تیوال | علی اژدری: عباس معروفی کلا" خوب است، چه شعرهایش، چه رمان ها و
S3 : 16:45:37
عباس معروفی کلا" خوب است، چه شعرهایش، چه رمان ها و چه مثل این یکی، دلنوشته هایش. یک حس عجیبی دارد لا به لای تمام واژه هایش که خاص خودش است. شروع می کنی به خواندن و یکهو می بینی درگیر متن شدی و دیگر این نوشته لعنتی رهایت نمی کند.

عباس معروفی را بخوانید، خواندنش خوب است:

خرمن ماه*

---------

اولین بار که پدربزرگم تنها مرا به سنگسر برد، چهار ساله بودم. این اولین سفر تنهایی‌ام بود که راهی شهری دور می‌شدم. شور خاصی داشت. می‌توانستم بدون مادرم هرجایی بروم؟ بزرگ شده بودم؟ حتماً بزرگ شده بودم که مادرم لباس‌های گرم و نو تنم کرد، برام پوتین بنددار خرید که خودم بلد بودم بندش را ببندم، با یک کاپشن انگلیسی قرمز چهارخانه که جیب داشت، و از همه‌ی لباس‌هام بیشتر دوستش داشتم. پدربزرگ ماشین شخصی کرایه کرده بود، پونتیاک آبی رنگ. ما دونفر جلو نشسته بودیم. مادرم کنار ماشین چشم از من برنمی‌داشت. وقتی راه افتادیم پشت سر ماشین آب ریخت. و ما تا برسیم همه‌اش فکر می‌کردم اصلاً مامانم چه جوری اجازه داده تنهایی سفر کنم؟ می‌توانم؟

می‌توانستم ولی سایه‌ی تنهایی‌ام همه جا با من بود. یکجا کنار مادربزرگم ایستاده بودم با لباس‌های گرم و پوتین بنددار که حتا زیر بارش برف هم سردم نمی‌شد، داشتم گردو می‌خوردم. یکجا کنار حوض بین پاهای پدربزرگم ایستاده بودم و او در نرمه آفتاب زمستانی روی صندلی لهستانی‌اش داشت موهام را شانه می‌کرد: «عید می‌برمت پیش لالو موهاتو برات کوتاه کنه، الان سرده بهتره موهات بلند باشه.»

«مامانم مم عید میاد؟»

«نه، بعد از عید خودم می‌برمت تهران.»

یکجا ... دیدن ادامه » در فلکه‌ی سنگسر مردان بزرگ شهر ایستاده بودند؛ پدربزرگ؛ صفایی شهردار، جوادی رییس انجمن شهر، و چند تای دیگر. صفایی شهردار نخ‌های سر تسبیحش را یواشکی می‌کرد توی گوشم و تند دستش را می‌کشید، من خودم می‌دانستم که صفایی شهردار دارد با من شوخی می‌کند، و خودش را می‌زند به آن راه که یعنی من نبودم.
یکجا با پدربزرگ رفته بودیم مهمانی، و بعد با جمع مهمان‌ها رفتیم خانقاه، یامن هو، الا هو خواندیم، و شب وقتی به خانه برگشتیم، مادربزرگ روی پله‌ها منتظر ایستاده بود. تا رسیدم بغلم کرد و پرسید چرا اینقدر دیر آمدیم. با پدربزرگ قهر بود، و با من حرف‌های درشت می‌زد که او بشنود: «خودشون هر قبرستونی میرن برن، بچه‌مو تا دیروقت با خودشون نکشونن اینور و اونور. اصلاً معلوم هست غذا خورده نخورده، به فکر بچه که نیستن! میرزا قشم‌شم! فقط به خودشون فکر می‌کنن.»

پدربزرگم از توی اتاقش داد زد: «باسی غذا خورده، کاریش نداشته باشین.»

مادربزرگم پرسید: «غذا خوردی؟»

سر تکان دادم: «اوهوم.»

بویم کرد، بوسم کرد: «چی خوردی؟»

«غذا.» و در سرم پر از هو بود. یامن هو، حقاً هو، یا لاهو، الا هو...

به آسمان نگاه کردم. ماه شب چهارده درست وسط آسمان بود، و دورش یک حلقه‌ی زرین نورانی آویخته بود. آیا این خدا بود که هو شده بود؟ انگار تمامی آسمان دور ماه یخ زده و آویخته است، تقدس آن لحظه چنان بغلم کرده بود که هنوز هم تصویرش از یادم نمی‌رود.

چیزی بین وهم و تقدس احاطه‌ام کرده بود، نمی‌توانستم از آن چشم بردارم. مادربزرگ گفت: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن، هر آرزویی داری برآورده می‌شود.»

آرزو؟ خب مامانم دلش تنگ شود و بیاید پیش ما. نمی‌شود؟ بیشتر از آرزو در آن لحظه احساس سرگردانی بر وجودم چنبره زده بود. می‌خواستم بزنم زیر گریه. ولی چرا گریه کنم؟ خودت را نگه دار باسی، اینها خیال می‌کنند تنهایی نمی‌توانی جایی بروی؛ حتما باید مامانت هم باشد. محکم باش! محکم. یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.

بعد پدربزرگ لباس‌هاش را عوض کرد و آمد بیرون. آن شب پیش او می‌خوابیدم. یک شب درمیان بود. مادربزرگه افسانه می‌گفت، پدربزرگ از زندگی.

مادربزرگ می‌دانست امشبم با او نیستم. از پله‌ها بالا رفت: «بچه رو جایی می‌برن خبر میدن، سر خود که نمیشه. خودشون هرجا می‌خوان برن، برن. برن برنگردن.»

کنار پدربزرگ ایستاده بودم، و هردو داشتیم به آسمان نگاه می‌کردیم. وهم وهم وهم. وهم و تقدس و دلتنگی از زمین بلندم کرده بود، درست در حلقه‌ی خرمن ماه ایستاده بودم. دلم گریه می‌خواست، اما جلو حودم را گرفتم. و به جای گریه بلند زدم زیر خواندن: یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.

امسال که مادرم آمده بود، در حیاط ایستاده بودم و داشتم چیزی به خدا می‌گفتم که یکباره سربلند کردم، ماه بدر تمام خرمن زده بود. یک لوستر یخی گرد و قشنگ به پهنای شهر برلین. تند مادرم را صدا کردم. گفتم بیا ماه راببین!
آمد کنارم ایستاد و به آسمان نگاه کرد: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن.»

آرزو؟ بعضی چیزها دیگر آرزویش واگذار به محال می‌شود، مامان! بگذار زمان همینجور کژ و کول بگذرد. حالا همین که پیش منی دلخوشم. بگذار روزگار بی معرفت بگذرد.


یکباره زمان پلیسه شد، جمع شد، کودک شدم، اما دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم. خرمن ماه در حلقه‌ی اشکم هزار بار تکرار می‌شد.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*برگرفته شده از اینجا: http://maroufi.malakut.org/

:)
۰۱ اسفند ۱۳۹۲
عباس معروفی کلا خوب است برای هر زمانی :) مرسی
۰۱ اسفند ۱۳۹۲
تمام لذتی که از خواندن بردید در همین یک لبخند :) جمع شده بود مارال عزیز. خیلی هم موجز:)

خواهش می کنم بهار جان:) بله، عباس معروفی خوب است، از همان "سمفونی مردگان" تا حالا، از سنگسر تا برلین.
۰۱ اسفند ۱۳۹۲
پر از لذت شدم از معروفی و شما که دلیل شدی تا باز این را بخوانم :)
۰۱ اسفند ۱۳۹۲
عیشتان مدام بانو:)
۰۲ اسفند ۱۳۹۲
عالی عالی عالی ... ممنون بابت انتخاب زیباتون .
۰۸ اسفند ۱۳۹۲
خواهش می کنم بانو، خوشحالم که لذت بردین:)
۰۸ اسفند ۱۳۹۲
:))))))))
۰۸ اسفند ۱۳۹۲
ممنون آقای اژدری عزیز
مرا بردید ( شما و عباس معروفی) به دوران مشابه ای که خودم تجربه کردم. به گمانم من هم 4 الی 5 ساله بودم.

با اجازه همین جا یک سوالی در مورد در انتظار گودو بپرسم.
کارگردانی بکت از نمایشنامه اش جدا از کار والتر . دی. اسموسه؟ چون در سایتی ... دیدن ادامه » خوندم اسموس با بکت در اجرای این کار همکاری داشته و به نوعی دستیارش بوده و این کار در صفحه یوتیوب با عنوان Beckett Directs Beckett.
شما غیر از این نسخه که روی یوتیوبه اجرای خارجی دیگری از درانتظار گودو دیده اید؟
با سپاس
۱۵ اسفند ۱۳۹۲
خواهش می‌کنم مهرک جان:)

بله، بکت در دهه 80 و در اواخر دوران کاریش به کارگردانی نمایش‌هاش روی آورد و تعدادی از نمایش‌هاش رو به صحنه برد که معروف‌ترین اونها اجراهاش از "در انتظار گودو"، "آخرین نوار کرپ" و "آخر بازی" بود که در سال 1985 روی صحنه رفت و حتی تور ... دیدن ادامه » دور اروپا و آسیا هم داشت. این عنوان Becket Directs Becket هم در اصل واسه این سه اجرا که با کارگردانی خود بکت اجرا شدن بکار رفته. یکی دو سال بعد، بکت موافقت کرد که همین سه کار با کارگردانی والتر آسموس و آلن مندل برای تلویزیون کارگردانی بشه. این ورژنی که توی یوتیوب هست هم همین ورژن تلویزیونی کاره. آسموس و مندل برای کارگردانی این کارا از مشورت بکت (بصورت تلفنی) برخوردار بودن و از Stage Direction های بکت برای میزانسن استفاده می‌کردن (البته با کمی تغییر بخاطر تغییر مدیوم از تئاتر به تلویزیون). و اصطلاح Becket Directs Becket هم بیشتر واسه تبلیغ اضافه شد (چون در واقع بکت توی این اجراها فقط مشاور بود). یکی دیگه از کارگردان‌هایی که به شدت به بکت وفادار بوده و خود بکت هم کارش رو تأیید می‌کرده آلن اشنایدر بوده که من متأسفانه اجرایی ازش ندیدم ولی شما اگه پیدا کردید حتما" تماشا کنید.
من غیر از این 3 تااجرای خارجی دیگه هم دیدم که معروف‌ترین‌شون اجرای سال 97 پیتر هال با بازی بن کینگزلی بود. ولی واقعیت اینه که نمایشنامه به قدری کامله که به نظرم کمتر اجرایی-حتی اجرای پیتر هال کبیر هم-می‌تونه تحت تأثیر قرارت بده. 2-3 سال پیش البته فیلم یه اجرا که توی آوینیون اجرا شده بود رو دیدم که اگه اشتباه نکنم از روسیه بود و بهترین اجرایی بود که دیدم.

اگه علاقه‌مندید به بکت و وقت و حجم دانلود دارید، دیدن این ویدئو خالی از لطف نیست. یه جلسه بحث و گفتگو راجع به بکته با حضور چند تا پژوهشگران بکت و "ادوارد آلبی" که من چقدر دوستش دارم. امیدوارم خوشتون بیاد:)

http://www.4shared.com/video/F_SCs9vqce/Becket_Scholars.html?
۱۵ اسفند ۱۳۹۲
آقای اژدری عزیز!
ممنون از توضیحات ( مثل همیشه) جامع و کارآمدتون.
امیدوارم دوباره بتونین به دیدن نمایشهای ایرانی بیاین و این نیومدنتون هم به خاطر کمبود وفت باشه نه مشکلات و بیماری .
حضورتون واقعا مغتنمه.
۱۷ اسفند ۱۳۹۲
خواهش می‌کنم مهرک جان. یک دنیا سپاس از آرزوی‌های قشنگتون در حق من بانو:) تا اون موقع (که بی‌صبرانه انتظارش رو می‌کشم)، شما به جای من تماشاگر باشید، بیبنید و لذت ببرید و اگر پا داد، بنویسید از این خاطرات قشنگ و لذتش رو با ما هم تقسیم کنید:)
خوب باشید.
۱۷ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید