تیوال علی اژدری | دیوار
S2 : 16:24:03
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
(یک نوشته سرتاپا بی‌ارتباط با تیارت؛ یا «...آری نیست؟»)

از سر دلگیری از احوال نابسامان بود یا لهیدگیِ یک جمعه‌ی ماسیده که به شنبه نمی‌رسید، هر چه بود انقدری بود که تا اینجا آوردمان بعد از دو سال و چقدر. سر زدن به ملک غریبه را می‌ماند وقتی ندای آشنا نشنوی. آمدیم عمارت چاراتاقه‌ی دیروز را ببینیم، با همان آبی‌کاشیِ «یاهو»ی بالای در و کوبه‌‌ی برنجیِ محضِ دق‌الباب، با همان انارهای نارسِ فرازِ پرچین، با همان اُرسی‌های هزارالوان پنج‌دری، با عِطر سکنجبین و خرخرهای آقاخان و صدای چرخ‌خیاطی بی‌بی‌جان که تلق‌تلق بپیچد در گوش دالان؛ دیدیم برجی جاگیرشده در همان کنجِ کوچه، اندامش به چه بلندی، نما آبگینه، بالابر دوبَر، آیفون تصویری؛ از راهروی آن‌وری هم کسی صدا زد «بِیکِن یادت نره هانی»
علی‌الحساب ماشالله را باید گفت، به دل باشد الهی این ملکِ ... دیدن ادامه » نو،‌ سایه‌اش صفای کوچه و نشانی‌اش بی تپق و پاشنه‌اش بی‌جار و جیر. الهی که عاقبت‌به‌خیر شوند اهالیِ هنرش (خاصه تیارت که سرجهازی است).
آدابِ مبل و مبال فرنگی که یاد نداریم، گفتیم عجالتا گیوه‌نکنده یک داد «سرِ جالیزی» بزنیم، بلکه هم خش‌خشِ آشنایی صلایمان گفت از هم‌عمارتی‌های قدیم و نِیبِرهای نو:
«سلام!»
به به جناب اژدری عزیز و گرانقدرمان
درود بر شما
چقدر خوشحال شدم که پس از مدتها دوباره یادداشتتان را دیدم .
خیلی جایتان خالی بود و دلمان برای قلم زدنهای زیبا و دلنشینتان روی صفحات تیوال تنگ شده بود .
جناب اژدری نازنین
واقعا نمی دونم چطور این احساس شادمانی ام را از حضور مجددتان بیان کنم .
خیلی خوش آمدید.



۱۷ شهریور ۱۳۹۷
سلام اقای اژدری.
خوش برگشتید :)
۱۷ شهریور ۱۳۹۷
چه تغییر کرده نوشته هات
۲۷ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(برای عباس ‫کیارستمی‬)
هفت سالم بود یا هشت سال؟ نمی‌دانم. کوچک بودم. اول یا دوم دبستان. رفته بودیم شمال، محمودآباد، تابستان، دریا، جنگل. دوست داشتم بروم لب ساحل گوش‌ماهی جمع کنم. دوست داشتم بروم وسط جنگل با شاخه‌هایی که روی زمین افتاده بودند روی زمین خط‌خطی کنم، دوست داشتم بدوم توی آب دریا و آب بازی کنم. یا اصلا توی هتل بمانم و روی تخت‌های دونفره بالا و پایین بپرم و تلویزیون نگاه کنم. ولی پدر دستم را گرفت. گفت «بیا» گفتم «کجا؟» گفت «سینما» آخ جون را گفتم یا نگفتم؟ یادم نیست. یادم است لباس پوشیدیم. یادم است رفتیم. یادم است خوشحال بودم. یادم است عصر بود و تنها سینمای مجموعه نیمه خالی بود. یادم است دست پدر را گرفتم و رفتیم جلوترین ردیف، چند متر مانده به سکوی سیمانی سن و بعدش هم پرده بزرگ و عریضی که سیاه بود. بعد سفید شد. بعد توش خش افتاد و خش‌ها تکان ... دیدن ادامه » خوردند. دل توی دلم نبود. تا آن روز فقط کلاه‌قرمزی و دزد عروسک‌ها را روی پرده دیده بودم. کمی بعد که خش‌ها از حرکت ایستادند و چراغ‌ها خاموش شدند و پرده جان گرفت، فیلم شروع شد.
یک آقایی توی ماشین بود. تنها بود. توی جاده بود. می‌رفت و هر چند دقیقه یکبار جایی می‌ایستاد و با یک نفر از توی پنجره جلو صحبت می‌کرد. می‌خواست خودش را بکُشد. می‌خواست آن آدمِ دیگر او را بکُشد. پول هم می‌داد. هیچکس سوار نمی‌شد. بعد آن آدمِ توی ماشین می‌رفت می‌نشست روی لبه یک تکه گودبرداری شده و به مردن فکر می‌کرد. بعد یک پیرمردی آمد. از پشت شیشه حرف زد. از آلبالو گفت یا گیلاس؟ یادم نیست. یادم است به حال مرگ حوصله‌ام سر رفته بود. یادم است ۱۲ بار یا بیشتر به پدر گفتم برویم. یادم است گفتم خسته شده‌ام. یادم است پدر گوش نکرد و همانجا نشست و مرا هم مجبور به نشستن کرد و نگاه کردن. آخرش هم که نه مَرد مُرد، نه هیچ چیز دیگر. فیلم تمام شد و پرده دوباره سیاه شد و رفتیم. آن شب، پدر که انگار می‌خواست از دلم در بیاورد برایم پیتزا خرید.
بعدتر بود که فهمیدم آن فیلم اسمش «طعم گیلاس» است و کارگردانش هم یک آقایی به نام «عباس کیارستمی» که همیشه عینک آفتابی دارد. خاطره بد بچگی تاثیرش را تا اوایل جوانی گذاشته بود. منی که دیگر فیلم‌باز شده بودم و خواننده پروپاقرص مجله فیلم و دنیای تصویر، و از پکین‌پا نگاه می‌کردم تا گدار و رنه، اسم کیارستمی حالم را بد می‌کرد. طرفش نمی‌رفتم و هر که هم که طرفداری‌اش را می‌کرد می‌رفت توی لیست «سیاه»!
بعدتر بود که با دوستی که دوستش داشتم، سرِ یک شرطِ باخته، نشستیم به دیدن «خانه دوست کجاست». بعد «زیر درختان زیتون» را دیدیم. بعد «باد ما را با خود خواهد برد». بعد «گزارش». بعد «ده». بعد «کلوزآپ». بعد «زندگی و دیگر هیچ». وقتی بالاخره رسیدیم به «طعم گیلاس» دیگر عاشق شده بودم. دیگر آن نماهای بسته کلوزآپ توی ماشین، آن دیالوگ‌های خسته مرد، آن نشستنش روی لبه گودبرداری و پیرمرد و آلبالو و گیلاس و نمردن برایم زندگی شده بود. آن شب من شرط را باخته بودم ولی بزرگ‌ترین برد زندگی‌ام را تجربه کرده بودم، آشتی دوباره با آقای سینمای ایران. مردی که اسمش عباس کیارستمی بود و همیشه عینک آفتابی می‌زد. دیگر اگر کسی اسمش را می‌آورد و ازش طرفداری می‌کرد می‌رفت توی لیست «سفید» می‌نشستیم و با هم از پلان به پلان فیلم‌هایش می‌گفتیم و خاطره‌هایمان از تک‌تک‌شان. تحلیل هم می‌کردیم به زعم خودمان. هر جا اسمش می‌آمد خودمان را می‌رساندیم. کتاب چاپ کرد، نمایشگاه عکاسی گذاشت، نمایشگاه چیدمان. گفتند پز بی‌خود است، گفتند اعتبار حافظ و سعدی را خدشه‌دار کرده، گفتند توهین کرده، گفتند توهم هنرمند بودن برش داشته. ما اما اعتنا نکردیم. عاشقی که انتقاد برنمی‌دارد. می‌رفتیم و می‌دیدیم و میخواندیم و از هم می‌پرسیدیم که یک نفر مگر چقدر می‌تواند هنرمند باشد؟ و هربار جواب‌مان وسعت بیشتری می‌گرفت. با همین‌ها بزرگ شدیم و ریش‌ها را زدیم و عاشقی کردیم و به جای کیارستمی گفتیم «عباس» و گفتیم «استاد» و توی صف‌های جشنواره‌ها خودمان را گرفتیم و با همین گرفتن‌ها مخ زدیم که بعله، بنده «استاد» را به عنوان یکی از برترین‌های سینما می‌شناسم و بعدتر که رتبه‌بندی سایت‌اند‌ساوند آمد، ابرو بالا انداختیم که «ببین! برجسته‌ترین منتقدین هم با من هم‌نظرند» و هیچ نمی‌دانستیم که گدار سال‌ها قبل‌ترش اسم «استاد» را گذاشته پشت «گریفیث» و همین را هزار بار شفاف‌تر از همه این رتبه‌بندی‌ها و افاضات گفته.
مریض که شد گفتیم نه، استاد حالاحالاها ماندنی است، هنوز شاهکاریش را نساخته، هنوز جایزه‌هایش را از کن و برلیناله و اسکار درو نکرده، هنوز نمی‌تواند رفتنی باشد. به وزیر بهداشت فحش دادیم و به سیستیم درمانی فحش دادیم و به سرطان فحش دادیم و ته‌اش یک لبخند نیم‌بند زدیم که یعنی «استاد که با این چیزها خم نمی‌شود» که شد، که زیر بار همه آن درمان کردن‌ها و نکردن‌ها تکید و پژمرد و نگاهش کم‌فروغ شد. دلِ نگاه کردن به عکس‌هایش را نداشتیم، دل خواندن خبرهایش را. شنیدیم رفته به سرزمین نخل و طلا. همانجا که قدرش را زودتر از همه جا دانستند و نشاندنش کنار رنه و گدار و تروفو. گفتیم «خب، خداروشکر» گفتیم «حالا دیگر خیال‌مان تخت است» گفتیم خوب جایی رفت. بعد گفتیم، نه، آرزو کردیم که شاید مثل جعفر پناهی که از توی حصر فیلم ساخت، مثل پولانسکی که از پشت میله‌های زندان، شاید استاد هم از همان روی تخت بیمارستان فیلم بسازد، با همان سلول‌های نحسی که توی جانش پخش می‌شدند و ما بی‌خبر از همه‌جا لبخند می‌زدیم. می‌گفتیم سینما جانش است، سینما که سرطانی نمی‌شود. نهایتش تمام این غده‌های بدخیم و سلول‌های سیاه می‌شوند آنتاگونیست خاکستری یکی از قصه‌هایی که می‌شد فیلم،‌ می‌شد شاهکار، و آرام و بی ادعا می‌آمد روی پرده سیاه و عریض و ما می‌رفتیم می‌نشستیم در ردیف اول و بی خستگی، با دهان و چشم‌های باز نگاهش می‌کردیم.
ولی نه، این بار انگار این نما خیال پا گرفتن نداشت، کسی نمی‌گفت «نور، صدا، دوربین، حرکت» کسی با یک عینک آفتابی نمی‌نشست روی یک صندلی تاشو تا میزانسن‌ها را از پشت بلندگو تنظیم کند. کسی اسمی از گیلاس و آلبالو نیاورد. آن کسی که باید می‌گفت «حرکت»، این‌بار نشسته بود روی لبه یک تکه گودبرداری شده از جهان، و آرام آرام سقوط می‌کرد تهِ گودالی که تویش نه نور بود، نه صدا بود، نه دوربین. بی‌حرکتِ بی‌حرکتِ بی‌حرکت.
عالی نوشتید ،رد اشکهای از شب قبل مانده بر گونه هایم را دوباره پر کردید....
۱۵ تیر ۱۳۹۵
همین یک ماه پیش بود خانه هنرمندان تالار استاد شهناز میزبان فیلم بسیار زیبای ،مستند مسافر و مستند سفر یک مسافر بود.(به همراهی عباس روزبهانی) الان بیشتر افسوس میخورم که دیر فهمیدم و دوباره ندیدمش!
۱۵ تیر ۱۳۹۵
داغ استاد را تازه کرید با قلم شیوایتان.
۱۶ تیر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک سکانس:

نقی: موسی جان، برای اینکه شما متوجه شی من یه مثال کوچیک برا شما می‌زنم. شما فکر کن که همین شیر، درسته؟ همین شیر بنده هستم. اسب که حیوان نجیبیه دور از جونش بلانسبت بهبوده. شما همین حیوان خانگی رو می‌بینی؟ شما هستی بلانسبت...
موسی: نِه، نِه، مو شیرُم
نقی: شما شیر باش، همی...من گاوم، درسته؟
هما: دور از جون
موسی: دور از جون
نقی: ارسطو هم که...ارسطو هم که...
ارسطو: گوساله ام...
نقی: گوساله است...
ارسطو: راحت باش، راحت باش
نقی: نه، می‌خوام مثالو دارم میگم.... هما هم که...همین درخت پرتقال. الان حیوان نجیب-اسب-مریضه. خودش نباید بفهمه برای اینکه رَم می‌کنه. زنشم تحت هیچ شرایط؟
هما: نباید بدونه
نقی: نباید متوجه بشه
هما: فهیمه اصلا"
نقی: ... دیدن ادامه » گوش بگیر، گوش بگیر...اینو کیا می‌دونن؟ شیر می‌دونه...
موسی: شیر مو یُم
نقی: شیر؟...گاو می‌دونه
هما: شما هم می‌دونی
نقی: گاو می‌دونه، گوساله می‌دونه، درسته؟
موسی: حیوان مفید می‌دونه، گوساله می‌دونه
نقی: شیر می‌دونه
هما: درخت پرتقالم می‌دونه
نقی: درخت پرتقال می‌دونه. ولی الان اسبِ نجیب فکر می‌کنه کی مریضه؟ فکر می‌کنه شیر مریضه...
موسی: فکر می‌کنه که حیوان مفید مریضه
نقی: فکر می‌کنه حیوان مفید مریضه، شیر می‌دونه. درخت پرتقال اصلا" نباید بفهمه...
هما: نه چرا دیگه...
نقی: شیر...
هما: درخت پرتقال می‌دونه
موسی: نه دیگه، درخت پرتقال که مودونه از اول
نقی: پرتقال می‌خوره، شیر می‌فهمه...
هما: نه...
نقی: آقا....من قاطی کردم، مثال بدی زدم اصن. بیاین بریم داخل...

[پایتخت 3-قسمت 7]
علی جان اژدری سپاس (:

:)))
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
اختیار دارین..ارادتمندیم
۱۰ فروردین ۱۳۹۳
چشم حتما
۱۰ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[بخشی از یک نوشته‌ی بلندِ بلند که نمی‌دانم کدام روز چه می‌شود]
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ما 3 نفر بودیم. درست‌ترش البته این می‌شود که ما 4 نفر بودیم که یکی‌مان مرده بود. آنکه مرده بود احمد بود. خیلی مسخره. توی یک حادثه که اگر ازش جان سالم به در می‌برد، تعریف کردنش بساط خنده بود و مسخره‌بازی برای ما. ولی حالا که نیست، حالا که جان سالم به در نبرد، حالا که آن حادثه خنده‌دار رخت و دل جماعتی را سیاه کرد، تعریف کردنش یک جور خودآزاری است برای وقت‌هایی که دلتنگ احمدیم. و ما بعد از آن روز کذا همیشه دلتنگ احمدیم. این است که مدام حادثه را برای خودمان و هر کسی که گوش دهد تعریف می‌کنیم. حالا هم من دلتنگ احمدم. احمدی که زمانی دوست‌ بود و حالا؟ حالا نمی‌دانم دیگر...
به سنت هر جمعه صبح توی راه توچال بودیم. من، غزل، احمد و باران. مقصدمان همیشه همان بود: قله توچال. اما مسیر هر بار عوض می‌شد. یک بار از دربند و سیاه‌سنگ، یک بار از جمشیدیه و کلک‌چال، یک بار از درکه و پلنگ‌چال،...آن روز اما نوبت بام بود و تله‌کابین. برنامه هم مثل همیشه: ماشین از من، ناهار از غزل و باران، و احمد. کسی از احمد انتظاری نداشت. تمام اراده‌اش را که جمع می‌کرد ته تهش می‌توانست باشد فقط. احمد هیچوقت فعل نبود، قید بود بیشتر؛ یا در بهترین حالت صفت. با "خسته" و "خموده" بهتر تعریف می‌شد تا با "رفتن" و "آمدن".
رسیدیم میدان دانشجو. احمد گفت: "نگه دار یه دقه من برم به چیزی از این دکه‌هه بخرم و بیام". همه می‌دانستیم که آن "یه چیزی" 3 نخ سیگار مالبرو لایت است که به ترتیب وقت بالا رفتن، رسیدن به قله، و پایین آمدن دود می‌شود. باران اخم کرد اما چیزی نگفت. می‌دانست احمد کلفت بارش می‌کند. سرش را از پنجره بیرون آورد و رو به احمد که حالا پشت به ما و دم دکه ایستاده بود داد زد: "حداقل یه بسته آدامسم بگیر". زیادی حساس بود. خودش هم می‌دانست ولی خب دست خودش نبود. توی خانه‌ای بزرگ شده بود که پدر همیشه سیگار می‌کشید و مادر...مادر زجر. این بود که سیگار برایش نماد همه پلشتی‌های زندگی بود.
-دیگه حالم ازین سیگار کشیدنات وقت کوه اومدن به هم می‌خوره احمد.
غزل بود که این را گفت. یخ کردم. غزل وقتی سرد بود به کلوین سرد بود نه سانتی‌گراد. نگاهی بهش انداختم که "بی‌خیال...".
-اول صبحی نشاش تو حالمون دیگه غزل
-حالا می‌خوای بگی اینکه روتین داری یعنی خیلی باحالی و کارت درسته؟ میدونی دیگه چی روتین داره؟ مرگ.
دلش پر بود. قبل‌ترش من را هم بی‌نصیب نگذاشته بود:
-جدا" صلت کدام قصیده‌ای آخه تو دختر جان، هان؟
-علی به خدا آرزو به دلم موند یه بار یه شاخه گلی، یه کوفتی، مرگی یه چیزی بگیری دستت عوض این جمله تکراریت که تن و بدن اون بدبختو تو گور می‌لرزونه بدی دستم
-چیکار کنم، کلام از نگاه تو شکل می‌بندد خب
-زهر مار
-ممنون، ... دیدن ادامه » شما خوبین؟
با حرص نشست توی ماشین و در را جوری بست که تا دو بلوک آنورتر به هوای تکرار زمستان 66 از خواب پریدند و چند نفری که اول صبحی به هوای نان تازه از خانه بیرون زده بودند با تعجب دور و برشان را نگاه کردند.
-چته باز تو؟ صبح جمعه به این قشنگی حیف نیست اخم کردی آخه؟ بخند دیگه
-علی خسته شدم به خدا. همه زندگیمون شده همین چیزای تکراری: جمله‌های تکراری، کوه رفتنای تکراری، آدمای تکراری، لبخندای تکراری...گه بگیرن.
همان روز، کمی بعدتر، گه گرفتند.
مرگ. زیر چشمی به غزل نگاه کردم که روی صندلی کناری نشسته بود و داشت ناخن‌های به دقت لاک زده‌اش را توی دستش فرو می‌کرد. حرص خوردنش اینجوری بود. اول گونه‌ها و گردنش سرخ می‌شدند، بعد لب پایینش را گاز می‌گرفت و آخر سر با ناخن کف دستانش را در جستجوی نمی‌دانم چه واکاوی می‌کرد. احمد چیزی نگفت. ساکت از پنجره دکه را می‌پایید که حالا چند نفری جلویش جمع شده بودند. باران هم رویش را آنطرف کرده بود و پیرمرد گرمکن‌پوشیده‌ای را نگاه می‌کرد که سلانه سلانه از پیاده‌روی آنطرف خیابان رد می‌شد و اینجا و آنجا برای گنجشک‌های سحرخیز اول صبح دانه می‌پاشید. آبان ماه بود و هوا به اندازه‌ای که یک صبح جمعه پاییزی می‌توانست خوب باشد خوب بود. آنقدر که می‌شد یکتا پیراهن بزنی بیرون و از سوز سرمای چندروزه پاییز روی پوست صورتت سر کیف بیایی. زیر لب به خودم فحشی دادم، انداختم یک و سربالایی ولنجک را تا بام گاز دادم.
گری مور داشت نت‌های آخر "پرافت"‌اش را مثل همیشه کش می‌داد که رسیدیم. بام شلوغ‌تر از همیشه بود، جوری که برای پیدا کردن جای پارک چند دقیقه‌ای پارکینگ را بالا و پایین کردم. وقتی که بالاخره ماشین را کنار یک مزدای مشکی پارک کردم و پیاده شدیم غزل بند کرد که: "من حوصله ندارم، شما برین من همینجا تو ماشین می‌شینم". بعد از اینهمه سال تمام پانوشت‌ها و اَعلامش را از بر بودم. همینجوری بود. باید نفس عمیق می‌کشیدی، لبخند می‌زدی و نازش را می‌کشیدی. سنگین و سخت نبود. تنهایی هم می‌شد کشیدش، با دست خالی یا یک قلم‌موی ساده. این بود که با اشاره من، احمد و باران رفتند و من-بعد از اینکه دستی به سر و روی لبخندم کشیدم که تا جای ممکن آشتی‌جویانه باشد- نشستم توی ماشین. غزل هنوز داشت لب پایین‌اش را-که حالا دیگر رنگی برش نمانده بود-گاز می‌گرفت و شال آبی‌اش خیلی بی‌خیال دور گردنش افتاده بود. فکر کردم نیروی جاذبه حوالی بام باید خیلی شدیدتر از پایین باشد که تمام روسری‌ها و شال‌ها اینجا پایین می‌افتند.
-غزل چیزی شده؟
خیلی بی‌حواس دستش را لای موهایش برد و کش دورشان را باز کرد. موها یکهو خرمن شدند. "شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه‌چین‌ها بیاید". آخ که چه زیبا می‌شد این وقت‌های بی کش و روسری. و من حالا همان خوشه‌چین خوشحال سووشون بودم که دوست داشت همانجا توی ماشین، لای شرابی شلخته موهایش بمیرد. چند دقیقه‌ای در سکوت دور شدن احمد و باران را نگاه کرد که آرام داشتند سربالایی را به سمت ورودی بام قدم می‌زدند. از پشت که کنار هم راه می‌رفتند هیچ دعوایی بین‌شان نبود. از پشت زوج خوشبختی را می‌مانستند که یک صبح جمعه تصمیم گرفته‌اند جای توی رختخواب ماندن و هم‌آغوشی‌های داغ و بوسه‌های طولانی، همین کارها را با کمی تعدیل روی نیمکتی کنج بام یا توی خلوتی دنج تله‌کابین انجام دهند. مشکل اما همینجاست. اینکه آدم‌ها فقط از پشت اینجوری‌اند. همه شبیه هم‌اند انگار. زیبا و مهربان. اما همینکه کمی قدم تند کنی، دورشان بزنی و از روبرو نگاهشان کنی، آن وقت است که دانه دانه تفاوت‌ها فریاد می‌شوند توی لختی بی‌دفاع صورتت...رویش را برگرداند سمت 206 سفیدی که همان وقت داشت کنارمان پارک می‌کرد. رد نگاهش را تا خنده‌های بی‌تشویش چند دختر و پسر جوان گرفتم. زمان کش آمد ناگهان. 5 دقیقه، 10 دقیقه، 20 دقیقه. و غزل همینجور به بیرون خیره مانده بود. وقتی بالاخره با طمأنینه سمت من برگشت و شروع به صحبت کرد صورتش خیس بود...

خیسِ خیس. زیر باران مچاله شده بود و تند تند راه می‌رفت. داشتم از حقانی وارد ورودی کتابخانه ملی می‌شدم که دیدمش. دلم سوخت. گنجشکک اشی مشی. کمی جلوتر نگه داشتم و منتظر رسیدنش ماندم.
-خانوم من تا کتابخونه دارم می‌رم، اگه میرین اونجا می‌تونم برسونمتون.
بدون آنکه از سرعتش کم کند نیم نگاهی به من انداخت، رو برگرداند و رد شد. من؟ من له شدم...


مشکل اما همینجاست. اینکه آدم‌ها فقط از پشت اینجوری‌اند. همه شبیه هم‌اند انگار. زیبا و مهربان.

عالی
عالی
عالی
۰۷ فروردین ۱۳۹۳
رسول جان یک دنیا ممنون که این مرقومه نسبتا" طولانی رو خوندی و یک دنیا سپاس بابت نظر راهگشا و خوبت.

با دوباره خوندن نوشته‌ام باید بگم که نظرت رو قبول دارم کاملا. دلیل این مشکل هم تا حد زیادی به ناتوانی من در عرصه قلم‌زنی برمی‌گرده (چه جسارت‌ها!) و ... دیدن ادامه » کمی هم به خاطر اینکه این نوشته اصلا قرار نبوده جایی خونده بشه یا اصلا مهم باشه. تمام این 200 و اندی صفحه‌ای که این متن بالا یک گوشه از اونه با یک تصویر و یک دلتنگی ناگهان توی یک سفرآغاز شد و دو هفته بعد، سفر تمام شد و نوشته ناتمام. بعد از اون هم هیچوقت نگاهی دوباره بهش ننداختم. این دست مشکلات ازون‌هایی هستن که باید در بازخوانی‌های متعدد مرتفع بشن تا داستان به اصطلاح پخ‌هاش و کج و کولگی‌هاش برطرف بشه. تازه این ایرادات جلوتر که شکست زمانی پیش میاد و تعدد زوایای دید و راوی‌های متعدد (و موازی!)، اوضاع وخیم‌تر هم می‌شه! خلاصه اینکه این نوشته ملغمه‌ایست سخت آشفته از ایرادات که چند کلمه هم این وسط مسط‌ها برای خالی نبودن عریضه نوشته شده:)

اگر روزی تصمیم گرفتم که دستی به سر و گوشه این متن بکشم و به سرانجامش برسونم حتما سعی خواهم کرد تا جایی که در توان محدود و بضاعت ناچیز قلمم باشه در بازخوانی‌ها و بازنویسی‌های متعدد از شدت و فجاعت این ایرادات کم کنم.
باز هم یک دنیا سپاس بابت گوشه چشمی که به این متن ناپخته داشتی. برقرار باشی رفیق:)
۱۷ تیر ۱۳۹۳
قلمت مزین به جویس و فلوبر باد.
۱۸ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی گفت تئاتر شهر 41 ساله شد و من گم شدم. زیر هزار خروار خاطره، لابه‌لای خطوط مبهم هزار تصویر ناتمام. و چقدر نور. و چه حجمه صدا. 30 ساله بود که دیدمش. ساکت و آرام بدن چاق و گردش را پهن کرده بود وسط شلوغ‌ترین چهارراه جهان و زیر چشمی عابران را دید می زد که گله‌به‌گله، اینجا یا آنجا ازدحام کرده بودند. دم گیشه شلوغ بود و برای من که تا آن روز عادت به خلوتی گیشه‌های سینما داشتم هیجان‌انگیز. چهره‌ها و لباس‌ها اینجا فرق می کرد. حرف زدن‌ها هم. همه با سواد بودند. از ایبسن می‌گفتند و استنیسلاوسکی، از بیضایی و بروک، یا شومان و شوپنهاور. و من هیچکدام را نمی شناختم (و هنوز هم نمی‌شناسم). اکابر بودم وسط آن‌همه استاد. و یک «آهای پسر» یا «اوهوی» ساده وسط آنهمه مادام-موسیوهای اتوکشیده. من خیلی ساده آمده بودم یک چیز دیگری را تجربه کنم که خیلی وقت بود وسوسه‌اش بی‌تابم ... دیدن ادامه » کرده بود. یک چیز دیگری که بازی بود و سینما نبود، تصویر بود و نقاشی نبود، صدا بود و موسیقی نبود. یک چیز دیگری که شبیه هیچ چیز نبود و تازه بعدترها، خیلی بعدترها بود که فهمیدم تئاتر بود...

ایستادم توی صف، بدون کوچکترین ایده‌ای از نمایشی که می خواهم تماشا کنم. تنها. پشت سر پسر قدبلندی که خیلی نرم و با طمأنینه توی گوش دختر کناری‌اش از نمایش آخری که دیده بود می گفت و برای من که تازه «آنی هال» را دیده بودم یک احساس شعف و سرخوردگی توأمان ایجاد شده بود. شعف از جادوی تئاتر و اینکه شاید من هم بعد از دیدن چند نمایش بتوانم انقدر قشنگ حرف بزنم و فرق باختین و آیزنشتاین را بلد باشم. و سرخوردگی. سرخوردگی از اینکه چرا نمی توانم مثل آلن دیوار چهارم را بشکنم (نه، خرد کنم) و مارشال مک لوهان را از آن پشت مشت ها بکشانم بیاورم تا به این پسرک مغرورِ حال-بهم-زن حالی کند که هیچ پِهِنی حالی‌اش نیست، حتی اگر استادِ کلمبیا باشد...پسر همینجور مخ می خورد (یا می‌زد؟ نمی‌‌دانم) و صف هم همینجور جلو می رفت. و من درست همانجا، جایی میان تحلیل فرمالیستی پسر از "بنجی"ِ "خشم و هیاهو" تصمیم گرفتم که هر چه او انتخاب کرد من هم به تماشا بنشینم. و قسمت من آن روز قشقایی بود و احصایی با «زمزمه مردگان»اش. حالا بعد از اینهمه سال سه خاطره از این نمایش پررنگ‌تر از باقی چشمک می‌زنند: پانته‌آ بهرام، غار، و این حقیقت که هیچ نفهمیدمش. ولی حتی همان وقت هم، از در سالن قشقایی بیرون رفته و نرفته، می‌دانستم که این «نفهمیدم» از آن «نفهمیدم» های "خوب" است. از آن «نفهمیدم» هایی که بعدش غمگین می شوی، از آن‌هایی که بعدش به خودت نهیب می‌زنی که "هی فلانی، هیچ حواست بود که تو میان این چند ده نفری که نمایش را می‌دیدند از همه کودن‌تر هستی؟ ندیدی بقیه با چه حرارتی دست می‌زدند؟ خاک بر سر عامی و بی‌سوادت کنند". و حقیقتش این است که من آن روزها خیلی دلم می‌خواست می‌فهمیدم.

و بعد آرام آرام شروع شد. کشف سالن‌های دیگر: تالار اصلی، سایه ، چارسو، خورشید، نو،...و نمایش‌ها و نمایش‌ها. و صف‌های بی‌پایان جشنواره‌ها. و بیضایی و سمندریان، رضایی راد و مهندس پور، سلیمی و برهانی مرند، رفیعی و رحمانیان،...آن حجم قشنگ و گنده وسط چهارراه ولیعصر حالا دیگر فقط یک حجم قشنگ و گنده نبود. دیگر آنقدرها هم غریبه نمی زد، آدم‌هایش دیگر آنچنان خارجی حرف نمی زدند. و نزدیک شدن به در و دیوار تالارهایش نیازمند صدور روادید نبود. نه اینکه به سواد من چیزی افزوده شده باشد، نه. تنها ترسم ریخته بود و آن چاق دوست‌داشتنی به یکباره ملموس شده بوده و در دسترس و صمیمی. از آن‌ها که یواشکی می‌شد نیشگونشان گرفت، قطر شکم‌شان را مسخره کرد و خندید، یا گوشه ای باشان تنها نشست و در سکوت محض، آسمان را واژه به واژه رج زد. حالا آنجا شده بود یک گوشه از شهر که دیگر نمی شد بی اعتنا از کنار حوضش گذشت و شانه بالا انداخت. بایستی پا شل کنی، بایستی، سلامشان دهی و حتی اگر وقت ماندن نداری وعده‌ی دیدارِ نزدیک کنی. حالا تئاتر شهر یک معلم تپل و شیرین و دوست‌داشتنی بود که آرام آرام داشت الفبای هنر را یاد می داد، یک گالری فاخر از نفیس‌ترین تابلوهای جهان، یک ارکستر فیلارمونیک با رپرتوار آثار مندلسون، و یک سالن باله با اجرای مدام «آیین بهار»...

سال از پی سال آمد و رفت و همچنان که به سن و سال من افزوده می‌شد به غبار روی شانه‌های آقای جاق هم. به یکباره گرد پیری. غم عالم بر دلش نشسته باشد انگار. هی نحیف و نحیف‌تر شد. اینجا و آنجا داربست زدند و زخمی‌اش کردند، هر جا را که دستشان رسید-بی‌بهانه و بی‌دلیل-گرفتند و تصاحب کردند، هر کس و ناکسی را اختیاردارش کردند. این وسط بعضی‌ها هم تاب نیاوردند، رفتند، نماندند. امجد رفت، مهندس‌پور رفت، رضایی راد، رحمانیان، بیضایی، سمندریان،...که این آخری داغی بر دلش زد که هنوز که هنوز است کمر راست نکرده. و من توی همه این سال‌های خوشی و ناخوشی همچنان می‌آمدم و تنها می‌ایستادم توی صفی که روز به روز نحیف‌تر می‌شد. و در تمام این صف‌ها همیشه یک پسر قدبلندی بود که آرام و با طمأنینه توی گوش یک دختری از آخرین نمایشی که دیده بود می‌گفت. و من بعد از اینهمه سال هنوز هم حرف‌هایشان برایم ثقیل است و همچنان بی‌اختیار آن پشت مشت‌ها دنبال مارشال مک‌لوهان می‌گردم. و این یعنی هنوز هم تئاتر شهر، هنوز هم هنر، و هنوز هم هوای دیدن یک نمایش که حالت را خوب کتد. آقای چاق هم هست. همچنان آن بالا مالاها ایستاده و زیر چشمی عابران را با چشمانی که شماره‌شان چند پله بالاتر رفته دید می‌زند. گیرم که قدری تکیده‌تر، که خمیده‌تر، که نحیف. اما هنوز و همچنان ایستاده. آرام و پر وقار. هنوز هم وسط شلوغ‌ترین چهارراه جهان...

تولدت مبارک.
جناب علی آقای اژدریِ خوش‌قلم عزیز مررررسی جداً بغــــایت زیبا نگاشتید!.. عالی بود! :)
از همون بالا که شروع کردم به خوندن نوشته همچی بین کلمات و پاراگرافهات غرق شدم که تا برسم پایین دیگه کامل حل شدم.:)
ویوا تئاتر شهر..
ویوا علی آقای اژدری.
:)
۰۸ بهمن ۱۳۹۲
جناب اژدری که قلمت همچون نام خانوادگیتان ، خانواده ما را از هم می پاشد. شاید از بحث و بهانه ی شما به دور باشد. اما همین «مخ زنان فرهنگی» بر وزن «رایزنان فرهنگی» و برگردان «اسنوب» هستند که بخشی از چرخه ی زنگ زده ی اقتصاد زوار در رفته تئاتر شهر ما را می چرخانند. ... دیدن ادامه » پس فعلا بی خیال آقا مارشال مک‌لوهان باشید ، بگذارید همان پشت ، مشت ها پنهان باشد. در این رابطه به شما یه علاجی پیشنهاد می کنم که برای ما کارساز ست. آقا جو تکس خدا رحمتش کند ، آدم خوبی بود ، قطعه ای دارد که هیچ ربطی به این موضوع ندارد و حتما گوش داده اید و نمی دانم چرا دارم به شما میگم لیکن هنگام مواجهه این «مخ زنان فرهنگی» ، با خود زمزمه می کنیم و کمی تسکین پیدا می کنیم.

I've been taken outside
And I've been brutalized
And I've had to always be the one to smile and apologize

http://www.youtube.com/watch?v=szEAqKbAGz4
۱۵ اسفند ۱۳۹۲
:))
مخرج مشترک نام خانوادگی من و تو نشانه‌روی است و هدف‌گیری (یا شاید هم نابودی!). من کاری به پدیده‌ی مخ‌زنی فرهنگی ندارم این وسط، من دلم به حال طفلکی جیمز جویس و گروتفسکی و مک‌لوهان می‌سوزد که زیر بار واژه‌های هرز این دوستانِ خوشحال چه غریبانه پر پر ... دیدن ادامه » می‌شوند.
بابت آهنگ هم...ممنونم بابت بادآوری قشنگت سالار، خوب شدم:)
برقرار باشی و شاد، تا همیشه.
۱۶ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[یک پیشنهاد پنج پاره منهای دو]
-----------------------------------------------------------------
اول: من سلام می‌کنم.

دوم: نشریه‌ای چندی است منتشر می‌شود، بی های و هوی و بی‌ادعا. گفتگوهایش شایان درنگ و «دسترنج» (با تأکید مضاعف بر پاره‌ی پسین واژه) گروهی فرهیخته و دلسوز...نام‌اش؟ «اندیشه پویا»، برازنده نامی است دوستان. در شماره نهم‌اش نیمچه پرونده‌ای دارد درباره محمد رحمانیان نازنین: گفتگوی چرمشیر است با رحمانیان، نوشته‌‌ای هم هست از حمید امجد عزیز در باب رفاقتش با رحمانیان و چرمشیر؛ فراوان خواندنی است. جایی از گفتگو محمد رحمانیان به چرمشیر می‌گوید: «...تو نمی‌توانی که ننویسی، تو به بیماری "چرمشیریسم" (!) مبتلا شده‌ای و از نشانه‌هایش همین مدام کار کردن و نوشتن و تدریس و پژوهش و بازخوانی متون کلاسیک است...». و در جای دیگر می‌گوید: «...من انتظار خاصی ندارم، تنها اینکه خیلی دلم می‌خواهد برگردم ایران و کار کنم. همین که شرایط کار کردن برایم فراهم باشد کافی است. من کار دیگری به جز نمایش بلد نیستم. یعنی حتی رانندگی هم بلد نیستم، نه من و نه تو (محمد چرمشیر) و نه حمید امجد و نه نغمه ثمینی، رانندگی بلد نیستیم که مسافرکشی بکنیم (!) و البته، زمانی این جزو افتخاراتمان بود و حالا فکر می‌کنم خب، آخر این چه افتخاری است؟ جوان بودیم و بیخودی به نداشته‌هایمان افتخار می‌کردیم!»...

سوم: درست سر پیچِ همین واژه دلم برای محمد رحمانیان تنگ شد. ایضا برای یک «مانیفست چو». گفتم در جریان باشید فقط، همین.

چهارم: «تجربه» که معرف حضور هست؟ شماره آخرش مقالاتی دارد درباره «یرما» و «مرد بالشی» با گفتگوهایی با دکتر رفیعی و مارتین مک‌دونا، گفتگویی منتشر نشده هم دارد با محمود استاد محمد. این‌همه تنها تئاتر است ورنه جشن‌نامه ناصر خان تقوایی و گفتگویش را چگونه می‌شود ندید و نخواند؟ راستی، «یرما»دوستان سری هم بزنند به بخش «جُنگ تجربه»، خاطری تازه می‌شود و خاطره‌ای.

پنجم: کتابی هست به قلم رولان بارت با نام «نقدها و نوشته‌ها درباره تئاتر»، مازیار مهیمنی ترجمه‌اش کرده. والله ظلم است نخواندنش.

پنج+1 که اینجا البته شش نمی‌شود: گفتم حالا که چانه گرم شده و جا هست و حوصله‌ای، یادی هم بکنم از «گلستانه». همینجور کلا.

عجالتا باقی باشد بقایتان.

درود بر شما و پیشنهادات عالیتان
چه تیتر جالبی زدید ، 5 دقیقه داشتم فکر می کردم که تیترتان به چه معناست.
ممنون.
۲۲ مرداد ۱۳۹۲
@علی: منم امیدوارم این اتفاق خوب بیفته، اون وقته که باید با سر دوید برای تماشا
۲۲ مرداد ۱۳۹۲
@علی :امیدت ناامید نشه :دی..ولی من خیلی دوست داشتم از آنجایی که در تجربه این شماره شرحش رفت رحمانیان این "آرش ساد" که در ونکوور اجرا برده رو در تهران هم به صحنه میبرد ...تم بسیار جالبی دارد
۲۲ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[دیر هنگام ولی شایان درنگ: یادداشتی از محمود استادمحمد-آیا تو هم وقت مردن زیبا شدی؟]

همین پریشب بود که نمایشنامه‌نویس ناگهان زیبا شد.

پیشانی‌اش بلندتر، ابروانش بازتر، نگاهش درخشنده‌تر شد و...خوابید. به همین سادگی.

گفتند واسلاو هاول در خواب بود وقتی مرگ به او سلام کرد. آخرین عبارتی که نمایشنامه‌نویس بر زبان آورد چه بود؟ «شب بخیر». این جمله را گفت و بر بستر آرمید، برای اطرافیانش آرزوی خیر کرد و...خوابید.

مثل آن قلندر شولاپوش در آستانِ آن بازاری عطرفروش.

...

انگار کسی بر بام دنیا ایستاده بود و خطاب به همه شاعران جهان فریاد می‌کشید: بسرائید زیباترین شعرهایتان را برای انسانی که مفهوم انسانیت را فهمید...انسانیت را قربانی موفقیت نکرد. مفاهیم انسانی را در تقابل با غرایز بشری انکار نکرد و برعکس...در برابر چشمان همه کوچکان روزگار، پول، رفاه، قدرت و ریاست را فرو ریخت-مثل غباری درخور زدودن-به پای مفاهیم انسانی.

گفتند واسلاو هاول فوت کرد، راضی نشدند. نوشتند رئیس‌جمهور اسبق چک دیده از دار فانی فروبست، برای او کم بود...سرودند، ساختند، بر کلیدهای کامپیوترهاشان تاختند...

[مطلب ... دیدن ادامه » کامل را اینجا بخوانید: http://namayeshgar.com/?p=6239 ]
محمود استاد محمد رفت...

تماشای این تک گویی او در "شهر قصه" خالی از لطف نیست:

http://www.pendar.net/story/mahmoud-ostad-mohammad
بیچاره غصه ما پیرش کرد...غم رسوایی ما پیر و زمین گیرش کرد...حالیته؟
۰۳ مرداد ۱۳۹۲
آخه قربون هیکلت برم اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه که باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه...
۰۴ مرداد ۱۳۹۲
روحش شاد
۰۶ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام!
چشمم کف پاش تیوال چقد خارجی شده! دو روز تیوالو دست شماها سپرده بودما، همینجور ولش کردین توی این کوچه پس کوچه های درندشت اینجا، اینم حیوونی رفته با این سایت خارجیا مارجیا دم خور شده پاک اصلیت خودشو یادش رفته، ببینا! چشای آبی، و موهای بور و... کلا دیگه نمیشناسمش...

جدا" ولی جدا از بیمزه گی دست مریزاد مبسوط به دست اندر کاران:-)
خوش برگشتی ! عینه این سایتهای غربی شده
۰۷ تیر ۱۳۹۲
سلام فرزانه! سلام مادرم:) یه تیواله و یه فرزانه، بادمجان بم است بانو، خاطر آزرده مدار:)

سلام مونا:) الطاف بانو مستدام :)
۰۷ تیر ۱۳۹۲
:)))به روی چشم!
۰۸ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جوایز کن اعلام شد و متأسفانه فیلم اصغر فرهادی فقط در رشته بهترین بازیگر زن برای برنیس بژو موفق به کسب جایزه شد.

http://www.festival-cannes.fr/en/archives/awardCompetition.html
مهم اینکه فیلم خوبی ساخته.
۰۶ خرداد ۱۳۹۲
صد البته، ولی اضافه شدن یه جایزه دیگه به ارزش نخل طلای کن به کلکسیون جوایز فرهادی و ایران خیلی اتفاق فرخنده ای بود که متأسفانه نیافتاد.
۰۶ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهسا علی پور و RaSouL این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"قرارداد با مرگ" یا "سه گانه اورنگ"؟...مسأله این است!

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
سید ضیا الدین صفویان این را خواند
یا شاید هم هیچکدام؟
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲
:)) خب چه کاریه آقا ضیاء ؟ چرا از در بیاد بیرون؟!!.. بعدِ سه گانه همونجا رو صندلیش نیم چرت بخوابه تا اجرای بعدش که مرگ میاد (البته دور از جون ) ملاقاتش کنه.. :)
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲
مرسی از رعنا، سارا و سید عزیز بابت پیشنهادشون. با توجه به اینکه احتمالا نمایش های "یرما"و "مرد بالشی" رو خواهم رفت و اینکه بودجه فعالیت های فرهنگی من به گستردگی رعنا و سید عزیز نیست (بودجه فرهنگیتون تو حلقم:دی)، دیدن هر دو یکم نشدنیه متأسفانه:)، در نتیجه ... دیدن ادامه » پس از جمع بندی های لازم به حول و قوه الهی "سه گانه اورنگ" رو خواهم رفت.
با تشکر از کلیه دست اندرکاران.
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان خوبم.
برای پیش خرید بلیط نمایش های "یرما"ی دکتر رفیعی و "مرد بالشی" محمد یعقوبی/آیدا کیخایی با 25% تخفیف میتونید به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://tamashakhaneh.ir/ticket

شاد باشید
مرسی از شما.
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در کمال مسرت مطلع شدیم که جناب حسن خان معجونی تیاتر "باغ آلبالو" را از امروز به سنه 20 فروردین 1392 به تماشخانه ایرانشهر خواهد آورد. بر خود لازم دانستیم که خوب دوستان خود را در این درگاه مجازی در این خرسندی شریک گردانیم. باشد که در این وانفسای گرانی از الطاف جناب تیوال تخفیفی محکم نصیبمان گردد.

عجالتا این شما و این هم لینک رزرو اینترنتی نمایش:

http://tamashakhaneh.ir/ticket/buyticket.aspx?MovieId=55
الهی آمین..
۲۰ فروردین ۱۳۹۲
امیدست همان باشد که میپنداریم ...
۲۱ فروردین ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سال جدید رو به همه اعضای گل تیوال تبریک میگم. امیدوارم که سال جدید پر از اتفاق های خوب هنری و فرهنگی و شخصی باشه واسه همه. سال یرمای دکتر رفیعی، سال بازگشت بیضائی، سال صفهای شلوغ و تاب خورده پشت در سالن های نمایش، سال جیغ های بنفش وقت اعلام جوایز اسکار، کن، برلین، سال کلنل دولت آبادی، سال هیچ های تناولی و ری را های صالحی، سال افتتاح هزار هزار گالری، تماشاخانه، فرهنگسرا، سال بازگشایی خانه سینما، سال ترانه های ماندگار و کنسرت های دلنشین، سال هنر، سال کتاب، سال شعر، سال لبخند.
خوش باشید
به امید خدا
آآآآآآآآآآآآآآمین
۲۹ اسفند ۱۳۹۱
درود و تبریک به شما
۰۲ فروردین ۱۳۹۲
سلام. :)
منم آغاز این آغازِ جدید و زیبا رو به همه دوستان و همتیوالی های عزیز و مهربانم تبریک میگم. :)
ممنون از دعای قشنگتون علی آقا.
الهی آمین.:)
۰۲ فروردین ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خب فستیوال موسیقی تلفیقی هم تمام شد، حیف...پالت و کماکان عالی بودند، عالی. جای همه دوستان خالی
مونا ب، منا رجبیه فرد، رعنا جمالی، shalan و برنا شهسوارانی این را خواندند
غزاله کهن دل این را دوست دارد
واقعا چقدر این بچه ها با استعدادن
۲۱ اسفند ۱۳۹۱
@مونا: به نظر من که اگه از ترک های قبلیش خوشت اومده ریسکش رو به جان بخر! در ضمن مرسی که اینفورمال خطابم کردی:دی
@رعنا: من از شهرکتاب مرکزی (خ شریعتی نبش معلم) خریدم ولی قرار بود از 20 اسفند توی باقی مراکز فرهنگی هم بفروشند. فرهنگسرای نیاوران هم توی فستیوال ... دیدن ادامه » میفروخت.
۲۲ اسفند ۱۳۹۱
مرسی از مونا جان و علی اژدری عزیز بابت راهنمایی.:)
راستش من تو خبرها خونده بودم که تا 14 اسفند تو شعبه های شهر کتاب میاد و منم به این حساب اینکه از 20ام به مراکز فرهنگی دیگه هم توزیع میشه رفتم خانه هنرمندان. ولی امروز میرم از شهرکتاب میخرمش ;).
۲۲ اسفند ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان، جسارتا یک سوال...
این خانومی که مسئول گیشه روزفروش تئاتر شهر هستن، دیفالت بداخلاقند یا فقط منو که میبینن یاد گرفتاریاشون می افتن؟
دیفالت بداخلاقن ، به شما ربطی نداره :-)
۲۹ آذر ۱۳۹۱
مونا جان یکم دیگه بداخلاق تر بشن مراحعین رو مورد ضرب و جرح قرار میدن
۳۰ آذر ۱۳۹۱
نه بد اخلاقه
۰۴ دی ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام به همه دوستان عزیز تیوالی
یک سوال...اینجا در زمینه معرفی کتاب، همخوانی، نقد و... فعالیتی نمیشه؟
سلام علی عزیز
ینجا یک بستره، و فعالیت‌هاش رو کاربرانش راه می‌ندازن و گسترش می‌دن. کثل یک باغچه که شما باغبانش هستید. از این رو چه خوبه که این کار خوب رو خودتون آغاز کنید :-)
۱۹ آذر ۱۳۹۱
من واقعا دوست دارم که دوستان کتابهای خوبی رو که خوندن معرفی کنن و استفاده کنم
۲۰ آذر ۱۳۹۱
با درود من با نقد کتاب خیلی موافقم چون تبادل نظر از دیدگاههایست که شاید از چشم ما دور مانده ....ممنون
۲۱ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان کسی از نمایش "ترن" کار نیما دهقان و حمید آذرنگ که قرار بود توی تالار اصلی تئاتر شهر اجرا بشه خبری نداره؟
من شنیدم هنوز اینکار از فیلترینگ و... رد نشده و تاخیر داره همچنان،باید منتظر موند
۱۳ آذر ۱۳۹۱
ممنون خانم حصاری
دقیقا باید اسمش رو به سازمان "فیلترینگ" هنرهای نمایشی تغییر بدن.
۱۴ آذر ۱۳۹۱
خواهش میکنم آقای اژدری،بله دقیقا
۱۴ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدما دو دسته ان: اونایی که یه کاری بلدن ولی یه کار دیگه انجام میدن...و اونایی که میرن کانادا!
(به صدای زمین گوش کن-جلال تهرانی)
مرد: آدما دو دسته ان: اونایی که یه کاری بلدن ولی یه کار دیگه انجام میدن...و اونایی که میرن کانادا!
زن: اونایی هم که میرن کانادا که یه کار دیگه می کنن.
مرد: اینا دو دسته شبیه به هم هستن.
(دیالوگاشون خیلی باحال بود.)

۲۲ مهر ۱۳۹۱
خیلی دلم میخواست این کارو بینم.نشد
مخزن رو خیلی دوست داشتم ازین کارگردان.
۲۴ مهر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید