تیوال | علی اژدری: و یکی دیگر از آیین‌های خجسته و هر ساله جشنواره تئاتر
S2 : 17:27:26
و یکی دیگر از آیین‌های خجسته و هر ساله جشنواره تئاتر فجر که قدمتی به درازای عمر جشنواره دارد بی‌برنامه‌گی‌ هاست و راه ندادن‌ها و پشت در ماندن‌ها با بلیتهای بادکرده‌ی توی مشت. و چنانچه می دانید تئاتر فجر به همین هاست که زنده است. به‌صورت معمول در هنگام خرید بلیت هر نمایشی 2 شاخصه طبیعی برای انتخاب آن وجود دارد: 1. دوست خواهم داشت. 2. دوست نخواهم داشت. ولی در ایام جشنواره یک شاخصه یا احتمال سومی هم خیلی سفت و رشید آن وسط مسط ها قد راست می کند که من اسمش را گذاشته ام احتمال «پشت در ماندگی» که یک جورهایی همان «درماندگی» است منتها پشت در و با بلیت. این سومی از قضا کمر آن دو تای دیگر را هم خم میکند از بس که لعنتی قلچماق است و غیر قابل پیشبینی و بی منطق، درست مثل مأموران نسبتا" معذور تالارها. حتی در این میان بارها دیده شده که سالن هم خالی بوده است ها، اما ... دیدن ادامه » عده ای "ایستاده با بلیت" (که این بر خلاف تصور رایج یک نام سرخپوستی نیست) به داخل راهشان نبوده که این دیگر انصافا" رکیک دارد. باری...

این است که من گمان می‌کنم چنانچه وقتِ خرید بلیت جشنواره یک درصد خوبی برای این آخری کنار گذاشته شده و ترجیحا" برنامه مبسوطی برای استفاده از زمان (احتمالی) پشت-در-ماندگی تدوین شود، جای دوری نمی‌رود لابد. فلذا پیشنهاد شخصی من که از پی سال‌ها سعی و خطا و از زیر خروارها بلیت‌های بادکرده بدست آمده (که آخرینش «عشق و عالیجناب» جناب پاکدل بود)، به کار بستن یک-یا ترکیبی از-راهکارهای زیر است:

1. راهکار فرهنگی: همراه داشتن 1 جلد نمایشنامه مربوطه، مطالعه و تطبیق آن با دیالوگ هایی که گاها" از داخل تالار به بیرون سرک می کشند، و بصورت پیوسته و خستگی ناپذیر لبخند زدن. موفقیت در این راهکار به ویژه به قدرت تجسم شخص، ظرفیت روبرویی با تماشاگران گشاده رویی که موفق به دیدن نمایش شده‌اند (نیش باز و نگاه های تحقیرآمیز دو ویژگی بارز این افراد است)، و توانایی عضلات فک و صورت فرد پشت در مانده بستگی دارد.

2. راهکار ضد فرهنگی: درگیر شدن با مأمورین انتظامات تالارها و ضرب و جرح منجر به فحش (ویژه آقایان پیل پیکر).

3. راهکار نیمه فرهنگی: کلا" زیر سوال بردن اصل نمایش، ذکر عبارت «اتفاقا" خوب هم شد» (سه مرتبه)، و از کادر خارج شدن. گفته شده که این روش چنانچه با ریشخندی ظریف، تکان نامحسوس سر، و بالا انداختن شانه ها همراه شود تأثیری دوچندان خواهد داشت.

اخطار: در صورت علاقه به در پی گرفتن استراتژی های ترکیبی، از بکار بستن استراتژی دوم جدا" پرهیز کنید چراکه خدا شاهد است در پی گرفتن هر کدام از دو دیگر استراتژی با سر و صورت خونین فاقد اثربخشی لازم خواهد بود.
علی اژدری نازنین
مگه میشه نوشته ی شمارو خوند و لذت نبرد رفیق
آقا چرا انقدر خوب می نویسی شما آخه؟!
چرا انقدر کم پیدایی شما؟
۰۴ بهمن ۱۳۹۲
حمیدخان باز هم با نظر شما موافق هستم
بسیار متن زیبایی بود مثل بقیه متن ها وقتی متنی از علی اژدری میبینم عنوان و موضوعش مهم نیست متن هست که آدم و به خوندن تشویق می کنه یه جورایی به این میگن برند اژدری است که خواننده رو جذب می کند مهم نیست راجب چه نمایشی ... دیدن ادامه » یا چه موضوعی بنویسد (حتی کافیست راجب یک نام نمایش بنویسد)
اول صبحی روزمان را پر نشاط کردی برادر:)
۰۴ بهمن ۱۳۹۲
:)))) ایستاده با بلیت

رقصنده با مأمور

فرزند سالن، شاهین صحنه

:))
خیلی خوب بود :دی
۰۴ بهمن ۱۳۹۲
همین عشق و عالیجناب رو من خیلی دوست داشتم اجرا بره منتها گویا مخالفت شد با اجراش نمایشنامه هم که موجود نیست
فلذا نشد که محظوظ شویم :(

مرسی از متن شما، بسیار خوب و روان می نویسید
۰۴ بهمن ۱۳۹۲
عالی بود علی جان. راهکار من معمولا گزینه سومه «کلا" زیر سوال بردن اصل نمایش، ذکر عبارت «اتفاقا" خوب هم شد» (سه مرتبه)، و از کادر خارج شدن»
:)
۰۴ بهمن ۱۳۹۲
علی جان اسمت رو که بالای نوشته دیدیم مطمئن بودم قراره متن خوبی بخونم. به قول دوستان برند شدی دیگه.
خوشبختانه تا حالا که با بلیطی در بست درمانده نشدم، ترجیح میدم از یک ساعت قبل دم در سالن باشم و اون جلو زنبیل بذارم تا بتونم جزو اولین نفرات برم تو. این هم ... دیدن ادامه » راهکاری برای جلوگبری از پشت در ماندگی است!
۰۴ بهمن ۱۳۹۲
برند اژدری رو خوب اومدی علیرضا خان، دقیقاً درسته.
۰۴ بهمن ۱۳۹۲
@ حمید خان عزیز: زبان فارسی به اندازه ای که بشه از خجالت شما درومد واژه نداره، باید به فکر خلق یک زبان جدید بود برادر. لطفت همیشه دلگرمیه حمید جان. در خصوص کم پیدایی هم دو نکته: 1)الان شما مگه خیلی پیدایی آیا؟:) 2) چه کنم که روزگار سخت تا میکند یا ما، دلتنگی است و دلتنگی است و دلتنگی...

@ سید نازنین: آقا من الان 10 دقیقه است خیلی جدی دارم فکر میکنم که چه جوابی بدم به این حجم عجیب از مهربانی شما که دلم قرار بگیره ولی دریغ...به هر حال برای اینکه چیزی گفته باشم فقط: واقعا از صمیم قلب از لطفت (که خیلی خیلی از سرِ بیسوادِ ما زیاده) ممنونم. مثل همیشه.

@ سیاوش خان گل: مخلصیم:) راستی «رقصنده با مأمور» هم عالی بود:))) من نمیدونم چرا هر وقت صحبت از سرخپوست میشه از میون اینهمه فیلم من یاد «مرد مرده» جارموش میوفتم. ایده ای داری؟!

@ مونا خانوم نازنین: برای من هم دست نداد که نداد. اون روز جلوی در تالار با 3 بلیت باد کرده روی دست با دوستان کافه ای رفتیم و نشستیم و «حضرت والا» رو به زعم خودمون تفسیر (تفسیر!:)) ) کردیم و خوش بودیم و خوش گذشت. بعدش هم که نه از عشق خبری شد و نه از عالیجناب. حالا هم که هیچ. بطور کلی اگه من نمایشهایی که بلیت داشتم و نتونستم ببینم رو لیست کنم برای روحیه ام خوب نیست، هر چند که اغلبشون رو-بر خلاف عشق و عالیجناب تونستم موقع اجرای عمومی تماشا کنم ولی توی جشنواره یه حس دیگه ای داره.

در ضمن یک دنیا سپاس مونا جان بابت لطف همیشگی ات:)

@ ... دیدن ادامه » علی عزیز: راهکار خوبیه، منم پس از چندین بار شکست مفتضحانه در بکارگیری راهکارهای اول و دوم، به این راهکار روی آوردم. معمولا کتاب و کافه جایگزینهای خوبی هستند. ولی یک بار برای «پاندورا 88» راهکار دوم جواب داد و ما کلی محظوظ شدیم. در ضمن ما ارادت دارم علی جان، همینجور کلا" گفتم در جریان باشی.

@ بهرنگِ جان: ایضا همون مطالبی که در جواب سید گفتم. لطفت مستدام سالار. اول اینکه یک ابراز حسادت مبسوط به این بخت و اقبال بلندت که بلندتر باد. دوم اینکه نمایشهایی هست که برای دیدنشون باید از شب قبل چادر زد روبروی درب سالن، یک ساعت و 2 ساعت جوابگو نیست متأسفانه. برای همین عشق و عالیجناب من 2 ساعت زودتر اونجا بودم. «افرا...» بیضایی از این جمله بود. ایضا «ملاقات...» سمندریان، «شکار روباه» دکتر رفیعی، «مرگ دستفروش» برهانی مرند، «خشکسالی و دروغ» یعقوبی-سال 87، «فنز» رحمانیان، «مهاجران» پورآذری و...ای داد!
۰۵ بهمن ۱۳۹۲
درست همین حالا دلم برای تمام نمایش هایی که در جشنواره دیدم و ندیدم تنگ شد. غمناکم...
۰۵ بهمن ۱۳۹۲
مرد مرده ی جارموش چیز خوبی بود...
۰۵ بهمن ۱۳۹۲
پیشنهادم اینکه چند پاروگرافی در باب نمایشهایی که دیده اید و ندیده اید با قلم روانتان بنویسید و بعد برای خودتان بخوانید حتم دارم دلتنگی تان رفع خواهد شد

برای ما تیوالی نیز هم اگر دلتان خواست :)
۰۵ بهمن ۱۳۹۲
علی جان ممنونم ازت. خب احتمالا این بخت بلند من به این دلیله که تعداد کل تئاترهایی که دیدم فقط به اندازه تئاترهای خوبی که شما دیدی نیست، وگرنه من هم مسلما با چنین مشکلاتی روبرو می شدم. حسادت و دلسوختگی من رو هم به این همه کارهای خوبی که دیدی و من هرگز ندیدم ... دیدن ادامه » پذیرا باش ;)
۰۵ بهمن ۱۳۹۲
راستی فهمیدم که اقتباسی از دکتر نون بوده پس موجوده :دی باشد که محظوظ شویم :)
۰۵ بهمن ۱۳۹۲
پیشنهاد قشنگیه مونا جان، مرسی. من همیشه بعد از دیدن هر نمایش چند خطی برای خودم مینویسم، اما خیلی از این خط خطی ها خیلی وقته که خونده نشده. ممنونم، بهانه ای شد برای سر زدن:) بعد هم اینکه خوانده شدن توسط همچین دوستانی (که هر چه گشتم صفتی درخور پیدا کنم نشد ... دیدن ادامه » که نشد، الالحساب این "دوستان" را با شور تمام بخوانید) جزو آرزوهای عمر ماست بانو.

امیدوارم که بخت و اقبالت همیشه-برای همه نمایشهای فوق العاده ای که خواهی دید-پابرجا و بلند باقی بمونه بهرنگ جان:)
۰۵ بهمن ۱۳۹۲
آقای اژدری عزیز ،
چه خوبه که بازم اینجایید و مینویسید . بسیار دلتنگ خوندن متنی به قلم زیبای شما بودم.
۰۶ بهمن ۱۳۹۲
تمام قد تعظیم میکنم به مهر و مهربانیتون شازده کوچولوی عزیز. دوستان نازنین و خطاپوشی مثل شمان که به منِ جسارت خطخطی کردن میدن:) مرسی.
۰۶ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید