تیوال | علی اژدری درباره نمایش ترانه های قدیمی: |نمایشی کوتاه در یک پرده| شخصیت‌ها: پسر (جوان، 25-30
S3 : 16:41:53
|نمایشی کوتاه در یک پرده|

شخصیت‌ها: پسر (جوان، 25-30 ساله، با ظاهری معمولی)-مرد (جا افتاده، با سر و وضعی ساده و چهره‌ای خسته ولی مهربان)

صحنه: پارکینگ یک مجتمع مسکونی که تمیز و مرتب شده. دیوارها سفید سفید. در سه طرف سالن ردیف‌های خالی صندلی تماشاگران قرار گرفته‌اند. در مرکز سالن به جز طرح مبهم اندام یک پیانو در گوشه سمت راست صحنه و یک چارپایه کهنه در سمت چپ که با نور موضعی کم مشخص شده‌اند، چیز دیگری دیده نمی‌شود.

[صدای پا. مردی ازسمت راست صحنه و از پشت پیانو وارد می‌شود]

[نور می‌آید]

[در گوشه سمت چپ صحنه، زیر یکی از ستون‌ها، پسری با کیفی زیر سرش دراز کشیده (یا شاید به خواب رفته). مرد با تعجب پسر را می‌بیند و به سمتش می‌رود]

مرد: پسر جان!
پسر: ...
مرد: آهای با توام پسر جان!
پسر: ... دیدن ادامه » ...
مرد: (بر روی پسر خم شده و آرام تکانش می‌دهد) پاشو عزیزم، پاشو

[پسر آرام چشم‌هایش را باز می‌کند. گیج و منگ نگاهی به مرد و بعد به اطرافش می‌اندازد]

پسر: (هنوز کمی گیج) چیه؟ چی شده؟
مرد: اینجا چیکار می‌کنی عزیزم؟

[پسر نیم‌خیز شده و با اشاره دست مرد می‌نشیند. هشیارتر. مرد همچنان ایستاده می‌ماند]

پسر: (ناامیدانه و مغموم) تموم شد؟
مرد: چی؟!
پسر: نمایش دیگه
مرد: کدوم نمایش؟
پسر: نمایش آقای رحمانیان، ترانه‌های قدیمی
مرد: آهان! اون که خیلی وقته تموم شده پسرم، دیشب آخرین اجراش بود
پسر: (بهت زده) آخرین اجرا؟ مگه می‌شه؟ چطور آخه؟!
مرد: چطور نداره عزیزم، تئاتره دیگه، یه زمانی شروع میشه و یه وقتی هم تموم میشه. اینجا چیکار می‌کنی؟
پسر: خوابم برده بود
مرد: اینو که خودمم دیدم، چرا اینجا گرفتی خوابیدی پسرم؟
پسر: اینجا خوابیدم که امشب اولین نفری باشم که توی صف وامیسته. آخه 3 بار اومدم و هر بار جام افتضاح بوده، یا پشت ستون بودم یا زیر نورافکن یا پشت بلندقدترین آدم روی زمین
مرد: عجب!
پسر: (سرخورده و ناراحت) ولی آخه این که تازه شروع شده بود، یه ماهم از شروعش نگذشته هنوز
مرد: اجازه تمدید ندادن بهش. به هر حال اینجوریه دیگه. تا همینجا هم که اجرا رفت کلی حرف و حدیث داشت
پسر: آقا شما نمایشو دیدین خودتون؟
مرد: آره، چطور مگه؟
پسر: (مکث طولانی-به روبرو خیره می‌شود) هیچی، آخه من نتونستم خوب نمایشو ببینم آقا... (کمی بغض می‌کند)، نتونستم. توی دلم موند که واسه یه بارم که شده یه جای خوب بشینم و با خیال راحت، بدون نور مزاحم نورافکن، بدون حجم مزخرف ستون و بدون گردن کشیدن از روی سر این و اون نمایشو تماشا کنم. توی دلم موند که یه دل سیر به علی آقا زل بزنم و نگاه کنم که چطور وقتی با همه بدنش داشت رو ویلچر می‌لرزید مدام تکرار می‌کرد: «من رتروگرد و آنتوگرد دارم مومن، تو چرا یادت رفته...یادت رفته...یادت رفته...»؛ که ببینم وقتی سلطان می‌گفت «ولی گور پدر دل ما، دل تو خوش...» دقیقا کجای صحنه رو نگاه می‌کرد؛ که وقتی وارطان نشسته بود و میگفت «چقدر امشب حال هممون خوب نیست...» بعدش به من اشاره می‌کرد یا نه؛ آقا توی دلم موند که بدونم وقتی شقایق توی ترمینال از غم تنهاییاش گوله گوله اشک می‌ریخت به کدوم طرف نیمکت خم شده بود؛ که وقتی ناصر خالی‌بند یا بغض می‌گفت: «ولی تنهایی که حال نمیده...تنهایی هیچی حال نمیده...» اشک اول از کدوم گوشه چشمش جاری می‌شد؛ یا وقتی آقا بدیع دلش واسه زنش، دوقلوها، واسه گلی تنگ شده بود بازم از مستیِ آبِ تهِ بطریش تلو تلو می‌خورد یا نه؛ آقا من دلم می‌خواست می‌تونستم دلتنگی رو ته چشمای فخری ببینم وقتی با حسرت می‌گفت «با هر خطت یه خط افتاد رو چهره ام و با هر حرفت یه بغض نشست تو گلوم...»؛ دلم می‌خواست می‌دیدم که وقتی گلی با همه‌ی حسرت و غمای دنیا تو صداش می‌گفت «آخ مصیب نمیدونی چقدر دلم معجزه می‌خواد...»، مصیب هم دلش معجزه می‌خواست؟ سازشو بازم کوک می‌کرد؟ بازم از ته دلش قهقهه می‌زد؟...ولی، ولی نتونستم...توی دلم موند آقا، توی دلم موند...

[بغض بی‌صدا می‌شکند. پسر نرم نرمک اشک می‌ریزد]

[بغض در نگاه مرد]

[دست مرد در فاصله چند سانتیمتری شانه‌های پسر در هوا مردد است. پسر متوجه نمی‌شود. دست می‌افتد؛ بدون تماس با شانه]

پسر: (با صدایی لرزان) حالا از اون همه اومدنا و دیدنا فقط یه دل پرِ درد واسم مونده و یه حسرت عمیق، که چرا تا حالا نتونستم محمد رحمانیانو از نزدیک ببینم و بهش بگم که چقدر خوبه که هست، که چرا هر بار از بغض گلی و اشک ناصر، سهم من فقط گوشه ستون بود و پس گردن این و اون...

[مرد همچنان مردد است. سکوت.]

[پسر آهسته از جا بلند شده، کیفش را روی دوشش می‌اندازد و سنگین و پاکشان از مرد دور می‌شود]

مرد: (با صدایی خفه) کجا میری؟

[پسر ادامه می‌دهد. انگار صدا را نشنیده است]

پسر: (که حالا به نیمه راه رسیده، آرام به سمت مرد می‌چرخد) راستی...
مرد: (با صدایی که به سختی شنیده می‌شود) جانم؟
پسر: (کمی مکث می‌کند) هیچی...
مرد:..
پسر: میگم میشه اگه آقای رحمانیان رو دیدین از طرف من یه چیزی بهش بگین؟
مرد: حتما
پسر: بهش بگین...بهش بگین (با خودش کلنجار می‌رود)، بگین مرسی که اومدین آقای رحمانیان (مکث کوتاه) همین
مرد: (باز هم آهسته) همین؟
پسر: (قاطع) آره.
مرد:...

[پسر آرام آرام دور می‌شود و سر راه دستی بر شستی‌های پیانو می‌کشد. نت‌هایی درهم و برهم، بدون ریتم ولی خوش‌آهنگ شنیده می‌شود]

[مرد-هنوز ایستاده-دور شدن پسر را نگاه می‌کند. پسر از سمت راست صحنه خارج می‌شود]

[مرد چند دقیقه همانجا می‌ایستد و به مسیر رفته‌ی پسر خیره می‌ماند. بعد چارپایه را آرام جلو می‌کشد، می‌نشیند، و با طمأنینه از جیبش قلم و دفترچه‌ای بیرون می‌آورد. همزمان با بیرون آوردن دفترچه، کاغذی چاپی که اینجا و آنجا رویش را با ماژیک هایلایت کرده‌اند از جیبش بیرون می‌افتد. مرد آرام خم شده، نگاهی خسته و دل‌زده به کاغذ و بعد به ساعتش می‌اندازد، دستی به ریش‌های سفید انبوهش می‌کشد، کاغذ را دوباره در جیب پیراهن سیاهش می‌گذارد. قبل از اینکه شروع به نوشتن کند سری بالا می‌آورد و سرتاسر تالار را با نگاهی سراسر حسرت و خاطره می‌پیماید. 21 شب. قطره اشکی، یا لمحه‌ای لبخند. شاید. حالا آرام آرام-در حالی که آهسته آنچه می‌نویسد را می‌خواند- در صفحات انتهایی دفترچه شروع به نوشتن جملات زیر می‌کند.:]

«ترانه‌های قدیمی-پرده نهم: تالار شمس...شخصیت‌ها: پسر (جوان، 25-30 ساله،...)»...

[نور می‌رود]




عالی بود
۰۱ مهر ۱۳۹۲
عالی بود علی آقا..:-)
۰۱ مهر ۱۳۹۲
دیگه اسطوره سازی نکنید!
۰۱ مهر ۱۳۹۲
زنده باد علی اژدری
من نمایش ندیدم
ولی اکثر نقدا رو خوندم ولی نوشته ی شما یه چیز دیگه اس
خیلی خوب مینویسید...
۰۱ مهر ۱۳۹۲
احسنت
۰۱ مهر ۱۳۹۲
آفرین آقای اژدری. لذت بردم از تک پرده تان.
۰۲ مهر ۱۳۹۲
@ رها جان: ممنونم بانو، لطفتون مستدام:)

@ امیر عزیز: مخلصیم امیر جان، لطف داری زیاد، خوشحالم که این خط خطی‌ها مقبول حضور صاحب نظرت افتاده:)

@ مژده خانم صالحی: باور کنید هدف ازین مطالب به هیچ وجه اسطوره سازی نیست که من خودم شاید بیش از هر کس دیگه‌ای از همچین کاری متنفرم. حرف من و فک می‌کنم تمام بچه‌های دیگه هم اصلا این نیست که کار بی‌ایراد بود یا جناب رحمانیان از هر خطایی بری. اینها همه صرفا دلنوشته‌هایی هستن که از یک حس قشنگ نشأت گرفتن. من به شخصه بعد از دیدن ترانه‌ها و یادآوری همه خاطره‌های خوبی که از دیدن کارهای قبلی محمد رحمانیان برایم ایجاد شده بود، حس کردم که خیلی خیلی به ایشان بدهکارم. اینها صرفا مشتی تلاش مزبوحانه است برای ادای این دین بزرگ. و الیته اظهار یک دلتنگی عمیق است برای یکی از بزرگان تئاتر این کشور. نه کمتر و نه بیشتر. باز هم یک دنیا ممنون از شما بابت دغدغه و دلسوزیتون بانو:)

@ زهرا جان: ممنونم بانو، لطف شما واقعا مایه دلخوشی منه. ولی توی همین صفحه دوستان بزرگی قلم زدن که من شرم دارم از قیاس شدن با اونها. ولی باز هم تمام قد از شما سپاسگذارم:)

@ صابر عزیز: ارادت داریم سالار، خوشایند صاحب قلمی چون شماافتادن جدا مایه مباهات ماست رفیق:)

@ ... دیدن ادامه » وحید عمرانی بزرگوار: مهربانی می‌کنید قربان، تشکرات فراوان، لطفتان افزون:)
۰۲ مهر ۱۳۹۲
باردیگر علی اژدری قلم به دست گرفت و من اشکهایم نرم نرمک جاری شد... پرده نهم به قلم علی اژدری تقدیم به محمد رحمانیان.زیباترین تقدیری که تقدیم خالق این نمایش شد.
۰۲ مهر ۱۳۹۲
اول صبحی روزم با این نوشته ی بسیار زیبا ساخته شد :)

مرسی آقای اژدری
۰۲ مهر ۱۳۹۲
چقدر حالم خوب نیست الان... زبانم قاصراست از بیان این حس
۰۲ مهر ۱۳۹۲
خیلی عالی بود. دوباره لحظه به لحظه نمایش و حسی که در هر لحظه داشتم برام تداعی شد و دقیقاً همین حس رو که در پرده نهم آقای اژدری موج میزنه، نسبت به پایان این نمایش داشتم.
ممنون.
۰۲ مهر ۱۳۹۲
چقدر دلنشین و زیبا بود. لحظه به لحظه متن رو تصور کردم و غمی تو دلم نشست...مثل پایان هر اپیزود که غم وجود آدمو می گرفت...
۰۲ مهر ۱۳۹۲
خیلی خوب بود.ممنون
۰۲ مهر ۱۳۹۲
جناب اژدری متن و خوندم.دارم فکر می کنم که به واقع در وصف توصیفات جنابعالی چه می توان گفت.
سخته.همه اونایی که تو این مدت اومدن و کار استادانه استاد و دیدن هنوزم حال خوبی ندارن.من هر روز تا بهار دلنشین و زمزمه می کنم که اصلا هم دست خودم نیست.اپیزودا جلوی چشمام ... دیدن ادامه » به رقص در میان.نمیشه فراموشش کنی.تا یک چیز دیگه می خواد توی ذهنت بیاد خود ترانه ها میادو میگه منو داره یادت میره ها و دوباره میای سر پله اول که مصیب و علی آقا
سلطان.وارطان.شقایق و پسر گیتاریست ترمینال شرق.ناصر منصوری.فخری.آقا بدیع.گلی جوراب مردونه چه با روزگارت کردن.که چه جوری اومدن و نوستالژی روزگار الانمون شدن.ما(همه اونایی که ترانه های قدیمی و با گوش جانمون نیوش کردیم)در آینده هر وقت به خوایم یکی از روزهای بیاد ماندنی در زندگیمون رو مثال بزنیم حتمایکی از اون روزها روز گوش جان سپردن به ترانه های قدیمی استادانه استاد رحمانیان خواهد بود.
چقدر حال همه ما خوب نیست
فکر هم نمی کنم که به این زودیها خوب بشه.
هر چند که من خودم بیشتر دوست دارم که حالم برای این تابلوی بی نظیر هیچ وقت خوب نباشه
۰۲ مهر ۱۳۹۲
سپاس بی کران

عالیه آقای اژدری
بازم اشک ریختم، ممنون که دوباره کل نمایش رو با تمامی حسهای نابش برام زنده کردید...
۰۲ مهر ۱۳۹۲
یک دنیا تشکر و سپاس از همه دوستانی که مهر و مهربانیشان همیشگی است و مایه امتنان و دلخوشی من. به احترام تک تکتان می‌ایستم و تمام قد تعظیم می‌کنم.

دیشب که یک دلتنگی ناگهان حادث شده بود برای ترانه‌ها و برای محمد رحمانیان دست به کیبورد بردم و نوشتم و نوشتم ... دیدن ادامه » و بعد-بی تأمل-دکمه نگارش را زدم. چندی بعد هم دستکی بردم درش و ویرایشی مختصر و تمام. این گذشت تا حالا که دوباره خواندمش.

راستش الان که دوباره نوشته را خواندم آمدم بنویسم برایتان و پوزش بخواهم از شما بابت سانتی‌مانتالیسمی که از سر و روی متن بالا می‌رود. بعد دیدم که هنوز تمام قد پای همه آن احساسات و این سانتی‌مانتالیسم ایستاده‌ام. این شد که حالا فقط کلاه از سر بر می‌دارم به احترام همه شمایانی که خواندید و چشم پوشیدید بر کاستی‌های فراوان و نواختید و مهربانی کردید. خیلی ساده، بزرگوارید.

باقی بقای جان نازنینتان.
دستبوسیم و شرمنده؛ همیشه و همچنان.
۰۲ مهر ۱۳۹۲
درود و سپاس بیکران آقای علی اژدری نازنین که با قلم بغایت زیبا ودلنشینتان و دلنوشته ای که از اعماق وجودتان برخاسته و بر تار و پود مامی نشیند و یادآور لحظه به لحظه ی نمایشی فراموش نشدنی است .
زبانم قاصر از بیان احساسی ست که هر بار پس از خواندن دلنوشته هایتان ... دیدن ادامه » در باره ترانه های قدیمی بر من مستولی می گردد و باعث می شود بی اختیار اشک هایم جاری گردند. صحنه ها یک به یک از جلوی چشمانم رژه می روند . دوباره ترانه ی شهزاده ی رویا را به خاطر می آورم . حس می کنم چقدر حالم خوب نیست امشب . و بعد یاد این جمله ی گلی میافتم که: خسته شدم از اینهمه رفتن و نرسیدن . به سراغ کافه نادری می روم و وارطان عزیز.
از او یاد گرفتم آدمها وقتی دور یک میز جمع می شوند زنگی جای بهتریه . و ترانه ی زندگی خوب ست را دوست می دارمش .
ممنون آقای اژدری عزیز که بااین قلم شیوا مرتبا" ترانه های قدیمی رابرای ما تازه نگاه می دارید . و حسی ناب را در رگهایمان جاری می کنید . منت بر سرمان گذاشته و تقدیر نامه هایتان رااز طرف جمیع عاشقان ترانه های قدیمی تقدیم جناب استاد رحمانیان بزرگوار نمایید .
بسی دلتنگم علی جان و می دانم حال هیچکداممان خوب نیست .
۰۳ مهر ۱۳۹۲
خانم حدادی نازنین، به واقع زبان قاصر است از پاسخگویی به این حجم سبز از مهربانی شما. بی‌تعارف، زیبایی اگر در این خط خطی‌ها می‌بینید همه از ترانه‌هاست و ماندگاری خاطرات شیرینشان در ذهن زیباپسند شما. ورنه این چندخطِ پریشان را چه دخل به زیبایی؟ طربِ ترانه‌ها ... دیدن ادامه » را اگر ازشان بگیرید و زیبایی نگاهتان را، آنچه می‌ماند سیاه‌مشقی است که تنها جوهر حرام کرده است.

"دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند"
قطره اشکی شاید، نرمی لبخندی، یا شانه‌ای تنها برای سر گذاشتن. دلتنگی‌های آدمی را باد...

مهر شما سرمه چشم ماست بانو.
خوب باشید.
۰۳ مهر ۱۳۹۲
ممنون و سپاسگزارم آقای اژدری عزیزو گرامی . برقرار باشید.
۰۵ مهر ۱۳۹۲
Hesse ghashang va amigh
Aaaaaliiiiii
۰۵ مهر ۱۳۹۲
آقای اژدری عزیز،
دقیقا یک هفته میگذره از تماشای آخرین اجرای زیبای تراانه های قدیمی ومن دقیقا یک هفته است که بین نوشتن چیزی اینجا یاننوشتن آن مرددم. خیلی سخته پیدا کردن لغات برای تشکر و توضیح چرایی تشکر از آدمی که قلمش انقدر شیواست که دوست داری نوشته ... دیدن ادامه » اش را دوباره و دوباره بخوانی. ...دست آخر به خودم نهیب زدم که نمیتونم ساکت بشینم و نگم چه زیاد مدیون متن تاثیر گذار شما هستم.
وقتی داشتم بین رفتن یا نرفتن به سالن نمایش اونم ساعت 10 شب اونم وقتی سالن نمایشی اون سر شهره وبرای من که عادت به سالنهای کوچکک و بزرگ تاتر شهر را دارم خیلی دور است و اصلا نمیدونستم این سالنی که تا حالا اسمی ازش نشنیدم واقی است یا نه و هزار تا اما و اگر دیگه......وقتی نوشته زیبای شما خطاب به آقای رحمانیان را خوندم که چقدر دلتنگید و ..... در حالیکه اشکهام امانم را بریده بود و خاطره از 5 صبح تو صف بلیط بودن واسه نمایش فنز استاد تو سالهای دانشجویی ام اومد جلوی چشمام دیگه تردیدی نداشتم همون یک بلیط باقیمانده را گرفتم و چقدر یک دفعه زندگی زیبا شد.....تمام آهنگهای خاطره انگیز و زیبا ، صدایی دلنشین و پر احساس ، نوای موسیقی روح نواز ، دیالوگهای شعر گونه که آدم گاهی یاد مرحوم علی حاتمی و گاهی یاد بامداد خسته ( شاملو ) میفتاد..... بازی روان بازیگران زبده ودوست داشتنی ، فضای صمیمی و ملموس تک تک اپیزودها ، زنده شدن و جان تازه گرفتن کلی خاطره قشنگ توی این شهر قصه با مردمش. .....وای که چقدر حالم خوب بود و چه دلتنگ دوباره دیدنشم و چه مدیون شما که دلنوشته زیبایتان باعث این حال خوب من شد که بعد از گذشت یک هفته باز بیام تا بخونمش .....راستی اپیزود آخرتان هم معرکه است.مرسی
۰۸ مهر ۱۳۹۲
ستاره خانم سیارگان نازنین (امیدوارم که فامیلتون رو درست نوشته باشم): ممنونم، لطف دارید.

جناب شازده‌کوچولو عزیز: من رو راست زبان تشکر از شما ندارم. چون در واقع نیازی به تشکر نیست. تشکر شما از کس دیگری است. از محمد رحمانیان است نه از من. از آنهمه حس خوب است ... دیدن ادامه » بعد از دیدن ترانه‌ها. خرده زیبایی هم اگر می‌بینید لابه‌لای اینهمه خط‌خطیِ مغشوش و مشوش، همه از آتشی است که ترانه‌ها به جانم انداخت و دِینی است که محمد رحمانیان بر گُرده‌ام. ورنه زیبانویسی کار و توانِ من نیست.

اینها را همه پیشترها گفته و نوشته‌ام، ولی اینجا دلم می‌خواهد بگویم برایتان که چه خوشحال شدم از اینکه دیدید ترانه‌ها را. واژه کم می‌آورم برای نوشتن از اینکه چقدر شاد شدم از حس قشنگی که با دیدن (یا شنیدن؟) ترانه‌ها بر شما حادث شد. و چقدر ممنونم از شما که انقدر خوبید و مهربان. پر از حس خوب باشید و آرام و رام؛ شما و گُل‌تان؛ در سیارک ب612.
۱۱ مهر ۱۳۹۲
آقای اژدری عزیز ،
اول اینکه مرسی که خواندید و ممنون که پاسخ دادید و سپاس از بابت آرزوهای خوبتان در حق من.
دوم آنکه درست که ترانه هاست که آتش بر جانمان زده اما جرقه اش را برای من البته، شما زدید با قلم زیبایتان که همیشه دلنوشته هاتان را میخوانم ..... و چه ... دیدن ادامه » خوب کردبد ، باز هم تشکر .
و دست آخر آنکه شما که هنوز نام سیارک ب 612 یادتان است ، پس بی چون و چرا مبدانبد شازده کوچولو دیر زمانی است که ترک اخترکش کرده و میدانید که گلی که اهلی کرده هنوز چشم به راهش است ، اگر نگاهتان به آسمان افتاد و صدای قهقه خنده ای را شنیدید از اخترکی که جایی در این آسمان چشمک میزد ، بی زحمت مرا هم از دل نگرانی جدایی آن دو از هم برهانید!
۱۶ مهر ۱۳۹۲
فخری گفت : و با هر حرفت یه بغض نشست تو گلوم

من اما با هر کلمه ات ،بغض گلو نشسته ام رها شد

بنویس و از غم واژه ام کم کن ...
۰۲ تیر ۱۳۹۳
مهربانی می‌کنی مونا جان:)
۰۲ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید