار دارد ، رسما از اجرای قوانینی که خود ، وضع و قبول کرده جلوگیری می کند ...


-
غزل نابی از حافظ شیراز .
به نظرم شاه بیت این غزل ، بیت آخره .

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می ... دیدن ادامه ›› صاف مروق نکنیم

خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
میم این را خواند
امیرمسعود فدائی، نیلوفر ثانی، سپهر و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از کتاب روان درمانی اگزیستانسیال اروین دیالوم ترجمه سپیده حبیب

کامو باور داشت انسان فقط در صورتی می تواند به مقام واقعی اش نائل شود که هنگام مواجهه با پوچی ، با شکوه زندگی کند . با عصیان ، عصیانی افتخار آمیز و گردن فرازانه در برابر موقعیت خود ، می توان از بی تفاوتی جهان فراتر رفت و بر آن پیشی گرفت . هیچ چیز با چشم انداز پر شکوه عزت نفس انسانی برابری نمی کند . سرنوشتی نیست که نتوان با خوار شمردنش بر آن چیره شد .
میم این را خواند
نازنین ص، پوریا صادقی، امپرسیونیست و محسن جوانی این را دوست دارند
شما جمله ی آخر رو قبول دارید؟
پوریا صادقی
خب صرفا بار معنایی لغات متفاوت بوده که البته مطلقا ایرادی به مترجم عزیز وارد نیست. من هم تجربه ای در این زمینه ندارم. معادل های انتخاب شده برای دو واژه ی کلیدی، باعث اون تغییر معنایی برای من ...
ممنون پوریا جان خیلی عالی بود لطف کردی .
به نظر من این سبک نوشته هایی که ریشه ی روانشناسی و فلسفی داره، نسبت به خواننده تغییر مفهوم میده.
مثلا همون واژه ی condition، برای خواننده تداعی کننده ی موضوعیه که باهاش مشکل داره.
با شرایط مالیش مشکل داره؟
با شرایط اجتماعیش؟
با شرایط فکری و اعتقاداتش؟
با سطح دانش و آگاهی و فهمش از هستی؟
تمام اینها می تونه مورد نظر خواننده قرار بگیره.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قسمت آخر قصیده ای در نقد و تصحیح شعر و ستایش کتاب با چراغ و آینه استاد شفیعی کدکنی
.
.
.

در میان این سخن زی ما یکی دفتر رسید
الاُغانی وش کتابی ، در حلاوت شکّری

سوی ما آمد شفیعی با " چراغ و آینه "
کلبهء دل را منوّر کرد با افسونگری

دیده بربند از بزرگان سلف در نقد شعر
زآنکه در بستان دانش جلوه گر ... دیدن ادامه ›› شد نوبری

خوانده ام بهرامی و وطاط و رازی ، شمس قیس
در قیاس این دفتر تو هست چیز دیگری

مجلس آراسته از شاعران نغر گوی
در حق هریک ز حکمت داده داد داوری

زنده شد بار دیگر پروین و عشقی و بهار
جلوهء دیگر گرفتند این بتان آزری

حبّذا ای اوستاد اوستادان سخن
مرحبا ای فارِس میدان معنی گستری

شاد زی ای دانشومند خراسانی تبار
تا به صد سال دیگر با عزّ و با نیک اختری

در حق تو وام کردم ز انوری آنجا که گفت
" کو سلیمان تا در انگشتت کند انگشتری "
از کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم

برای کسی که دارای منش بارور و سازنده است ، نثار کردن برترین مظهر قدرت آدمی است. در حین نثار کردن است که من قدرت خود ، ثروت خود و توانایی خود را تجربه می کنم . تجربه ی نیروی حیاتی و قدرت درونی ، که بدین وسیله به حد اعلای خود می رسد ، مرا غرق در شادی می کند .من خود را لبریز ، فیاض ، زنده و درنتیجه شاد احساس می کنم .‌.. آنکه می دهد غنی است نه آنکه بسیار دارد .

پ.ن این روزها روزهای نثار کردن است ...
عشق نتیجه رضامندی کافی جنسی نیست، بلکه کامیابی جنسی_ حتی آگاه بودن از آنچه به اصطلاح فن روابط جنسی نام دارد_ نیز نتیجه عشق است.
اگر بخواهیم برای اثبات این نظریه که هرروز شاهد صحت آن هستیم دلیل بیاوریم، می توانیم مطالب فراوانی را که از روانکاوی بدست آمده مورد بررسی قرار دهیم.
مطالعه یکی از متداولترین مشکلات جنسی یعنی سردی زن و شوهر و کمابیش روانی مرد، نشان می دهد علت واقعی عدم اطلاع از فنون درست نیست، بلکه علت واقعی منع هایی ست که عشق را غیرممکن می سازد.
ترس یا تنفر از جنس مخالف اساس این مشکلات است که موجب می شود شخص خودش را کاملا در اختیار طرف نگذارد.بی پیرایه عمل نکند ، به شریک جنسی خود در صمیمیت و هم آغوشی اعتماد نکند.
105ص

از همین کتاب
نیلوفر ثانی
به نظرم بستگی به شخصیت هر فرد و نگاهش به عشق داره از نظر من که انسان خودش موجود بسیار پیچیده ایه، عشق هم می تونه سرشار از لایه ها و پیچیدگی های زیادی باشه حتی آنقدر که گاهی بعضی از احساس ها، ...
ما اگه بتونیم این داداشمون رو راضی کنیم کامنت‌هاش رو پاک نکنه بردیم⁦☺️⁩⁦☺️⁩🤭🤭
امیرمسعود فدائی
ما اگه بتونیم این داداشمون رو راضی کنیم کامنت‌هاش رو پاک نکنه بردیم⁦☺️⁩⁦☺️⁩🤭🤭
😂😂
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش ... دیدن ادامه ›› و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

گاهی اوقات فکر می کنم اگر حافظی نبود شاید لذت بیشتری از ادبیات می بردم . ناخوداگاه هر شعری که میخونم با اشعار او مقایسه می کنم و چه مقایسه نا عادلانه ای ... برای همینه که نمیتونم با شعر معاصر ارتباطی برقرار کنم ...

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است ...
سپهر، میم سردلی و جعفر میراحمدی این را خواندند
امپرسیونیست و محمد مجللی این را دوست دارند
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
با درود قطعا همینطوره که میفرمایید . در مورد من واقعا هر شعری میخونم نا خوداگاه با او مقایسه میکنم ... و باید بگم به نظر من ( که قطعا ممکنه مخالفانی داشته باشه ) در مضامینی که حافظ سروده تا اونجایی که من خوندم و البته به سلیقه من کسی حتی به گرد پای او چه به لحاط لفظ و چه معنا نرسیده مگر مضمونی سروده باشه که او نسروده ... البته این نظر و سلیقه منه ... حافظ برای من شاعری فیلسوف و فیلسوفی شاعر است ... امیدوارم روزگار ما هم به خلاقیت و بینش و قدرت افرینش زیبایی همچو او پیدا بشه ...
Ali
با درود قطعا همینطوره که میفرمایید . در مورد من واقعا هر شعری میخونم نا خوداگاه با او مقایسه میکنم ... و باید بگم به نظر من ( که قطعا ممکنه مخالفانی داشته باشه ) در مضامینی که حافظ سروده تا ...
علی عزیز، انگار نظر من پاک شده ( یعنی انگار دست من به اشتباه روی “زدودن” رفته). عذر می‌خوام
میم سردلی
علی عزیز، انگار نظر من پاک شده ( یعنی انگار دست من به اشتباه روی “زدودن” رفته). عذر می‌خوام
خواهش میکنم ممنون از اینکه نظرتون را گفتید.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ادامه
۳
فصل اول توجیه حکومت استبدادی
-تباه کار دانستن مردم
-مقابله با هرج و مرج
-تقدیس پادشاهان
-تفوق اخلاق بر سیاست

در خلاصه ترین تعریف ، حکومت استبدادی عبارتست از حاکمیت بی قانونی که مبتنی است بر رابطه خدایگان -بنده و یا شبان - رمه...

اقتدار و فرمانروایی مطلق ... دیدن ادامه ›› بی انکه هیچ مسئولیت مشخص و نهادینه شده ای در برابر مردم داشته باشد ...

چه پیش و چه پس از اسلام توجیه چنین حکومتی و یا ضروری جلوه دادن آن با پیش فرض تبه کاری مردم رایج بوده است ...

چند نمونه از چنین توجیهی در متون کهن ...

تنسر در جواب آذرگشسب که به خشونت شدید شاه اعتراض دارد می گوید :
اما انچه بزرگ می آید در چشم تو از عقوبت های شاهنشاه و اسرافی که در سفک دما می فرماید ...چون فساد بسیار شد ، و مردم از طاعت دین و عقل و سلطان بیرون شدند و حساب از میان برخاست ، ابروی چنین ملک جر به خون ریختن با دید نیاید .

در اثار پس از اسلام
مروج الذهب مسعودی :
چیزی که مردم این روزگار وادار کرد پادشاهی بیارند و رئیسی نصب کنند این بود که دیدند بیشتر مردم به دشمنی و حسد و ستم و تعدی خو کرده اند و مردم شرور را جز بیم، به صلاح نیارد ...


میم سردلی این را خواند
محمد مجللی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ادامه

به جای مقدمه :

حیرت به پرسش در آمده موجب بصیرت می شود ؛ اما حیرت زمانی که به پرسش درنیاید یعنی از طریق پرسش نفی نشود ، به جهل و لاابالیگری فکری می انجامد ...
تکرار حیرت ، تداوم روند شناخت انسانی است . آن که در ارتباط با جهان ، به طور مکرر با حیرت نوین و باز تولید شده مواجه نمی شود در روندشناخت جهان جایگاهی ندارد .

انسان با پرسشگری و پاسخی که به پرسش خود می دهد با جهان و با خود یگانه می شود. انسان در جهان به پرسش در نیامده، بیگانه است .

هر پرسش راستینی ، در اساس ... دیدن ادامه ›› ، پرسشگر را نیز در بر می گیرد ؛ او را از گمشدگی ، بیگانگی و بی پناهی می رهاند و به سمت هویت یافتن سوق میدهد. از این جاست که حتی هویت فردی ، متکی به پرسشگری انسان است .

پرسش فلسفی در پاسخ، رد و نفی نمی شود ؛ بلکه پاسخ پرسش را به سطحی بالاتر منتقل می کند و این حرکت در فلسفه هرگز پایان نمی یابد .

پرسشی که بر تخریب رابطه موجود انسان با موضوع پرسش استوار نگردد ، راستین نیست .

برخی موانع پرسشگری در جامعه ما :
نحستین رویکرد فکری مکتوب ایرانیان نسبت به جهان و خود ، آمیخته به پرسشگری بوده است گاتاهای زرتشت ، بازتاب برجسته و اصیل چنین رویکردی است ...

اما ذهن در طلب دانستن ایرانیان ، به مرور ، خصلت پرسشگری خود را از دست می دهد آنچنان که با گذشت چند قرن اوستا به وندیداد می رسد . وندیداد را می توان تحقق و بروز شریعت ایجابی در آیین زرتشتی داتست.

در قلمرو سیاست ،حکومت استبدادی ، مهمترین عامل به بن بست کشاندن و محال گردانیدن پرسشگری است. کافی است گفته شود ؛ پرسشگری تقلای ذهنی انسان برای نظارت بر جهان و جامعه انسانی است و حکومت استبدادی ، به عنوان حاکمیت خودکامگی ، با هر نوع نظارتی از سوی مردم در تضاد است.استبداد حکومت مطلقه است ...

پرسیدن اسطوره زدایی از امریست که به پرسش در می آید. هر آنچه به پرسش در آید عینیت می یابد .و استبداد ، غلبه ی تصور و ذهنیت اسطوره پردازی شده از واقعیت اجتماعی و سیاسی است . حکومت راز پردازی و ابهام سازیست .
پرسشگری در روابط انسانی ، حتی رابطه حکومت گران و مردمان ، نوعی برابری مدنی میان پرسشگر و مخاطب پرسش ایجاد می کند و استبدا ، حکومت نابرابری است.

در شیوه زندگی، ادغام در زندگی روزینه از مهمترین موانع پرسشگری است...

باور از نظر فکری و عادت از نظر عملی محصول عدم پرسشن اند ، ناپرسش گرانه اند...

مدرنیته عصر خطر کردن است ، از جمله از این رو است که هر چند مدرنیته پاسخ های بسیاری برای انسان فراهم می آوزد، اما اعتبار مدرنیته به پرسشهایی است که طرح کرده است ...

پایان بخش به جای مقدمه .

پ ن : نویسنده بخش به جای مقدمه را بخشی مستقل دانسته و می توان از آن چشمپوشی کرد . ولی من دریغم امد مختصری از این بخش نگذارم .

گاتها یا گاتاها قدیمترین بخش اوستا و تنها بخشی است که توسط زرتشت سروده شده شامل تعدادی سروده (اگر اشتباه نکنم ۱۷ سرود ) است که حجم بسیار کمی داره .پیشنهاد میکنم نگاهی بیاندازید وقتی نمیگیره در عوض با جهانبینی شگرف او که یکسر نگاهی به انسان و طبیعت داره و نه اسمان اشنا شوید.
ابرشیر و عالیا این را خواندند
میم سردلی و محمد لهاک این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید