تیوال | علی اژدری: یک سکانس: نقی: موسی جان، برای اینکه شما متوجه شی
S3 : 16:35:19
یک سکانس:

نقی: موسی جان، برای اینکه شما متوجه شی من یه مثال کوچیک برا شما می‌زنم. شما فکر کن که همین شیر، درسته؟ همین شیر بنده هستم. اسب که حیوان نجیبیه دور از جونش بلانسبت بهبوده. شما همین حیوان خانگی رو می‌بینی؟ شما هستی بلانسبت...
موسی: نِه، نِه، مو شیرُم
نقی: شما شیر باش، همی...من گاوم، درسته؟
هما: دور از جون
موسی: دور از جون
نقی: ارسطو هم که...ارسطو هم که...
ارسطو: گوساله ام...
نقی: گوساله است...
ارسطو: راحت باش، راحت باش
نقی: نه، می‌خوام مثالو دارم میگم.... هما هم که...همین درخت پرتقال. الان حیوان نجیب-اسب-مریضه. خودش نباید بفهمه برای اینکه رَم می‌کنه. زنشم تحت هیچ شرایط؟
هما: نباید بدونه
نقی: نباید متوجه بشه
هما: فهیمه اصلا"
نقی: ... دیدن ادامه » گوش بگیر، گوش بگیر...اینو کیا می‌دونن؟ شیر می‌دونه...
موسی: شیر مو یُم
نقی: شیر؟...گاو می‌دونه
هما: شما هم می‌دونی
نقی: گاو می‌دونه، گوساله می‌دونه، درسته؟
موسی: حیوان مفید می‌دونه، گوساله می‌دونه
نقی: شیر می‌دونه
هما: درخت پرتقالم می‌دونه
نقی: درخت پرتقال می‌دونه. ولی الان اسبِ نجیب فکر می‌کنه کی مریضه؟ فکر می‌کنه شیر مریضه...
موسی: فکر می‌کنه که حیوان مفید مریضه
نقی: فکر می‌کنه حیوان مفید مریضه، شیر می‌دونه. درخت پرتقال اصلا" نباید بفهمه...
هما: نه چرا دیگه...
نقی: شیر...
هما: درخت پرتقال می‌دونه
موسی: نه دیگه، درخت پرتقال که مودونه از اول
نقی: پرتقال می‌خوره، شیر می‌فهمه...
هما: نه...
نقی: آقا....من قاطی کردم، مثال بدی زدم اصن. بیاین بریم داخل...

[پایتخت 3-قسمت 7]
علی جان اژدری سپاس (:

:)))
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
واااااااااای یعننی من ترکیدم این قسمت از خنده :))
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
آقای حیدری عزیزعلاقه شدیدی به این سریال دارن ......

ممنون باعث شدین منم وقتموتنظیم کنم وبرم وبشینم پای تلویزیون واین فیلموتماشاکنم..............
سپاس آقای حیدری
ممنون آقای علی آقای گل




۰۸ فروردین ۱۳۹۳
عالی ست اصلا/
یک یادآوری شیرین..
سپاس دوست گرانقدر.سپاس.
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
ارسطو: خلاصه، ما بردیم اینو پیش دکتر، دکتر اینو معاینه کرد، عکساشو نگاه کرد، بعد که داشتم برمی‌گشتم از توی اتاق دکتر منو چشمک زد
نقی: چشمک زد؟
ارسطو: چشمک زد
نقی: چشمک زد که چی بشه؟
ارسطو: که برگرد
نقی: برگرد؟
ارسطو: برگرد
نقی: برگشتی؟
ارسطو: برگشتم...
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
نقی: هما جان شما بابا رو از رو صندلی جلوی ماشین جلو بیار بشین رو صندلی عقب ماشین جلو؛ شما فهمیمه جان صندلی عقب ماشین جلو؛ شما اوس موسی! بشین صندلی جلو ماشین عقب؛ شما ارسطو! بهبودو وردار ببر صندلی جلوی ماشین جلو؛ هما جان! شما صندلی عقب ماشین عقب...خب، بچه‌ها ... دیدن ادامه » جاشون خوبه، خب خوِد من موندم...
بهبهود: آقای نقی...می‌خوای هنگام کرنرا من نفوذ کنما...مرد حسابی ارنج فوتبال برا من می‌چینی؟
نقی: بذارش صندلی جلوی ماشین جلو.
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
(((((((((((((((((((((:
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
نقی: من میگم که چیز کنیم، اوس موسی رو ورداریم بهانه کنیم
ارسطو: اوس موسی؟!
نقی: آره، بگیم اینو باید ببریم پزشک معتمد تهران حتما باید اینو ببریم اونجا نشون بدیم
هما و موسی: خب؟
نقی: هیچی، بعدشم میگیم اینو میبریم اونجا پزشک معتمد تهران نشون میدیم، بعد بهبودم ... دیدن ادامه » که....اینو میبریم نشون میدیم بهبود...
ارسطو: بعد بهبود چی؟
نقی: بهبود...بهبود...بهبودِ نمیشه کاری کرد. این فکرِ غلطیه...فکر فکرِ غلطیه...فکرِ غلطیه...
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
پایتخت با اختلاف سال‌های نوری بهترین سریا طنز بعد از انقلاب (و حتی شاید قبل از انقلابه) به نظرم.

بهار عزیز و کیمیای مهربان: ممنونم، خودم موقع نوشتن کلی خندیدیم:)

سارگل: :)))

سیاوش: پایتخت یکه! 5 دقه‌اش می‌ارزه به تمام کارهای اخیر مهران مدیری...نقی، ارسطو، ... دیدن ادامه » هما، بهبود، فهمیه، پنجعلی...همه عالین

صبای مهربان: حتما حتما حتما نگاه کنید، مه این سری، هم سری 1 و 2. هرچی تعریف کنم کم کردم از این کار. امیدوارم شما هم مثل من لذت ببری:)
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
درین که پایتخت خوبه شکی نیست اما مقایسش با باورچین و برره حتى شوخیش هم قشنگ نیست..! مث اینه که کاراى کیمیایی(که واقعا باهاشون حال میکنم و دوستش دارم) رو با اسکورسیزى مقایسه کنیم! از خود مدیدى که بگذریم یه با قاسمخانى نابغه چه می کنید؟. ضمنا کاراى مدیرى نود ... دیدن ادامه » قسمتى بودن و پایتخت ها هر سال پونزده تا که کارش رو خیلی راحت تر میکنه
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
محمدرضای جان ازونجایی که چنین بحثایی-به دلیل دخیل بودن سلیقه شخصی-هیچوقت سرانجامی ندارن، اجازه بدید من نظر خودم رو داشته باشم و شما هم نظر خودتون رو. خیلی هم مسالمت آمیز کنار هم زندگی کنیم، اینجوری: :)
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
:)))))))) مرسی اقای اژدری دوباره کلی خندیدم
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
حتما على جان،شما نظرت رو کفته بودى ما هم نظرمون رو گفتیم
۰۹ فروردین ۱۳۹۳
خواهش می‌کنم سارا جان، منم کلی خندیدم:)))

این تیکه توی قسمت 8 اش هم خیلی خوب بود:

نقی: نه آخه من دارم میگم که آقا جان، زن باید بشوره، بپزه، ببره، بیاره، بشینه، پاشه، اخه...شما از من می‌شنوی به عنوان یه کسی که تجربه داره، زنت وارد زندگیت شد، اینو سریــــــع بچسبون به آشپزخونه
هما: چی نقی؟
نقی: میگم سریع زنتو بچسبون به آشپزخونه
هما: زن فقط باید بره تو آشپزخونه؟
نقی: خیر، خیر...من دارم میگم سریع اینو بچسبون ببر آآآ..آآآ..آآآآآشپزخونه یعنی ببر...یا مث خودِ من و شما، یعنی یه آشپزخونه براش اجاره یکنه، این بره تو اون آشپزخونه کار بکنه، هع...دیگه گذشت اون دوره که مرد تنها کار می‌کرد. زن الان باید دوش به دوش مردش کار بکنه، ببره، بیاره، در اجتماع باشه، زندگی بکنه، اینو ببینه، اونو ببینه، فهم داشت...چقد مونده برسیم ما؟ تا تهران؟

:)))

... دیدن ادامه »
۰۹ فروردین ۱۳۹۳
ارادت داریم محمدرضا جان عزیز. خدای نکرده جسارت نکرده باشم قربان، نظر شما روی فرق سر ماست سالار:) خیلی مخلصیم:)
۰۹ فروردین ۱۳۹۳
اختیار دارین..ارادتمندیم
۱۰ فروردین ۱۳۹۳
چشم حتما
۱۰ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید